March 7, 2013

مرگ "چاوز" از دیدِ "شان پن"، "الیور استون"، و "مایکل مور"

گمان نمی‌کنم کسی با بخش مترقی و آگاه سینمای آمریکا آشنا باشد و نام شان پن، الیور استون، و مایکل مور را در راس آن نشناسد. این هر سه اهل سینما که حساسیت‌های انسان دوستانه‌شان بر کسی پوشیده نیست از نزدیک با هوگو چاوز تماس داشته و با آن چه در ونزوئلا در دوره او گذشته به خوبی آشنایند. هر سه نفر نیز چنان از ثروت و شهرت و محبوبیت بهره دارند که نیازی به مجیزگوئی از این و آن رهبر ندارند، و عجیب نیست که هر سه از منتقدان بی‌پروای رهبران جامعه خود، آمریکا، بوده و هستند.
در زیر برخورد این سه تن را با مرگ هوگو چاوز می‌آورم و برای دوستانی که علت نگاه مثبت آنان به چاوز را درک نمی‌کنند این پیشنهاد را دارم که مطلب مرا با عنوان "چاوز احمدی نژاد نیست" بخوانند.
شان پن: "امروز مردم آمریکا دوستی را از دست دادند که هرگز نمی‌دانستند که دارند. و مردم فقیر جهان یک قهرمان را از دست دادند." (هالیوود ریپورتر)
الیور استون: "من سوگوار قهرمانِ مردمان بسیاری هستم که در تلاشند تا جائی برای خویش در جهان بیابند." (هالیوود ریپورتر)
و بالاخره مایکل مور در تویترش ضمن تمجید از اینکه چاوز درآمد سرشار نفت را در راه برنامه‌های رفاه اجتماعی برای محرومین صرف کرد می‌نویسد: "من و چاوز یک ساعت صحبت کردیم. چاوز گفت خوشحال است کسی را می‌بیند که پرزیدنت بوش بیشتر از من از او متنفر است!"
□◊□
Posted by reza at 9:10 AM

March 6, 2013

بازنشر "چاوز احمدی نژاد نیست" به مناسبت مرگ چاوز

ساده كردن مسائل سياسى و سياهوسفيد ديدن افكار و اعمال سياستمداران يكى از مشكلاتى است كه موجب مىشود تحليلگران سياسى ما از درك عميقتر واقعيتهاى عينى باز بمانند. آنچه برخى آن را "كوررنگى" سياسى مىنامند ريشه در دو كمبود اساسى دارد. يك: كمدانشى و عدم تلاش لازم براى بررسى همه جانبهى نظرات و واقعيتها. دو: فعال باقیماندن ويروسى كه در دنياى دوقطبى جنگسرد بر ذهن تحليلگران سياسى ايران تسلط داشت و به آنان ديكته مىكرد كه قبل از هرچیز معین کنند در "تحليل نهائى" این یا آن سیاستمدار به کدام "قطب" تعلق دارد. و البته براى رسيدن به "تحليل نهائى" و تعیین "قطب" كافى بود (و براى خيلىها هنوز هم هست) كه يك انديشه يا يك عمل او را زير ذرهبين بگذارند و "قطب" او را يكبار براى هميشه تعيين کنند! و ديگر اين زحمت را به خود ندهند كه آيا باقى انديشهها و اعمال اين فرد با اين تحليل نهائى همخوانى دارد يا نه. و يا از اين مهمتر، آيا گذشت زمان و تغییر شرائط بررسى مجددى را براى تعيين "قطب" طلب مىكند يا خیر.

يك نمونه آشكار از اين گونه كوررنگى در بينش سياسى تحليلگران ايرانى همرنگ ديدن "هوگو چاوز" رئيس جمهور ونزوئلاست با همتاى ايرانىاش محمود احمدىنژاد. آنچه موجب يكىپندارى ميان آن دو شده يكى گرايش پوپوليستى آندو، و دومى رابطه صميمانه و نزديك ميان دولتهايشان است. و از اين دو مهمتر البته شعارهاى ضدامريكائى و بهظاهر ضدامپرياليستى آندو است.

ولى آنچه از چشم تحليلگران ايرانى پنهان مانده است تفاوتهاى بنيادى در عرصههاى ديگر (و حتى ميان همان شباهتهاى ظاهرى) است كه براى بررسى آن بايد به جستجوى واقعياتى برآمد كه مثل چند عكس يادگارى مشترک، يا جملات شعارگونهى دو رئيسجمهور بهراحتى در دسترس نيستند!

بگذاريد از همين امروز شروع كنيم: چاوز در اين لحظه در بيمارستانى در هاوانا زير عمل جراحىهاى متعددى است كه اگر هم زنده از بيمارستان خارج شود بعيد است قدرت جسمى لازم براى انجام وظائف رياستجمهورى را داشته باشد. او همين چندماه قبل در انتخاباتى كاملا آزاد (به معناى مورد پذيرش همهى نهادهاى نظارتى بينالمللى) براى بار چهارم انتخاب شد و مخالفين سرسختش هم حتى او را متهم به تقلب در انتخابات نكردهاند. امروز هم حرف مخالفين نه ترديد در قانونى بودن مقام او بلكه ترديدشان در سلامت جسمى اوست كه موجب شده متقاضى تجديد انتخابات شوند. البته مىدانيد كه ديوان عالى ونزوئلا تجديد انتخابات صرفا به دليل عدم سلامت چاوز براى شركت در مراسم تحليف را رد، و اداره كشور تا تعيين تكليف سلامت او توسط معاونش "نيكلاس مادورو" را تائيد كرد.

اين را مقايسه كنيد با موقعيت قانونى احمدىنژاد و ماجراى مفتضح انتخابات قبلى! حالا از فيلتر شوراى نگهبان و رد صلاحيت بسيارى از طرفداران رژيم حتى، درمىگذرم و به ممنوعيت هرگونه تحزب و سازمانگرى در ايران كه آزادى فعاليتشان اولين شرط زمينهچينى براى هر انتخابات آزادى است نيز حرفى به ميان نمىآورم.

در مقابل مضحكه انتخابات در ايران كه جز "ولى فقيه" و "جنتى" و امثال خودشان کسی بر آزادبودنش باور ندارد، هيچ يك از چهار انتخاباتى كه چاوز در آن پيروز شد مورد ترديد مجامع جهانى قرار نگرفته است (همينجا انتقادم را به چاوز فراموش نكنم كه با برگزارى يك رفراندم قبل از پايان دور سوم رياست جمهورىاش با اطمينانى كه به محبوبيتش ميان اكثريت مردم داشت قانون اساسى را بهگونهاى تغيير داد تا بتواند براى بار چهارم هم كاندايدا شود؛ كانديداتورىاى كه گرچه با پيروزى او همراه شد ولى همزمانى آن با ابتلايش به سرطان شانس در قدرت ماندنش را باترديد جدى مواجه كرده است)

چاوز در اولين انتخابات در سال ١٩٩٩ با اختلاف قابل ملاحظهای بر رقیبش پيروز شد ولى چون دوسال بعد در يك رفرندوم سراسرى، قانون اساسى تازهاى به تصويب ملت رسيد انتخابات رياستجمهورى بايد تجديد مىشد. در تجديد انتخابات نيز چاوز با راى بالائى براى شش سال در مقام خود باقى ماند. برنامههاى اقتصادى او بويژه براى ايجاد كار در ميان طبقات پائين جامعه و استفاده از ثروت طبيعى نفت براى بالا بردن سطح زندگى مردم عادى محبوبيت كمنظيرى برايش فراهم كرد. همين شيوهى پوپوليستى اقتصاد كه خودش به آن نام "سوسياليسم قرن بيستويكم" داده است موجب خشم سرمايهداران ونزوئلائى و كارتلهاى نفتى جهانى عليه او شد. اين خشم تا بدانجا پيش رفت كه فقط يكسال پس از دور دوم رياست جمهوريش چند افسر عالىرتبه نظامى با حمايت سرمايهداران و شركتهاى نفتى دست به كودتا زدند (آوريل ٢٠٠٢) و رئيسجمهور قانونى را دستگير و به نقطه امنى در كشور بردند و بدون كمترين توجه به آراء مردم، قانون اساسى قبلى را ملغا اعلام كرده و دولت انتقالى براى جانشينى چاوز تشكيل دادند. اين عمل تودههاى مردم و اتحاديههاى كارگرى را به اعتراضات وسيعى واداشت كه در كمتر از چهارروز كودتاگران تسليم خواسته مردم شدند و چاوز بهقدرت بازگشت.

حمايت فعال آمريكاى دوران "جورج دبليو بوش" نه تنها از رقيب چاوز در انتخابات كه حتى از كودتاى نافرجام نظامى براى سرنگونى او بيش از عقايد سياسى و اقتصاديش چاوز را به كوباى سوسياليستى نزديك كرد (همين جا بگويم كه اين نزديكى نه در تلاش برای برپائى سيستم تكحزبى يا كنترل دولتى بر رسانهها مثل كوبا، كه بيشتر براى كپى كردن شيوههاى توزيع ثروت در ميان طبقات كمدرآمد - مسكن، بهداشت، تحصيل - بوده است. چاوز اگر هم مىخواست -كه مطمئنم بىميل نبود- نمىتوانست دموكراسى را در ونزوئلا تعطيل كند چرا كه سنديكاهاى كارگرى، ان جى اوها، و احزاب و تشكلهاى اجتماعى، قوىتر از آنند كه اين كار بدون كودتامانندى خونبار در ونزوئلا عملى باشد.)

برخورد خصمانه دولت بوش با چاوز كه حالا خود را نه تنها منتخب مردم كه رهبر انقلاب (!) آنها در مقابل كودتاگران مىديد زمينه را براى گسترش شعارهاى توخالى ضدامريكائى فراهم كرد. چاوز كه همواره حسرت محبوبيت انقلابى فيدل كاسترو در دو دههى اول حكومتش را مىخورد حالا با خودشیفتگی – شباهتی دیگر با احمدی نژاد- شعارهاى ضدآمريكائى رهبران كوبا را طوطىوار تقليد كرد. زمينه تاريخى حك شده بر ذهن مردم آمريكاى لاتين، كه نتيجهى دشمنى دولتهاى متعدد آمريكا نهتنها با فعالين كارگرى و كمونيست و سوسياليست كه با هر انسان مردمدوست مخالف با دخالت چپاولگرانهى آمريكا در كشورشان بود، بستر پذيرش اين شعارها را در جوامع مختلف آمريكاى لاتين از قبل آماده كرده بود (ما ايرانىها با اين مسئله خوب آشنائيم. نفرتى كه به دليل كودتاى آمريكائى ٢٨ مرداد در مردم ما ايجاد شد بسترى بود كه شعارهاى توخالى "مرگ بر آمريكا" را از دهان مرتجعترين رهبران ايران پس از انقلاب پذيرفتنى كرد).

علاوه بر احساسات ضدامريكائى که هنوز هم پس از گذشت چهاردهه که از سرنگونى وحشيانهى "سالوادور آلنده" رئيس جمهور منتخب مردم شيلى میگذرد از ذهن مردم سراسر آمريكاى لاتين پاك نشده، بايد به يك فاكتور مهم دیگر هم دقت داشت؛ محبوبيت غيرقابل بحث "سيمون بوليوار" و نگاه مردمى او به اتحاد مردم اين قارهى بزرگ.

بوليوار، قهرمان جنگهاى رهائىبخش اين مردم عليه كلونياليسم اسپانيا (در سه دههى اول قرن نوزدهم) نه تنها به رياست جمهورى در كشور خودش ونزوئلا رسيد بلكه در آزاد كردن ملل ديگر از يوغ اسپانيا مثل بوليوى، پرو، اكوادور و كلمبيا نقشى تعيينكننده بازى كرد. او سمبل بلامنازع مردمگرائى، دموكراسى و استقلال در آنسوى جهان است. چاوز گرچه در حرف و شعارهای توخالی به كاستروها تنه مىزند - و در اينجا نیز به همتاى ايرانی‌اش شبيه می‌شود - عملكرد اجتماعى و نظرات اقتصاديش بر مدل سيمون بوليوار تكيه دارد.

مىدانيد كه برخلاف كشورهاى همسايهاش، ونزوئلا، كشور بسيار ثروتمندى است. هم اكنون با كشف منابع نفتى تازه گفته مىشود كه از نظر ذخائر نفتى بالاتر از عربستان سعودى قرار گرفته و در واقع در رده اول كشورهاى جهان است. وجود همين ذخائر است كه كارتلهاى نفتى أمريكائى را به سنگاندازى در مقابل چاوز كه در معامله با آنان چموشى مىكند واداشته است. تماس نزديك چاوز با برادران كاسترو هم بهانه لازم را براى دشمنی این شركتها و دولت آمريكا فراهم آورده است.

اين نكته را هم لازم به يادآورى مىدانم كه در چشم مردم آمريكاى لاتين چهرهى فيدل كاسترو هيچ شباهتى به آنچه در نگاه آمريكائيان، و از آنطريق در نگاه اروپائيان تصوير شده، ندارد. حتى امروزه كه ناكارآمدى رژيم توتاليتر او و برادرش براى مردم آمريكاى لاتين روشنتر از هميشه شده آنها رژيم كوبا را رژيم متجاوز به حقوق تودههاى مردم نمىشناسند. كوبا كشورى فقير است. مردم آمريكاى لاتين در يك مقايسه ساده بين كوبا با كشورهائى مثل بوليوى و كلمبيا و اكوادور به اين نتيجه روشن مىرسند كه مردم كوبا دستكم مثل مردم كشورهاى فقير ديگر از امكان تحصيل و لقمهاى نان و سقف شكستهاى بر سر فرزندانشان محروم نبودهاند. ازاينرو رابطهى دولت چاوز و دادن نفت ارزان در مقابل همياریهاى پزشكى و مبارزه با بيسوادى، كه كوبائىها بالاترين استانداردها و تجربهها را در اين زمينهها در جهان دارند، اگر از نظر دولت آمريكا نشانه دشمنى با خود تلقى مىشود از ديد مردم آمريكاى لاتين و بويژه محرومان ونزوئلائى عملى بسيار مثبت و ضرورى است.

از این گذشته اغلب کشورهای آمریکای لاتین که پس از چند دهه تسلط نظامیان مورد حمایت آمریکا امروزه کم و بیش به شکل دموکراتیک اداره میشوند روابط بسیار خوبی با کوبا دارند. اعلب فعالین سیاسی که از دیکتاتوری های نظامی در منطقه جان سالم به در بردند به کوبا پناهنده شده بودند. اگر عینک سیاهوسفید دیدن را از چشممان برداریم کوبای دوران جنگ سرد تفاوتهای چشمگیری با کشورهای به اصطلاح "سوسیالیستی واقعا موجود" داشت. شوروی که در چپاول دسترنج مردم جمهوریهای آسیائی و اروپای شرقی تحت سلطهاش و حرام کردنشان در مسابقات تسلیحاتی ید طولائی داشت به دلیل اهمیت سوقالجیشی بسیار حساس کوبا از هیچ کمک مالی و غذائی و پوشاکی به دولت کاسترو دریغ نمیکرد. وقتی گورباچف حتی قبل از فروپاشی امپراتوری موریانهخوردهی شوروی کمکهایش را به کوبا قطع کرد تلخترین دوران زندگی مردم کوبا (بر مبنای آنچه در ادبیات و هنر دهه نود قرن پیش در آثار هنرمندان کوبائی انعکاس یافته) آغاز شد. کوبا همیشه فقیر بوده و امروز هم هست اما فقر به معنای نداشتن نان شب برای اولین بار در کوبای کاسترو در آن دوره به واقعیت روزمره تبدیل شد. برای کاسترو یک دهه طول کشید تا روی پای خود ماندن بدون عصای شوروی را بیاموزد. اتفاقا به قدرت رسیدن چاوز در سال دوهزار در کشور ثروتمند ونزوئلا، و حمایتش از کاسترو در دادن نفت ارزان به کوبا در ذهن مردم هر دو کشور نقطه پایان این دوره تلخ محسوب میشود. مشایه گرفتن این عمل انسانی چاوز با عمل ضدانسانی همتایان ایرانیش در ریختن ثروت ایران به پای سازمانهای تروریستی برای آشوبآفرینی در منطقه نشانهی سادهپردازی در مسائل پیچیده سیاسی است.

هماکنون در بسیاری از کشورهای امریکای لاتین مثل برزیل و شیلی و اکوادور و نیکاراگوا و بولیوی بسیاری از سیاست‌مداران مردمگرا با گرایشات سوسیالیستی در اقتصاد، همچون هوگو چاوز ولی به دور از خودبزرگبینی و شعارپردازیهای او، بر سر کارند و در پیوندی مستحکم جبههی قابلاتکائی در آمریکای لاتین ایجاد کردهاند.

حالا عملكرد دولت چاوز را در رابطه با همسايههايش مقایسه كنيد با روش دولت احمدىنژاد با كشورهاى منطقه (تا مسئله را پيچيدهتر از آنچه هست نكنم اين واقعيت مسلم را موقتا نديده مىگيرم كه احمدى نژاد بيش از يك تداركاتچى براى "رهبر" نيست). حمايت از تروريسم در منطقه، از عراق و افغانستان گرفته تا كشورهاى آفريقائى، و حمايت فعال از رژيم بشار اسد و اخلال در اتحاد جريانات مختلف در جنبش مردم فلسطين به سياست رسمى و پيگير رژيم ايران بدل شده كه در پيشبرد آن بحثى ميان "رهبرى" و "تداركاتچى"اش وجود ندارد.

اهل آوردن آمار و ارقام در مقالهام نيستم وگرنه خيلى راحت مىتوانستم نشان دهم كه برمبناى آمار رسمى از سوى سازمان ملل متحد سطح زندگى مردم در ونزوئلا در دهه گذشته چه از نظر درآمد سرانه و چه از نظر اشتغال ارتقاء محسوسى داشته در حاليكه بر مبناى همان آمار، وضع اقتصادى و معيشتى مردم ايران در هشت سال مديريت احمدىنژاد تا سطح نگرانكنندهاى سقوط كرده است.

همين توفيق چاوز و همفكرانش در بهبود وضع زندگى روزمره مردم اصلىترين نقطه قوت رژيم اوست كه بر مبناى آمارهاى موجود شانس اينكه معاون او، نيكلاس مادورو، در انتخابات احتمالى آينده در يك روند كاملا آزاد و زير نظارت بينالمللى برنده شود را بسيار بالا مىبرد. در ونزوئلا ديگر مثل ايران اسلامى فاكتورهاى مذهبى نقشى در جهتگيرى سياسى مردم عادى ندارد. با اينكه مردم ونزوئلا مثل اغلب مردم ساير كشورهاى آمريكاى لاتين بهشدت مذهبى و حتى خرافاتى هستند ولى اصل جدائى دين از سياست نقشى براى رمالهاى شارلاتان كه از اختلاط اين دو عرصه سوءاستفاده مىكنند باقى نگذاشته است. حمايت مردم عادى از سياستهاى چاوز از اين رو نه موجب "ظهور" سريعتر مسيح بر زمين مىشود و نه بليت سفرهاى "زيارتى" را براى كسى به همراه مىآورد!

براى ما ايرانيان آنچه چهره چاوز را بيش از پيش مخدوش مىكند همپيمانى و همنوائى دولت اوست با دولت جمهورى اسلامى ايران در عرصه بينالمللى. آنچه را كه در اين رابطه فراموش مىكنيم اين است كه در صفبندىهاى موجود در عرصه جهانى ايجاد يك بلوك و يا همبستگى با يك بلوك سياسى موجود از لوازم اجتنابناپذير سياست خارجى هر حكومتى است. در اين گونه صفبندىها دولتها تنها به تقويت بلوك خود و تضعيف بلوك مقابل مىانديشند و به مسائل ديگر اهميتى نمىدهند. اين است كه آمريكاى موافق برابرى زن و مرد در بلوكبندى سياسىاش عليه تروريسم به طور مثال با عربستان سعودى كه زنان در آن حق رانندگى حتى ندارند همپيمان و همبلوك مىشود. بنابراين هم بلوك شدن ونزوئلاى سكولار با ايران مذهبى، يا ايران مذهبى با كوباى دينستيز نبايد تعجب يك عنصر اهل سياست را برانگيزد.

سخن را کوتاه کنم: چاوز، احمدینژاد نیست و هرگز هم نبوده است. اگر سفر اخیرش به کوبا آخرین سفر زندگیش باشد آنچه از دوازدهسال ریاست جمهوری او برای مردم ونزوئلا باقی میماند همانی نیست که از احمدینژاد پس از هشتسال ریاست جمهوری برای مردم ایران برجا خواهد ماند. شباهت آنها در داشتن دهانی گشاد و در شعارپردازیهای توخالی کافی نیست تا تفاوتهای بنیادیشان را در عرصههای اجتماعی و اقتصادی ندیده بگیریم و با "اینهمانی" پنداشتن ایندو به کوررنگی دچار شویم.

□◊□

Posted by reza at 7:51 PM

January 12, 2013

چاوز، احمدى نژاد نيست

ساده كردن مسائل سياسى و سياهوسفيد ديدن افكار و اعمال سياستمداران يكى از مشكلاتى است كه موجب مىشود تحليلگران سياسى ما از درك عميقتر واقعيتهاى عينى باز بمانند. آنچه برخى آن را "كوررنگى" سياسى مىنامند ريشه در دو كمبود اساسى دارد. يك: كمدانشى و عدم تلاش لازم براى بررسى همه جانبهى نظرات و واقعيتها. دو: فعال باقیماندن ويروسى كه در دنياى دوقطبى جنگسرد بر ذهن تحليلگران سياسى ايران تسلط داشت و به آنان ديكته مىكرد كه قبل از هرچیز معین کنند در "تحليل نهائى" این یا آن سیاستمدار به کدام "قطب" تعلق دارد. و البته براى رسيدن به "تحليل نهائى" و تعیین "قطب" كافى بود (و براى خيلىها هنوز هم هست) كه يك انديشه يا يك عمل او را زير ذرهبين بگذارند و "قطب" او را يكبار براى هميشه تعيين کنند! و ديگر اين زحمت را به خود ندهند كه آيا باقى انديشهها و اعمال اين فرد با اين تحليل نهائى همخوانى دارد يا نه. و يا از اين مهمتر، آيا گذشت زمان و تغییر شرائط بررسى مجددى را براى تعيين "قطب" طلب مىكند يا خیر. 

يك نمونه آشكار از اين گونه كوررنگى در بينش سياسى تحليلگران ايرانى همرنگ ديدن "هوگو چاوز" رئيس جمهور ونزوئلاست با همتاى ايرانىاش محمود احمدىنژاد. آنچه موجب يكىپندارى ميان آن دو شده يكى گرايش پوپوليستى آندو، و دومى رابطه صميمانه و نزديك ميان دولتهايشان است. و از اين دو مهمتر البته شعارهاى ضدامريكائى و بهظاهر ضدامپرياليستى آندو است.

ولى آنچه از چشم تحليلگران ايرانى پنهان مانده است تفاوتهاى بنيادى در عرصههاى ديگر (و حتى ميان همان شباهتهاى ظاهرى) است كه براى بررسى آن بايد به جستجوى واقعياتى برآمد كه مثل چند عكس يادگارى مشترک، يا جملات شعارگونهى دو رئيسجمهور بهراحتى در دسترس نيستند! 

بگذاريد از همين امروز شروع كنيم: چاوز در اين لحظه در بيمارستانى در هاوانا زير عمل جراحىهاى متعددى است كه اگر هم زنده از بيمارستان خارج شود بعيد است قدرت جسمى لازم براى انجام وظائف رياستجمهورى را داشته باشد. او همين چندماه قبل در انتخاباتى كاملا آزاد (به معناى مورد پذيرش همهى نهادهاى نظارتى بينالمللى) براى بار چهارم انتخاب شد و مخالفين سرسختش هم حتى او را متهم به تقلب در انتخابات نكردهاند. امروز هم حرف مخالفين نه ترديد در قانونى بودن مقام او بلكه ترديدشان در سلامت جسمى اوست كه موجب شده متقاضى تجديد انتخابات شوند. البته مىدانيد كه ديوان عالى ونزوئلا تجديد انتخابات صرفا به دليل عدم سلامت چاوز براى شركت در مراسم تحليف را رد، و اداره كشور تا تعيين تكليف سلامت او توسط معاونش "نيكلاس مادورو" را تائيد كرد. 

اين را مقايسه كنيد با موقعيت قانونى احمدىنژاد و ماجراى مفتضح انتخابات قبلى! حالا از فيلتر شوراى نگهبان و رد صلاحيت بسيارى از طرفداران رژيم حتى، درمىگذرم و به ممنوعيت هرگونه تحزب و سازمانگرى در ايران كه آزادى فعاليتشان اولين شرط زمينهچينى براى هر انتخابات آزادى است نيز حرفى به ميان نمىآورم. 

