April 30, 2016

"پاندول"

تصویر تکاندهنده ی پسر غرق شده ی سوری در سپتامبر گذشته، گرچه وجدان انسان ها را به شدت تحریک کرد ولی نتوانست جلو مرگ کودک هموطنش را در بمبارانِ دیروز بیمارستانی در حلب بگیرد.

هیچوقت اهل فیزیک نبودم ولی مدتی است این اصل فیزیکی را کشف کرده ام که "وجدان انسانی" وقتی تحت تاثیر "حادثه" ای تحریک می شود دیری نمی کشد که مثل "پاندول" به جای اولش برمی گردد! 

boy%20drowned.jpg aleppo.jpg
Posted by reza at 11:31 AM

April 16, 2016

عالی پیام و فلاحتی

كليپى كوتاه و سخت ديدنى از آقاى طنز سياسى ايران، محمدرضا عالى پيام (هالو)، در ارتباط با "صفحه آخر"، ديدنى ترين برنامه تلويزيونى در رسانه هاى تصويرى برون مرزى، با اجراى چشمگير مهدى فلاحتى.

Posted by reza at 5:51 PM

April 4, 2016

مافياى مقدس و مفسران رسانه‌اى

اگر ادعا كنم كه روح الله خمينى در دورهى امامتش بيش از هزار بار عليه شوروى سابق و كمونيسم و سوسياليسم حرف زد، اثباتش مثل آب خوردن است. ولى يك بار معلوم نيست در چه رابطهاى گفت "شوروى را طرح مىكنند تا آمريكا منسى بشود" آن وقت حزب توده، مدعى اصلى دفاع از ايدئولوژى سوسياليسم و  متحد اصلى دولت شوروى، كه آن هزار بار را زير سبيلى در كرده بود تمام هوادارانش را بسيج كرد تا اين جمله پيامبرگونه خمينى را با زبانِ قابل فهم براى عامه، بر ديوار شهرها بنويسند: "شوروى را مطرح مىكنند تا آمريكا منسى (فراموش) بشود"!

بسيارى از مفسران رسانهها، حتى آنان كه هرگز با حزب توده نزديكى فكرى يا سياسى نداشتهاند، همچنان به ويروس مزمن اين حزب مبتلايند و براى اثبات نظراتشان نقل يك جمله مناسب از ميان هزار حرف نامناسب را كافى مىدانند.

در همين سايت "گويانيوز" مطلبى ديدم با عنوان "رفسنجانى در برابر خودكامگى؟" كه نويسنده با نقل پارهاى از پيام نوروزى رفسنجانى كه نوشته «مردم عزیزم! اکنون شما در جایگاه استادی نشسته‌اید... ما نیز در سال ۹۴ در کلاس درس شما نشستیم. و به قلب خود فهمیدیم گذشت شما را، از خطاهای گذشته و حمایت‌های ناصواب.» به اين نتيجه رسيده كه "او نگاهی انتقادی به پیشینه و نگاه و کردار سیاسی خود دارد."

جالب است كه هنوز اين مقاله از گويانيوز بيرون نرفته، و شايد تحت تاثير همين مطلب، هاشمى رفسنجانى براى نشان دادن ايستادگى "در برابر خودكامگى"، در توئيتى نوشت «دنیای فردا، دنیای گفتمان‌هاست نه موشک‌ها». البته ساعاتى بعد وقتى صداى پارس رهبرش را شنيد چنان جا زد كه نه تنها توئيتش را حاشا، كه پيام نوروزىاش را هم از سايتش حذف كرد!

با عقبنشينى سريع رفسنجانى، نتيجهگيرى نويسنده مقالهى "رفسنجانى در برابر خودكامگى؟" كمى طنزآلود جلوه مىكند. مخصوصا آنجا كه مىنويسد: "به نظر می‌رسد نفر دوم نظام در تمام ۳۷ سال عمر جمهوری اسلامی، چند سالی است که از منظری انتقادی به گذشته و تصمیم‌های پیش ـ که خود نقش موثری در آنها داشته ـ می‌نگرد و می‌کوشد تا زمانی که فرصت بازیگری و کنش سیاسی موثر دارد، روندهای مسلط را در حد مقدورات و نگاه خود، اصلاح کند."

اگر رفسنجانى در پيام نوروزى خود غيرمستقيم اشاره به اشتباهش در مورد حمايت از رهبر شدن خامنهاى داشته باشد اين دليلى بر "نگاهی انتقادی به پیشینه و نگاه و کردار سیاسی خود" داشتن نمىشود. او دارد از همكار مافيائىاش گله مىكند كه چرا زير قرار و مدارهايشان زده است. وقتى رفسنجانى خامنهاى را براى رسيدن به مقام رهبرىِ مادامالعمر به جلو هُل داد انتظار داشت خامنهاى هم بعدتر او را در مقام رئيسجمهور مادامالانتخاب به ملت قالب كند! گلهى يك عضو مافيائى از هموند مقدس خودش كه نشانهى برخورد با گذشته نيست. كجا رفسنجانى از عملكردش در كشتار شصت و ترورهاى خارج و داخل و ده ها توطئه ديگر در سركوب آزادى و چپاول كه دست در دست همين خامنهاى مرتكب شده ابراز پشيمانى كرده است؟

مىگويند آدمها عوض مىشوند. مگر خود شما و صدها اهل قلم و سياست همچنان بر عقايد سابقتان هستيد؟ نه نيستيم! اما ابراز عقيدهى يك نويسنده يا مفسر سياسى، حتى اگر بعدتر خود به نادرستىاش اعتراف كند، چنانچه كارهاى نبوده، و جز ابراز نظر كارى نكرده باشد كه قابل پيگيرى قانونى نيست. گرچه مورد شرمندگى اخلاقى هست! اما اگر همين فردا آدمى مثل خامنهاى و رفسنجانى تغيير عقيده بدهند و به همهى جناياتى كه كردهاند اعتراف و از آن عذرخواهى كنند گرچه مستحق تخفيف در مجازات خواهند بود ولى همچنان مستوجب پيگرد قانونىاند وگرنه بايد "رادوان كاراديچ" كه هفته پيش به چهل سال حبس محكوم شد را آزاد، و از "ميلوسويچ" كه در زندان مُرد اعاده حيثيت كرد، و درِ "دادگاه جنائى بينالمللى لاهه" را براى هميشه گِل گرفت!

راستى اين دو نفرى كه نام بردم، اگر در خارج از كشورِ خودشان، مثل رفسنجانى در جهت دادن به نظرات مفسران و سياسىنويسان مخالف حكومتشان نقش داشتند، اصلا هيچوقت پايشان به دادگاه لاهه مىرسيد!؟

Posted by reza at 1:15 PM

March 20, 2016

نوروزیه

پیشاپیش فرارسیدن نوروز باستانی، این خار چشم مرگ‌باوران را به تمامی عاشقان بهار تبریک می‌گویم، با فراز کوتاهی از شعری بلند از "سهراب سپهری"، و اثر چشمگیری از سیمای او، کار استادانه‌ی دوست هنرمندم "بزرگ خضرائی" که به لطفش مدتی است فضای کوچک اتاقم تا آنسوی بهار گسترده گشته است.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید

در هوائی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه‌ی برف

تشنه‌ی زمزمه‌ام.

sepehri.jpg
Posted by reza at 3:59 PM

March 13, 2016

پراكنده‌گوئى پساانتخاباتى!

يادم نمىرود سه سال پيش وقتى حسن روحانى ليست وزراى "دولت تدبير و اميد" را منتشر كرد و نام "مصطفى پورمحمدى" قاتل چند هزار زندانى سياسى در سال ١٣٦٠ در آن بود، اكبر گنجى در مطلبى در "گويانيوز" اين حركت رئيس جمهور را نشانهى "تدبير" او ناميد و نوشت:

"مصطفی پورمحمدی دارای روابط بسیار حسنه ای با خامنه ای، دستگاه قضایی، مجلس و سرکوبگران است. آزادی زندانیان سیاسی و رفع حصر از موسوی، کروبی و رهنورد یکی از شعارهای حسن روحانی بوده که در ایام انتخابات چندین بار تکرار شد. گفته می شود که مصطفی پورمحمدی تغییر کرده و به حسن روحانی وعده داده است که پس از آغاز کار به طور جدی مذاکره برای آزادی زندانیان سیاسی را دنبال خواهد کرد. اگر پورمحمدی واقعاً تغییر کرده باشد و اگر او بتواند در آزادی کلیه زندانیان سیاسی روحانی را یاری کند، انتخاب پورمحمدی با "عقلانیت و اعتدال و تدبیر" مورد نظر حسن روحانی سازگار است."

(دوستى پرسيده بود چرا هرازگاهى اشارهای به نظرات اكبر گنجى مىکنی. مگر همفكران او كماند كه بايد حتما از او نام ببرى. مىگويم چون وقتى او در زندان بود در دفاع از مقاومت و افشاگرىهاى او دو سه مطلب نوشتم مىترسم گمان شود با مواضع سالهاى اخير او هم مشكل ندارم. راستش از ترسم اين كار را مىكنم!)

از مطلب دور نيافتم! همين آقاى گنجى اين بار در انتخابات اخير با دعوت به بسيج همگانى براى بيرون راندن سه عنصر منفور در ميان منفورين خبرگان رهبرى، جنتى و يزدى و مصباح، تلاش براى ورود دو منفورتر، رىشهرى و درّى نجفآبادى را ناديده گرفت. منفورترين چهره البته در خبرگان قبلى هم بود اما حالا با حداكثر آرا بعنوان محبوبترين چهره سياسى مردم تهران برای مجلس خبرگان انتخاب شده است!

حالا كه پيشبينى اكبر گنجى درست درآمد و با يارى پورمحمدى وزير دادگسترى دولت روحانى همه زندانيان سياسى و حصرشدگان آزاد شدهاند بايد ببينيم حكمت راى دادن به رىشهرى و نجفآبادى چه بوده است. لابد يارى رساندن به هاشمى رفسنجانى براى حذف اصل ولايت مطلقه فقيه از قانون اساسى جمهورى اسلامى! 

در دموكراسى، راى دادن يا ندادن حق هر شهروند است. مخفى بودن آن هم به اين معناست كه كسى حق زير سئوال بردن راى هيچكس را ندارد چون اساسا قرار نیست از محتواى آن باخبر باشد. اما چهرههاى شناخته شدهاى كه به خواست خودشان از اين يا آن كانديدا یا حزب و دسته سیاسی آشكارا دفاع، و ديگران را به راى دادن به آنان ترغيب مىكنند در مقابل جامعه مسئوليت دارند.

یکی از مشکلات سیاسی جامعه ما همواره این بوده است که در ايران با طيفى از مردم روبرو هستيم كه وقتى يكى را قبول دارند اين قبول داشتنشان به شکل مطلق درمیآید. مثلا وقتى "محمد خاتمى" را انسانى سالم مىدانند كه به ناحق مورد خشم و كينهى خامنهای و دارودستهاش است براى دفاع از او چشم بسته به دنبالش مىروند. در همين انتخابات اخير كه خاتمى در پيام ويديوئى از مردم خواست به هر دو ليست مورد نظرش راى بدهند يكى از حاميانش از او نپرسيد كه رفسنجانى و رىشهرى و درى نجفآبادى را چرا در ليست گذاشتيد. اگر كسى را نداشتيد ناچار نبوديد ليست پانزده نفره بدهيد. لیست دوازده نفره میدادید. جالبتر اينكه راى دهندگان حتى در موقع راى دادن سختشان نبود كه اسم جانيان شناخته شدهاى كه محكوميت بينالمللى دارند را در برگه راى بنويسند چون نمیخواستند روی آقای خاتمی را زمین بیاندازند، وگرنه اينان با آرائى بالا انتخاب نمىشدند!      

مىگويند اين كار براى تمرين دموكراسى لازم است. نمىدانم منظورشان كدام كار است. توى صف ايستادن و كاغذى را در شكاف جعبهاى انداختن؟ تمرين دموكراسى يعنى ارزش راى خود را شناختن، نه در صف ايستادن و فلهاى راى دادن. تمرين دموكراسى يعنى به فرديت خويش قائل بودن و راى مستقل داشتن، نه همچون شركت در تظاهرات با هر شعارى كه از بلندگو پخش مىشود بىتوجه به محتواى آن، همه با هم دم گرفتن، و از این راه "حماسه" آفريدن!

(راستی، رفسنجانی که در مجلس خبرگان بود، بیرون انداختن یزدی و مصباح و جايشان را به ری‌شهری و دری نجف‌آبادی دادن خیلی حماسی به نظر نمی‌رسد! باقی، چه این‌هائی که آمدند و چه آنهائى که رفتند را هم که نمىشناسيم. همانطور كه اكثر غريب به اتفاق منتخبين مجلس شوراى اسلامى برايمان ناآشنايند، و تنها به اعتبار عبورشان از منفذ تنگ نظارت استصوابى شوراى نگهبان مىتوانيم بدانيم كه در "ولايتمدار" بودشان جاى شك نيست!)

روزهاى پساانتخابات، ترسم اين بود كه اگر "لیز یانِسن" تهيهكننده هلندى فيلم "جنايت مقدس" ساختهی خودم، زنگ بزند و بپرسد اين هاشمى رفسنجانى كه وكيل اول مردم تهران شده چه نسبتى با آن كسى دارد كه در فيلممان از نقشش در ترورهاى خارج كشور پرده برداشتيم و در دادگاه برلين هم رسما محكوم شده است، چه جوابى دارم بدهم. بعد فكر كردم بهتر است بگویم این هاشمی برادر کوچکتر آن هاشمی است که با برادر بزرگش از اول مثل کارد و پنیر بودند. دشمنی دو برادر در تاریخ اسلام سابقهاش میرسد به هابیل و قابیل!

حالا كه صحبت از فيلم شد يادم مىآيد در فيلم اخيرم "با من از دريا بگو" كه در مورد كشتار زندانيان سياسى در دههى شصت است حرفهای كوتاهى گذاشتهام از على كشتگر كه به عنوان سخنگوى سابق "سازمان چريكهاى فدائى خلق" با صداقت و تاسف تمام مىگويد: "بچههاى من از من مىپرسند چرا در انقلاب شركت كردى؟ من نمىتوانم به آنها دروغ بگويم. ما آن روزها دنبال خمينى راه افتاده بوديم."

من موقعيت سياسيون مذهبى مخالف خامنهاى را مىفهمم. آنان با اصل ولايت فقيه مشكلى ندارند ولى على خامنهاى را ولى فقيه قابل قبولى نمىشناسند. آرزويشان اين است كه يا او را از راه غلطى كه پيش گرفته به راه راست هدايت كنند يا ولى فقيه مناسبترى براى ملت ايران بتراشند. اما از موضعگيرى غيرمذهبيون سياسى سر در نمىآورم. آن ها چرا تمام مشكلات كشور را در انحراف على خامنهاى مىبينند نه در ساختار نظام جمهورى اسلامى، برایم سئوال بزرگی است؟

على كشتگر، دو روز قبل از انتخابات اخير، مطلبی در ارتباط با آن منتشر میکند که اينگونه آغاز مىشود: "مردم خامنهای و اطرافیانش را نمیخواهند. او و نزدیکانش را مایه فسادهای سیاسی و اقتصادی و فقر و بدبختی ایران میدانند." كشتگر حالا كه دارد از زبان مردم حرف مىزند نمىگويد مردم اين رژيم فاسد جمهورى اسلامى را نمىخواهند. این که مردم برای این یا آن شخصیت متعلق به رژیم اسلامی مثل خاتمی و موسوی و منتظری احترام قائل هستند به این معنی نیست که رژیم اسلامی را در کلیت‌اش میپسندند و خواهان ادامه عمرش هستند. این اشتباه آشکاری است که فکر کنیم مردم تنها با على خامنهاى و نزديكانش مخالف هستند. کشتگر در نهايت مطلبش را با ترغيب مردم به شركت در انتخابات پايان مىبرد: "مردم فریب نخوردهاند. بلکه برای مقابله با فریب میخواهند یکبار دیگر در انتخابات به خامنهای نه بگویند."

كشتگر، اگر عمرى باقى باشد، لابد يكى دو دهه بعد در مقابل دوربين يك مستندساز ديگر با همان صداقت و تاسف در مورد امروز خواهد گفت: "نمىتوانم به نوههايم دروغ بگويم. ما آنروزها دنبال رفسنجانى راه افتاده بوديم!"

حالا از شوخى كه بگذريم مىخواهم بپرسم اگر مبلغين درون و برونمرز انتخابات، كه تحريم را كارساز نمىدانستند و به همین خاطر علیرغم ادعای ملیگرائی و وطندوست بودن از موضع "جبهه ملی ایران" حمایت نکردند، از مخاطبينشان مىخواستند به جاى راى دادن به تمام افراد دو لیست موسوم به "ليست اميد"، فقط به کسانی در آن دو لیست رای بدهند که خودشان شخصا به سلامتشان اعتماد دارند، تمرين بهترى براى دموكراسى پیشنهاد نکرده بودند؟

شاید بگوئید آن وقت همه رای سفید میدادند و این عمل به فتوای ولی فقیه کفر میبود!

Posted by reza at 11:27 AM

March 9, 2016

در مورد کیوان کریمی

مطلبی خواندنی در مورد کیوان کریمی مستندساز جوان و خلاقی که در جمهوری جهالت اسلامی به حبس و شلاق محکوم شده.

Keivan-Karimi.jpg

در این مطلب اشارات کوتاهی نیز به نظرات من در مورد این فیلمساز آگاه شده است.

[کیوان کریمی، راوی دیوارهای تهران]

Posted by reza at 8:39 PM

February 25, 2016

تقاضای پاسخ!

لازم دیدم در آستانه انتخابات از آقایان ناصر زرافشان دبیر کانون نویسندگان ایران، و محمد ملکی رئیس پیشین دانشگاه تهران بپرسم شما که در ایران تشریف ندارید و از فضای سیاسی آن بی خبرید چرا به رهنمودهای امثال اکبر گنجی و فرخ نگهدار که در ایران و در وسط میدان هستند، و تاریخ زندگیشان نشان می دهد که تا امروز بهتر از هرکس منافع مردم ایران را تشخیص داده اند، گوش نمی دهید و مردم را از انتخابات سرنوشت ساز روز جمعه دلسرد می کنید!؟

Posted by reza at 12:26 PM

February 24, 2016

پاسخ به یک پرسش

در ارتباط با یادداشت قبلی بسیاری از دوستان از من پرسیده اند چه راه بهتری از رای دادن به لیستی که در آن افراد ناشایست نیز وجود دارد پیشنهاد می کنی. پاسخ به یکی از آنان را این جا هم می آورم:

راه بهتری که من می شناسم نافرمانی مدنی است. این نافرمانی می تواند یک اعتراض ساده به انتخابات فرمایشی در فیسبوک باشد یا شرکت در اعتراضات خیابانی با استفاده از فرصت پیش آمده. آنچه برای جنبش سبز حیثیت آورد رای دادن یا ندادن نبود بلکه نافرمانی مدنی پس از آن بود.

Posted by reza at 9:58 AM

February 23, 2016

تعجب!

همه چيز در دنياى سياست بقدرى عجيب و غريب شده كه من مدتهاست از هيچ چيز تعجب نمى كنم. اما البته گاهى از تعجب ديگران خيلى تعجب مى كنم! مثل همين موردِ به اصطلاح انتخابات. اين كه ليست حاميان سركرده ى جانيان، سيدعلى خامنه اى، پر باشد از منفورترين چهره هاى كريه حكومت اسلامى كه البته براى كسى عجيب نيست. ولى من از اين كه بعضى ها از ديدن نام جانيان شناخته شده اى مثل درى نحف آبادى و رازينى و رى شهرى در ليست طرفداران دولت تعجب مى كنند، واقعا تعجب مى كنم. انگار در رأس همين ليست نام هاشمى رفسنجانى را نمى بينند كه در تمامى جنايات اثبات شده ى حكومت در كنار خمينى و خامنه اى بوده است و همچنان به گذشته ى پرافتخارش افتخار مى كند. وقتى مى شود بين بد و بدتر يكى را انتخاب كرد پس تعجبى ندارد اگر از ملتى بخواهند كه بين بدتر و بدترين يكى را انتخاب كند!

Posted by reza at 12:37 PM

February 13, 2016

به پیشباز روز عشاق

با برگردانِ ترانهای از گنجینهی لطیفِ آوازهای کولی، به پیشبازِ «روز عشاق» میروم:

valentijnsdag.jpg

چه کسی بر پای ظریفت کفش خواهد کرد،

چه کسی بر دست‌هایت دستکش خواهد پوشاند،

چه کسی لب‌های سرخابی‌ات را خواهد بوسید،

وقتی من در سرزمین‌های دورم؟

آه، تو می‌دانی زاغ چه سیاهِ سیاه است

اگر روزی رنگِ زاغ به ارغوانی برگردد

آنگاه عزیزم، من از عشق ورزیدن به تو دست خواهم کشید

چرا که می‌دانی دیگر تمام شده‌ام.

Posted by reza at 9:29 AM

November 21, 2015

تکچهره دکتر ساعدی در چهار زخمه قلم

زخمه يکم: بعد از ظهر يک روز بهاری در سال ۱۳۴۸ است و من با دو نازنين که هنوز يادشان مثل دو داغ تازه قلبم را می‌سوزاند دارم برای اولين بار به ديدار دکتر ساعدی در مطبش می روم. يکی کرامت دانشيان دوست و همکلاسی‌ام در مدرسه سينماست و ديگری يوسف آلياری است که دوست مشترک ما و همخانه کرامت در تهران است (کرامت که نياز به معرفی ندارد اما شايد بد نباشد يادآوری کنم که يوسف از هر نظر جفت کرامت بود و عجيب نيست که بر او درجمهوری جهالت همان رفت که بر کرامت در رژيم گذشته). به پيشنهاد هموست که من و کرامت که دربدر به دنبال سوژه برای ساختن فيلم پايان سال تحصيلی‌مان هستيم به ديدار دکتر ساعدی که يوسف را از روی همشهريگری می شناسد می‌رويم. ساعدی که در اوج شهرت و محبوبيت همچنان خاکی و بی‌رياست ما را که جوانانی از راه رسيده بيش نيستيم به گرمی می‌پذيرد و از هر سوژه‌ ای که به ذهنش می‌رسد برايمان حرف می‌زند. يکی از آنها به دل من می‌نشيند و همان فيلمی می‌شود که چند ماه بعد با نام "ما گوش می‌کنيم" در سرلوحه کارنامه سينمائی من می‌نشيند. چند سال بعد، وقتی من در زندان هستم، ساعدی همين فيلمنامه را با عنوان "ما نمی‌شنويم" منتشر می‌کند.

زخمه دوم: چند ماهی از پيروزی انقلاب می‌گذرد و من به پيشنهاد عباس کيارستمی که به تازگی مسئول بخش فيلمسازی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شده ساختن فيلم بلند مستند "ماهی سياه کوچولوی دانا" را برای کانون دست می‌گيرم. برای بازسازی زندگی کوتاه صمد با گروه کوچکم به هر کجا که پا گذاشته باشد، از دهات آذرشهر تا سواحل ارس، سر می‌کشم و با هر کس که نشانی از او داشته است، از رحيم رئيس نيا تا مادر و برادرش، همسخن می‌شوم؛ ساعدی که جای خود دارد. در پايان يک روز سنگين فيلمبرداری در خانه ساعدی در تهران به خواست او گروهم را می‌فرستم تا در تنهائی لبی تر کنيم. کله‌مان که گرم می‌شود ساعدی از نوشته‌ای که در دست دارد حرف می‌زند که در آن خيال دارد پنبه شهادت طلبی را که شعار ملاهاست بزند. اين را که می‌گويد گيلاسش را به گيلاس من می‌زند و جامش را با بيان "مرگ بر مرگ، زنده باد زندگی!" سر می‌کشد.

زخمه سوم: تازه به خارج گريخته و در هلند پناه گرفته‌ام که برای ديدار دوستان به پاريس می‌روم. از آپارتمان ناصر رحمانی‌نژاد که پنجره‌اش به رود سن چشمانداز دارد تلفنی با ساعدی حرف می‌زنم. می‌گويد دارد ديدش را از دست می‌دهد و مهربانانه از من می‌خواهد پيش از اينکه قادر به ديدنم نباشد به ملاقاتش بروم. ناصر قرار دارد و نمی‌تواند مرا ببرد. بالاخره محسن يلفانی می‌آيد و مرا به خانه ساعدی می‌برد. سخت بيمار و روحيه باخته است. گرمايش اما همان گرمای روز اول ديدارمان را به يادم می آورد. يک بطر "جانی واکر" کنار دستش است و آنرا گرمِ گرم و بی‌وقفه می‌نوشد. برای اينکه حرف را از بيماری بگردانم و روحيه‌اش را عوض کنم او را به ياد آن روز بهاری می‌اندازم که برای اولين بار به ديدارش رفته بودم. روحيه‌اش که عوض نمی‌شود هيچ، انگار غم همه عالم را جمع کردم و گذاشتم روی سينه خسته‌اش. ياد کرامت و بويژه يوسف چشمان تارش را خيس می‌کند و برای مدتی بی‌آنکه حرفی بزند فقط می‌نوشد. در دلم می‌دانم او از اين مهلکه جان به در نمی‌برد.

زخمه چهارم: من که اولين فيلم زندگی‌ام را بر مبنای قصه‌ای از ساعدی ساخته بودم انگار مقدر بود که اولين فيلم دوران تبعيدم را نيز با قصه‌ای از او بسازم؛ قصه مرگ دردناک او در غربت. هنوز راه و چاه را در هلند به درستی نمی‌شناسم که خبر را می‌شنوم و فردای آن روز با يک فيلمبردار و يک صدابردار نا آشنای هلندی، با يک سواری اجاره‌ای به پاريس می‌شتابم تا از مراسم خاکسپاری آن نازنين فيلم بگيرم؛ فيلمی که به همت کانون نويسندگان در تبعيد در اولين سالگرد مرگ او با عنوان "آخرين بدرود با ساعدی" به نمايش در می‌آيد.

*

و این هم فيلم "آخرین بدرود با دکتر ساعدی"

 

Posted by reza at 1:20 PM

November 14, 2015

بهشت جای کی است؟

در مورد جنایاتی مثل جنایت دیشب در پاریس، اولین واکنش هر شنونده ی خبر این بوده است که بگوید: "زبانم از بیان آن قاصر است". این ناتوانی در تبیین جنایت پاریس به نگاه من، از آنجا می آید که متعصبین مسلمان در ارتکاب جنایت هیچ حد و مرزی نمی شناسند. کشتن کودک، تجاوز به زن، سر بریدن مرد، دست داشتن در قاچاق هروئین و تریاک و آدم دزدی و زورگیری همانقدر به آنان احساس ربّانی و روحانی می دهد که روزی پنج بار نماز گزاردن در مقابل خدایشان.

حقا که بهشت جای آنهاست!

Posted by reza at 10:00 PM

November 9, 2015

ابراز شادمانی و تبریک

كم نبودند هموطنان و آشنايانى از من كه در يكى دو دهه ى اخير به دريافت نشان شواليه از كشور فرانسه مفتخر شده اند ولى هيچكدام تا اين حد شادمانى براى شخص من به همراه نداشتند كه اهداى اين نشان ارزشمند به دوست خوب و كنشگر راستين حقوق بشر، عبدالكريم لاهيجى. 

دليل آن هم بسيار روشن است: كمتر كسى از نسل خودم را مى شناسم كه مثل كريم در تمام طول نزديك به نيم قرن فعاليتش به عنوان يك حقوقدان، بى كمترين انحراف سياسى و ايدئولوژيك از حقوق اساسى انسانها دفاع كرده باشد. يادمان باشد كه مفهومى كه امروز ما از حقوق بشر داريم روزى روزگارى، بويژه در دوران انقلاب نابودگر حقوق ابتدائى ما ايرانيان، براى بسيارى از مدافعين امروزين حقوق بشر - از جمله شخص من - همان ارزشى را نداشت كه امروز دارد.

 

lahiji11.JPG

با تبريكى از صميم قلب به دكتر عبدالكريم لاهيجى.

Posted by reza at 2:16 PM

August 31, 2015

سیامک دهقانپور و افق‌های آینده؟

از وقتی تهیهکننده و مجری آگاه و توانای برنامهی بسیار پرطرفدار "افق" در تلویزیون صدای آمریکا از تهیه و اجرای برنامهاش بازماند منتظر فرصتی بودم تا بهنوعی تاسفم را از غیبت یکی از حرفهایترین برنامهسازان تلویزیونی در خارج از کشور ابراز کنم. تمایل به این ابراز عقیده البته هیچ ارتباطی به علت یا علل این جابجائی ندارد که نه از آن آگاهم و نه خواهان آگاهی از آنام. بلکه بعنوان کسی که برخاسته از تلویزیون است و حرفهاش رسانهی تصویری است و همواره رابطه نزدیکی با برنامهسازان و مجریان شایستهی تلویزیون صدای آمریکا داشته و دارد، صرفِ ابراز نظرم را انجام وظیفه اخلاقی خویش میدانم.


siamak.jpg

از دیگر سو مسئولان و تصمیمگیرندگان تلویزیون صدای آمریکا نیز همواره نسبت به کارهای من نظر حمایتی و همراهی داشتهاند. موافقت با پخش دو فیلم اخیرم "تابوی ایرانی" و "با من از دریا بگو" در برنامههای بسیار پُر بینندهی "شبآهنگ" به تهیهکنندگی مجری توانمند بهنود مکری و "اکران" به سرپرستی برنامهساز آگاه، شپول عباسی نمونههای اخیر این احساس مسئولیت آنان است. پخش فیلم "با من از دریا بگو" در سال گذشته، درست در هفتهی سالگرد کشتار 67 که خواست اصلی من و تهیه کنندگان فیلم بود نشانهی دیگری از توجه گردانندگان تلویزیون صدای آمریکا به فیلمسازانی مثل من است که در سختترین شرائط آثاری خلق میکنند که مخاطب اصلیشان در ایران است و راهی برای رساندن پیامشان به آنان ندارند چرا که رژیم اسلامی با تمام قوا سعی میکند صدایشان به ایران و ایرانی نرسد.

داشتم میگفتم مدتها بود منتظر این فرصت بودم تا احساس تاسفم را از کنار رفتن (یا کنار گذاشته شدن) سیامک دهقانپور از برنامه افق بهشکلی بر کاغذ بیاورم. اتفاقا دیروز یکی دیگر از برنامه سازان پرتوان تلویزیون صدای آمریکا، "مسعود سفیری" در تماسی تلفنی از من دعوت کرد تا در برنامه "افق" امروز (دوشنبه 31 سپتامبر) که موضوعش سالگرد پنجاهمین سال تاسیس "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" است شرکت کنم.

این دعوت صمیمانه فرصتی فراهم آورد تا پیش از حضور در برنامه افق، با نوشتن این مطلب و آرزوی حضور مجدد سیامک در افقهای آینده، به وظیفه اخلاقیام عمل کنم.

Posted by reza at 12:29 PM

July 14, 2015

خروس بی محل!

از صبح که خبر توافق اتمی ایران و غرب منتشر شده، دائم از این کانال به آن کانال و از این سایت به آن سایت رفته ام ببینم می توانم با این خبر خوش، تلخی خبر مربوط به وخامت حال طنزپرداز محبوبم محمدرضا عالی پیام (هالو) به خاطر اعتصاب غذا در زندان را ندیده بگیرم...

به شهادت این یادداشت، تا این لحظه که نتوانسته ام.  

Posted by reza at 4:25 PM

June 12, 2015

دل هوای بانگ عاشقانه دارد!

از خاطرات زیبای دیدار با همبندان قدیمی یکی هم، همصحبتی با دوستان همولایتی مازندرانیام بود که اصرار دلچسبی داشتند تا با من مازندرانی حرف بزنند و پاسخهای دست و پاشکستهی مرا بزرگورانه نادیده میگرفتند. یکی از آنها، حسن جعفری بود که با عاطفه خواهر نازنینش، که او هم زندانی رژیم گذشته بود آمده بود.

حسن و عاطفه چنان با من مازندرنی، آنهم بهلهجهی بابلی حرف زدند که روز دوم زبانم باز شد و من هم به بابلی بلبلزبانی کمی نکردم!

حالا همه اینها را گفتم که برسم به یک دو بیتی عاشقانهی مازندرانی که به لحن معروف به "کَتولی" خوانده شده، و من یکی دو سال پیش آن را در یوتیوب پیدا کردم و از هزار بار شنیدنش خسته که نمیشوم هیچ، دلم هربار بیشتر هوای بانگ عاشقانه ی مازندرانی میکند.

یک هدف دوم هم دارم و آن اینکه از حسن و عاطفه خواهش کنم ترجمه کامل این دوبیتی را برایم بفرستند چون چند لغت در آن را نمیفهمم و خیلی حیفم میآید.

و این هم بانگ عاشقانهی کتولی که یک دقیقه و نیم بیشتر نیست:

Posted by reza at 8:29 PM

June 8, 2015

کردها و انتخابات ترکیه

از صبح که خبر خوش موفقیت "حزب دموکراتیک خلق ها"، نهاد سیاسی کردهای ترکیه در انتخابات پارلمانی را شنیدم یک جور بی قرارم. تردید ندارم که در میان اقوام متعدد ساکن در خاور میانه ی پر کشاکش، هیچ کدام به اندازه ی کردها، چه در عراق و سوریه و ایران، و چه در ترکیه لیاقتشان را برای سازمانگری جوامعی مبتنی بر مبانی دموکراسی به اثبات نرسانده اند. با تبریک از صمیم قلب به تمام کردتبارها در هرکجا که هستند آرزومندم این پیروزی سرآغازی باشد بر چرخش تمامی خاورمیانه ی پر آشوب از وبای اسلام سیاسی و فرقه گرائی شوونیستی، به سوی دموکراسی و صلح و آرامش.

Posted by reza at 9:04 PM

May 28, 2015

هم‌نسلان من در سوگ "رضا دانشور"

دستِ سردِ مرگ در هَرَسِ نا‌م‌آوران نسل من از درخت کهنسال فرهنگ و هنر وطنم چه بی‌پروا شده. هنوز یکی را نبریده سراغ دیگری می‌رود. به یادداشت‌های کوتاه خودم که نگاه می‌کنم می‌بینم یکی دو هفته پیش محمدعلی سپانلوی شاعر و پژوهشگر را ربود و سه چهار روز پیش سراغ محسن مرزبان بازیگر و کارگردان تئاتر رفت، و امروز رضا دانشور، قصه‌نویس نسل مرا با خود برد. تازه این‌ها کسانی هستند که من از نزدیک می‌شناختمشان، وگرنه اگر یادداشت دیگران را ببینیم شاخه‌های هرس شده‌ی این درختِ پربار، خود باغی را می‌ماند به وسعت تاریخ معاصر فرهنگ و هنر ایران.


reza_daneshvar02.jpg
Posted by reza at 3:11 PM

May 27, 2015

ديدار با همبندان چهل‌سال پيش‌ام!

اگر خاطرات زندانم را خوانده باشيد مى دانيد كه من از پنج سالى كه در زندان بودم نزديك به سه سالش را در بند ٤ و ٥ و ٦ زندان شماره يك قصر سر كردم كه حدود سيصد زندانى داشت. بعد از سه سال زندگى شبانه روزى با جمعى به اين بزرگى، دور شدن از آنان و در سلول انفرادى، يا در تنهائى تبعيد در زندان شهرستانى ديگر بودن، صابونی بود که به جامه من خورد!

نمىدانم اين احساسى را كه مىخواهم شرح دهم براى زندان نكشيدهها قابل طرح است يا نه: احساس يك زندانى كه پس از سالها تبعيد دوباره به زندان عمومى شهر خودش بازگرداننده مىشود و چهرههاى آشنائى را مىبيند كه سالها با آنان شام و ناهار خورده، خوابيده و بلند شده، دلتنگىِ دورى از خانواده، و شادىِ ديدارى كوتاه با فرزندش را در ملاقات چهارشنبهها با آنان شريك شده و....

و من البته از تبعید در زندان کرمان یک سر آزاد شدم و به زندان عمومی شماره یک قصر برنگشتم. ولی حالا بعد از نزدیک به چهاردهه، سه روز آخر هفتهی پيش را با احساس شيرين ورود به بند عمومی پس از سالها تبعید، در جمعى بالغ بر صد تن از زندانيان سابق رژيم گذشته در خوابگاه بزرگى در حومه سرسبز كلن گذراندم. 

صبح جمعه که قرار بود به این دیدار بروم چنان سرمست بودم که تصميم گرفتم به جای ماشین موتورسيكلت خوشدستم را زين كنم و بىتوجه به توصيههاى خيرخواهانهى اطرافيانم كه "آخر مگر آدم هفتادودوساله با موتور سفر مىكند!؟" بكوبم بروم آلمان. قبلا هم با برگزارگنندگان اين ديدار قرار گذاشته بودم اجازه بدهند روز شنبه "هنرم" را نشان بدهم. خواهشم از آنان البته هيج ربطى به فيلم و سينما نداشت بلكه منظورم "هنر باربكيو زدن" بود كه تنها هنرى است كه در آن واقعا ادعا دارم چون، از شما چه پنهان، هیچگاه برای هیچ فیلم یا کتابم این همه "دست مریزاد" و "دمت گرم" نمیشنوم که برای باربکیوهایم میشنوم!

شیرینی این دیدار با این چند کلام قابل انتقال نیست. یکشنبه ظهر وقتی در راه بازگشت به هلند در اتوبانهای سرعتآزادِ آلمان، باد و من و موتور خوشدستم، یکی شده بودیم احساسی مثل احساس پرواز داشتم؛ پرواز ذهنی به آن روزهای تلخِ دور ماندن اجباری از بسیاری از عزیزانم، و شیرینیِ یافتن عزیزانی تازه.

Didar.%20all2.jpg Didar%20barBQ2.jpg
Posted by reza at 9:33 AM

May 15, 2015

"هفت سال گذشت، یاد یاران گرامی"

در هفتمین سالگرد زندانی شدن هفت تن از مدیران جامعه بهائی در ایران، و در همنوائی با کارزار "هفت سال گذشت، یاد یاران گرامی"، یک کلیپ کوتاه از فیلم بلندم "تابوی ایرانی" را به باورمندان به برابری حقوق کامل همه ی شهروندان ایرانی، از هر دین و مذهب و لامذهبی، و از هر قوم و گروهی در ایران تقدیمتان می کنم.

شخصیت مرکزی این کلیپ خانم "شهلا کمال آبادی" مادر یکی از مدیران جامعه بهائی موسوم به "یاران ایران" است که به همراه شش تن دیگر به اتهام بی پایه و شرم آور جاسوسی برای اسرائیل در بند جمهوری اسلامی است.

با آرزوی ایرانی به دور از تعصبات مذهبی و ایدئولوژیک و قومی و فرهنگی. 


Posted by reza at 6:27 PM

August 19, 2014

"گورم به‌خاک وطنم"

سیمین بهبهانی در رثای سیمین بهبهانی می‌خواند

خبر نه‌چندان دور از انتظارِ از دست شدن "چابک غزالِ غزل" ایران، سیمین بهبهانی، طایفه‌ی هنر و ادبیات مقاوم ایران را به سوگی سنگین نشانده است. بی‌تردید در رثای این بزرگ‌بانوی ادب فارسی مرثیه‌های بسیاری سروده خواهد شد اما وقتی سیمین بانو خود در رثای خویش شعر نغز "یک متر و هفتاد صدم" را که به‌درازای گورش در وطن اشاره دارد، در مقابل دوربین من (من؟ من کجا بودم؟) می‌خواند، قلبی نیست که از دیدن و شنیدنش نلرزد.

Posted by reza at 6:27 AM

August 5, 2014

سیمین‌بانو، چابک غزالِ غزل

این روزها خبر از هشتادوهفتمین زادروز سیمین بهبهانی، این به‌گفته‌ی خودش "چابک غزالِ غزل"، ایران است. ایران، سرزمین شعر، بی‌تردید در بیش از یک سده در عرصه‌ی غزل‌سرائی، غزالی به چابکی سیمین‌بانو به‌خود ندیده است.

همین سال پیش، یارانم در ایران، به درخواست من دست بالا زدند و ساعاتی با سیمین‌بانو نشستند و چند شعر و سخن از او را برایم ثبت کردند. از تفصیل معذورم و نامی از این عزیزان نمی‌برم تا زبانم نسوزد! اما دریغم آمد گوهری از این دست در صندوق‌خانه‌ی فیلم‌ام داشته باشم و در زادروز سیمین‌ بانو آن‌را با مشتاقان بی‌شمارش در میان نگذارم.

با آرزوی بهترین‌ها برای این بانوی بزرگوار، دوستاران این صفحه را به‌دیدن چهره‌ی زیبا، و شنیدن صدای گیرایش که همین غزلِ نغزِ عنوان‌شده در پیشانی این مطلب را می‌خواند، دعوت می‌کنم.

Posted by reza at 6:09 PM

August 1, 2014

حماس، مردم غزه، و اسرائيل، وجدان بشريت را گروگان گرفته است

با اعلام سه روز آتشبس به منظور كمكرسانى به مردم رنج كشيدهى غزه، دنيا دارد نفسى مىكشد. جنگ در هر شكلش كثيف است بهويژه در شكلى كه هر يكى دو سال يكبار بر اهالى غزه تحميل مىشود؛ مردمى كه ميان سازمانهاى تروريستى حماس و جهاداسلامی از يكسو، و دولتهاى راستگراى اسرائيلى از سوى ديگر، در تلهى دائمى قرار دارند. 

در طول اين سه روز آتشبس، مردم غزه به تشييع و دفن عزيزان خویش و مرهم نهادن بر زخم مجروحان و تدارك نان و آبى مختصر - اگر يافت شود- مشغول خواهند بود تا دور تازهاى از خشونت را از سر بگذرانند. 

تروريستهاى حماس و جهاداسلامی هم بى آنكه كَكشان از اينهمه مصيبت كه بر هموطنانشان هموار كردهاند بگزد با نيروى تازهاى كه از حمايت جانيانى از سنخ خودشان - خامنهاى و حسن نصرالله - گرفتهاند، منتظرند موشكهايشان را هوا كنند و اگر قادر نيستند فاجعههاى انسانىِ مشابه در مناطق مسكونى اسرائيل بيافرينند، دستكم نشان دهند كه از آن ابائى ندارند. 

دولت اسرائيل هم در اين سه روز وقت كافى دارد تا دندانش را تيزتر كند و بىپرواتر از پيش بر هر كجا كه بخواهد بمب بياندازد و هر ساختمانى را كه بخواهد تخريب كند، چه مدرسهى سازمان ملل باشد، چه بيمارستان، كه يكى پناهگاه هزاران زن و كودك بىپناه فلسطينى است و ديگرى آسايشگاه مجروحان همين خونريزىهاى اخير. 

و در نهايت اين وجدان مردم جهان است كه از پذيرش دنيائى بدين زشتى احساس شرم مىكند ولی پاسخى براى دهها پرسشش نمىيابد. و اين تنها يكى از آنهاست كه دارد ذهن مرا مىجود: 

حتى اگر ادعاى دولت اسرائيل عليه حماس را باور داشته باشيم كه حماس از داخل مدارس متعلق به سازمان ملل به سربازان اسرائيلى شليك مىكند - كه از حماس و جهاداسلامی ابدا بعيد نيست - آيا بمباران پناهگاه هزاران زن و كودك بىدفاع براى كشتن يكى دو تروريست توجيه انسانى دارد؟

اين آرزو بهدلم مانده است كه در شبكههاى خبرى جهانى، از امريكائى و اروپائى گرفته تا عربى و فارسىزبان، يكبار هم که شده بشنوم كه اين پرسش را با سخنگويان دولت اسرائيل طرح كنند كه اگر يكى از همين تروريستهاى حماس بتواند در مدرسهاى در اسرائيل وارد شده و از آنجا به ماموران اسرائيلى شليك كند، آيا ارتش اسرائيل براى كشتن آن تروريست تمام مدرسه را بمباران خواهد كرد، و كشتار معلمان و شاگردان مدرسه را بهبهانهى مبارزه با تروريسم موجه خواهد دانست؟

بىترديد جواب منفى است، چون دولت اسرائيل براى جان مردمانش ارزش قائل است. ولى چگونه است كه اگر حماس در بيمارستانى سلاح مخفى كند ارتش اسرائيل خراب كردن بيمارستان بر سر پزشکان و بيمارانش را مجاز مىشمارد؟ شايد عنوان شود چون همين مردم غزه هستند كه از حماس دفاع مىكنند. حتى اگر اين نكته درست باشد و اين مردم امكان زندگى ديگرى بهجز زندگى در غزهى زير تسلط حماس را داشته باشند ولی حماس را ترجیح بدهند، تازه وضع آنان مثل مردم عادى اسرائيل مىشود كه در انتخاباتى آزاد و دموكراتيك دولت فعلى را بر سر كار آوردهاند. با اين منطق آنگاه بايد موشك اندازى غيرانسانى حماس و جهاداسلامی به مردم عادى و غيرنظامى اسرائيل و كشتن زنان و كودكان آنان نيز برای دولت اسرائیل قابل توجيه باشد! 

جنگ، اين كثيفترين جلوهى درندهخوئى انسان، قرار است تا وقتى هست در ضابطههائى هرچند ناکافی محدود بماند. اين ضابطهها را بشريت پس از قرنهاى قرن خونريزى بالاخره تدوين كرده و همهى دولتها به رعايتش التزام دادهاند. از وقتى اين مقررات در سازمان ملل مدون شده، البته هيچ جنگى نبوده است كه در چهارچوب آن محدود مانده باشد ولى جنگ امروز غزه ابعاد سرپيچى از اين تمناى انسانى بشريت از طرفين جنگ را، بهشكل دردناكى بهرخ انسان میکشد. 

بيش از يكونيم ميليون مردم بىپناه ساكن غزه در گروگانِ مشتى تروريستِ مرگانديش قرار گرفتهاند كه مردمش را بىدفاع در مقابل مجهزترين ارتش خاورميانه رها كرده است؛ آنهم ارتشى كه فرمانبر دولتى گردنكش است كه نه به افکار عمومی جهانیان اهمیتی میدهد، نه نظرات والاترين شخصيتهاى جهانى را به بازى مىگيرد، و نه حتی از گروگان گرفتن وجدان بشريت هراسى بهخود راه مىدهد.

□◊□

Posted by reza at 9:52 AM

May 19, 2014

تیم "آفتاب" یک بر صفر تیم "خاوران" را شکست داد!

روز شنبه همزمان با دو بازی سرنوشت‌ساز فوتبال در چهارچوب بازی‌های قهرمانی تیم‌های اروپا، بازی دیگری در مرکز شهر کلن، بین دو تیم ایرانی "آفتاب" و "خاوران" برگزار شد.

حدود صد تن از هوادران تیم "خاوران" که در زیر سقف یک سینما با ظرفیت بیش از سیصد نفر جمع شده بودند پس از پایان "بازی" با چشمانی تر و قلبی به‌درد آمده از آن‌چه بر پرده‌ی نمایش دیده بودند، از سالن در آمدند.

اما غم سنگین در نگاه تک تک "بازیکنان" تیم "خاوران"، علیرغم فریادهای صمیمانه‌ی سپاس که از حنجره‌های لرزان از بغضِ هوادارانشان در می‌آمد حاکی از شکست تیمی بود که پس از بیست‌وپنج سال دورخیز، در مقابل تیم تازه از راه رسیده‌ی "آفتاب" که هوادارانش در آن عصر روز شنبه در سینه‌کش‌های آفتابی سرتاسر شهر کلن پراکنده بودند، "بازی" را یک به هیچ باخته بود.

به شکلی اتفاقی این "بازی" همزمان شد با مراسم اهدای یک جایزه حقوق بشری در کره جنوبی به دو تن از نمایندگان جمعی از داغداران وطنمان که به شکلی اتفاقی با تیم "خاوران" هم‌نامند: "مادران خاوران".

Posted by reza at 11:10 AM

May 8, 2014

گله‌گزاری از شاه، و عشق‌وحال با ارباب، در یادداشت‌های عَلم

(متن کامل)

جلد تازه انتشار یافته‌ی یادداشت‌های اسدالله عَلم که به‌دلیلی ناشناخته بجای جلد اول، جلد هفتم نامیده شده، مثل مجلدات شش‌گانه‌ی قبلی سرشار از صداقت و ظرافت و ایجاز در بیان است.

شنیده بودم این جلد شامل بخش‌های تازه یافته، یا به‌دلائلی حذف شده از مجلدات قبل است ولی چنین نیست، و در توضیح مفصلی که در مقدمه کتاب آمده نیز پاسخی به این پرسش که چرا جلد اول پس از شش جلد بعدی منتشر شده، داده نشده. فکر کردم شاید اگر کتاب را بخوانم از لابلای سطور ممکن است خودم پاسخ این پرسش را بیابم که نیافتم. یعنی حدس‌هائی زدم ولی چون مطمئن نیستم از آن می‌گذرم.

کار جالب و بسیار مفیدی که در این جلد انجام شده تدارک یک فهرست اَعلام مفصل است که شامل هر هفت جلد می‌شود، و کار را برای محققین آسان می‌کند. به این معنی که مثلا زیر لغت شاه (که طبعا در هر صفحه وجود دارد) لیست بلندی آمده که بر مبنای موضوع، تفکیک شده است، مثل: "اعتماد و دلبستگی به ارتش"، "پایبندی به اسلام و خداپرستی"، "ثروت شخصی"، "حساسیت در باره رسانه‌های جمعی"، و جز این‌ها، که پژوهشگران را به‌راحتی به صفحات مورد نیازشان در تمامی هفت جلد راهنمائی می‌کند.

البته باید بگویم برای پژوهشگرنمائی از قماش من که در یادداشت‌های خواندنی علم بیشتر به دنبال آنچه در عنوان همین مطلب آمده می‌گردد تا اظهارنظرهای سیاسی در مورد مسائل روز ایران و جهان، باید دو تفکیک موضوعی دیگر صورت می‌گرفت که نگرفته است: یکی گله‌گزاری‌های عَلم از شاه، و دیگری "گردش" و عشق‌وحالش با، و بی ارباب!

گلهگزاری

تا جائی که به ذهنم مانده در مجلدات شش‌گانه قبلی این‌همه گله‌گزاری از شاه در یادداشت‌های عَلم ندیده بودم. شاید به این دلیل که جلد اخیر همانطور که گفتم بخش اول یادداشت‌های او را در بر دارد، یعنی مربوط به دو سال اول وزارت دربار اوست و هنوز رابطه‌اش با شاه در این سِمتِ حساس جا نیافتاده بوده است.

علم در آبان‌ماه سال ١٣٤٥ وزیر دربار می‌شود ولی نوشتن یادداشت‌های روزانه‌اش را از اول اردیبهشت ١٣٤٦ آغاز می‌کند. خودش می‌نویسد:

[امروز در ژنو هستم. این یادداشت را اینجا نوشتم و دفترم را در بانک می گذارم. مقدمه دفتر را اگر عمری بود، در سفر دیگر خواهم نوشت. چون من این یادداشتها را از ماه پنجم یا ششم وزارت دربارم شروع کردم. به علاوه خیال دارم یادداشتهای سی سال زندگیم را با شاه بنویسم. اگر وقت و عمری باشد یادداشتهای متفرقه دارم که باید جمع بشود.

ولی به دخترم رودی که همه زندگی من در دست اوست وصیت می کنم که مبادا خدای نکرده این یادداشتها را در موقعی که شاهنشاه و من یا یکی از ما زنده باشیم منتشر کند، یا خدای نکرده موقعی که کوچکترین خطری برای رژیم در بر داشته باشد. به هر صورت مسلما اگر انشالله رژیم برقرار باشد که برقرار هم خواهد بود، باید پنجاه سال صبر کند،بعد آنها را منتشر سازد. اگر خودش نتوانست اولادش انشالله این کار را بکنند.

ژنو- شانزدهم دیماه ١٣٤٧مطابق ششم ژانویه ١٩٦٨]

علم در جای جای این کتاب از نگرانیش از انتشار زودهنگام یادداشت هایش حرف می زند:

[سه شنبه ٢٩-١٢-٤٦ دو راه دیگر هم به نظرم رسیده که در مورد خلیج و شیخ نشینها می توان عمل کرد که خیلی ماکیاولی است. می ترسم بنویسم، مبادا بمیرم و این یادداشتها زودتر از موقع به دست اشخاص ناباب بیفتد. من چه می دانم دخترم با چه کسی شوهر می کند.]

[پنجشنبه ٢-٣-٤٧ مطالبی که آن خارجی گفته بود عرض کردم. بعد شاهنشاه یک مطلب خیلی محرمانه به من فرمودند که پشتم لرزید که خدای نکرده اگر درز بکند تکلیف چیست. چون غیر از شاهنشاه و من کسی خبر ندارد. لابد من متهم می شوم، گو اینکه صد در صد طرف اطمینان هستم. حتی مطلب را نمی توانم بنویسم. یعنی جرات ندارم. شاید فردا که به شیراز می روم، طیاره بیفتد و بمیرم و این یادداشتها به دست کسی بیفتد.]

علم البته تا آخرین روزی که در سمت وزیر دربار خدمت کرد، یعنی بیش از ده سال، به نوشتن یادداشت‌های روزانه‌اش ادامه داد و هرگز کسی از آن مطلع نشد. شاه با آغاز ناآرامی‌ها در مرداد ١٣٥٦ وقتی علم برای معالجه در فرانسه بود تلفنی به او امر به استعفا کرد و هویدا رقیب سرسخت او را بجایش به وزارت دربار گماشت که این آخرین گلایه‌ی علم از اربابش را موجب شد، و من آن را از آخرین صفحات جلد ششم نقل می‌کنم و دوباره به همین جلد اخیر برخواهم گشت:

[شنبه ١٥ مرداد دولت جدید به ریاست جمشید آموزگار... تشکیل گردید و هویدا هم وزیر دربار شد، و باز جای تعجب است که در استعفانامه خود می گوید چون شاهنشاه کار دیگری برای من در نظر گرفته اند استعفا می دهم. این قدرت نمائی هم مثل جواب دادن به اقلیت هنگام تقدیم بودجه که چندین سال گفت شما چه بخواهید چه نخواهید من سالها این بودجه را خواهم آورد از معماهای روزگار است، که فقط شاهنشاه و خودش می داند.]

علم البته در فروردین ١٣٥٧ دور از میهن درگذشت و معمای دیگر روزگار در زندانی شدن هویدا توسط شخص شاه، و اعدامش توسط خمینی پس از سقوط سلطنت را ندید؛ همان خمینی که خودِ عَلم وقتی نخست‌وزیر بود جنبش واپسگرایانه‌اش را در سال ١٣٤٢ با قدرت تمام سرکوب کرده بود.

و اما از گلایه‌های فراوانش از شاه در جلد اخیر بنویسم. شاه از متن مصاحبه خودش با مجله اشترن ناراضی است ولی عَلم را استنطاق می‌کند:

[پنجشنبه ٤-٣-٤٦ توضیحات مفصلی ضمن عریضه به پیشگاه مبارک عرض کردم که قربان خاکپای مبارکت شوم، خودت مصاحبه می فرمائی، مرا در جریان نمی گذاری، نمی دانم بعد از آن نظرت چیست، باز ایرادش را به من می گیری؟ خدا عمرت بدهد. ولی من که نوکر و غلام صمیمی تو هستم باید بدانم که چه می خواهی.]

ضمنا، تا آنجا که به خاطر دارم در سراسر یادداشت‌ها، عَلم تنها دوبار شاه را "تو" خطاب می‌کند. یکی همین که نقل شد، و یکی هم در تکه‌ی زیر که بیشتر از این‌که جنبه‌ی گله‌آمیز داشته باشد صبغه‌ی دلبری دارد!

[دوشنبه ١٤-١٢-٤٦ من اربابم را تا حد غیرقابل تصوری دوست دارم. گاهی چنان مرا ناراحت می کند که از خدا طلب مرگ می کنم. مگر نمی دانی همه چیز من، حتی زندگی من متعلق به تو است؟]

گله‌گزاری‌های عَلم از شاه البته اغلب جدی‌تر از این حرف‌هاست:

[دوشنبه ٣-٧-٤٦ شورای اقتصاد در پیشگاه مبارک بود. عجیب است رئیس دفتر مخصوص را امر فرمودند شرکت کند اما من را نفرمودند. این هم از مسائل بزرگی ست که من پی نبرده ام. با همه اعتماد و مرحمتی که نسبت به من هست، ولی گاهی هم حس می کنم که:

مرا خواجه بی دست و پا می پسندد // مرا خواجه بی بال و پر می پسندد!]

از این دست گلایه در یادداشت‌ها فراوان است. علم بارها سعی کرده نشان دهد که شاه نمی‌توانسته موفقیت‌های او را در هر کاری که داشته ببیند، چه در زمان نخست‌وزیری، چه بعنوان رئیس دانشگاه شیراز، و حتی در همان شغل وزارت دربار که جز خدمت‌گزاری به شخص او وظیفه دیگری برای خودش نمی‌شناخته.

[سه شنبه ٦-٩-٤٦ شاهنشاه فرمودند تو که عوض خواهی شد و دیگر رئیس دانشگاه (شیراز) نخواهی بود. علیاحضرت برآشفتند و به اعلیحضرت فرمودند چرا هرجا که درست می شود خرابش می کنید. چرا علم را برمی دارید؟ فرمودند، علم دیگر با این همه کار که این جا دارد نمی رسد. من فرمایش شاهنشاه را تصدیق کردم، ولی دلیل این کار را خودم می دانم! اواخر ایامی که حسب الامر شاهنشاه نخست وزیر بودم، بعد از همه جنگها که با آخوند و مرتجع و توده ای و چپی کرده بودیم، در نهایت موفقیت بودیم... هیچکس خیال نمی کرد دولت رفتنی باشد مگر خودم، و همین طور هم بود. یک شب که در نهایت خوشحالی هیئت دولت داشتیم، من احضار شدم برای شام، و بعد تکلیف به استعفا فرمودند که فوری اطاعت شد و خیلی طرف توجه قرار گرفت. خود شاهنشاه هم تصور نمی فرمودند به این آسانی مطلب را هضم کنم، ولی من منتظر بودم و دلیلش را هم خودم می دانستم زیرا الملک عقیم.]

این ضرب‌المثل عربی "الملک عقیم" را عَلم بیش از ده بار در همین یک جلد به کار برده است. دنبال معنایش گشتم و دریافتم که یعنی حکومت فرزند ندارد. و منظور این است که پادشاهان برای حفظ قدرت به فرزندانشان هم رحم نمی‌کنند چه رسد به دیگران.

[یکشنبه ١٧-٩-٤٧ در شرفیابی درست احساس نکردم از احترام فوق العاده ای که رئیس جمهور آمریکا به نخست وزیر (هویدا) گذاشته و حتی به سفارت برای دیدن نخست وزیر رفته، شاهنشاه راضی یا ناراضی بودند. کسی چه می داند؟ زیرا الملک عقیم است.]

این خصلت شاه که از بال‌وپر گرفتن هر کس در هر زمینه در هراس بود البته خصلت بسیار شناخته شده‌ی او در میان اطرافیانش بود ولی کسی جرات نداشت این نکته را برویش بیاورد:

[دوشنبه ٢٥-١٠-٤٦ بعدازظهر شورای اقتصاد بود. من پیاده گردش رفتم. در شورای اقتصاد شرکت نمی کنم. دلیلش را می دانم، ولی به روی خودم نمی آورم. آخر اگر انسان هرچه را بداند و بفهمد اظهار بکند، یک وقت زبان سرخ سر سبز بر باد می دهد.]

عَلم در یادداشت زیر با صراحت بیشتری این مشکل را موشکافی می‌کند:

[پنجشنبه ٥-١١-٤٦ عجب زندگی کثیف بدی دارم. حتی در محیط اداری هر روز تنزل می کنم. توجه دستگاهها احساس می کنم که کم و کمتر می شود. این هم لازمه روال کار ارباب عزیز من است که بی نهایت هم دوستش دارم، ولی هر کس در هر مقامی که هست، باید مفلوک و خاک بر سر باشد. فرقی نمی کند، چه آن که مورد مرحمت است مثل من و چه آن که مورد بی مرحمتی است. گمان می کنم هم وصیت شاهنشاه فقید و هم تجربه شخصی شاه این روال را برای ارباب عزیزم برگزیده که هر کس قدرت داشته خیانت کرده. من در هر مقامی که بوده ام چه وزیر و چه نخست وزیر و چه رئیس دانشگاه، از این مسئله رنج برده ام که ارباب من می سازد و باز بر زمین می زندنش!]

در پنجم خردادماه ٤٧ علم وقتی به همراه معشوقه اش از سخنرانی در دانشگاه شیراز به تهران باز می گردد، سرزنده و شادمان می نویسد:

[واقعا زندگی کردم. دوستم همراه بود و روزگار به کام. واقعا مصداق این شعر حافظ بود:

دل در بر و می در کف و معشوقه به کام است // سلطان جهانم به چنین حال غلام است

نطقی که لازم بود کردم یک نسخه را این جا می گذارم. وظیفه ام را نسبت به اربابم از روی اعتقاد انجام دادم.]

ولی فردای همان‌روز شاه بر خلاف انتظار عَلم یک ایراد جزئی به نطق او می‌گیرد و:

[نه تنها اظهار رضایت نفرمودند بلکه فرمودند برو توضیح بده و مطلب را تصحیح کن و بگو که تو از ارقام اطلاع نداری (یعنی بگو که از اوضاع در حقیقت بی خبری)... اطاعت کردم. دوباره به این فکر فرو رفتم که درست است که نطق خوب بوده، درست است که وظیفه ام را نسبت به اربابم انجام داده ام، ولی به هر صورت الملک عقیم. اصولا من چرا باید بتوانم نطق خوبی بکنم، ولو به نفع اربابم باشد.]

علم مدعی است که حتی فکر ایجاد سپاه دانش که یکی از پایه‌های مهم "انقلاب سفید" بود از او بوده که شاه به نام خودش تمام کرده است:

[یکشنبه ١٠-٩-٤٧ شاهنشاه خوش ندارند چیزی که ابتکار خودشان نباشد فوری قبول کنند. چنان که در امر سپاه دانش، وقتی من نخست وزیر بودم عینا همینطور شد. بعد با آن شوق و اشتیاق قبول فرمودند و سپاه های ترویج و بهداشت و غیره را هم در دنبال آن درست کردند.]

 

گله‌گزاری‌های عَلم که در این یادداشت‌ها منعکس شده تنها به شاه برنمی‌گردد بلکه از خانواده خودش نیز کم نمی‌نالد! و هیچ هم نگران این نیست که آیندگانی که یادداشت‌هایش را می‌خوانند، چه فکر می‌کنند. به‌ویژه همسر و فرزندانش. بارها و بارها به‌جا یا نابه‌جا از دست آنان می‌نالد و سختش نیست که خصوصی‌ترین احساساتش را در مورد همسر و فرزندانش بر کاغذ بیاورد، که در نهایت قرار است برای انتشار به دختر خودش بسپاردش (همین‌جا از شهامت و امانت‌داری همسر و دخترانش باید یاد کنم که علیرغم این نکته‌گیری‌ها، باز هم دست به انتشار این یادداشت‌ها زدند و علاقمندان به تاریخ معاصر وطنمان را از دسترسی به این سند با ارزش سیاسی محروم نکردند).

از سوی دیگر همین جنبه از شخصیت عَلم، یعنی بیانِ بی‌پرده‌پوشی احساسش، برای من که دارم این را می‌نویسم سخت دلچسب است. به نظرم این هفت جلد یادداشت، چهره تازه‌ای از اسدالله علم آشکار می‌کند که پیش از آن برای مردم ما ناشناخته بود.

نزدیک بود از گله‌گزاری عَلم از دخترانش دور بیافتم! یکجا می‌نویسد:

[جمعه 14-7-46. بعد به منزل برگشتم. با دخترهایم دعوا کردم که زیادی به مهمانی می روند و خودشان را بدنام می کنند. به قدری ناراحت شدم که سردرد گرفتم.]

و جای دیگر می‌نویسد:

[جمعه ١٤-٧-٤٦ عصری به کارهای جاری رسیدم. در کمال اوقات تلخی راجع به رفتار دخترم بودم. مطابق شئونات خودش و من عمل نمی کند. مایه تعجب و تاسف و تاثر فوق العاده من است.]

و وقتی دلگیری اش از شاه و دخترانش به اوج می رسد می نویسد:

[پنجشنبه ٢٦-١١-٤٦ حقیقتا وضع عجیبی دارم، ولی صبر می کنم، اگر این صبر را بدنم بتواند تحمل بکند.

گرچه از آتش دل چون خُم مِی در جوشم // مُهر بر لب زده، خون می خورم و خاموشم

مطمئن هستم سل یا سرطان مرا از پا خواهد انداخت.]

مشکل او با همسرش اما ریشه در جاهای شیرین‌تری دارد!

[سه شنبه ٦-٨-٤٧ امروز بعد از ظهر با دوستم گذراندم. بسیار خوش گذشت، ولی وقتی منزل آمدم خانم مثل اینکه با حس ششم استباطی کرده بود، به اوقات تلخی انجامید. اوقات خوش قدری خراب شد. واقعا مثل این که زرخرید این زنها هستیم.]

[جمعه یکم آذرماه ١٣٤٧ امشب با دوستم شام خوردم، خیلی خوش گذشت. شب دیر وقت منزل آمده ام. خانم بیدار و بی نهایت عصبانی بود، من هم ناچار تندی کردم. اگر ملایمت با این جنس لطیف بشود بیشتر به خودشان اهمیت می دهند و خیال می کنند انسان وافعا از آنها می ترسد. ساعت یک صبح است. با ظاهری عصبانی می خوابم.]

"دوست" به معنای معشوقه، و "گردش" اسم دیگری برای خانمبازی، در یادداشتهای عَلم

در شش جلد قبلا منتشر شده، صحبت از معشوقه و یا خانم‌بازیِ منظم و برنامه‌ریزی شده شاه و عَلم، به‌تفصیل در یادداشت‌ها آمده و من هم با ذکر نمونه‌هائی یکی دو مطلب در این مورد نوشته و قبلاها در وبلاگم منتشر کرده‌ام (همین‌جا توضیحی بدهم تا مبادا کسی، شاه‌دوست بویژه، فکر کند من با بیرون کشیدن این سطور از یادداشت‌های عَلم می‌خواهم چهره پادشاهش را خراب کنم. هر که با من، چه از نزدیک و چه از راه نوشته‌هایم اشنا باشد، می‌داند که هرچه باشم اهل جانماز آب کشیدن نبوده و نیستم. تازه، رطب خورده منع رطب کی کند!؟)

برگردم به یادداشت‌ها. ظاهرا در این جلد اخیر که همچنان که قبلا نوشتم نه جلد هفتم (آنطور که روی جلد کتاب نوشته شده) بلکه جلد اول محسوب می‌شود، عَلم در آغاز با تردید و بسیار سربسته از این مقولات می‌نویسد، مثل نمونه زیر که مشابهش در کتاب بارها و بارها آمده است:

[سه شنبه ١٦-٣-٤٦ امروز روز خوشی گذشت. هم از جهت خبر شکست ناصر بی همه چیز (رئیس جمهور مصر)، و هم از جهت اینکه دوست عزیز من از مسافرت آمد و چند ساعتی با او گذراندم.]

یا:

[دوشنبه ١٧-٧-٤٦ ضمنا فرمودند خیلی خسته شده ام، فردا گردش برویم. قرار شد بعد از ظهر باشد.]

ولی هرچه به آخر این جلد نزدیک می‌شویم عَلم صراحت بیشتری به خرج می‌دهد به طوری که تنها یک صفحه مانده به پایان یادداشت‌های این جلد، در مورد خود و معشوقه‌اش اعتراف سنگینی می‌کند:

[روزی که وارد ژنو شدم دوست من از لندن تلفن کرد که کار فوری دارد می خواهد مرا ببیند. خیلی تعجب کردم که چه کاری ممکن است داشته باشد. اجازه دادم برای 24 ساعت به ژنو بیاید. وقتی آمد، به من گفت باردار است و نظر مرا می خواهد که چه بکند؟ من خیلی فکر کردم و بالاخره به او اعلام کردم که به کلی تسلیم نظر او هستم. اگر میل دارد ادامه بدهد، اگر میل ندارد معالجه کند. علت این نظر مرا پرسید. گفتم تو همه چیز خودت را برای یک مرد نسبتا پیر به علاوه صاجب زن و بچه فدا می کنی، چه طور می توانم نظری به تو تحمیل کنم؟ هرچه دلت خواست بکن، من همه مسئولیتها و مشکلات را بعهده می گیرم...

من این مطالب خصوصی و البته نمی دانم مخالف یا موافق اخلاق را می نویسم برای این که خوانندگان پنجاه سال بعد من بدانند آن چه این جا گفته ام حقیقت است نه مجاز و خودستائی و دروغگوئی، زیرا که اصلا به خودپرستی و خودستائی معتقد نیستم.

به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم // که تا خراب کنم نقش خودپرستیدن]

یا در این تکه از یادداشت‌ها که در سفر خراسان نوشته؛ وقتی که بی‌توجه به نظر مقامات محلی و نزدیکانش، معشوقه‌اش را به همراه برده است:

[همراه من دوستم هم بود. با آنکه کار زیاد داشتم، ولی بسیار خوش گذشت. همه جا هم همراه من بود، قدری باعث تعجب استاندار و مقامات رسمی شده بود. غافل از آن که من دیگر به قدری آخر عمر را نزدیک می بینم و به قدری به این مسائل تشریفاتی و حرف مردم بی اعتنا هستم که این مسائل در من تاثیر ندارد. آن چه وظیفه وجدانی و اخلاقی نسبت به مردم دارم، می کنم، بقیه حرف مفت است.]  ص ٤٠٧

در مورد "گردش" ملوکانه هم به‌همین شکل هر چه به پایان این جلد نزدیک می‌شویم صراحت بیشتری در یادداشت‌های عَلم مشاهده می‌کنیم:

[یکشنبه ١٨-١-٤٧ بعد از ظهر در رکاب مبارک گردش رفتیم. پیش آمد مضحکی شد، یعنی همان جائی که ما گردش می کردیم، علیاحضرت شهبانو تشریف آوردند. برخورد ما غیرمنتظره و ناراحت کننده بود.]

[پنجشنبه ٢٦-٢-٤٧ صبح فرمودند عصر گردش برویم. رفتیم، بد نبود. ضمن گردش بی سیم گارد خبر داد از ساعتی که شاهنشاه بیرون تشریف برده اند، شهبانو دو بار جویا شده اند که شاهنشاه کجا هستند. شاهنشاه خیلی ناراحت شدند. فرمودند، به فرمانده گارد ابلاغ کن دوباره اگر چنین سئوالی شد، خیلی صریح و جدی باید جواب بدهند که از طرف من اجازه ندارند به احدی بگویند که من کجا می روم. خیلی از این قدرت نمائی خوشم آمد، ولی روی هم رفته هم شاهنشاه و هم من ناراحت شدیم.]

گرچه می توان حدس زد که نیاز شاه به گردش برای شهبانو پذیرفتنی نبود ولی شاه – مثل خیلی از ما مردها - استدلال خاص خودش را داشت!

[جمعه ٦-٢-٤٧ گفتند من از هیچ چیز زندگی شخصی خودم لذت نمی برم، تمام حواسم جمع کار کشور است. تو خوب می دانی که اگر گاهی تفریحی می کنیم برای این است که بهتر بتوانیم کار بکنیم. شهدالله همین طور است. تصدیق کردم.]

نکته جالب این که نه تنها شاه، که عَلم هم برنامه‌ریزی برای "گردش" شاه را جزو وظیفه‌های وزیر دربار می‌دانست:

[شنبه ٣٠-٦-٤٧ برای فردا که دستور گردش داده اند و وسائل فراهم نیست، خیلی ناراحت هستم و با کمال ناراحتی دارم می خوابم، حتی نتوانستم کار کنم. در قبال همه چیز خونسرد و بی تفاوت هستم، ولی وقتی ارباب من فقط دو ساعت وقت دارد و آن هم با چه زحمت فراهم می کند، نهایت درجه بی انصافی و بی لیاقتی است که نتوانیم وسائل آن را فراهم آوریم.]

[چهارشنبه ٢٦-٧-٤٧ مقرر شد بعد از ظهر گردش برویم. ترتیبات فراهم شد. بعد از ظهر متاسفانه به هم خورد، یعنی ترتیبات به هم خورد. ارباب من و خودم خیلی ناراحت شدیم، یعنی وقت تلف شد.]

یک‌روز وقتی با علینقی عالیخانی، وزیر اقتصادِ وقت، و ویراستار فعلی همین یادداشت‌ها، از شکار قرقاول برمی‌گردد می‌نویسد:

[جمعه ٢٦-٥-٤٧ شکار خوبی کردم و خوش گذشت، ولی به محض مراجعت، مطابق معمول، اخبار بد داشتم. یعنی این که ترتیباتی که برای گردش روز جمعه شاهنشاه داده بودم درست از کار در نیامده بود. خیلی ناراحت شدم، ولی دیگر کار از کار گذشته، دیر شده بود و تمام تفریح 24 ساعت از دماغم در آمد.]

و روز بعدش می‌نویسد:

[بعد شرفیاب شدم. از به هم خوردن ترتیبات گردش دیروز اربایم را خیلی کسل و گله مند یافتم، حق هم داشتند.]

اما خیال نکنید علم همه‌اش از بدبیاری آوردن در "گردش" می‌نویسد. با همه سربسته‌گوئی فرازهای بسیاری در کتاب وجود دارد که حاکی از موفقیت در "ترتیبات گردش" است:

[ترتیباتی دادیم که در غیبت شهبانو که به زودی به غرب تشریف می برند، به شاهنشاه در آنجا خوش بگذرد.] ص ٣٤١

[چون شاهنشاه بیستم ژانویه به وین تنها تشریف می برند و٢٥ ژانویه هم از وین به زوریخ و باز هم تنها خواهند بود و تقریبا ده روز تنها خواهند بود، ترتیباتی را برای این دو محل قرار گذاشتیم که به وجود مبارکشان بد نگذرد.] ص ٤٤٤

گاهی هم از خانم‌بازی‌های خود و اربابش با آب‌وتاب فراوان حرف می‌زند:

 [شنبه ٢٦-٥-٤٧ بعد از ظهر در رکاب مبارک گردش رفتیم. سه ساعت طول کشید و بسیار خوش گذشت. امشب من خودم قدری برای تفریح خارج شدم. یک چیزی دیدم که در تمام عمر تا حالا که٤٩ سال دارم ندیده بودم و آن این بود که واقعا یک زن جوان در هنگام طلب، هیستریک می شود. اول خیال می کردم بازی در می آورد، بعد که به گریه افتاد باور کردم. آن هم چون زن فرنگی بود وگرنه باور نمی کردم. حالا که یک صبح است منزل آمدم، بعد از قدری دعوا با خانم می خواهم بخوابم.]

[جمعه ١٧-٨-٤٧ تلفن مرا خواست. شاهنشاه بودند. فرمودند قصد گردش دارم، فوری بیا بالا. دوستم را گذاشتم و رفتم بالا به نیاوران. عرض کردم چرا قبلا اطلاع نفرمودید. فرمودند پیش آمده است. قدری گردش رفتیم، بقیه به بعد از ظهر موکول شد... ماشالله به قدرت شاه.]

ترتیباتِ گردش گاهی با چنان پیچیدگی و خطرکردن همراه بوده که گرچه همواره سربسته نوشته شده ولی ریسک بسیار بالای آن را به‌راحتی می‌توان حس کرد. بویژه آنکه فرح به‌خاطر غیبت‌های ناگهانی شاه و عَلم، به‌شدت به آن‌ها مشکوک بوده است:

[چهارشنبه ٢٢-٩-٤٦ مطلب مهمی که امروز فرمودند این بود که شهبانو سئوال فرمودند، شما بعضی روزها با عَلم بعد از ظهرها کجا می روید؟ جواب فرموده بودند، در این کارها شما نباید دخالت کنید! عرض کردم، به نظر غلام جواب خیلی تند است. فرمودند می خواستم برای همیشه مطلب را بریده باشم.]

شاه و عَلم برای پنهان‌کاری در کار "گردش"هایشان گاهی از امکاناتی بهره می‌گرفتند که به ذهن جن هم نمی‌رسید! امکانی مثل حضور شاهانه در مانور نظامی:

[سه شنبه ٧-٨-٤٧ فرمودند شب گردش برویم (به مناسبت مانور نظامی باید بیرون تشریف می بردند). عرض کردم مانور دارید. فرمودند، مخلوط می کنیم. ولی در حقیقت شب که بیرون رفتیم و من الان که نصف شب است می آیم منزل، گردش مقدم شد. جسارت کردم، عرض کردم، این کار صحیح نیست. آنقدر آقا و بزرگوار است که فرمودند، صحیح می گوئی، در عوض فردا صبح زودتر سر مانور خواهم رفت که تلافی بشود.]

و دو روز بعد می نویسد:

[امشب هم گردش و نظارت بر مانور نظامی را توام کردیم، ولی اول کار نظامی را تمام کردیم بعد به گردش پرداختیم. معلوم شد عرایض پریروز من موثر شده. خدا عمرش بدهد، حرف حساب را قبول می کند. حالا دو صبح است با نهایت خستگی می خوابم.]

و حدود یک‌ماه بعد وقتی شاه "به جلسه انتقاد از مانور" مربوط به ماه پیش می‌رود، عَلم به این صورت در یادداشت روزانه‌اش به آن واکنش نشان می‌دهد:

[من اگر بودم، انتقادم این بود که فرماندهی کل، چند ساعتی از اوقات فرماندهی را به کار دیگر دادند!] ص ٤٢٤

عَلم وسط آن‌همه گرفتاری که هر روزه داشت، از دیدار با سفرا و مقامات و نامه‌نگاری‌ها و بازدیدها گرفته، تا اجرای همین خرده فرمایشات اربابش، باز هم قبل از اینکه به گفته خودش "با نهایت خستگی و کسالت" به رختخواب برود، یادش می‌مانده در کنار یادداشت‌کردن نکات مهم سیاسی ایران و جهان، و ملاقات‌های شاه با این‌وآن، نکات با نمک روز را از قلم نیاندارد:

[سه شنبه ١٩-٩-٤٧ چند تکه جواهر خریده بودم که لازم بود. نمی دانستیم این ها را چه جور به داخل عمارت اختصاصی ببریم، چون در جیب شاهنشاه جا نمی گرفت. نمی خواستند من هم جواهرات را آن جا ببرم. مدتی فکر کردیم و خندیدیم. بالاخره انجام شد.]

[پریروز کار با مزه ای کردیم که این جا می نویسم. شاهنشاه می خواستند تکه جواهری به شخصی مرحمت کنند. از بخت بد آن جواهر در نمایشگاه جواهراتی بود که بر حسب امر شهبانو درست شده بود و گرفتن جواهر از آن جا خیلی مشکل بود، آن هم توسظ من. گوشه اش خیلی باز بود. یک خریدار خارجی پولدار پیدا کردم و آن قدر حقه بازی کردیم تا جواهر را تحویل گرفته تقدیم شاهنشاه کردم. خیلی خودشان هم خندیدند.] ص ٤١٣

خیلی پیش می‌آمد که شاه خودش مستقیما، یا توسط کسان دیگری از یار غارهایش، قراری برای "گردش" می‌گذاشت ولی باز هم برای پوشش نیاز به همراهی عَلم داشت. با این‌که دست عَلم پیش فرح رو بود، ولی ظاهرا شاه کسی مناسب‌تر از او برای توجیه غیبت‌های ناگهانی‌اش نداشت. این بود که عَلم با همه‌ی مراعاتی که می‌کرد، گاهی صدایش در می‌آمد:

[فرمودند بعد از ظهر گردش می رویم. عرض کردم، چشم، ولی اگر جسارت نکنم دیروز هم رفتیم، زیاد خواهد شد. فرمودند، به تو مربوط نیست.] ص ١٩٥

[عرض کردم شاهنشاه تفریح لازم دارید ولی نباید در هیچ کاری زیاده روی بشود و از حد اعتدال خارج گردد. فرمودند، چون تو خودت بی حال هستی این حرف را می زنی. عرض کردم، درست است من بی حالم، ولی سن مبارک هم به پنجاه رسیده است.] ص ٤٤٨

حالا جدا از همه این حرف‌ها، زبان عَلم در بیان مسائل روزمره‌اش بسیار روان و اغلب سخت شیرین است. بویژه آنکه جابجا نوشته‌اش را با بیتی متناسب، و یا ضرب‌المثلی به‌مورد، می‌آراید و این بر جذابیت نوشته‌هایش می‌افزاید. به‌راحتی می‌توان دریافت که علم با ادبیات فارسی آشنائی عمیق داشته و بویژه به حافظ عشق می‌ورزیده است:

[پنجشنبه ١٨-٣-٤٦ آخر شب ساعت 2 صبح تفال زدم. واقعا لسان الغیب است. البته اینها که حرف و دلخوشی است، ولی حافظ آن کسی است که من می پسندم. به هیچ چیز در دنیا اعتنا نداشت و آزاد مرد به تمام معنی ست. به قول علی اللهی ها:

من علی را خدا نمی دانم // از خدا هم جدا نمی دانم

واقعا حافظ پیامبر است، پیامبر وارستگی و آزادگی. تنها پناهگاه من است، وقتی از همه چیز ناامیدم.]

[اکنون ساعت ١١بعد از ظهر با نهایت خستگی و کسالت می خواهم بخوابم. قدری حافظ خواندم نجاتم داد.] ص ١٠١

و در تکه‌ای که در زیر نقل می‌کنم با ظرافتی به یادماندنی از حافظ می‌نویسد:

[شنبه ١٨-٦-٤٦ با دوست عزیزم که از سفر آمده بود، تقریبا به خوشی و به بطالت گذراندم. راستی کاش عمر به این جور بگذرد. به قول حافظ:

به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد // بطالتم بس! از امروز کار خواهم کرد

به راستی من فکر می کنم حافظ بزرگتر از آن بوده است که ادعای پیغمبری کند!] ص ١٢٢

طنز و ظرافت و ایجاز در بیان هم یکی دیگر از ویژگی‌های نثر عَلم است. از ده‌ها نمونه که یادداشت کرده‌ام تنها به ذکر چند تایشان اکتفا می‌کنم:

 [دوشنبه ٢ شهریور ٤٧ برای یک دقیقه نزدیک بود خر بشوم، یعنی خرتر، و آن این بود که همان دختر دو سه شب قبل به من گفت تو را خیلی دوست دارم و من داشتم باور می کردم. ما مردها آن قدر احمق هستیم که ممکن است به آسانی گول بخوریم! یک دختر بیست ساله چه طور ممکن است یک مرد پنجاه ساله بدترکیب مثل مرا دوست بدارد؟]

[سرشب پیش والاحضرت علیرضا رفتم که این جا تنها مانده است. طفل دو ساله و بسیار با هوش و بامزه و قدری عصبانی است. در حمام بود، مدتی دُولش را به من نشان داد! نیم ساعتی ماندم بازی کردم، ولی از نبودن اربابم در قصر خیلی دلم گرفت. به این دلیل و به دلیل این که پرستارش هم خوشگل نیست.] ص ٢٢٤

حسن ختام این قسمت از نوشته‌ام را به دو تکه از دو یادداشت متوالی عَلم می‌سپارم:

[صبح خانم و دختر بزرگم به سویس رفتند. عصری هم دختر کوچکم رفت. دوست من دیشب وارد شده بود، از امشب پیش من است و واقعا دارم زندگی می کنم.]

[از نوزدهم تا امروز بیست و چهارم یادداشت ننوشتم چون همان طور که فوقا گفتم زندگی کردم. دیگر یادداشت برای چه بنویسم؟] ص ٤٤٢

*

پیداست من در یادداشت‌های عَلم به‌دنبال مطالب اصلی نبوده‌ام؛ مطالبی که برای پژوهشگران تاریخ معاصر ایران و حتی جهان حائز اهمیت بسیار است؛ از رابطه ایران با آمریکا و اروپا و اعراب گرفته تا نگاه شاه ایران به مسائل مهمی مثل جنگ اعراب و اسرائیل، ترور رابرت کندی، دمکراسی غربی، نفت و غیره. که در زمینه‌هائی این‌چنین همین جلد هفتم (یا بهتر، ماقبل یکم) به تنهائی سرشار از اطلاعات ذیقیمتِ دستِ اول است.

اما دلم نمی‌آید بی اشاره‌ای به چند تکه از یادداشت‌های عَلم که به اردشیر زاهدی (وزیر امور خارجه وقت) مربوط است این نوشته را به پایان ببرم، چون از آنچه تا کنون از کتاب برایتان استخراج کرده ام کمتر خواندنی نیست!

[پنجشنبه ١٩-٥-٤٦ شاهنشاه مقداری از بی تجربگی و بچگی اردشیر زاهدی وزیر خارجه فرمودند... فرمودند، در سیاست خارجی حرفهای نامربوط می زند که باعث گرفتاری ست. مثلا به وزیر خارجه هندوستان گفته بود که ما هرگز به پاکستان کمک نمی کنیم در صورتی که ما هم عهد و پیمان پاکستان هستیم و ممکن نبود از این بی معنی تر یک کسی حرف بزند.]

[شنبه ٢٩-٧-٤٧ عرض کردم اردشیر زاهدی وزیر خارجه از سفر آمریکا برگشته (برای سازمان ملل رفته بود) خیلی روحیه خرابی دارد، چون فکر می کند مورد مرحمت نیست. فرمودند، پسر خوبی است، دوستش دارم، او هم مرا دوست دارد، به جای خود محفوظ، ولی شخص احمقی ست. از او بپرسید چرا به هیئت دولت حاضر نمی شود؟ چرا بی جهت به مردم فحش می دهد؟ این فخرفروشیها برای این است که نه سواد داری و نه فهم. دیدم خیلی عصبانی هستند، ولی خیلی استدعا کردم به پاس صمیمیت او، اظهار مرحمت فرمایند.]

[یکشنبه٨-١٠-٤٧ عجیب است که شاهنشاه معتقدند وزیر خارجه نه معلومات علمی، نه سواد فارسی و نه سواد خارجی دارد باز هم او را نگاه می دارند، ولی من معتقدم عوض خواهد شد، به خصوص که خیال می کند چون دوست با نیکسون هست باید نخست وزیر بشود.]

از این دست مطالب در مورد اردشیر زاهدی در میان یادداشت‌های عَلم بسیار است. در خاطرات دیگرانی هم که با زاهدی در سال‌های برو بیایش تماس داشته‌اند از این دست نوشته‌ها کم نیست. جالب اینکه مصاحبه‌ها و نوشته‌های خود اردشیر زاهدی هم بیش از آن‌که چهره‌اش را جلا دهد آن را مخدوش‌تر می‌کند!

کاش دوست مهربان و پژوهشگر بسیار برجسته، دکتر عباس میلانی، احتیاط بیشتری می‌کرد و در کتاب ارزشمندش، "شاه"، کمتر به نگرش اردشیر زاهدی به حوادث تاریخی بها می‌داد. یا دستکم در مقدمه‌ی کتابش، فراز زیر را نه با اطمینان، که با کمی تردید می‌نوشت (چون نسخه فارسی کتاب را ندیده‌ام آن را از صفحه هفتم مقدمه‌ی نسخه انگلیسی کتاب به فارسی برمی‌گردانم):

[اردشیر زاهدی یکی از برجستهترین دولتمردان قبل از انقلاب است. در مرحله آغازین این پژوهش با او دیدار کردم، و مهماننوازیهای بعدی بیپایان او، بزرگواریاش در اختصاص وقت، خاطرات و آرشیوش برای این پروژه اجتنابناپذیر بوده است. واقعیت شخصیت پیچیده او، و وطنپرستی پرشورش تضاد غریبی دارد با کاریکاتوری که مخالفانش از او ترسیم کردهاند.]

 

□◊□

Posted by reza at 2:06 PM

February 19, 2014

شهرنوش پارسی پور و من

گفتگوی شهرنوش پارسی پور رمان نویس پرآوازه را با من که از رادیو پویای کالیفرنیا پخش شده [در اینجا] می توانید بشنوید.
Posted by reza at 9:34 AM

September 27, 2013

اكبر گنجى استادِ قياس مع‌الفارق!