در مقابل مضحكه انتخابات در ايران كه جز "ولى فقيه" و "جنتى" و امثال خودشان کسی بر آزادبودنش باور ندارد، هيچ يك از چهار انتخاباتى كه چاوز در آن پيروز شد مورد ترديد مجامع جهانى قرار نگرفته است (همينجا انتقادم را به چاوز فراموش نكنم كه با برگزارى يك رفراندم قبل از پايان دور سوم رياست جمهورىاش با اطمينانى كه به محبوبيتش ميان اكثريت مردم داشت قانون اساسى را بهگونهاى تغيير داد تا بتواند براى بار چهارم هم كاندايدا شود؛ كانديداتورىاى كه گرچه با پيروزى او همراه شد ولى همزمانى آن با ابتلايش به سرطان شانس در قدرت ماندنش را باترديد جدى مواجه كرده است)

چاوز در اولين انتخابات در سال ١٩٩٩ با اختلاف قابل ملاحظهای بر رقیبش پيروز شد ولى چون دوسال بعد در يك رفرندوم سراسرى، قانون اساسى تازهاى به تصويب ملت رسيد انتخابات رياستجمهورى بايد تجديد مىشد. در تجديد انتخابات نيز چاوز با راى بالائى براى شش سال در مقام خود باقى ماند. برنامههاى اقتصادى او بويژه براى ايجاد كار در ميان طبقات پائين جامعه و استفاده از ثروت طبيعى نفت براى بالا بردن سطح زندگى مردم عادى محبوبيت كمنظيرى برايش فراهم كرد. همين شيوهى پوپوليستى اقتصاد كه خودش به آن نام "سوسياليسم قرن بيستويكم" داده است موجب خشم سرمايهداران ونزوئلائى و كارتلهاى نفتى جهانى عليه او شد. اين خشم تا بدانجا پيش رفت كه فقط يكسال پس از دور دوم رياست جمهوريش چند افسر عالىرتبه نظامى با حمايت سرمايهداران و شركتهاى نفتى دست به كودتا زدند (آوريل ٢٠٠٢) و رئيسجمهور قانونى را دستگير و به نقطه امنى در كشور بردند و بدون كمترين توجه به آراء مردم، قانون اساسى قبلى را ملغا اعلام كرده و دولت انتقالى براى جانشينى چاوز تشكيل دادند. اين عمل تودههاى مردم و اتحاديههاى كارگرى را به اعتراضات وسيعى واداشت كه در كمتر از چهارروز كودتاگران تسليم خواسته مردم شدند و چاوز بهقدرت بازگشت. 

حمايت فعال آمريكاى دوران "جورج دبليو بوش" نه تنها از رقيب چاوز در انتخابات كه حتى از كودتاى نافرجام نظامى براى سرنگونى او بيش از عقايد سياسى و اقتصاديش چاوز را به كوباى سوسياليستى نزديك كرد (همين جا بگويم كه اين نزديكى نه در تلاش برای برپائى سيستم تكحزبى يا كنترل دولتى بر رسانهها مثل كوبا، كه بيشتر براى كپى كردن شيوههاى توزيع ثروت در ميان طبقات كمدرآمد - مسكن، بهداشت، تحصيل - بوده است. چاوز اگر هم مىخواست -كه مطمئنم بىميل نبود- نمىتوانست دموكراسى را در ونزوئلا تعطيل كند چرا كه سنديكاهاى كارگرى، ان جى اوها، و احزاب و تشكلهاى اجتماعى، قوىتر از آنند كه اين كار بدون كودتامانندى خونبار در ونزوئلا عملى باشد.)

برخورد خصمانه دولت بوش با چاوز كه حالا خود را نه تنها منتخب مردم كه رهبر انقلاب (!) آنها در مقابل كودتاگران مىديد زمينه را براى گسترش شعارهاى توخالى ضدامريكائى فراهم كرد. چاوز كه همواره حسرت محبوبيت انقلابى فيدل كاسترو در دو دههى اول حكومتش را مىخورد حالا با خودشیفتگی – شباهتی دیگر با احمدی نژاد- شعارهاى ضدآمريكائى رهبران كوبا را طوطىوار تقليد كرد. زمينه تاريخى حك شده بر ذهن مردم آمريكاى لاتين، كه نتيجهى دشمنى دولتهاى متعدد آمريكا نهتنها با فعالين كارگرى و كمونيست و سوسياليست كه با هر انسان مردمدوست مخالف با دخالت چپاولگرانهى آمريكا در كشورشان بود، بستر پذيرش اين شعارها را در جوامع مختلف آمريكاى لاتين از قبل آماده كرده بود (ما ايرانىها با اين مسئله خوب آشنائيم. نفرتى كه به دليل كودتاى آمريكائى ٢٨ مرداد در مردم ما ايجاد شد بسترى بود كه شعارهاى توخالى "مرگ بر آمريكا" را از دهان مرتجعترين رهبران ايران پس از انقلاب پذيرفتنى كرد). 

علاوه بر احساسات ضدامريكائى که هنوز هم پس از گذشت چهاردهه که از سرنگونى وحشيانهى "سالوادور آلنده" رئيس جمهور منتخب مردم شيلى میگذرد از ذهن مردم سراسر آمريكاى لاتين پاك نشده، بايد به يك فاكتور مهم دیگر هم دقت داشت؛ محبوبيت غيرقابل بحث "سيمون بوليوار" و نگاه مردمى او به اتحاد مردم اين قارهى بزرگ. 

بوليوار، قهرمان جنگهاى رهائىبخش اين مردم عليه كلونياليسم اسپانيا (در سه دههى اول قرن نوزدهم) نه تنها به رياست جمهورى در كشور خودش ونزوئلا رسيد بلكه در آزاد كردن ملل ديگر از يوغ اسپانيا مثل بوليوى، پرو، اكوادور و كلمبيا نقشى تعيينكننده بازى كرد. او سمبل بلامنازع مردمگرائى، دموكراسى و استقلال در آنسوى جهان است. چاوز گرچه در حرف و شعارهای توخالی به كاستروها تنه مىزند - و در اينجا نیز به همتاى ايرانی‌اش شبيه می‌شود - عملكرد اجتماعى و نظرات اقتصاديش بر مدل سيمون بوليوار تكيه دارد. 

مىدانيد كه برخلاف كشورهاى همسايهاش، ونزوئلا، كشور بسيار ثروتمندى است. هم اكنون با كشف منابع نفتى تازه گفته مىشود كه از نظر ذخائر نفتى بالاتر از عربستان سعودى قرار گرفته و در واقع در رده اول كشورهاى جهان است. وجود همين ذخائر است كه كارتلهاى نفتى أمريكائى را به سنگاندازى در مقابل چاوز كه در معامله با آنان چموشى مىكند واداشته است. تماس نزديك چاوز با برادران كاسترو هم بهانه لازم را براى دشمنی این شركتها و دولت آمريكا فراهم آورده است.

اين نكته را هم لازم به يادآورى مىدانم كه در چشم مردم آمريكاى لاتين چهرهى فيدل كاسترو هيچ شباهتى به آنچه در نگاه آمريكائيان، و از آنطريق در نگاه اروپائيان تصوير شده، ندارد. حتى امروزه كه ناكارآمدى رژيم توتاليتر او و برادرش براى مردم آمريكاى لاتين روشنتر از هميشه شده آنها رژيم كوبا را رژيم متجاوز به حقوق تودههاى مردم نمىشناسند. كوبا كشورى فقير است. مردم آمريكاى لاتين در يك مقايسه ساده بين كوبا با كشورهائى مثل بوليوى و كلمبيا و اكوادور به اين نتيجه روشن مىرسند كه مردم كوبا دستكم مثل مردم كشورهاى فقير ديگر از امكان تحصيل و لقمهاى نان و سقف شكستهاى بر سر فرزندانشان محروم نبودهاند. ازاينرو رابطهى دولت چاوز و دادن نفت ارزان در مقابل همياریهاى پزشكى و مبارزه با بيسوادى، كه كوبائىها بالاترين استانداردها و تجربهها را در اين زمينهها در جهان دارند، اگر از نظر دولت آمريكا نشانه دشمنى با خود تلقى مىشود از ديد مردم آمريكاى لاتين و بويژه محرومان ونزوئلائى عملى بسيار مثبت و ضرورى است.

از  این گذشته اغلب کشورهای آمریکای لاتین که پس از چند دهه تسلط نظامیان مورد حمایت آمریکا امروزه کم و بیش به شکل دموکراتیک اداره میشوند روابط بسیار خوبی با کوبا دارند. اعلب فعالین سیاسی که از دیکتاتوری های نظامی در منطقه جان سالم به در بردند به کوبا پناهنده شده بودند. اگر عینک سیاهوسفید دیدن را از چشممان برداریم کوبای دوران جنگ سرد تفاوتهای چشمگیری با کشورهای به اصطلاح "سوسیالیستی واقعا موجود" داشت. شوروی که در چپاول دسترنج مردم جمهوریهای آسیائی و اروپای شرقی تحت سلطهاش و حرام کردنشان در مسابقات تسلیحاتی ید طولائی داشت به دلیل اهمیت سوقالجیشی بسیار حساس کوبا از هیچ کمک مالی و غذائی و پوشاکی به دولت کاسترو دریغ نمیکرد. وقتی گورباچف حتی قبل از فروپاشی امپراتوری موریانهخوردهی شوروی کمکهایش را به کوبا قطع کرد تلخترین دوران زندگی مردم کوبا (بر مبنای آنچه در ادبیات و هنر دهه نود قرن پیش در آثار هنرمندان کوبائی انعکاس یافته) آغاز شد. کوبا همیشه فقیر بوده و امروز هم هست اما فقر به معنای نداشتن نان شب برای اولین بار در کوبای کاسترو در آن دوره به واقعیت روزمره تبدیل شد. برای کاسترو یک دهه طول کشید تا روی پای خود ماندن بدون عصای شوروی را بیاموزد. اتفاقا به قدرت رسیدن چاوز در سال دوهزار در کشور ثروتمند ونزوئلا، و حمایتش از کاسترو در دادن نفت ارزان به کوبا در ذهن مردم هر دو کشور نقطه پایان این دوره تلخ محسوب میشود. مشایه گرفتن این عمل انسانی چاوز با عمل ضدانسانی همتایان ایرانیش در ریختن ثروت ایران به پای سازمانهای تروریستی برای آشوبآفرینی در منطقه نشانهی سادهپردازی در مسائل پیچیده سیاسی است.

هماکنون در بسیاری از کشورهای امریکای لاتین مثل برزیل و شیلی و اکوادور و نیکاراگوا و بولیوی بسیاری از سیاست‌مداران مردمگرا با گرایشات سوسیالیستی در اقتصاد، همچون هوگو چاوز ولی به دور از خودبزرگبینی و شعارپردازیهای او، بر سر کارند و در پیوندی مستحکم جبههی قابلاتکائی در آمریکای لاتین ایجاد کردهاند.

حالا عملكرد دولت چاوز را در رابطه با همسايههايش مقایسه كنيد با روش دولت احمدىنژاد با كشورهاى منطقه (تا مسئله را پيچيدهتر از آنچه هست نكنم اين واقعيت مسلم را موقتا نديده مىگيرم كه احمدى نژاد بيش از يك تداركاتچى براى "رهبر" نيست). حمايت از تروريسم در منطقه، از عراق و افغانستان گرفته تا كشورهاى آفريقائى، و حمايت فعال از رژيم بشار اسد و اخلال در اتحاد جريانات مختلف در جنبش مردم فلسطين به سياست رسمى و پيگير رژيم ايران بدل شده كه در پيشبرد آن بحثى ميان "رهبرى" و "تداركاتچى"اش وجود ندارد. 

اهل آوردن آمار و ارقام در مقالهام نيستم وگرنه خيلى راحت مىتوانستم نشان دهم كه برمبناى آمار رسمى از سوى سازمان ملل متحد سطح زندگى مردم در ونزوئلا در دهه گذشته چه از نظر درآمد سرانه و چه از نظر اشتغال ارتقاء محسوسى داشته در حاليكه بر مبناى همان آمار، وضع اقتصادى و معيشتى مردم ايران در هشت سال مديريت احمدىنژاد تا سطح نگرانكنندهاى سقوط كرده است.  

همين توفيق چاوز و همفكرانش در بهبود وضع زندگى روزمره مردم اصلىترين نقطه قوت رژيم اوست كه بر مبناى آمارهاى موجود شانس اينكه معاون او، نيكلاس مادورو، در انتخابات احتمالى آينده در يك روند كاملا آزاد و زير نظارت بينالمللى برنده شود را بسيار بالا مىبرد. در ونزوئلا ديگر مثل ايران اسلامى فاكتورهاى مذهبى نقشى در جهتگيرى سياسى مردم عادى ندارد. با اينكه مردم ونزوئلا مثل اغلب مردم ساير كشورهاى آمريكاى لاتين بهشدت مذهبى و حتى خرافاتى هستند ولى اصل جدائى دين از سياست نقشى براى رمالهاى شارلاتان كه از اختلاط اين دو عرصه سوءاستفاده مىكنند باقى نگذاشته است. حمايت مردم عادى از سياستهاى چاوز از اين رو نه موجب "ظهور" سريعتر مسيح بر زمين مىشود و نه بليت سفرهاى "زيارتى" را براى كسى به همراه مىآورد!

براى ما ايرانيان آنچه چهره چاوز را بيش از پيش مخدوش مىكند همپيمانى و همنوائى دولت اوست با دولت جمهورى اسلامى ايران در عرصه بينالمللى. آنچه را كه در اين رابطه فراموش مىكنيم اين است كه در صفبندىهاى موجود در عرصه جهانى ايجاد يك بلوك و يا همبستگى با يك بلوك سياسى موجود از لوازم اجتنابناپذير سياست خارجى هر حكومتى است. در اين گونه صفبندىها دولتها تنها به تقويت بلوك خود و تضعيف بلوك مقابل مىانديشند و به مسائل ديگر اهميتى نمىدهند. اين است كه آمريكاى موافق برابرى زن و مرد در بلوكبندى سياسىاش عليه تروريسم به طور مثال با عربستان سعودى كه زنان در آن حق رانندگى حتى ندارند همپيمان و همبلوك مىشود. بنابراين هم بلوك شدن ونزوئلاى سكولار با ايران مذهبى، يا ايران مذهبى با كوباى دينستيز نبايد تعجب يك عنصر اهل سياست را برانگيزد. 

سخن را کوتاه کنم: چاوز، احمدینژاد نیست و هرگز هم نبوده است. اگر سفر اخیرش به کوبا آخرین سفر زندگیش باشد آنچه از دوازدهسال ریاست جمهوری او برای مردم ونزوئلا باقی میماند همانی نیست که از احمدینژاد پس از هشتسال ریاست جمهوری برای مردم ایران برجا خواهد ماند. شباهت آنها در داشتن دهانی گشاد و در شعارپردازیهای توخالی کافی نیست تا تفاوتهای بنیادیشان را در عرصههای اجتماعی و اقتصادی ندیده بگیریم و با "اینهمانی" پنداشتن ایندو به کوررنگی دچار شویم.  

□◊□

 

Posted by reza at 11:20 PM

May 30, 2009

اگر خدا زن بود

گفته بودم چیزی در باره‌‌ی «ماریو بنه‌دتی»، یکی از محبوب‌ترین شاعران آمریکای لاتین که دو هفته پیش در سن هشتاد و هشت سالگی در کشورش اوروگوئه درگذشت خواهم نوشت. دلم نیامد پیش از سفرم به لس آنجلس که - فردا اول وقت عازمش هستم - به قولم وفا نکنم. این بود که شعر زیبائی از او را به فارسی برگرداندم، شعری که به روشنی نحوه‌ نگاه او را به زندگی و انسان نشان می‌دهد.

  

بنه‌دتی در این شعر به بیتی از شعر یکی از همقطاران نامدارش اشاره دارد به نام «خوان گلمان»، شاعر نامدار آرژانتینی، که در آن پرسیده بود «و اگر خدا زن بود؟». [گلمان همین دو سال پیش بزرگترین جایزه دنیای اسپانیائی زبان یعنی جایزه سروانتس را به خاطر اشعارش برده است.]

 بنه‌دتی صاحب ده‌ها مجموعه شعر، جندین رمان و داستان کوتاه و نمایشنامه است که چند اثرش به فیلم برگردانده شده. با این وجود او خیلی در دنیای غیر اسپانیائی زبان شناخته شده نیست. گمان می‌کنم در این بیت که از آخرین شعری است که در بستر مرگ سروده است به همین نکته اشاره داشته باشد: «زندگی من به یک نمایشنامه کمدی ماننده است / هنرم آعشته به چیزی است که خیلی خودش را نشان نمی‌دهد.» حالا این شما و این هم ترجمه شعری از او:

خوان بی‌دغدغه پرسید:

«و اگر خدا زن بود؟»

نگو، نگو، که اگر خدا زن بود

ممکن بود در ذهنمان

به بی‌خدایان و خدانشناسان نه نگوئیم

بلکه با تمام وجودمان بله بگوئیم.

البته به برهنگی خداوارش نزدیک می‌شدیم

برای بوسیدن پاهایش که از برنز نمی‌بود

شرمگاهش که از سنگ نمی‌بود

لب‌هایش که از گچ نمی‌بود.

اگر خدا زن بود در آغوشش می‌کشیدیم

تا او را از پسزمینه‌اش جدا کنیم

و نیاز به سوگند نیست

که تا مرگ جدایمان نمی‌کرد ادامه می‌دادیم

و چون به گوهر والایش نامیرا می‌بود

به جای مبتلا کردمان به وحشت و به «ایدز»

به نامیرائی مبتلایمان می‌کرد.

اگر خدا زن بود خودش را در دوردست‌ها

در قلمرو آسمان‌ها سکنی نمی‌داد

بلکه در آستانه‌ی دوزخ به انتظارمان می‌ماند

با آغوشی باز

و گل رزی نه از پلاستیک

و عشقی نه از جنس فرشتگان.

آه، خدای من، خدای من

اگر از همآره تا همآره

زن می‌بودی

چه رسوائی زیبائی برپا می‌شد

چه ارتداد ماجراجویانه، چشمگیر، ناممکن و شگفت‌انگیزی.

Posted by reza at 2:49 PM

January 25, 2009

ستایش فیدل از اوباما در روزنوشته‌اش

  قبلا هم گفته بودم که فیدل کاسترو در بستر بیماری ناشی از کهولت، به نوشتن روزنوشت‌های کوتاهی مشغول است با عنوان «تفکرات رفیق فیدل»، که به طور منظم در رسانه‌های همگانی کوبا منتشر می‌شود. روزنوشت کوتاه زیر را که پس از سوگند خوردن باراک اوباما نوشته، از متن اصلی آن به شکل کامل ترجمه می‌کنم، چرا که آن را سندی تاریخی می‌دانم.

 

[سه‌شنبه گذشته، ۲۰ ژانویه ۲۰۰۹، باراک اوباما به عنوان یازدهمین رئیس جمهور ایالات متحده، از پیروزی انقلاب کوبا در ژانویه ۱۹۵۹ تا کنون، ریاست حکومت را به عهده گرفت.

کسی نمی‌تواند به صداقت سخنان او شک کند آنجا که تاکید کرد کشورش را به نمونه‌ای برای آزادی، احترام به حقوق بشر در جهان و استقلال ملت‌های دیگر تبدیل خواهد کرد. پیداست که این، کسی را بد نمی‌آید مگر مردم‌گریزان را در هر گوشه از جهان. او هم اکنون به صراحت تائید کرد که زندان و شکنجه در پایگاه غیرقانونی گوانتانامو را بلافاصله تعطیل می‌کند، کاری که آغاز بذر شک پاشیدن است بر فرهنگ کسانی که استفاده از ترور را بعنوان وسیله‌اجتناب ناپذیر سیاست خارجی کشورش می‌دانند.

چهره‌ی نجیب و آگاه اولین رئیس جمهور سیاه‌پوست ایالات متحده، از حدود دو قرن و نیمی که از تاسیس آن به عنوان یک جمهوری مستقل می‌گذرد، که با الهام از آبراهام لینکلن و مارتین لوتر کینگ شکل گرفته بود، حالا به سمبل زنده‌ی رویای آمریکائی بدل شده است.

با این وجود، علیرغم همه آزمایشات موفق، اوباما هنوز اصلی‌ترینش را پس نداده است. او چه خواهد کرد وقتی معلوم شود قدرت عظیمی که به دستش رسیده است توان حل تناقضات حل ناشدنی سیستم کشورش را ندارد؟

همانطور که پیشنهاد شده، من نوشتن «تفکرات» را در سال جاری تقلیل می‌دهم تا برای رفقای حزبی و دولتی، در تصمیم گیری‌های مداومی که در مقابله با مشکلات عینی منشعب از بحران اقتصاد جهانی باید بگیرند، نه دخالت کنم و نه مشکل بیافرینم. من حالم خوب است، اما تاکید می‌کنم که آن‌ها نباید از «تفکرات» من، خراب شدن حالم، یا مردنم تاثیر بپذیرند.

من دارم تمام بحث‌ها و اسنادی را که در طول این نیم قرن داشته‌ام بررسی می‌کنم

من این شانس را داشته ام که در دوره‌ای چنین طولانی شاهد ماجراها باشم. اطلاعات دریافت می‌کنم و به آرامی به حوادث می‌اندیشم. فکر نمی‌کنم همین شانس را برای چهار سال دیگر هم داشته باشم، وقتی که اوباما اولین دوره ریاست جمهوری‌اش را به پایان می‌برد.

فیدل کاسترو

۲۲ ژانویه ۲۰۰۹

ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر]

Posted by reza at 12:32 PM

December 1, 2008

از در نشد، از پنجره!

درست یک سال پیش در مطلبی با عنوان «پیروزی نه بر آری» در همین صفحه از تلاش ناموفق «هوگو چاوز» برای ماندن در قدرت پس از دومین دوره ریاست جمهوری‌اش در «ونزوئلا» نوشتم و بر این نکته تاکید کردم که: «پیروزی «نه» در انتخاباتی که پیروزی «آری» در آن می‌توانست اولین سنگ کج در بنای نوپای دموکراسی در ثروتمندترین کشور قاره‌ی فقیر آمریکای لاتین باشد را باید بویژه به روشنفکران و دانشجویان ونزوئلا تبریک گفت، چرا که بی‌واهمه از یکی پنداشته شدن با طبقه مرفهی که برخی از امتیازات نا به حقشان در دوره حکومت چاوز به خطر افتاده است، و یا وابستگان به دولت آمریکا که از دموکراسی تنها به بازار آزادش اعتقاد دارند، به شکل پیگیر خطر تغییر در قانون اساسی را برای برداشتن محدودیت کاندیداتوری ریاست جمهوری به مردم توضیح دادند و آن‌ها را به شرکت فعال در رفراندم و گفتن «نه» ترغیب کردند.»
حالا در اولین سالگرد آن ناکامی، چاوز دوبار می‌خواهد برای تضمین ماندنش در قدرت به آزمون دیگری دست بزند و اگر از در نتوانست این بار از پنجره وارد شود! او دیروز در نطقی که در تظاهرات طرفدارانش ایراد کرد همانقدر بی‌منطق بود که متظاهر. او در حالیکه با حرارت فریاد می‌کشید از جمله گفت: «اگر به خواست خدا عمری باقی باشد و سلامت باشم تا سال ۲۰۱۹ یا ۲۰۲۱ با شما خواهم بود. چاوز نخواهد رفت!» این در حالی است که طبق قانون اساسی ونزوئلا، با پایان دوره اخیر ریاست جمهوری در سال ۲۰۱۳ او دیگر حق نامزدی این پست را از دست خواهد داد. او در همین نطق دیروزش از مردم و مجلس خواست تا راهکارهای قانونی را برای نگه‌داشتنش در قدرت بجویند و مجددا در این مورد رفراندوم برقرار کنند.

 

جالب این جاست که هواداران او همین چند روز پیش در انتخابات محلی و شهرداری‌های کشور گرچه اکثریت را به دست آوردند اما نسبت به سال ۲۰۰۴ بسیار عقب ماندند، و بخصوص در ایالت‌های پر جمعیت از جمله پایتخت، شهرداری‌ها را به مخالفان او سپردند. و نیز کاهش ناگهانی بهای نفت ضربه دیگری به چاوز بود که حمایتش از محرومین تنها ویژگی مثبت برنامه‌های دولت اوست و بدون داشتن درآمد کافی ناچار است در این زمینه محتاط عمل کند. با این دو نکته که ذکرش رفت پاسخ این پرسش که چطور در چنین موقعیت ضعیفی چاوز دوباره به فکر صاف کردن جاده برای ماندن در قدرت افتاده است را باید در فضای جنگ سرد مانند موجود جهان جستجو کرد. همین سه چهار روز پیش «مدودف»، رئیس جمهور روسیه میهمان او بود و برای دندان نشان دادن به آمریکا هر دو بر عرشه‌ی کشتی ضد زیر دریائی روسی سوار شدند و عکس یادگاری گرفتند، و به زودی نیز در آنجا مانور دریائی مشترک انجام خواهد گرفت.

به اعتقاد من سردی روابط آمریکا و روسیه که یادآور سال‌های دراز جنگ سرد است، قدرت‌طلبانی چون چاوز را به فکر بهره‌برداری از موقعیت انداخته است، و اگر دولت آینده آمریکا در آینده‌ای نزدیک این غبار را نروبد بعید نمی‌بینم دموکراسی‌های نوپا در کشورهای آمریکای لاتین بار دیگر به دیکتاتوری‌های طرفدار یکی از دو طرف فرو بپاشند و رهبرانشان به جای پایبندی به اراده‌ی مردم خود، به حمایت آمریکا یا روسیه دل ببندند.

Posted by reza at 11:20 AM

June 24, 2008

فرض محال که محال نیست

فرض کنید همین فردا رژیم سرکوب‌کننده و چپاولگر ملایان در ایران جایش را به رژیمی دموکرات و متعهد به قوانین پذیرفته شده‌ی جهانی بدهد و از میان رقبای ریاست جمهوری که بدون هیچ محدودیتی به میدان رقابت وارد شده‌اند فردی با سابقه‌ای شریف و قابل اعتماد برای ملت، با اکثریتی قاطع در یک انتخابات آزاد و مورد تائید نهادهای نظارتی بین‌المللی برای مدت چهار سال انتخاب شود. فرض کنید به لحاظ ملی‌گرا بودن، این رئیس جمهور جدید دو گام اساسی را در کمتر از دو سال بردارد: اول، بستن قراردادهای تازه با همان شرکت‌های خارجی که قبلا نفت ایران را غارت می‌کردند اما این بار بر مبنائی به نفع ملت؛ و دوم، توزیع عادلانه درآمد ملی در سطح کشور به طوری که مناطقی که به لحاظ طبیعت امکانات مالی و تولیدی کمتری دارند سهمی از مناطق دیگری که به خاطر منابع طبیعی موجود در آن‌ها درآمد بالاتری برای کشور ایجاد می‌کنند بهره‌ای ببرند.

حالا فرض کنید تا این دو گامِ به اعتقاد من انسانی و منطقی، برداشته شد استاندار خوزستان بی‌توجه به قانون اساسی کشور (قانونی که همان دولت ملی به تصویب مردم رسانده است، البته) یک رفراندوم در خوزستان که ثروت ملی نفت ایران در آنجاست برگزار کند و از مردم بپرسد آیا می‌خواهند خودمختار شوند یا نه، و علیرغم غیرقانونی بودن این عمل با اتکاء به اکثریت آرا اعلام خودمختاری برای خوزستان کند. یک ماه بعد هم شهردار مسجد سلیمان به این خاطر که بیشترین چاه‌های نفت در آن جاست رفراندم دیگری برگزار کند و از مردم مسجد سلیمان بپرسد آیا می‌خواهند حسابشان را از خوزستان جدا کنند و خودمختاری به دست آورند یا نه.

آنچه به عنوان امری محال در بالا آوردم هم اکنون در کشور بولیوی در آمریکای لاتین در جریان است. تحلیگران سیاسی هموطن من که همچنان به سیاه و سفید کردن همه شخصیت‌های جهان مشغولند و تا عکسی از «ابو مورالِس»، اولین رئیس جمهور بومی و ملی‌گرای بولیوی که در کمتر از دو سال پیش با رای آزاد بیش از پنجاه و سه در صد مردم به قدرت رسید با احمدی نژاد که بی‌اعتباری ریاست جمهوری‌اش بر همگان روشن است می‌‌بینند، بی‌توجه به ضرورت‌های سیاسی و اقتصادی و نظامی در جبهه‌بندی‌های موجود جهان همه را در یک کیسه می‌کنند، بعید است متوجه شوند پیاده کردن دموکراسی در کشورهای دیکتاتورزده‌ی جهان سوم با چه مشکلات سرگیجه‌آوری مواجه است.

«ابو مورالِس» با ملی کردن منابع گاز کشور در فقیرترین کشور آمریکای لاتین بی‌آنکه با اخراج شرکت‌های خارجی هیاهوی قلابی انقلابی به راه بیاندازد با همان شرکت‌های قبلی قراردادهای جدیدی امضاء کرد و درآمد ملی را از بابت گاز، از صدوهشتاد میلیون دلار در پیش از انتخابش، به دو میلیارد دلار در سال افزایش داد. او با برنامه‌های حساب شده سعی کرد بخشی از این درآمد را که از استان ثروتمند «سانتاکروز» به دست می‌آید به استان‌های محروم اختصاص دهد که همین امر ثروتمندان «سانتا کروز» را بر آن داشت تا با بهره‌گیری از پایبندی «ابو مورالس» به حقوق بشر و عدم استفاده از زور و نظامی‌گری دست به یک رفراندوم غیر قانونی بزنند و زمینه را برای تجزیه کشور به دو بخش غنی و فقیر آماده کنند (حالا از نقش شرکت‌های نفتی و دولت جورج بوش در این ماجرا می‌گذرم چرا که چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.)

   

«ابو مورالِس» برای پرهیز از درگیری پیشنهاد کرد که در روز دهم آگوست آینده رفراندومی عمومی در کشور برگزار کند تا تمام مردم در مورد سرنوشت رفرم‌های او نظر بدهند ولی همین امروز استان‌های ثروتمند که حالا تعدادشان به چهار افزایش یافته است (یکی جنگل‌های غنی، یکی منابع آهن بسیار، و یکی هم منابع آب فراوان دارد) پیشنهاد رفراندوم رئیس جمهور را رد کرده‌اند و او را در مخمصه‌ای انداخته‌اند که یا به زور متوسل شود (که او را غیر دموکرات و ناپایبند به رای مردم بخوانند) و یا کنار بکشد و راه را برای چپاولگران، مثل سال‌های پیش از انتخاب او باز بگذارد.

آنچه دارد در بولیوی رخ می‌دهد اگر در همین هلندی که من در آن زندگی می‌کنم و در دموکراتیک بودن حکومتش تردید ندارم رخ دهد، یعنی اگر مردم شمال هلند که هم فرهنگ و رسوم، و هم زبانشان با باقی هلندی‌ها فرق دارد، سرِ خود رفراندوم کنند تا خودمختاری بگیرند، دولت با همه‌ی قدرت با آن‌ها برخورد خواهد کرد مثل کاری که دولت سوسیالیست اسپانیا با تجزیه‌طلبان باسک می‌کند اما اگر همین کار را دولت «ابو مورالِس» انجام دهد دولت هلند و جامعه اروپا آن را محکوم خواهند کرد. بعید نیست اگر بولیوی به جای قاره آمریکای لاتین در شرق اروپا قرار داشت بسیاری از کشورهای اروپای غربی، مثل کاری که در مورد «کوسوو» کردند، کشور تازه تاسیس «سانتاکروز» را به رسمیت می‌شناختند!

Posted by reza at 12:01 PM

May 19, 2008

کوبای بی‌فیدل

[مقدمه: در یک ماهی که از دوستان این صفحه مرخصی گرفتم شش برنامه رادیوئی با عنوان «دست در دست» در مورد موسیقی کوبا ساختم که آخرینشان را همین هفته پیش در اختیار «رادیو زمانه» گذاشتم که ظاهرا قرار است به زودی پخش آن‌ها به صورت هفته‌ای یک برنامه آغاز شود. هر وقت پخشش شروع بشود حتما خبرتان می‌کنم و در همین صفحه به آن‌ها لینک خواهم داد. ساختن همین برنامه‌ها و دوندگی‌های دیگر مرا بیش از آنچه انتظار می‌رفت از خوانندگان «از دور بر آتش» دور کرد ولی حالا به جبران این غیبت، مطلب «کوبای بی‌فیدل» را که نتیجه دیدار اخیرم از کوباست در اختیارتان می‌گذارم.]

چند ماه پیش از آنکه رائول کاسترو به طور رسمی جای برادرش فیدل را که دو سالی است در بستر بیماری است بگیرد در یک حرکت بی‌سابقه از طریق تلویزیون از مردم کوبا خواست که به کمیته‌های محلی مراجعه کنند و خواست‌ها و شکایاتشان از نارسائی‌های موجود در کشور را بدون نگرانی از تعقیب و آزار ماموران حزبی با نمایندگان محلی در میان بگذارند تا کمیته مرکزی حزب کمونیست کوبا بدون واسطه از مشکلات و نگرانی‌های شهروندان کوبائی آگاه شود. از این پیشنهاد به شدت استقبال شد و مردم، بویژه جوانان و روشنفکران با صراحت مشکلات اقتصادی و سیاسی مورد نظرشان را با مسئولان در میان گذاشتند. البته تردیدی نیست که هیچ حرف نوئی نمی‌توانست از این طریق به گوش رائول کاسترو رسیده باشد چرا که مسائل سیاسی و اقتصادی در کوبا برای همه شناخته شده‌تر از آن است که نیاز به تحقیقات محلی داشته باشد اما آن چه نو بود این بود که این مسائل نه بصورت پچپچه در میان خود مردم بلکه با صدائی رسا از دهان مردم به گوش رهبران همان حزبی رسید که در نزدیک به نیم قرن خودشان را عین مردم می‌پنداشتند و نیازی به شنیدن حرف کسی غیر از خودشان را احساس نمی‌کردند.

وقتی بالاخره در یک جلسه‌ی تشریفائی حزبی در ماه فوریه گذشته رائول جای فیدل را گرفت رسیدگی به خواست‌های طرح شده از سوی مردم کوبا در دستور کار قرار گرفت و گام‌هائی گرچه نه چندان اساسی ولی به هر حال قابل ملاحظه در مدتی نسبتا کوتاه تا کنون برداشته شده که اصلی‌ترین آن‌ها در گزارش‌های خبری در رسانه‌های جهانی آمده و نیازی به تکرارشان نمی‌بینم، اما اجازه بدهید یک کمی از کاراکتر رائول و اینکه چگونه با وجود زنده بودن فیدل این نقش به رائول واگذر شد توضیح بدهم.

«لا چینا!»

در هر کجای کوبا اگر بگوئید لا چینا (البته به صدای آرام که به گوش غریبه نرسد) همه می‌فهمند منظورتان رائول کاستروست. «لا چینا» یعنی زن چینی، در مقابلِ «ال چینو» که یعنی مرد چینی. در کوبا سال‌هاست شایع است که رائول مردگراست (یعنی همجنسگرای مفعول)، و چون مثل چینی‌ها چشمان بادامی و پلک پف کرده دارد لقب «لا چینا» را برازنده‌اش می‌دانند. در مورد او یک شوخی دیگر هم در کوبا همه‌گیر است به این مضمون: که عدم شباهت آشکار رائول به برادرش فیدل که حتی در کلانسالی مردی بسیار خوش تیپ است از این روست که مادرشان قبل از تولد رائول از یک شیرفروش چینی که به خانه‌شان رفت و آمد داشت گهگاه شیر مجانی دریافت می‌کرد!

از شوخی که بگذریم تفاوت میان شخصیت این دو برادر بسیار بیشتر از تفاوت تیپ ظاهری آن‌هاست. فیدل در جنبش جهانی کمونیستی خودش را هنوز که هنوز است یک قطب می‌داند و با همه‌ی انواع دیگر جریانات مارکسیستی، چه آن‌ها که جز نامی ازشان باقی نمانده است و چه آنانی که همچنان به راهشان ادامه می‌دهند خط‌کشی آشکار دارد و حاضر نیست راه‌هائی را که مثلا کشوری مثل چین کمونیست برای برونرفت از مشکلاتش آزموده است بیازماید، چرا که بعنوان یک تئوریسین خود را بی‌نیاز از دنباله‌روی از دیگران می‌داند. رائول اما خودش هم می‌داند که اگر برادر فیدل نبود، اگر هم در همان آغاز پیروزی انقلاب به خاطر لیاقت شخصی‌اش به پست وزارت دفاع می‌رسید هرگز نمی‌توانست برای نیم قرن دست رقبای حزبی‌اش را از دامان این مقام پر اهمیت کوتاه کند چه رسد به اینکه عملا جانشین فیدل شود. این است که ابراز نرمش در رفتار رائول به معنای عقب نشینی از چیزی تلقی نمی‌شود و او از این نظر دست و بالش بسیار بازتر از فیدلی است که نیم قرن است پایبندی به اصول مارکسیستی را تبلیغ کرده است. جالب است بدانید که فیدل چنان به تئوریسین بود خود ایمان دارد که پس از کناره‌گیری کامل تنها کاری که در بستر بیماری پیگیرانه انجام می‌دهد ادامه‌ی تئوری‌ نویسی است که به صورت یادداشت‌های روزانه هر شب در اختیار تلویزیون قرار می‌دهد. بنابراین، آنچه امروزه مردم کوبا از تنها رهبری که در طول نیم قرن می‌شناختد می‌شنوند روخوانی روزنوشت های اوست در ساعت هشت شب که برنامه اخبار با آن شروع می شود. این روزنوشت ها که گاهی یکی دو پاراگراف و گاهی چندین صفحه است توسط خواننده خبر روخوانی می شود که هیچ حرف تازه‌ای ندارد ولی برای شنیدن خبر همه ناچارند تا پایان آن صبر کنند!

پدر بزرگ بد

تا شما را با ذهنیت مردم کوبا نسبت به فیدل آشنا کنم از شما می‌خواهم مونولوگ (تک‌گوئی) زیر را بخوانید که رئوس آن را بلافاصله پس از شنیدنش در هاوانا از زبان همسر یکی از آشنایان قابل اعتمادم در دفترچه‌ای یادداشت کردم تا بازگوئیش تا آنجا که امکان داشته باشد با حقیقت بخواند:

«بگذار برایت از آن روز اواخر فوریه بگویم که قرار بود در مجمع همگانی حزب، جانشین فیدل تعیین شود. هیچکس شک نداشت که رائول جانشین او خواهد بود. بنابراین نباید هیجانی در کسی ایجاد می‌شد. ولی تو رضا، می‌دانی که من نه هیچوقت عضو حزب بودم و نه هیچ وقت از سیاست‌های حزب راضی بودم ولی وجدانا بگویم نه با حزب و نه با دولت خصومتی هم نداشتم و ندارم و حتی بسیاری از سیاست هایشان را هم تائید می‌کنم. ولی می‌خواهم بگویم با همه این‌ها آن روز چه روز سنگینی برای من و خانواده‌ام بود. خوزه، شوهرم، صبحانه نخورده انگار دنبالش کرده باشند رفت سر کار و گفت شب با دوستانش قرار دارد و خیلی دیر برمی‌گردد. فهمیدم اعصابش به خاطر همین مسئله‌ی کناره گیری فیدل خراب است و حرفی نزدم. خودم اما نه سر کار رفتم و نه پسر هشت ساله‌ام را به مدرسه بردم. پدر و مادر پیرم که با ما زندگی می‌کنند از ساعت هشت صبح پای تلویزیون نشستند با این که می‌دانستند خبر مربوط به جایگزینی رائول دوازده ساعت بعد یعنی ساعت هشت شب پخش خواهد شد. من اما دیدم دیگر خانه یک وجبی ما جای نفس کشیدن برایم ندارد. دست آلکس، پسرم، را گرفتم و رفتیم بیرون. پیاده از این بازار تا آن بازار راه رفتیم بی‌آنکه هیچ چیز بخریم. فقط موقع نهار یک ساندویچ برای آلکس خریدم. خودم هم یک گاز با آن زدم ولی دیدم از گلویم پائین نمی‌رود. به هر پارکی که رسیدیم نیمساعتی نشستیم. آنقدر بچه را این ور و آنور کشاندم که پایش تاول زد. وقتی رسیدیم خانه ساعت هشت و نیم شب بود، درست همان وقتی که دلم می‌خواست برسیم. تلویزیون خاموش بود و پدر و مادرم به همان زودی رفته بودند توی رختخوابشان. یک لقمه نان و پنیر دادم الکس سق بزند و بردمش توی رختخواب. خواستم چیزی بخورم دیدم دهانم باز نمی‌شود. چراغ را خاموش کردم و رفتم توی رختخوابم. نیمساعت نکشید که آلکس خزید زیر ملافه‌ام. بغلش زدم بخوابد. نخوابید. دست کوچکش را کشید روی صورتم و فهمید دارم گریه می‌کنم. پرسید مگر چی شده؟ گفتم دلم درد می‌کند. گفت مامان بزرگ چرا گریه می‌کند؟ گفتم لابد سرش درد می‌کند. پرسید بابا بزرگ هم سرش درد می‌کند که دارد گریه می‌کند؟ به جای جواب سفت بغلش زدم تا جلوی هق هقم را بگیرم. نه فکر کنی از کنار رفتن فیدل غمگین بودم. نه، اصلا نه. معتقدم سالیان سال پیش باید کنار می‌رفت. ولی حس می‌کردم پدربزرگ نازنینی را از دست داده‌ام. یک پدربزرگ نازنین ولی مزاحم. یک پدر بزرگ خودخواه، پر آزار ولی دوست داشتنی. در یک کلام یک پدربزرگ بد ولی با محبت را از دست داده بودم.» 

Posted by reza at 12:32 AM

April 3, 2008

دنیا کوچکتر از آن است که به نظر می‌آید

 با «ماریا النا» از طریق دوستی آشنا شدم که از او خواسته بود با ماشین «لادا»ی بیست و پنجساله‌اش به دنبال من در خانه‌ای در مرکز هاوانا بیاید و مرا به دهکده ساحلی «گوانابو» ببرد. خانه ماریا النا در دهکده‌ای نزدیک «گوانابو» است و محل کارش در هاوانا. از این رو هر روز با ماشین خودش به هاوانا می‌آید و بازمی‌گردد، و سر راه البته مسافرکشی غیرقانونی هم می‌کند، که در آمد ماهانه‌اش از این راه بیش از ده برابر حقوق رسمی‌اش است.
در یک ساعت و اندی که از هاوانا تا گوانابو در راهیم گفتگوئی پر و پیمان با ماریا النا را دنبال می‌کنم و به محض اینکه مرا به اتاقی که دوست دیگری برایم در خانه‌ای روستائی در کنار دریا اجاره کرده است می‌رساند قراری با او می‌گذارم تا سه روز بعد برای برگرداندم به هاوانا به دنبالم بیاید. پانزده دلار که دقیقا معادل یک ماه حقوق اوست به او می‌پردازم و اولین کاری که می‌کنم یادداشت کردن سریع گفتگویم با اوست. حاصل آن را تا آنجا که امکان دارد به همان صورت گفتگو در زیر برایتان می‌آورم:
من: گفتی کجا کار می‌کنی؟
ماربا: در دفتر روابط آمریکای لاتین. دفتری است زیر نظر حزب برای مطالعات در مورد کشورهای آمریکای لاتین و تعیین سیاست برای مناسبات با آن‌ها.
من: تو خودت عضو حزبی؟
ماریا: البته. عضو حزب نباشی در چنین دفتری نمی‌توانی کار کنی.
من: کارت را دوست داری؟
ماریا: خیلی. من دکترای جامعه شناسی و روابط بین‌الملل دارم و این کار دقیقا در رابطه با تخصص من است. بعلاوه امکان سفر به کشورهای دیگر هم دارم چون من یک شیلیائی/ کویائی‌ام و محدویت کوبائی‌ها را ندارم.
من: یعنی چه؟
ماریا: مسلما از کودتای پینوشه مطلعی، نه؟ پدر من کمونیست بود و بعد از کودتا توانست من و مادرم را از کشور خارج کند. من فقط شش ساله بودم که به کوبا آمدم. پدر و مادرم همین جا فوت شدند و من حالا با شوهر کوبائی و دو فرزندم زندگی می‌کنم.
من: نه فقط من از کودتای شیلی آگاهم که یک ایرانی نمی‌شناسی که این تراژدی را نشناسد.
ماریا: ایرانی؟
من: آخه من ایرانی‌ام.
ماریا: «هانیبال» گفت هلندی هستی؟
من: من همانقدر هلندی هستم که پدر تو کوبائی بود! بگذار چیزی ازت بپرسم. تو می‌دانی بیست سال پیش از کودتای شیلی عین همین تراژدی در ایران اتفاق افتاد؟
ماریا: ماجرای مصدق را می‌گوئی؟
من: به راستی که چه دنیای کوچکی است! می‌دانی آخرین کاری که کردم نمایش‌نامه‌ای بود در مورد مصدق؟
ماریا: مگه تو هنرمندی؟ هانیبال می‌گفت معلمی.
من: هر دو هستم! برگردیم سر حرف خودمان. تو بعد از تغییرات در شیلی به کشورت برنگشتی؟
ماریا: یک بار رفتم. ولی فرق زیادی ندیدم.
من: حالا که یک زن مخالف کودتا رئیس جمهور شیلی شده. واقعا فرق زیادی نکرده؟
ماریا: ببین، خیانت پینوشه به ملت ما در کشتن سالوادور آلنده و دیگران محدود نمی‌شه. او قانون اساسی را به گونه‌ای تغییر داد و به زور به تصویب رساند که هر رئیس جمهوری که بیاید دست و بالش در مقابل ارتش بسته است. تنها راه حل تغییر قانون اساسی است که عملی مطلقا غیر ممکن است به این خاطر که برای تغییر آن، شرائطی در همان قانون آمده است که به دست آوردنش به تخیل می‌ماند.
من: به عنوان یک زن یک کمی از شرائط زنان در اینجا برایم بگو.
ماریا: زن‌ها در اینجا با همان مشکلات معشیتی روبرویند که مردها. از این نظر برابری مطلق وجود داره!
من: در زمینه‌های دیگر چی؟ در زمینه یافتن شغل مثلا.
ماریا: فکر می‌کنم در این زمینه هم برابری کامل وجود داره. شانس کار برای همه هست اما اینکه حقوقش برای یک زندگی ساده کافی باشد باید بگویم که برای هیچکس نیست، چه زن چه مرد. این مشکل کوباست. ولی وقتی وضع زن‌ها را در اینجا با کشورهای فقیر دیگر مثل بولیوی و اکوادور مقایسه می‌کنم این وضعیت را مثبت می‌بینم. بگذار یک چیزی را برایت بگویم. هیچ چیز برای یک زن، یک مادر، مهمتر از این نیست که بچه‌اش بی‌سرپناه نباشد،‌ امکان تحصیل داشته باشد و دسترسی به پزشک داشته باشد. باید کشورهای دیگر آمریکای لاتین را دیده باشی تا آرامش مادران کوبائی را نسبت به دیگران درک کنی.
من: به نظر می‌رسد از زندگی در اینجا راضی باشی.
ماریا: نه همیشه. ولی هر وقت از چیزی در جامعه کوبا عصبی می‌شوم به یاد این واقعیت می‌افتم که در آن سال‌های سیاه دیکتاتوری نظامی در قاره آمریکا، منظورم فقط شیلی نیست، از این سر قاره تا آن سر قاره، این تنها فیدل و مردم کوبا بودند که به آزادیخواهان تحت تعقیب پناه می‌دادند. آن‌ها لقمه از دهان بچه‌هایشان گرفتند و به من و پدر و مادرم دادند. یادت باشد آدم با ناسپاسی به هیچ جا نمی‌رسد!
□□□

 

Posted by reza at 4:11 PM

February 21, 2008

فرازهائی از نامه‌ی «فیدل» به «هموطنان عزیز»ش

انتشار نامه‌ی دو صفحه‌ای فیدل کاسترو در روزنامه «گراما»، ارگان رسمی «حزب کمونیست کوبا» که خطاب به هموطنانش نوشته شده، بیش از آن که در داخل کوبا هیجانی بیافریند در خارج از این جزیره‌ی کوچک موجی از تفاسیر و ابراز نظرها را موجب شد، چه از سوی رهبران کشورهای جهان، و چه از سوی مفسرین رسانه‌های گروهی. در این نامه که با معیار «فیدل»ی بسیار کوتاه است فرازهائی خواندنی وجود دارد که فکر کردم برگردان دقیق آن از متن اصلی به فارسی برای خوانندگان این صفحه خالی از فایده نباشد.
«بسیاری در خارج از کشور که از وضع وخیم سلامتی من مطلع بودند گمان بردند کناره‌گیری موقتی‌ام در روز ۳۱ جولای ۲۰۰۶ از مقام ریاست جمهوری، که آن را به معاون اول ریاست جمهوری، رائول کاسترو، سپردم امری نهائی است. اما خودِ رائول، که به خاطر قابلیت‌های شخصی‌اش وزیر نیروهای مسلح نیز هست، و دیگر رفقای رهبری حزب و دولت، علیرغم وضع سلامت نامتعادل من، تمایل نداشتند به کناره‌گیری‌ام از مقاماتم بیاندیشند.
من در مقابل دشمنی که هرچه به تصور برسد کرد تا از دستم خلاص شود، در موقعیتی نامطلوب قرار گرفته بودم و تمایل نداشتم تن به آن بدهم.
بعد، وقتی ناچار به استراحت شدم، توانستم دوباره بر مغزم تسلط کامل بیابم، بسیار بخوانم و تعمق کنم. به اندازه کافی قدرت جسمی به دست آورده بودم تا در کنار برنامه‌های توانبخشی و بهبودی برای ساعت‌های طولانی بنویسم. احساس عمومی‌ام نشانگر این بود که فعالیتی از این دست برایم شدنی است. از سوی دیگر، وقتی صحبت از سلامتی‌ام در میان بود، همیشه نگران این بودم که مبادا به توهماتی دامن بزنم که اگر پایان کار ناخوشایند باشد اخبار پریشان کننده‌ای در میانه‌ی رزم به مردم ما داده شود. پس از اینهمه سال مبارزه، حالا وظیفه من آماده کردن آن‌ها بود برای غیبت اجتماعی و سیاسی‌ام. هرگز از بیان این که توانبخشی من خالی از  مخاطره نیست دریغ نکردم....»
«... به شما می‌گویم که نه اشتیاق دارم و نه می‌پذیرم – تکرار می‌کنم- نه اشتیاق دارم و نه می‌پذیرم مقام ریاست جمهوری و فرماندهی قوا را.»