اول از خوانندگان اين نوشته عذر مىخواهم كه بهجاى عبارت سادهى "مقايسه نامناسب" يا "همگونپنداری بىمورد" عبارت عربی "قياس مع الفارق" را در عنوان مطلب به كار بردم. خواستم آقاى گنجى كه مخاطب اصلى من در ميان خوانندگان است سريعتر كنايهام را بگيرد!
گنجى در مقاله اخيرش در سايت "گويا نيوز" با عنوان "جنايتكار در دولت حسن روحانى" به قول خودش "خطر كرده و مدعاى عجيبى را مطرح" كرده است. و اين مدعا پس از طول و تفصيل هميشگى ايشان، اين است كه حضور مصطفی پورمحمدى بعنوان وزير دادگسترى در دولت حسن روحانى مغايرتى با "تدبير و اعتدال" و "گذار آرام به دموكراسى" در ايران ندارد. من از باریک شدن در تمهیداتی که گنجى براى كاستن از "خطر" اندیشیده - اينكه پورمحمدى ممكن است تغيير كرده باشد يا شايد آزادى زندانیان سیاسی منوط به وزير شدن او بوده باشد – در میگذرم چون به بحث من مربوط نمىشود. آنچه البته مربوط است مقايسه نابجائى است كه او بين شرائط امروز ايران، پس از روى كار آمدن حسن روحانى با شرائط اسپانيا پس از مرگ فرانكو، شرائط شیلی پس از سرنگونی پینوشه، و شرائط آفريقاى جنوبى پس از رئيس جمهور شدن نلسون ماندلا مىكند.
می نویسد: "ماندلا مجازات و حذف اقلیت سفیدپوست سرکوبگر را تعقیب نکرد"، "در شیلی مخالفان برای برگزاری انتخابات آزاد و گذار به دموکراسی، نه تنها از مجازات و اجرای عدالت سخن نگفتند، بلکه امتیازات فراوانی ... به جنایتکاری چون پینوشه دادند" و "در اسپانیا نه تنها همین داستان تکرار شد، بلکه به دلیل تاریخ کثیفی که همگان در ساختن اش نقش داشتند، شعار "ببخش و فراموش کن" را دنبال کردند."
گنجی در این نمونه آوردنها خلط مبحث غریبی میکند. با اینکه میداند و همان‌جا می‌نویسد "که در ایران نه انقلابی صورت گرفته، نه گذار به دموکراسی مطابق تجربههای یاد شده. جمهوری اسلامی همچنان به بقای خود ادامه داده و انتخابات ریاست جمهوری دیگری در چارچوب معیارهای همین رژیم صورت گرفته است" باز از مقایسه بیمورد میان جابجائی روحانی با احمدی نژاد از یکسو، و سرنگونی رژیم فرانکو و پینوشه و آپارتاید از سوی دیگر دست برنمیدارد. انگار که در ایران امروز، رژیم سرکوبگر و جنایتکار جمهوری اسلامی مثل همسنخهایش در اسپانیا و شیلی و آفریقای جنوبی سرنگون یا تسلیم شده است و حالا بحث بر سر دو برخورد متفاوت با جانیان است! یکی برخورد انتقام جویانه مثل برخورد خمینی با کارگزاران دوره شاه پس از سقوط پادشاهی، و یکی برخورد نلسون ماندلا با کارگزاران رژیم آپارتاید پس از تسلیم شدنشان.
و در نتیجه حسن روحانی به جای حذف و انتقامگیری از مصطفی پورمحمدی که به گفته آقای گنجی در همین مقاله "نقش او در قتل عام حدود 4 هزار زندانی سیاسی در تابستان 1367 پیشینه او را به رنگ دیگری در آورده" حالا نه تنها از او انتقام نمیگیرد بلکه یک گام هم جلوتر از نلسون ماندلا میرود و او را برای یافتن حقیقت در مورد آن کشتار بزرگ به "دادگاه حقیقتیاب" فرانمیخواند، و با پذیرش او در دولت خود راه گذار مسالمتآمیز به دموکراسی را هموار میکند! اعتدال مگر معنای بهتری دارد؟!
قبول ندارید پس نتیجه گیری مقاله ایشان را بخوانید: "اگر پورمحمدی واقعاً تغییر کرده باشد و اگر او بتواند در آزادی کلیه زندانیان سیاسی روحانی را یاری کند، انتخاب پورمحمدی با "عقلانیت و اعتدال و تدبیر" مورد نظر حسن روحانی سازگار است."
گنجی جان! به قمر بنیهاشم، اگر شما یک کم از وقتی که برای ممارست در علوم فلسفی پیش دانشگاهی میگذارید را به خواندن تاریخ معاصر اسپانیا و شیلی و آفریقای جنوبی اختصاص دهید به راحتی در مییابید که سقوط رژیمهای سرکوبگر در این سه کشور و گذارشان به دموکراسی حاصل چندین دهه مبارزه مسالمتجویانه و گاه خشونتبار، اما پیگیر و آشتیناپذیر دموکراسیطلبان با جانیان حاکم بر کشورشان بوده است. این که من و شما برخورد انسانی نلسون ماندلا را با شکستخوردگان مثل اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان شریف و متمدنانه میدانیم هیچ ربطی به وزیر دادگستری شدن یک جانی شناخته شده در دولت کسی که خودش هم همواره از کارگزاران همان رژیم سرکوب بوده است ندارد.
با خواندن مطالب اخیر شما، آقای گنجی، من دارم به این باور میرسم که مسئله اصلی شما جابجائی نابجایتان از "پوزیسیون" حکومت اسلامی به "اپوزیسیون" آن است.
این بار باید از خوانندگان این نوشته به خاطر کاربرد لغات فرنگی "پوزیسیون" و "اپوزیسیون" عذرخواهی کنم. باز هم خواستم طوری حرف بزنم که آقای گنجی کنایهام را بگیرد!
□◊□
Posted by reza at 11:58 AM

July 27, 2013

سه هموطن بهائی من: "آرتین" و "ژینا" و مادربزرگشان

در یکی دو هفته اخیر در ادامهی بیوقفهی اخبار مربوط به تجاوز برنامهریزی شده به هموطنان بهائی در ایرانِ آلوده به اسلام سیاسی، دو خبر کاملا متفاوت در مورد بهائیان در چرخهی خبر قرار گرفت که ذهن مرا به خود مشغول داشت. یکی مربوط به شرکت "محسن مخملباف" در "جشنواره فیلم اورشلیم" با فیلم تازهاش "باغبان"، و دیگری گزارش دیدار "محمد نوریزاد" از "آرتین"، یک کودک بهائی، در خانهی مادربزرگش در تهران.
اما آنچه مرا به نوشتن این یادداشت واداشته است نه این دو خبر بلکه نامهی تکاندهندهای است که آقای "کامران رحیمیان"، پدر آرتین، به محمد نوریزاد نوشته و در اختیار سایت “راه دیگر” قرار داده است.
با این حال از آنجا که برخی رادیوتلویزیونهای فارسیزبان در خارج از کشور، و نیز بسیاری از دوستان، نظر مرا در مورد دو خبر یاد شده خواسته بودند من پاسخ به همه را در همین یادداشت میدهم و از آن میگذرم.
فیلم "باغبان" را - جز چند صحنه کوتاهش- هنوز ندیدهام ولی عمل مخملباف را در ساختن فیلمی در مورد هموطنان بهائیام تحسین میکنم. ما هنرمندان ایرانی، از نویسنده و شاعر گرفته تا فیلمساز و نقاش و اهل نمایش، در مورد بهائیان هموطن کوتاهیهای بسیاری داشتهایم که هرچه در جبران آن بکوشیم زیاد نیست. مسئول تداوم ذهنیت منفی در میان ایرانیان غیربهائی تنها تشکلهای اسلامی یا روحانیت شیعه نیست بلکه سکوت و بیاعتنائی روشنفکران جامعه ایران در این مورد معین سهمی تعیینکننده داشته است. هنرمندان شاید هرگز نتوانند حکومتی مثل حکومت اسلامی حاکم بر ایران را از تجاوز به حقوق بهائیان بازدارند ولی بیتردید قادرند تصویر منفی جاافتاده در میان مردم ایران را از اذهان آنان بزدایند. با این باور است که هم فیلم مخملباف و هم کار نمادین نوریزاد را گامهائی مثبت در این راه میدانم. دیدهام که در مطالب مرتبط با این دو رویداد گاهی نامی هم از من برده میشود. در پاسخ دوستی بهائی که او هم با خواندن آن مطالب یادی از من و فیلم "تابوی ایرانی" کرده بود نوشتم:
[من پاداشم را با رضایت وجدانی که از ساختن این فیلم در درون خودم احساس میکنم مدتهاست گرفتهام. در آستانهی هفتادسالگی بهجرات و بیکمترین تردید میگویم که هیج فیلم دیکری که تا کنون ساختهام تا این حد به آرامش وجدانم کمک نکرده است.]
تکرار این پاسخ خصوصی در جائی عمومی همچون این نوشته را از آنجا ضروری دانستم تا بویژه به نسل جوان هنرمندان ایرانی، در وطن یا بیرون از آن خاکِ پاک، پیامی داده باشم: هیچ پاداشی ارزشمندتر از آرامش وجدان هنرمند نیست. و هیچ هنرمندی بدون عشق به انسان در هر شکل و رنگش، به آرامش نمیرسد.
و اما، همین جا به این پرسش هم که در همین زمینه بارها از من شده پاسخ بدهم که: شرکت در جشنواره اورشلیم را مثل شرکت در هر جشنواره سینمائی دیگری حق هر فیلمساز می دانم و اگر بخواهم حرف دلم را بزنم از این که اینهمه جنجال از سوی مخالفان و موافقان برپا شده در شگفتم!
یکبار از قول کسی که نمیشناسم نوشته بودم که افراط و تفریط در میان ما ایرانیان به یک خصلت ملی بدل شده. همه جا مردم خانهشان را بر چهارستون بنا میکنند اما ما ایرانیها یا "چهلستون" می سازیم یا "بیستون"! میزان اغراق در تاثیر شرکت یا عدمشرکت یک فیلمساز در یک جشنواره در نامههای منتشر شده از سوی موافقان و مخالفان، دستکمی از تفاوت میان "چهلستون" و "بیستون" ندارد.
از نامهی دردمندانه و بهغایت انساندوستانهی کامران رحیمیان که از زندان رجائیشهر خطاب به نوریزاد ارسال شده دور افتادم. مینویسد:
[من کسی هستم که در سال ۱۳۶۰ در دوازده سالگی سر کلاس درس امور تربیتی با متهم شدن به آن که بهاییان با محارم خود ازدواج میکنند مورد تمسخر واقع شدم، در همان سال از رفتن به سر مزار مادربزرگم که سال پیش از آن فوت کرده بود محروم شدم چون محل دفنش مصادره و بعدها شد فرهنگسرای خاوران. کسی هستم که در چهاردهسالگی یعنی سال ۶۲ پدرم دستگیر شد و پس از یازده ماه زندان بدون خداحافظی از ما اعدام و بدون اطلاع ما در خاوران دفن شد و قبل از آن با یک چمدان حاوی لباس برای مادرم، برادرم، خودم و کتابهای درسی من به خاطر مصادره اموال از خانه مسکونیامان اخراج شدیم. کسی هستم که در سال ۶۶ امکان شرکت در کنکور را نیافتم.]
پس از این فراز کوتاه تکاندهنده، کامران رحیمیان تصویری تکاندهندهتر از خانوادهاش بهدست میدهد. همسرش مثل خود او به "جرم!" تدریس به دانشجویان بهائی در زندان است. به قول خودش "خانواده کوچک شدهی" آنها حالا سه عضو بیشتر ندارد؛ مادرش که بیوه یک اعدامی است حالا سرپرست دو نوهی بیسرپرست خویش است: یکی همین آرتین که پدر و مادرش در زندانند، و دیگری [ژینای سیزدهساله که یکبار در سال ۸۳ تجربه بازداشت همزمان پدر و مادرش را تجربه کرده و حالا پدرش در زندان و مادرش در آسمانهاست.]
من از خودم میپرسم: از این همه نمایشنامهنویس خلاق ایرانی یکی پیدا نمیشود یک روز از زندگی پیرزنی همچون این مادربزرگِ و نوههایش را بر کاغذ بیاورد و بر صحنه ببرد؟
هر بند از نامهی کامران رحیمیان نیاز به بازخوانی چندباره دارد. من اما این یادداشت را با احترام به ایشان با فرازی از برداشت ژرفش از مفاهیم "صلح" و "عدالت" و "آزادی" بهپایان میبرم:
[صلح به معنی پذیرش کثرتها و هماهنگی کثرتها برای یک هدف و آن آسایش و سعادت همگان؛ عدالت به معنی فرصت برای هر کس تا بتواند تمام قوای خود را بهفعل درآورد؛ آزادی به معنی ظرفیت و توانمندی انسان برای رشد، تحول و آمادگی برای تغییر در جهت ارزشهای انسانی و نوع بشر بدون هیچ استثناء و صرفنظر از هر ویژگی تمایز ساز مثل قوم، نژاد، ملیت، جنسیت، دین و تحصیلات… نوع بشر به وسعت خلقتی که به صورت و مثال الهی خلق شده است.]
◊◊◊
Posted by reza at 9:12 PM

June 18, 2013

آفتاب آمد دلیل آفتاب!

سه عکس در رابطه با مقاله قبلی!
پسر هاشمی در مصاحبه مطبوعاتی دیروز روحانی
دختر هاشمی در مراسم تبلیغاتی روحانی
و بالاخره عکسی از هاشمی در سایت رسمی اش پس از انتخاب شدن روحانی با این شعار "بدخواهان باید بدانند هاشمی زنده است" 

Posted by reza at 9:08 AM

June 16, 2013

روحانی، هاشمی، یا مردم، کدام برنده‌اند؟

بازنده پیداست. مردم با هشیاریِ تمام دورترین فرد ممکن به رهبر را از میان گزینه‌های شش‌گانه برگزیدند و یکبار دیگر به رهبر نشان دادند که اگر تقلب فقط به مراحل تائیدِ صلاحیت و بستن دهان‌های آزاد با زندان و شکنجه، و توقیف نشریات غیروابسته محدود شود، و جابجائی جدی در صندوق‌های رای انجام نگیرد در همین محدوه‌ی کوچک هم مخالفتشان را با منویات او به دنیا نشان خواهند داد.
از این زاویه البته مردم برنده‌اند. مردم برنده‌اند چون توانستند در مقابل چماق‌بدستان و امنیتی‌های تجاوزگر و دهن‌دریدگانِ "اصولگرا"، به خیابان بریزند و شادی کنند و آن‌ها جرات نکنند واکنش نشان دهند. حتی اگر برای یکی دو روز هم باشد مشکلی نیست. برندگی همیشه لذت‌بخش است حتی اگر به دوام این لذت امید زیادی نتوان بست.
روحانی نیز حتما برنده است. کسی که تا هفته پیش در سایه بود و شانس به بازی گرفته شدن نداشت حالا با ترس خاتمی از ورود به صحنه و برکناری هاشمی از حضور در بازی، به یکباره برنده‌ اعلام شده است. شادمانی نوش جانش!
ولی برنده اصلی به نگاه من "علی اکبر هاشمی رفسنجانیِ بهرمانی" است. کسی که مثل اسمش چندین چهره داد؛ متهم میکونوس، عالیجناب رنگین‌پوش، مال اندوز و چپاول‌گر بیت‌المال، دلسوز و از عقلای نامدار نظام، اعتدال‌گرا و میانه‌رو، حامی اصلاحات، و حتی مدافعِ جنبش سبز...
قبل از اقبال عمومی اخیرش، خودِ این مردم هاشمی را بی‌آنکه قصد توهین باشد "گربه مرتضی علی" نامیده بودند. وقتی "رهبر" به دست "جنتی" آن سیلی آبدارِ "رد صلاحیت" را به صورت هاشمی زد او به چابکی یک گربه از پنجره بیرون پرید و با قانع کردن "خاتمی" برای مجاب کردن "عارف" به کناره‌گیری، و ریختن بخش بالائی از ظرفیتِ عاطل مانده‌ی جنبش سبز به کیسه‌ی یارِ غارش "روحانی"، به نرمیِ تمام دو باره پای سفره‌ی چربِ حاکمیت نشست. واقعا که این مردم در نامگذاری نابغه‌اند!
رفسنجانی هم این پیروزی نوش جانش باد! حالا، هم محبوبِ مردم است، و هم پای خوانِ بی‌دریغ حاکمیت نشسته. باید هم باد به غبغب بیاندازد و در اولین واکنشش بگوید این انتخابات "دموکراتیک ترین انتخابات در دنیا" بود!
فقط از کسانی در عجبم که تا دیروز پیگیر برپائی دادگاه بین‌المللی برای محاکمه‌ی سران جمهوری اسلامی به اتهام "جنایت علیه بشریت" بوده‌اند و حالا سنگ هاشمی رفسنجانی را به سینه می‌زنند. از خودم می‌پرسم در آن دادگاه آرمانی، در فردائی که معلوم نیست کی فرا خواهد رسید، این‌ها قرار است چه کسانی را پای میز محاکمه بکشانند؟
◊□◊

 

 
Posted by reza at 3:03 PM

June 14, 2013

حافظ به روایتِ فرخ نگهدار!

به قول آن دوست "به جان دوست" که اگر بگویم روزی شانزده ساعت پشت میز تدوین نشسته‌ام تا فیلم تازه‌ام را سروسامان بدهم گزافه نگفته‌ام. یکی از اثراتش این است که نه فرصت خواندن دارم و نه نوشتن. ولی گاهی به‌وقت شام به اجبارِ این شکمِ پیچ‌پیچ، فرصتی به خودم می‌دهم تا کاری دیگرگونه کنم. و امشب، همین ساعتی پیش، تا از انتخابات در ایران خبری بگیرم، گوش به رادیو فردا سپردم.
فرخ نگهدار، این مفسر همیشه در صحنه، داشت با کسی که از اهالی تحریم بود در دفاع از لذایذ رای دادن حرف می‌زد. او در جواب کسی که می‌گفت مردم فقط می‌توانند بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنند گفت "همین است که هست!" و بعد گفت که یاد شعر حافظ افتاده:
سال‌ها دل طلب جامِ جم از ما می‌کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می ‌کرد
بیت اول را که خواند بیت دوم را نیمه تمام گذاشت و حرف را عوض کرد. لابد می خواست بگوید ما که خودمان چنین انتخابات خوبی داریم چرا حسرت انتخابات خارجی‌ها را می‌خوریم؟!
هر چه کردم خودم را قانع کنم که گیر ندهم و بروم سر تدوین فیلمم دلم قانع نشد. گفتم این دو کلام را بنویسم و به او یادآوری کنم که: پسرجان! حافظ که مثلِ سیاست حمامِ عمومی نیست که بتوانی بدون لنگ واردش شوی!
◊□◊
Posted by reza at 8:41 PM

May 28, 2013

در غم بانو معینی

عازم بازگشت از سفری دور و دراز به خانه بودم که خبر تلخ درگذشت بانو معینی را شنیدم. دستم نرفت چیزی بنویسم. با بیژن شاهمرادی که اتاقی از خانهاش در لسآنجلس را به کارگاه تدوین فیلم تبدیل کرده بود روزی پانزده شانزده ساعت مشغول بالا و پائین کردن فیلمهایمان بودیم تا سندی قابل اتکاء در مورد یکی از دردناکترین فجایع تاریخ معاصر وطنمان، کشتار تابستان شصتوهفت، سر و سامان بدهیم؛ فاجعهای که بانو معینی زخم خونینش را تا دم مرگ بر سینه داشت؛ زخم بیمرهم از دست دادن پسرش هیبت‌الله.
با هیبت سالها درون و بیرون زندان همصدا و همراه بودم. فعالیت مسئولانهی محمدرضا برادر جوانش را در دفاع از حقوق انسانهای در بند در ایران مشتاقانه دنبال میکنم. و بارها از دیدن شهادت خاطره، خواهر هیبت، از گلزار خاوران چشمم تر شده است.

وقتی به خانه رسیدم از کاکایم نسیم خاکسار شنیدم که دردش را به شعر بر کاغذ آورده. خیالم راحت شد. خواندن شعر سادهاش کمی آرامم کرد. بازنشرش میکنم برای هر کس که بانو معینی را میشناسد و میداند که غم از دست دادنش تا چه حد بر قلب محمدرضا و خاطره و دوستان و آشنایانشان سنگینی میکند.

 یک روی به خاوران
یک روی به تبعید
فرزندان گمشدهاش را صدا میزد
مادر معینی ‌ها، مادر همه‌ی ما

 
قاب عکسی در دست
صدایی فروخورده در گلو
به دادخواهی گام بر‌می‌داشت،
آرام آرام
در صف مادران
مادر معینیها، مادر همهی ما

 
یک چشم بر خاک،
یک چشم بر دریا
قطره اشکهای سالها ریختهاش را می‌جُست
مادر معینی‌ها، مادر همهی ما
یک دست بر نهالی تُرد
یک دست به نوازش بر گونه‌های غمزده
مهربانیهای وجودش را
کاشت و رفت
مادر معینی‌ها، مادر همه‌یما

□◊□

 
Posted by reza at 10:12 PM

May 23, 2013

پیش‌بینیِ نه‌چندان دور از واقع

بیش از دو ماه و نیم پیش، به تاریخ نهم فوریه، یعنی وقتی هنوز تا گرم شدن تنور بحث‌وفحث انتخابات خیلی فاصله بود در مطلبی با عنوان "آقامجتبى، مهدى هاشمى و احمدى‌نژاد، جلوه‌هاى يك نسل چركين" در همین صفحه نوشتم:
[سیدعلی خامنهاى كه منبر خلافت اسلامىاش را بر چركينترين رفتار ذوبشدگان در ولايتش، از تجاوز به پسر و دختر در زندان كهريزك گرفته تا زيرگرفتن معترضان در روز روشن در خيابانهاى تهران بنا نهاده است حالا براى بيرون راندن مدعيان و سهمطلبانِ قدرتِ بىحد و مرزش با نسل چركينى روبروست كه در نيرنگ و بىاخلاقى، فرزندان خلف خود او و سلفش، روح‌الله خمينى هستند.
آن دوره گذشته است كه وقتى بىاخلاقى و تزوير خمينى از حد تحمل مهندس بازرگان يا بنىصدر مىگذشت خودشان آماده كنار كشيدن بودند و بيرون راندنشان از قدرت با يك توطئهى برنامهريزى شده‌ی ساده انجامشدنى بود.]
[خامنهاى و آقامجتبايش حالا با مدعيانى از جنس خودشان روبرويند كه بيرون راندنشان از قدرت به سادگی عملی نیست و بی‌تردید با جلوههاى چركينى همراه خواهد شد كه آنچه در مجلس ميان احمدى نژاد و لاريجانى گذشت تنها نمونهى كوچكى از آن است.]

در آن مطلب "به نبرد خونبار مافيائى اين سه باند، رهبرى و بيتاش، رفسنجانى و طايفهاش، و احمدىنژاد و قوم و خويشش، که به اعتقاد من در افق انتخابات قابل رؤیت است" پرداختم و نوشتم:
[براى كسانى كه ممكن است همهى درگيرىهاى درونحكومتى را يك بازى تكرارى براى گرم كردن تنور انتخابات بدانند فقط به يادشان مىآورم كه اين "بازى"ها در اغلب موارد از بسيارى از درگيرىهاى جدى جدىتر، و گاهى حتى خونين از كار در آمده است. درگيرىهاى درونحكومتى در دوره خمينى كه به حذف نخست وزير، تبعيد رئيسجمهور، اعدام وزير امور خارجه، حصر خانگى جانشين ولى فقيه انجاميد كمى از يك بازى براى سرگرمى مردم سنگينتر به نظر مىرسد. در دوره خامنهاى هم از اين بازىهاى سنگين كم نبودهاند كه از آخرينش بيش از سه سال مىگذرد و آنچه در آن برد و باخت شده زندگى تباه شده‌ی دهها مقتول جنبش سبز است و زندانی شدن صدها فعال فرهنگی و سیاسی، و حصر خانگى موسوى و كروبى و رهنورد.]
و بر این پایه بود که این پیشبینیِ نهچندان دور از واقع را کردم:
[آنچه من در افق نه چندان دوردست سیاسی ایران می‌بینم درگیری چرکین و خونینی است میان آن سه دستهای که نام بردم که دیگر نمیتواند با تعامل و مدارا و وقتکشی به آینده‌ای نامعین موکول شود چرا که انتخابات پیش رو مثل یک ضربالاجل، تاریخ آخرین مهلت مماشات را تعیین کرده است.]
و حالا با رد صلاحیت هاشمی و مشائی، این دو باند مافیائی به شکل آشکاری در مقابل مافیای بیت رهبری قرار گرفتهاند. حرف آخر امروز من هم همان است که با آن مطلب قبلیام را بهپایان بردم:
[کدام باند مافیائی پیروز این نبرد کثیف است بر کسی روشن نیست چرا که سلاح برندهی هر سه دسته، مشابه یک دیگر است؛ سلاحی از جنس تزویر و توطئهچینی، لعابخورده با احادیث موثق اسلامی! یک چیز در هر سه دسته دقیقا مشابه هم است. نه "ایران"، نه "اسلام" و نه "رژیم اسلامی ایران" هیچیک برایشان مقدس نیست و اگر سهمشان از قدرت و ثروت به خطر بیافتد از نابود کردن هیچکدام پرهیز ندارند.]

□◊□
Posted by reza at 7:39 PM

April 2, 2013

چهار نوای مهربان از چمخاله

از دیروز عصر تا حالا که بالاخره بر تردیدم غلبه کردم و دارم این یادداشت را می‌نویسم جسم‌ام این‌جا، جان‌ام اما در چمخاله است.
تردید برای چه؟ از خودم می پرسم. که کسی را هزار فرسنگ آنسوتر، در وطنِ دورمانده از خود به خطر نیاندازی؟ اهل خطر نبودند که نوای مهربانشان را به گوش‌ات نمی‌رساندند. اسم‌شان را نمی‌بری نبر، اما مگر دل‌ات چقدر جا دارد که این همه شوق بازگوئی احساس‌ات را در آن تلنبار می‌کنی و درش را می‌بندی؟ نمی‌ترسی یک روز از این همه فشار بترکد؟
این هم جوابی است که به خودم می‌دهم و به نوشتن می‌پردارم. اگر سربسته بنویسم دوستداران این صفحه متوجه نمی‌شوند؟ می‌شوند! تازه، هر کس متوجه نشود صاحبان آن چهار نوای مهربان که متوجه می‌شوند. اصلا این یک یادداشت را فقط برای آن چهار نفر می‌نویسم. مگر قرار نیست در این صفحه حرف دل‌ام را بزنم؟ این که سایت خبری و روزنامه و مجله نیست. وبلاگ شخصی است. پس این همه رعایت برای چیست؟
دیروز عصر تلفن خانه‌ام زنگ زد. چند روزی برای فیلمبرداری در واشینگتن بودم و تازه به خانه برگشته بودم. صدای مهربانی با تبریک دیرهنگام نوروز شروع کرد و تا نامش را برد سخت شادمانم کرد. پرسیدم از کجا زنگ می‌زند گفت از چمخاله! حس کردم صدایش مثل نم باران‌های موسمی عطر شمال وطنم را دارد.
دو کلام که حرف زد گوشی را داد به مهربانی دیگر. وقتی این یکی نامش را گفت از شادی دایره‌وار دور خودم چرخیدم. انگار زیر همه چیز زده بود و دوربین به‌دست داشت از من فیلم می‌گرفت. چشمِ کنجکاو عدسی‌اش که به من افتاد دلش نیامد بگوید جایت این جا خالی است. ترسید بغضم بترکد. ولی گفت گوشی را می‌دهد به مهربان دیگری که کنارش ایستاده است.
و این یکی مرا برد به دوران کودکی‌ام؛ وقتی مثل نوزادی از شکمِ زندان سیاسی نامنتظر پا به جهان ناشناخته‌ی وطن طوفانی‌ام گذاشتم و دست در دست محمد مختاری، و سعید یوسف، و منصور و نسیم خاکسار، و او، که شعرِ تر می‌سرود، به راهی رفتم که گردبادش تنها پنج‌سال بعد به بیرون از کهکشان ایران پرتابم کرد.
در این رویا/کابوس بودم که او گوشی را به چهارمی داد و نوای مهربان آخرین‌شان را شنیدم. تا بیاید حرف بزند سرپوشِ دل‌ام را برداشتم و برایش تعریف کردم که آخرین باری که در شمال بودم فقط چندماه پیش از خروج اجباری‌ام از ایران بود. داشتم فیلمی با عنوان "راسته‌ی ماهی‌فروشان" می‌ساختم. فیلمی بود در مورد یک پسربچه کوچک که نان‌آور خانواده بود و هر بامداد برای ماهیگیری به تالاب انزلی می‌رفت... تازه فیلمبرداری را شروع کرده بودیم که "کمیسیون پاکسازی تلویزیون" مرا به تهران خواست و ...
تا این را گفتم یادم آمد که دارم با کسی در داخل ایران حرف می‌زنم و سخنم را درز گرفتم. خداحافظی که کردم تازه هجوم خاطرات تلخ/شیرین بود که سرازیر شد و سرِ باز ایستادن نداشت. شب را با رویای چمخاله صبح کردم و صبح را با همان رویا به عصر کشاندم، و دیدم تا ننشینم و با "نوشتن‌درمانی" دردِ‌ دوری را چاره نکنم کار دیگری از دستم بر نخواهد آمد.
و این شد که از آن چهار نوای مهربان، برای آن چهار نوای مهربان، این را نوشتم.
□◊□
Posted by reza at 5:13 PM

March 21, 2013

نوروز

متن کوتاه زیر را قرار است چند ساعت دیگر در مراسم نوروز در پارلمان اروپا (بروکسل) بخوانم، البته به انگلیسی. دیدم بد نیست برگردان آن را به عنوان تبریک سال نو برای دوستان این صفحه بیاورم:
مفتخرم که قرار شد چند کلامی در مورد نوروز در این جمع حرف بزنم و بهعنوان یک ایرانی سالی شاد و موفق برای همهتان آرزو کنم.
ایرانیان و مردم فارسیزبان کشورهای همسایهی ایران بیش از سههزار سال است که نوروز را جشن میگیرند. شاید به نظر اغراق آمیز بیاید ولی حقیقت دارد. نوروز یکی از جشنهای باستانی در تاریخ بشریت است که آغازش به چندین سده پیش از تاریخنویسی مدون بازمیگردد.
آدم چگونه میتواند به خلاصه از حوادثی که این جشن در طول این زمان دراز از سر گذرانده یاد کند؟ اما آنچه تقریبا مسلم است این است که نوروز هرگز بیش از سه دههی گذشته در خطر نبوده است.
روحانیان مسلمان، بویژه آنان که پس از انقلاب 1357 به قدرت رسیدند و در قدرت ماندند تمام توانشان را برای دور کردن ایرانیان از جشن نوروزی بکار گرفتند و با بکارگیری روایات اسلامی سعی کردند آئینهای ریشهدار ایرانی را که علیرغم یورش اعراب در هزاروچهارصد سال پیش به ایران باز هم در جامعه دوام آوردند از اعتبار بیاندازند، که نوروز مردمیترین آنها بود.
اما همین حالا که ما در اینجا، بسیار دور از وطن محبوب من، جمع هستیم مردم ایران با ریشخند به فرامین ملایان مسلمان لباسهای نو به بر کردهاند، با دسته گلی بهدست از خانهی این دوست و فامیل به خانه دیگری میروند و با صدای بلند و شادمانه، همچون من به شما، میگویند:
نوروزتان پیروز
هر روزتان نوروز

Posted by reza at 2:16 PM

March 3, 2013

وقتی خبری "داغ" می‌شود!

مطلب کوتاه قبلی‌ام با عنوان "وطن رنگارنگ ما" بیش از بسیاری از نوشته‌های قبلی در سایت‌ها و وبلاگ‌های دیگر بازنشر شد، بطوریکه از دیروز با بیش از سه هزار کلیک در "سایت بالاترین" قرار گرفت و از همین امروز صبح هم به قول بچه‌های بالاترین، "داغ" شد!
"داغ" شدنش جدا از گوش‌نواز و شگفت‌انگیز بودن اجرای "گروه رستاک"، که مرا واقعا "دیوانه" کرد، بیان همین احساس به زبان شیرین فارسی است در وبلاگم. نه تنها در "سایت بالاترین" که در سایت‌های دیگر از جمله سایت "تریبون زمانه" جدا از بسیارانی که با ابراز نظر بسیار مثبت از زیبائی اجرا نوشته‌اند چند نفری هم از کاربرد لغت "دیوانه" در نوشته من خرده گرفته‌اند.
البته در تمام سایت‌های نامبرده عنوان مطلب من از "وطن رنگارنگ ما" که به گونه‌گونی آواهای محلی در این اجرا اشاره دارد، به "اگر با این موزیک دیوانه نمی‌شوید بروید دکتر" تبدیل شده که من همین مفهوم را برای نشان دادن میزان قدرت بچه‌های "رستاک" در ایجاد شیفتگی در مخاطب در نوشته‌ام به کار برده بودم.
قربان دلِ کوچک هموطنانم بروم که از این شوخی آشکار من رنجیده‌اند! حالا برای اینکه دلشان را به دست بیاورم آن ها را به دیدن یک موزیک ویدئوی دیگر از همین گروه دعوت می‌کنم که جدا از موسیقی و اجرای زیبا، عطر وطن تنیده در لحظه‌به‌لحظه اجرای آن، باز هم مرا "از دیوانه دیوانه‌تر" کرده است! 
 
Posted by reza at 2:22 PM

February 26, 2013

وطنِ رنگارنگ ما

به قدری درگیر فیلم تازه ام هستم که خودم هم نمی دانم کجایم! این البته باعث نمی شود یادم برود که اگر چیز دندانگیری به چنگم افتاد با یاران این صفحه به شراکت نگذارم.
نمی دانم نامی از گروه موسیقی "رستاک" شنیده اید یا نه. جوابتان چه مثبت باشد چه منفی، اگر این موزیک هفت دقیقه ای آن ها را بشنوید و دیوانه نشوید حتما باید بروید دکتر!

 

Posted by reza at 5:55 PM

February 9, 2013

آقامجتبى، مهدى هاشمى و احمدى‌نژاد، جلوه‌هاى يك نسل چركين

سیدعلی خامنهاى كه منبر خلافت اسلامىاش را بر چركينترين رفتار ذوبشدگان در ولايتش، از تجاوز به پسر و دختر در زندان كهريزك گرفته تا زيرگرفتن معترضان در روز روشن در خيابانهاى تهران بنا نهاده است حالا براى بيرون راندن مدعيان و سهمطلبانِ قدرتِ بىحد و مرزش با نسل چركينى روبروست كه در نيرنگ و بىاخلاقى، فرزندان خلف خود او و سلفش، روح‌الله خمينى هستند.
آن دوره گذشته است كه وقتى بىاخلاقى و تزوير خمينى از حد تحمل مهندس بازرگان يا بنىصدر مىگذشت خودشان آماده كنار كشيدن بودند و بيرون راندنشان از قدرت با يك توطئهى برنامهريزى شده‌ی ساده انجامشدنى بود. اين دو كه نام بردم، و دهها بلكه صدها چهرهى با شخصيت ديگرى كه در مقامهاى پائينترى ماشين حاكميت اسلامى را مىگرداندند مثل طاهر احمدزادهها و دكتر ورجاوندها و صدر حاج سيدجوادىها، حاضر نبودند به قيمت نابودى شخصيت خود در مقامشان باقى بمانند و بنابراين به راحتى كنار گذاشته مىشدند، اما حالا نسل چركينى كه پروردهى اخلاق منحط حكومت اسلامى است، چه در كمپ احمدىنژاد كه مرتضوى نمونهاش باشد، و چه در اردوى به ظاهر خاموش هاشمى رفسنجانى كه آقامهدى سركردهگىاش مىكند، هيچكدام در بهكارگيرى شيوههاى چركين ولائى براى پيروزى در نبرد قدرت و ثروت، با بيت رهبرى كه آقامجتبى در رأسش است، ترديدى به خود راه نمىدهند.
خامنهاى و آقامجتبايش حالا با مدعيانى از جنس خودشان روبرويند كه بيرون راندنشان از قدرت به سادگی عملی نیست و بی‌تردید با جلوههاى چركينى همراه خواهد شد كه آنچه در مجلس ميان احمدى نژاد و لاريجانى گذشت تنها نمونهى كوچكى از آن است.
پيش از اينكه به نبرد خونبار مافيائى اين سه باند، رهبرى و بيتاش، رفسنجانى و طايفهاش، و احمدىنژاد و قوم و خويشش، که به اعتقاد من در افق انتخابات قابل رؤیت است بپردازم اجازه مىخواهم كمى به حاشيه بروم و تكليفم را با يك نكته روشن كنم: نكتهاى كه تخم لقش را "اكبر گنجى" در دهان اين و آن شكست و توسط مبارزان مسلمانى كه از حاكميت اسلامى، - و نه از اسلام سياسى- بريدهاند مرتب تكرار میشود. منظورم "سلطانى" ناميدن ماهيت رژيم خامنهاى در ايران امروز است.
نامگزارى رژيمى كه جز "خلافت" اسلامى نیست به "سلطانى"، كه نه در معناى فلسفى و نه در هويت سياسى و عملى به آن نزدیک است، ترفند مسلمانانى است كه تلاش مىكنند لكهاى از منجلاب واقعا موجود رژيم اسلامى ايران بر دامان اسلام عزيزشان ننشيند. و طرفه اين كه كم نيستند سكولارهائى كه بىتوجه به انگيزه اينگونه نامگذاریها در تكرار آن همت مىگمارند در حالیكه در هيچ رژيم سلطانى در طول تاريخ وطنمان، نه تنها پس از اسلام كه حتى پيش از آن نيز هم، هرگز سلطانى وجود نداشته است كه مقام رهبرى مذهبى مردم را نيز به خود بسته باشد. سلاطين با دادن بخشى از اختيارات خود به رهبران مذهبى از حمايت آنان بهره مىگرفتند و با تائید آنان لقب "سايه خدا بر زمين" را به خود مىبستند ولى هرگز جايگزين رهبران مذهبى مردم نمىشدند. آيا مقام و موقعيتى كه خامنهاى به عنوان "ولى مطلقه فقيه" در عمل و در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران دارد همانى است كه سلاطين ايران در دههها و سدههاى گذشته داشتهاند؟ بهعنوان نمونه همواره سلاطين اختيار اعلام جنگ را براى خود حفظ مىكردهاند اما آيا امكان اعلام جهاد را هم داشتهاند؟ اگر نه، پس وقتى صفات دقيقى همچون "خلافت" و "ولايت" در فرهنگ سیاسی اسلام وجود دارد چه نيازى است كه بهغلط رژيم خامنهاى را رژيمى "سلطانى" بناميم، مگر اينكه هدفمان منزه نگاه داشتن اسلام از انحرافاتى باشد كه پنهان داشتنش ديگر ناممكن شده است؟
تا حاشيه بر متن فزونى نگيرد به اصل مطلب برمىگردم.
براى كسانى كه ممكن است همهى درگيرىهاى درونحكومتى را يك بازى تكرارى براى گرم كردن تنور انتخابات بدانند فقط به يادشان مىآورم كه اين "بازى"ها در اغلب موارد از بسيارى از درگيرىهاى جدى جدىتر، و گاهى حتى خونين از كار در آمده است. درگيرىهاى درونحكومتى در دوره خمينى كه به حذف نخست وزير، تبعيد رئيسجمهور، اعدام وزير امور خارجه، حصر خانگى جانشين ولى فقيه انجاميد كمى از يك بازى براى سرگرمى مردم سنگينتر به نظر مىرسد. در دوره خامنهاى هم از اين بازىهاى سنگين كم نبودهاند كه از آخرينش بيش از سه سال مىگذرد و آنچه در آن برد و باخت شده زندگى تباه شده‌ی دهها مقتول جنبش سبز است و زندانی شدن صدها فعال فرهنگی و سیاسی، و حصر خانگى موسوى و كروبى و رهنورد.
آنچه من در افق نه چندان دوردست سیاسی ایران می‌بینم درگیری چرکین و خونینی است میان آن سه دستهای که نام بردم که دیگر نمیتواند با تعامل و مدارا و وقتکشی به آینده‌ای نامعین موکول شود چرا که انتخابات پیش رو مثل یک ضربالاجل، تاریخ آخرین مهلت مماشات را تعیین کرده است. زندانی و آزاد شدن مهدی هاشمی، زندانی و آزاد شدن سعید مرتضوی، فعال شدن آشکار هاشمی رفسنجانی که طبق روال شناخته شدهاش حرکت در تاریکی با چراغ خاموش را ترجیح میدهد، افشاگری احمدینژاد در مجلس از باجگیری برادران لاریجانی، و اتهامات علی لاریجانی به رئیس جمهور که او را غیرمستقیم متاثر از "منافقین" دانست و با بیان حدیثی "موثق" عمل او را جنگ با خدا نامید تنها "هل من مبارز طلبیدن ها"ئی است برای زورآزمائی نهائی که زمانش همان زمان انتخابات است ولی ابزار نبردش "رای" و "صندوق" نیست بلکه لجنمالی، حذف و زندان است.
کدام باند مافیائی پیروز این نبرد کثیف است بر کسی روشن نیست چرا که سلاح برندهی هر سه دسته، مشابه یک دیگر است؛ سلاحی از جنس تزویر و توطئهچینی، لعابخورده با احادیث موثق اسلامی! یک چیز در هر سه دسته دقیقا مشابه هم است. نه "ایران"، نه "اسلام" و نه "رژیم اسلامی ایران" هیچیک برایشان مقدس نیست و اگر سهمشان از قدرت و ثروت به خطر بیافتد از نابود کردن هیچکدام پرهیز ندارند.

□◊□
Posted by reza at 4:20 PM

September 25, 2012

رفسنجانی: کفتاری در محاصره‌ی لاشخورهای ولایت

از میان تمامی جانوران، خزنده و چرنده و پرنده، حضرت نوح تنها اجازه داد یک چهارپا با یک بالدار بر عرشه کشتی در کنار هم قرار بگیرند؛ کفتار و لاشخور. نوح در پاسخ جانداران دیگر گفت: چرا که هر دو از یک تبارند و هرگز هم را نمی‌درند، ولی هر کدام که فرصت بیابد دیگری را به لاشه‌ای بدل می‌کند تا مردارش را به دندان بگزد، یا به منقار بخراشد.
[از یک کتابِ مقدس نانوشته، به روایت خودم!]
Posted by reza at 4:18 PM

September 7, 2012

هموطنان! به من بگوئید "هموطن"

سه روز فراموش نشدنی را در میان دوستداران فرهنگ ایرانی در شیکاگو گذراندم، و مست از باده‌ی دوستی و صمیمت و مهربانی به خانه برگشته‌ام.
"انجمن دوستداران فرهنگ ایرانی" نهادی غیرانتفاعی است که به همتِ هموطنان بهائی ما در خارج از کشور بیست و دو سال است که ایرانیان را با هر مسلک و عقیده در شیکاگو گِرد هم می‌آورد تا تنها به ایران و ایرانی، و فرهنگ بالنده‌ی ما ایرانیان بیاندیشند.
این اولین بار بود که به دلیل نمایش فیلم خودم، "تابوی ایرانی"، به این جمع دعوت داشتم و سه روز تمام را گوئی پس از این‌همه سال دوری از پیکر زخم دیده‌‌ی مادرم، ایران، از پستان پربار او شیر و شراب و عسل نوشیدم. و اگر دروغ نگویم، بیش از آن که لذت برده باشم رنج کشیدم و اشک ریختم. به‌حدی که در اوج حضورم در سالنی که سه هزار نفر در آن همزمان فیلم مرا می‌دیدند آنچنان بغض راه گلویم، و اشک راه نگاهم را بست که از پسِ یک سپاس ساده از آن‌همه شور و شوق و اشکی که نثار دست‌آورد من و یاران صمیمی‌ام در ساختن این فیلم شد، به‌درستی برنیامدم.
خیال ندارم گزارش این سه روز حضورم در جمع کثیری که عطر ایران را داشتند برایتان بنویسم. بی‌تردید این گردهمائی عظیم فرهنگی، گزارشگران خودش را هم دارد که زحمت مرا کم خواهند کرد. فقط اشاره می‌کنم که دیدار دوستان و آشنایان سرشناسی همچون اسفندیار منفردزاده، جمشید چالنگی، شهره آغداشلو، هوشنگ توزیع، دکتر شاپور راسخ، پروفسور یارشاطر، بیژن شاهمرادی، منصور تائید، دکتر عباس میلانی، ناصر انقطاع و... رشید مستقیم، خواننده‌ی نامدار مازندرانی، فقط یکی از دست‌آوردهای این سفر برای من بود.
فضای سنگین پس از نمایش فیلم "تابوی ایرانی"، که سه هزار نفر هم‌زمان تماشاگرش بودند، - چیزی که من در بزرگترین جشنواره‌های جهان هم مشابهش را به یاد ندارم -، اجازه نداد شعری که اخیرا از درون زندان در ایران به دستم رسیده، و شاعری بهائی آن را برایم سروده است را برای مشتاقانش بخوانم. مجری جوان و شیرین‌سخنی که گفتگوی پس از نمایش را رهبری می‌کرد اما، با گرمائی دلنشین شعر این زندانی عزیز را که به صلاحش نمی‌دانم نام شریفش را ببرم، برای جمعی که سراپا گوش بود خواند. و من در اینجا تنها به رونویسِ چند فراز کوتاه از این هدیه‌ی گرانبها قناعت می‌کنم:
[به من نگوئید که خوابم
و دستان جادوئی رویائی شیرین
آرزوهای دیرپای فروخفته‌ام را به تصویر کشیده است...
 
به من بگوئید که بیدارم
و بالاخره کسی غربتِ تلخ مرا در خانه‌ام باور کرده است،
که از این پس کودکی از شرمِ نجس بودن راه مدرسه را گم نخواهد کرد،
و بعد از این، مردگان امان‌نامه خواهند گرفت.
 
من!
برای رسیدن به دشتِ سرسبز با هم بودن
چه کوره راه‌های حسرتی که نپیموده‌ام
و گوش جانم!
در آرزوی خطابِ "هموطن"، پشت چه درهای سکوتی که نماند...
 