این ها بخش اصلی صفحه اول بود. در صفحه دوم  به فرازهائی از یادداشت‌هائی می‌پردازد که برای یکی از مجریان سرشناس تلویزیون دولتی خودش فرستاده است تا در تلویزیون بخواند. از آنجا که این بخش از نامه بیشتر شعارگونه است تا بیان حرفی تازه، از ترجمه‌اش در می‌گذرم (نمونه: «وظیفه اصلی من این است که به قدرت نچسبم». این جمله از قلم کسی که نیم قرن به قدرت چسبیده بود کمی نچسب است!» اما همو نامه‌اش را با جملاتی این چنین تازه به پایان می‌برد:
«این به معنای بدورد با شما نیست. تنها آرزویم این است که مثل یک سرباز در نبرد اندیشه‌ها برزمم. به نوشتن زیر عنوان «تفکراتِ رفیق فیدل» ادامه خواهم داد. باشد که اسلحه‌ی تازه‌ای از زرادخانه‌‌ای باشد که باید رویش حساب کنید. شاید صدایم را بشنوند. محتاط خواهم بود.
متشکرم
فیدل کاسترو
۱۸ فوربه ۲۰۰۸»

Posted by reza at 8:04 PM

December 23, 2007

تفنگ «فیدل» و داس «ماسِئو»

اجازه بدهید پیش از آن که معنای عنوان مطلب امروزم را روشن کنم یک نکته را توضیح بدهم. من سال‌هاست دریافته‌ام که کوررنگی سیاسی، یعنی تمامی تونالیته‌های خاکستری موجود در فاصله‌ی بلند سیاه تا سفید را ندیده گرفتن، و یا همه‌ی خاکستری‌ها را به سیاه یا سفید تقلیل دادن، تا کنون موجب کج‌فهمی‌های اساسی در میان فعالان سیاسی ما شده که تاثیرات ناگواری بر موضع‌گیری‌های آن‌ها داشته است. این را نگفتم تا انتقادی از کسی یا جریانی کرده باشم بلکه هدفم از یادآوری این نکته صرفا توضیحی است برای دوستانی که گهگاه موضع گیری‌های من را، بویژه در مورد مسائل اجتماعی آمریکای لاتین، ضد و نقیض می‌بینند. آن‌ها انتظار دارند وقتی من از پوشش درمان عمومی در کوبا تعریف می‌کنم یا از تقلیل ساعت کار کارگران در ونزوئلا حمایت می‌کنم دیگر نباید از چسبیدن «فیدل کاسترو»ی هشتاد و یک ساله به قدرت در کوبا شکایت داشته باشم، و یا در رفراندم تغییر قانون اساسی بر خلاف تمایل «هوگو چاوز»، از رای «نه» حمایت کنم. البته دوستان دیگری هم هستند که تناقض را درست در نقطه مقابل می‌بینند، یعنی اگر از نبود آزادی فعالیت سیاسی در کوبا می‌نویسم دیگر نباید ارزشی برای امکانات تحصیل رایگان از کودکستان تا پایان دانشگاه برای همگان قائل باشم. توضیحی که می‌خواستم بدهم این است که اگر تناقضی در این جا دیده می‌شود ناشی از تناقض در عمکرد خود حکومت‌هاست نه از کسانی مثل من که با معیارهای مبتنی بر حفظ حقوق شهروندی، و دفاع از منافع ملی هر ملتی، عمکرد دولت‌ها را می‌سنجیم.
حالا بروم سر مطلب!
دیروز در پایان نشست سران چندین کشور آمریکای لاتین در کوبا ۱۴ قرارداد تازه میان دو دولت ونزوئلا و کوبا به امضاء رسید که مهمترین آن راه‌اندازی پالایشگاه نفت در «سیِن فوئِگو»ی کوباست که پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم تا کنون خوابیده بوده است. وارد جزئیات مطلب نمی‌شوم که نه خودم حوصله نوشتن از آن را دارم و نه شما حوصله خواندنش را. آنچه باعث شد در این باره بنویسم یکی دو نکته جالب،‌ و البته متناقض، است که به این نشست مربوط می‌شود.
اولین نکته این است که انقلابیون کوبائی با همه پیری و از کار افتادگیشان همچنان می‌دانند که بسیارند کسانی که هنوز هم آرزو دارند در انقلابیگری مورد تائید آن‌ها قرار بگیرند. اسامی افرادی مثل «خوزه مارتی»، فیلسوف و انقلابی کوبائی در قرن نوزده، «سیمون بولیوار»،‌ انقلابی ونزوئلائی در قرن هیجده، «آنتونیو ماسِئو»، انقلابی کوبائی در جنگ استقلال کوبا علیه اسپانیائی‌ها، همچون نام بسیار آشناتر «چه گوارا» برای افرادی مثل «هوگو چاوز» که شانس آن را نداشتند که در عصر انقلابیگری بخت‌آزمائی کنند وسوسه انگیز است. از همین روست که «رائول کاسترو»، برادر فیدل که بعنوان بدل او دارد در کوبا حکومت می‌کند وقتی «چاوز» قراردادهای چهارده‌گانه را امضاء کرد دست او را گرفت و از این سر کوبا تا آن سر آن، یعنی از «هاوانا» تا «سانتیاگو دِ کوبا» برد و پذیرائی انقلابی‌گونه‌ای از او به عمل آورد. «رائول» همچنان‌که در عکس‌های زیر می‌بینید تفنگ «فیدل» و داس نیشکر بُریِ «آنتونیو ماسِئو» را که اهل سانتیاگو دِ کوبا بود، به «چاوز» تقدیم کرد با این جمله که تیتر امروز روزنامه‌ی «گراما» ارگان رسمی کمیته مرکزی حزب کمونیست کوباست: «تو با تفنگ فیدل و داس ماسِئو شکست‌ناپذیر هستی»!

    
در همین شماره‌ی امروز که تمام صفحات معدود «گراما» به چاوز اختصاص داده شده، عنوان رسمی او به جای «رئیس جمهور منتخب مردم ونزوئلا»
همه جا «چاوز، رهبر انقلاب مردم ونزوئلا» نوشته شده، بی‌آنکه روشن شود این انقلاب در چه تاریخی رخ داده که خبرش فقط به کوبا رسیده است!
و اما نکته دوم همان است که من را به تناقض‌گوئی وامی‌دارد! می‌دانید که پیش از پیروزی انقلاب کوبا و حتی سال‌ها بعد از آن اقتصاد کوبا را اقتصاد تک‌محصولی می‌نامیدند چرا که تنها محصول قابل صدور کوبا نیشکر بود، اما حالا بیش از سی سال است که باید اقتصاد کوبا را اقتصاد دو محصولی نامید. و این دو محصول چیزی نیست جز پزشک و معلم سوادآموزی. در قرار داد تازه‌ی میان کوبا و ونزوئلا،‌ دولت کوبا با ادامه‌ی خدمات پزشکی بیش از سی‌هزار پزشک کوبائی در ونزوئلا موافقت کرده است.
هم اکنون نزدیک به ۴۰۰ مرکز تشخیص بیماری با وسائل مجهز، و نزدیک به ۵۰۰ مرکز توانبخشی که توسط پزشکان و متخصصان کوبائی بنیاد شده در ونزوئلا مشغول کارند. در خود کوبا ۳۵ هزار دانشجوی پزشکی ونزوئلائی مشغول تحصیل‌اند و این در حالی است که حدود ۲۵ هزار نفر دانشجو در دانشگاه‌های ونزوئلا زیر نظر اساتید کوبائی به تحصیل ادامه می‌دهند. من اگر دروغ نگفته باشم برای نفت خام هیچ کشوری مصرفی بهتر از تاخت زدن آن با پزشک و معلم نمی‌شناسم.

Posted by reza at 4:04 PM

December 3, 2007

پیروزی «نه» بر «آری»

می‌گویند هیچ چیز به اندازه نتیجه آراء هر انتخابات ماهیت رای‌گیری را روشن نمی‌کند. همان دموکراسی که هوگو چاوز را دو بار متوالی به کرسی ریاست جمهوری برکشید همو را از دست یافتن به امکان انتخاب مجدد در آینده بازداشت. پیروزی «نه» در انتخاباتی که پیروزی «آری» در آن می‌توانست اولین سنگ کج در بنای نوپای دموکراسی در ثروتمندترین کشور قاره‌ی فقیر آمریکای لاتین باشد را باید بویژه به روشنفکران و دانشجویان ونزوئلا تبریک گفت چرا که بی‌واهمه از یکی پنداشته شدن با طبقه مرفهی که برخی از امتیازات نا به حقشان در دوره حکومت چاوز به خطر افتاده است، و یا وابستگان به دولت آمریکا که از دموکراسی تنها به بازار آزادش اعتقاد دارند، به شکل پیگیر خطر تغییر در قانون اساسی را برای برداشتن محدودیت کاندیداتوری ریاست جمهوری به مردم توضیح دادند و آن‌ها را به شرکت فعال در رفراندم و گفتن «نه» ترغیب کردند.

هوگو چاوز که خود مثل نام حزبش ملغمه‌ای بی‌مسما از سوسیالیسم و دموکراسی است و حرف‌های نامربوطش بیش از حرف‌های مربوطش در رسانه‌های عمومی بازتاب دارد تا این لحظه نردبانی که خود از آن بالا رفته است، یعنی نردبان دموکراسی را، از زیر پای رقبایش بیرون نکشیده است. به اعتقاد صریح سازمان‌های جهانی نظارت بر انتخابات هیچ شکی در سالم بودن پروسه انتخاب در تمامی انتخابات دهه‌ی اخیر در ونزوئلا وجود نداشته است؛ چه آن‌ها که به پیروزی او انجامیده‌اند و چه انتخاب دیروز که با اختلاف کمتر از یک درصد برای اولین بار دست رد بر سینه او زد.

چاوز که در میان کارگران و طبقات فقیر ونزوئلا به دلیل کم کردن ساعت کار و تلاش برای تامین مسکن و بهداشت محبوبیت دارد شاید به این خیال باطل - که بطلان آن در دنیای سوسیالیسم واقعا موجود سابق به اثبات رسیده است - باور داشته باشد که با تحدید آزادی‌های سیاسی و جمع‌آوردن قدرت بیشتر در دست خود می‌تواند گام‌های موثرتری در زمینه‌ی بهبود وضع محرومان جامعه بردارد. شاید هم این باور را برای توجیه تلاشش برای ماندن در قدرت به خود بسته باشد؛ تلاشی که انگیره‌اش هرچه بود خوشبختانه همانطور که خود در اولین ساعات بامداد امروز اعتراف کرده است: «فعلا به نتیجه نرسید»!

Posted by reza at 10:38 AM

November 16, 2007

کاش شیلی هم یک «میرفطروس» می‌داشت

  داشتم دنبال آخرین خبرها در مورد همسر و پنج فرزند دیکتاتور مرحوم شیلی، ژنرال پینوشه، که ماه گذشته به چپاول ثروت ملی متهم شده و سپس از آن‌ها به خاطر نداشتن مقامات رسمی در دوره حکومت پینوشه رفع اتهام شد می‌گشتم که چشمم به موزیک- ویدیوئی خورد با عنوان «فاتحه‌ای برای پینوشه» که سال گذشته به مناسبت مرگ او ساخته شده است. در این موزیک- ویدئو اشاراتی به کودتای شیلی و مرگ سالوادور آلنده و دستگیری و اعدام و ناپدیدشدن مخالفان می‌شود که به نظر می‌رسد مردم شیلی با این که مدتی است به دموکراسی دست یافته‌اند و آخرین انتخابات ریاست جمهوریشان را با نظارت کامل بین‌المللی به انجام رسانده و یک خانم خوش سابقه‌ی سیاسی را به رهبری برگزیده‌اند هنوز خیال می‌کنند حادثه‌ی سپتامبر ۱۹۷۳ یک کودتای آمریکائی به دست نظامیان ضد دموکراسی شیلی بوده، و سالوادور آلنده به خاطر دفاع از دموکراسی جانش را فدا کرده است. داشتم فکر می‌کردم اگر شیلی هم یک «میرفطروس» می‌داشت به راحتی به آن‌ها نشان می‌داد که پینوشه و آلنده هر دو در فکر اعتلای وطنشان بوده‌اند، منتها آلنده بلندپروازی‌های بی‌موردی داشت که مردم را علیه او شوراند و غیرت نظامیان را هم تحریک کرد، و این دو گروه در یک حرکت مشترک آلنده را از سر راه رسیدن به دموکراسی برداشتند، و آمریکا هم برای این که جلوه فروشی کند اسنادی قلابی منتشر کرد که بگوید آنقدر قدرت دارد که می‌تواند در شیلی کودتا کند؛ عین همان دروغی که در مورد سرنگونی مصدق به دست مردم در ایران، که بیست سال پیش از آن رخ داده بود، گفته بود. دموکراسی آشکار پس از مرگ آلنده در شیلی، و سرنگونی مصدق در ایران، هم گواهی حاشا ناپذیری بر صحت این تحلیل تاریخی است.

با این‌همه اگر باز هم تمایل دارید این موزیک ویدئو را ببینید روی عکس پینوشه و خانواده‌اش کلیک کنید.

Posted by reza at 6:23 PM

November 13, 2007

کاش طراح بودم!

  اگر طراحی بلد بودم طرحی از یک گاوباز می‌زدم که از خِفتِ شلوارش به شاخ یک گاووحشی آویزان شده و حتی در این حالت هم خودش را از سکه نیانداخته و به سبک گاوبازان پیروزمند دارد رجزخوانانه می‌گوید: «اُله!= Olé».

راستش را بخواهید موضوع این طرح از خود من نیست بلکه از «هوگو چاوز» رئیس جمهور ونزوئلاست که یک روز پس از ضربه‌ای که از پادشاه اسپانیا خورد (که در نوشته قبلی‌ام آمده است)، در مصاحبه با روزنامه‌ی اسپانیائی «ال موندو» گفته است: «شاه یک دفعه وحشی شد، مثل گاو، و من البته گاوباز خوبی نیستم، با این وجود، اُله [= بچرخ تا بچرخیم]!»

اگر روی عکس بالا که صرفا برای تزئین این مطلب گذاشته‌ام کلیک کنید به یک ویدئوی کوتاه چهل و پنج ثانیه‌ای می‌رسید که آدم با ذوقی با تکرار جمله پادشاه اسپانیا، [¿por qué no te callas? = چرا خفه خون نمی‌گیری؟]، بازی جالبی با تصویر برخی آدم‌های سرشناس سیاسی، از جمله همین احمدی‌نژاد، که مثلا رئیس جمهور کشور ماست، کرده است.

Posted by reza at 7:49 PM

November 11, 2007

«چرا خفه‌خون نمی‌گیری؟»

  حتی اگر شنیده باشید بد نیست این فیلم خبری نیم دقیقه‌ای را ببینید که در همین روز اول بیش از دویست هزار بیننده در «یوتیوب» داشته است. ماجرا این است که در جلسه سران کشورهای اسپانیائی زبان، «هوگو چاوز،» رئیس جمهور ونزوئلا که در پرچانگی و بی‌ملاحظه حرف زدن دست دوستانش در حکومت اسلامی را از پشت بسته است چندین بار «خوزه ماریا ازنار»، نخست وزیر قبلی اسپانیا را، که البته در جلسه حضور نداشت، فاشیست نامید. «زاپاترو» نخست وزیر فعلی اسپانیا از او خواهش کرد رعایت نزاکت را بکند چون «ازناز» منتخب مردم اسپانیا بوده است. چاوز که طبق معمول فرصت حرف زدن به کسی نمی‌دهد بارها وسط حرف او پرید تا اینکه بالاخره «خوان کارلوس»، پادشاه اسپانیا که کنار نخست وزیرش نشسته بود از کوره در رفت و با زبانی که اصلا ملوکانه نبود به چاوز تشر زد که «چرا خفه‌خون نمی‌گیری؟»

برای دیدن این فیلم نیم دقیقه‌ای روی عکس زیر کلیک کنید.

 

Posted by reza at 8:08 PM

April 19, 2007

ز گهواره تا گور دانش بجوی!

این هفته‌ای که دارد به پایان می‌رسد یکی از شلوغ‌ترین هفته‌های من بود. قبلا نوشته بودم که در «موهلنبرگ کالج» که یک ساعتی با فیلادلفیا فاصله دارد در چهارچوب سمپوزیوم مانندی با عنوان «آواهای بدیل از خاور میانه»، هر روز برنامه سخنرانی و نمایش فیلم و گفتگو با تماشاگر برایم ترتیب داده‌اند، اما این را دیگر نگفته بودم که هر روز هم باید بر سر کلاس‌های سینما در «دانشکده‌ی فیلم و مطالعات سینمائی» به عنوان استادِ میهمان می‌رفتم. آخرین کلاس از این دست را همین حالا پشت سر گذاشتم و این تنها وقتِ آزادی است که تا نمایش مجدد فیلم خودم، «میهمانان هتل آستوریا» در اختیار دارم. اما آنچه در نوشتنش عجله دارم و دلم نمی‌آید تا بازگشت به هلند صبر کنم تا سرِ فرصت بنویسمش، شرکت کردن اختیاری خودم، دیروز بعد از ظهر، پیش از برگزاری سخنرانی‌ام، بعنوان دانشجو در دو کلاس درس است که نه تنها برای من، که برای استادان و دانشجویان این دو کلاس هم بسیار جالب بود؛ اولی کلاس ادبیات امریکای لاتین بود که در آن فصلی از رمان «ژنرال در هزارتوی‌اش» از گارسیا مارکز تجزیه و تحلیل می‌شد، و دیگری کلاس تاریخ آمریکای لاتین بود که دیروز به تاریخ معاصر کوبا اختصاص داشت، و هر دو کلاس به زبان اسپانیائی بود. این اطلاعات را من همان شب اول که در یک مهمانی پذیرائی می‌شدم از میزبانم، دکتر فرانتز بیرگل، رئیس دانشکده‌ی مطالعات سینمائی، گرفتم و با کمی پس و پیش کردن برنامه‌های خودم توانستم در کنار دانشجویان جوان این دو کلاس بنشینم. استادِ اولین کلاس، خانمی کلمبیائی بود که دکترای ادبیات آمریکای لاتین دارد، و استادِ دومین کلاس خانمی بود با اصلیت سوری که به روانی اسپانیائی حرف می‌زند (او ضمنا استاد زبان عربی همین دانشگاه هم هست). شما اگر از خوانندگانِ پیگیر این صفحه باشید می‌پذیرید که چیزی از این شیرین‌تر برای من که به اینگونه موضوعات پیله دارم قابل تصور نمی‌تواند باشد.
           در سرِ هر دو کلاس خیلی سعی کردم که تنها دانشجو باقی بمانم اما استادان به مناسبت‌های مختلف اشاراتی به حضور من می‌کردند و دنیای شیرینِ دانشجوئی‌ام را برمی‌آشفتند. در پایان کلاس، صحبت مفصلی با هر دویشان داشتم که بسیار آموزنده بود. برای استاد کلمبیائی، آشنائی من با ادبیات آمریکای لاتین بسیار جالب بود و وقتی فهمید من یک بار گارسیا مارکز را در «جشنواره سینمای نوین آمریکای لاتین» در هاوانا، از نزدیک دیده بودم داشت از خوشحالی پر می‌کشید (من در مطلبی با عنوان «کوبائی که من می‌شناسم» به این دیدار اشاره کرده‌ام). و اما استاد دوم، که بعنوان شهروند آمریکا نمی‌تواند به کوبا سفر کند، مشاهدات دست اول من از کوبا برایش جالب بود. پیدا بود بسیار سعی کرده است کمبود در تماس مستقیم نبودن با کوبا را از طریق مطالعه جبران کند. در سر کلاس وقتی از تاریخ کوبا پس از انقلاب حرف می‌زد بسیار منصفانه قوت و ضعف رژیم کاسترو را برمی‌شمرد، که در سر کلاس رسمی درس در یک دانشگاه آمریکائی خیلی انتظارش را نداشتم...

این مطلب را با عجله نوشتم ولی بعد که خودم آن را خواندم فکر کردم مبادا خدای نکرده دوستان فکر کنند من احساس می‌کنم که پایم لب گور است! نه عزیزان، نگاه به سن‌ام نکنید. هنوز دو دانگی از جوانی‌ام مانده است، و از گهواره آن قدر فاصله نگرفته‌ام که گور را حتی در چشم اندازِ دور ببینم، تنها می‌خواستم بدانید که من سخنِ نغزِ پیرِ توس را همواره آویزه‌ی گوش دارم!

Posted by reza at 8:56 PM

January 20, 2007

"رستگاری!" یا "رفاه"

با انتخاب "رافائل کوررآ"، وزیر سابق اقتصاد اکوادور، که دو سال پیش زیر فشار مستقیم امریکا ناچار به استعفا شد، به ریاست جمهوری اکوادر، در انتخاباتی که حتی از سوی مخالفین هم شکی در مورد سلامت برگزاری‌اش ابراز نشده، آمریکای لاتین یک گام دیگر به سوی اندیشه‌های وحدت طلبانه‌ی "سیمون بولیوار" به پیش رفت.

            "سیمون بولیوار"، رهبر مبارزه با قدرت استعماری اسپانیا در کشورهای آمریکای لاتین در آغاز سده‌ی نوزدهم میلادی، گرچه در رهائی این ملت‌ها از یوغ استعمار نقشی تعیین کننده داشت ولی آرمان بزرگ او در مورد اتحاد ملت‌های این منطقه در عمل به جائی نرسید، گرچه به آرزوئی ژرف بدل شد که کمتر کسی در دنیای وسیع آمریکای لاتین آن را در دل ندارد. سیمون بولیوار در ذهنیت مردم این بخش از جهان همان جایگاهی را دارد که "مارتین لوترکینگ" در میان سیاهان آمریکای شمالی. بی‌سبب نیست که "رافائل کوررآ" در نطق آغاز ریاست جمهوری‌اش (دو سه روز پیش) از "سیمون بولیوار" و آرمان‌های او یاد کرد. او اقتصاددانی جوان است که تحصیلات دانشگاهی‌اش را در بلژیک کرده و دکترای اقتصادش را در آمریکا گرفته است. ایده‌های اقتصادی‌اش، که سمت و سوی فقرزدائی داشته، در اولین گام با مخالفت آمریکا، و رئیس جمهور قبلی هوادار آمریکا در اکوادور روبرو شده بود؛ ایده‌هائی که او قول داده است در دوره ریاست جمهوریش آن‌ها را در عمل بیازماید.

و اما می‌دانید که محمود احمدی‌نژاد، که مثلا رئیس جمهور حکومت اسلامی کشور ماست، هم در مراسم سوگند ریاست جمهوری "رافائل کوررآ" حضور داشته است. پیش از آن هم در ونزوئلا با "هوگو چاوز"، و نیز در نیکاراگوئه با "دانیل ارتگا"، که همین ماه پیش به کرسی ریاست جمهوری بازگشته است، دیدار و گفتگو داشته است (ملاقات با رئیس جمهور تازه‌ی بولیوی، "ابو مورالس" هم در جنب مراسم سوگند "رافائل کوررآ" انجام گرفت). ملاقات آدمی مثل احمدی‌نژاد، که اگر هیچکس او را نشناسد ما ایرانی‌ها خوب او را می‌شناسیم، و از عقب ماندگی فکری‌اش در هر زمینه، به ویژه در مسائل سیاسی بین‌المللی آگاهیم، با رهبرانی که در جنبش فراگیر "ملی‌گرائی نوین"، یکی پس از دیگری مستقیما از طرف مردم سکان رهبری کشورشان را به دست می‌گیرند، می‌تواند این تردید را ایجاد کند که مبادا آن‌ها نیز از همین قماش "احمدی‌نژ‌اد" هستند، و مردم امریکای لاتین به غلط به آن‌ها امید بسته‌اند. پرگوئی و شعار پردازی "هوگو چاوز" در مورد آمریکا و برخی از مسائل بین‌المللی، که شباهت غریبی به پرچانگی "احمدی‌نژاد" دارد بر این باور بار سنگینی می‌افزاید. اما تا آنجا که من مسائل آن سوی جهان را دنبال می‌کنم، همین "چاوز" تا امروز پایش را از چارچوب قانونی که بر همان مبنا به ریاست جمهوری رسیده است فراتر نگذاشته و با این که به عنوان رهبر ثروتمندترین کشور آمریکای لاتین بیش از همه زیر فشار آمریکا بوده و هست، برنامه‌های رفاهی و اقتصادی‌اش را برای تامین حداقل‌ها برای اکثریت محروم جامعه، نه در حرف و شعار، که در طرح‌های قابل سنجش و کنترل، مثل مبارزه با بیسوادی، تامین مسکن و بهداشت، دنبال کرده است. "ابو مورالس" رئیس جمهور بولیوی، که با ملی کردن صنعت گاز و نفت سر و صدای زیادی راه انداخت و رسانه‌های غربی آن را نشانه چپ‌روی دانستند، با قراردادهای تازه‌ای که بین همان کمپانی‌های خارجی با بولیوی امضاء شد، و در آن‌ها منافع بولیوی بیشتر حفظ شده است، اثبات کرد که "مورالس" پایبندی‌اش به رفاه مردم، شعاری تو خالی نبوده است. او همین دیروز اعلام کرد که معادن را هم ملی اعلام خواهد کرد و از شرکت‌هائی که قراردادشان تمام شده است خواهد خواست با شرائط تازه‌ای تجدید قرار داد کنند؛ درخواستی که به نگاه من نه تنها تندروانه نیست که اولین ضرورت پایبندی به منافع ملی است. رهبران انتخابی و مردمگرای دیگر کشورها، یعنی برزیل، شیلی و نیکاراگوئه، و همین رهبر تازه انتخاب شده در اکوادور، هیچکدام مثل رهبران رژیم اسلامی ایران، به بهانه مسئول "رستگاری!" مردم بودن، سرمایه‌های ملی را به باد نمی‌دهند و از زیر مسئولیتِ تامین "رفاه" برای مردمی که آنان را بر سر کار آورده‌اند شانه خالی نمی‌کنند.

            دعوت از "احمدی‌نژاد" به دیدار از این کشورها، که برای من و توی ایرانی خوشآیند نیست، نشانه دیگری از احساس مسئولیت این رهبران است به منافع ملی مردمشان، نه نشانه‌ای از غیرمردمی بودن خودشان. این کشورها برای حل مشکلات اقتصادیشان نیاز به رابطه با کشورهای دیگر دارند. وقتی رژیم فعلی امریکا و متحدین اروپائیش، علیرغم ادعای حمایتشان از گسترش دموکراسی در جهان، علیه رهبرانی که از طریق دموکراتیک در آمریکای لاتین انتخاب می‌شوند هرگونه توطئه‌ای را می‌چینند و هر شکل تحریمی را روا می‌دارند، چرا باید کشور ناتوانی مثل اکوادور با کشورهای غیر دموکراتیک جهان، که اکثر قریب به اتفاق کشورهای آسیا و آفریقا و همان قاره آمریکای لاتبن را در بر می‌گیرد، قطع رابطه کند و به منافع ملی کشور و مردم خودش بی‌اعتنا بماند؟ مگر اکثر مخالفین جدی حکومت ایران که ادامه قطع رابطه با آمریکا را نادرست می‌دانند به این معناست که رژیم امریکا و سیاست داخلی و خارجی آن را تائید می‌کنند؟ بحث آن‌ها این است که رابطه با امریکا به منافع کشور و مردم ایران نزدیکتر است تا قطع رابطه با آن. اگر از همین زوایه به کشورهای آمریکای لاتین نگاه شود راحت‌تر می‌توان انگیزه کشورهائی که دارند گام‌های اولیه را در واقعیت بخشیدن به رویای "سیمون بولیوار" برمی‌دارند، با ایران اسلام‌زده، درک کرد.