هموطنان! به من بگوئید "هموطن"
به من بگوئید که دیگر بیگانه‌ام نمی‌دانید
بگوئید که اهلِ این دیارم
و با شما از یک تبارم.]
□◊□
Posted by reza at 9:32 AM

July 10, 2012

گورِ "زیبا"

در نهمین سالروز قتل زهرا (زیبا) کاظمی در زندان جمهوری جهالت اسلامی، عکسی از سنگ گور آن عزیز را که هفت سال پیش از ایران برایم فرستادند و همانوقت در وبلاگم منتشرش کردم، دوباره در این صفحه می‌آورم تا یادی کرده باشم از هم‌کلاسی نازنینم در "مدرسه عالی تلویزیون و سینما" و بازیگر فیلم نیمه‌تمامم "چوب".
من از "زیبا" بارها نوشته‌ام و دیگر حرفی نمانده که بزنم جز آن که یاد و نامش را به این بهانه بر ذهن و زبانم جاری کنم.

Posted by reza at 10:26 PM

April 17, 2012

در بزرگداشت کاکایم، نسیم!

دو روز پیش ایرانیان فرهنگ دوست در شهر ونکوور کانادا مراسمی برای بزرگداشت نسیم خاکسار برگزار کردند که در آن پیام ویدیوئی چند تن از دوستان او به نمایش گذاشته شد. یکی از پیام‌ها را من فرستاده بودم که چون حرف دلم را در باره‌ی کاکای نازنینم نسیم در آن به روشنی زده‌ام، نوشتن را درز می‌گیرم و شما را به دیدن و شنیدن این کلیپ شش هفت دقیقه‌ای دعوت می‌کنم.
Posted by reza at 2:24 PM

January 11, 2012

آقای هالو: سفر چشم و گوش آدم را باز می کند!

گرچه در پند ناپذیری ام تردید نیست اما این پند آقای هالو را هرگز پشتِ گوش نیانداخته ام. هنوز عرقِ سفر به پاریس خشک نشده کوله باز سبکی بسته ام تا برای دو هفته به جزیره ای دور افتاده بروم که نه به تلفن دسترسی داشته باشم و نه به اینترنت.

وقتی برگردم، دستکم برای این صفحه، دستِ خالی برنخواهم گشت.

Posted by reza at 7:57 AM

December 30, 2011

هدیه‌ی سال نو مسیحی

داشتم فکر میکردم در آستانهی سال نو مسیحی چه هدیهای میتوانم به دوستان این صفحه بدهم که کمی بیشتر از کارت تبریکهای دیجیتال که تنها با یک کلیک قابل ارسالند و با یک کلیک هم فراموش میشوند، در ذهن گیرندگانش بماند. هنوز در جستجو بودم که شنیدن یک برنامهی رادیوئی 4 دقیقهای در مورد استاد مسلم موسیقی ایرانی "عبدالوهاب شهیدی" که کار دوست برنامهساز پرسابقهام، "شهرام میریان" است و در اصل برای "رادیو فردا" ساخته شده، همچون شاهدی از غیب رسید و راهم را کوتاه کرد.

یادش بخیر وقتی جوان بودم ته صدای گرفتهای داشتم و همین ترانهی "آن نگاه گرم تو جام شرابه" را با سوزی دلنشین در هر محفلی زمزمه میکردم و خودم خیال میکردم از استاد شهیدی بهتر میخوانم ولی البته من تنها کسی بودم که این خیال باطل را جدی میگرفتم!

حالا از شوخی گذشته، با آرزوی سالی پربار، شاد و آزاد برای هموطنان مسیحی و غیرمسیحی، و آرزوی سلامت و تداوم عمر برای "استاد عبدالوهاب شهیدی" شما را به شنیدن این برنامه‌ی کوتاه که سوز صدای استاد و ساز او در تار و پود آن تنیده شده، دعوت میکنم.

 برای شنیدن برنامه روی عکس استاد کلیک کنید

Posted by reza at 1:18 PM

December 19, 2011

عرق شرم بر پیشانی‌ام

خبر مرگ "رهبر کبیر خلق کره شمالی"، بر عکس خبر مرگ دیکتاتورهای دیگر، صدام حسین و قذافی، خبر دستپاچه کنندهای است؛ یعنی برای من، که یک روز (البته یک روز به معنای سالها!) خیال میکردم جنبش کمونیستی راه رهائی انسانهاست.

حالا مرگ "کیم جونگ-ایل"، خبر مرگش (!)، آنقدر دستپاچه کننده نیست که خبر جانشین شدن پسر تُپلاش "کیم جونک-اون"، که بیشباهت به "احمد شاه" خودمان وقتی به سلطنت رسید نیست، هست (جمله کمی ملغلق شد از بس این خبر دستپاچهام کرد!).

 

به قول آن بزرگ زبان آور، "به جان دوست"، که با دیدن صحنههای مضحک مویه کردن "خلق کره شمالی" برای مرگ "رهبر کبیر"شان در مقابل دوربین تلویزیون، به جای نشستن زهرخند بر لبم، عرق شرم به پیشانیام نشسته است.

Posted by reza at 7:58 PM

October 27, 2011

تولدش مبارک!

 ساعاتی پیش، بعد از انتظاری طولانی بالاخره پدر بزرگ شدم! شصت و هشت سال پیش، دقیقا در همین روز، یعنی پنج آبان، خودم به دنیا آمده بودم. دخترم دیروز به زایشگاه رفت و اگر مثل مادرم تنبلی نمی‌کرد، دخترش "لیلیان" را به جای امروز که پنج آبان است، دیروز که چهارم آبان بود به دنیا می‌آورد و روح پدر خدابیامرزم را در آن دنیا شاد می‌کرد!

اگر بخواهید معنای آن چه گفتم را دریابید باید نگاهی به نوشته زیر که درست پنج سال پیش، در سالروز تولد شصت و سه سالگی‌ام نوشتم، بیاندازید:

شصت و سه سال پیش، با چندین ساعت تاخیر که برای پدرم چندین قرن گذشت، به جای روز با شگون چهارم آبان در بامداد روز بی‌خاصیت پنجم آبان در خانه‌ای که کمترین خاطره‌ای از آن ندارم در شهرستان ساری به دنیا آمدم. پدرم رئیس بانک ملی بهشهر بود و با مقامات شهر نشست و برخاست داشت. وقتی فهمیده بود که قرار است چهارم آبان به دنیا بیایم به آن‌ها گفته بود که اگر زنش پسر بزاید اسمش را به نشانه علاقه‌اش به شاه جوان "محمدرضا" خواهد گذاشت، حالا از روی علاقه واقعی بود یا حرامزادگی نمی‌دانم! سال 1322 بود و محمدرضا، شاه جوان و محبوبی بود که دو سالی می‌شد جای پدر نامحبوبش را گرفته بود. روز چهارم آبان آن سال، برای پدرم روزی سخت و فراموش ناشدنی بود. چپ و راست یک استکان عرق می‌انداخت بالا و یک نگاهی به ساعت زنجیردار آویخته به جلیقه‌اش می‌کرد و از مادرم می‌خواست یک بار دیگر سعی خودش را بکند تا این روز با شگون تمام نشده من را به دنیا بیاورد. مادرم بعدها می‌گفت همین چند ساعت تاخیر من در به دنیا آمدن، رابطه او و شوهرش را تیره کرد و طلاق و بی‌کسی بعدیش نتیجه تنبلی و بی‌تدبیری ذاتی من بود. با این همه پدرم نام من را به احترام شاه جوان همان محمدرضا گذاشت، گرچه رئیس ثبت احوال ساری حاضر نشد تاریخ تولدم را یک روز زودتر در شناسنامه‌ام ثبت کند. این‌گونه بود که سرنوشت من با سرنوشت شاه جوان گره خورد!

         ده ساله بودم که محمدرضا شاه با آلوده شدن به کودتای مرداد سی و دو از یک پادشاه مشروطه به یک دیکتاتور مطلق فرو غلتید و من چقدر خوشحال بودم که همه من را نه با اسم کاملم "محمدرضا"، که به کوتاهی "رضا" صدا می‌زنند. بعدها هم که دست به قلم بردم و سر از فیلمسازی در آورم همه جا با نام رضا خودم را معرفی کردم بی‌آنکه بدانم سرنوشت را با اینگونه دستکاری‌ها نمی‌توان گول زد!

         بند ناف من که به بند ناف محمدرضا شاه بسته شده بود بالاخره کار خودش را کرد. تازه سی ساله بودم و داشتم توی فیلمسازی سری میان سرها در می‌آوردم که به اتهام اقدام برای ترور شاه و تمام خانواده سلطنتی، یکجا، به ییلاقات اوین برده شدم و تا سرنگونی او و نهاد دیرپای پادشاهی در آن جا و ییلاق و قشلاقات دیگر آب خنک خوردم. سرنوشت این گونه رقم خورده بود که با آزادی من از زندان، محمدرضا شاه می‌باید به ناچار برای همیشه ایران را ترک می‌کرد: کشور باستانی و پهناور ایران جای دو "محمدرضا" را نداشت!

         حالا در این اولین ساعات شصت و سه سالگی دارم به این می‌اندیشم که اگر تاریخ به عقب بر‌می‌گشت و من به جای پدرم می‌توانستم نام خودم را خودم تعیین کنم اسم من حالا چه می‌بود. دیدم حتی اگر از "سرنوشت" گریزی باشد از "سرگذشت" دیگر گریزی متصور نیست. نام من همان می‌بود که هست؛ "محمدرضا"ئی که همه "رضا" صدایش می‌زنند، بی‌تردید.

□◊□

Posted by reza at 9:17 AM

October 19, 2011

شکنجه‌گر کیست؟

دو روز قبل، در جلسه‌ای که در زمینه حقوق بشر در ماینس (آلمان) برپا بود و من هم در آن دعوت داشتم، دیداری دست داد که دلم را به درد آورد.

در میانِ دو برنامه، خانم جوانی به سراغم آمد و با اظهار محبت، و با مِن و مِن بسیار گفت که پدرش با من در زندان هم‌پرونده بوده است. او دختر منوجهر مقدم سلیمی بود که وقتی پدرش با من در بند بود فقط ده سال داشت. البته من منوچهر را علیرغم هم‌پرونده بودنش، نه قبل از دستگیری دیده بودم، نه بعد از آزادی‌ام از زندان هرگز دیدم. با او تنها چند ماهی در "اوین" هم‌سلول، و یک سالی در "قصر" هم‌بند بودم.

منوچهر، دو سال قبل از انقلاب، به همراه زندانیان سیاسی بسیاری که بعدها از مقامات رژیم اسلامی شدند مثل حاج مهدی عراقی، شیخ مهدی کروبی، اسدالله لاجوردی و بادامچیان و عسگر اولادی و ... در برنامه‌ی معروف به "سپاس آریامهر" شرکت کرد و از زندان آزاد شد.

معرفی دختر منوچهر به من، با تردید و نگرانی آشکاری انجام شد. بلافاصله علت این تردید را دریافتم. به او گفتم تصویری که من از پدرش در ذهن دارم همان تصویری نیست که در شوی تلویزیونی ساواک از او ساخته شد. گفتم که وقتی کتاب خاطراتم در بیاید خواهد دید که این حرف را برای آرامش او نمی‌گویم. منوچهر یکی از آگاه‌ترین و پرتجربه‌ترین زندانیانی بود که من شناختم که سخت‌ترین شکنجه‌ها را در اوین تحمل کرد. او وقتی بالاخره تاب شکنجه را نیاورد با صداقت کنار کشید و هرگز سعی نکرد خودش و عملش را توجیه کند.

هنوز حرفم تمام نشده، آن خانم جوان، مثل بچه‌ی گمشده‌ای که پدرش را یافته باشد بغلم زد و بر شانه‌ام گریست. در میان گریه گفت که نمی‌دانم چه کشیده است از دست مردمی که به خاطر اظهار ندامت پدرش سال‌ها او را تحقیر کرده‌اند. وقتی این را می‌گفت من هم نتوانستم جلو بغضم را بگیرم.

بعد، به این اندیشیدم که شکنجه و وادار کردن زندانی به ندامت، ابعدادش تا کجاها گسترش دارد. سه دهه است که رژیم شاه سرنگون شده، شکنجه‌گر و شکنجه شده‌ی آن دوران هر دو به فراموشی سپرده شده‌اند، اما داغی که بر دل یک دختر ده ساله نشسته تا پایان زندگی‌اش، تازه خواهد ماند.

شکنجه‌گران، به این درد ناعلاج واقفند که به هر ترفند سعی دارند زندانی را به ندامت وادارند. آن‌ها می‌دانند وقتی زندان و شکنجه پایان گرفت، این فرهنگِ یک جامعه‌ی عقب‌افتاده است که به شکنجه‌ کردن قربانیانِ شکنجه، همچنان ادامه خواهد داد.

□◊□

 

Posted by reza at 10:29 PM

October 11, 2011

عطای "فیسبوک" را به لقایش بخشیدم!

از یکی دو هفته پیش که "فیسبوک" اطلاع داد دیگر پیام های ارسالی دوستان را به صورت ایمیل برای کاربران نمی فرستد، مشکل من که نمی توانم به صورت روزمره به فیسبوک سر بزنم دوچندان شد.

 

قبلا از این که نمی رسیدم به تقاضاهای دوستی پاسخ دهم، یا در مورد پست های دوستان ابراز نظر کنم، کم شرمنده می شدم که حالا دیگر باید شرمسار دوستانی باشم که از طریق فیسبوک برایم پیامی می فرستند.

این بود که فکر کردم دستکم در شرائط فعلی عطای فیسبوک را به لقایش ببخشم. صفحه "از دور بر آتش" که پا برجاست و راه تماس با من هم از طریق این صفحه و هم از طربق صفحه ام در یوتیوب همیشه باز است.

Posted by reza at 9:32 AM

September 24, 2011

احمد باطبی در سالگرد جنایت میکونوس

با نام احمد باطبی مثل بسیارانی دیگر وقتی چهرهی گیرایش به مثابه سمبل مقاومت دانشجوئی بر جلد نشریات نقش بست آشنا شدم. بعدها وقتی دردنامه شجاعانهاش از زندان فقاهتی به بیرون درز کرد کارم از آشنائی گذشت. با او همدرد شدم.

از آن روز تا آزادیاش از دانشگاه جهنمی اوین، و سپس خروجش از وطنی که آن همه درد برایش کشیده بود، دنبالش کردم. این بود که وقتی دو روز پیش به مناسبت سالگرد جنایت میکونوس با من تماس گرفت تا ببیند میتواند صحنهای از فیلم "جنایت مقدس" مرا در گزارشی که برای تلویزیون صدای آمریکا در دست تهیه داشت استفاده کند یا نه، انگار همبند سابقم را پس از سالها یافته باشم، با گرمی از پیشنهادش استقبال کردم. گپ کوتاهی هم در همان زمینه با هم زدیم که حاصلش را دقایقی پیش برایم فرستاد. دیدن و شنیدن گزارش احمد باطبی در سالگر جنایت میکونوس چهار دقیقه بیشتر وقتتان را نمیگیرد.

[گزارش احمد باطبی در سالگر جنایت میکونوس]

Posted by reza at 6:33 PM

August 24, 2011

یادمان خونین جامگان

پوستر برنامه یادمان کشتار زندانیان سیاسی در سال 67 را که در "خبرنامه گویا" دیدم، یاد "شامیت"، معروف به مهدی اصلانی افتادم! قبلا هم نوشته ام که گمان نمی کنم هیچیک از زندانیانی که از آن کویر وحشت عبور کردند و زنده به بیرون رسیدند پیش و بیش از اصلانی در افشای آن واقعیت دردناک کوشیده باشند.

در کنار او، این بار اسفند منفردزاده هم هست که وقتی اسم ایران را جلواش ببری چشمش تر می شود، حتی اگر داری برایش جوک تعریف می کنی. با همه ی درشتی قامت استوارش وقتی پای ستم و ستمکشان در میان باشد دلش مثل دل گنجشک کوچک می شود.

دیروز شامیت برایم نوشت که در برنامه هائی که دقیقش در پوستر آمده سه تارش را همراه می برد و دوبیتی های منوچهر آتشی را می خواند. به جای جواب، رفتم صندوقچه فیلم هایم را وارسیدم و کلیپی از سه تار زدن و آتشی خواندنش سر هم کردم و در صفحه ام در یوتیوب گذاشتم تا سوز صدای او را با این یادداشت همراه کنم. فکر کنم ده سال پیش بود که در حیاط خانه خودم، در یک روز بارانی، داخل چادر، دوستانی برای دیدار "کاوه گوهرین" که مهمان من بود جمع شده بودند، و مهدی دستی به سه تار و دمی به آواز داد.

در برنامه های اعلام شده انگار قرار است اسفند هم عودش را با خودش ببرد، گرچه در پوستر اشاره ای به آن نشده. چه حالی خواهند کرد دوستان! می دانم جای مرا هم خالی خواهند کرد.

Posted by reza at 3:24 PM

August 22, 2011

دو قدم تا خامنه ای!

با فروپاشی دیکتاتوری به اصطلاح انقلابی معمر قذافی که وقتی به قدرت رسید در یک نمایش اسلامی جز قرآن همه کتاب ها را سوزاند و "کتاب سبز"ش را به عنوان راه و رسم حکومت فردی اش منتشر کرد سرنگونی بشار اسد که مردم ستیزی را از پدر دیکتاتورش به ارث برد و هر روزه نشان می دهد که در بی شرمی و بی شعوری دست کمی از قذافی ندارد در دستور کار مردم آزادی طلب سوریه و وجدان انسان های شریف این جهان پهناور اما در هم تنیده قرار گرفته است.

   

در فردای فروپاشی دیکتاتوری اسد دیکتاتوری علی خامنه ای که در آدم کشی از سلف جانی اش خمینی کم نیاورده است در چشم انداز مردم به جان آمده ی ایران و چشمان باز و نگران جهانیان قرار خواهد گرفت.

چه گفتید؟ مردم ما برای ارسال خامنه ای و همکارانش به دادگاه جنائی لاهه تا سقوط اسد صبر نخواهند کرد؟ چه بهتر!

Posted by reza at 10:13 AM

August 20, 2011

حاشیه ای بر نوشته قبلی

دوست مهربانی لینک مطلب بسیار مفصلی از نشریه "آرش" را برایم فرستاد که در آن چند تن از رهبران چریک ها از حادثه ای درون سازمانی نام می برند که منجر به قتل یکی از اعضاء شد و هادی (احمد لنگرودی) به گفته آنان در آن فاجعه دست داشت. از آن جا که من در مطلب قبلی ام در مورد دیدار فرخزاد از ستاد چریک های فدائی نامی از "هادی" برده بودم لازم دیدم توضیح بدهم که من او را نه قبل و نه بعد از دوره ی کوتاه حضورم در دفتر کارگاه هنر در ستاد چریک های فدائی هیچگاه ندیدم (عمر این ستاد شش ماه هم نبود). از همان نوشته نیز پیداست که از پست سازمانی او، هر چه که در آن روزها، یا پیش و پس از آن بود، بی اطلاع بودم (شاید هم اصلا صحبت بر سر یک هادی دیگر باشد. از این اسم مستعارها در فعالان سیاسی آن دوران کم نبود!).

این توضیح را دستکم به نویسنده خاطره، کیانوش توکلی، بدهکار بودم که تا نمی دادم خلاص نمی شدم. (اگر با خواننده ی این صفحه صادق باشم باید بگویم اصلا از این که مطلب قبلی را نوشتم پشیمانم. وقتی از این بحث ها به دورم آرامش بیشتری دارم.)

Posted by reza at 9:31 AM

August 18, 2011

خاطره ای مغشوش از "تماس فریدون فرخزاد با چریک های فدائی"

یک سال پیش دوست خوبم "مهدی اصلانی" لینک وب نوشته ای را برایم فرستاد با عنوان "تماس فریدون فرخزاد با چریک های فدائی" به قلم "کیانوش توکلی" که در آن نامی از من برده شده بود. به شکل خصوصی پاسخ پرسش اصلانی را دادم ولی لازم ندیدم واکنشی به آن نوشته نشان بدهم. در طول هفته گذشته چندین و چند بار دوستان دیگری همان خاطره را که به دلیل بیستمین سال کشته شدن زنده نام فریدون فرخزاد بازنشر شده است برایم فرستاده اند و مستقیم و غیرمستقیم خواسته اند صحت و سقم خاطره ی توکلی را بسنجند. برخی حتی گفته اند که اگر توضیحی ندهم ممکن است به نظر برسد که آن را تائید می کنم. از آن جا که در مجموع این خاطره را مغشوش می بینم به ناچار توضیحاتی می دهم. اما اول برای آنانی که خاطره را نخوانده اند بخش اصلی آن را در زیر می آورم:

[بهار 58، بهار آزادی در ایران بود و ستاد چریک ها در خیابان میکده (دهکده) از خیابان های منشعب از بلوار کشاورز، در ساختمان بزرگ 5 طبقه ای با اتاق های فراوانش که متعلق به ساواک بود، پس از انقلاب در اختیار چریک ها قرار گرفت ... جلوی ستاد محوطه نسبتا بزرگی بود که روزانه معیادگاه هزاران بازدیدکننده بود. تعداد چریک های (بی نام و نشان) انگشت شمار ولی تعدا هواداران با نام و نشان آنان هزاران بود. ستاد از بخش های متفاوتی تشکیل می شد که در طبقه اول آن دفتر تدارکات (نظامی) قرار داشت که مسئول آن و یا بعبارت دقیق تر، فرمانده آن چریکی بود به نام هادی (احمد لنگرودی). در کنار این اتاق، دفتر کارگاه هنر بود که رضا علامه‌زاده و تعدادی از هنرمندان سرشناس هوادار چریک ها برای سازماندهی مسایل هنری سازمان در آنجا گرد هم می آمدند. در اردیبشهت 58 کارگاه هنر یک آگهی تبلیغی در روزنامه کیهان منتشر کرد که در آن از هنرمندان کشور می خواست که به ستاد چریک ها آمده و برای همکاری با آنان تماس گیرند.

روز بعد از آگهی تبلیغی من و هادی در اتاق تدارکات نشسته بودیم که فریدون فرخزاد وارد ستاد شد و سراغ کارگاه هنر را گرفت و مطرح کرد که حاضر است که با کارگاه هنر همکاری نماید .... رضا علامه زاده پس از چند دقیقه نزد هادی آمد و در خواست همکاری فریدون را با او در میان گذاشت که ناگهان هادی بر افروخته شد و چهره اش از عصبانیت سرخ شده بود و خطاب به علامه زاده گفت :« فورا این بچه قرتی، کونی را از ستاد بیرون می اندازی... وگرنه با همین مسلسل (که دستش بود) اونو می کشم....»

راستش با برخورد افراطی هادی همه ما جا خوردیم، هر چند در مجموع دید مثبتی به فرخزاد نداشتیم ... شومنی که در تلویزیون شاه برنامه اجرا می کرد و به یک همجنس گرا در بین مردم مشهور بود... چگونه می توانست با چریک ها همکاری کند... غافل از این که فریدون آزاده ای چپگرا و جزء معدود مارکس شناسان ایرانی بود، در حالی که هادی، فرمانده و رهبر مارکسیست ها که چندان از مارکس نخوانده بود.... سر انجام رضا علامه زاده از ترس هادی کوتاه آمد و فریدون را دست بسر کرد.]

 

 این خاطره را مغشوش نامیدم چون اولا اعلامیه ی "کارگاه هنر ایران" که به درستی گفته شده در طبقه همکف ستاد چریک های فدائی در ساختمان ساواک سابق بود، نه دعوت از هنرمندان برای همکاری با کارگاه هنر، که تقاضای ارسال عکس و فیلم و سندهای مربوط به انقلاب بود. من به عنوان مسئول "کارگاه فیلم ایران" - نامی که برای مرکز فعالیت سینمائی هواداران سازمان چریک های فدائی انتخاب کرده بودیم-، نویسنده این اطلاعیه بودم و هدفم جمع آوری اسناد تصویری انقلاب بود، وگرنه سازمان در آن زمان امکان به کارگیری هنرمندان ایرانی را نداشت که از آنان دعوت به همکاری کند. در حاشیه بگویم که من در همان زمان از یکسو عضو فعال "کانون سینماگران پیشرو" و از سوی دیگر مسئول منتخب "سندیکای هنرمندان و کارکنان سینمای ایران" بودم و به این ترتیب تماس روزمره با هنرمندان ایران داشتم و برای جلب همکاری آنان نیاز به چاپ اعلامیه در روزنامه کیهان نداشتم!

و اما در مورد مراجعه ی زنده نام فرخزاد به ستاد و باقی ماجرا.

همانطور که در خاطره ی توکلی آمده است دفتر اسلحه خانه ی ستاد جنب دفتر کارگاه هنر بود و "هادی" (احمد لنگرودی) مسئول آن دفتر بود. (یک اغتشاش دیگر در خاطره آنجاست که نویسنده، هادی، مسئول دفتر اسلحه خانه را "فرمانده و رهبر مارکسیست ها" می نامد!) من آن روز در دفترم بودم که یکی از رفقای سازمان که اسمش یادم نیست ولی اگر اشتباه نکنم مسئول امنیت ستاد بود به دفتر آمد و گفت که از نگهبانان ساختمان ستاد شنیده است که فریدون فرخزاد آمده و تقاضای دیدار با تو را دارد (آن روزها تماس من با ستاد کاملا علنی بود). هیچکس هم در دفتر به جز من و همان رفیق نبود. تا جائی که به یاد دارم با طنز گفت یک جوری دست بسرش کن!

من قبل از به زندان افتادنم در کانال سه تلویزیون ملی کار می کردم و تماس احترام آمیزی با فریدون فرخزاد داشتم. در زندگی روزمره اش هم مثل روی صحنه شوخ و بذله گو و به شکل حیرت انگیزی صادق و رک و راست بود. در تلویزیون مردانی که گرایشات همجنس گرائی داشتند کم نبودند ولی هیچکدام تمایلی نداشتند به این نام شناخته شوند. فرخزاد اما انگار اصرار داشت همه این را بدانند. هر وقت مرا در راهرو تلویزیون می دید، جلو هر کس که بود با خنده ای مهربان و شیرین با صدای بلند می گفت " بالاخره یه روز تورت می زنم!" (من با سبیل سیاه از بناگوش در رفته و چین های عمیق صورتم حتی در جوانی، انگار به نظرش جذاب می آمدم!)

از خاطره خودم در بیایم و برگردم به خاطره ی توکلی.

به هر حال وقتی فهیمدم فرخزاد جلو در ستاد منتظر من است رفتم و با سلام و علیکی گرم به داخل ستاد آوردمش. یادم نمی رود هوادران سازمان که تمام روز در خیابان جلو در می ایستادند و با نگاه کسانی که به ستاد می آمدند را دنبال می کردند، حالا سر می کشیدند تا مشهورترین هنرمند بحث انگیز کشورشان را ببینند. از جلو در تا دفتر کارگاه هنر هم کسی نبود که با کنجکاوی به فرخزاد نگاه نکند. اما این کنجکاوی با یک ظاهر بی تفاوتی نیز همراه بود. کسی دلش نمی خواست وقتی دارد به او نگاه می کند توسط کس دیگری دیده شود! اصلا این اصلی ترین ویژگی شخصیت خارق العاده ی فریدون فرخزاد بود؛ همه دوستش داشتند ولی نشان می دادند که دوستش ندارند!

فکر می کنم حدود یک ربع در دفتر کارگاه هنر در ستاد با هم حرف زدیم. در اتاق بسته بود و کسی از گفتگوی ما خبر نداشت. البته هیچ حرف مهمی هم رد و بدل نشد. می دانستم گرایش مردمگرایانه دارد و اگر یادم مانده باشد بر این نکته کمی بیش از نیاز تاکید کرد. از "فروغ" هم حرف زد که بیشتر به نظرم رسید می خواهد یادآوری کند که برادر همان فروغ است که چپ ها آنقدر دوستش دارند. چیزی که در ذهنم مانده این است که از آن طبیعت ثانوی اش، شوخ طبعی و حاضر جوابی و متلک گوئی شیرین اش، لااقل در آن دقایقی که با من تنها بود فاصله گرفته بود. چیزی که اصلا مطرح نبود پیشنهاد همکاری بود. نمی دانم چطور خاطره نویس فکر نکرده که مگر سازمان چریک ها تلویزیون داشت که به یک شومن نیاز داشته باشد!؟ آمدن فرخزاد به ستاد دلیل متفاوتی داشت. به اعتقاد من او کاملا تنها مانده بود و هیچ گروه مطرح موجود در جامعه را نزدیک تر از سازمان چریک های فدائی به خودش نمی دید. این را به من نگفت ولی من از حالتش حدس زدم چون کاملا نگران به نظر می رسید. همین را البته به تاکید گفت. حسم این بود که نیاز به پناه دارد. ولی ما هم خودمان بی پناه بودیم. از آن روز تا روز حمله به ستاد و مخفی شدن خود من برای مدتی، چند ماهی بیشتر فاصله نبود. نمی دانم واقعا دست به سرش کردم یا نه. چون یادم نمی آید چیز بخصوصی از من خواسته باشد. همانطور که محترمانه به ستاد آورده بودمش تا دم در ستاد، زیر نگاه کنجکاو دیگران مشایعتش کردم و او رفت.

دیگر هرگز با او روبرو نشدم ولی وقتی فیلم "جنایت مقدس" را می ساختم از مزارش در "بن" فیلم گرفتم و فصلی از جنایت مقدس را با شوخی نیشدار و نکته سنجانه اش به پایان بردم.

باز خاطره ها را قاطی کردم!

زنده نام هادی (احمد لنگرودی) که مسئول دفتر اسلحه خانه بود اتفاقا جوانی بسیار شوخ بود (من از خاطره ی توکلی متوجه شدم که او هم به یکی از قربانیان رژیم سفاک اسلامی بدل شد). از آن جا که دفترمان در ستاد کنار هم بود دائم با هادی در تماس بودم. آن چهره جدی و گاهی عبوسی که برخی از اعضای سازمان به آن فخر می فروختند اصلا در هادی نبود. اگر فرخزاد به ستاد می آمد و تقاضای همکاری می کرد چرا من باید از مسئول دفتر اسلحه خانه اجازه می گرفتم!؟ کار هادی این بود که وقتی بچه ها اسلحه هائی را که برخی از مردم و هوادران سازمان به جای تحویل دادن به کمیته های انقلاب در مساجد، به ستاد می آوردند در جائی انبار و از آنان صورت برداری کند. کار دیگرش این بود که اگر تعدادی از بچه ها به ماموریتی فرستاده می شدند اسلحه را از هادی تحویل می گرفتند و دوباره به او تحویل می دادند. و اصلا مگر مسئول دفتر اسلحه خانه در اتاق کارش در یک ساختمان محافظت شده مثل ستاد چریک ها با مسلسل در دست روی صندلی می نشست که وقتی اسم فرخزاد را می شنید واکنشی به آن تندی از او سر بزند!؟

اگر از من بپرسید پس چرا "کیانوش توکلی" این خاطره را به چنین صورتی نوشته پاسخم این است: بی تردید من ماجرای گفتگوی خصوصی ام با فریدون فرخزاد را همان روز برای هادی تعریف کردم و بعید نمی دانم او از سر شوخی و بامزگی حرف هائی را با "کیانوش توکلی" در میان گذاشته باشد که به دلیل فاصله زمانی بسیار زیاد در ذهن توکلی به شکل خاطره ای که نوشته و متاسفانه مغشوش است در آمده باشد.

Posted by reza at 12:56 PM

June 1, 2011

هاله جان ای کاش ذره ای از صبوری ات را برایم جا میگذاشتی

وقتی مقاله "پرستو فروهر" از طریق ایمیل خودش بدستم رسید فکر کردم دیگر در مقابل کابوس امروز جمهوری اسلامی که با مرگ فراواقعیت‌گونه‌ی "هاله سحابی" خواب ما بیدارخوابان ایرانی را یک بار دیگر برآشفته است احساس ناتوانی نمی‌کنم. کافی است در بازنشر متن پرستو بکوشم تا احساس بیهودگی را به عقب برانم. این است که عین مقاله را در اینجا می‌آورم:

خبر آنقدر ناگوار ویکباره بود که باورش را نا ممکن می کرد : هاله سحابی درگذشت. با بهت روبروی این صفحه لعنتی کامپیوتر نشسته بودم ودرحرکت های عصبی لابلای صفحه ها ی ایننترنتی دنبال تکه خبرهایی میگشتم که راوی مرگ عزیزی بودند.

تکرار خبر قطعیت فاجعه بود. هاله تصویر پدر در آغوش گرفته بود تا پیکر عزیز اورا که چراغ زندگی اش بود به خاک بسپارد که زیر ضربه ها ودشنام های ماموران حکومتی از پار درآمد، قلب پاکش از ضربان ایستاد و هلاک شد.

زهر این خبردررگهایم جاری است و توان صبر ، توان باور به عدالت و امید را از من گرفته است . بهار امسال به تهران رفته بودم. مثل همیشه یکی از اولین عزیزانی که درتهران به دیدارش رفتم آقای صدر حاج سیدجوادی بود صدای فرسوده و پرمهرش مثل هربار پای تلفن با شوق به من گفت : بیا دخترم بیا ببینمت من خانه هستم. عمرش پایدار که در تمام این سالهای سخت پشت و پناه من بوده است.

صلابت وجود شکننده او هربار که به دیدارش رفته ام برایم مرهمی بوده است بر زخم های کهنه ام ، بر بی تابی های ماندگارم. اززبان او خبر بستری شدن مهندس سحابی در بیمارستان را شنیدم. می گفت " میرفته وضو بگیرد و به زمین خورده هو استخوان ران اش شکسته است. " می گفت : " ظلم بی وقفه آقایان کافی نیست حالا دیگر دست روزگار هم ما را به زمین می زند. "  غم عالم به دلم نشسته بود که اگر این مردان سالخورده و شریف که سهیم خاطرات زندکی ما بوده اند ، نباشند من به صورت چه کسی نگاه کنم به حرفهای چه کسی کوش بسپارم تا به یاد پدرم بیفتم .

 روزجمعه ، مثل هرجمعه ای که درتهران هستم به سرخاک پدر ومادرم رفتم. بازهم مامورانی آن دور وبر پرسه میزدند تا تهدید حضورشان را براین سنگ سیاه که نام پدر ومادرم برآن حک شده تحمیل کنند. همان روز با دسته گلی باروبان سبز به بیمارستان رفتم برای دیدار مهندس سحابی همسر وخواهر و بستگان او با همان گشاده رویی همیشگی اشان مرا یک به یک درآغوش گرفتند و احوال پرسیدند ... خانم سحابی کفت عزت ببین پرستو آمده ... مهندس سحابی که چشمهایش را بازکرد ... نگاهش خسته و دردکشید ه بود اما با لبخندی از حال و روزم پرسید ، احوال خانواده و مثل همیشه حرفهای پدرانه زد. وقتی که برایش آروزی سلامت کردم باهمان تقوای همیشگی اش گفت : " جان من که عزیزتر از دیگران نیست ، هرچه توانستیم کردیم کاش خدا رحمت اش را از ما دریغ نکند " . وقتی از احوال هاله پرسیدم مادرش گفت که ماموران با مرخصی اش موافقت نکردند ، شرط و شروطی گذاشته اند که هاله نپذیرفته است . در نگاه مهندس سحابی غرور و گلایه به هم آمیخته بود بار دومی که به دیدار مهندس رفتم دیگر او به کما فرورفته بود... کوله بار سنگین تحمل اش را به زمین گذاشته بود و چشم هایش را بسته بود خانم سحابی که گلهای مرا از دستم میگرفت به گریه افتاد وگفت میدانی که امروزروز تولد عزت است " بعد دستم را گرفت و کنار تخت او در اتاق مراقبت های ویژه برد تا از او خداحافظی کنم . گفت که روزها با او حرف میزند اما نمیداند که او میشنود یانه . کنار تخت همسرش خم شد و آرام در گوش اش گفت عزت ، پرستو برایت گل آورده یک حرفی بزن ، عزت جان....

از اتاق که بیرون آمدم باز غم عالم به دلم نشسته بود که صدای هاله را شنیدم که اسم ام را میگفت روی که برگرداندم ونگاهم به رویش افتاد مثل همیشه مانند آفتابی به من می درخشید. هما ن خنده شیرین و کودکانه همیشگی اش صورتش را بازکرده بود، همان صبوری بی پایانش بر او سایه انداخته بود. حضور هاله مثل آب گوارایی بود که در اوج لجظه تشنگی می نوشی و آرام میگیری.  هاله رستگاری مجسم بود و همیشه بخشش مهر وامید میکرد. آن روز فکر کردم که اکر من جای او بودم اگر ماموران حکومتی مهلت آخرین دیداربا پدرم را به قصد از من سلب کرده بودند ، فحش میدادم ، نفرین می کردم ، و خشم می باریدم. اما هاله همچنان صبور بود . و در آغوش خدای مهربانی که همواره همراه خود داشت آرام نشسته بود. هاله نیازی به خشم نداشت، آن قدر که سیراب از تقوا و مهر بود . سالهای پیش هم هربار که دیده بودم اش، اینجا و آنجا ، در خانه مادران عزادار، در خانه زندانیان سیاسی ، همیشه از لزوم مدارا گفته بود. هاله به ماموران گل داده بود و آنها چماق به سرش کوفته بودند. آنها را به مهر و انسانیت خوانده بود و آنها فحش و ناسزانثارش کرده بودند. اما وقتی که او از این صحنه ها می گفت همان لبخند شیرین و کودکانه را برلب داشت ،همان صبوری بی زمان بر او سایه انداخته بود . در تماشای او همیشه از خشم ماندگار خود شرمنده می شدم. هاله نازنین ما پری کوچکی بود که به عاریت در این دنیا می زیست. اینجا مانده بود تا مارا به دوستی و مدارا بخواند .

هاله ما فرشته مهر بود که زیر ضربه های ماموران حکومتی تلف شد. ومن از خود می پرسم امروز که او مرده است چه کسی ما را به مدارا خواهد خواند ؟ چه کسی دربرابر خشونت لبخند مهر خواهد زد؟ هاله جان  ای کاش ذره ای از صبوری ات را برایم جا می گذاشتی، طاقتم تمام شده است.

Posted by reza at 8:33 PM

March 17, 2011

در سکوت حرف زدن

با یاد کاکا منصور خاکسار در اولین سالگرد نبود خود خواسته‌اش

زنگ که به تلفن خانه‌اش می‌زدی گوشی را زود برمی‌داشت ولی زود حرف نمی‌زد. تا صدایت را نمی‌شنید و نمی‌شناخت "الو" نمی‌گفت. برای من که این را می‌دانستم مشکلی نبود. از همان صدای سکوت تلفن می‌فهمیدم آنکه گوشی را برداشته کاکامنصور است، نه کس دیگری! این در سکوت حرف زدن مشخصه‌ی منصور بود، نه تنها پای تلفن که در گفتگویش با تو از سیاست، از هنر، از سیاست هنر، و از هنر سیاست. در شعرهایش هم بود. یعنی هست. حرف‌هائی که بین سطرها، در سفیدی کاغذ زده گاهی بیش از خود سطرهاست. شک دارید؟ شعرهای پس از سرخوردگی‌اش از زندگی در شوروی سابق را بخوانید. خون دلی که خورده در بیت‌ها کمتر خوانده می‌شود تا در فاصله بیت‌ها. در عاشقانه‌هایش بخوانید که چگونه از وطن می‌سراید بی‌آنکه از وطن گفته باشد.

برخی این در سکوت حرف زدن کاکا را به حجب ذاتی او نسبت داده‌اند. پُر بی‌راه نیست. در میان اهل سیاست، تا آنجا که من از نزدیک دیده‌ام، منصور محجوب‌ترین مبارزان بود. ولی این همانی نیست که من دارم در باره کاکا می‌گویم. در محجوبیت گاهی چیزی از خودکوچک‌بینی نیز هست. در کاکا این نبود. خود بزرگ‌بین که حاشا! نمی‌دانم چگونه بگویم. بزرگوار بود. فکر می‌کنم این همان لغتی است که دنبالش می‌گشتم. بزرگوار. اما به معنائی که لازم است در آن باریک شوم.

منصور یکی از باسوادترین فعالان سیاسی چپ ایران بود. این را به جرات می‌گویم و آگاهانه از صفت "باسواد" استفاده می‌کنم. یعنی بیش از خیلی‌ها کتاب خوانده بود. بیش از خیلی‌ها محتوای خوانده‌هایش را درک کرده بود. و در یک کلام بیش از خیلی‌ها درک سیاسی داشت. اما همو، درست به لحاظ در سکوت حرف زدن، در مقایسه با همان "خیلی‌ها" بسیار کمتر از آنان در پیشبرد سیاست سازمانی که بدان تعلق داشت تاثیر می‌گذاشت. و این همیشه برایم تاسف‌بار بود چرا که کمبود نگاه شفاف او را به زندگی، به مردم و به مبارزه در آن سازمانی که هر دو بدان همبسته بودیم همواره احساس می‌کردم. همین باور عمیق به شعور و شفافیت منصور بود که پس از جدائی اعتراض‌آمیزم از سازمان فدائیان اکثریت در اوائل سال 1360، وقتی که مطمئن بودم دیگر هرگز به هیچ سازمانی نخواهم پیوست دعوت شخص کاکا را برای همکاری با جریانی که او از چهره‌های شاخص آن بود و آنروزها به اعلامیه 16 آذر معروف شد پیوستم گرچه این پیوستگی هم نه برای من و نه برای خود کاکا منصور دوامی نیاورد و هر یک جدا جدا از فعالیت سازمانی بریدیم و از آن پس خود را از هفت دولت آزاد کردیم!

برگردم به برداشتم از شخصیت ویژه منصور. داشتم می‌گفتم او بزرگوار بود. شاید باید اضافه می‌کردم بزرگوار و وزین بود. هر جا که بود مثل سنگ بزرگی در بیابان بود که خسته می‌توانست پشتی به آن دهد و دمی بیارامد. حالا چگونه است که وقتی خودش خسته شد سنگی نیافت تا دمی به آن تکیه کند و ترجیح داد تا مرگ خودخواسته را بپذیرد خود معمائی است که اگر کاکای ما اهل در سکوت حرف زدن نبود جوابش را با صراحت بیشتری داده بود.

اما این چیزی از تکیه‌گاه بودنش، آنوقت که خسته‌ای نیازمندش بود نمی‌کاهد. و این که می‌گویم انشای تکراری برای تجلیل از زنده‌یادی نیست. من در درازای سفر زندگی‌ام، آنجا که شانس همسفری با کاکا را داشتم، خسته‌ای بودم که بارها به این سنگ وزین تکیه کردم.

گویند بوی زلف تو جان تازه می‌کند / سلمان قبول کن که من از جان شنیده‌ام

سال‌های خونبار نیمه اول دهه شصت خودمان بود. کدام سال خونبار نبود البته!؟ فکر می‌کنم تابستان 1362 بود. من و نسیم خاکسار قرار بود آماده سفر غیر قانونی به خارج باشیم. تا امکان فراهم شود نمی‌باید در خانه‌مان می‌ماندیم چون امن نبود. ضربه پشت ضربه بود که می‌خوردیم. روزهائی بود که برادر از برادر می‌گریخت. من گاهی به تنهائی در این و آن خانه نسبتا امن، اغلب فک و فامیل هواداران، و گاهی به همراه نسیم در خانه‌ی امن دیگری به انتظار خبر سفر می‌ماندم.

یک ماه پیش از آن وقتی به من گفته بودند باید کشور را ترک کنم به شدت اعتراض کرده بودم و تا وقتی این را به عنوان یک دستور سازمانی به من ندادند از قبول آن سر باز زدم. اما حالا که دل کنده بودم بی‌تابی غریبی برای گریز از کشور داشتم. انگار با قبول ترک وطن چیزی در درونم شکسته بود. زمان به کندی می‌گذشت و محل امن برای انتظار روز به روز کمتر می‌شد. آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم که از خانه هواداری که نگران خانواده‌اش بود بیرون آمدم تا جای دیگری بیابم. جائی دیگر نمانده بود. سری به مطب رفیقی زدم شاید بتوانم شب را در آنجا بگذرانم. فهمیدم دو رفیق بی‌جای دیگر در آنجا پناه گرفته‌اند! به خانه یکی از نزدیکانم که تنها خانه نسبتا امن در فک و فامیل خودم بود رفتم، به بهانه‌ی احوالپرسی. رنگ رخسار و زنگ صدایم آن چنان نگرانشان کرد که حتی یک تعارف شاه‌عبدالعظیمی هم برای ماندنم نکردند! ترجیح دادم خودم را سبک نکنم و راه رفته را برگردم. تا غروب هنوز راه بود اما هیچ جائی برایم باقی نمانده بود تا امتحان کنم. به اولین تلفن عمومی که رسیدم پایم سست شد. گوشی را برداشتم و زنگ زدم. تق تلفن که در آمد از صدای سکوت آن آرام گرفتم. فهمیدم کاکا خودش گوشی را برداشته است! گفتم می‌خواستم ببینمت. گفت بفرما خانه! به همین راحتی.