Posted by reza at 12:06 PM | Comments (3)

November 13, 2006

جامعه‌گرائی نوین و برآمد "اورتگا"

آن چه در یک دهه گذشته در قاره پهناور آمریکای لاتین در جریان است سخت ذهن مرا به خود مشغول کرده است. با آنکه نه تخصص و نه وقت بررسی مسائل سیاسی-اجتماعی این بخش از جهان را دارم ولی از آنجا که کمتر مطلبی در این زمینه در رسانه‌های فارسی زبان منتشر می‌شود گهگاه قلمم خود بخود به آنسو می‌گردد. انتخاب مجدد دانیل اورتگا، رهبر ساندیست‌ها، به عنوان رئیس جمهور نیکاراگوا که از ژانویه آینده برای پنج سال زمام امور کشور را به دست خواهد گرفت موجب شد تا بار دیگر جنبش آرام اما موثر و تاریخ‌سازی که در تک تک کشورهای آمریکای لاتین در جریان است در رأس اخبار جهان قرار گیرد. این جنبش آرام و به دور از فریاد و شعار را من در مقالات قبلی‌ام جامعه‌گرائی نوین نامیده‌ام که هر چه بیشتر آثار آن آشکار می‌شود با معناتر جلوه می‌کند.

اجازه بدهید این را یادآوری کنم که جنبش‌های سیاسی جامعه ما، ایران، در سال‌های پیش از انقلاب به شدت متاثر از جنبش‌های جوامع آمریکای لاتین بوده است. رابطه مستقیم جنبش چریکی ایران با تحرکات مشابه‌اش در آن قاره نیاز به اثبات ندارد. آن قصه گرچه به گذشته‌ها مربوط است اما امروز هم اگر شرائط اجازه می‌داد به راحتی می‌شد نشان داد که خواست اکثریت مردم ما رفتن به همان راهی است که ملت‌های آمریکای لاتین در حال پیمودن آن هستند، یعنی سپردن دوره‌ای کار دولت در یک انتخابات آزاد به منتخبین مستقیم خود تا در چهارچوب قوانین مصوبه‌ی نمایندگان آن‌ها برای رفاه و آسایش ملت برنامه‌ریزی کنند و در عرصه جهانی پاسدار منافع ملی آنان باشند.

            انتخاب "دانیل اورتگا" که در انتخابات قبلی از بازگشت به قدرت محروم مانده بود تنها در شرائط فعلی جنبش جامعه‌گرائی نوین کاری عملی می‌نمود، جنبشی که در ونزوئلا چاوز را بر سر کار نگاه داشت، "میشل بوچلت" را به عنوان اولین رئیس جمهور زن در شیلی به قدرت رساند، "ابو مورالس" را در بولیوی در رأس حکومت قرار داد، "لولا دا سیلوا" را در برزیل بر سر کار حفظ کرد. همان جنبشی که در انتخابات اخیر پرو و مکزیک قدرت‌نمائی چشمگیری داشت اگرچه از دست یابی به کرسی ریاست جمهوری برای نامزدهایشان باز ماند. با همه تفاوتی که بین این رهبران می‌توان سراغ کرد واقعیت این است که وجه مشترک آن‌ها، باورشان به کارآئی دموکراسی در شرائط ویژه خودشان، و سپردن حق انتخاب مسئولین به مردم است.

            دانیل اورتگا را شاید بتوان تنها رهبر یک انقلاب، آن هم با تعلقات مارکسیستی دانست که حتی در دوران جنگ سرد به نتیجه یک انتخابات عمومی گردن نهاد و با داشتن همه امکانات آتش افروزی برای حفظ مقامش مقاومت نکرد و از این راه حیثیتی بسیار متفاوت از رهبران دیگر کسب کرد. او با انتقاد صریح از برخی تندروی‌های انقلابی در دوره حکومتش گرچه چپ‌روان تندرو را دلسرد کرد اما نشان داد که برای رفاه و وضعیت اجتماعی بهتر مردمش، بیش از شعارپردازی و غوغاگری سیاسی ارزش قائل است. با اینکه همه دنیا از فضاحت ماجرای "ایران-کونترا" آگاه است و نقش مخرب آمریکا را در مقابله با حکومت او می‌داند، "اورتگا" از این واقعیت به عنوان امکانی برای توجیه ناکارآمدی سیاسی حکومتش در دهه هشتاد سوِء‌استفاده نمی‌کند. او در سخنرانی اخیرش، بعد از پیروزی، و در سالگرد شصت و یکمین سال تولدش، گفته است که نیمی از مقامات عالیرتبه کشوری را به زنان خواهد سپرد، پیشنهاد شوراهای محلی را در انتخاب کابینه ملحوظ خواهد داشت، زمین‌های خریداری شده توسط دولت را با شرائطی نزدیک به هیچ در اختیار کشاورزان بی‌زمین قرار خواهد داد، تحصیلات ابتدائی را رایگان اعلام، و امکانات بهداشتی را افزون‌تر خواهد کرد، ولی در عین حال تلاش خواهد کرد تا زمینه را برای سرمایه‌گذاری خارجی فراهم‌تر کند و رابطه‌اش را با کشورهای جهان از جمله ایالات متحده امریکا بهبود بخشد. او تاکید کرد که تندروی‌های دهه هشتاد همچون اشتراکی کردن کشاورزی تکرار نخواهد شد، و او و هوادارانش رفتاری نخواهند داشت تا مردمی که به او رأی نداده‌‌اند احساس تلخکامی شکست داشته باشند.

در همین زمینه و به همین قلم: "یک زخم کهنه ملی در آستانه مداوا"یک بام و دو هوا"، "اِبو مورالِس و ملی کردن صنعت نفت در بولیوی"، "مکزیک در آستانه پیوستن به..."

Posted by reza at 12:54 AM | Comments (4)

October 29, 2006

من زنده‌ام پس نمی‌میرم!

نمی‌دانم تصویر فیدل کاسترو را که مثل آدمک کوکی جلو دوربین راه می‌رود در اخبار دیده‌اید یا نه. من آن را از تلویزیون بین‌المللی اسپانیا ضبط کرده‌ام که در زیر می‌توانید آن را ببینید.

این فیلم بسیار کوناه، دیروز (شنبه 28 اکتبر) از تلویزیون دولتی کوبا پخش شد تا به شایعه مرگ کاسترو پایان دهد. برای این که همه باور کنند که این فیلم قبلا گرفته نشده، کاسترو جلو دوربین تیترهای روزنامه‌ی "گراما"ی همانروز را خواند ("گراما" ارگان حزب کمونیست کوباست). با دیدن این فیلم من هم مثل همه‌ی عالم باور کردم که او هنوز زنده است، ولی آن چه را همچنان باور نمی‌کنم این است که کسی ناچار باشد برای زنده بودنش سند قانع کننده ارائه بدهد! مگر او تا حالا به مردمش دروغ می‌گفته است که آحر عمری حرفش را بی‌قسم و آیه باور نمی‌کنند؟ تازه مگر آدم بالاخره روزی نمی‌میرد؟ آخر اگر من و او، آن دنیا و بهشت و جهنم را قبول نداریم مرگ را که باید قبول داشته باشیم. بسیار دیده‌ام جوانانی را که به مرگ باور نداشته‌اند و خود جوانمرگ شده‌اند. اما آن‌ها جوان بودند و چنان شور زندگی گرفته‌بودشان که مرگ را در دیدرس نداشتند. اما آخر آیا هشتادسالگی هم برای اندیسیدن به مرگ هنوز زود است؟ قدرت فقط آدم را نابینا نمی‌کند، ساده لوح هم می‌کند. آیا اگر کسی ثابت کرد که امروز زنده است به این معنی است که هرگز نمی‌میرد!؟ کاسترو در همین فیلم کسانی که غیبت چهل روزه او از رسانه‌های عمومی را دلیل مرگش دانسته‌اند تمسحر می‌کند بی‌آنکه از خودش، یا از برادر ساده‌تر از خودش، بپرسد که در طول چهل و هفت سال حکومت بر مردم کوبا چه کرده‌اند که مردم حتی اگر تصویر او را که جلو دوربین راه می‌رود ببینند باور نمی‌کنند زنده است، مگر تیتر روزنامه‌ی همانروز را با صدای بلند بخواند. ظنز تلخ دیگری هم در این قصه هست که تنها کسانی آن را می‌گیرند که صابون ارگان‌های حزبی به جامه‌شان خورده باشد. کاستروئی که دارد تبترهای روزنامه "گراما" را جلو دوربین می‌خواند خودش نمی‌داند که دارد چوب چهار دهه‌دروغ‌پردازی و ناصداقتی همین روزنامه چهار صفحه‌ای به ملت کوبا را می‌خورد: روزنامه‌ای که معادل اسلامی‌اش همان کیهان تهران خودمان است.

Posted by reza at 6:06 PM | Comments (12)

July 6, 2006

مکزیک در آستانه‌ی پیوستن به "جنبش مردم‌گرائی نوین"

دموکراسی نوسال و شکننده‌ی مکزیک دارد تجربه‌ی سنگین و تعیین کننده‌ای را از سر می‌گذراند. از اولین انتخابات نسبتا دموکراتیک در مکزیک که به حکومت مطلقه‌ی حزب دست راستی پی.آی.آر، پس از هفتاد سال پایان داد، و "ویسنته فوکس"، رهبر حزب راست میانه را در سال 2000 به قدرت رساند، تنها شش سال می‌گذرد. جامعه‌ی به شدت نامتجانس مکزیک هم اکنون به دو قطب متضاد تقسیم شده است، و در انتخابات روز یکشنبه گذشته (دوم جولای)، مردم مکزیک صندوق‌های رای را از دو سو انباشتند. دو رقیب اصلی، یکی، "فلیپه کالدرون" از حزب حاکم؛ حزبی که در شش سال گذشته به پیروی بی‌چون و چرا از همسایه قدرتمند شمالی‌اش (ایالات متحده آمریکا) شهرت یافته است، و دیگری "مانوئل لوپز اوبرادور"، از حزب دموکرات انقلابی، که با تاکید به حفظ منافع ملی و استقلال عمل در عرصه داخلی و خارجی به میدان آمده، در رقابتی تنگاتنگ همچنان در انتظار اعلام رسمی نتیجه انتخابات هستند و هر دو مدعی‌اند که برنده اصلی‌اند. 

مانوئل لوپز اوبرادور

دولت آمریکا این روزها نگرانی‌اش را از پیروزی احتمالی "لوپز" پنهان نمی‌کند و با همه قوا تلاش دارد نتیجه انتخابات را به سوی پیروزی "کالدرون" بگرداند چرا که پیوستن کشور بزرگ هم‌مرزش را به اتحادیه بالقوه‌ی "مردم‌گرایان نوین" متشکل از برزیل، بولیوی، ونزوئلا، آرژانتین، اروگوئه و شیلی، کابوس تازه‌ای برای خود می‌شناسد.

آخرین خبر در مورد نتیجه انتخابات مکزیک که بازشماری آراء بی‌وقفه در آن ادامه دارد، و من همین چند دقیقه پیش آن را دنبال کردم، این است که "لوپز"، شهردار قبلی مکزیکو سیتی (پایتخت)، دو در صد از رقیبش پیش افتاده است. تا کنون هشتاد و یک در صد آرا بازشماری شده و اگر به همین نسبت پیش برود حادثه‌ای تعیین کننده در همسایگی آمریکا رخ خواهد داد که تاثیر چشمگیری در سمت‌گیری اجتماعی- سیاسی قاره عظیم آمریکا خواهد داشت.

در همین زمینه و به همین قلم: "یک زخم کهنه ملی در آستانه مداوا"یک بام و دو هوا"، "اِبو مورالِس و ملی کردن صنعت نفت در بولیوی"، 

Posted by reza at 3:39 AM | Comments (2)

May 11, 2006

دو پله یکی

با نزدیک شدن تابستان و آغاز تدریس سینما در ترم تابستانه دانشگاه هالینز در ویرجینیای آمریکا، بخشی از وقتم درگیر برنامه‌ریزی کاری‌ام است (من از نیمه جون تا آخر جولای به مدت شش هفته تدریس خواهم داشت). از این رو مطالب بسیاری که مناسب طرح شدن در این صفحه‌اند به ناچار مطرح نمی‌شوند. راه حل ساده‌ای که دستکم به درد این لحظه می‌خورد این است که به اصطلاح دو پله یکی کنم تا چیزی از قلم نیافتد.

            اول این که می‌خواستم چند عکس بسیار دیدنی از یک عکاس ایرانی را برای کسانی که آن‌ها را ندیده‌اند در این صفحه بگذارم با توضیحی مختصر. بابک سالاری از عکاسان پر کار ایرانی ساکن مونترال کاناداست که در سال‌های اخیر از اقصا نقاط جهان دیدار کرده و مجموعه‌های دیدنی از عکس‌هایش فراهم آورده است. من شخصا با او و کارهایش سال‌ها پیش در کانادا آشنا شده‌ام و بهترین عکس‌هائی که تا کنون کسی از خود من گرفته است کار هموست (گرچه فقط نمونه هائی از آن را برایم فرستاد و نه خودشان را!). من دو عکس از کارهای او را که یکی در افغانستان و یکی در کوبا برداشته شده به سلیقه خودم انتخاب کرده و در این صفحه می‌گذارم و اگر علاقمندید عکس‌های بیشتر از این دست، و نیز عکس‌هائی که او در عراق و فلسطین گرفته است ببینید، شما را به وب‌سایت "بابک سالاری" ارجاع می‌دهم. ضمنا هم اکنون نمایشگاه عکسی از او در هاوانا برقرار است که تا آخر ماه جاری ادامه خواهد داشت.

حالا که از کوبا حرف به میان آمد بگذارید دو پله یکی کنم و این را هم بگویم که رمان دیگری از گابریل گارسیا مارکز قرار است به فیلم در بیاید: رمان "از عشق و شیاطین دیگر"، [با رمان "عشق در سال‌های وبا"، که خبرش را قبلا داده‌ام، اشتباه نشود.] این فیلم را خانم کارگردان جوانی از اهالی کوستاریکا به نام "هیلدا هیدالگو " کارگردانی خواهد کرد که همین امسال قرار است جلو دوربین برود. شاید بگوئید اگر یک کارگردان کوستاریکائی رمانی از یک نویسنده کلمبیائی را به فیلم در بیاورد چه ربطی به کوبا دارد. ربطش این است که این کارگردان خوش شانس که به سادگی اجازه استفاده از رمان مارکز را به دست آورده فارغ التحصیل "مدرسه بین‌المللی سینما و تلویزیون کوبا"ست و موافقت مارکز را اخیرا، وقتی در کلاس سالانه فیلمنامه‌نویسی مارکز در همین مدرسه به عنوان دانشجو شرکت کرده بود، گرفته است. خدا کمی شانس بدهد!

Posted by reza at 8:43 PM | Comments (3)

May 4, 2006

"اِبو مورالِس" و ملی‌کردن صنعت نفت در بولیوی

چند ماه پیش در مطلبی با عنوان "یک بام و دو هوا"، از گرایش روزافزون مردم قاره آمریکای لاتین به انتخاب رهبران ملی‌گرا برای اداره کشورشان نوشتم و از ایجاد یک "جبهه ملی‌گرائی نوین" در این قاره حرف زدم. اگر اخبار را دنبال کرده باشید می‌دانید که مهم‌ترین خبر یکی دو روز گذشته که حتی سر و صدای ماجرای انرژی اتمی ایران را تحت‌الشعاع قرار داد، اعلام ملی کردن صنعت نفت در بولیوی بوده است که توسط "اِبو مورالِس"، رئیس جمهور منتخب مردم بولیوی اعلام شد.

            این خبر را که صاحب نظران مسائل آمریکای لاتین انتظارش را داشتند در رسانه‌های غربی به عنوان یک شوک بازتاب یافت و رهبران کشورهای اروپائی با نگرانی آن را محکوم کردند. برخی رسانه‌های راست‌گرا که عملا از مدت‌ها پیش از قطعی شدن انتخاب "اِبو مورالِس"، علیه او به طور غیرمستقیم تبلیغ  می‌کردند حالا دیگر شمشیر را از رو بسته‌اند و به صراحت به او می‌تازند. او که سه روز پیش، یعنی درست یک روز پیش از اعلام ملی شدن صنعت نفت بولیوی، همراه با "هوگو چاوز"، رئیس جمهور منتخت مردم ونزوئلا و یکی از مغضوبین دستگاه دولتی "جورج بوش"، به کوبا سفر کرده بود و سخت مورد استقبال قرار گرفته بود، حالا این آتو را به دست این رسانه‌ها داده است که اقدام مردم‌دارانه او را به حساب توطئه مشترک "فیدل – چاوز" بگذارند!

مورالس، کاسترو و چاوز در هاوانا

ماجرا این است که بولیوی که فقیرترین کشور آمریکای لاتین به حساب می‌آید، دارای مخازن نفت نه چندان پرباری است که درآمدش تا کنون بین دو گروه تقسیم شده است؛ شرکت‌های چند ملیتی نفت (انگلیسی، آمریکائی، فرانسوی، ایتالیائی، و در راس همه‌شان، اسپانیائی) و دولتمردان فاسد که در دهه‌های اخیر یا نظامی بوده‌اند، یا وابسته به  مافیای مواد مخدر، و یا ترکیبی از این دو.

           اقدام "اِبو مورالِس" که مثل آبی در خوابگه مورچگان تراست‌های نفتی را به جنب و جوش در آورده به سادگی این است که این شرکت‌ها شش ماه وقت دارند که یا شرائط تازه دولت را که مسلما در آن سهم بیشتری برای خود قائل شده است بپذیرند و به بهره‌برداری از مخازن نفت بولیوی ادامه دهند، یا قراردادشان یک طرفه فسخ خواهد شد. جالب است که برخورد دولت کارگری اسپانیا که بیشترین سهم را در صنعت نفت بولیوی دارد از دولت‌های دیگر اروپائی آرام‌تر و معقول‌تر بوده است. وزیر صنایع اسپانیا گفته است "مسلما راهی پیدا خواهد شد که منافع دو طرف تامین شود"، در حالی‌که برخورد اتحادیه اروپا به شدت عصبی‌گونه و تهدیدآمیز بوده است؛ آمریکا که دیگر جای خود دارد! 

            "اِبو مورالِس" که در اولین سفر خارج از قاره آمریکا به دعوت "زاپاترو" نخست وزیر سوسیالیست اسپانیا به مادرید آمده بود در مصاحبه‌ مشترکتش به صراحت گفته بود که "بولیوی به همکار نیاز دارد و نه به مالک!" او اضافه کرده بود که "کمپانی‌هائی که قوانین را رعایت نمی‌کنند قاچاقچی‌اند." این نمونه‌ها را آوردم تا بگویم چرا اسپانیا نباید از تصمیم ملی کردن صنعت نفت در بولیوی شوکه شده باشد.  البته باید منتظر ماند و دید دولت کارگری اسپانیا در مقابل فشار شرکت‌های نفتی و حزب مخالف قدرتمندی که در برابر دارد چگونه با این مشکل کنار خواهد آمد.

ابو مورالس و زاپاترو در مادرید

این را هم در این زمینه بگویم که تمام رئیس جمهورهای سابق بولیوی به محض "انتخاب!" شدن به مهمانی کاخ سفید می‌رفتند و دست کمک مالی و نظامی دراز می‌کردند. "اِبو مورالِس" اما اولین سفرش را چند ماه پیش نه به آمریکا که به کوبا کرد، البته او هم برای دراز کردن دست کمک. نه کمک مالی و نظامی، بلکه کمکی که از دست کاسترو و ملت کوبا بر بیاید و مستقیما به درد مردم بولیوی بخورد: عمل مجانی چشم برای پنجاه هزار بیمار بولیویائی در هر سال توسط چشم‌پزشکان کوبائی، پذیرش سالیانه پنجهزار دانشجوی بولیویائی در دانشگاه های کوبا در رشته پزشکی، و مبارزه مشترک با بی‌سوادی در دورترین روستاهای بولیوی توسط متخصصین کوبائی.

Posted by reza at 9:28 PM | Comments (3)

December 26, 2005

یک بام و دو هوا

جبهه ی "مردم گرائی نوین" در قاره ی وسیع آمریکای لاتین با شعار دموکراسی، عدالت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی، روز به روز مستحکم تر می شود. جنبشی که با به قدرت رسیدن "هوگو چاوز" از طریق مسالمت آمیز و با تکیه بر رای وسیع مردمی، زیر نظارت نهادهای معتبر بین المللی، در ونزوئلا، ثروتمندترین کشور این قاره آغاز شده بود و با انتخاب "لوئیز ایناسیو لولا دا سیلوا"، یک جامعه گرای سرشناس، در پرجمعیت ترین کشور آمریکای لاتین، یعنی برزیل، تثبیت شد در سال جاری سرعت بیشتری گرفته است. یازدهم دسامبر همین سال خانم "میشل باچلت"، مردمگرای ضد دیکتاتوری، در یک رقابت آزاد بالاترین رای را در مقابل چهار کاندیدای راست گرا به دست آورد و اگر توطئه های راست و چپی که در شیلی برای مخدوش کردن انتخابات در جریان است به نتیجه نرسد "میشل باچلت" از دور دوم انتخابات که در نوزدهم ژانویه 2006 برگزار خواهد شد پیروز در خواهد آمد و به عنوان اولین رئیس جمهور زن در شیلی سکان کشور را به دست خواهد گرفت.

   

جنبش جامعه گرائی نوین در کشور بولیوی حتی از اینها که نام بردم هم سبقت بیشتری گرفته است. "اِبو مورالِس"، یک بومی فعال در سندیکاهای کارگری، گوی سبقت را در انتخابات دسامبر جاری چنان برده است که اگر کنگره تحت تاثیر جریانات ضد ملی قرار نگیرد ریاست جمهوری او را که با 51 درصد آراء به دست آمده تائید خواهد کرد. او که نماینده محروم ترین بخش از جامعه فقیر بولیوی است اعتقادی راسخ به مردمگرائی دارد و با همین شعار روستائیان و کارگران و روشنفکران جامعه را پشت سر خویش بسیج کرده است. هنوز دنیا این خبر را به درستی هضم نکرده است که یک خانم وکیل اهل پرو "لوردس فلورس" بالاترین رای را در انتخابات مقدماتی ریاست جمهوری به دست می آورد و بزرگترین سازمانهای آمارگیری تائید می کنند که او بالاترین شانس را برای بردن انتخابات ماه آوریل 2006 برای ریاست جمهوری در پرو خواهد داشت. اگر "لوردس فلورس" که رهبر "جبهه متحد ملی" کشورش است به قدرت برسد جبهه مردمگرائی نوین در قاره آمریکای لاتین به یک وزنه ی بزرگ و غیر قابل انکار بین المللی بدل خواهد شد.

  

و اما برخورد دولت "پرزیدنت بوش" با این جنبش فراگیر ملی در آمریکای لاتین به واقع برخوردی مزورانه و یا به اصطلاح "یک بام و دو هوا"ست. "بوش" که مدعی است برای استقرار دموکراسی در خاورمیانه حاضر است هزاران هزار جوان آمریکائی را به کشتن بدهد به هر بهانه ای با استقرار دموکراسی در قاره آمریکای لاتین مخالفت می ورزد. دولت آمریکای امروز از هر دولت ملی و مردمگرا که منافع مردم خودش را بر هر چیز دیگری، حتی بر منافع متحدان استراتژیکش، ترجیح می دهد گریزان است. دموکراسی مورد قبول دولت بوش دموکراسی امروز در افغانسنان است که رهبرانش تا آنجا می توانند به منافع مردمشان پایبندی نشان دهند که با منافع دولت آمریکا در تضاد قرار نگیرد. از نظر بوش دموکراسی های کشورهای اروپائی حتی اشکالات جدی دارند چرا که هر جا منافع ملی شان ایجاب کند در مخالفت با سیاستهای دولت آمریکا تردیدی به خود راه نمی دهند و هم پیمانی با متحد قدرتمند استراتژیکشان را به معنای دنباله روی از سیاستهای او تعبیر نمی کنند. برای اینکه از بحث آمریکای لاتین دور نیافتم در همین زمینه به این واقعیت اشاره می کنم که همین ماه گذشته دولت اسپانیا چند فروند هواپیمای باری نظامی به ونزوئلا فروخت و به تهدیدها و مخالفتهای آشکار و علنی بوش وقعی نگذاشت. دولت بوش می داند که به قدرت رسیدن مردمگرایان نوین در کشورهای آمریکای لاتین نوعی از دموکراسی را در این جوامع استقرار خواهد داد که با دموکراسی مورد نظر او که نمونه هایش در افعانستان و عراق در حال شکل گیری است تفاوتی چشمگیر خواهد داشت، یعنی دموکراسی برای دفاع بدون قید و شرط از منافع ملی هر ملت، و نه دموکراسی برای حفظ منافع ملی ملتها به شرط همخوانی با منافع هم پیمانان آنها بویژه دولت آمریکا.

Posted by reza at 8:41 AM

December 10, 2005

یک زخم کهنه ملی در آستانه ی مداوا

تب تازه ای آمریکای لاتین را در بر گرفته است؛ تب انتخابات شیلی. کسی که به اعتبار آمارگیری بزرگترین و مستقل ترین منابع نظر سنجی جهان بالاترین شانس را برای کسب کرسی ریاست جمهوری شیلی دارد خانم  دکتری است به نام "میشل باچلت" که از سرشناس ترین قربانیان کودتای ژنرال پینوشه در سال 1973 به شمار می آید. گمان نمی کنم هیچ ایرانی، با هر عقیده و مرامی، وقتی اسمی از کودتای شیلی و سرنگونی حکومت آلنده بیاید به یاد کودتای 28 مرداد 32 و سرنگونی دولت مصدق نیافتد، چه مخالف این دو رهبر ملی باشد چه موافق. واقعیت این است که این دو حادثه با اینکه دقیقا دو دهه از هم فاصله دارند زخمی مشابه بر پیکر دو ملت ایران و شیلی بر جا نهاده اند.

 

دکتر میشل باچلت

 میشل باچلت دختر آلبرتو باچلت، یکی از ژنرالهای نیروی هوائی شیلی بود که به خاطر حمایتش از سالوادور آلنده دستگیر و زیر شکنجه کشته شد. خود میشل و مادرش هم زندانی و شکنجه شدند اما بعد با وساطت نظامیان دیگر آزاد اما از کشور تبعید شدند. او و مادرش 5 سال در استرالیا زندگی کردند و سپس میشل به وطنش بازگشت و به فعالیت پنهان برای دفاع از حقوق بشر پرداخت. همانطور که می دانید دموکراسی در سال 1988 به شیلی بازگشت اما این در سال 2000 بود که پرزیدنت ریکاردو لاگوس، رئیس جمهور کنونی شیلی، میشل را برای احراز پست وزارت بهداشت دعوت به کار کرد. دو سال بعد پرزیدنت لاگوس در حرکتی سمبلیک و غیرمعمول در دنیای نظامیان آمریکای لاتین، میشل باچلت، یک بانوی پزشک را، به وزارت دفاع ملی کشور شیلی برگزید.

 

"میشل باچلت" در راس وزارت دفاع ملی شیلی

 میشل که به خاطر انتقاد آشکارش به ایالت متحده امریکا به خاطر حمایت این کشور از کودتای پینوشه محبوب ملت زخم خورده ی شیلی است حالا که این سطور نوشته می شود در آستانه اشغال بالاترین مقام تصمیم گیرنده در کشور خود است. آنچه ملت شیلی از این خانم دکتر دردآشنا انتظار دارد مرحم نهادن بر زخم کهنه ای است که کودتای آمریکائی سال 72 بر پیکر این ملت بر جا نهاده است. من حالا که این را می نویسم در این فکرم که بر زخم کهنه ی ما (یا بهتر، بر زخمهای چرکین ما) کدام پزشک حاذق مرحم تواندگذاشت.

Posted by reza at 8:59 AM

April 5, 2005

دو خبر ظاهرا بی ارتباط از کوبا

با این که در اولین روز "مرخصی!" هستم ولی از آنجا که هنوز از خانه راه نیافتاده ام و از کامپیوتر و اینترنت دور نیستم دلم قرار نگرفت از دو خبر جالب امروز صبح برایتان ننویسم. یکی اعلام سه روز عزای عمومی در کشور کوبا توسط شخص فیدل کاستروست که رهبر تنها کشور بی مذهب رسمی، در قاره عظیم امریکاست. و دوم ورود "رائول ریوه رو"، شاعر و روزنامه نگار نامدار کوبا به مادرید است همراه با همسر و فرزندش که تنها چهار ماه پیش از زندان کاسترو آزاد شده. به هر دو خبر کمی باریک می شوم:

            کاسترو دیروز سرزده در کلیسائی در هاوانا حاضر شد و در مراسم مذهبی عزاداری برای پاپ ژان پل دوم، یا به لفظ خودشان "خوان پابلو" شرکت کرد.

 

 

کاسترو در موقع امضاء دفتر یادبود، سخنانی گرم در مورد شخصیت استثنائی و انساندوست پاپ بیان کرد و اصلا به روی خودش نیاورد که اولین رخنه در دیوار آهنین "سوسیالیسم واقعا موجود" که دولت کاسترو یکی از اقمارش بود توسط همین شخصیت ایجاد شد. برای آنها که مثل من سرنگونی امپراتوری قلابی کارگری را به نفع همه بویژه "کارگران و زحمتکشان جهان" می دانند شخصیت پاپ از این نظر البته ستودنی است اما برای کاسترو که همچنان بر همان طبل کهنه می کوبد عملش بیشتر به موج سواری در جامعه ای می ماند که پس از نزدیک به نیم قرن تبلیغ بی پرده لامذهبی، هنوز هم مردمش به مذهب و خرافات ناشی از آن وابسته اند.

            و دیگر اینکه "رائول ریوِه رو"، شاعر و روزنامه نگار کوبائی امروز صبح برای اولین بار در یک مصاحبه مستقیم در برنامه معروف "صبحانه در تلویزیون اسپانیا" شرکت داشت. من تمام این مصاحبه را بر روی نوار ضبط کرده ام تا سر فرصت بخشهائی از آن را ترجمه کنم. "رائول" دو روز پیش پس از تلاش بسیار از طرف دولت سوسیالیست اسپانیا که رابطه ای حسنه در مقایسه با دولت دست راستی سابق با دولت کوبا دارد، همراه همسر و فرزند یازده ساله اش به مادرید رسید تا در تبعیدی خود خواسته به کار و زندگی ادامه دهد. او یکسال و نیم پیش همراه با تعدادی دیگر از روزنامه نگاران به اتهام "توطئه علیه نظام"، که دستکم برای ما ایرانیان عبارتی بسیار آشناست، دستگیر و در یک محاکمه یکروزه به بیست سال حبس محکوم شده بود.

 

"رائول ریوه رو" پس از آزادی از زندان

 

بلافاصله تلاش برای آزادی او توسط سازمانهای دفاع از حقوق بشر آغاز شد. از جمله انجمن جهانی قلم او را به عضویت افتخاری پذیرفت و سازمان یونسکو "جایزه جهانی آزادی مطبوعات" سال 2004 را به او اهداء کرد. هیچیک از اینها البته به تنهائی کارساز در نیامد تا اینکه با روی کار آمدن دولت سوسیالستی در اسپانیا یخهای بین دو کشور کمی ذوب شد و کاسترو به امید ادامه روابط حسنه با اسپانیا اولین گام را با آزادی "رائول" در چهار ماه پیش و سپس با دادن اجازه خروج به او و خانواده اش، برداشت. "رائول ریوه رو" در اولین مصاحبه اش در فرودگاه مادرید گفت: "من نویسنده ام نه توطئه گر". او با این جمله کوتاه دو پیام به دو سو فرستاد. اینکه از یکسو محکومیتش به بیست سال زندان به خاطر "توطئه گری" بی معنا بوده است و از سوی دیگر حضورش در اسپانیا نه برای "توطئه گری" علیه حکومتی که نمی پسندد است بلکه برای ادامه انجام وظیفه اش بعنوان یک شاعر و روزنامه نگار کوبائی است.

            پیش از اینکه مطلب را درز بگیرم این را هم بگویم که چند شعر از "رائول ریوه رو" را در کیفم گذاشته ام تا در فرصتهائی که در سفر پیش می آید ترجمه شان کنم. کامپیوتر و اینترنت اگر نیست قلم و کاغذ را که از من نگرفته اند!  

Posted by reza at 11:42 AM

February 20, 2005

"روزهای مردگان" در مکزیک

اواخر اکتبر سال دوهزار میلادی به طور اتفاقی در مکزیکو سیتی، پایتخت 22 میلیونی مکزیک، بودم که متوجه شدم بزرگترین "جشن ملی" مردم مکزیک با نام "روزهای مردگان" که هر ساله به مدت سه روز (31 اکتبر و اول و دوم نوامبر) برگزار می شود نزدیک است. گفتم "جشن ملی" چرا که علیرغم نام و موضوع مراسم که به مردگان تعلق دارد تمامی "مردم" مکزیک "شادمانه" در آن شرکت می کنند. خوشبختانه دوربین کوچک دیجیتالم را به همراه داشتم و به دلیل علاقه ام به فرهنگ بومیان آمریکای لاتین با زمینه های این مراسم هم بیگانه نبودم. تمام عکسهائی را که در این گزارشگونه برایتان به نمایش می گذارم از روی فیلمی که خودم برداشته ام گرفته شده اند. برای اینکه بدانید با چه موضوعی روبروئید فعلا یکی از این عکسها را داشته باشید که عکس یک "عروس و داماد اسکلتی" است!

 

به اعتقاد تاریخ دانان ریشه این مراسم به سه هزار سال پیش بر می گردد وقتی که تمدنهای "آزتک" و "مایا" در این بخش از آمریکای لاتین می بالیدند. و این یعنی دهها قرن پیش از ورود اشغالگران اسپانیائی و پرتغالی که گلوله تفنگهای سر پُر را به مغز آنها و اندیشه برادری مسیحیت را به قلبشان شلیک کردند. هر چه بود سعی اشغالگران برای نابودی فرهنگ و سنن بومیان مکزیک به شکل کامل با موفقیت همراه نشد چرا که هنوز که هنوز است مراسم "روزهای مردگان" بزرگترین جشن ملی مردم مکزیک است گرچه تاریخ برگزاری آن که در ماه اگوست بود به اوائل ماه نوامبر تغییر یافت تا با جشن مسیحی "روز مقدسین" همزمان گردد.

            آنچه در این مراسم سه روزه توجه همه را جلب می کند نگاهی است که مردم مکزیک به مردگان و از این طریق به مسئله مرگ و زندگی دارند که به کلی متفاوت از نگاه انسان غربی (مسیحی) و نیز نگاه مسلمانان است. اوکتاویو پاز شاعر و نویسنده مکزیکی، برنده نوبل ادبیات در سال 1990، در کتاب "هزارتوی تنهائی" به رابطه مرگ و زندگی در فرهنگ "آزتکها" اینگونه اشاره می کند: "زندگی در مرگ گسترش می یافت و بالعکس. مرگ نه پایان طبیعی زندگی که تنها پایان یک مرحله از دایره ای طبیعی بود. زندگی، مرگ، و دوبازه زائی مراحلی از یک روند کیهانی بود که بشکلی بی انتها تکرار می شد." نباید از این گفته به اشتباه این برداشت شود که آنها نیز به جهانی دیگر اعتقاد داشتند که روح انسان پس از مرگ در آن به زندگی ادامه می دهد بلکه آنها مرگ را بکلی از زندگی جدا نمی دانستند. درک اینکه چرا در این سه روز که مردم مکزیک از مردگانشان یاد می کنند این چنین شادمانه به خیابان می ریزند و می نوشند و می رقصند در این است که مردگان آنها مثل نزدیکان سفر رفته در این روزها به دیدار بازماندگانشان می آیند، با آنها می نوشند و می خورند و در پایان این دیدار شاد، برای یک سال دیگر به سفر می روند.

  

ارکستر مردگان در یکی از خیابانهای مکزیکو سیتی

 

در اعتقاد مکزیکی ها مردگان کم سن و سال (نوزادان و بچه ها) روز اول به دیدار خانواده شان می آیند. خانه والدین بچه از دست داده در این روز مملو از شکلات و اسباب بازی به شکل تابوت و جمجمه و اسکلت است تا میهمانان کوچک از دیدار یک روزه شان با والدین و برادر و خواهرشان لذت ببرند.

 

جمجمه های شکلاتی

 

روز دوم کسانی که در تصادف اتومبیل کشته شده اند و یا در یک ماجرای جنائی به قتل رسیده اند به دیدار دوستان و خانواده می آیند. برای آنها هم غذائی که دوست می داشته اند آماده می کنند و تا دلشان بخواهد آبجو و تکیلا روی میز است! مردگان دیگر روز سوم می آیند روزی که گورستانهای سراسر مکزیک برای خوشامد گوئی به آنها مملو از جمعیت می شود.

شهرداری ها در برگزاری "روزهای مردگان" سنگ تمام می گذارند. این عکسی که می بینید را نه در یک گورستان که در اصلی ترین میدان شهر انداخته ام. شهرداری با گورها و سنگ قبرهای قلابی و گلهای فراوانی که روی آنها گذاشته میدان شهر را به صورت یک  گورستان بزرگ "تزئین" کرده است.

 

 

علاوه بر این هر کس هنری دارد در این روزهای جشن مردگان بی کار نمی نشیند. این عکس رقصنده ای است که لباسی به طرح اسکلت بر تن دارد و با کف زدن مردم وسط خیابان می رقصد.

 

و این هم تنور بزرگ نانوائی است که در این سه روز نانی به نام  "نان مردگان" در آن پخت می کنند و مجانا به مردم می دهند تا آنرا با میهمانان مرده شان قسمت کنند.

   

 

در وسط همین میدان مناری از جمجمه طراحی شده که من وقتی از آن فیلمبرداری می کردم به یاد "شاهکار" آغا محمد خان قاجار در کرمان افتادم و حالا که دارم این را می نویسم تصویری از دستاورد "سوسیالیسم واقعا موجود" در کامبوج خمر سرخها را به ذهنم تداعی می کند!

 

 

Posted by reza at 8:34 PM

December 4, 2004

یک اتفاق ساده!

بی تردید باید بیش از یکبار تصویر زمین خوردن فیدل کاسترو یا آنطور که کوبائیها می نامندش "کوماندانته = فرمانده" را در تلویزیونهایتان دیده باشید. پیرمرد که پس از یک سخنرانی پرشور در سانتا کلارا از پشت تریبون به طرف صندلیش برمی گشت و با سری افراشته شق شق راه می رفت اختلاف سطح سکوی زیر پایش را ندید و با تمام قد پخش زمین شد. خودش در مصاحبه ای که با دست و پای شکسته انجام داد پیش بینی کرد که عکس زمین خوردن او همین فردا در صفحه اول روزنامه های امریکا چاپ خواهد شد. او کاملا  درست می گفت چرا که لحظه به لحظه ی این اتفاق ساده در نشریات امریکا انتشار یافت که یک نمونه اش را در زیر برایتان بازچاپ می کنم.

البته نه تنها امریکا که تمام رسانه های خبری جهان این صحنه را در سرلوحه اخبارشان جای دادند. اما آنچه اسن قصه را جالب تر می کنداین ست که تصویر زمین خوردن کاسترو هرگز از تلویزیون خود کوبا پخش نشد.  آنچه پخش شد مصاحبه او بود بلافاصله پس از زمین خوردنش که بی آه و ناله از احتمال شکستگی در چند جا از استخوان دست و پایش حرف زد. (من در برنامه اخبار تلویویزیون بین المللی کوبا، "کوبا ویزیون"، که از طریق ماهواره به آن دسترسی دارم این اتفاق ساده ی زمین خوردنش را هرگز ندیدم.)

اینها را گفتم تا کمی در این باب باریک شوم. اصطلاح زمین خوردن به معنای شکست خوردن یا حذف شدن باید از مسابقات کشتی آمده باشد چون بازیکن زمین خورده در فوتبال یا بسکتبال همان معنائی را نمی دهد که در ورزش کشتی. به هر حال این اصطلاح ازهر کجا که آمده باشد در ذهن دولتمردان کوبا همان معنائی را دارد که در ذهن مخالفان غربی آنها. به اعتقاد من تلویزیون کوبا از نشان دادن این صحنه بسیار ساده به این دلیل سر باز می زند تا مبادا شکست و حذف "کوماندانته" به ذهن کسی متبادر شود و در مقابل تلویزیونهای دیگر صد بار آنرا پخش می کنند تا به دنیا بگویند او هم شکست پذیر است.

            و اما اولین حرکت پر سرو صدای کاسترو پس از زمین خوردن این بود که چند روز بعد با دست آویخته به گردن همراه با رئیس بانک مرکزی کوبا در تلویزیون ظاهر شد و اعلام کرد که از این پس دلار امریکا که عملا تنها پول در گردش در کوبا بود جائی در کوبا ندارد و جایش را به یوروی اتحادیه اروپا داده است. او به مردم کوبا دو هفته فرصت داد تا دلارهایشان را در بانکهای کوبا به یورو تبدیل کنند و اعلام کرد که پس از انقضای این فرصت ده در صد از قیمت دلار بعنوان کارمزد تبدیل به یورو کسرخواهد شد. هنوز حرفش تمام نشده بود که صفهای درازی پشت در بانکها از مردمی که غافلگیر شده بودند تشکیل شد تا هرچه زودتر چند ده دلاری را که به هزار بدبختی جمع کرده بودند به یورو تبدیل کنند.

            در کوبا هیچ تغییر سیاست مهمی بدون اینکه خود فیدل آنرا از تلویزیون اعلام کند از طرف مردم جدی گرفته نمی شود. حالا اگر پس از هزار سال پیرمرد سرش را زمین بگذارد تکلیف اعلام سیاستهای جدید دولت چه می شود رازی است که هزار سال دیگر فاش خواهد شد!

(برای مطالعه بیشتر در مورد کوبا روی "کوبائی که من می شناسم " کلیک کنید.)

Posted by reza at 7:49 PM

March 5, 2004

تكمله اى بر گزارش تصويرى از كوبا

استقبال از "يك گزارش تصويرى از وسائل نقليه در كوبا" بقدرى بود كه تعداد مراجعين به سايت من را دو چندان كرد. نقل اين گزارش در سايت پر بيننده "گويا نيوز" البته تاثير تعيين كننده اى در معرفى اين مطلب به علاقمندان چنين موضوعاتى داشت كه جا دارد همينجا از گردانندگان آن سايت سپاسگزارى كنم.

و اما چند نكته تكميلى در رابطه با مسئله تحريم اقتصادى امريكا عليه كوبا وجود دارد كه فكر ميكنم اشاره به آنها مفيد فايده باشد.

ميدانيم كه گرچه كوبا تنها كشور در جهان است كه بيش از چهل سال در محاصره اقتصادى زندگى كرده است اما تنها كشورى نيست كه با اين مشكل دست به گريبان بوده و يا هست. بعنوان نمونه دولت جمهورى اسلامى ايران نيز بيست و اندى سال است كه در محاصره اقتصادى امريكا به سر ميبرد. نكته اى كه ميخواستم بدان اشاره كنم تفاوتهاى فاحشى است كه ميان اين دو مورد وجود دارد.

۱﴾ ايران كشورى است كه چندين هزار كيلومتر از امريكا فاصله دارد در حاليكه كوبا بيخ دماغ امريكاست ﴿فاصله ميامى تا هاوانا فقط ۹۰ مايل يعنى حدود ۱۵۰ كيلومتر است﴾.

۲﴾ ايران هزاران كيلومتر مرز مشترك با كشورهاى مجاورش دارد كه حتى اگر دولت خودش بخواهد از ورود كالائى به داخل كشور جلوگيرى كند در عمل توان آنرا نخواهد داشت ﴿ورود مشروبات الكلى كه به وفور در بازارهاى ايران عرضه ميشود نمونه ساده اى از آن است﴾ چه رسد به اينكه دولت ايران بخواهد كالاهاى مورد نياز مثل قطعات يدكى اتوموبيل را از طريق كشورهاى همسايه وارد كند. در حاليكه هيچ محموله قاچاقى قادر نخواهد بود بدون درگيرى با ناوگانهاى امريكائى مستقر در درياى كارائيب كالائى را به جزيره كوبا برساند. كوبا توسط دريائى كه هيچ قدرتى در آن ندارد بطور كامل محاصره است. بخشى از خود اين جزيره حتى هنوز هم در اشغال نظامى امريكاست ﴿گوانتانامو، جائيكه زندانيان القاعده و طالبان در آن نگهدارى ميشوند بخشى از استانى به همين نام است كه در منتهى عليه شرق كوبا واقع شده است﴾.

۳﴾ و بالاخره، ايران بدليل مخازن سرشار نفتى، جدا از ثروتهاى طبيعى ديگر، همواره توانسته است بخشى از متحدان استراتژيك امريكا را با دادن امتيازات مالى چشمگير با خود همراه كند ﴿برخورد كجدار و مريز اتحاديه اروپا نمونه اى از آنست﴾ در حاليكه كوبا كشورى است فقير كه هيچ چيز براى حاتم بخشى در اختيار ندارد حتى اگر باور داشته باشيم كه رژيم حاكم بر كوبا مثل رژيم اسلامى ايران آماده چوب حراج زدن به تمامى ثروت مردم باشد تا چند صباحى بيشتر بر كرسى قدرت بماند ﴿امرى كه باورش براى شخص من البته مشكل است﴾.

Posted by reza at 8:35 PM

March 3, 2004

يك گزارش تصويرى از وسائل نقليه در كوبا

ميدانيد كه محاصره اقتصادى يكى از سنگينترين فشارهائيست كه دولت آمريكا بر دولتهائى كه به هر دليل با آنها مشكل دارد وارد ميآورد. و اين را هم ميدانيد كه دولت كوبا اكنون بيش از چهل سال است كه اين فشار را تحمل ميكند. نميخواهم به اين مبحث پيچيده بپردازم بلكه ميخواهم بگويم جدا از تاثيرات مخرب عميقى كه تحريم اقتصادى كوبا بر سياست، اقتصاد و تامين خدمات اجتماعى اين كشور داشته است زندگى روزمره مردم را نيز بشدت تحت تاثير قرار داده است. به عنوان نمونه آنچه در اولين لحظه ورود به كوبا به چشم هر بيننده اى ميخورد فرسودگى چاره ناپذير وسائل نقليه در كوباست كه نتيجه مستقيم همين تحريم اقتصادى طولانى است. عكسهائى را كه در زير برايتان به نمايش ميگذارم سال گذشته در هاوانا و سانتياگوى كوبا، دومين شهر بزرگ اين كشور، گرفته ام. من در اين مطلب فقط به وسائل نقليه خواهم پرداخت ولى اگر مايل باشيد بيشتر از جامعه كوبا بدانيد چنانچه مقاله بلند مرا در اين باره با عنوان "كوبائى كه من ميشناسم" نخوانده ايد شما را به اين مقاله كه به تاريخ ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۳ در همين سايت بازچاپ شده ارجاع ميدهم ﴿اگر در سمت راست همين صفحه در بخش آرشيو روى ماه سپتامبر كليك كنيد ميتوانيد اين مقاله را بيابيد.﴾

آنها كه به همه چيز خوشبينانه نگاه ميكنند ميتوانند بگويند كه هاوانا با خانه هاى قديمى و زيباى دوره استعمارى اسپانيا و اتوموبيلهاى آنتيك آمريكائى دهه پنجاه و شصت به يك نمايشگاه زنده آثار عتيقه ميماند. اگر از اين دسته باشيد از اين عكس من بايد خوشتان بيايد.

coche.jpg

ولى بايد رويتان را در خيابان برنگردانيد وگرنه با اين درشكه ها مواجه ميشويد!

cochecaballo.jpg

يا اگر ديد وسيعترى داشته باشيد ممكن است هر دو را در يك نما ببينيد. مثل اين عكس!

coche2.jpg

و اما مشكل وسائل نقليه عمومى در كوبا مشكلى است باور نكردنى. اگر توريست باشيد البته از اين نظر كمترين مشكلى نخواهيد داشت. دهها شركت تاكسيرانى تلفنى دولتى با سواريهاى نسبتا نو و گاهى خيلى مدرن ﴿بسته به گشادى جيبتان﴾ در تمام طول ۲۴ ساعت در خدمت شما خواهند بود. اگر از توريستهاى خرپول نباشيد ميتوانيد از تاكسيهاى با نمك مخصوص آب و هواى كوبا استفاده كنيد كه خيلى ارزانتر تمام ميشود. اين تاكسيها كه در واقع موتور سيكلت وسپا مانند هستند كه عقبشان صندلى دو نفره تعبيه شده و نيم طاقى مثل درشكه بخشى از آن را ميپوشاند "cocotaxi" نام دارد، يعنى تاكسى نارگيلى زيرا هم به رنگ زرد نارگيلى هستند و هم هيكلشان به پوسته نارگيل ميماند. در اين عكس چند تا كوكو تاكسى به انتظار مسافر جلو يك هتل بزرگ صف كشيده اند.

Cocotaxi.jpg

براى خود كوبائيها مسئله حمل و نقل روزانه عذابى است اليم. بويژه در ساعتهاى آغاز و پايان روز هزاران نفر در دو سوى خيابانها به انتظار هر چه آنها را به مقصد برساند ميايستند، دوچرخه، سه چرخه، موتور، سوارى شخصى يا اتوبوس. ارزانترين وسيله نقليه اما همان اتوبوس است كه بليتش تقريبا مجانى است، اما به شرط آنكه به موقع برسد و جا داشته باشد! يكى از اختراعات با نمك كوبائيها در زمينه تامين وسيله نقليه عمومى ساخت اتوبوسى است كه به آن "camello" يعنى شتر، ميگويند. همانطور كه در عكس ميبينيد اتاق اين اتوبوس مثل شتر كوهان دارد. قسمت جلو اينگونه اتوبوسها يك تريلى بزرگ قديمى است كه اتاق شتر مانند به آن وصل شده است ﴿اگر به عكس خوب دقت كنيد متوجه منظورم ميشويد.﴾

Camello.jpg

از سه چرخه اسم بردم بگذاريد عكسى از آن را نشانتان بدهم. من هرگز نتوانستم خودم را راضى كنم كه سوار يكى از آنها بشوم. رانندگان آنها معمولا مردانى نحيف اند كه بايد سه چرخه و مسافر را در خيابانهاى ناهموار پيش برانند. نميدانم چرا اين عمل مرا به ياد دوره برده دارى مياندازد!

bicycleta.jpg

رانندگان كوبائى عموما خيلى سعه صدر دارند. غير ممكن است در مسيرشان كسى را سوار نكنند. و عموما بدون دريافت پول. كاميونى نيست كه از خيابانى بگذرد و عده اى در عقب آن سوار نشوند مثل آنچه در اين عكس ميبينيد.

camiun.jpg

و بالاخره اين عكس آخرى بايد براى كسانى كه آمريكا را ديده اند آشنا باشد.

guagua.jpg

اين اتوبوس مخصوص مدارس در امريكاست. امريكائيها هنوز هم آنرا به همين مدل و به همين رنگ ميسازند تا از همه اتوبوسهاى ديگر متمايز باشد. اگر بتوانيد در اين عكس نوشته بالاى اتوبوس را بخوانيد مى فهميد كه اين اتوبوس متعلق به "مدرسه بين الملى سينما و تلويزيون" كوبا يعنى همانجائى است كه من سال گذشته در آن تدريس ميكردم. اين مدرسه از هر نظر موقعيتى متفاوت دارد. داشتن دو اتوبوس از اين دست در كشورى مثل كوبا نشانه غير قابل انكار اين امتياز استثنائى است!