منصور آن روزها خودش بیش از من در خطر دستگیری بود. اما هنوز مثل سنگی وزین در خانه کنار همسر و فرزندانش نشسته بود و به تلفن جواب می‌داد، گرچه با شیوه خاص خودش! هنوز تا روزی که ناچار شود دست زن و بچه‌هایش را بگیرد و به آنسوی مرزها بگریزد خیلی فاصله داشت.

لازم نبود به او دروغ بگویم که از بی‌جائی آمده‌ام سراغش، چون تردید نداشتم که هم این را ‌می‌داند و هم غیرممکن است مرا با این پرسش دستپاچه کننده روبرو کند. این هم یکی دیگر از آن نوع کاربرد سکوت بود که بیشتر به حرف زدن می‌ماند. وقتی می‌دید نگرانی‌ات را بر زبان نمی‌آوری چون می‌ترسی دیگران بفهمند ترسیده‌ای، بیش از خود تو نگران جریحه دار شدن احساساتت می‌شد.

بی کمترین اغراق می‌گویم وقتی در صف اتوبوس منتظر بودم تا به خانه کاکا بروم، هر منتظر دیگری را پاسدار، و هر رهگذری را بسیجی می‌دیدم.

لبخند گرم و آغوش بازش وقتی جلو در آپارتمان کوچکش به استقبالم آمد دنیای ترسناک دور و برم را قدمی به عقب راند. محکم‌تر از همیشه بغلش زدم تا با گرمای تنش سردی ترس را از وجودم برانم. ساعتی نشستم و کمی از این طرف و آنطرف گپ زدیم. بعد شامی هم با خانواده خوردیم، و وقتی پابپا شدم بروم گفت می‌توانم بمانم اگر راحت‌ترم. این را به همان راحتی گفت که یک سال پیش از آن، وقتی هنوز در خطر نبودیم، می‌گفت. آرامش مثل نگرانی مسری است. گفتم باید بروم کاکاجان. گفت سلام برسان ولی نگفت به کی. آنقدر راحت گفت که انگار داشتم به خانه‌ام می‌رفتم! دم در، دوباره در آغوشم کشید و با گرمای تنش سرمای ترس را باز هم بیشتر از تنم گریزاند.

وقتی گفتم آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم منظورم همین روز بخصوص بود. منصور بی‌آنکه حرفی بزند از من خواسته بود به خانه برگردم و تا وقتی جای امن‌تری نیافته‌ام مثل خود او پیش همسر و فرزندانم بمانم. گرچه چیزی بر زبان نیاورده بود اما راست گفته بود. فعلا جائی امن‌تر از خانه خودم نداشتم. اگر قرار بود دستگیر شوم در خانه خودم سنگین‌تر بودم. دستکم اعتماد به نفس از دست رفته‌ام را باز می‌یافتم و با تمیز قائل شدن میان مردم جامعه و مشتی پاسدار و بسیجی دنیای دور و برم را تا این حد خصمانه نمی‌دیدم.

بی کمترین اغراق می‌گویم که وقتی برای برگشت به خانه‌ در صف اتوبوس منتظر بودم، بر خلاف ساعتی پیش از آن هر منتظر دیگری را دوست، و هر رهگذری را رفیق می‌دیدم.

□◊□

Posted by reza at 9:57 PM

March 5, 2011

سالروز مرگ مصدق

نه وقتش را دارم نه ضروررتش را می بینم که به تفصیل از کسی حرف بزنم که نمی توان از دموکراسی دم زد ولی از او یاد نکرد: می دانید که را می گویم، مگر جز مصدق کس دیگری در تاریخ معاصر ما تا این حد به معیارهای دموکراسی، چه در قدرت و چه بیرون از آن، پایبند بوده است؟

بی مناسبت نمی بینم نسخه کوتاه نمایش خودم "مصدق" را یک بار دیگر در دسترس دوستان این صفحه قرار دهم تا 14 اسفند را بی نام او پایان نبرده باشم

Posted by reza at 2:08 PM

February 23, 2011

موج دموکراسی طلبی در دنیای عرب، دکان مسلمانان بنیادگرا را کساد کرده است

دیکتاتورهائی که هر کدام دهه‌هاست بر سرنوشت مردم محروم کشورشان تسلط مطلق داشته‌اند دارند یکی یکی به زباله‌دان تاریخ سرازیر می‌شوند. و بر خلاف امید واهی بنیادگرایان مذهبی، چه از قماش دیکتاتورهای حاکم بر ایران، چه از جنس جانیانی چون ملاعمر و بن‌لادن، توده‌های به جان آمده که خروشنده به خیابان‌ها ریخته‌اند تنها چیزی را که فریاد می‌کنند دموکراسی و حاکمیت ملی است.

تعجبی ندارد که کسانی چون بن‌لادن و الظواهری که در رابطه با هر حادثه کم اهمیتی در جهان عرب واکنش نشان می‌دهند و نوار صوتی و تصویری پخش می‌کنند، تا کنون کمترین واکنشی به بزرگترین رویدادها در دنیای عرب نشان نداده‌اند. آن ها که همواره مردم ذله شده از حکومت خودکامگان را به شورش علیه حکامشان دعوت می‌کردند حالا که آنان جان بر کف به پا خاسته‌اند و دیکتاتورها را یکی یکی در تنگنا قرار داده‌اند به وضوح شاهد آنند که موج دموکراسی طلبی و خواست ایجاد دولت‌های مسئول و پاسخگو از طرف توده‌های مردم، دکان دیکتاتوری بنیادگرائی اسلامی آینده را نیز پیشاپیش تخته کرده است

به وضوح آشکار است که افرادی چون خامنه‌ای و بن‌لادن از تداوم حکومت‌های دیکتاتوری مورد حمایت غرب بیشتر استقبال می‌کنند تا از برقراری آزادی و دموکراسی در دنیای عرب، چرا که دیگر ادامه سربازگیری از دنیای اسلام به بهانه دیکتاتور‌ستیزی برایشان عملی نخواهد بود. به همین دلیل ساده است که ایمن الظواهری که اهل مصر است و همواره در مورد کمترین مسائل مربوط به مصر اطلاعیه صادر می‌کند واکنش نسبت به بزرگترین تحولات کشورش را تا کنون پشت گوش انداخته است.

به اعتقاد من جنبش عظیم و تاریخ‌ساز دموکراسی طلبی که دارد خاور میانه و شمال آفریقا را درمی‌نوردد، نه تنها علیه دیکتاتورهای حامی غرب، که نیز علیه چهره‌ی کریهی است که دیکتاتورهای مسلمان بنیادگرا مثل خامنه‌ای و بن‌لادن و ملاعمر از میلیون ها مسلمان محروم در دنیای عرب ترسیم کرده‌اند؛ چهره ای جانی و عبوس و بی‌ترحم و عقب‌مانده، که با چهره‌ی واقعی دوست داشتنی ملت‌هائی که قیام بر حقشان دارد حرمت از دست رفته‌شان را به آنان باز می‌گرداند، تفاوتی ماهوی دارد.

زمامداران غرب اگر درک درستی از منافع دراز مدت مردم خویش داشته باشند، و اگر حمایتشان از دموکراسی صرفا جنبه تبلیغاتی نداشته باشد، باید درک کنند که هر کشوری که به اردوی دموکراسی بپیوندد در نهایت موضع آنان را تقویت خواهد کرد. شکی نیست که دولت‌های دموکراتیکی که جانشین دیکتاتوری‌های مطیع غرب در خاور میانه و شمال افریقا می‌شوند منافع مردم خویش را فدای مصالح غرب نخواهند کرد، و دنباله‌روی از هر سیاست آنان را لازمه‌ی دوام خویش نخواهند یافت. اما اگر غرب اشتباهاتی همچون شرکت در سرنگونی دولت ملی مصدق در ایران، یا دولت دموکراتیک سالوادور آلنده در شیلی را در مورد جوانه‌های تازه‌ی دموکراسی طلبی در دنیای عرب تکرار نکند (که به نظر می‌رسد این درس را از تاریخ گرفته باشد) هیچ دوستی مناسب‌تر و قابل اعتمادتر از دولت‌های دموکراتیک در خاور میانه و شمال آفریقا نخواهد یافت. غربی‌ها اگر چشمشان را باز کنند و منافع دراز مدت ملت‌های خویش و مردم جهان را در نظر داشته باشند باید طغیان دموکراسی طلبی روزافزون در منطقه را، نه شکست یاران دیکتاتورشان، که پیروزی روش مردمسالاری خویش بدانند.

شکست آشکار سیاست ایجاد دموکراسی ظاهری و تحمیلی در عراق و افعانستان، که به دشمن‌تراشی بیش از پیش برای غرب در این دو کشور انجامیده است، با پیروزی جنبش دموکراسی طلبی در کشورهای دیگر، در صورت حمایت فعال غرب از این جنبش‌ها، نهایتا به دوستی ملت‌های آزاد شده از دیکتاتوری، با ملت‌های غرب خواهد انجامید.

Posted by reza at 5:21 AM

February 20, 2011

اگر دوستم داری...

همزمانی روز عشاق با جنبش عاشقان آزادی در وطن استبدادزده‌ی ما، موجب شد ترجمه این شعر عاشقانه‌ی لطیف را چند روزی به عقب بیاندازم. شاعر این عاشقانه‌ی کوتاه، دولسه ماریا لویناز، یکی از نامداران شعر غنائی کوباست که با گذشت نزدیک به دو دهه از مرگش که در کهنسالی کامل رخ داد (او نود و پنج سال عمر کرد) روز به روز به طرفداران شعرش در جهان اسپانیائی زبان افزوده می‌شود.

ربط این شعر کوتاه با روز عاشقان، روشن تر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد:

اگر دوستم داری به تمامی دوستم داشته باش،

نه فقط توی آفتاب یا توی سایه...

اگر دوستم داری، سیاه، دوستم داشته باش

سفید، خاکستری، سبز، طلائی، قهوه‌ای.

روز، دوستم داشته باش.

شب، دوستم داشته باش،

و نیمه شب، وقتی پنجره باز است.

اگر دوستم داری، دورم مکن از خویش.

به تمامی دوستم داشته باش،

وگرنه، دوستم نداشته باش.

Posted by reza at 7:33 PM

February 17, 2011

خانواده داغدار "صانع ژاله" و "محمد مختاری" را در کابوس رها نکنیم

گرچه در باور هیچ انسانی که از کمترین وجدان برخوردار باشد نمی‌گنجد، اما متاسفانه این کابوس واقعیت دارد که اوباشان رژیم اسلامی پس از کشتن دو نوجوان آزاده‌ی هموطنمان در یک گردهمائی آرام، نه تنها پیکر بی‌جانشان، که حتی نامشان را نیز رندانه به یغما بردند.

هر رژیم دیکتاتورمآبی، کابوس‌آفرینی بسیاری در رابطه با ملت تحتِ ستمش در کارنامه داشته و دارد، اما در این زمینه کابوس‌هائی که رژیم اسلامی حاکم بر وطن ما برای این ملت آفریده در نوع خود بی‌سابقه است. و این کابوس‌آفرینی البته از دزیدن جسد نام صانع ژاله و محمد مختاری آغاز نشده است.

کشتار هزاران زندانی بی‌پناه به فتوای مستقیم خمینی در تابستان 67، اعتراف‌گیری‌های شنیع از مرد آزاده‌ی قلم، سعیدی سیرجانی و کشتن بی‌سر و صدایش، سناریوی مضحک سفر فرج سرکوهی به خارج و مصاحبه اش در فرودگاه تهران در حالیکه در زندان و زیر شکنجه بوده است، در دوره‌ی یکه تازی رفسنجانی، کشتار وحشیانه‌ی مختاری و پوینده و فروهرها، و ده ها نمونه‌ی دیگر، تنها بخش کوچکی از کابوس‌هائی است که رژیم اسلامی بر این ملت تحمیل کرده است.

قصه‌پردازی‌های وقیحانه‌ی رژیم در توجیه جنایاتش به تنهائی می‌تواند این کابوس‌ها را دردناک‌تر و غیر قابل تحمل‌تر کند. در گفتگوئی که اخیرا با شیرین عبادی داشتم به نکته‌ای اشاره کرد که خود به تنهائی میزان بلاهت حکومتیان در قصه‌پردازی‌هایشان را روشن می‌کند:

[یک روز مأمورین امنیتی ناغافل به دفتر آقای دادخواه می‌ریزند و یکی از مامورین از یک اتاقی فریاد می‌زند "یافتم یافتم"، و ارشمیدس‌وار یک کلت و یک لوله تریاک را می‌آورد و می‌گوید که این‌ها را پیدا کردم! ... آقای دادخواه را به زندان می‌برند و نزدیک به دو ماه او را چنان شکنجه شدید می‌کنند تا وادار به این اعتراف شود که این اسلحه متعلق به ایشان است و نآآابا پولی که من برای "کانون مدافعان" فرستادم آن را خریده است، و این همان اسلحه ایست که "ندا" با آن کشته شده!]

چه قصه ی مضحکی! شیرین عبادی پول فرستاده تا همکارش دادخواه اسلحه بخرد و بدهد به یک جانی تا ندا آقاسلطان را در تظاهرات ضد رژیم بکشد! درد از دست دادن سرو ایستاده‌ی خانواده‌ی آقا سلطان برای مادرش کافی نیست که تحمل این قصه‌های کابوسواره نیز بدان افزوده می‌شود.

و حالا در تازه‌ترین مورد از این دست، رژیم اسلامی تلاش مذبوحانه کرده است تا با آلودن نام صانع ژاله به تشکیلات منفور بسیج کابوس تازه‌ای برای خانواده‌ی این عزیز بیافریند.

بیائیم به نام آزادی و آزادگی با شرکتِ گسترده در مراسم روز یکشنبه اول اسفند، خانواده‌ی این دو نازنین را در این کابوس تازه تنها نگذاریم، و با حضور خروشان خویش در هر کجا که هستیم، به سهم خود کابوس تازه‌ای برای رژیم منفور اسلامی بیافرینیم.

Posted by reza at 6:06 PM

February 14, 2011

به حرمت عشاق سوگند که امروز مرغ عشق را چنان به پرواز در خواهیم آورد تا روز 25 بهمن هر سال را، در تقویم جهانیان به روز "عشق به وطن" فرا برویانیم.

 

Posted by reza at 7:16 AM

February 12, 2011

هیچ دیکتاتوری برای سرنگونی خودش "اجازه" صادر نمی‌کند!

پایداری مردم مصر در ادامه‌ی بی‌انقطاع نافرمانی مدنی، و سرپیچی بدون ابراز خشونت از فرامین دولتی و نظامی، رژیمی را به زانو در آورد که تا سه هفته پیش هیچ مفسر آینده‌نگری سقوط آن را پیش‌بینی نکرده بود.

در کارآئی نافرمانی مدنی و سرپیچی از مقررات قانونی بدون توسل به خشونت و اغتشاش، با این همه شواهد انکارناپذیر دیگر نیازی به قلمفرسائی نیست.

بیائیم بی‌پروا از تاکتیک‌های کهنه شده‌ی اجازه خواستن از مقامات، و پیام‌های ضد و نقیض فرستادن، بی‌لاپوشی غیر قابل توجیه در بیان صریح و بی‌پرده‌ی خواست هر ایرانی آزاد که چیزی جز سرنگونی رژیم ننگین جمهوری اسلامی ایران و جایگزینی آن با رژیمی دموکرات، پاینبد به اصول جهانشمول دموکراسی، و پاسخگو به خواست و اراده مردم نیست، روز 25 بهمن امسال، روز عشق و عشاق در جهان را، به آغاز پایان شرم سی و دو ساله‌ی ملت‌مان از تحمل رژیم قرون وسطائی حاکم بر ایران بدل کنیم.

عشق، این والاترین احساس انسانی، هرگز عرصه‌ای با شکوه‌تر از حالا برای نورافشانی بر تاریکی تحمیل شده بر ایران امروز نخواهد یافت. بیائید با هم، در روز عشاق، این عشق شریفِ همگانی را در خیابان‌های ایران، و در اقصا نقاط جهان، یک صدا فریاد کنیم.

Posted by reza at 7:04 AM

February 10, 2011

شیرین عبادی: تکنولوژی خواب راحت را از چشم دیکتاتورها ربوده

این یادداشت را در هتلی در سیویل (جنوب اسپانیا) می نویسم, جائی که صبح امروز در هتل محل اقامت خانم شیرین عبادی یک گفتگوی نسبتا مفصل با او داشتم؛ گفتگوئی که از مدتی قبل برنامه ریزی کرده بودم تا در فیلم بلند مستندی که در دست تهیه دارم از آن استفاده کنم. گرچه موضوع فیلم من در مورد مشکل روزافزون بهائیان در ایران اسلامی است و تلاش من در این فیلم این است که ریشه های تجاوزات انکارناپذیر حکومت ها و بی حرمتی های آشکار ما ایرانیان غیر بهائی را نسبت به هموطنان بهائی مان بکاوم, اما پس از پایان فیلمبرداری, در یک نشست مجزا پرسشی متفاوت را با ایشان مطرح کردم که عین آن را از روی نوار ضبط صدا در زیر می آورم.

رضا علامه زاده: با توجه به جنبش روزافزون دموکراسی طلبی در دنیای عرب, وضعیت ایران را چگونه می بینید؟

شیرین عبادی: ببینید, تکنولوژی خواب راحت را از چشم دیکتاتورها ربوده زیرا باعث شده مردم هم آگاه تر و هم به یکدیگر نزدیکتر شوند. سئوال اصلی این است که چرا مردم در خاورمیانه اسلامی قیام کردند و خواهان دموکراسی شدند. چرا الان, و چرا ده سال قبل نه؟ جواب خیلی طبیعی است, ده سال قبل مردم از این تکنولوژی و از اینترنت برخوردار نبودند و الان این نزدیکی پیش آمده. در سال 1367, در مورد کشتار و تیرباران زندانیان سیاسی در ایران, که فقط در زندان تهران سه هزار نفر اعدام شدند, به علت این که این دسترسی به اطلاعات میسر نبود, دیدید که سر و صدای چندانی به پا نشد و فقط نزدیکان و بستگان آن ها متوجه چنین فاجعه ای شدند. اما حالا یک نفر را که اعدام می کنند تمام دنیا به پا می خیزد. این را ما به مدد و کمک تکنولوژی داریم. بر همین قیاس مردم خاور میانه از جمله مردم تونس و مصر متوجه شدند که دنیا در چه وضعیتی است و لذا در پی کسب حقوق مشروع خودشان برآمدند. و خوشبختانه موفق هم شدند زیرا بر خلاف سابق که دنیا از دیکتاتورها حمایت می کرد غرب دست حمایتش را از پشت دیکتاتورها برداشته است. این شهامتی داد به مردم منطقه. دیدیم در اردن, در یمن, در کویت و در الجزایر همین اتفاق ها دارد می افتد. و این نشان از ارتباط مردم با یکدیگر و آگاهی از مسائل همدیگر دارد.

و اما در ایران بحث فرق می کند چون این اعتراضات از ژوئن 2009 شروع شد. شعار مردم در آغاز "رای من کجاست؟" بود, اما به تدریج رادیکال تر, و خواست ها بیشتر و بیشتر شد. مردم بسیار مسالمت آمیز اعتراض کردند اما جواب آن ها گلوله بود و زندان. طبیعتا جنبش سرکوب شد اما ساکت نشد. بین سرکوب با سکوت تفاوت بسیار است؛ مثل خاکستری که روی آتش بریزند. این خاکستر هر لحظه ممکن است به کوچکترین نسیمی کنار برود. زمینه نارضایتی در مردم ایران بسیار زیاد است, خصوصا به دلیل وضعیت بد اقتصادی. علاوه بر وضعیت نقض حقوق بشر, علاوه بر نبود دموکراسی, مسئله اقتصادی هم به موضوع اضافه شده است. بنابراین جنبش سبز همچنان ادامه دارد. و ما می بینیم که حتی سه روز بعد از سالگرد 22 بهمن اعلام راهپیمائی کردند. علت اینکه این راهپیمائی را 22 بهمن نگذاشتند به نظر من این است که آن روز روز راهپیمائی دولتی است. و چون طبق قانون اساسی راهپیمائی مسالمت آمیز مشروط بر اینکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است و نیاز به کسب اجازه ندارد بنابراین راهپیمائی 25 بهمن نیاز به موافقت دولت ندارد. علت اینکه به دولت اطلاع داده اند این بود که در آن روز راهپیمائی می شود و دولت وظیفه دارد که امنیت مردم را حفظ بکند.

علامه زاده: ولی رهبران جنبش برای راهپیمائی درخواست اجازه کرده اند و برخوردشان با شما کمی فرق می کند.

عبادی: من به عنوان یک حقوق دان این را مطرح می کنم. من مدافع کسی نیستم و از نظر سیاسی بی طرف هستم. به موجب قانون اساسی مردم می توانند روز 25 بهمن راهپیمائی کنند و دولت چون از این راهپیمائی اطلاع پیدا کرده مکلف است امنیت آنان را حفظ کند.

Posted by reza at 10:42 PM

شیرین عبادی در گفتگو با رضا علامه زاده: "به موجب قانون اساسی مردم می توانند روز 25 بهمن راهپیمائی کنند و دولت چون از این راهپیمائی اطلاع پیدا کرده مکلف است امنیت آنان را حفظ کند."

Posted by reza at 3:35 PM

February 6, 2011

گرمای عرب و سرمای عجم!

در میانه ی سفر از این سو به آنسوی جهان برای فیلمبرداری فیلم تازه ام تا جائی که می توانم موج خوش نوای دموکراسی طلبی در دنیای عرب را با شور و هیجان برخاسته از آن دنبال می کنم. اما وقتی بازتاب این نوای شیرین را در ایران خودمان پی می گیرم به شدت مایوس می شوم. رهبران جنبش سبزی که بسیاری آن را مادر جنبش امروز دنیای عرب می خوانند دوباره از "مجوز گرفتن از وزیر محترم کشور", وزیر دولتی که خودشان آن را دولت کودتا می خوانند برای راهپیمائی حرف می زنند. آن ها با اینکه می دانند مردم مصر نه تنها برای گردهمائی اجازه نگرفته, بلکه مقررات رسمی حکومت نظامی را نیز زیرپا گذاشته اند باز چشمشان را به واقعیت می بندند و باز هم فرق آشکار میان "مبارزه بدون خشونت" با "مبارزه در چهارچوب مقررات رژیم" را درک نمی کنند.

از آنجا که من مدت ها پیش این مقوله را در مقاله ای با عنوان "مبارزه بدون خشونت به معنای مبارزه در چهارچوب قانون نیست" باز کرده ام از تکرار آن خودداری می کنم و به کسانی که در جستجوی این پاسخ هستند که چرا جنبشی با عظمت جنبش سبز به سکونی این چنین تاسف بار انجامید دوباره خوانی آن را توصیه می کنم.

Posted by reza at 2:47 PM

January 5, 2011

دل‌ها هرگز دروغ نمی‌گویند (در سوگ علیرضا پهلوی)

از دیشب که خبر خودکشی علیرضا پهلوی را شنیدم تا این لحظه که دارم این یادداشت را می‌نویسم دمی از فکر دردی که بازماندگان این جوان از یک چنین فاجعه‌ای می‌کشند در امان نبوده‌ام. من خود دردِ مرگ برادر و خواهر کشیده‌ام و حال و روز امروز برادر و خواهر او را با تمام وجود درک می‌کنم. درکِ دردِ جانکاهِ مادر داغدیده‌اش اما از توان درک من بیرون است. جز اینکه برای ایشان آرزوی شکیبائی کنم جمله دیگری بر قلمم جاری نمی‌شود.

دیری است بر این باورم که دلم هرگز به من دروغ نگفته است. منطق و استدلال و احتجاج، چرا. بارها از طریق منطق و استدلال و احتجاج به کجراهه رفته‌ام. دلم اما هرگز ندای غلط به ذهنم نداده است. و حالا این دلِ من است که قلم به دست گرفته و دارد بی‌توجه به افتراق فکری و سیاسی من با خانواده‌ی دردمند پهلوی، با مادری که امروز در سوگ پسر جوانش نشسته همدردی می‌کند. این دل البته از طرفداران پادشاهی توقع همنوائی ندارد چرا که من همچنان بر این باورم که انحراف محمدرضا شاه در سرنگونی دولت ملی مصدق و استقرار دیکتاتوری فردی‌اش آغاز انحرافی بزرگ در تاریخ معاصر ایران بود (و من همین معنا را در فیلم "شب بعد از انقلاب" و نمایش "مصدق" به صراحت بازگفته‌ام).

پس آنچه دلم، تا با بازماندگان رنجدیده‌ی علیرضا پهلوی در میان نگذارد راضی نمی شود، به سادگی این است: هر که هستم مرا به عنوان یک هموطن ایرانی در غم سنگینی که امروز بر شانه دارید سهیم بدانید.

Posted by reza at 10:00 PM

November 18, 2010

یادواره‌ی سوگ ساعدی

عازم پاریس‌ام، هم در رابطه با دوندگی‌های کاری‌ام، و هم به قصد شرکت در یادواره‌ی دکتر غلامحسین ساعدی. به جای دوباره نویسی احساسم در این لحظه، شما را به خواندن نوشته‌ی قبلی‌ام در باره آن عزیز، یا دیدن فیلم کوتاهی که بیست و پنج سال پیش از مراسم خاکسپاری‌اش ساختم، و یا هر دو دعوت می‌کنم.

تکچهره دکتر ساعدی در چهار زخمه قلم

زخمه يکم: بعد از ظهر يک روز بهاری در سال ۱۳۴۸ است و من با دو نازنين که هنوز يادشان مثل دو داغ تازه قلبم را میسوزاند دارم برای اولين بار به ديدار دکتر ساعدی در مطبش میِروم. يکی کرامت دانشيان دوست و همکلاسیام در مدرسه سينماست و ديگری يوسف آلياری است که دوست مشترک ما و همخانه کرامت در تهران است (کرامت که نياز به معرفی ندارد اما شايد بد نباشد يادآوری کنم که يوسف از هر نظر جفت کرامت بود و عجيب نيست که بر او درجمهوری جهالت همان رفت که بر کرامت در رژيم گذشته). به پيشنهاد هموست که من و کرامت که دربدر به دنبال سوژه برای ساختن فيلم پايان سال تحصيلیمان هستيم به ديدار دکتر ساعدی که يوسف را از روی همشهريگری می شناسد ميرويم. ساعدی که در اوج شهرت و محبوبيت همچنان خاکی و بیرياست ما را که جوانانی از راه رسيده بيش نيستيم به گرمی میپذيرد و از هر سوژهای که به ذهنش میرسد برايمان حرف میزند. يکی از آنها به دل من مینشيند و همان فيلمی میشود که چند ماه بعد با نام "ما گوش میکنيم" در سرلوحه کارنامه سينمائی من مینشيند. چند سال بعد، وقتی من در زندان هستم، ساعدی همين فيلمنامه را با عنوان "ما نمیشنويم" منتشر میکند.

زخمه دوم: چند ماهی از پيروزی انقلاب میگذرد و من به پيشنهاد عباس کيارستمی که به تازگی مسئول بخش فيلمسازی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شده ساختن فيلم بلند مستند "ماهی سياه کوچولوی دانا" را برای کانون دست میگيرم. برای بازسازی زندگی کوتاه صمد با گروه کوچکم به هر کجا که پا گذاشته باشد، از دهات آذرشهر تا سواحل ارس، سر میکشم و با هر کس که نشانی از او داشته استٍ، از رحيم رئيس نيا تا مادر و برادرش، همسخن میشوم؛ ساعدی که جای خود دارد. در پايان يک روز سنگين فيلمبرداری در خانه ساعدی در تهران به خواست او گروهم را میفرستم تا در تنهائی لبی تر کنيم. کلهمان که گرم میشود ساعدی از نوشتهای که در دست دارد حرف میزند که در آن خيال دارد پنبه شهادت طلبی را که شعار ملاهاست بزند. اين را که میگويد گيلاسش را به گيلاس من میزند و جامش را با بيان "مرگ بر مرگ، زنده باد زندگی!" سر میکشد.

زخمه سوم: تازه به خارج گريخته و در هلند پناه گرفتهام که برای ديدار دوستان به پاريس میروم. از آپارتمان ناصر رحمانینژاد که پنجرهاش به رود سن چشمانداز دارد تلفنی با ساعدی حرف میزنم. میگويد دارد ديدش را از دست میدهد و مهربانانه از من میخواهد پيش از اينکه قادر به ديدنم نباشد به ملاقاتش بروم. ناصر قرار دارد و نمیتواند مرا ببرد. بالاخره محسن يلفانی میآيد و مرا به خانه ساعدی میبرد. سخت بيمار و روحيه باخته است. گرمايش اما همان گرمای روز اول ديدارمان را به يادم می آورد. يک بطر جانی واکر کنار دستش است وآنرا گرم گرم و بیوقفه مینوشد. برای اينکه حرف را از بيماری بگردانم و روحيهاش را عوض کنم او را به ياد آن روز بهاری میاندازم که برای اولين بار به ديدارش رفته بودم. روحيهاش که عوض نمیشود هيچ، انگار غم همه عالم را جمع کردم و گذاشتم روی سينه خستهاش. ياد کرامت و بويژه يوسف چشمان تارش را خيس میکند وبرای مدتی بیآنکه حرفی بزند فقط مینوشد. در دلم میدانم او از اين مهلکه جان به در نمی‌برد.

زخمه چهارم: من که اولين فيلم زندگیام را بر مبنای قصهای از ساعدی ساخته بودم انگار مقدر بود که اولين فيلم دوران تبعيدم را نيز با قصهای از او بسازم؛ قصه مرگ دردناک او در غربت. هنوز راه و چاه را در هلند به درستی نمیشناسم که خبر را میشنوم و فردای آن روز با يک فيلمبردار و يک صدابردار نا آشنای هلندی، با يک سواری اجارهای به پارِيس میشتابم تا ازمراسم خاکسپاری آن نازنين فيلم بگيرم؛ فيلمی که به همت کانون نويسندگان در تبعيد در اولين سالگرد مرگ او با عنوان "آخرين بدرود با ساعدی" به نمايش در میآيد.

Posted by reza at 5:05 PM

September 11, 2010

نسل سرفراز

چند بار پیش آمده است که در نوشتن از نسل حاضر هموطنانم، چه آن پیکره‌ی شکوهمندی که در ایران است و چه این اندام پرورش یافته در خارج، قلمم به سوی صفتِ سرافرازانه‌ی  "سرفراز" گردیده است. بعد گاهی از خود پرسیده‌ام چرا دستم نمی‌رود بی توصیف این نسل به سرفراز چیزی از آنان بنویسم. پاسخم به خودم این است:

این نسل حاضر، آن روزی سرفرازی‌اش را نه به من که به جهان اعلام کرد که ساعاتی پس از فاجعه‌ی سهمناک یازده سپتامبر، درست نُه سال پیش، با شمع روشن به خیابان آمد و بی‌وحشت از برادران خونی همان آدمکشان مسلمان که در ایران ما بر ارابه‌ی قدرت نشسته‌اند، همدردی شریفش را به ستمدیگان آمریکائی بی پرده‌پوشی ابراز کرد؛ کاری که شیخ دودوزه‌باز ما را در روزهائی که هنوز بر منبر نجاست‌بار نماز جمعه بروبیائی داشت بر آن داشت تا آن جوانان را مشتی "سوسول" بنامد.

این نسل سرفرازی‌اش را در طول سال گذشته به اوج خود رسانید. در حرکتی حماسه‌وار که به جنبش سبز شهره شد، این نسل نه تنها سرفرازی خود را به اثبات رساند بلکه نام ایران را که خوار شده‌ی رژیم منحوس اسلامی بود نیز سرفراز کرد. من و تو، و تک تک ما ایرانیان را به عنوان یک ایرانی چنان سرفراز کرد که پس از نردیک به سه دهه سرافکندگی دیری است که با گردن افراشته به ایرانی بودن خویش در هر گوشه از جان که هستیم فخر می‌کنیم.

این نسل سرفراز که پیکره اصلی‌اش در وطن به شکوفائی چشمکیری برخاسته، و اندام زیبای نوجوان دور از وطنش فرزند من و توی تبعیدی و مهاجر است حتی اگر در مصاف شریفی که با ناشریف‌ترین نیروی اهریمنی در وطنمان دارد شکست خورده باشد، یا روزی وادار به پذیرش شکست شود باز همچون شیرزنان و شیرمردان انقلاب مشروطیت، و نهضت ملی به رهبری مصدق به چنان حیثیت انسانی دست یافته است که جز شرم تاریخی برای پیروزان این نبرد چیزی باقی نگذاشته است. همان شرم تاریخی که حلقوم پیروزان کودتای 28 مرداد را تا ایران ایران است رها نخواهد کرد.

شکست و پیروزی در عرصه‌ی اجتماعی با سنجه‌ی مسابقات ورزشی سنجیده نمی‌شود. انقلاب اسلامی نه به دلیل شکست که دقیقا به دلیل پیروزی‌اش ننگی ابدی بر چهره رهبران و هواداران و دنباله‌روانش، و حتی برای خودِ اسلام به مثابه یک آئین به بار آورد که تا دنیا دنباست از چهره اش پاک شدنی نیست.

Posted by reza at 6:24 PM

September 5, 2010

آنچه از دوست برآید نیکوست

از آنجا که اطلاعیه‌ی زیر بسیار رسا و گویاست تنها می‌ماند که از دوستان نازنینی که زحمت این کار را می‌کشند پیشاپیش سپاسگزاری کنم.

Posted by reza at 2:11 PM

August 26, 2010

کوچکترین فرزندم دیروز هفت ساله شد!

بیست و پنجم آگوست دو هزار سه میلادی کوچکترین فرزندم با نام "از دور بر آتش" با یک نوشته کوتاه متولد شد و دیروز وقتی در هواپیما از لندن به هلند بازمی‌گشتم تولد هفت سالگیش را بر فراز ابرهای بارانی هلند با بازنویسی اولین یادداشت منتشر شده در وبلاگم جشن گرفتم؛ همین یادداشتی که درست هفت سال پیش نوشتم و در زیر برایتان تکرارش می‌کنم:

آتش به جان شمع فتد کين بنا نهاد

اين رفيق نازنين ما، عباس جان معروفی، بالاخره ما را گذاشت سر کار. آنهم با يک جمله: «بچه ها توی ايرون می تونن مستقيم نوشته هاتو بخونن و باهات تماس بگيرن.» رگ خواب من را می داند اين آتش به جان فتاده!
با همين چند کلام، رشته گسيخته ی «از دور بر آتش» را که سال ها پيش در نشريه ی آرش دنبال می کردم اينجا پی می گيرم تا ببينم چه می شود. هرچه باشد يادمان سفری است کوتاه اما پربار به برلين برای ديدار دوستی که در رفاقت همانقدر استخواندار است که در رمان نويسی.
باقی را می گذارم برای اولين فرصتی که به دست بياورم.

Posted by reza at 3:53 PM

سفر بی‌سوغات!

سه چهار روزی از هلند ابری گریختم تا برای شرکت در نشست دو روزه‌ی "ایران ندا"در لندن بارانی گیر بیافتم. چقدر عکس تکی، دو به دوئی، و دسته‌جمعی گرفته باشیم خوب است!؟ صدتا؟ هزارتا؟

 آدم دو سه روز با "رضا دقتی"، این عکاس شهره‌ی جهان که اگر دست راستش را جدا کنند دوربین از شانه‌اش جدا نمی‌شود باشد و به رسم سوغات یک عکس با خودش نباورده باشد! حالا از "نیک‌آهنگ کوثر" نمی‌گویم که مثل بعضی از ما قدیمی‌ها شوق پرحرفی نداشت و به جای یادداشت برداشتن از فرمایشات ما، مرتب روی کاغذهای آبچین کاریکاتورمان را می‌کشید و برای روز مبادا انبار می‌کرد! و چه شیرین و دلچسب بود لبخند مهربانش که به آن قامت ستبر، نرمش متوازنی می‌داد.

و یا "مسیح علی‌نژاد"، آن دختر جوان که مثل گیس سیاهِ افشان و کلاه درشکه‌چی‌های دوره نوجوانی ما، دستش هم بوی وطن می‌داد و زبانش زبان شیرین جوانان داخل ایران بود. و چه فرصت خوبی بود برای منی که معمولا در جلسات شبیه به این، در سال‌های پیشین کمتر شانس دیدار و همصحبتی با این نسل سرفراز را داشتم.

دیدار آنانی از نسل خودم، دوستانی که سال‌های سال، و بارهای بار با هم نشسته و برخاسته‌ایم که البته جای خود داشت. "ناصر زراعتی" و "داریوش آشوری" و "شهرنوش پارسی‌پور"  و دیگرانی از این دست. و دیگرانی که بیش از آشنائی حضوری، با نام و قلم و قدمشان آشنا بوده‌ام مثل "مهران براتی" و "کاظم علمداری" و "مهرانگیز کار" و... و نیز "مهدی جامی"، آن که اگر بار برگزاری نشست را بردبارانه بر دوش نمی‌کشید این فرصت شیرین از من دریغ شده بود.

حالا از این همه عزیز که نام بردم، و از آن‌همه عکس که برداشته شد، یکی نکرد یکی‌شان را برایم بفرستد تا این سفرنامه بی‌سوغات نماند!

Posted by reza at 2:40 PM

August 20, 2010

زخم کهنه‌ی کودتا

خواستم به مناسبت سالگرد کودتای ضد ملی بیست و هشت مرداد چند کلامی در این صفحه بنویسم دیدم از این زخم کهنه چه بنویسم که در نمایشنامه "مصدق" نگفته باشم. زحمت خواندن را برایتان کم می‌کنم و از شما دعوت می‌کنم حتی اگر نمایش مصدق را دیده‌اید یکبار دیگر به یاد این بزرگمرد تاریخ معاصر وطنمان به نسخه کوتاهی از  این ویدئو نگاه کنید. اعتقاد راسخ دارم که جامعه ما هیچوقت به اندازه امروز به سیاستمداری مثل او، دموکراسی‌طلب، صادق در گفتار، شریف در رفتار، و مردم‌دوست نیازمند نبوده است.

Posted by reza at 12:52 PM

August 18, 2010

سه نازنین

دو سه روزی من و فرناز مهماندار سه نازنین، علی اشرف درویشیان، شهناز و بهرنگ، همسر و پسرش بودیم. معمولا در این گونه دید و بازدیدها کم عکس گرفته نمی‌شود. دیجیتال است و خرجی برنمی‌دارد!

به هر حال، سه عکس از این‌همه عکس را برایتان در این صفحه می‌گذارم چون حیفم می‌آید در این یادگار با شما سهیم نباشم. عکس‌ها را خودم از این عزیزان در جنگلی نزدیک خانه‌ام گرفته‌ام.

 

Posted by reza at 12:35 PM

July 24, 2010

یادی از آنکس که از یادها نمی‌رود

قرار است تا ساعتی دیگر دوستداران شاعر نامدار ملت ما، احمد شاملو، بر مزار آن هماره جاوید گرد بیایند. از دیروز که این خبر را در اطلاعیه کانون نویسندگان ایران خواندم خودم اینجا اما دلم فرسنگ‌ها دورتر پیش آن‌هاست. چند بار خواستم چیزی بنویسم دیدم از آدمی بدان عظمت چه کم می‌شود اگر در دهمین سالمرگش چیزی ننویسم. ولی ذهنم قانع نمی‌شد و عذابم می‌داد. آنقدر که رفتم پوشه قطوری را که مدارک مکاتبات مربوط به فیلمنامه «وصیت‌نامه ققنوس» در آن است را باز کردم تا تمرکز بیابم. یافتم. هم تمرکز، و هم چیزی برای خالی نگذاشتن این صفحه از شاملو در این روز و ساعت بخصوص.

در زیر دو عکس از این بزرگمرد روزگار را که یک سال قبل از مرگش به خواهش من توسط دوست مهربانم "کاوه گوهرین" گرفته شده، برایتان می‌گذارم.

 

در ادامه، بخشی از گزارش هیئت ژوری «بنیاد شاعران همه ملت‌ها» در مورد اهدای جایزه «واژه آزاد» به احمد شاملو را می‌آورم و سپس متن کوتاه سخنان خودم وقتی جایزه را از سوی شاملو دریافت می‌کردم.

[جایره واژه آزاد هر ساله به شاعری تعلق می‌گیرد که در راه خلاقیت ادبیش با مشکلات جدی سیاسی مواجه است... شاعری که جایزه واژه آزاد سال 1999 به او تعلق گرفته است احمد شاملو از ایران است. او در سال 1925 در تهران متولد شد و آثار وسیعی در شعر به نام او ثبت است. در عرصه سیاسی او بارها در رژیم شاه زیر فشار قرار گرفت. در سال 1976 به تبعید رفت و درست پس از سقوط شاه به ایران بازگشت. از آن پس با شهامت در مقابل تمامی خطراتی که از سوی رژیم اسلامی وجود داشت در موضع یک منتقد باقی ماند...

[هیئت ژوری احمد شاملو را به خاطر هنر شعریش و شرائط مشکل سرزمینی که در آن می‌زید برنده جایزه واژه آزاد 1999 اعلام می‌کند. از آنجا که به دلائل یاد شده او نمی‌توانست در اینجا حضور داشته باشد جایزه را رضا علامه‌زاده نویسنده و فیلمساز مقیم هلند از سوی او دریافت خواهد کرد.]

و این هم سخنان کوتاه من در مراسم بزرگ اهدای این جایزه به شاملو در رتردام هلند:

[«روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که اگرچه منطقا عمری دراز نمی‌تواند داشت اما از هم اکنون نهاد تیره خود را آشکار ساخته است و استقرار خود را بر زمینه‌ای از نفی دموکراسی، نفی ملیت و نفی دستاوردهای مدنیت و فرهنگ و هنر می‌جوید... پس نخستین هدف نظامی که هم اکنون می‌کوشد پایه‌های قدرت خود را استحکام بخشد و نخستین گام‌های خود را با به آتش کشیدن کتابخانه‌ها و هجوم علنی به هسته‌های فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته کشتار همه متفکران و آزاداندیشان جامعه است... اکنون ما در آستان طوفانی روبنده ایستاده‌ایم. بادنماها ناله کنان به حرکت درآمده‌اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است.»

[شاملو این سرمقاله را بیست سال پیش در اولین شماره کتاب جمعه نوشته است، زمانیکه اکثریت مردم ایران، از جمله اغلب روشنفکران ایرانی همصدا با بسیاری از روشنفکران سراسر جهان نسبت به جابجائی قدرت سیاسی در ایران ابراز خوشبینی می‌کردند. اما متاسفانه تاریخ نشان داد که حق با شاملو بود. درست یک سال پیش بود که زنجیره تازه‌ای از کشتار در ایران رخ داد که در آن محمد مختاری، شاعر، جعفر پوینده، نویسنده و پروانه و داریوش فروهر، دو فعال سیاسی به طرز فجیعی به قتل رسیدند.

[اهدا جایزه واژه آزاد در این لجظه معین به شاملو، ‌بعنوان برجسته‌ترین چهره شعر معاصر فارسی، برای مردم ایران معنائی عمیق دارد. اجازه می‌خواهم از سوی احمد شاملو که همین چند روز پیش خبر مسرت‌بخش دریافت این جایزه را از خود من شنیده است از هیئت ژوری "بنیاد شعرای همه ملت‌ها" و از شخص "مارتین موی" سپاسگزاری کنم.]

Posted by reza at 1:33 PM

July 12, 2010

دوشنبه ساکت

در این ربع قرنی که در هلند زندگی می‌کنم هرگز دوشنبه‌ای به این ساکتی ندیده بودم. دیشب تیم ملی فوتبال هلند از بردن جام جهانی محروم شد و از همان لحظه این سکوت کشدار را در خودم، همسایه‌هایم، همشهری‌هایم و هموطنان وطن دومم احساس کردم.

چقدر خوشحالم که این شکست در مقابل آلمان نبود. شکست دیشب در مقابل اسپانیا گرچه سنگین ولی بالاخره تنها یک شکست در ورزش بود. شکست در مقابل آلمان اما باری به مراتب سنگین‌تر را بر دوش این ملت می‌گذاشت. ملت هلند به دلائل بسیار،‌ از جمله اشغال هلند توسط آلمان نازی، هنوز که هنوز است از زخم شکست تیم ملی فوتبال خود، سی و شش سال پیش، در مقابل تیم ملی آلمان رنج می‌برد. این رنج ابعادی به مراتب بزرگتر از شکستی دارد که همان تیم چهار سال بعد از تیم ملی آرژانتین خورد. اسم جام جهانی که بیاید داغ شکست از آلمان دل هر هلندی را می‌سوزاند. چقدر خوشحالم که تیم مقابل هلند دیشب آلمان نبود. اگر می‌بود و با همین نتیجه پایان می‌یافت گمان نمی‌کنم ده نسل آینده در هلند از سوزش این زخم نالان نمی‌شدند.