Posted by reza at 11:16 AM

September 19, 2003

باز هم از كوبا

همين هفته پيش كنفرانسی در هاوانا برگزار شد كه نمايندگان بسياری از رهبران كشورهای امريكای لاتين، افريقا و حوزه دريای كاراييب در آن شركت داشتند. موضوع كنفرانس يافتن راهكارهايی برای مقابله با مشكل روزافزون نابودی محيط زيست بود كه زير نظر سازمان ملل انجام می‌گرفت. فيدل كاسترو، رهبر كشور ميزبان، در طول اين كنفرانس رياست جلسات را بعهده داشت ﴿نگران نشويد خيال ندارم در مورد بحثهای صدتا يك غاز اين جلسات بنويسم.﴾ فيدل كه عادت ندارد در مقابل ميكروفن، بخصوص اگر دوربين تلويزيون هم در ميان باشد، ساكت بنشيند ناچار شد تمام روز زبان به دهان بگيرد. از قيافه اش می باريد كه داشت خون خونش را می خورد كه نمی توانست وسط حرف سخنرانان بدود. او فقط می بايست با پايان هر سخنرانی اسم و مقام سخنران بعدی را می برد و ميكروفن را به او می سپرد. تا اينكه نوبت به هوگو چاوز، رييس جمهور ونزويلا رسيد. اين آقای چاوز از چند نظر شبيه جوانيهای خود فيدل است. جدا از گرايش به چپ، نه البته به داغی او، پر حرفی و شعارپردازی او را هم كم و بيش داراست. يك عدم شباهت هم البته با هم دارند كه بيشتر از شباهتشان باعث نزديكی آنها شده: نفت! كوبا سخت نيازمند نفت است و ونزويلا سرشار از آن.

وقتی چاوز پشت تريبون قرار گرفت برخلاف رهبران ديگر كه چند دقيقه ای از روی نوشته حرف می‌زدند و قال قضيه را می‌كندند، سر درد و دلش باز شد و از زمين و زمان حرف زد و طبق قانون همه پرحرفان جهان از تمامی صاحب‌نامان دنيا جمله ای نقل قول كرد، از جمله از خود فيدل. فيدل كه تمام روز دنبال بهانه برای حرف زدن می‌گشت فرصت را قاپيد و به ظاهر برای كامل كردن جمله خودش كه چاوز ناكامل بيانش كرده بود رشته كلام را بدست گرفت و مثل بازی دوره بچگی ما، علی‌می گه زووووو، تا نفس داشت حرف زد! چاوز كه اول بزرگوارانه صبر كرده بود تا فيدل حرفش را تمام كند وقتی ديد پيرمرد كوتاه آمدنی نيست بالاخره وسط حرفش دويد و به شوخی و جدی گفت: فيدل جان مثل اينكه نوبت من بود حرف بزنم. اگر می دانستم اين برنامه را داری هرگز از تو نقل قول نمی كردم!

Posted by reza at 9:50 PM | Comments (2)

September 14, 2003

توضيح لازم

مقاله "كوبايي كه من مي شناسم" مدتي پيش در نشريه آرش به چاپ رسيده است اما دليل تجديد چاپش در اين جا اين است كه من وقتي ديروز از سفر مجدد كوبا برگشتم ديدم مطالب جالب ديگري در مورد كوبا دارم كه بنويسم اما اگر كسي مقاله من را نخوانده باشد ممكن است سرنخ را گم كند. اينست كه فعلا اين مقاله را داشته باشيد تا در آينده حرفهاي تازه تري را هم در مورد اين كشور كوچك اما پرهياهو از من بشنويد.

Posted by reza at 9:25 PM | Comments (1)

كوبائي كه من مي‌شناسم

پس از بيش از يك دهه مستندسازي براي تلويزيون هلند كه پايم را از روسيه به اسرائيل و از بوليوي به مجارستان كشيد حالا تدريس سينما در دانشكده‌ها و مدارس عالي كشورهاي مختلف فرصت چشمگيري را براي ديدارهاي تازه فراهم آورده است. هنوز گَردِ راه پر فراز و نشيب سفري استثنائي و پرمخاطره را به كردستان عراق براي تدريس يك دورة تكميلي به دانشجويان كُرد، كه دورة مقدماتي را در مركز بين‌المللي آموزش تلويزيون، چند سالي پيش از اين، در هلند گذرانده بودند، از شانه‌هايم نتكانده بودم كه براي بازديد از “مدرسه بين‌المللي سينما و تلويزيون كوبا”، نام‌آورترين مدرسه سينمائي در آمريكاي لاتين و يكي از با پرستيژترين مدارس سينمائي جهان، به كوبا رفتم. اين البته در ماه سپتامبر گذشته بود كه منجر به قرار و مدار براي تدريس در ماه مارس و آوريل (2003) شد. اين بار اما (دسامبر 2002) براي شركت در “جشنواره جهاني سينماي نوين آمريكاي لاتين” كه هر ساله در هاوانا برگزار مي‌شود به دنياي شگفت‌آور سينماي امريكاي لاتين دعوت شدم. آنچه در زير مي‌آيد نه گزارش جشنواره هاوانا و نه سفرنامة كوباست ـ گرچه از هر دو نشان دارد ـ بلكه تلاشي است براي سهيم كردن خوانندة اين سطور در تلخي‌ها و شيرينيها، رنجها و شاديها، رضايتها و نارضائيهاي من در روزهاي دراز درد دلهاي خودماني با مردم عادي، كارگر و روستائي و ماهيگير ، با هنرمندان سينما و تئاتر، با اساتيد و همكارانم در مدرسه بين‌المللي سينما و تلويزيون كوبا و نيز با دختران تك‌پراني كه با آرزوي به دست آوردن دلار دور و بر هتلهاي درجه يك هاوانا پرسه مي‌زنند.

دلار آمريكائي و دلار كوبائي
در جيب مردم كوبا امروزه سه نوع اسكناس يافت مي‌شود؛ پزوي كوبا، دلار آمريكا، و پزوي جديد با قدرت خريد دلار كه به آن نام “پزوي تبديل پذير” داده‌اند. اين نوعِ تازة پزو در داخل كوبا هيچ تفاوتي با دلار آمريكا ندارد. در تمام فروشگاهها، رستورانها و هتلها درست مثل دلار آمريكا قابل پرداخت است. اما خارج از كوبا به مفت هم نمي‌ارزد! انتشار اين اسكناس صرفاً براي اينست كه دلار امريكائي نتواند توسط خود كوبائيها از كشور خارج شود. اكنون سالهاست، بويژه پس از فروپاشي شوروي و اقمارش، اقتصاد كوبا بر پاية دلار آمريكا استوار است. پزوي كوبا كه ظاهراً پول رسمي و رايج كشور است گرچه قدرتش را در مقايسه با پولهاي كشورهاي ديگر جهان سوم در مقابل دلار خيلي از دست نداده اما در عمل و در واقعيت پول رايج به معناي درست كلمه نيست. (بيش از پنج سال است كه نرخ برابري پزوي كوبا و دلار آمريكا به نسبت هر دلار معادل 26 پزو، ثابت و بدون تغيير مانده است. از اين زاويه ثبات اقتصادي كوبا در مقايسه با روسيه غيرقابل باور است. چند سال قبل كه در مسكو فيلم مي‌ساختم قيمت هر دلار آمريكا حدود 4000 روبل روسي بود. بي‌ثباتي ريال ايران در مقابل دلار روشنتر از آن است كه نيار به بازگوئي داشته باشد.)
سياست اقتصادي دولت بر پاية جذب هر چه بيشتر دلار آمريكاست. تمام تناقضات روزمرة زندگي مردم از اين منظر قابل توضيح است. كوبا كشوري است كه جز نيشكر، تنباكو و قهوه، آنهم در سطحي محدود، منبع قابل ذكر ديگري براي كسب ارز خارجي ندارد (به صنعت توريسم اشاره نمي‌كنم چون موضوعي جداست). محاصره اقتصادي امريكا عليه كوبا كه بيش از چهل سال ادامه يافته است اثرات تخريبي تعيين كننده‌اي بر اقتصاد اين كشور كوچك درياي كارائيب داشته است. تنها اشاره به يك نمونه از آن كافي است تا ابعاد تاًثير مخرب آن روشن شود. شهروندان آمريكائي به استثناي اساتيد دانشگاهها و روزنامه‌نگاران، آنهم طي ضوابطي دست و پاگير، حق سفر به كوبا را ندارند. همين ممنوعيت به ظاهر ساده كوبا را از درآمدي چند صد ميليون دلاري در سال محروم كرده است. فاصلة ميان فلوريدا در آمريكا و هاوانا فقط 170 كيلومتر است. اگر اين ممنوعيت نمي‌بود اين فاصله كوتاه با پلي از كشتي‌هاي مسافربري به هم متصل شده بود!
حضور دلار آمريكا بعنوان پول عملاً رايج در كوبا جدا از جنبة ناخوشايند آن براي مردمي كه هنوز هم پس از چهل و اندي سال از پيروزي انقلاب شعارهاي تند و تيز ضد سرمايه‌داري آمريكا را هر روزه از تلويزيون كوبا مي‌‌شنوند جنبة مشكل آفرين بزرگتري هم دارد. هر روزه بر فروشگاههائي كه كالاهايشان فقط با دلار معامله مي‌شود افزوده مي‌شود و اين كالاها تنها به اجناس لوكس و كمتر ضروري زندگي روزمره محدود نمي‌شود. بسياري از مواد غذائي، پوشاك و تقريباً تمامي وسائل ضروري خانه تنها با دلار قابل خريدند. اما مردم چگونه به دلار دسترسي دارند؟ چگونه است كه فروشگاههاي لباس و وسايل خانه دائماً پر و خالي مي‌شود و جوانها براي خريد لباسهاي مد روز گاهي ساعتها پشت در فروشگاهها صف مي‌كشند؟

رفرم اقتصادي و سرمايه‌داري مجاز
توريسم همواره پر درآمدترين صنعت در كوبا بوده است، چه پيش و چه پس از انقلاب. اين جزيرة به ظاهر كوچك بيش از دو هزار كيلومتر طول دارد و اين بدين معني است كه كوبا داراي دستكم چهار هزار كيلومتر ساحل است؛ چهار هزار كيلومتر ساحل در منطقه‌اي كه آب و هوايش در چلة زمستان بين 22 و 28 درجه سانتيگراد در نوسان است؛ چيزي نزديك به آب و هواي بهشت آنگونه كه در كتابهاي مقدس ادعا شده است! از فحشاء و قاچاق، دو عارضة مرتبط با توريسم، در مي‌گذرم چرا كه با همة گستردگيشان اموري غيرقانوني‌اند و لذا مالياتي از اين رهگذر به دولت نمي‌رسد.
دستيابي به دلار براي آن دسته از مردمي كه مستقيم يا با واسطه با توريستها در ارتباطند امر روشني است. يك راننده تاكسي كه براي يك شركت تاكسيراني كار مي‌كند و اكثر مسافرينش خارجي هستند (مسافران كوبائي اين تاكسيها هم البته بايد تاكسشان را به دلار بپردازند)، نظافتچي يك هتل درجه يك در هاوانا كه تعدادشان هم بسيار است و بندرت مسافر غيرخارجي دارند، يا گارسن يك رستوران لوكس كه پاتق توريستهاست صدها برابر يك استاد دانشگاه در كوبا، يك بازيگر معروف تئاتر ملي هاوانا و يك پزشك متخصص در يك بيمارستان شانس دسترسي و جمع‌آوري دلار را دارد. گرچه تمام آنها ـ راننده تاكسي، نظافتچي و گارسن از يكسو، و استاد، بازيگر و دكتر از سوي ديگر ـ همه كارمند دولتند و حقوقشان را به پزوي كوبا از دولت دريافت مي‌كنند اما دستة اول امكانات وسيعي براي دسترسي به دلار از طريق دريافت اعانه دارند كه براي دستة دوم هرگز امكان‌پذير نيست. بسياري از هنرمندان و روشنفكران كوبا از همين زاويه به شدت احساس نارضايتي مي‌كنند. مسئول روابط عمومي تئاتر ملي هاوانا، وكيلي تحصيلكرده و هنرشناسي مجرب، برايم مي‌گفت كه حقوقش فقط 340 پزو در ماه است؛ چيزي معادل 14 دلار امريكا يا كمي كمتر. بي‌ترديد يك راننده تاكسي شركت تاكسيراني توريستي (در هاوانا تاكسيهاي معمولي بسيار قراضه براي مسافران كوبائي وجود دارد كه تاكسشان با پزو پرداخت مي‌شود و حق سوار كردن خارجيها را ندارند) در بدترين حالت بسيار بيشتر از چهارده دلار در ماه اعانه از مسافران خارجيش دريافت مي‌كند. همين دوست كوبائي مي‌گفت گرچه با اين درآمد مشكلي براي پرداخت اجاره خانه، آب و برق و تلفن و ديگر خدمات دولتي ندارد ولي هرگز قادر نيست يك شلوار جين براي پسر نوجوانش بخرد يا خانه‌اش را با يك كولر آبي عليه گرماي 35 درجة تابستان مجهز كند چون خريد آنها تنها با دلار ميسر است (جالب است بدانيد كه نرخ برايري دلار و پزو كه از آن ياد كردم به اين معنا نيست كه بتوان با پزو دلار خريد. اين نرخ تنها براي تعويض دلار به پزوست نه بعكس.)
از سرمايه‌گذاريهاي كوچكي كه در سالهاي اخير، بويژه پس از فروپاشي شوروي، در كوبا رونق گرفته است يكي گسترش اتاقهاي مناسب در خانه‌هاي شخصي براي اجاره به توريستهاست و ديگري باز كردن رستورانهاي كوچكي است كه توسط خود خانواده اداره مي‌شود و به آن “پالادار” مي‌گويند.
امروزه خياباني در شهرها و حتي روستاهاي سراسر كوبا پيدا نمي‌شود كه در آن اتاق (يا آپارتمان كوچك) براي اجاره يافت نشود. تمام اين اتاقها در شهرداريها ثبت شده و ضوابط تعيين شده را دارا مي‌باشند، مثل داشتن وسائل ضروري، دوش و توالت بشكل مستقل و جز اينها. صاحبخانه همچون مدير هتل مسئول ثبت نام مسافران در دفتري مخصوص است و روز ورود و خروج و مبلغ اجاره مشخصاً ذكر مي‌شود كه بر مبناي آن ميزان ماليات دولت تعيين مي‌گردد. بسياري از خانواده‌ها كه امكان اين سرمايه‌گذاري را داشته‌اند و كارشان كمي گرفته است ديگر به دنبال كار ديگري نيستند چون درآمدشان قابل مقايسه با مشاغل سابقشان ـ هرچه كه بوده باشد ـ نيست.
“پالادار”ها در مقايسه با مورد قبلي پديده تازه‌تري در كوبايند. نه تنها توريستها -كه كم كم دارند با اين رستورانهاي خانوادگي آشنا مي‌شوند- بلكه خود كوبائيها هم مشتريان آنهايند (پالادارها معمولاً دو نرخ متفاوت براي توريستهاي خارجي و مشتريان كوبائيشان دارند). پالادارها هم با اجازه رسمي و طبق ضوابط معين اجازه فعاليت دارند و مستقيماً به دولت ماليات بر درآمد مي‌پردازند. كارِ پالادارها سخت رو به رونق است. فضائي معمولاً بي‌آلايش و همواره نظيف، غذائي متنوعتر و خوش عطر و بوتر با قيمتي به مراتب ارزانتر از رقباي دولتيشان كه همان رستورانهاي رسمي باشند. هم اكنون پالادارهائي در هاوانا وجود دارد كه از نظر ظرفيت و ميزان مشتري دست كمي از رستورانهاي معمولي ندارند و دير نيست كه رستورانهاي دولتي را از سكه بياندازند. اين مسئله ممكن است دير و زود داشته باشد ولي سوخت و سوز ندارد چرا كه كاركنان پالادارها از جان و دل براي جلب مشتري و رونق كسبشان مايه مي‌گذارند درحاليكه گردانندگان رستورانهاي رقيب، كارگران و كارمندان عموماً ناراضي دولتي‌اند كه نه از سود سهمي مي‌برند و نه از زيان ككشان مي‌گزد. و اين در دراز مدت به معناي سپردن تام و تمام “رستوران‌داري” به بخش خصوصي است؛ حرفي كه دولتيان ضد سرمايه‌داري بوي نابودي “دست آوردهاي انقلاب” را از آن مي‌شنوند.

دست آوردهاي انقلاب
نمي‌دانم اين عبارت در شما هم همان احساسي را برمي‌انگيزد كه در من، يا نه. من از بس اين عبارت را از دهان مسئولان جمهوري اسلامي ايران شنيده‌ام معنائي جز نابرابري بيشتر، سانسور و ممنوعيتي كاملتر، زوال بيشتر اخلاقيات و انسانيت و نظائر آن در ذهنم رسوخ نمي‌كند. همين احساس را نيز كم و بيش در مورد دست‌آوردهاي سوسياليسم واقعاً موجود براي مردم شوروي سابق و اروپاي شرقي دارم. در كوبا اما اين عبارت برايم معنائي ديگر دارد. آنچه دوست و دشمن بدان اعتراف دارند و قابل كتمان نيست دست‌آوردهاي مثبت انقلاب كوباست كه به وضوح قابل پيگيري و آزمايش است. رهبران كوبا در هر زمينه‌اي نارسائي و انحراف داشته باشند (كه تعداد آنها بويژه در زمينة رعايت حقوق بشر كم نيست) حق دارند در سه مورد اساسي به خودشان ببالند:
1) مبارزه با بيسوادي و تحصيل رايگان
پيش از پرداختن به اين مهم مي‌خواهم بيادتان بياورم كه كوبا كشوري است با 11 ميليون جمعيت در سرزميني كه منابع غني همچون نفت و فلزات قيمتي و معادن بزرگ ديگر ندارد و تنها شرط درك شرائط اقتصادي آن مقايسه‌اش با ديگر كشورهاي آمريكاي لاتين همچون بوليوي، كلمبيا و نيكاراگوئه است. در سراسر آمريكاي لاتين (من به بسياري از اين كشورها سفر كرده‌ام و از نزديك با شرائط دردناك آنها آشنايم) كوبا تنها كشوري است كه بيسواد در آن وجود ندارد؛ تنها كشوري است كه تحصيلات ابتدائي، متوسطه، عالي و فوق عالي براي همگان بدون هيچ قيد و استثنائي رايگان است، نه تنها در حرف و قانون و مقررات بلكه در عمل. شهريه در هيچ سطحي در سيستم تحصيلي كوبا وجود ندارد و اين امر حتي در پيشرفته‌ترين سيستمهاي تاًمين اجتماعي موجود جهان كه در اروپاي شمالي (هلند و كشورهاي اسكانديناوي) و يا در كانادا و استراليا برقرار است بدين گستردگي ديده نمي‌شود. روشن است كه من دارم از توزيع امكانات عمومي حرف مي‌زنم نه از ميزان آن. به سخن ديگر مي‌دانم مثلاً دسترسي دانشجويان دانشگاههاي هلند به كامپيومتر به مراتب بيش از دانشجويان كوبائي است اما اين نكته، بي‌همتا بودن سيستم عادلانه توزيع امكانات تحصيلي در كوبا را منتفي نمي‌كند.
تلويزيون دولتي كوبا كه از زاويه تبليغاتي آدم را به ياد “سيماي لاريجاني!” در ايران امروز مي‌اندازد مرتب از طرح موفق مبارزه با بيسوادي كه بلافاصله پس از پيروزي انقلاب به اجرا گذاشته شد دم مي‌زند و بجا و بيجا فيلمهاي مستند آن دوره را نشان مي‌دهد، اما واقعيت اينست كه مبارزه با بيسوادي امري نيست كه در يك دوره به انجام برسد و براي هميشه پابرجا بماند. به اعتقاد من آنچه دولت كوبا بايد به آن ببالد تداوم موفق اين مبارزه است در طول بيش از چهل سال و در شرائط اقتصادي بسيار سخت.
آنها كه هاوانا را ديده‌اند مي‌دانند كه هاوانا شهري است با خانه‌هاي فوق زيباي دورة استعماري با رواقها و سرستونها و گچبريهاي چشمگير كه حالا هر كدامشان به مخروبه‌اي مي‌مانند كه سالهاست هيچكس دستي به سر و رويش نكشيده است. همين خيابانهاي كهنه با اسفالتي تكه پاره وقتي زنگ مدارس به صدا در مي‌آيد و دختران كوچك با بلوزهاي سفيد و دامنهاي كوتاه خردلي، و پسركها به پبراهن و شلواري به همان رنگ، نظيف و منظم، به خيابانها مي‌ريزند شهر انگار باغي مي‌شود سالخورده اما با غنچه‌هائي نوشكفته و تازه و چشمنواز.
همينجا لازم به يادآوري است كه مشكل بچه‌هاي خياباني در كشورهاي آمريكاي لاتين يكي از بزرگترين مشكلات اين جوامع است. سالها پيش وقتي براي ساختن فيلم مستندي در سانتا كروز، شهر نسبتاً بزرگي در بخش مركزي بوليوي، بودم آنقدر مسئلة بچه‌هاي خياباني ذهنم را گرفت كه طرحي با عنوان “بچه‌هاي بدون سقف” نوشتم تا در مورد دهها هزار كودك بوليويائي كه در خيابانها متولد مي‌شوند، در خيابانها رشد مي‌كنند، در خيابانها كار مي‌كنند، در خيابانها با بچه‌هاي خياباني ديگر همخوابه مي‌شوند، در خيابانها زاد و ولد مي‌كنند و در نهايت در خيابانها مي‌ميرند بي‌آنكه حتي يكروز يا شب را زير سقفي گذرانده باشند فيلم مستندي بسازم. اين فيلم را نساختم اما اين تصوير را كه در تمامي كشورهاي آمريكاي لاتين وجود دارد به ذهن سپردم و به جراًت مي‌گويم كه كوبا تنها كشور اين منطقه است كه با اين تصوير زشت و دردناك بيگانه است.

2) تاًمين حداقل معاش و مسكن
گرچه اكثر خانواده‌هاي كوبائي در خانه‌هائي به شدت فقيرانه با حداقل امكانات زيستي و معيشتي زندگي مي‌كنند اما مسئلة بي‌خانماني و گرسنگي در معناي واقعي كلمه در كوبا وجود ندارد. البته برخي از منتقدان دولت سطح نازل امكانات رفاهي خانواده‌هاي كوبائي را چيزي نزديك به بي‌خانماني عمومي ارزيابي مي‌كنند. برخي ديگر تا اين حد غيرمنصفانه به اين مسئله نگاه نمي‌كنند اما انتقادات جدي به نحوة حل مشكل مسكن در كوبا دارند. در همين جشنواره سينمائي اخير در هاوانا فيلم كوتاه (10 دقيقه‌اي) بسيار زيبائي ديدم از يك كارگردان كوبائي با عنوان “اوضاع وخيم” كه به مسئلة مسكن در هاوانا پرداخته بود. مرد دستفروشي در زيرزمين يك خانه ساكن است و يكروز متوجه مي‌شود كه آب باران از درزهاي ديوار وارد خانه شده است. به شهرداري مراتب را اطلاع مي‌دهد اما تشريفات اداري چنان طول مي‌كشد كه اتاق از آب پر مي‌شود. با آنكه اتاق به استخري تبديل شده ماموران همچنان در حال گزارش تهيه كردن هستند و به نظر نمي‌رسد نگران چيزي باشند. در پايان فيلم مرد دستفروش را مي‌بينيم كه پس از پايان كار روزانه‌اش كلاه غواصي به سر مي‌گذارد و لولة هواكش آنرا روي دهانش ميزان مي‌كند تا براي استراحت به اتاقش وارد شود!
مسئله مسكن هرچه باشد مسئله قطع مداوم آب و برق خانه‌ها از مشكلات روزمرة مردم است. گاهي در يكروز چند بار برق يا آب قطع و وصل مي‌شود و اعصاب مردم را خرد مي‌كند. يكي از همكارانم در مدرسه سينمائي، شبي كه در خانه‌اش مهمانم كرده بود، وقتي وسط درست كردن غذا برق خانه‌اش قطع شد از كوره در رفت و گفت دولتي كه چهل سال است ادعاي پيشرفت و ترقي مي‌كند و آمريكا و اروپا را قبول ندارد از تدارك كار سادة برق‌رساني به مردم خودش عاجز است!