در اینجا که من زندگی می‌کنم، شهرکی نسبتا مذهبی، حتی یکشنبه‌ها اینقدر ساکت نیست که حالا هست. همسایه‌هایم در کمال بی‌سروصدائی می‌آیند و می‌روند و همه سعی دارند با کسی روبرو نشوند. به نظر می‌رسد همه در قراری گذاشته نشده می‌خواهند غم مشترکشان را جدا جدا و در سکوت کامل پشت سر بگذارند. من از صمیم قلب شریک غمشان هستم. امیدوارم آن‌ها هم من غریبه را شریک غم خودشان بدانند.

Posted by reza at 2:32 PM

May 25, 2010

انسان موجود غریبی است

نمی‌توانم شادمانی‌ام را از آزادی جعفر پناهی پنهان کنم. نه اینکه نمی‌دانم هنوز هزاران زندانی بی‌پناه، نام آشنا و ناشناس، در زندان‌های رژیم اسلامی دربندند. نه اینکه نمی‌دانم اگر تمامی آنان نیز یکشبه آزاد شوند باز هم دل‌ها از این همه ستم که بر مردم رفته است، نه تنها پس از انتخابات اخیر، که در درازی این کابوس دهشتناک سی ساله، برای نسل‌های نسل خونین خواهد ماند؛ از آن همه کشته و شکنجه و تجاوز شده، باز تکرار می‌کنم نه تنها پس از انتخابات اخیر که در درازای این شب بلند استبداد دینی. اما انسان موجود غریبی است و تحمل رنج و شادی توامان را به راحتی دارد.

بیش از این، شادمانی‌ام از درسی است که یک بار دیگر از نیروی "دست در دست و صدا در صدا افکندن" گرفتیم. فرصت‌نگری آگاهانه جعفر پناهی در اعلام اعتصاب غذا، همگام با فریاد اعتراض درون و بیرون ایران، ایرانی و غیر ایرانی، هنرمند و غیر هنرمند، دیو بیداد را به زانو در آورد. این به زانو در آمدن حتی اگر تنها ساعتی بپاید درس بزرگ تاریخ را تکرار می‌کند که اهریمنی‌ترین رژیم‌ها نیز تاب مقابله با نیروی متحد آزادی‌طلبان را ندارند.

Posted by reza at 1:51 PM

May 20, 2010

احساسی مثل گمشدگی

از پریشب که خبر اعتصاب غذای جعفر پناهی را شنیدم و نامه کوتاهش را خواندم احساسی مثل احساس گمشدگی به من دست داده است. ناگهان ذهنم چنان از واژه خالی شد که نوشتن، این کار روزمره، برایم شد مثل بالا کشیدن از گردنه با پای لنگ. به تلفن کسی که پرسید چرا چیزی نمی‌نویسی، حرفی نمی‌زنی، پاسخ دادم چه بگویم که تا حالا نگقته‌ام؟ باز هم بیایم برای هزارمین بار رژیم بی‌عاطفه اسلامی را محکوم کنم که چرا انسان‌های آزاده را به بند می‌کشد؟ در پاسخ کس دیگری که ایمیل زد و نوشت که به نظرش سکوت با معنائی کرده‌ام نوشتم کاش معنایش را برایم می‌نوشتید چون خودم معنائی در آن نمی‌بینم!

و از پاسخ به آن دو دوست مهم‌تر، پرسش و پاسخ بی‌وقفه‌ای است که دو روز است میان من و ذهنم در جریان است. پیله کرده است که چرا بیانیه نمی‌دهی؟ می‌گویم مگر حزب و سازمانم که بیانیه بدهم. آدمی که به هیچ دسته‌ای تعلق ندارد که بیانیه صادر نمی‌کند. می‌گوید پس پیامی برای پناهی بفرست تا دست از اعتصاب غذا بردارد. بگو سینمای ایران مگر چند کارگردان مسئول دارد که به این راحتی یکی را از دست بدهد. می‌گویم قبول دارم ولی می‌ترسم بیش از پناهی بازجوهایش خوشحال شوند. می‌گوید بشوند. جان پناهی عزیزتر است یا خوشحالی و بدحالی چهار تا جعلق؟

باز مثل گمشده‌ها می‌نشینم یک گوشه و با ذهنم بازی می‌کنم. می‌گویم شابد بروم فرودگاه و اولین هواپیما را بگیرم و بروم "کن" و شخصا از ژولیت بینوش خواهش کنم که اگر خواست نامه قبلی کیارستمی در حمایت از جعفر پناهی را بخواند آن عبارت «من شاید مدافع شیوه‌های تند و جنجالی جعفر پناهی نباشم» را نخواند چون ممکن است پناهی را که چند روز است در اعتصاب غدای خشک به سر می‌برد غمگین‌تر کند. می‌پرسد حالا تو چرا بروی این را بگوئی؟ می‌گویم آخر من هم فیلمسازم، هم زندانی سیاسی بوده‌ام، و هم در زندان اعتصاب غذا کرده‌ام. بنابراین شاید کمی بیشتر از دیگران شرائط پناهی را درک کنم. می‌گوید باز هم دیر جنبیدی چون خبر خوانده شدن آن نامه ساعت‌هاست منتشر شده است.

می‌گویم پس تنها کاری که برایم مانده این است که بروم جائی بنشینم و در حمایت از پناهی اعلام اعتصاب غذا کنم. می‌گوید تو هم که مثل او فقط به «شیوه‌های تند و جنجالی» می‌اندیشی! می‌پرسم پس تو بگو چه کنم. ذهنم، آشفته‌تر از همیشه، با صداقت پاسخ می‌دهد که مرا ببخش چون من از خود تو گمشده‌ترم.

Posted by reza at 1:55 PM

May 19, 2010

آزادی یک قاتل

وقتی طعم تلخ یک بده بستان ناشریف میان رژیم اسلامی و دولت فرانسه را تا مغز استخوانم چشیدم باز به سراغ فیلم، این پادزهر همیشگی زندگی‌ام رفتم و سکانسی از فیلم جنایت مقدس خودم را که به کشتن دکتر شاپور بختیار مربوط می‌شد از آن قیچی کردم، و این کلیپ هفت دقیقه‌ای را در صفحه‌ام در یوتیوپ گذاشتم تا بتوانم دستکم نفسی بکشم. اگر از این همه نامردمی برای دمی نیاز به هوا احساس می‌کنید شاید پادزهری که یک کلیک با آن فاصله دارید به کار شما هم بیاید.

 

Posted by reza at 11:10 AM

May 16, 2010

محض اطلاع

دارم آماده می‌شوم بروم در استودیوئی در آمستردام تا در برنامه امشب تفسیر خبر تلویزیون صدای آمریکا شرکت کنم. موضوع بحث اعدام‌های اخیر، جشنواره کن، و وضعیت دردناک بهائیان در ایران است.

Posted by reza at 11:44 AM

May 12, 2010

فاجعه اعدام، و من و شما

آقای علامه زاده عزيز

با سلام. ميدونم كه نوشتن از يك چنين فاجعه ای كار راحتي نمی‌باشد ولی آيا سكوت در برابر اين همه بيداد گری آسان است؟ من هر روز به سايت شما سر ميزدم و متاسفانه با همان پرسش و پاسخ بر می‌خوردم. چه بر ما گذشته كه اعدام 5 تن از بهترين، اصلا نه، معمولی ترين انسانهای مملكت ما اعدام می‌شوند و ما از كنار آن به راحتی ميگذريم؟ من نه نويسنده هستم، نه كارگردان نه فيلمساز نه آدم مشهور و... و نه ميتونم در اين زمينه اقدامي كنم چون اصلا توان و توشه مسائل سياسي را ندارم ولی از اين همه عداوت هم بسيار وحشت زده‌ام چرا كه شكنجه و اعدام به قدري با انسانهای مملكت ما عجين شده است كه انگار چيز عجيبي نيست. به نظر من  اين شكنجه ها و اعدام ها بايد هر روز و هر روز  به كرات و بي شمار گفته شود و گردهمايی بر پا شود و انجمن تشكلي پيدا كند كه حتي يك لحظه كوتاه هم از ياد آنان كه در زير شكنجه هستند و آنان كه اعدام شده اند فارغ نشويم. خواهشمندم در اين زمينه اصلا كوتاهی نكنيد. موفق باشيد.

 

دوست نازنین

من هم مثل شما از این همه شقاوت و بیدادگری در تب و تابم و کاش با نوشتن و محکوم کردن این جنایات می‌شد جلو آن را گرفت ولی واقعیت این است که با صرف نوشتن یادداشتی در سایت، بار سنگینی که بر دوش همه ماست کمتر نمی‌شود  ننوشتن از یک درد به معنای سکوت در برابر آن نیست بلکه به معنای جستجو برای یافتن راه‌هائی موثرتر است. مثلا قرار گذاشته ام همین آخر هفته در یک برنامه تلویزیونی در این باره حرف بزنم. یا بی تردید در گردهمائی‌هائی که دارد شکل می گیرد شرکت فعال خواهم داشت.

با آرزوی روزی که بختک منحوس رژیم اسلامی از سر این ملت کم شود و ما شاهد اینهمه بیداد بر جوانان وطنمان نباشیم.

با مهر. رضا علامه زاده

 

Posted by reza at 4:08 PM

March 29, 2010

باز هم از تجاوز

دوست خوبم امیر جواهری که برنامه هائی پرمحتوا برای رادیو راه کارگر تدارک می بیند مصاحبه ای داشت با من در مورد ویدئو کلیپ های مربوط به تجاوز در زندان های جمهوری اسلامی که لینک صوتی آن را برای کسانی که علاقمندند در زیر می آورم. حقیقت این است که حرف زدن از کارهائی که ساختنش همراه با یادآوری خاطرات دردناک است برایم آسان نیست. ولی از آن مشکل تر رد کردن تقاضای دوستان دردآشنائی مثل امیر است. به هر حال تا شنیدن این مصاحبه فقط یک کلیک فاصله دارید. [مصاحبه]

Posted by reza at 6:44 PM

March 24, 2010

نوروز در زندان

ماندن جعفر پناهی، سینماگر آگاه وطنمان، در ایام نوروز در زندان رژیم اسلامی موجب شد دوست خوبم شهرام میریان مصاحبه ای کوتاه با من داشته باشد که دیروز از رادیو فردا پخش شد. آرزویم همواره این بوده است که هرگز هیچکس به خاطر اندیشیدن و پایبندی به آزادی در زندان نماند؛ چه هنرمند باشد چه نباشد، چه نوروز باشد چه نباشد. اگر تمایل به شنیدن این گفتگو دارید روی همین [فایل صوتی] کلیک کنید.

Posted by reza at 11:12 AM

March 19, 2010

چاک شده است آسمان

نمی‌دانستم چرا قلمم نمی‌چرخد بهاریه ای به مناسبت فرا رسیدن بهار بنویسم. از دیشب تا حالا ابیاتی از غزل تخیل برانگیز شاعر شاعران، مولانا، در سرم می‌چرخید ولی پیش نمی‌رفت: "آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد / مژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسد". تا اینکه خبر رسید یکی از عزیزترین عزیزانم، برادر کاکای نازنینم نسیم، یعنی منصور خاکسار، در لس آنجلس درگذشته است. نمی‌خواهم در این لحظه چیزی از منصور بنویسم. اهل ادب با کارهای قلمی او بخوبی آشنایند. همینقدر می ‌گویم که منصور، مرد سرد و گرم چشیده روزگار، رفیق شفیقی برای یارانش بود که داغ از دست رفتنش به راحتی از دل پاک نمی‌شود. نسیم را، که هم اکنون داغی عمیق‌تر بر سینه دارد، به دوستی در آغوش می‌فشارم و به یادش می‌آورم که اگر نه امروز که همین فردا به گفته مولانا "باغ سلام می‌کند، سرو قیام می‌کند / سبزه پیاده می‌رود، غنچه سوار می‌رسد."

Posted by reza at 12:53 PM

March 14, 2010

آزمون آتش در چهارشنبه سوری امسال

آتش در فرهنگ ما ایرانی‌ها بسیار بیش از آب و باد و خاک، دیگر عناصر چهارگانه‌ی طبیعت، در شکل گیری اسطوره‌هایمان نقش داشته است. اگر پرومته با هدیه آتش به انسان روشنائی و گرما را از طریق ذهنیت خلاق یونانیان باستان به بشر ارزانی داشت این ما ایرانیان باستانی بوده‌ایم که با ذات خلاقمان آتش را پاک کننده همه‌ی ناپاکی‌ها، و حتی ورای آن، آزمون پاکی از ناپاکی به جهان شناساندیم. برگذشتِ مظهر پاکی و صداقت، سیاووش، از آتش شعله‌ور بی‌آنکه زبانه‌ای بر دامنش بگیرد نه تنها نشان از پاکدامنی سیاووش، که از پاکی گوهرین آتش نیز دارد. از این روست که در فرهنگ اساطیری ما، و از طریق آن در ذهن تک تک ما ایرانی‌ها، آزمون آتش برترین آزمون برای تمیز پاکی از ناپاکی، و پاکان از ناپاکان بوده و هست.

چرا این یادداشت را می‌نویسم، چون شنیدم که ضحاکِ ذلیل زمان، سیدعلی خامنه‌ای، فتوا داده است که مراسم چهارشنبه سوری "مبنای شرعی ندارد و باید از آن اجتناب شود". چه فتوای بجائی!

با تمام وجود امیدوارم که ایرانیان معتقد به ولایت خامنه‌ای و رژیم اسلامی‌اش، شب چهارشنبه سوری امسال در تبعیت از نماینده دین و مذهب و خدا و پیغمبر بر زمین، در خانه‌هایشان بمانند و سرشان را از پنجره در نیاورند تا ایرانیانی که با این غاصبان مخالفند این فرصت را بیابند که به تنهائی به خیابان بیایند، آجیل مشکل گشا به همدیگر تعارف کنند، از بته‌های آتش بپرند، آواز شادی سر دهند، و همراه با خواندن "زردی من از تو، سرخی تو از من"، شعار دلچسب و به دور از مرگ‌باوری "ننگ بر دیکتاتور" را همصدا سر دهند تا در آزمون آتش چهارشنبه سوری امسال معلوم شود تعداد مخالفان استبداد دینی چقدر است. هر ایرانی که در چهارشنبه سوری امسال از آتش می‌پرد همچون سیاووش به پاکدامنی خویش ایمان دارد، و هر که به فتوای رهبر دین فروشان ایران از آزمون آتش پرهیز می‌کند و می‌گریزد باید بداند که آتش، این رسوا کننده‌ی پلیدی‌ها، دیر یا زود بر دامن ترش در خواهد گرفت و رسوایش خواهد کرد.

Posted by reza at 8:09 PM

March 6, 2010

تف سر بالا!

داشتم فکر می کردم برای روز هشت مارس، روز جهانی بزرگداشت زن، چه هدیه ای در چنته دارم تا به دوستان تقدیم کنم که یادم به مطلبی از خودم آمد در باره ترانه «آن مرد» با اجرای «روسیو خورادو» که دل خنک کننده ترین ترانه ای است که یک زن می تواند در مورد یک مرد بسازد! توضیح بیشتر و ترجمه ترانه، و حتی اجرای آن را می‌توانید با کلیک روی طرح زیبای زیر بخوانید و بشنوید و ببینید.

Posted by reza at 9:56 AM

March 1, 2010

«چارشنبه سوری» به هفت دلیل

زمزمه برگزاری مراسم چهارشنبه سوری امسال با محتوای ضد دیکتاتوری دارد آرام آرام به یک هلهله شادی بدل می‌شود. و می‌دانیم که هیچ چیز بیش از شادی و شادمانی، روضه خوانان مرگ پرست را مشوش نمی‌کند!

به هفت دلیل روشن، باید تمامی شب‌گریزان ایرانی، دست در دست، چهارشنبه سوری امسال را به عنوان شبی به روشنی روز در تاریخ مبارزات دموکراسی طلبی وطنمان ثبت کنند:

یک: چهارشنبه سوری، جشن باستانی و ملی ما ایرانیان است که نشان از قدمت تاریخی سه هزار ساله‌ی ملتی بزرگ دارد که چون آتشی فروزان از گردبادهای سهمناک تاریخ برگذشته، و گرمابخش‌تر از همیشه همچنان می‌درخشد. همین ویژگی یگانه، یعنی باستانی و ملی بودن، به تنهائی کافی است تا فرصت طلائی چهارشنبه سوری را برای نشان دادن برتری نور بر تاریکی از دست ندهیم.

دو: شبِ چهارشنبه سوری شبِ شادمانی و سرور و پایکوبی است و همین خصیصه، این شب را از شب‌های زاری و گریه و مویه متمایز می‌کند؛ شب‌هائی که دین فروشان حاکم برای پنهان داشتن نامردمی‌هایشان از دین‌باوران واقعی، با تمام توان به آن توسل می‌جویند و از احساسات مذهبیشان سوءاستفاده می‌کنند.

سه: تا آنجا که من اطلاع دارم جشنی به این طولانی و به این تنوع در هیچ فرهنگ بشری وجود ندارد. منظورم جشن نوروز ما ایرانیان است که از شب آخرین چهارشنبه سال آغاز می‌شود و تا مراسم سیزده به در، که دستکم دو هفته پس از آن است ادامه می‌یابد. مردم ما می‌توانند مراسم چهارشنبه سوری امسال را به عنوان سرآغاز نمایشی شاد و دل انگیز تلقی کنند که تا سیزده به در سال تازه ادامه خواهد یافت.

چهار: یکی از مهمترین ویژگی‌های چهارشنبه سوری، سراسری و کشوری بودن آن است. هیچ ده و قصبه و شهری نیست که محله‌هایش در چهارشبنه سوری مملو از پیران و جوانانی که شادمانانه از روی آتش می‌پرند نباشد. مرزهای جغرافیائی پایتخت و استان و شهرستان و روستا برچیده می‌شود و ایران یکپارچه فریاد شادمانه‌ی آزادی می شود

پنج: چهارشنبه سوری به عنوان سرآغاز نوروز، همواره جشنی فرامذهبی بوده و خواهد بود. بجز مشتی قشریون دین فروش که بویژه در طول امسال دستشان برای مذهبی‌ها هم رو شده و حنایشان پیش آن‌ها هم دیگر رنگی ندارد، همه‌ی مردم ایران با هر نگرش و اعتقادی در آن شرکت می کنند. مرزهای دروغین و غیر انسانی، که توسط دین فروشان معمم و مکلا میان خداباوران و بی‌خدایان، میان مسلمانان و یهودیان و بهائیان و مسیحیان و زرتشتیان و... کشیده شده برچیده می‌شود و ملت ایران در تمامیتِ با شکوهش جلوه‌گر می‌شود.

شش: فراقومی بودن چهارشنبه سوری نیز ویژگی برجسته دیگر آن است. این جشن شادمانه، کُرد و لُر و فارس و بلوچ نمی‌شناسد. ترکمن همانگونه از آتشی که در پشت اُبه‌اش در دشت ترکمن صحرا برافروخته می‌پرد که هموطن عرب‌تبار اهوازی در مقابل کلبه‌اش در نخلستان جنوب. دختر و پسر تهرانی با همان زبان با آتش حرف می‌زنند که زن و مرد گیلک: "زردی من از تو، سرخی تو از من!"

هفت: و بالاخره، و شاید از همه مهم‌تر، همین هفتمین ویژگی است که تنها به شرائط چهارشنبه سوری امسال ارتباط دارد. دنیا می‌داند که مرگ پرستان حاکم بر ایران از هرچه بوی ایرانی بودن بدهد بیزارند چرا که می‌دانند مرگشان در اتحاد همه ایرانیان با هم است. ندادن یک اجازه ساده برای گردهمائی مخالفان، و جلوگیری به هر حیلت از بیرون آمدن مردم، از همین وحشت ریشه می‌گیرد. «چارشنبه سوری» اما پادزهر هر حیلت را در گوهر خود دارد؛ گوهری که تلاش کردم رگه‌هائی از درخشش آن را در شش بند بالا بیاورم. مرگ‌سالاران در برخورد با این گردهمائی پراکنده در ابعاد میهن، به کلی عاجز خواهند بود. تمام ایران را با صدها هزار کوی و برزن که تجلی‌گاه مخالفان در شب چهارشنبه سوری خواهد بود را نمی‌توان اشغال نظامی کرد! طرفداران مرگ باوران حاکم، تنها ایرانیانی هستند که از هر جشنی بیزارند چه رسد به چهارشنبه سوری، نماد شادمانی. پس نمی‌توان آنان را از طریق سیمای زشت رهبری، و منبر زشت‌تر رمالان جمعه به این جشن فراخواند و با اتوبوس و قطار از اینجا و آنجا به جای معینی کشاند! و از همه شیرین‌تر فضای شادمانه‌ی حاکم بر شب چهارشنبه سوری است که نه فضای غم و آه و سینه و رنجیر زدن، که هوای پایکوبی و ترنم و لبخند است به فردای روشن آزادی که طلیعه‌اش از هم اکنون پیداست.

Posted by reza at 8:03 AM

February 15, 2010

هدیه‌ای برای روز عشاق

تا روز عشاق را دست خالی نباشم - گرچه با یک روز تاخیر - برگردان فارسی ترانه‌ای عاشقانه که قبلا شاید در این صفحه خوانده باشیدش را تقدیمتان می‌کنم که عنوانش «آغاز و پایان یک بامداد سبز» است و با کلیک روی همین عنوان می‌توانید آن را بخوانید. 

Posted by reza at 3:18 PM

February 12, 2010

چشم اسفندیار جنبش سبز

بیان عریان واقعیت به همانگونه که رخ داده است هرگز به ضرر هیچ نیروی بالنده‌ای تمام نمی‌شود. بعکس، آنچه از شتابِ بالندگی آن می‌کاهد تلاش برای عرضه مخدوش واقعیت به نیت دفاع از آن است. دستکاری در واقعیت با هر نیت شریفی، کاری ناشریف، و با هر قصد مثبتی، کاری منفی است که در دراز مدت موجب وارد آوردن لطمات جبران ناپذیری به اهداف همان نیرو می‌شود. نیروئی که نیاز به دستکاری در واقعیت داشته باشد نیروی پسمانده‌ای است که بر خلاف حرکت زمان می‌گردد و به ناچار برای عقب راندن مرگِ محتومش به مخدوش کردن واقعیت نیازمند است، نه نیروئی که در جهت زمان در جریان است. به باور من، بزرگترین ضربه‌ای که دوری از واقعیت به یک نیروی بالنده می‌زند به سادگی این است که آن را از ارزش والای انتقاد پذیری تهی کرده و در نتیجه از شناخت نقاط ضعفش محروم می‌کند؛ ضربه‌ای که مثل بیماری ایدز سیستم دفاعی انسان را از کار می‌اندازد تا در بی‌دفاعی مطلق با یک سرماخوردگی از پا درش بیاورد.

بیان این اصل خدشه‌ناپذیر در آغاز این مقاله از این روست که انتظار دارم خواننده بدون عینک خوش یا بدبینی به آنچه در بیست و دوم بهمن امسال در ایران و بویژه در تهران گذشت به قصد درس آموزی از تجربه، آن را بخواند. اول بیائیم به این پرسش پاسخ دهیم: برنامه ریزی استبداد دینی برای این مصاف چه بود؟

در یک کلام پاسخ این پرسش به باور من این است که همان بود که همه پیش بینی می‌کردند، یعنی حضور سنگین نظامی، چه آشکار و چه پنهان، بستن و کنترل راه‌های ورود به محل برگزاری مراسم، ضرب و شتم و دستگیری و گاز اشک آور و تیر هوائی، و اگر لازم می‌آمد دست یازیدن به خون مخالفین. البته همه‌ی این‌ها با پیش زمینه دستگیری‌های گسترده، حبس‌های سنگین و حتی اعدام، و نیز خط و نشان کشیدن و تهدید برای بازگرداندن عنصر ترس به جان کسانی که به نظر می‌رسید ترسشان دیگر ریخته باشد.

حالا از تجربه سی سال استبداد دینی سخن نمی‌گویم ولی کدام یک از این‌ها که برشمردم در شش ماه گذشته در انظار جهانیان رخ نداده که تکرارش کسی را غافلگیر کند؟

پر کردن میدان آزادی با آوردن طرفداران حکومت از تهران و شهرستان‌ها با اتوبوس به تطمیع و تزویر، و پول و غذا دادن به نیازمندان هم تاکتیک نوئی نیست که کسی را غافلگیر کرده باشد. نه تنها تجربه‌های بسیاری در همین دوره سی ساله از اینگونه ترفندها از همین رژیم مقابل چشممان داریم که ده‌ها تجربه مشابه در رژیم‌های خودکامه، از رژیم شاه خودمان گرفته تا صدام و چائوشسکو در خاطره‌ی تاریخی‌مان مانده است. بنابراین پرسشی که پاسخش آسان نیست اما تعیین کننده است باید این باشد که: برنامه ریزی جنبش سبز برای مصاف بیست و دوم بهمن چه بود؟

این واقعیتی آشکار است که جنبش سبز جنبشی محروم از رهبریتی منسجم و قابل اتکاء است. این را به اعتبار همه‌ی واقعیت‌های موجود و حتی گفتار و عمکرد آقایان موسوی و کروبی که در آغاز این حرکت در موقعیت رهبری قرار گرفته بودند و با گسترش آن به در حاشیه ماندن اکتفاء کرده‌اند می‌گویم. لغت رهبری نه تنها به دلیل عنوانی که سیدعلی خامنه‌ای به خودش بسته است، که نیز به خاطر عمکرد اغلب رهبران جریانات سیاسی مختلف در ایران، لغتی ناخوشایند و یادآور خودرائی و تکبر و انحراف و انتقادناپذیری است. از این روست که گاهی ضعف جنبش سبز به خاطر نداشتن رهبر به نقطه قوت آن تعبیر می‌شود و این واقعیت بسیار روشن ندیده گرفته می‌شود که هیچ عمل جمعی، حتی اگر منظور جمعی چند نفره باشد، بدون داشتن رهبر و برنامه‌ریز و هماهنگ کننده، به سرانجام مطلوب نمی‌رسد چه رسد به جنبشی که میلیون‌ها نفر در آن سهیم هستند و هزینه‌ی اشتباهات و انحرافات در آن به قیمت گزاف جان آدمیان، و سرنوشت یک ملت تمام می‌شود. آنچه نقش رهبر را در ذهن ما ایرانیان امروز بی‌اعتبار کرده است درک نادرست ما از محدوده‌ی اختیارات و مسئولیت‌های یک رهبر است. ما یا کسی را به رهبری نمی‌پذیریم یا اگر بپذیریم همه اختیارات را بی‌آنکه کمترین مسئولتی از او بطلبیم برای همیشه در اختیارش می‌گذاریم. این کار را به وضوح در مورد روح الله خمینی کردیم و عجیب نیست که قانون اساسی ما تنها قانون اساسی جهان است که عملا و بدون پرده‌پوشی رهبری مطلقه و دائم‌العمر یک فرد را بر تمامی مردم و نهادهای یک جامعه به شکل قانونی به رسمیت می‌شناسد؛ چیزی که گرچه سابقا در عمل وجود داشت اما هرگز در قانون اساسی سلطنتی ایران از زمان مظفرالدینشاه بدینسو رسمیت نیافته بود.

با این پسزمینه ذهنی، کمبود رهبری در جنبش سبز را کسی جدی نمی‌گیرد. نبود رهبری و برنامه‌ریزی واحد برای نیروهای معترض، بیش از همه در بیست و دوم بهمن خود را نشان داد. موسوی و کروبی با اینکه مردم را به این راهپیمائی دعوت کرده بودند اما به لحاظ محدودیت‌های قابل فهم، مثل همیشه از صراحت لهجه در بیان خواست راهپیمایان معترض سر باز زدند و هیچگونه پیشنهادی برای جدا کردن صف معترضین از طرفداران استبداد دینی ارائه ندادند. از این سردرگم کننده‌تر پیشنهاداتی بود که در سایت‌های طرفدار جنبش سبز به ویژه سایت جرس طرح شده بود مثل اینکه برای انگشت‌نما نشدن «لباس‌های محافظه کارانه» بپوشید که یعنی رعایت همان حجاب اسلامی. این راهنمای عمل تا آنجا پیش رفت که در میان شعارهای پیشنهادی‌اش نه تنها «الله اکبر» که «آزادی، استقلال، جمهوری اسلامی» را نیز گنجانده بود!

نبود رهبری در جنبش سبز موجب شده است خواست‌های اصلی این حرکت اجتماعی در هاله‌ای از کلی‌گوئی‌ها، ابهام و بازی با لغات پنهان بماند. هنوز پس از صد و اندی سال که از جنبش مردم ایران برای دموکراسی می‌گذرد، و چندین حرکت اجتماعی عظیم را در کارنامه‌ی خود دارد، بسیاری از مدافعان جنبش سبز از داشتن صراحت لهجه در مورد دموکراسی و حقوق بشر به عنوان آرمان این جنبش طفره می‌روند. برخی از فعالان سکولار تبعیدی، که عمیقا به این جنبش باور دارند و با تمام توان برای بارورکردن آن می‌کوشند، بی‌آنکه مذهبی بوده باشند یا در داخل ایران زندگی کنند و در نتیجه محدودیت‌های ایدئولوژیک و جغرافیائی موسوی و کروبی را داشته باشند، به تاسی از آنان از بیان خواست‌های برحقشان که چیزی جز استقرار دموکراسی در ایران نیست سر باز می‌زنند و به خیال خود برای کمک به همبستگی، نگاه نقاد خود را برنارسائی‌های جنبش می‌بندند. تو گوئی در این زمانه دفاع علنی و آشکار از دموکراسی برای مردم ما زود است و فعالان باید به شکلی از دموکراسی طلبی مخفی رو بیاورند! در حالیکه اگر جنبش سبز در چشم آگاهان جهان حرمتی دارد به خاطر دفاع از دموکراسی و حقوق بشر در مقابل استبداد و نقض این حقوق در ایران اسلامی است، نه به خاطر شهامت و از خود گذشتگی فعالان جنبش سبز در راه آرمان اولیه انقلاب اسلامی،‌ آنطور که گاهی از زبان چهره‌های شاخص این جنبش شنیده می‌شود. اگر صِرفِ از خودگذشتگی به خاطر آرمان به خودی خود حرمتی می‌داشت حالا باید بمب‌گذاران انتحاری طالبان به خاطر از جان گذشتگی آشکار در راه آرمانشان در قلب آزادگان جهان برای همیشه جا می‌گرفتند، نه اینکه به عنوان مشتی تروریست عقب مانده از آن‌ها یاد شود. جنبش سبز آنگاه باید به مدرن و به‌روز بودن خود ببالد که آرمانش آشکارا و بی‌پرده پوشی استقرار دموکراسی و رعایت حقوق بشر در ایران، یعنی آرمانی مدرن باشد، وگرنه به کارگیری ابزار مدرن و به‌روز مثل اینترنت، همانطور که هر روزه شاهدیم، از غارنشینان القاعده هم برمی‌آید.

علاوه بر نبود یک رهبر پیشرو و مسئول که منتخب و مورد تائید اکثریت پویندگان جنبش سبز باشد، همین در ابهام قرار دادن و به روشنی عنوان نکردن آرمان این جنبش، یکی دیگر از دلائل سردرگرمی مردم ایران است. وقتی به اهمیت این امر پی می‌بریم که بپذیریم تمام شعارها، چه مقطعی چه استراتژیک، قاعدتا باید از دل همین آرمان ناروشن استخراج شود. از جنبش بی‌رهبری که آرمان و خواستش را با لکنت زبان اعلام می‌کند انتظاری جز این نمی‌توان داشت که شعارهایش در یک روز معین هم «الله اکبر» باشد که شعار همین امروز حزب الله ایران و لبنان، و شعار حماس در مقابله با حکومت سوکولار فلسطین است، هم «جمهوری ایرانی»، که یعنی جمهوری غیراسلامی و سکولار!

جدا از چهره‌های شاخص جنبش سبز بارها از قلم چهره‌های شاخص سیاسی سکولار تبعیدی نیز نگرانی از تندروی در شعارها که آن را به اصطلاح «ساختارشکن» می‌نامند تراوش کرده است ولی هرگز ندیده‌ام همان‌ها از شعارهائی که ساختار جنبش سبز، یعنی اتحاد برای دموکراسی را می‌شکنند ابراز نگرانی کرده باشند. دنباله‌روی از یک صدا آن هم در یک جنبش فراگیر که سرکردگان همان صدا خود به چند صدائی بودن آن اذعان دارند از آن پدیده‌هائی است که در فرهنگ سیاسی کج فهمیده شده ما ریشه‌ی عمیق دارد؛ اگر مثل هم حرف نزنیم در مقابل هم هستیم حتی اگر دست در دست همدیگر راهی هدفی مشترک باشیم! و عجیب اینکه این حرف غلط، نه تنها از دهان کسی که جلوتر ایستاده در می‌آید، که از زبان دنباله‌روان او نیز تکرار می‌شود.

البته اینان برای توجیه موضعشان دلائل ظاهرا موجهی ارائه می‌دهند. شعاری مثل «رفراندوم، این است شعار مردم» که گوهر آرمانی این جنبش را در خود دارد، از نظر آن‌ها برای سرکوب بهانه به دست رژیم می‌‌دهد. و وقتی می‌بینند در یک تظاهرات سکوت هم «ندا»هائی کشته می‌شوند متوجه نمی‌شوند که در استبداد دینی ایران، صِرفِ مخالفت با خواست رهبر، حتی اگر به صورت انتشار یک مقاله فردی باشد چه رسد به راهپیمائی جمعی، عملی ساختارشکنانه محسوب می‌شود. اگر قرار باشد بهانه برای سرکوب به دست رژیم ندهیم تنها راهش بلند کردن همان پرچمی است که دیروز در دست بسیاری از هواداران رژیم در میدان آزادی بود، با این نوشته که: ما مطیع رهبریم! و این ذلتی است که هیچ انسان آزاده‌ای به آن تن نخواهد داد.

پنهان کردن ضعف‌های جنبش سبز، و دستکاری در واقعیت به منظور مخفی کردن آن‌ها، نه تنها خدمتی به جنبش نمی‌کند که از پویائی آن نیز می‌کاهد. این جنبش باید برای برونرفت از درجا زدن راهی بیاندیشد. تا برآمدن رهبری مسئول و آگاه از درون خود این جنبش، هماهنگی و برنامه‌ریزی برای حرکات بعدی باید با تشکیل شورائی مورد اعتماد سازمانگری شود. تعیین شعارهائی که نه با یکدیگر در تناقض، و نه با گوهر دموکراسی طلبی در تضاد باشند حلقه‌ی واصل گروه‌های اجتماعی متفاوت به یکدیگر است. این را نیز باید پذیرفت که تظاهرات خیابانی تنها یکی از اشکال مبارزه مدنی است. حرکت آرام اما مداوم به سوی اعتصابات عمومی باید در چشم انداز جنبش سبز قرار بگیرد. این حرکت می‌تواند از مدارس و دانشگاه‌ها آغاز، و به ادارات دولتی و در نهایت به کارخانه‌ها سرایت کند.

راه دراز رسیدن به دموکراسی میانبر ندارد. پیگیری صبورانه، شرط اول برای عبور از فراز و نشیب‌های پیش روست.

Posted by reza at 9:52 AM

February 9, 2010

بیست و دوم بهمن: رویا، واقعیت، کابوس

صف‌ آرائی سرنوشت سازی که از فردای درگیری خونین عاشورا در میان جنبش سبز دموکراسی طلبی مردم ایران از یکسو، و حاکمیت سیاه استبداد دینی از سوی دیگر آغاز شده بود شکل نهائی خود را یافته و حالا هر طرف دارد ابزار مبارزه خود را برای روز حادثه صیقل می‌دهد.

ابزار جنبش سبز، این صف متحد تازه شکل گرفته‌ی دموکراسی طلبی، انسانی‌ترین، مدرن‌ترین و کاراترین سلاحی است که در زرادخانه‌ی بشر قرن بیست و یکمی یافت می‌شود: همسرائی صداهای متفاوت اما موزونی که به وسعت وطن آواز گوشنواز آزادی را فریاد می‌کنند؛ امواج آرام اقیانوسی از پیکره‌‌های مواج آدمی که با نماد سبزشان به جنگلی با سرشاخه‌های نورسته ماننده‌ است؛ میلیون‌ها بازوی برافراخته با انگشت‌های باز شده به علامت پیروزی؛ و از همه برتر، گام زدنی بلند و پر توان برای واقعیت بخشیدن به رویای شیرین آزادی؛ و این همه با انگشتی بر دوربین‌های دیجیتال و انگشتی دیگر بر کیبورد کامپیوتر تا با انتشار بی‌وقفه‌ی واقعیت، از حقیقت در مقابل دروغ محافظت شود.

حاکمیت سیاه استبداد مذهبی، این سیاه‌ترین نوع استبداد، به ظاهر با دبدبه و کبکبه نظامی ولی در واقعیت با هیبتی پوشالی، غیرانسانی‌ترین ابزار سرکوبش را آماده کرده است: پاهائی متزلزل و سست که در پشت هیبت لباس‌های ضد شورش پنهان شده‌اند؛ خیل عظیمی از انسان‌های اجیر شده بسیجی و سپاهی شخصی پوش؛ خیل دیگری از مردم ناآگاهی که هنوز چشمشان به دروغ بزرگ حکومت دروغ پرداز باز نشده؛ گاز اشک آور و فلفل؛ تیر هوائی و زمینی؛ عربده‌ی ترسخورده‌ای که از گلوی گشاد بلندگوهائی دولتی بیرون می‌زند؛ و از همه مضحک‌تر، ادعای پوچ دولتیان در مورد پایه‌های مردمی «انقلاب شکوهمند اسلامی» که قرار است از سکوی رسمی میدان بی‌مسمای آزادی اعلام شود، تا واقعیتِ کابوس مانند بیست و دوم بهمن امسال را برای دشمنان آزادی قابل تحمل کند.

واقعیت، این سنجه‌ی خدشه‌ناپذیر حقیقت، بر هر سوی این صف‌آرائی اثر متفاوتی دارد. صف متحد دموکراسی طلبی، آبدیده‌تر از همیشه، با بهره‌وری از تجربه‌های موفق بشریت امروز، و تجربه روز بروز نیمسال گذشته خویش، با استواری بی‌سابقه‌ای ایستاده است. این صف بر آن است که با تکیه بر آگاهیش رویای شیرین آزادی را یک قدم بلند به واقعیت نزدیک کند.

صف متزلزل استبداد دینی با چشم بستن به واقعیت خیال دارد با پس زدن کابوسی که خوابش را آشفته کرده است به کابوس سی ساله‌ تسلطش بر این مردم به پا خاسته ادامه دهد. هر کس که دلی خواهان آزادی در سینه دارد، چه ایرانی و چه غیر ایرانی، در بیست و دوم بهمن امسال چشم انتظار حماسه تازه‌ای است که مردم حماسه ساز ایران در کار ساختنش هستند: حماسه‌ای متکی بر واقعیت برای طرد کابوس استبداد، و تحقق رویای آزادی.

Posted by reza at 11:16 AM

February 8, 2010

مادر توماج

هدیه‌ای به زیبائی دشت سبز ترکمن صحرا، از احمد برادر توماج، یکی از داغ‌های همیشه تازه‌ی وطنمان، با این یادداشت کوتاه: «آقای علامه زاده یک عکسی برایتان ارسال می‌کنم با سی سال فاصله».

کسالت قلبی باعث شد سفرم به گوتبرگ سوئد را ملغی کنم. آخر همین هفته قرار است فیلم مستند من «حرف بزن ترکمن» در آنجا به نمایش درآید. یکی از برگزار کنندگان، همین احمد برادر نازنین شهید توماج است. قرار بود مادرش هم از ایران برای این مراسم بیاید. همین امروز احمد تلفنی خبر داد که مادرش نمی‌تواند بیاید. گفتم شاید از خودخواهی باشد ولی از این خبر خوشحال شدم چون خیلی غبطه می‌خوردم اگر حالا که من نمی‌توانم سفر کنم ایشان می‌آمد!

Posted by reza at 10:45 AM

«یَدو» هم رفت

یداله خسروشاهی، یکی از نازنین ترین همبندان زندانم در سال‌های پیش از انقلاب، در لندن به سکته مغزی درگذشت. خبرش را همین دیروز شنیدم و با شنیدنش موجی از خاطرات تلخ و شیرین سال‌های بندی ام به مغزم هجوم برد.

«یدو» کارگر شرکت نفت آبادان بود که به جرم نماینده کارگران صنعت نفت بودن زندانی شده بود در سال‌هائی که اکثر مدافعان کارگران ابزاری سنگین‌تر از قلم و مداد به دست نگرفته بودند. او از بطن کار برآمده بود و به دانشی متکی به واقعیت‌های زمانه مسلح بود. در عین سادگی و نجابت که در چشمان شفافش می‌درخشید، از هوشی سرشار بهره داشت که به روشنی در ابراز نظرات آگاهانه‌اش جلوه می‌کرد. در سال‌های همبندی، یکی از پیگیرترین شاگردان کلاس کوچک انگلیسی من بود که در گوشه‌ی حیاط بند شش زندان قصر تهران برپا بود. من خودم انگلیسی‌ام را در همان زندان یاد گرفته بودم. یدو، پس از انقلاب هر وقت فرصت دیداری دست می‌داد به شوخی دوست داشت به یادم بیاورد که شاگرد من بوده است!

دیروز هم خبر از دست دادنش را همبند سابق دیگری از لندن با یاد‌آوری همین نکته که به ظرافت بغضش را پشت آن پنهان کرده بود به من داد: «یدو، شاگرد کلاس انگلیسی‌ات درگذشت.»، آن هم تنها یک روز پس از آن که خودم سایه مرگ را از نزدیک دیده بودم.

Posted by reza at 10:11 AM

February 6, 2010

ای دل من، دل من، دل من!

ساعت سه بامداد شنبه است و من چنان بی‌خوابی به سرم زده است که روی تختم در بخش قلب بیمارستان نشسته‌ام و این یادداشت را می‌نویسم. دیروز صبح پس از یک عمل موفقیت آمیز قلب در بیمارستانی در آمستردام، با آمبولانس به بیمارستانی نزدیک محل زندگیم منتقل شدم تا یک شب را تحت نظر بگذرانم. حالا در این نیمه شب، در این اتاق چهار نفره که جز من کسی در آن نیست، چنان خواب از سرم پریده است که گمان نمی‌کنم دیگر به این زودی‌ها برگشتنی باشد.

خوب شد به فکرم رسید لپتاپ کوچکم را با خودم بیاورم. وگرنه حالا به جای گوش سپردن به پنجه‌ی تلخ-شیرین زنده یاد علی اصغر بهاری که نوای کمانچه‌اش را مثل سرُمی آرامبخش از طریق گوشی کامپیوتر در جانم روان کرده است، و دل سپردن به تو که خواننده‌ی مهربان تراواشات مغز خسته‌ی منی، باید چشم به سقف اتاق بیمارستان می‌دوختم و برای باز گرداندن خواب به چشمانم دقیقه شماری می‌کردم.

علیرغم بی‌خوابی‌ها و انتظار کشیدن‌ها و نگرانی‌هائی که در طول یک ماه گذشته، هم در ذهن خودم و هم در نگاه عزیزانی که دوره‌ام کرده بودند می‌دیدم، حالا با همه‌ی کم‌خوابی احساس سرزندگی تازه‌ای می‌کنم. می‌دانم باید روی تخت همچنان دراز بکشم، نه تنها امروز در این بیمارستان که سه چهار روز آینده هم در خانه، ولی اگر ولم می‌کردند لباس ورزشم را تنم می‌کردم و پیش از اینکه اولین رگه‌ی نور از پنجره اتاقم به درون بتابد می‌زدم بیرون و در جنگل اطراف بیمارستان که وجب به وجبش را خوب می‌شناسم می‌دویدم و دلِ تازه تعمیر شده‌ام را جلا می‌دادم.

یا می‌رفتم و کفش و کلاه می‌کردم و موتور خوش‌دستم را که یک ماهی است استارت نخورده به غرش درمی‌آوردم و سرمای خشک این بامداد زمستانی را با اشتیاق به ریه‌هایم می‌کشیدم و آخرین نشانه‌های حضور یکماهه مرگ در حول و حوشم را به دور دست‌های زمان می‌تاراندم.

از دیروز که روی تخت عمل، بر مونیتوری تلویزیون مانند،تصویر سیاه و سفید و تار شیئی را دیدم که شبیه به تصویر اولین انسانی که پا بر کره ماه گذاشت در رگ‌های قلبم حرکت می‌کرد، احساس می‌کنم کهکشان کوچک وجودم به دست قدرتمند انسان فتح شده است. دست که به سینه‌ام می‌کشم آن ماهواره‌ای را که پانزده میلی‌متر طول و سه میلی‌متر قطر دارد و به فنری ظریف ماننده است را احساس می‌کنم که دست توانای انسان بر مدار قلبم قرار داده است.

به زیبائی بامداد سوگند که اگر دل، پایداری نمی‌کرد و در طول عمل از حرکت می‌ایستاد تنها داغی که بر آن بجا می‌ماند داغ ندیدن استقرار دموکراسی در وطنم ‌بود.

Posted by reza at 10:22 AM

January 30, 2010

دو قطره باران بر رنگین کمان دموکراسی طلبی

 خون آرش رحمانی پور و محمدرضا علی‌زمانی، که آرزوی آزادی برای مردم، و دموکراسی برای وطنشان را زیر پرچم ایران پادشاهی فریاد کرده‌اند، همراه با خون خواهرزاده موسوی و فرزند روح‌الامینی که مثل بسیارانی دیگر آزادی را در چهارچوب قانون اساسی همین جمهوری اسلامی دست یافتنی می‌دانند، در همان جوئی روان است که خون ندا و سهراب و ده‌ها شهید دیگر که برای رسیدن به همان آزادی و دموکراسی، ریشه‌کن کردن رژیم اسلامی ایران از بن را ضرورت می‌شمارند، در جریان است.

این معجزه‌ی دموکراسی طلبی است که فریاد برآمده برای آزادی را از هر گلو که باشد باور دارد و ارج می‌نهد. رنگین کمان آزادیخواهی با هر قطره بارانی که در پسزمینه‌ی آفتاب می‌بارد جلوه‌ی تازه‌ای می‌یابد و چشم جهانیان را بیشتر از پیش خیره می‌کند.

برخی از جریانات دموکراسی طلبِ برآمده از چپ، همچون آن دسته از تلاشگران دین‌باوری که در عمل از رژیم اسلامی بریده و صدای دموکراسی طلبیشان را در صدای دموکراسی‌ طلبان ملی و لائیک و سکولار انداخته‌اند هنوز که هنوز است از به رسمیت شناختن بخشی از جنبش دمکراسی طلبی که از سلطنت‌باوری برآمده سر باز می‌زنند و به این نمی‌اندیشند که اگر قرار بود دموکراسی‌طلبانی که دستکم سی سال است علیه رژیم اسلامی مبارزه می‌کنند، با همین معیارهای نادرست به سره و ناسره کردن دموکراسی طلبان بپردازند، دموکراسی‌طلبی امروز خود آنان نیز زیر علامت سئوال می‌رفت.

من که در مخالفتم با رژیم دیکتاتوری شاه سابق تردیدی وجود ندارد و حتی اگر کسی از سابقه محکومیت سیاسی‌ام در آن رژیم بی‌خبر باشد دستکم نمایش «مصدق» یا فیلم «شب بعد از انقلاب» مرا دیده یا از آن‌ها مطلع است، مبارزه با دیکتاتوری سلطنتی را با مخالفت با طرفداران رژیم پادشاهی مبتنی بر دموکراسی و رعایت حقوق بشر، یکی نمی‌پندارم. اولی را یکی از اشکال دیکتاتوری و دومی را شکلی از دموکراسی که مصدق می‌خواست و بعدها بختیار به خاطرش جان داد می‌دانم؛ نوعی از دموکراسی که بیست و پنج سال است در وطن دومم هلند تجربه‌اش می‌کنم. اعدام آرش و محمدرضا، این دو گل نورسته در باغ دموکراسی طلبی ایران، گرچه از سرچشمه متفاوت از من آبیاری شده بودند اما این احساس مسئولیت را در من برانگیخت تا با نوشتن این مطلب بر اهمیت ایجاد صف متحد دموکراسی طلبی تاکید مجدد کنم.

شانزده هفده سال پیش، من در حین ساختن فیلم «جنایت مقدس» با این پرسش اساسی روبرو شدم که برخوردم با جانباختگان جنایات رژیم اسلامی در خارج از کشور، که هر یک برآمده از خواستگاه‌های فکری مختلف‌ بودند چگونه باید باشد. و این مربوط به چندین سال پیش از زمانی است که مبارزان تازه نفس دموکراسی طلبی، چه آنان که از خواستگاه چپ برآمدند و با ترک حزب و سازمان و گروه و فرقه‌شان، و پیوستن به جنبش دمکراسی طلبی، توش تازه‌ای به آن بخشیدند، و چه آنانی که از خواستگاه دین‌باورانه سربرآوردند و با ترک سپاه و بسیج و مجلس و دولت و حوزه و دانشگاه، رنگی بر رنگین کمان دموکراسی طلبی افزودند. اکنون آرزومندم که اگر آن پرسش برای چپ دموکرات و مذهبیون سکولار پیش نیامده حالا با بر دار رفتن دو پیکر جوان آرش و محمدرضا برای آنان نیز پیش بیاید. آرزوی برترم البته این است که پاسخ آنان نیز به این پرسش مثل پاسخ من در فیلم «جنایت مقدس» باشد؛ فیلمی که در آن همانقدر به شرفکندی سکولار و رجوی مذهبی پرداختم که به بختیار مشروطه طلب؛ همانقدر از قربانیان کمونیست و سوسیالیست و ملی‌گرا نامبرده شده که از مذهبیون و سلطنت طلبان. و از این واهمه نداشته باشند که به حمایت از رژیم دیکتاتوری گذشته که خود برای سرنگونیش کوشیده‌اند متهم شوند.

همبستگی و همگامی ملی‌گرایان و چپ دموکرات با خداباوران معتقد به جدائی دین از دولت، و سلطنت‌طلبان معتقد به دموکراسی نه تنها امروزه ضرورت مبارزه با دیکتاتوری اسلامی حاکم بر وطن ماست بلکه در آینده، یعنی در ایران آزاد و سکولار نیز برای حفظ دستاوردهای دموکراتیک مردم، و به یغما نرفتن آن توسط جریانات تمامیت‌خواه، از هر شکل آن، جنبه حیاتی دارد.

Posted by reza at 4:24 PM

January 20, 2010

نیروی محرکه جنبش سبز کدام است؟

تا آنجا که از نوشته‌ها و اظهار نظرهای مختلف برمی‌آید کسی در خصلت چندصدائی بودن جنبش مردم ایران پس از انتخابات ریاست جمهوری اخیر، تردید ندارد. یکی آن را تکثرگرا می‌خواند و دیگری تنوع‌گرا. یکی آن را چندوجهی می‌نامد و دیگری چندگرایشی. ولی همه یک معنا را مد نظر دارند؛ این که ترکیب این جنبش، یعنی نیروهائی که در این جنبش وجود دارند از یک خواستگاه اجتماعی و عقیدتی واحد برنیامده‌اند.

ولی مگر خواستگاه اجتماعی و عقیدتی نیروهای حاضر در جنبش‌های دیگر، یا مشخصا در جنبش انقلابی ضد سلطنتی ایران سی سال پیش از این، برآمده از یک منشاء بود؟ به هیچوجه. آنچه کمر رژیم پادشاهی را شکست شرکت وسیع نیروهای متنوع، از کارگر و کارمند، دانش آموز و دانشجو، روستائی و شهری، مذهبی و بی‌مذهب، ملی‌گرا و جهان‌وطن گرفته تا روحانی و بازاری، کپرنشین جنوب و آپارتمان‌نشین شمال بود. حالا از تشکلات و سازمان‌ها و احزابی که هر یک بخش کوچکی از این توده وسیع را سازماندهی کرده بودند می‌گذرم.

طبیعی است که هر دسته و گروهی از این نیروهای پوینده‌ی جنبش سی سال پیش با خواسته‌هائی معین، گرچه ناروشن، ولی به هر حال متفاوت با دیگران به میدان آمده بودند. بنابراین تا آنجا که به خصلت جنبش انقلابی 57 مربوط می‌شود آن را نیز نمی‌توان جنبشی تک صدائی، تکثرگریز، تنوع‌گریز، تک وجهی یا تک‌گرایشی نامید. نکته قابل ملاحظه در این بحث البته این است که آن جنبش که پس از پیروزی، انقلاب اسلامی نامیده شد، از وقتی آقای خمینی به فرانسه رفت و رهبریش بر جنبش تثبیت شد روز به روز به سمت و سوی خواست یک نیرو از نیروهای موجود در جنبش تمایل یافت تا وقتی که با ورود خمینی به ایران، حتی چند ماه پیش از سقوط رژیم پادشاهی، نیروی مذهبی متشکل از روحانیت سنتی شیعه و بازاریان به نیروی محرکه‌ بلامنازغ جنبش بدل شد، بدین معنا که از آن پس این نیرو حتی بدون حمایت نیروهای دیگری که تا آنزمان با آن همگام بودند می‌توانست جنبش را به سرانجام مورد نظرش، یعنی سقوط پادشاهی و ایجاد جمهوری اسلامی، راهبر باشد.

اینکه چگونه شد که علیرغم آن طیف وسیع نیروهای درون جنبش، ملی‌گرایان، ملی-مذهبی‌ها، مجاهدین، فدائیان، توده‌ای‌ها و و ... مذهبیون سنتی توانستند نه تنها رهبری را به دست بگیرند که حتی به نیروی محرکه جنبش بدل شوند تا کنون موضوع صدها مقاله و کتاب بوده است که اغلب در یک پاسخ با هم مشترکند: سرکوب شدید نیروهای ملی و دموکراسی طلب، و چپ گرایان از هر دسته و گروهی، در طول ربع قرن پس از کودتای 28 مرداد 32، و همزمان با آن بازگذاردن دست مذهبیون سنتی در ایجاد تشکل‌های مذهبی؛ تشکیلات وسیعی که با آغاز جنبش اعتراضی مردم در سال 56 توانست در غیاب احزاب سیاسی واقعی جای خالی آن را به راحتی پر کند.

چه با تحلیل فوق موافق باشیم چه نه، این واقعیت را باید بپذیریم که گرچه جنبش انقلابی سال 57 نیز با چندصدائی آغاز شد اما به تدریج خواست نیروی مذهبیون سنتی به عنوان نیروی محرکه انقلاب که چیزی جز ایجاد جمهوری اسلامی ایران نبود به خواست اصلی انقلاب بدل شد. حال ببینیم نیروی محرکه جنبشی که سبز نامیده می‌شود کدامیک از نیروهای متفاوت موجود در درون این جنبش، و خواست اصلی این نیرو کدام است؟

بی‌آنکه در تقدم و تاخر سیاهه زیر قصدی نهفته باشد به راحتی می‌توان فعالین گروه‌های مختلف ملی‌گرا، چپ سوسیالیست، طرفداران پادشاهی مشروطه، مذهبیون سکولار، اصلاح‌طلبان مذهبی و روحانیت غیر دولتی را در صفوف متحد جنبش سبز از یکدیگر تشخیص داد که تماما، چه آشکارا و چه با کمی مِن و مِن، خواست اصلی‌اشان را جدائی دین از دولت، رعایت حقوق شهروندی، آزادی احزاب و اجتماعات، و در یک کلام، دموکراسی اعلام می‌کنند. در میان همین صفوف که با حاکمیت اسلامی رودررو ایستاده‌اند البته نیروهای دیگری نیز قابل تمیزند که خواسته‌هائی متفاوت از این جمع دارند مثل چپ سنتی یا به قول خودش انقلابی که خواستار استقرار دیکتاتوری پرولتاریاست، یا مذهبیون غیرسنتی مثل مجاهدین خلق که روزی خواستار برپائی جامعه بی‌طبقه توحیدی بودند و حالا نمی‌دانم خواهان چگونه جامعه‌ای هستند، و یا طرفداران سلطنت مطلقه پادشاهی که آرزوی بازگرداندن ایران به دوران استبداد پهلوی‌ها را دارند.

پاسخ خود من به پرسشی که در عنوان این مطلب طرح شده به روشنی این است که نیروی محرکه جنبش سبز ترکیبی است از گروه‌هائی از جامعه امروز ایران که علیرغم خواستگاه‌های مختلف اجتماعی و نگرش‌های سیاسی متفاوت، رسیدن به دموکراسی را بعنوان خواست اصلیشان مطرح کرده‌اند. سی سال پیش جنبشی چندصدائی به انقلابی تک‌صدائی فرو غلتید چرا که خاموش کردن صدای دگراندیشان لازمه‌ی استقرار رژیم تمامیت خواه جمهوری اسلامی ایران بود. اما امروز خصلت چندصدائی جنبش سبز در هیچ مرحله از تکاملش نمی‌تواند به تک‌صدائی کاهش یابد چرا که تک صدائی با روح خواست این جنبش که همانا دموکراسی‌طلبی باشد در تناقض خواهد افتاد. ایرانِ دموکراتیک یعنی ایرانِ چندصدائی. مگر اینکه مثل گذشته به دموکراسی باور نداشته باشیم و آن را مرحله‌ای برای گذار به شکل دیگری از تمامیت‌خواهی ببینیم.

از آنجا که من خود از یکسو برآمده از چپ، و از سوی دیگر تلاشگر جنبش دموکراسی‌طلبی مردم ایران هستم تمایل دارم در برخورد برخی از سرشناسان چپ با جنبش سبز بیشتر باریک شوم. گروهی از میان چپ‌های طرفدار دموکراسی وجود دارند که کلا به این نکته باور ندارند که جنبش سبز با گرایش دموکراسی‌طلبانه همخوانی دارد. آن‌ها با تکیه بر برخی از اظهار نظرات چهره‌های شاخص جنبش، این حرکت را تلاشی برای بازگشت به معیارهای آغازین انقلاب اسلامی و در یک کلام عقب‌گرد بیشتر ارزیابی می‌کنند. اما دسته‌ای هم وجود دارند که به خصلت دموکراسی‌طلبانه جنبش سبز باور دارند و با تمام امکانات به آن یاری می‌رسانند اما با پنهان کردن خواست‌های روشن و قابل دفاع خویش به نوعی تقیه دست می‌زنند. مشکل این نگاه یکی هم این است که به اصلاح‌طلبان این تصور غلط را می‌دهد که آن‌ها از امتیازاتی برخوردارند که دیگر نیروهای جنبش سبز از آن بی‌بهره‌اند. این برخورد موجب می‌شود که نقد اصلاح‌طلبان از طرف نیروهای دیگر جنبش سبز، به عنوان سنگ اندازی در راه اتحاد تمامی نیروها تلقی شده، و این گروه از موهبت نقدپذیری محروم بماند. و از این نیز بدتر تصویر مخدوشی است که اینان از خود و جنبش چپِ دموکراسی‌طلبِ ایران به دست می‌دهند؛ تصویری از کسانی که همواره چیزی برای پنهان کردن از مردم خود دارند.

و حرف آخر اینکه: آنان که گمان می‌کنند برای حفظ همبستگی در جنبش سبز باید پشت زبان و ادبیات یکی از نیروهای متشکله‌ی این جنبش، یعنی اصلاح‌طلبان پنهان شد ناخواسته رنگی از این رنگین کمان زیبا را حذف می‌کنند؛ رنگین کمانی که نه تنها در گام به گام جنبش باید مقابل چشم جهانیان بدرخشد بلکه بویژه باید در فردای رسیدن این جنبش به اهدافش،‌ یعنی در ایرانی دموکراتیک، مثل تخم چشم از آن محافظت شود.

Posted by reza at 7:48 PM

January 14, 2010

اظهار محبت مجدد کیهان تهران به این حقیر!

روزنامه کیهان تهران (امروز پنجشنبه 24 دیماه، 14 ژانویه)

يك فيلمساز ضد انقلاب كه در پروژه هاي شبكه ناتوي فرهنگي همكاري مي كند، مهدي كروبي و ميرحسين را قابل اعتماد و هاشمي رفسنجاني را غيرقابل اعتماد معرفي كرد.
رضا علامه زاده پس از فرار برخي از عناصر مورد استناد و ادعاي كروبي، به مصاحبه با آنها پرداخت تا در سناريوي اتهام پراكني در جمهوري اسلامي به شبكه هايي نظير بي بي سي كمك كند. خروج اين افراد از كشور و همكاري بعدي با كارگردان بدسابقه و آلوده نظير علامه زاده، قوت بيشتري به اين احتمال داد كه آغاز تا پايان اين ماجرا، يك سناريوي از پيش نوشته شده بود كه كروبي فقط در آغاز آن به بازي گرفته شده است.
نامبرده طي مقاله اي در سايت گويانيوز به برخي اظهارنظرها درباره ايفاي نقش هاشمي به نفع جنبش سبز اشاره كرد و نوشت: دوباره خبر از تلاش هاي پشت پرده آقاي هاشمي رفسنجاني براي سوار شدن بر موج اعتراض به گوش مي رسد. اينكه جنبش سبز يكبار از فرصت حضور او در نماز جمعه بهره گرفت تا به خيابان بيايد؛ اينكه در آن نماز جمعه هاشمي رفسنجاني راه ميانه پيش گرفت و يكي به نعل و يكي به ميخ زد آيا كافي است تا او را واسطه شايسته اي براي پيشبرد مذاكره ميان اين جنبش دموكراسي طلبانه و حاكميت ديكتاتوري در ايران بدانيم؟... من از آن دسته كساني نيستم كه باور دارند انسان ها تغيير نمي كنند و اگر كسي روزي در موضع معيني قرار داشت هرگونه تغيير موضعش را تاكتيكي يا رياكارانه مي دانند. اگر اينگونه بود احترام عميقي براي آقايان ميرحسين موسوي و مهدي كروبي قائل نمي بودم و شخصيتي چون زنده نام آقاي منتظري را يكي از چهره هاي كمياب تاريخ سياسي ايران نمي دانستم. اما يك كاسه كردن و به خوب و بد تقسيم كردن اين و آن را هم نوعي خلط مبحث مي دانم. آيا آقاي رفسنجاني كه در دوره هشت ساله رياست جمهوري اش تجاوزات آشكار به حريم مطبوعات ثبت شده (كه ماجراي تكاندهنده فرج سركوهي فقط يك نمونه از آن است)، مي تواند آزادي مطبوعات، كه تنها يكي از خواست هاي معترضين است را تحمل كند؟ ... تنها خواست مشترك آقاي رفسنجاني با مخالفان رژيم، كنار زدن احمدي نژاد است.

Posted by reza at 8:30 PM

January 12, 2010

عقلای قوم، صفتی برای فرار از نامبردن بدنامان

دوباره از هر گوشه خبر از تلاش‌های پشت پرده‌ی آقای هاشمی رفسنجانی برای سوار شدن بر موج اعتراضات به گوش می‌رسد. گاهی با نام بردن از او، و اغلب با پنهان شدن پشت صفت تازه‌ای که زیرکان برایش دست و پا کرده‌اند تا ناچار نباشند نامش ببرند!

اینکه جنبش سبز یکبار از فرصت حضور او در نماز جمعه بهره گرفت تا به خیابان بیاید؛ اینکه در آن نماز جمعه هاشمی رفسنجانی راه میانه پیش گرفت و یکی به نعل و یکی به میخ زد آیا کافی است تا او را واسطه‌ی شایسته‌ای برای پیشبرد مذاکره میان این جنبش دموکراسی طلبانه و حاکمیت دیکتاتوری در ایران بدانیم؟

برای پاسخ به این پرسش باید به دو پرسش بنیادی دیگر پاسخ داد:

یک) آیا باور داریم که گوهر جنبش کنونی مردم ایران که جنبش سبز نامیده می‌شود تلاش برای برقراری دموکراسی در ایران است یا نه؟ دو) آیا باور داریم که آقای رفسنجانی کسی است که تا همین چند ماه پیش دومین شخص در تمامی تصمیم گیری‌های ضد دموکراتیک رژیم اسلامی بوده است یا نه؟

با کسانی که به این دو پرسش پاسخ منفی می‌دهند کاری ندارم اما اگر پاسخ به این دو پرسش مثبت باشد جواب دادن به پرسش قبلی آسان می‌شود. واسطه‌گریِ کسی مثل آقای هاشمی تنها با هدف بیرون کشیدن تمامیت رژیم از بحرانی است که حضور مردم آزادی طلب موجب آن شده است. اینکه آیا او قادر خواهد بود بحران را مهار کند یا نه البته پرسش دیگری است که به جای خود اهمیت ویژه‌ای دارد، اما برای تمرکز بر موضوع این مقاله به آن نمی‌پردازم.

من از آن دسته کسانی نیستم که باور دارند انسان‌ها تغییر نمی‌کنند و اگر کسی روزی در موضع معینی قرار داشت هرگونه تغییر موضعش را تاکتیکی یا ریاکارانه می‌دانند. اگر اینگونه بود احترام عمیقی برای آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی قائل نمی‌بودم و شخصیتی چون زنده‌نام آقای منتظری را یکی از چهره‌های کمیاب تاریخ سیاسی ایران نمی‌دانستم. اما یک کاسه کردن و به خوب و بد تقسیم کردن این و آن را هم نوعی خلط مبحث می‌دانم. آیا آقای رفسنجانی که در دوره هشت ساله‌ی ریاست جمهوری‌اش تجاوزات آشکار به حریم مطبوعات ثبت شده (که ماجرای تکاندهنده‌ی فرج سرکوهی فقط یک نمونه از آن است)، می‌تواند آزادی مطبوعات، که تنها یکی از خواست‌های معترضین است را تحمل کند؟ ایشان فقط وقتی حسابش را کمی از کلیت نظام جدا کرد که دید احمدی نژاد از «آزادی بیان»ی که رهبر به او داد استفاده کرد و در مناظره تلویزیونی انتخاباتی به چپاول مالی او و فرزندانش اشاره کرد. بعلاوه رفسنجانی بعنوان دومین فرد نظام پیش از هر کس دیگری شاهد برنامه‌ریزی بیت رهبری برای تقلب گسترده در انتخاباتِ پیش رو بود؛ انتخاباتی که قرار بود به دستور رهبری در هر شرائطی احمدی نژاد را از صندوق در آورد. همین اطلاعات موجب شد که آقای هاشمی پیش از انتخابات در نامه سرگشاده‌اش به رهبر او را از خطرات تقلب در انتخابات بهراساند.

راستی اگر احمدی نژاد آنچنان به او و فرزندانش نمی‌تاخت و در مقابل میلیون‌ها تماشاگر مستقیما دست روی نقطه ضعف بزرگ او نمی‌گذاشت آقای هاشمی باز هم از احتمال تقلب در انتخابات نگران می‌شد و نگرانیش را در نامه‌ای سرگشاده به رهبر با مردم در میان می‌گذاشت؟ آیا در تمام این سی سال گذشته در این همه انتخابات که انجام شد هیچ تخلفی صورت نگرفت و تقلبی در کار نبود؟

برخی اینگونه تحلیل می‌کنند که هاشمی رفسنجانی به چنان وزنه‌ای در سیاست ایران بدل شده که همراهی‌اش با باند رهبری به ضرر جنبش تازه پا گرفته‌ی سبز است. در این تردیدی ندارم. اما مگر عدم همراهی او با باند رهبری در اثر حمایت از جنبش سبز صورت گرفته است؟ خیر! آقای خامنه‌ای که از آغاز رهبر شدنش بدون تکیه بر آقای رفسنجانی کارش پیش نمی‌رفت وقتی گمان برد از یکسو نسلی از ذوب شدگان در ولایتش را در سپاه و بسیج و ارگان‌های اطلاعاتی به باردهی نشانده و از سوی دیگر بخش عظیمی از ملایان ریز و درشت را در مواضع کلیدی روحانیت به خدمت گمارده، اراده‌ی تمامیت‌خواهش بر این قرار گرفت تا یکبار برای همیشه از حق السهم دادن به یار غارش در تمامی فجایع، از قتل مخالفان در خارج و داخل گرفته تا سانسور و شکنجه و چپاول بی‌بندوبار، شانه خالی کند و مزه‌ی واقعی ولایت «مطلقه» فقیه را بی باج دادن به او بچشد!

حالا برخی نه تنها در داخل رژیم که در بیرون از آن نیز تلاش می‌کنند اینگونه جلوه دهند که رفت و آمد پشت پرده آقای هاشمی، که او را یکی از عقلای قوم می‌خوانند، به بیت رهبری برای این است که رسیدن به برخی از خواست های معترضینی که برای اینکار خون داده‌اند را تسهیل کند. عجیب است کسانی اینگونه شبهات را ترویج می‌کنند که بعضا امضاء کننده بیانیه‌ی تقاضا برای محاکمه سران جمهوری اسلامی در دادگاه جنائی بین‌المللی نیز هستند. باید از آنان پرسید پس چه کسانی قرار است در این دادگاه به میز محاکمه کشیده شوند اگر آقای رفسنجانی با آنهمه سوابق سیاه جزو آنان نیست؟ عامل اینهمه فجایع در طول اینهمه سال تنها خامنه‌ای و آقا مجتبی بوده و هستند!؟

برخی حتی خلط مبحث را تا آنجا پیش می‌برند که خصلت ارزشمندِ به دور از خشونت بودن جنبش سبز را به باری به هر جهت بودن آن تعبیر می‌کنند. گوئی برای این جنبش مهم نیست چه کس یا کسانی آن را نمایندگی می‌کنند. یا چون اصل مذاکره و سازش برای رسیدن به اهداف جنبش، پذیرفته و مقبول است هر شکلی از مذاکره و هر نوعی از سازش را با اهداف آن همخوان می‌بینند؛ حتی اگر این مذاکره میان رهبر و رفسنجانی در پشت درهای بسته بیت رهبری صورت بگیرد، و موضوع سازش یافتن راهی برای توافق میان خواست‌های این دو نفر باشد.

آن‌ها فراموش می‌کنند که تنها خواست مشترکی که آقای رفسنجانی با میلیون‌ها مخالف رژیم اسلامی دارد کنار زدن احمدی‌نژاد از ریاست جمهوری است. اما نه به انگیزه‌ای مشابه آن‌ها، بلکه به خاطر همه‌ی امتیازاتی که خود و فرزندانش از آن بهره‌مند بوده و هستند و حالا در خطر افتاده است. تردید ندارم که در پشت درهای بسته‌ی بیت رهبری تنها سخنی که میان این «عاقل قوم» و «رهبر عظیم الشان» نمی‌رود خواست‌های فریاد شده از گلوی ندا و سهراب و میلیون‌ها کوشنده‌ی جنبش سبز در ایران و بیرون از آن است. اگر رهبر دست آشتی ایشان را با تضمین مجدد این امتیازات بفشارد تا آنجائی که به رفسنجانی مربوط می‌شود او به خواستش رسیده است.

اما آیا این توافق در شرائطی که تعادل در رابطه مردم و حاکمیت به سود مردم به هم ریخته است مشکلی از رهبر می‌گشاید؟ بدون تردید پاسخ منفی است. اگر این امکان وجود داشت خیلی پیشتر این توافق بین این دو یار قدیمی صورت گرفته بود و آقای هاشمی نامه‌ی سرگشاده‌ای به هیچکس نمی‌نوشت. جنبش سبزی که برای استقرار دموکراسی در ایران آغاز و با حمایت معنوی تمامی آزاداندیشان جهان روبرو شده ریشه‌ای‌تر از آن است که در دست «عقلای قوم» به بازی گرفته شود. چهره‌های شاخص این جنبش در ایران نیز تا کنون بر پیمانشان با مردم ایستاده‌اند و راهی برای رژیم اسلامی جز عقب نشینی باقی نگذاشته‌اند. این بار مردمی که آگاهانه با خواست روشن دموکراسی طلبی و انتخاب شیوه مبارزه به دور از خشونت برای تثبیت گام به گام دستاوردهای حرکت اعتراضیشان در طول این راه دراز آماده‌ی مذاکره و سازش نیز هستند خودشان بهتر می‌دانند چه کسانی شایستگی نمایندگیشان را دارند.

Posted by reza at 3:00 PM

January 11, 2010

دیدی که خون ناحق پروانه شمع را // چندان امان نداد که شب را سحر کند

قتل زهرا کاظمی در اثر ضربه‌ی مغزی در زندان بی‌تردید تنها جنایتی نیست که ارتکابش به دست قاضی مرتضوی صورت گرفته است. چندین بار دیگر پیش از آن نیز اسم این مومن ذوب شده در ولایتِ خامنه‌ای به عنوان آمر یا عامل شکنجه و قتل این یا آن زندانی بر زبان‌ها رانده شده بود. اثر این افشاء شدن‌ها اما جز ارتقاء درجه در سیستم جانی‌پرور ولایت مطلقه فقیه و نزدیکی بیشتر او به بیت رهبری نتیجه‌ای نداشت. چرا که ولایت، سکوت مردم در مقابل نابکاری‌های حکومتش را مدیون همینگونه رفتارها از سوی قاضی مرتضوی‌ها می‌دید. اما وقتی مردم معترض علیرغم اینهمه سال سرکوب و تجاوز وارد صحنه شدند، معادلات بهم خورد. و این طبیعی‌ترین تاثیر حضور مردم معترض در خیابان‌هاست. نه امروز، که همیشه.

انگار همین دیروز بود که شاه با دستگیری تیمسار نصیری، رئیس ساواکش موافقت کرد و او به دست تیمسار ازهاری که از خودش خوشنام‌تر نبود به زندان افکنده شد. و از سرنوشتش همه خبر دارند. آنروز دیگر به تیمسار نصیری به عنوان یکی از عوامل استمرار سکوت معترضین در نزدیک به دو دهه نگاه نشد بلکه بعنوان عامل شکستن آن سکوت دیده شد. اگر پیش از آن «عقلای قوم»ِ آن زمان باز گذاشتن دست او را در هر جنایتی لازمه‌ی بقای رژیم پادشاهی می‌دانستند، آنروز دست بسته به زندان فرستادنش را برای تداوم رژیم ضروری تشخیص دادند.

از وقتی حرکت اعتراضی مردم وطنمان از سطح «الله اکبر» و «یا حسین میر حسین» به عمق «مرگ بر دیکتاتور» و «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» رسید پیدا بود که دیر یا زود رژیم ولایت مطلقه فقیه به موازات تشدید سرکوب و فشار و سانسور ناچار می‌شود به قربانی کردن برخی از مهره‌هایش تن در دهد. و همین یعنی آغاز فروپاشی ساختار رژیم از درون. فرقی نمی‌کند چه کسانی به دست چه کسانی از کار کنار زده، محاکمه یا زندانی می‌شوند. همینقدر که این روند آغاز شود به این معناست که مردمی که برای رسیدن به آزادی اینگونه مصمم به میدان آمده‌اند دارند میوه شیرین نهالی که کاشته‌اند را برداشت می‌کنند.

شاید برخی در داخل و خارج رژیم به این امید بسته باشند که به اصطلاح خودشان «عقلای قوم» بتوانند جنبش دموکراسی طلبانه مردم ما را مهار کنند. من از این بابت نگرانی ندارم. این «عقلای قوم» اگر واقعا عاقل بودند آنوقت که زمام امور را در دست داشتند تا این حد پا از گلیمشان درازتر نمی‌کردند و کمی به خواست مردم ایران اهمیت می‌دادند. شاه هم وقتی زیر فشار تظاهرات خیابانی و آغاز اعتصابات، شریف امامی را به عنوان نخست وزیر انتصاب کرد و به آزادی زندانیان سیاسی رضایت داد خیال کرد کار را به دست عقلای قوم زمان خودش سپرده است. او گمان می‌کرد شریف امامی که نخست وزیری‌اش حدود دو دهه پیش از آن با قتل دکتر خانعلی در تظاهرات مسالمت‌آمیز آموزگاران و فرهنگیان ساقط شده بود از ذهن مردم به اندازه کافی دور مانده است. دور گرفتن عقلای قوم در آخرین ماه‌های قبل از خروج شاه از کشور جز تشدید مبارزه نتیجه‌ای برای او نداشت. رژیم شاه به روشنی در بن بست قرار گرفته بود. نه راه پیش داشت نه راه پس. تندروان به وضوح نشان داده بودند که دیگر قادر به مهار جنبش نیستند و میانه‌روان هم به عینه دریافتند که پس از آن همه سال تندروی تمامی پل‌های پشت سر برای میانه‌روان فرو ریخته است. وضعیتی که امروزه رژیم ولایت مطلقه فقیه با آن روبروست. بن بست! در شرائط فعلی باز گذاشتن دست تندروان برای سرکوب و جنایت بیشتر، به وضوح نتیجه‌ای جز تشدید نارضایتی و سرعت گرفتن جنبش مردم نخواهد داشت، و عقب نشینی و قربانی کردن چهره‌هائی همچون قاضی مرتضوی به دست کسانی که در تجاوز به حقوق مردم دستکمی از خود او ندارند نیز نیروبخش جنبش اعتراضی مردم خواهد بود.

متهم شناخته شدن قاضی مرتضوی در سه قتل در بازداشتگاه کهریزک که تنها مشتی از خروار است گام آغازین در برپائی محاکماتی است که دیر یا زود سران جمهوری اسلامی، از رهبرشان گرفته تا آنان که «عقلای قوم» نامیده می‌شوند را انتظار می‌کشد؛ دادگاهی با نظارت بین‌المللی و رعایت تمامی حقوق متهمان؛ حقوقی که زهرا کاظمی و هزاران هزار زندانی سیاسی دیگر در تمام این سال‌های سیاه رژیم اسلامی به تمامی از آن محروم بوده‌اند.

Posted by reza at 11:46 AM

December 11, 2009

"غزل مثنوی پائیزی"

اگر این "غزل مثنوی پائیزی" را از هیلدا صدیقی، شاعر جوان نازک خیال و سخت اراده، ببینید و بشنوید و قلبتان نلرزد و چشمتان تر نشود باید به قدرت کنترل احساساتتان آفرین گفت

Posted by reza at 10:42 AM

December 4, 2009

شانزده آذر امسال هر ایرانی معترض یک دانشجوست

  می دانم که خارج از گود نشستن و شعار دادن کار آسانی است. ولی این را هم می دانم که از خارج از گود هم می توان بر نتیجه ی مبارزه ی داخل گود تاثیر گذاشت. بسیارانی در همین خارج از گود وجود دارند که برترین آرزویشان پیوستن به داخل گود است. این مبارزه ی شریف برای دست یافتن به آزادی که هم اکنون در ابعاد وطن ما با گرمائی بی سابقه در جریان است از دیروز آغاز نشده و به امروز ختم نمی شود. هزاران هزار بیرون از گود نشینان امروز در مرکز مبارزه پنجه در پنجه ی سرکوب گران آزادی انداخته بودند و حالا یا تنها نامی از آنان باقی مانده که زینت بخش صفحات تاریخ تلخ تلاش برای رهائی یک ملت است، و یا اگر سر به سلامت به در برده اند با همه ی توان خویش سعی کرده اند تا ابعاد گود مبارزه را تا دور دست های جهان گسترش دهند.

فرقی نمی کند مادر دو فرزند باشیم یا پدر بزرگ سه نوه. فرقی نمی کند که کارگر کارخانه نخ ریسی باشیم یا کارمند اداره ای دولتی. روز شانزده آذر امسال هر ایرانی معترض یک دانشجوست. دانشجوئی که بیش از نیم قرن است که در این روز تاریخی که با یک جنبش شریف ملی پیوند دارد هر ساله شعار «اتحاد، مبارزه، پیروزی» را فریاد کرده است.

«اتحاد» برای همبستگی همه ی دموکراسی طلبان ایران از هر رنگ و سنخ و رده ای. «مبارزه» ای متحدانه، متمدنانه، پیگیر و به دور از خشونت با پلیدی در هر کجا که لانه کرده است. و بالاخره «پیروزی» بر نیروهای اهریمنی حاکم بر وطن اشغال شده مان ایران.

Posted by reza at 1:48 PM

November 19, 2009

سالگرد فروهرها: آزمونی برای جنبش سبز

اطلاعیه کوتاه زیر که به امضای پرستو و آرش فروهر انتشار یافته را آزمونی برای جنبش سبز می‌دانم تا نشان دهد تا چه میزان به ریشه‌های درد حساس است:

[هم میهنان، یازده سال از فاجعه قتل داریوش و پروانه فروهر می‌گذرد. ما فرزندان همیشه داغدر را در بزرگداشت آن دو سردار میهن تنها مگذارید.

زمان: یکشنبه یکم آذرماه، از چهار و نیم تا هفت بعد از ظهر

مکان: خیابان سعدی شمالی، خیابان هدایت، کوچه شهید مردزاده، پلاک 22.]

جنبش سبز در هیئت رشد یافته‌ی اکنونی اش نمی تواند آرش و پرستو فروهر را در سالگرد جنایتی که به اعتراف خود رژیم اسلامی به دست مقامات رسمی همین رژیم انجام گرفت تنها بگذارد. جنایاتی از این دست البته نه با پاره پاره کردن تن زنده نامان، داریوش و پروانه فروهر اغاز شد و نه با آنان پایان گرفت. تاریخ سی ساله‌ی تسلط دین فروشان بر میهن ما از این صفحات خونین بسیار دارد. و درست به دلیل مکرر در مکرر بودن این جنایات می‌توان ادعا کرد که آدمکشی یکی از خصیصه‌های ذاتی این رژیم است. و اگر ما برای جنبش سرافراز سبز اعتباری تاریخی قائل باشیم باید بپذیریم که این جنبش برای مقابله با پلیدی‌های این رژیم، از جمله جنایاتی از همین دست، شکل گرفته است.

تا این لحظه که این یادداشت را می‌نویسم جائی ندیده‌ام که شخصیت‌هائی که در موقعیت رهبری این جنبش قرار گرفته‌اند به این دعوت به حق فرزندان فروهرها پاسخ مثبت داده باشند اما این واقعیت تامل برانگیز نباید موجب شود که جنبش سبز را از حرکت در روز یکشنبه باز دارد چرا که رهبران این جنبش از آغاز تا کنون بیش از اینکه پیشاپیش آن گام زده باشند به دنبال آن کشیده شده‌اند.

فرصت سازی و استفاده‌ی آگاهانه از امکانات موجود تا کنون یکی از ویژگی‌های چشمگیر پویندگان جنبش سبز بوده است. شما جوانانی که با حماسه آفرینی‌های مکررتان چشم جهانیان را خیره کرده‌اید بیائید با همصدائی با آرش و پرستو فروهر در روز یکشنبه آینده به روشنی نشان دهید که خواست تاریخی‌تان بسیار والاتر از رای چپاول شده‌تان در مضحکه‌ی انتخابات گذشته است.

Posted by reza at 12:20 PM

October 27, 2009

جشن تولد استثنائی

  با اینکه در این دیار غربت در غربت، انتظار جشن تولدی نداشتم اما دلم طور دیگری گواهی می‌داد. دیروز عصر وقتی از کلاس درس خلاص شدم و داشتم به دفترم می‌رفتم «کریس»، معلم صدابرداری، تا مرا در راهرو دید انگار هول شده باشد گفت اگر وقت دارم برویم پائین یک قهوه با هم بخوریم. گفتم خیلی خسته‌ام و با تشکر ازش جدا شدم. هنوز به اتاقم نرسیده بودم که «انت»، معلم فیلمنامه‌نویسی، از اتاقش در آمد و او هم تا مرا دید با همان دستپاچگی همان پیشنهاد را تکرار کرد. همان جواب را دادم و وقتی «لارا»، معلم فیلمبرداری، قبل از اینکه در اتاقم را باز کنم از دفترش در آمد و پیشنهاد آن دو را تکرار کرد، آن هم با همان دستپاچگی، دیگر مطمئن شدم دلم بیراه گواهی نداده است.

اول فکر کردم لابد همکاران یک دسته گل گرفته‌اند و گذاشته اند روی میز کارم. بعد فکر کردم اگر این کار را کرده باشند دیگر نباید جلوم را می‌گرفتند که به دفترم بروم. فکر کردم لابد در کافه‌ی زیر دانشکده جمع شده‌اند. این فکر عاقلانه‌تر بود. رفتم توی دفترم و اثاثم را برداشتم و وقتی داشتم در را قفل می‌کردم «جنیفر»، معلم بازیگری، سینه به سینه‌ام شد و گفت اگر میل دارم برویم کافه‌ی زیر دانشکده لبی تر کنیم. دیدم لوس بازی در نیاورم بهتر است. اگر کسی بخواهد سورپریزم کند خوشم نمی‌آید خیطش کنم.

به کافه که وارد شدیم جای سوزن انداز نبود. زیرچشمی سرگرداندم تا همکارانم را ببینم و اگر دیدم یکباره جا بخورم و نشان دهم اصلا حدسش را نمی‌زدم. ولی هیچکدام را ندیدم. حتی کریس و انت و لارا را. جنیفر قهوه گرفت و من یک جام شراب قرمز. هنوز لب به قهوه‌اش نزده بود که تلفن دستی‌اش زنگ زد. به بهانه سر و صدا از من دور شد و در حالیکه پیدا بود حواسش به من است چند دقیقه‌ای حرف زد و برگشت. بی‌اینکه سئوالی از او بکنم شروع کرد به توضیح اینکه پسرش بود که از لندن زنگ می‌زد. و هنوز دو قلپ نزده بود که قهوه را زمین گذاشت و گفت باید همین حالا برگردد به دفترش. پرسید برنامه امشبم چیست. گفتم شرابم را خوردم می‌روم خانه. گفت پس تا زود. فکر کردم به جای تا زود باید می‌گفت تا فردا. وقتی من جوابش دادم تا فردا لبخندی مرموزی زد و رفت.

توی اتوبوس وقتی به طرف خانه می‌رفتم نمی‌توانستم جلو پرواز ذهنم را بگیرم. حرف‌ها و نگاه همکاران و از آن مهم‌تر گواهی دلم به من اطمینان می‌داد که با سورپریزی مواجه خواهم شد. و هر چه می‌کردم ذهنم را کنترل کنم تا دست به پیش‌بینی نزند موفق نمی‌شدم.

پشت در خانه‌ لحظه‌ای مکث کردم تا ببینم صدائی می‌شنوم یا نه. بلافاصله فکر کردم کار درستی نیست موشکافی کنم. سرم را زیر انداختم و در زدم. صاحبخانه که با یکی از همکارانم نسبت دارد و اتاقی به من اجاره داده است، در را باز کرد. در نگاهش چیزی مثل یک راز برای پنهان کردن بود. به روی خودم نیاوردم و داخل شدم. توی راهرو نتوانستم جلو وسوسه‌ام را بگیرم و قبل از اینکه مثل معمول به اتاقم در طبقه بالا بروم سری به اتاق بزرگ پذیرائی نزنم.

در را که باز کردم با همان که دلم گواهی داده بود روبرو شدم. اتاق پذیرائی مملو از دوستانم بود. دوستانی که با دیدن من بیکباره فریاد شادی کشیدند و مهربانانه دوره‌ام کردند. نمی‌دانستم کدامشان را اول ببوسم. تک تکشان را به نام و به چهره می‌شناختم گرچه اکثرشان را هرگز ندیده بودم. از همه جای دنیا آمده بودند. از کانادا، از آمریکا، از همین اروپا. و از همه هیجان‌انگیرتر، از ایران. آن هم نه فقط دوستان قدیمی که از پیش می‌شناختم، بلکه دوستان تازه‌ای از نسل جوان وطنم که در همین چند ماه اخیر با من در ارتباط قرار گرفته‌اند.

ناباوارنه و از سر شادمانی با سرعت برق به اتاقم در طبقه دوم دویدم، بطری شراب نیمه نوشیده را برداشتم و با همان سرعت به اتاق پذیرائی برگشتم. روی یک صندلی راحتی در گوشه دنجی از اتاق در آرامش کامل نشستم و جامی شراب سرخ را به یاد همه‌ی دوستان مهربان دنیای مجازی‌ام، در تنهائی نوشیدم.

Posted by reza at 7:37 PM

October 18, 2009

بوچلی و ترانه مرا ببوس

دقایقی پیش دیدم که عزیزی در فیس بوک لینکی داده است به ترانه ای با صدای جاودانه آندره‌آ بوچلی که دلم نیامد برای دوستانی که ممکن است با زبان اسپانیائی آشنا نباشند به فارسی برش نگردانم. چند دقیقه ای فرصت اگر دارید اول نگاهی به ترجمه بیاندازید و سپس به این ترانه که نزدیک به سه میلیون نفر تا کنون در یوتیوپ آنرا دیده اند گوش بسپارید.

مرا ببوس، بسیار

طوری که انگار امشب آخرین شبمان است.

مرا ببوس، بسیار

چرا که می‌ترسم پس از این از دستت بدهم.

می‌خواهم کنارم باشی

در چشمانت خیره شوم

نزدیک خود ببینمت

فکر می‌کنم فردا، شاید

دور از تو باشم

بسیار دور از تو.

مرا ببوس، بسیار...  

Posted by reza at 9:22 PM

امان از «ره و رسم سفر»

بیست سال پیش در اولین نمای فیلم «میهمانان هتل آستوریا» به بیتی از حافظ شیراز متوسل شدم که هم با پیام فیلم می‌خواند و هم با حال و هوای سرگردانی آن زمانی‌ام، آنجا که می‌گفت: به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار // که از جهان ره و رسم سفر براندازم.

«ره و رسم سفر» اما برانداخته که نشد هیچ، چیزی نمانده است که دودمان خودم را براندازد! در این سه هفته‌ای که از سفرم به انگلستان می‌گذرد هم از سفر خلاصی نداشته‌ام و دو آخر هفته‌ی گذشته را باز در سفرهای اضطراری بودم، یکبار به هلند و یکبار به لندن. و این تنها آخر هفته است که جائی نرفته‌ام و می‌توانم بنشینم و بنویسم.

اما با این فاصله‌ای که افتاده است از چه می‌توانم بنویسم؟ از رجزخوانی‌ها و شاخ و شانه کشیدن‌های ذوب شدگان در ولایت و تهدید آقای کروبی به محاکمه به خاطر افشای تجاوز در زندان؟ از جوابیه او که از محاکمه استقبال می‌کند چون می‌تواند فجایع دیگری را هم افشاء کند؟ اگر از این جور چیزها بنویسم ناچار می‌شوم از این شیخ شریف بپرسم که چرا افشاگری را به عنوان تهدیدی برای پیشگیری از محاکمه مطرح می‌کنید؟ شما که شجاعت به خرج دادید و از تجاوز در زندان پرده برداشتید چرا باید برای افشای فجایع دیگر تا روز محاکمه احتمالی صبر کنید؟ آمد و محاکمه‌تان نکردند می‌خواهید این رازها را با خود به کجا ببرید؟ مگر ندیدید این ملت شریف و پر گذشت به محض اینکه شما صداقت را بر پرده پوشی ترجیح دادید خطای سنگین شما را در ماجرای معروف به «حکم حکومتی»، آنوقت که رئیس مجلس بودید، نادیده گرفت؟ افشای فجایع و نامردمی وظیفه‌ای اخلاقی است نه وسیله‌ای برای دفاع از خویش. شما برای افشاگری نیازی به تریبون دادگاه ندارید. آنچه نیاز دارید پایبندی کامل به قولتان است.

از این اگر ننویسم از کدام بنویسم پس؟ از دادن جایزه‌ی صلح نوبل به باراک اوباما به این خاطر که موضعش را در امیدی که به صلح در جهان آفریده تقویت کنند؟ کدام امید؟ سرمنشاء جنگ خانمانسوزی که در خاورمیانه، افغانستان، پاکستان و حتی در بخش عظیمی از افریقا در جریان است از کوره‌ی سوزان جنگ فعلا خاموش اسرائیل و فلسطین گرما می‌گیرد. آیا اوباما در این رابطه‌ی معین جز عقب نشینی گام به گام در مقابل اسرائیل قدم دیگری برداشته است؟ اگر جواب شما هم به این پرسش نه باشد شاید منظور کمیته جایزه نوبل از دادن جایزه صلح به او این بوده باشد که موضع اوباما را در مقابل اسرائیل تقویت کند. اگر جایزه صلح در عمل این اثر را داشته باشد باید گفت کمیته صلح بهترین انتخاب را کرده است.

از این‌ها اگر ننویسم باید از محاکمه‌ای دیگر که در جمهوری اسلامی در پیش است بنویسم؛ از محاکمه هفت بهائی که اعلام شده از سران بهائیت ایرانند و اتهامشان سنگین‌ترین اتهامی است که در جمهوری اسلامی می‌توان به کسی زد: جاسوسی برای اسرائیل! گفتن ندارد که هیچ اقلیت مذهبی مثل بهائیان وحشیگری رژیم اسلامی را تجربه نکرده است. سی سال اخراج، زندان، اعدام، چپاول اموال منقول و غیرمنقول، تکفیر، توهین و حتی بلدوزر زدن گورستان‌های بهائیان جائی برای سرپوش گذاشتن بر این فجایع باقی نگذاشته است.

به این هم اگر نمی‌پرداختم لابد باید از ده‌ها چشم جوان و شفاف و هشیار می‌گفتم که بعنوان دانشجوی کارگردانی سینما هر روزه در کلاس‌های درس من در دانشگاه متروپولیتن لیدز می‌نشینند و با اشتیاق به تنها استاد ایرانی‌الاصلشان گوش می‌سپارند و من را به یاد دوره‌ی دانشجوئی خودم در مدرسه عالی تلویزیون و سینمای ایران می‌اندازند که خوره وار حرف‌های زنده‌نامان فریدون رهنما و هژیر داریوش را می‌بلعیدم.

و جز این، می‌ماند همان حرف اولم که: امان از این «ره و رسم سفر»! دروغ نگفته باشم کمی ورزش و شنای هر روزه پس از پایان کلاس‌های درس اگر نمی‌بود تا همین جایش فغانم از دوری «یار و دیار» به عرش رسیده بود.

Posted by reza at 11:55 AM

September 27, 2009

برای عزیزی که تو باشی

  در یکی دو هفته گذشته، مقدمه چینی سفری که از ساعتی دیگر آغاز و تا حدود سه ماه به طول خواهد انجامید، بدجوری بین من و توئی که به این قلم محبت داری فاصله انداخت. دیرترک، طبق معمول سال‌های اخیر، برای تدریس کارگردانی سینما در دانشگاه متروپولیتن لیدز به انگلستان پرواز خواهم کرد و برای مدت سه ماه، جز در برخی از آخر هفته ها، از وطن دوم نازنینم، هلند، به دور خواهم بود.

به تجربه می‌دانم بر خلاف روزهای اول که فرصت پرداختن به این صفحه را نخواهم یافت در هفته های بعد به اندازه کافی وقت خواهم داشت که به نوشتن ادامه دهم و حس خوبِ بودن با عزیزی که تو باشی را گم نکنم.

Posted by reza at 2:17 PM

September 18, 2009

قدس آینده ساز

  نازنین جوانان وطن! بگذارید بی هیچ کم و بیشی، با صراحتی به زلالی چشمان بیدار شما، به عنوان فردی از نسلی سوخته و به خطا رفته که با کمترین آگاهی از منافع مردمش نوجوانی و جوانی اش را برای سعادت آن‌ها سودا کرد، به شما نازنین جوانان وطنم که در اوج هُشیاری و آگاهی به منافع خود و ملت خویش و نسل‌های آینده میدان مبارزه را ترک نمی‌کنید و شعار تقیه آمیز «الله اکبر» را به شعار آشکار «مرگ بر دیکتاتور»، که من آن را «مرگ بر دیکتاتوری» می‌فهمم فرا رویاندید، و نیز به خاطر حماسه ای که در این روز موسوم به قدس آفریدید دست مریزاد بگویم و چشمان شفاف‌تان را با همه وجود ببوسم.

بگذارید به شما اطمینان دهم که مردم تحت ستم و آگاه فلسطین، نه آن‌ها که با کالای دین در کار دکان باز کردن برای دین فروشی‌اند و اتفاقا شعار الله اکبر سر می‌دهند، بلکه آنان که به دنبال احقاق حق خود به عنوان یک ملت‌ درگیر مبازره‌ای مدنی هستند حرکت شکوهمند امروز شما را سر آغازی برای رابطه ای شریف میان دو ملت ایران و فلسطین می‌شناسند و در آینده ای نزدیک این آنان هستند که به سپاس از شما جوانان نازنین ایرانی، روز قدس را هر ساله در کشور فلسطین مستقل، آزاد و دموکراتیک گرامی خواهند داشت.

Posted by reza at 6:50 PM

September 17, 2009

فحش از دهن تو طیبات است!

 فيلمساز فراري قباي كروبي را لاي درگذاشت (خبر ويژه)

 [عین مقاله کیهان تهران در مورد فیلم‌های تجاوز]

شاهد ادعايي كروبي، در يك سناريوي از پيش طراحي شده به سراغ وي رفته بود و در واقع، از سوي يك ضد انقلاب فيلمساز كه در خارج از كشور اقامت دارد و در سناريويي در زمينه سياه نمايي عليه جمهوري اسلامي داراي سابقه است، به خدمت گرفته شده بود
.
چند روز پس از آن كه كروبي ادعا كرد «الف-ش» شاهد مورد نظر وي (كسي كه ادعا مي كند در جريان بازداشت مورد تجاوز جنسي قرار گرفته) مفقود شده، رضا علامه زاده ماركسيست فراري در وبلاگ خود فيلم ويدئويي از «الف-ش» را در سايت خود گذاشت كه در آن فرد ياد شده ادعا مي كرد مورد تهديد قرار گرفته و مخفي شده است. علامه زاده ادعا كرد چون «ش» از وي درخواست كرده، ويدئوي وي در توضيح جزئيات بازداشت و تجاوز را در وبلاگ خود مي گذارد، اين در حالي است كه بلافاصله فيلم مذكور از سوي رسانه ها و سايت هاي زنجيره اي آمريكايي و انگليسي منتشر شد.
آنچه در اين ميان جالب است اينكه علامه زاده- كه زيگزاگ هاي فكري و سياسي فراواني در زندگي خود داشته- عنصري سابقه دار در توليد و توزيع فيلم و سي دي هاي مشابه است به نحوي كه از وي به عنوان پيمانكار محافل اطلاعاتي آمريكا در زمينه نوارسازي هاي جعلي ياد مي شود. وي پيش از اين چند تن از بازيگران ضد انقلاب (نظير كتايون - الف) را نيز جلوي دوربين برده تا از طريق آنها ادعا شود كه بازداشت شدگان در زندان هاي جمهوري اسلامي مورد تعرض جنسي قرار مي گيرند.
علامه زاده از جمله عناصر ضد انقلاب مقيم هلند است و در شبكه رسانه اي جنگ نرم فعاليت مي كند. پيش از اين رد پاي عناصري چون الهه هيكس، شيرين عبادي و محسن - ر (روحاني چپ نما) در پرونده نوارسازان هم ديده مي شد.
سازمان هاي جاسوسي بيگانه در ماجراي اغتشاشات از پيش طراحي شده اخير، سرمايه گذاري گسترده اي روي صحنه سازي و تصويربرداري از صحنه هاي نمايشي و سپس انتشار گسترده اي در سطح اينترنت انجام دادند. قتل مشكوك خانم ندا آقا سلطان و تصويربرداري از آن و سپس انتشار آن در بي بي سي نيز از مدل و ترفند مشابهي پيروي مي كرد. آرش حجازي شاهد صحنه قتل چند روز قبل از اين ترور، به تهران آمد و روز بعد بلافاصله به انگلستان بازگشت تا تحليل و نريشن مورد نظر بي بي سي انگليس را روي تصاوير جان سپردن يك دختر جوان قرائت كند.
به احتمال قوي الف-ش شاهد قلابي آقاي كروبي هم پس از بازي دادن وي و بازي با آبروي جمهوري اسلامي، بلافاصله از كشور خارج شده است و حالا به قول خود آقاي كروبي «كروبي مانده و قباي وي كه لاي در گير كرده است». به عبارت ديگر كروبي در كنار الف-ش يكي از آكتورهاي سياه بازي عناصري نظير علامه زاده بوده است.
پيش از اين دادستان كل كشور محتواي سي دي ارائه شده از سوي كروبي را مخدوش و جعلي و غير واقعي عنوان كرده.
ذكر اين نكته هم ضروري است كه الف-ش با يكي از سفارتخانه هاي خارجي به بهانه اخذ ويزا مرتبط بوده است.
نامبرده در ويديوي ساخته شده از سوي علامه زاده ادعا مي كند در بازداشتگاهي بوده كه مأموران با شعار يا حسين يا حسين به شكنجه بازداشت شدگان مي پرداختند.

Posted by reza at 9:23 AM

September 16, 2009

افشاگری محسنی اژه‌ای در مورد فیلم اخیر من!

  بخشی از سخنان غلامحسین محسنی اژه‌ای معاون دادستان کل کشور و یکی از اعضای هیات سه نفره تحقیق در باره حوادث پس از انتخابات که دو شب پیش در گفت‌و‌گوی ویژه خبری ساعت 22:30 شبکه دوم صدا و سیمای جمهوری اسلامی به زبان آورد: [به نقل از روز آنلاین]

محسنی اژه‌ای در ارتباط با یکی از این افراد که با عنوان "الف.ش" معرفی شده، ابتدا به نحوه دستگیری او اشاره کرد که در خیابان جردن و خارج از تظاهرات و درگیری‌های خیابانی و در حالی که از یک سفارتخانه بیرون آمده، انجام شده است. این فرد که پس از مراجعه به کروبی و باز جویی توسط ماموران امنیتی و قضایی مخفی شده، دیروز فیلمی برای رضا علامه زاده، فیلمساز مقیم خارج فرستاده که در آن با جزییات ماجرای دستگیری و تجاوز به خویش را توضیح داده و گفته است توسط عده ای دستگیر و به مکان نامعلومی برده شده و پس از ضرب و شتم و تجاوز در حوالی تهران رها شده است. محسنی اژه‌ای ضمن رد ادعاهای مطرح شده از جانب "الف.ش" اعلام کرد که "با بررسی‌های کارشناسی و اطلاعاتی، تماما محرز و مشخص شده است که فیلم تهیه شده کاملا حساب شده بوده و دیالوگ‌ها به کلی تمرین شده بوده است و قبلا چندین بار تصویربرداری و دوباره اصلاح شده است."

 

Posted by reza at 10:47 PM

September 15, 2009

نامه شاهد شجاع تجاوز، ابراهیم شریفی، به من و به جوانان ایران

  سلام آقای علامه زاده شب و روز هائی که گذشت از تلخ‌ترین ساعت‌های عمرم بود.

مصاحبه خیلی‌ سخت بود اما ناگزیر بودم چون اگر این کار انجام نمی‌شد جان خیلی‌‌ها در خطر می‌‌افتاد. جان کسانی‌ مثل من که حکومت برای حذف آنها به دفتر آقای کروبی حمله کرد. اما چیزی که قّوت قلب زیادی بهم داد لطف مردم بود که بر خلاف گفتار آن‌ مامور قضایی که میگفت خودتو بی‌ آبرو کردی من بی‌ آبرو نشدم. من دوست دارم با مردم از طریقه ایمیل شخصی خودم در ارتباط باشم لطفا email من را در وبلاگت منتشر کن.

ebysharifi@gmail.com

و همچنین صفحه فیس بوک من را

http://www.facebook.com/ebysharifi

 اما یه خواهشی هم از مردم ایران دارم، از برادرها و خواهرهایی که من با گفتن این موضوع نمی خواستم عملی‌ که با من شده با اونها بشه. ازشون خواهش می‌کنم که نگذارند خانواده من در تهران توسط نیروهای حکومتی مورد تعارض قرار بگیرن. دیروز وقتی‌ آقای کروبی تو نامه اش گفته بود موتور سوار مسلح در خونه ما رفته خیلی‌ نگران شدم. من تمام تلاشم رو کردم از شما هم می‌خوام نگذارید آسیبی به خانواده من برسه.

از لطف تک تک شما متشکر و سپاسگزارم

Posted by reza at 9:11 AM

September 14, 2009

تجاوز: پلیدترین نوع شکنجه

  هنوز یک روز از پخش ویدئوی شاهد سوم «ابرهیم شریفی» که در گزارش رسمی گروه سه نفره ی سرپوش گذاران به تجاوز در جمهوری اسلامی با حروف اختصاری «ا.ش» نامیده شده نگذشته که ساعتی دو هزار نفر از آن دیدن کرده‌ اند. دست تمام دوستانم، چه در فیس بوک و چه جز آن، درد نکند که با احساس مسئولیت در پخش سریع و وسیع این ویدئو، خستگی جسمی و روحی این دو روزه را از تن من در آوردند.

همانطور که دیشب در مصاحبه ای گفتم گمان نکنید خیلی برایم شیرین است که با دستی لرزان و بغضی در گلو ساعت‌ها و بلکه روزها بنشینم و کاری روح خراش مثل همین سه ویدئوی مربوط به تجاوز را برای نمایش آماده کنم. جانم از این همه شرارت و نامردمی که بر جوانان وطنم می رود به لبم می رسد تا کاری از این دست را به سرانجام می رسانم. نمی شود هم که سکوت کرد. در سکوت است که جانیان اشغالگر وطن من و شما می توانند با پلیدترین نوع شکنجه جوانان ما را زجر بدهند و به سکوت وادارند.

وه که چه لذتی می برم وقتی نظرتان را در زیر این ویدئوها می خوانم که این جوان شریف، ابراهیم شریفی را، مثل آن دو شیرزن قبلی قهرمان خطاب می کنید. ما ملتی حساس و سپاسگزار هستیم. رنج هر انسانی قلبمان را می لرزاند و هر خدمتی به آنان را ارج می نهیم. وقتی دلمان برای یک بچه بی پناه در این سو و آن سوی جهان می لرزد چگونه می توانیم به آنچه بر بچه های خودمان می رود چشم ببیندیم.

دست مهربان تک تک شما را که با پخش هرچه وسیع تر این ویدئو به وظیفه انسانیتان عمل می کنید و با پیام‌های محبت‌بارتان قهرمانان قربانی وطنتان را می‌ستائید از صمیم قلب می‌فشارم.

Posted by reza at 6:37 AM

September 13, 2009

شاهد تجاوز در زندان پس از انتخابات اخیر

  در حالی دارم این یادداشت را می نویسم که بیش از بیست و چهار ساعت است که چشم به هم نگذاشته ام و دستکم دوازده ساعت است که از پشت کامپیوتر برای تدوین فیلمی که در زیر برایتان می گذارم برنخاسته ام. چون نه این فیلم نیاز به توضیح دارد و نه من جان توضیح دادن، تنها آرزو می کنم که آن را بپسندید.

Posted by reza at 7:58 AM

September 10, 2009

مبارزه بدون خشونت به معنای مبارزه در چارچوب قانون نیست

  رژیم دیکتاتوری اسلامی در ایران روز به روز حلقه محاصره را بر گرد اصلاح طلبان حکومتی از یکسو، و مردم به ستوه آمده از سوی دیگر تنگ‌تر می‌کند. رهبران جنبش سبز اما هنوز از به فعل در آوردن توان تاریخساز جنبش مردمی نگرانی دارند.

به نظر می‌رسد رهبران جنبش به تفاوت میان «مبارزه بدون خشونت» و «مبارزه در چارچوب قانون» توجه ندارند. در جوامعی با حکومت‌های غیر دمکراتیک، این دو تعبیر به کلی از هم جدایند. اولی شیوه ای از مبارزه با حکومت است که در مقابل مبارزه‌ی خشونت‌بار مثل عملیات تروریستی قرار دارد، و دومی مبارزه ای است که ابعادش را خود حکومت تعیین کرده است تا هر حرکتی بیرون از آن را با توجیه غیرقانونی بودن سرکوب کند.

اگر گاندی، پدر جنبش بدون خشونت، می خواست در قالب قانون مستعمره‌گران انگلیسی مردمش را به استقلال رهبری کند راه به جائی می‌برد؟ آیا نلسون ماندلا می‌توانست در چهارچوب قانون آپارتاید سیاهان را به موضع برابری با سفیدان برساند؟

پس چگونه است که در طول چند ماه گذشته چندین بار اطلاعیه‌ای برای گردهمائی از سوی رهبران جنبش صادر می‌شود ولی یک روز مانده به مراسم از طرف همان‌ها به توجیه نداشتن «مجوز قانونی» لغو می‌شود؟ حتی اگر تقاضای مجوز قانونی از رژیمی که پیداست جواب مثبت بدان نخواهد داد را تاکتیکی قابل پذیرش بدانم لغو مراسم بر مبنای جواب رد گرفتن را به هیچ رو قابل توجیه نمی‌دانم. آیا تکرار این کار موجب نشده است که نیروی عظیم جنبش به تدریج فرسایش یابد؟ آیا همین فرسایش امکان سرکوب و تعقیب و آزار بیشتر برای سرکوبگران حکومتی فراهم نکرده است؟

این را همه قبول دارند که دیکتاتورها از تاریخ درس نمی‌گیرند و باور ندارند که دیر یا زود به سرنوشت شوم دیکتاتورهای پیش از خود مبتلا خواهند شد. ولی این را شک دارم که همه قبول داشته باشند که برخی از رهبران جنبش‌های اجتماعی هم از تاریخ این درس را نمی‌گیرند که نیروی تاریخساز مردم سرمایه دائمی آنان نیست که هر وقت اراده کردند به کارش بزنند. جنبشی که روز به روز به تعمیق نرود هرچند می‌تواند ذخیره‌ای باشد برای زمانی دیگر با شعارهائی عمیق‌تر، اما به هر حال رو به سردی خواهد گرائید. بازگشت از شعار «الله اکبر»ی که با فریاد رسای «مرگ بر دیکتاتور» معنا می‌یافت به الله و اکبری خشک و خالی نه تنها بر امنیت شعاردهندگان نمی‌افزاید که دیکتاتور را هم جری‌تر خواهد کرد؛ همانطور که کرده است، به خبرهای دستگیری و پلمپ کردن و مصاحبه از زندانی گرفتن و جز این‌ها نگاه کنید.

این درس را تاریخ یک بار به آقای خاتمی داده است. آن روزها که مردم ایران تشنه تغییر پشت سر او صف کشیدند همین «قانون» حکومتی بود که پای او را در پوست گردو گذاشت و با آن همه امکان که مردم برایش فراهم آورده بودند به وظیفه خطیرش در مقابل آنان عمل نکرد. این درس را تاریخ باید به آقای کروبی نیز داده باشد که وقتی در قدرتمندترین جایگاه قانون گزاری قرار داشت دستور دیکتاتورمآبانه خامنه‌ای را «حکم حکومتی» نامید و خود و وکلا را از انجام ابتدائی‌تری وظایفشان بازداشت. سرپیچی شرافتمدانه‌ی امروز آقای کروبی از احکام حکومتی خامنه‌ای که هر روزه از بیت متزلزلش صادر می‌شود نشان از درس آموختگی ایشان دارد.

بر گردم به حرف اولم. مبارزه بدون خشونت به معنای مبارزه در چارچوب قانون نیست. ما در آستانه‌ی بازشدن مدارس و دانشگاه‌ها، یعنی کانون همیشه گرم مبارزه برای آزادی هستیم. قوانین موجود از صدر تا ذیل، از خود قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران گرفته تا قوانین جزئی و آئین‌نامه‌های مربوط به مراکز علمی بدون استثنا برای خاموش کردن ندای آزادی تدوین شده‌اند و پایبندی به آن‌ها هیچ افتخاری برای هیچکسی نیست. مبارزه بدون خشونت به عنوان درکی انسانی، امروزه و کارآمد نباید به مبارزه در چهارچوب قانون تدوین شده توسط دیکتاتورها و جیره‌خواران آن‌ها تعبیر شود. مبازره بدون خشونت تنها به یک قانون پایبند است: تداوم مبارزه تا پیروزی.

Posted by reza at 12:19 PM

September 7, 2009

پاسخ به یک دوست

  دوستی برایم نوشته مگر از کسی دلخور شده ام که تک گوئی گربه مرتضی علی را نوشتم. جوابش دادم مگر آدم تا دلخور نباشد حق ندارد به کسی متلک بگوید! تازه این ساز را من برای او کوک نکرده ام. همان مردمی که سی سال از او و هم پیمانانش کشیده اند این صفت را به او داده اند؛ که چه به جا هم داده اند. همین یکی به میخ و یکی به نعل زدن های هفته های اخیرش را به دقت دنبال بکن تا ببینی با چه جور آدمی طرفی. آن سوی متلک هم خود ما هستیم که گاهی وقت ها به چه راحتی به آدمی با این سوابق آشکار متوسل می شویم.

حالا که داشتم این پاسخ را می نوشتم فهمیدم حق با این دوست است. من باید از کسی دلخور شده باشم که آن مطلب را نوشتم. اما براستی از کی؟ اگر دروغ نگویم از خودم و از تو!

Posted by reza at 10:17 PM

تک گوئی گربه مرتضی علی!

این ملت هر چه از دست بدهد ذوق متلک پرانی اش را از دست نمی‌دهد. همیشه هم می‌زند وسط خال! از اولین ورجه ای که از روی بام جماران زدم و چهار دست و پا، قبراق، روی زمین فرود آمدم اسمم را گذاشتند گربه مرتضی علی.

البته پیش از آن هم ذوق سرشارشان را در مورد من کم به کار نبرده بودند: کوسه ریش پهن مثلا یکی از آن نام‌هائی است که به من داده بودند. لابد حالا با پشتک تازه ای که زدم اسمم را می‌گذارند شریک دزد و رفیق قافله!

ولی من هم اگر قرار باشد می توانم برایشان مضمون کوک کنم و بگویم که این‌ها ملت زنده باد مرده بادند. با یک جمله ای که خلاف میلشان از دهان آدم در بیاید آدم را سکه یک پول می کنند و بعد با یک جمله مطابق میلشان چنان به نماز جمعه آدم هجوم می‌برند که با گاز اشک آور هم نمی‌شود پراکنده‌شان کرد!

حالا بعد از ابراز نظرات جدیدم اسمم را گذاشته‌اند چوب دو سر طلا. منظورشان البته این است که از هر طرف بخواهند این چوب را بگیرند دستشان نجس می‌شود! من هم می گویم شمائی که تا خلایتان نگیرد سراغ من نمی‌آئید نباید توقع بیجا از من داشته باشید. وقتی هم که به این چوب، که من باشم، نیازتان بیافتد چنان دو دستی مرا می‌چسبید که نگو!

بیخودی نیست که عقلای قوم به من شیخ الشیوخ لقب داده‌اند!

Posted by reza at 6:38 PM

September 2, 2009

پارلمان اروپا

  تا فرصتی دست دهد و از جلسه دیروز در پارلمان اروپا بنویسم دوستان می توانند با تماشای ویدئوی کوتاه زیر که خلاصه ای از جلسه را پوشش داده است تصوری از فضای آن داشته باشند.

Posted by reza at 8:01 AM

August 28, 2009

چنان خشک سالی شد اندر دمشق / که یاران فراموش کردند عشق!

 ده روزی می‌شود فرصت نکردم چیزی در این صفحه بنویسم. در روزهای آینده نیز سرم خیلی شلوغ است. فردا بعد از ظهر باید در شهر آمسفورد هلند در برنامه‌ای که چند نهاد ایرانی به همراهی سازمان عفو بین الملل برای یادمان قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67 ترتیب داده‌اند، هم حرف بزنم و هم یکی از فیلم‌هایم را به تماشا بگذارم. روز سه شنبه اول سپتامبر هم می‌روم بروکسل تا در جلسه‌ی کمیسیون حقوق بشر پارلمان اروپا از نقض مداوم حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران بگویم. آذر آل کنعان، بانوی شجاعی که شهادتش در مورد تجاوز در زندان‌های رژیم اسلامی همه را تکان داد هم در جلسه حضور خواهد داشت.

این‌ها را اضافه کنید به برنامه‌ریزی تدریس سینما در انگستان که طبق معمول از اواخر سپتامبر آغاز و برای مدت سه ماه ادامه خواهد یافت تا به من حق بدهید که وقت برای این صفحه کم بیاورم.

Posted by reza at 9:32 PM

August 19, 2009

دو نامه از مشهد در مورد «حاج آقا صفائی»

دوستانی که ویدئوی مصاحبه من با شاهد دوم را دیده اند مسلما نام حاج آقا صفائی را به یاد دارند. نامه ای که دیروز از مشهد دریافت کردم، به همراه پاسخ خودم و پاسخ مجددی که به دستم رسید را بدون هیچ اظهار نظری در زیر می آورم. 

سلام آقای علامه‌ زاده. من جوان تازه ازدواج کرده ای در دیار بی عدالتی ایران هستم. چون من این قدر در این دیار مادری شما زیادند که مدرک تحصیلی دارند، فوق لیسانس دارند، درس خوانده اند، حتی سابقه ی سیاسی منفی ای هم ندارند، سوء پیشینه هم ندارند، به خدا معتاد هم نیستند اما حتی مثل من منتظر هم نیستند که شش ماه بعد هم حقوق دریافت کنند چون کاری برایشان نیست. این است مرام ما، مرام تحمل، مرام زجر، مرام سختی های روزانه برای تامین حداقل ها در زندگی، مرام دهانی بسته، مرام انتقاد نکردن برای اینکه مبادا از حداقل زندگی محروم شوی، این مرام امروز جوان سر به راه ایرانی است. مرام من، مرام خیلی از دوستان ام. بماند! شاید دیدن فیلمهای زجرآور و کشنده و کمر شکنی که گذاشته بودید مرا برای درد دل کردن پر رو کرده است. این ایمیل را زدم تا بگویم این آقای صفائی که این خانوم از او نام برده است اکنون هنوز متاسفانه به حیات نحس خود ادامه می دهد و در مشهد زندگی می کند . . . من از سوابق و خودسری های این آدم خیلی شنیده ام اما واقعا باور این عمل از سوی کسی که بارها در حال حرم رفتن در مشهد و یا قدم زدن دیده امش سخت بود، گرچه هیچ چیز برایم غیر قابل باور نیست این روزها.

آری هنوز این آدم زنده است و در خانه ی مجللی زندگی میکند. دوست دارم به آن خانوم محترم بگوئید این حرفهای مرا، که همین آدم اکنون به اطرافیانش می گوید ما نمی خواستیم این انقلاب به اینجا بکشد . . . ما اصلا هدفمان این نبود . . .فکر نمی کردیم این چیزی که حالا هست بشود . به این خانوم بگوئید که همین صفائی پسری دارد که یک ازدواج ناموفق داشت و طلاق گرفت . . .به این خانوم بگوئید که همین صفائی دختر معلولی دارد که نیاز به مراقبت دائمی دارد. به این خانوم بگوئید ظلم در دستگاه خدا هیچ کجا مخفی نمی ماند و خدا عوضش را گونه ی دیگری به انسانها می دهد. به این خانوم عزیز و محترم بگوئید اکنون که تو با فرزندانت، با همسرت می نشینی و چای می خوری و میخندی، صفائی در مشهد حرم می رود و توبه می کند از کرده هایش، بگوئید که نگاه می کند به دختر معلولش و آه میکشد. بگوئید که نمی داند برای پسر معلق اش چه کند. بگوئید به این خانوم محترم که آه مظلوم روزگاری دامن ظالم را خواهد ستاند، گرچه اکنون این بانو در آن سوی دنیاست و این اقا هنوز در همین مشهد زندگی کند. بگوئید گرچه ممکن است برخی از آدمهای کور و کر مطالب او را ساخته و پرداخته ی بیگانه و دسیسه بدانند و بگویند دروغ است من حرفهایش را باور میکنم چون با چشمهایم دارم می بینم که چگونه صفائی به خاک سیاه آه کشیدن و ندامت و فلاکت درونی افتاده است وچگونه می ترسند از سایه ی خودشان برای یک قدم زدن ساده و عادی در خیابان. تازه حالا که حکومت هنوز علی الظاهر پابرجاست و روزگاری اگر این حکومت برگردد چه خواهد شد؟
آه می کشم و اشک چشمانم را پاک می کنم از فیلم دردناکی که این بانوی محترم در آن سخن گفت، و برای صبرش رو به حضرت رضا می کنم و دعا خواهم کرد. مشهد مقدس. علی


دوست گرامی
با تشکر از اینکه با من تماس گرفتید می خواستم بپرسم آیا شما مطمئن هستید که کسی که شما می شناسید همان صفائی است که بازجو بوده. اگر مطمئن نباشید درست نیست که نامه تان را منتشر کنم، وگرنه انتشارش بسیار مفید خواهد بود. موفق باشید.

 

جناب علامه زاده سلام
در آن سالهای اول انقلاب تنها یک بازجو "صفائی " در مشهد مشغول به کار بوده است که معروف به خلخالی مشهد یا خراسان بوده، و گویا در ابتدای انقلاب حکم حاکم شرعی داشته است و همه کاره بوده، یعنی خودش میگرفته خودش بازجوئی می کرده خودش فتوا میداده و حکم صادر می کرده، خودش زندانی می کرده خودش میکشته خودش مجازات می کرده و حد می زده.
از آنجائی که فردی که شما با او مصاحبه گرفته اید چند بار تاکید می کند که حاج اقا صفائی چنین کرده، حاج آقا صفائی چنان کرده، و از قرینه ی سیگار کشیدن وی در اوائل انقلاب می توان به تقارن این دو شخصیت پی برد . در عین حال باید عرض کنم این فرد در ابتدای انقلاب گویا لباس روحانیت به تن داشته است. چند تن از دوستان من که این ناآدم را می شناسند از جاهای مختلف دنیا این فیلمی که شما گذاشته اید را دیده اند و همه با هم توافق داریم که این فرد احتمالا باید همان صفائی باشد چون بعید به نظر می رسد که یک صفائی دیگر بتواند این همه اختیارات داشته باشد که هر کار خودش می خواهد انجام دهد. علی . مشهد

Posted by reza at 4:24 PM

August 18, 2009

گفتگوی من با یک قربانی دیگر تجاوز جنسی

  پس از سه روز کار سنگین و بی‌وقفه، ساعتی پیش ویدئوی گفتگویم با یک بانوی با شهامت دیگر را در مورد تجاوز در زندان‌های جمهوری اسلامی ایران، با کمک بیژن شاهمرادی در تدوین و ترجمه و زیرنویس انگلیسی، به پایان بردم که در زیر برایتان به تماشا می‌گذارم.

نوشتن در این باره، بویژه پس از این روزهای سنگین که سخت درگیر آماده کردن این ویدئوها بودم، در این ساعت شب برایم عملی نیست. بنابراین سخن را کوتاه، و شما را به دیدن این گفتگو که عنوانش «الان خیلی خسته‌ام» است، دعوت می‌کنم.

Posted by reza at 1:00 AM

August 14, 2009

ماجرای زیرنویس انگلیسی

  هنوز مشغول زیرنویس انگلیسی ویدئو مصاحبه در مورد تجاوز در زندان‌های جمهوری اسلامی بودم که ایمیلی رسید از دوستی ناشناس که زحمت زیرنویس را کشیده بود و فیلم را در صفحه خودش در یوتیوب گذاشته بود! راستش اول جا خوردم ولی بعد بدم نیامد چون خیلی خسته‌ام و زیرنویس کردن هم کاری وقت گیر و خسته کننده است.

معمولا ویدئوی بیش از ده دقیقه را نمی‌شود در یوتیوب گذاشت (البته من این محدودیت را ندارم) و از این رو این دوست ویدئو را به دو بخش تقسیم کرده که من با سپاس از او به هردو بخش در زیر لینک می‌دهم و از یاران این صفحه تقاضا دارم آنان را برای دوستان غیر ایرانیشان بفرستند. با سپاس پیشاپیش.

 

 

Posted by reza at 3:48 PM

جامی آب زلال

  از نیمه شبِ پریشب که پس از یک شب بلند بی‌خوابی تدوین مصاحبه با نازنین زنِ وطنم، خواهر معصومم آذر، را به پایان بردم و منتشر کردم تا حالا که دارم این چند خط را می‌نویسم این بغض گلوگیر رهایم نکرده است. نه اینکه اشک نریخته باشم. از مرگ نابهنگام جوادم تا امروز که دوازده سال از آن می‌گذرد اینقدر اشک نریخته بودم. همین حالا هم این اشک است که نمی‌گذارد این چند کلام را بنویسم و خودم را خالی کنم.

با هر پیامی که می‌خوانم قلبم برای دختر آذر که باید به سن دختر من، بیست و هفت هشت ساله باشد می‌گیرد؛ گرچه دهسال پیش از این، همین ها را از دهن مادرش شنیده است باز نمی دانم چرا فکرش رهایم نمی‌کند. گاهی از اینکه در بازتاب بی‌نظیر این شهادت تکاندهنده سهم داشته‌ام شادمان می‌شوم و گاهی غمگین. غمگین از اینکه چرا باید این همه درد داشته باشیم که بیانش تن خودمان را هم بلرزاند.

با تو هستم آذر. یادت باشد کی دارم این را حرف می‌زنم. تو در تاریخ وطن تجاوز شده‌ی من، نمونه‌ی شرافت، پاکی، صداقت و از خود گذشتگی برای همیشه باقی خواهی ماند چرا که وقتی ملتت در التهاب تشنگی حقیقت می‌سوخت جام آب زلال روحت را به آن‌ها پیشکش کردی.

Posted by reza at 10:14 AM

August 11, 2009

گفتگوی من با یکی از قربانیان تجاوز جنسی

چهار سال پیش به دعوت آقای «بابک عماد»، یکی از مسئولان «کانون زندانیان سیاسی ایران – در تبعید»، برای مصاحبه و فیلمبرداری از دو شیرزن ایرانی که با شهامت آمادگیشان را برای شهادت دادن در مورد فاجعه‌ی تجاوز جنسی در زندان‌های رژیم جمهوری اسلامی اعلام کرده بودند به استکهم رفتم، جائی که آندو نیز از انگلستان و آلمان، محل سکونتشان، به آنجا آمده بودند.

در طول این چهار سال منتظر فرصتی بودم تا توجه عمومی به این درد بزرگ اجتماعی در جامعه ما جلب شود تا این دو سند تاریخی را منتشر کنم. در طول بیست و چهار ساعت گذشته کاری جز این نکردم که گفتگویم را با یکی از این دو قربانی به ساده‌ترین شکل ممکن تدوین کنم تا کمترین خدشه‌ای به سندیت غیر قابل انکار آن وارد نشود.

ویدئوی پانزده دقیقه‌ای زیر حاصل این تلاش است. در فرصتی دیگر گفتگو با قربانی دیگر را هم به تماشا خواهم گذاشت.

Posted by reza at 10:21 PM

July 31, 2009

همراه شو رفیق، همراه شو عزیز، همراه شو...

  آدم این روزها نمی‌داند از چه حرف بزند. از ژرفا گرفتن شعارها از «رای من کجاست؟» در روز شهادت تکاندهنده‌ی «ندا» تا «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» در مراسم چهلم همان عزیز، یا از فضاحت شرم آور شرائط زندان‌ها در ایران که با افشای قتلگاه کهریزک برای جهانیان برملا شد.

من اما در این نوشته می‌خواهم به وظیفه‌ای که ما ایرانیان تبعیدی و مهاجر بر عهده داریم تاکیدی چندباره بکنم. حرکات اعتراضی ما در این مدت چهل روزه به واقع تحسین برانگیز بوده است. تظاهرات در هر گوشه از جهان در حمایت از جنبش مردم ایران، اعتصاب غذا در اینسو و آنسوی دنیا، پیوستن به دعوت سازمان عفو بین‌الملل و برپائی اجتماعات چشمگیر در دهها شهر گیتی تاثیری به سزا در روحیه دادن به مردم به جان رسیده‌ای که در مقابل گلوله ایستاده‌اند، و نقشی موثر در بازگوئی درد مردم ما به مردم و دولتمردان کشورهای میزبان داشته است.

این‌ها وظیفه‌ای است که تا دستیابی مردممان به آزادی باید بر دوشمان حس کنیم و یک لحظه از آن غافل نمانیم. اما در کنار آن بسیار ضروری است که به راهکارهائی با ژرفا و کارآئی بیشتر نیز بیندیشیم. یکی از این راهکارها همان است که اکبر گنجی، همراه پیگیر جنبش آزادی طلبانه‌ی مردم ما، در دو مقاله اخیرش پیشنهاد کرده است، یعنی پیوستن به کارزاری که در آن قرار است «نامه‌ای خطاب به کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل نوشته شود و از او خواسته شود که پرونده ایران را به شورای امنیت سازمان ملل ارسال کند.» زیرا رژیم اسلامی ایران «طی سه دهه‌ی گذشته جنایات سازمان یافته‌ی بسیاری صورت داده است: قتل عام چندین هزار زندانی سیاسی در تابستان 1367، ترور ده‌ها دگراندیش در داخل و خارج از ایران، حمله به کوی دانشگاه تهران در سال 1378، به گلوله بستن مردم معترض به تقلب انتخاباتی و کشتن د‌ه تن از آن‌ها، برخی از مصادیق مدعای ماست.» این‌ها که برشمرده شد نمونه‌هائی از جنایات قابل اثبات‌اند که زمینه لازم را برای کشاندن سرکردگان این رژیم ضد مردمی به دادگاه جنائی بین‌المللی لاهه فراهم خواهد کرد.

من به عنوان ادای وظیفه از همین حالا امضایم را زیر این نامه‌ای که قرار است در چند روز آینده منتشر شود می‌گذارم و امیدوارم هموطنانی که با هر نگرشی تنها به آزادی برای ایران می‌اندیشند با امضای این نامه توان اجرائی آن را افزایش داده و جلوه دیگری از همبستگی ملی و مردمی را در مجامع بین‌المللی به نمایش بگذارند.

Posted by reza at 7:44 AM

July 30, 2009

از «رای من کجاست؟» تا «استقلال، آزادی، جموری ایرانی

وه که با چه سرعتی شعارهای مردم ژرفا می‌گیرد!

Posted by reza at 8:12 PM

July 26, 2009

کامبیز روستا، موجی که آرام گرفت

  خبر درگذشت یکی از مبارزان خستگی ناپذیر راه رهائی مردم، کامبیز روستا، مرا بر آن داشت تا به جای هر سوگواره و یادنامه ای صحنه آغازین فیلم «موج و آرامش» را که ده دوازده سال پیش با همکاری و شرکت خود او ساختم برایتان به تماشا بگذارم. این صحنه، پنج دقیقه از آغاز فیلم «موج و آرامش» است که مدت آن پنجاه دقیقه بوده و نسخه هلندی و انگلیسی آن تا کنون بارها از تلویزیون های مختلف اروپا و آمریکا پخش شده و من آن را به زندانیان سیاسی ایران تقدیم کرده بودم. یادم نرود بگویم که موسیقی زیبائی که در این فیلم می شنوید کار دوستِ هنرمند نازنینم اسفندیار منفردزاده است.

یاد کامبیز روستا گرامی باد!

Posted by reza at 12:37 PM

July 22, 2009

نامه دیگری از تهران: جای شاملو خالی!

رضا جان، گفتی از شرایط داخل برایت بنویسم. راستش اوضاع قدری درهم و برهم است.  همه تا حدی گیجیم. از یک سو مشروعیت از دست رفته حضرات قابل برگشت نیست و همه با نفرت از آنها حرف می زنند. مردم عادی، مذهبی ها و حتی بچه های چهارساله این روزها به خامنه ای و دار و دسته اش فحش می دهند. از طرف دیگر این جو ارعاب که راه انداخته اند شوخی بردار نیست.

در هر تجمعی اقلا سی چهل نفر را می برند و هیچکس تا مدتها از اینکه کجا هستند خبر نمی شود. اگر این لامروتها قدری رعایت حقوق عادی انسانی را می کردند مبارزه می توانست شکل هدف‌دارتری را به خود بگیرد. چیزی که این حکومت نظامی ثابت کرده است این است که وقاحت هم حدی ندارد و در این امر با بلاهت همداستان است.

از بعضی دوستانم که همان روزهای اول گرفتار شدند هیچ خبری نداریم. همه جور پرس و جویی به درهای بسته می خورد. یکی از دوستان بعد از هفده روز کتک خوردن و دست و پنجه نرم کردن با مرگ بالاخره موفق شد از زندان به بیمارستان برود و از آمبولانس حامل فرار کند و خود را به سفارت ایتالیا برساند. بعد از دیداری  که سراپا خونی رویت شد دیگر هیچ خبری از او نداریم. راستش به خیر این دولتهای فی المثل مدرن هم امید نداریم.

ما سخت گرفتار برنامه های دوم مردادیم برای شاملو. روزنامه اعتماد ملی کاری انتحاری قرار است بکند. پاره ای از نوشته های شاملو را که تا به حال چاپ نشده اند در اختیارشان گذاشته‌ایم تا شاملو تیتر اول بشود و اقلا سه صفحه ويژه داشته باشد.

به هر حال وضعیت پیچیده ایست. حرفهای رفسنجانی قدری فضا را برای مردم عادی بازتر کرد و تا حدی هم به نفع جبهه موسوی یارگیری کرد ولی چیزی که هست مردم هنوز از اثر ضربت این سرکوب سخت بیرون نیامده اند. آدمهای با دل و جرات کم نیستند ولی وقاحت اینها هم حد و مرز ندارد. به هر تقدیر مبارزه ادامه دارد و این خشم و تلخی عمیقی که در دل مردم خانه کرده است، سکونتش را تا سقوط آنها ادامه می دهد.

رضا جان پیشنهاد می کنم در برنامه تحصن خود از صدای شاملو استفاده کنید .اگر هم بخواهی می توانم برایت چیزهایی بفرستم از او که منتشر نشده و به درد این شرایط می خورد. بد نیست با دوستان دیگر هماهنگی صورت دهیم برای برگزاری جشن تولد با شکوهی از شاملو در بیست و یک آذر امسال. بغض امانم نمی دهد و نگاه پیرمرد را به خاطر میاورم در روزی که از او خواستم بیاید و برای لورکا در دانشگاه تهران سخنرانی کند. اول قبول کرد و بعد که به دیدنش رفتم نگران سلامت من و دوستان شد و گفت نمی خواهم در خطر بیفتید. آن برنامه را لغو کردند. هنوز به ماجرای کوی دانشگاه نرسیده بودیم. شاملو در