3) ريشه‌كني بيماريهاي عمومي و بهداشت همگاني
طبق آمار رسمي سازمان بهداشت جهاني كوبا از نظر تعداد پزشك و ريشه كني بيماريهاي عمومي در سطح كشورهاي پيشرفته جهان قرار دارد. ريشه كني بيماريهاي عمومي، همچون مبارزه با بيسوادي، كاري نيست كه وقتي يكبار انجام شد براي هميشه ماندگار بماند بلكه مي‌بايد مداوم و پيگير ادامه داشته باشد. اين نشان مي‌دهد كه دولت به وظيفه‌اش در اين زمينه آگاه است.
تمام مردم كوبا بدون استثناء زير پوشش بيمه درماني رايگان قرار دارند و هيچكس براي علاج هيچ بيماري، هرچقدر سنگين، مجبور به پرداخت هزينه نيست. گرچه بدرستي نمي‌دانم ولي حدس مي‌زنم كه امكانات پزشكي و داروئي بويژه در بيمارستانها در سطحي نازل و ناكافي باشد ولي هرچه هست به يكسان در اختيار همگان قرار مي‌گيرد.
به گمان من حل نسبي همين سه مسئلة بنيادين باعث شده كه عليرغم فقر عمومي از جرائم سازمان‌يافته در كوبا خبر قابل ذكري نباشد (دوباره يادآوري مي‌كنم كه دارم از يك كشور در آمريكاي لاتين حرف مي‌زنم و مقايسة امنيت اجتماعي مردم در مقابل جرائم سازمان‌يافته مثل آدم‌ربائي و آدمكشي در كوبا، با همين مشكلات در كشوري مثل كلمبيا و بوليوي را مقايسه‌اي بسيار منطقي و روشنگر مي‌دانم). توريستهاي بسياري در كوبا به راحتي با اجاره كردن يك ماشين از اين سوي كشور به آن سو به تنهائي سفر مي‌كنند بي‌آنكه ريسك بزرگي كرده باشند؛ كاري كه براي يك توريست در كلمبيا معنائي جز مرگ ندارد.
جدا از اين سه مورد مشخص كه كمي به تفصيل بدانها پرداختم نكته قابل ذكر ديگري را كه از نقاط قوت رژيم كاسترو مي‌شناسم بازگو مي‌كنم و از اين مقوله درمي‌گذرم. مي‌دانيد كه ماههاي سپتامبر و اكتبر و نوامبر ماههاي بلاخيز براي كشورهاي حوزة خليج مكزيك و درياي كارائيب است. سالي نيست كه در اين فصل دريا برنياشوبد و امواج مهارنشدني‌اش را به سواحل فلوريدا در آمريكا و مكزيك و ال‌سالوادور و كوستا ريكا و … نكوبد و خساراتي سنگين (مالي و جاني) به بار نياورد. كوبا به خاطر قرار داشتن در مركز اين حوزه حتي بيش از ديگران در معرض اين هجوم فصلي است. طوفان دريائي و سيلابها اما مثل زلزله غافلگير كننده و ناگهاني نيستند. كشورهاي اين منطقه حتي اگر كمترين امكانات جوشناشانة پيشرفته نداشته باشند تنها كافي است به اخبار هوا در شبكة اسپانيائي زبان “سي ان ان” كه 24 ساعته براي مردم آمريكاي لاتين برنامه پخش مي‌كند نگاه كنند تا روزها پيش از وقوع حادثه براي مقابله با فاجعه آماده شوند. و اين كاري است كه دولت كوبا بشكل برنامه‌ريزي شده و دقيقي اجرا مي‌كند. سپتامبر اخير خود من در كوبا شاهد يكي از سنگينترين طوفانهاي دريائي بودم؛ طوفان معروف به ايزيدوز، كه صدها كشته و مجروح و بي‌خانمان در كشورهاي حوزة درياي كارائيب به جا گذاشت، اما در كوبا جز صدمات سنگين به مزارع و منازل مسكوني خسارات جاني به همراه نداشت. تخليه به موقع مردم با ابتدائي‌ترين وسايل، و تدارك سرپناه موقت براي آنها در مدارس و كليساها و ديگر اماكن عمومي كاري است كه در كوبا با سرعت و دقت و همواره به موقع و به شكل قاطعي نتيجه‌بخش انجام مي شود. همينجا گفتني است كه طبق يك سنت جا افتاده شخص فيدل كاسترو همواره در محل حادثه حاضر است و بر عمليات نظارت عاليه دارد!

تلويزيون در كوبا
اگر قرار باشد آدم از طريق برنامه‌هاي خبري و سياسي- اجتماعي تلويزيون كوبا در مورد رژيم كاسترو قضاوت كند بي‌ترديد به اين نتيجه مي‌رسد كه رژيمي است يكسونگر و تبليغاتچي كه از وارونه جلوه دادن واقعيات ابائي ندارد و كمترين شعوري براي مردم قائل نيست. برنامه‌هاي سياسي سر تا پا شعار است و تملق و تبليغ مواضع رسمي حزب كمونيست كوبا. ميز گردهاي سياسي‌اش كه بهتر است آن را ميز نيمدايره ناميد به همة مسائل جهاني از يكسو نگاه مي‌كند و جدا از اينكه چند نفر در بحث شركت كنند جز يك صدا چيز ديگري از آن به گوش نمي‌رسد. خوشبختانه اين فضاي تك صدائي تنها در چهارچوب تلويزيون محصور است. در جامعه كوبا به راحتي مي‌توان اصوات مختلف حتي متضاد را در كنار هم مشاهده كرد. مطبوعات فرهنگي و هنري نمونة مشخصي هستند. تئاتر و سينماي كوبا نيز هم. جامعه كوبا از اين نظر هيچ شباهتي به جامعة شوروي سابق و اقمار اروپائيش ندارد. من بارها در آن دوره به شوروي و آلمان شرقي و بلغارستان و مجارستان سفر كرده‌ام و فضاي مرده، ترسخورده، بيمارگونه و بويژه پليسي آنرا هرگز فراموش نمي‌كنم. ترس از پليس مخفي و خبرچين كه مي‌توانست در هيأت دوستت، همكار اداري‌ات، همدل و همزبانت يا حتي همسر و همبسترت ظاهر شود در تمام طول عمر تركت نمي‌كرد و اثرش را به راحتي مي‌شد در نگاه تو خالي و شيشه‌ات ديد و حس كرد. در كوبا اما از اين ماليخوليا خبري نيست. روح سرشار زندگي را مي‌توان در عمق نگاه اميدوار و خندان مردمي كه عليرغم مشكلات معيشتي روزمره، شاداب‌اند ديد. تلويزيون كوبا از اين نظر نه تنها بازتاب واقعي حقايق جاري كشور و جهان كه حتي بازگوي روحية حقيقي مردم خود هم نيست. همانطور كه قبلاً گفتم چيزي است مثل “سيماي لاريجاني” در ايران خودمان!
و اما رابطة كاسترو با اين تلويزيون رابطه با نمكي است! هر كجا كه مي‌رود و هر چه كه مي‌گويد بي‌حك و اصلاح، تمام و كمال، از تلويزيون پخش مي‌شود. كلاً كاسترو به پرچانگي شهرت دارد. آن سالها كه حرف بسياري براي گفتن داشت سخنرانيهايش در ميدان انقلاب هاوانا هشت ده ساعت بدرازا مي‌كشيد. حالا هم كه حرف تازه‌اي ندارد ميكروفن را كه ببيند هوائي مي‌شود. با صدائي كه از فرط كهولت، و يا شايد مشكل تارهاي صوتي، سخت خفه و نامفهوم شده است در هر موردي اظهار نظر مي‌كند و تا نفس دارد توضيح مي‌دهد. تلويزيون هم جز در موارد رسمي كه با نامبردن از مقامش او را “فرمانده كل، رفيق فيدل كاسترو” خطاب مي‌كند در بقيه موارد (و تقريبأ همواره) به سادگي “فيدل” صدايش مي‌كند: فيدل امروز چنين گفت؛ فيدل امروز چنان كرد!
در كوباي امروز سه كانال تلويزيوني (هر سه دولتي البته) وجود دارد كه هر كدام تنها چند ساعت در روز برنامه دارند. مجموعه برنامه‌هاي هر سه كانال بر روي هم براي يك كانال 24 ساعته كافي نيست چرا كه در بسياري موارد هر سه كانال يك برنامه مشابه را پخش مي‌كنند، مثل برنامه اخبار و تفسيرهاي خبري يا مراسم و گردهمآئيهاي رسمي كه تعدادشان هم در كوبا كم نيست. سومين كانال كه كانالي تازه تأسيس است بيشترين اقبال را در ميان جوانها دارد و كانال آموزشي ناميده مي شود. بخش قابل ملاحظه برنامه‌هاي اين كانال فيلمهاي علمي و فرهنگي است كه از كانالهاي بين‌المللي همچون Discovery Channal ضبط و دوبله مي‌شود. از ديگر برنامه‌هاي مورد توجه تلويزيون آموزشي كوبا، كلاس روزمرة آموزش زبان انگليسي است كه شايد پربيننده‌ترين برنامه تلويزيوني در ميان جوانان باشد.
تلويزيون كوبا تلويزيوني فقير است. در هيچ كشوري حتي در كشورهاي منطقه خبرنگار يا دفتر و دستك خبري ندارد. تصاوير مربوط به اخبار جهاني را از ضبط اخبار از دو كانال بزرگ اسپانيائي زبان تاًمين مي‌كند: CNN (كانال مخصوص كشورهاي آمريكاي لاتين) و TVE (كانال بين‌المللي اسپانيا). البته فقط تصوير را از اين دو كانال مي‌گيرد و هر طور كه مي‌خواهد آنرا تفسير مي‌كند! همينجا يادآوري كنم كه مردم عادي به اين دو كانال بزرگ جهاني دسترسي ندارند چرا كه استفاده از ديش براي دريافت آنها ممنوع است. همانگونه كه دسترسي به اينترنت ممنوع است. اخيراً چيزي به نام “اينترا نت” (به تفاوت جزئي اين دو لغت توجه كنيد!) در پستخانه‌هاي كوبا گشايش يافته است كه دسترسي به سايتهاي كوبائي را براي علاقمندان ممكن مي‌كند. اين البته چيزي نيست كه هيچ كوبائي حاضر باشد برايش وقت و پول صرف كند. آنچه طبقه متوسط را به اين پديده راغب كرده اين است كه داشتن پست الكترونيكي (اي-ميل) از طريق “اينترانت” مثل اينترنت عملي است و اين پنجره‌اي است گشوده براي تماس نوشتاري با دنياي گسترده و دور از دسترس آنسوي جزيرة كوبا.

دو همسايه، امريكا و كوبا
تاريخ پر فراز و نشيب رابطة اين دو كشور پيش از پيروزي انقلاب كوبا و تاريخ پر تنش آن در سالهاي پس از آن نه در حوصلة اين مقاله است و نه در توان من. اما اشاره به موارد اصطكاك در سالهاي اخير (پس از فروپاشي اردوگاه شوروي و تبديل آمريكا به تنها ابر قدرت جهان) براي درك وضعيت موجود كوبا خالي از فايده نيست. جدا از مسئلة تحريم اقتصادي آمريكا عليه كوبا كه با قدرت دنبال مي‌شود و سنگينترين ضربه‌ها را به اقتصاد كوبا زده است و مي‌زند دومين مشكل كوبا با دولت ايالات متحده حمايت فعال آمريكا از مخالفين حكومت كاستروست كه عموماً در ميامي در ايالت فلوريدا سكونت دارند و از همانجا براي سرنگوني كاسترو به اشكال مختلف فعاليت مي‌كنند. دولت كوبا نسبت به كوبائيهاي ساكن ميامي حساسيتي بيمارگونه دارد و همة آنها را بدون استثناء “مافياي ميامي” مي‌خواند و كمترين تفاوتي ميان آن دسته كه به تحريك آمريكا يا به انگيزه‌هاي سياسي عليه دولت كوبا فعالند با كساني كه به انگيزه‌هاي اقتصادي يا محدويتهاي سياسي كوبا را ترك كرده‌اند قائل نيست. از ميان چندين مورد درگيري بين دو دولت كوبا و آمريكا در همين رابطة معين، به دو ماجراي نسبتاً پر و سر و صداي اخير مي‌پردازم تا نمونه‌اي به دست داده باشم:
1) ماجراي اليان گونزالس
اليان گونزالس پسرك شش ساله‌اي است كه امروزه به اندازه چه گوارا در كوبا شهرت دارد! سال گذشته مادر اليان همراه با عده‌اي ديگر از كوبائيها با قايقي كوبا را براي پناهنده شدن به آمريكا ترك كرد. قايق حامل پناهندگان مثل هزارها موارد مشابه ديگر در دريا غرق شد و سرنشينان آن جز اليان كشته شدند؛ از جمله مادر او.
فك و فاميل مادري اليان كه در ميامي پناهنده‌اند سرپرستي اليان را بعهده مي‌گيرند و از فاجعة غرق قايق فراريان كوبائي سر و صداي تبليغاتي تازه‌اي عليه دولت كاسترو براه مي‌اندازند. پدر اليان كه با همسر ديگرش ساكن كوباست رسماُ از دولت آمريكا مي خواهد كه پسرش اليان را به كوبا برگرداند تا با او زندگي كند اما خانوادة مادري اليان در ميامي در مقابل اين خواست مقاومت مي‌كنند و اين كشمكش حقوقي را به يك جنجال بزرگ سياسي بدل مي‌كنند.
در كوبا فيدل كاسترو كه معمولاً سرش براي اينگونه درگيريها درد مي‌كند خود وارد مجادله شده و ماجراي اليان را با سخنرانيهاي پر شور در ميدان انقلاب هاوانا به عرصة مبارزة دولت انقلابي كوبا عليه امپرياليسم آمريكا مي‌كشاند. روند حقوقي براي تصميم گيري دادگاهي در فلوريدا طبق معمول در امريكا مدتي طولاني به درازا مي‌كشد و جريانات سياسي مخالف كاسترو در ميامي به كمك خانوادة مادري اليان با تمام قوا كارزاري تبليغي - سياسي را عليه دولت كوبا دنبال مي‌كنند. در كوبا نيز تظاهرات ميليوني در شهرهاي بزرگ عليه باز پس دادن اليان سازمان داده مي‌شود كه در آنها دو پدر بزرگ و دو مادر بزرگ اليان همراه پدر او شركت مي‌كنند. بالاخره دادگاه بدوي در آمريكا بر اين رأي مي‌دهد كه اليان به پدرش تحويل داده شود. اما با تقاضاي تجديد نظر وكيل خانوادة مادري اليان انجام اين كار به ناچار تا تشكيل دادگاه دوم و صدور رأي نهائي به تعويق مي‌افتد.
اين بار در جنگ وكلاي مدافعِ دو طرف دعوا، وكيل پدر اليان موفق شد دادگاه را متقاعد كند كه اليان تا تشكيل دادگاه دوم پيش پدرش بماند. خانوادة مادري اليان كه از اين تصميم به خشم آمده بودند اعلام مي‌كنند كه حتي به قيمت جانشان حاضر به پس دادن اليان نيستند. هرچه ديگِ بازي تبليغاتي گرمتر مي‌شود به همان ميزان سخنان شخص فيدل هم پر حرارت‌ترو انقلابي‌تر مي‌شود.
دولت آمريكا با اعطاي ويزا به پدر اليان به او اجازه ورود به آمريكا را مي‌دهد و پليس فلوريدا در يك شبيخون بي‌سابقه اليان را از خانواده مادريش به زور مي‌ربايد تا به پدرش در يك خانة مسكوني امنيتي دور از دسترس ديگران تا پايان دادگاه نهائي بپيوندد. پخش خبر شبيخون موفقيت‌آميز پليس آمريكا از شبكه سي ان ان كه مخالفان كاسترو را در ميامي سنگ روي يخ كرد در ذهن تبليغاتچيهاي تلويزيون كوبا اين فكر را جا انداخت كه مبارزة يكپارچة ملت به رهبري فيدل امپرياليسم امريكا را بزانو درآورد! مراسم رسمي استقبال از اليان، وقتي پس از موفقيت در دادگاه نهائي همراه پدرش بالاخره به كوبا وارد شد، در باور نمي‌گنجد. هزاران دانش‌آموز دبستاني (همسن و سالان اليان) همراه با هزاران هزار اعضاي انجمنهاي پيشآهنگي جوانان و ديگر تشكلهاي رسمي و حكومتي به نمايندگي از سوي ملت كوبا مسير فرودگاه تا كاخ كنوانسيون (محل استقرار دولت كوبا) را پوشاندند. شخص فيدل كاسترو از اليان در كاخ كنوانسيون استقبال و “سازمان پيشاهنگان خوزه مارتي” جايزة مهمش را به دو مادر بزرگ اليان اهدا كرد.

2) قهرمانان ملي يا خبرچينان امنيتي؟
تنش تازه‌اي كه هم اكنون ميان دو دولت (و نه دو ملت، البته) جريان دارد مربوط مي‌شود به زنداني شدن پنج مرد كوبائي به حكم دادگاهي در فلوريداي امريكا. اين پنج تن به اتهام جاسوسي و خبرچيني براي دولت كاسترو در ميان پناهندگان سياسي كوبائيِ مقيم ميامي محكوم به حبس شده‌اند. گرچه رژيم كوبا براي مدتها وابستگي آنها را به پليس مخفي خود حاشا مي‌كرد اما حالا پس از محكوميت قطعي آنها در دادگاه، روزي نيست كه بعنوان قهرمانان ملي كه در زندان امپرياليسم اسيرند از آنها نام نبرد و اين شك را تقويت نكند.
رابطة آنها با پليس مخفي سياسي كوبا هرچه باشد اين يك واقعيت است كه اخبار تلويزيون كوبا تقريباً همواره با شعارهائي در دفاع از اين قهرمانان ملي آغاز مي‌شود. عكس اين پنج تن را مي‌توان در پوسترهاي زيادي در شهر و حتي بر روي تي-شرتهاي مردم ديد.
اين تنشها اما باعث نشده است كه رابطة اين دو كشور به نسبت سابق بهبود نيابد. جورج بوش عليرغم خط مشي تندروانه‌اش در مورد كوبا با تاًئيد اجازة فروش مواد غذائي به كوبا در تابستان گذشته به جنبش ضد كاسترو در كوبا كه به اعتباري نقش تعيين كننده در انتخاب او بعنوان رئيس جمهور داشت، پشت پا زد. در سپتامبر 2002، چهل و چند مدير شركتهاي توليد مواد غذائي براي اولين بار در طول چهل و سه سالي كه از انقلاب كوبا مي‌گذرد با اجازه رسمي دولت آمريكا به كوبا سفر كردند تا با دولت كوبا قرارداد همكاري تجاري ببندند. از اين گروه سرمايه‌داران آمريكائي استقبالي بي‌نظير از طرف حزب كمونيست كوبا انجام گرفت. شخص كاسترو در مهماني چشمگيري كه براي آنها تدارك ديده شد شركت كرد و مهمانان از پذيرائي و گرمي دولت و ملت كوبا در مصاحبه‌هاي كوتاهشان با تلويزيون كوبا ابراز خرسندي كردند. مردم كوبا، تا آنجا كه من توانستم بفهمم، سخت از اين حركت خوشحالند و اين را مقدمة رابطة مناسبتر با همسايه قدرتمندشان مي‌دانند؛ رابطه‌اي كه به باور آنها مي‌تواند از هر نظر زندگي بهتري برايشان به همراه داشته باشد.
اين حركت امريكا البته بي‌مقدمه نبوده است. مدتي پيش از آن جيمي كارتر، رئيس جمهور سابق امريكا، به كوبا سفر كرد و باب رابطه‌اي غيررسمي اما در سطحي بالا را باز كرد. هرچند او در حضور كاسترو از وضع بد حقوق بشر در كوبا انتقاد كرد ولي همزمان سياست دولت امريكا را نيز در ادامه لجوجانة محاصره اقتصادي كوبا نادرست خواند.

پراگماتيسم كوبائي
تغييراتي كه در شيوه حكومت‌راني حزب كمونيست كوبا در بيش از يك دهه رخ‌داده است، چه در عرصه داخلي و چه در روابط خارجي، بر كسي پوشيده نيست. هرچند اين تغييرات به آرامي تا كنون پيشرفته است اما آغاز آن را بايد با آغاز وزش باد پروستاريكاي گورباچف در شوروي سابق يكي دانست. ديدار شخص گورباچف از كوبا در بحبوحة تغييرات در شوروي و قطع كمك مداوم و موثر اقتصادي به حزب برادر، رژيم كاسترو را در موقعيتي سخت اضطراري قرار داد. از آن زمان تا كنون به نظر مي‌رسد فيدل راه سوار ماندن بر موج را آموخته است چرا كه تمام تغييرات در شيوة كار حكومت‌رانيش را از بالا و بدون ايجاد تنش در جامعه اجرا كرده است.
نمونه‌اي از برخوردهاي او و حزب كمونيست كوبا را با شرائط جديد مي‌توان در استقبال گرم كاسترو از پاپ اعظم در كوبا و سخنانش در دفاع از انقلاب اسلامي ايران – ضد كمونيست‌ترين رژيم موجود درجهان، هم در تئوري و هم در پراتيك! - در ديدار با مقامات ايراني در تهران، ديد. كاسترو مدتهاست نگران ايجاد تناقض ميان تئوريهاي سياسي و رفتار فعلي خود و حزبش نيست.
هنرمندان و روشنفكران كوبا البته اين تغييرات را بسيار مثبت ارزيابي مي‌كنند. تيغ سانسور به تدريج كندتر و كندتر شده است و هنرمندان از هر نظر، سياسي و هنري، امكان بيشتري براي خلق آثارشان دارند. سپتامبر 2002 در مراسم بزرگي شركت كردم كه براي بزرگداشت يك خانم شاعر كوبائي كه جايزة ملي ادبيات كوبا را برده بود برپا شده بود. در اين مراسم سخنرانان بي‌پروا عليه سانسور حرف مي‌زدند و از دولت مي‌خواستند ته‌ماندة اين پديدة سخيف را جمع كند. هنرمندي در دِكلمة احساساتيش تا آنجا پيش رفت كه سخناني بدين مضمون گفت:
من مي‌مانم چرا كه هنرمندم، تو اما نمي‌ماني.
ليست سياهت هم نمي‌ماند!
روي سخنش با هر كه بود كف زدن تماشاگران، سالن را براي مدتي لرزاند.
روز ديگري در همان سالن (تئاتر ملي كوبا) نمايشنامه‌اي ديدم كه پس از ساليان سال براي اولين بار اجازة اجرا گرفته بود. در بروشور اين نمايشنامه از وزير تازة فرهنگ به همين مناسبت سپاسگزاري و به سلف‌هاي او به خاطر اعمال سانسور اعتراض شده بود. در همين جشنوارة اخير سينماي نوين آمريكاي لاتين، در ميان ويدئوهاي فيلمهاي مشهور سينماي كوبا كه براي فروش به ميهمانان جشنواره به شكلي نفيس تكثير و عرضه شده بود، فيلم سينمائي “توت فرنگي و شكلات” هم به چشم مي‌خورد كه تا همين چند سال پيش نمايش آن در كوبا اگرچه نه رسماً ممنوع، اما با مشكل مواجه بود. “توت فرنگي و شكلات” فيلمي به غايت زيباست در مورد معضل همجنس‌گرائي در جامعة ايدئولوژيك كوبا. يك دانشجوي همجنس‌گراي رشتة هنري عاشق دانشجوي ديگري مي‌شود كه اتفاقاً كمونيستي دو آتشه و عضو انجمن جوانان كمونيست در دانشكده است. رابطة آنها با كوهي از سوء‌تفاهمات و پيشداوريها و تبعيضات آغاز مي‌شود و به يك دوستي عميق و شريف انساني مي‌انجامد. فيلمسازان (فيلم را دو كارگردان كوبائي مشتركاً ساخته‌اند) مشكل همجنس‌گرائي را دستماية حملة بي‌تمجمج به سيستمي كرده‌اند كه سعي مي‌كند دانشجويان را به مهره‌هائي بي‌شعور براي حفظ و تداوم شعارهاي حزبيش تبديل كند. فيلم توت فرنگي و شكلات از هر زاويه كه نگاه شود كاري است در حد يك شاهكار. نمي‌شود از اين فيلم حرف زد و نامي از خورخه پروگوريا (در نقش جوان همجنس‌گرا) نبرد كه بازيش در اوج است. اين را هم بگويم كه اين فيلم كانديداي اسكار سال 1994 براي بهترين فيلم غير انگليسي زبان بود، هر چند كه جايزه را به آن ندادند.

جشنوارة سينماي نوين امريكاي لاتين
از فيلم حرف زدم بگذاريد همينجا در مورد جشنوارة امريكاي لاتين هم چند كلامي بگويم. اين جشنواره همواره در ماه دسامبر در هاوانا برگزار مي‌شود. پيش از تلاشيِ اردوگاه سوسياليسم اين جشنواره هر دو سال يكبار، در سالهاي زوج، برگزار مي‌شد تا در رقابت با جشنواره جهاني فيلم مسكو كه هر دو سال يكبار اما در سالهاي فرد برگزار مي‌شد قرار نگيرد. اما حالا چند سالي است كه جشنواره كوبا هر ساله برگزار مي‌شود و تنها مركز بزرگ ارائة آثار توليد شده در قارة عظيم امريكاي لاتين است. اين جشنواره بيست و چهارمين سال برگزاريش را در فاصلة 3 تا 13 دسامبر 2002 با نمايش بيش از چهارصد فيلم كوتاه و بلند، داستاني و مستند و انيميشن، با موفقيتي چشمگير به پايان برد و جايزه معروف و با پرستيژش (جايزة مرجان سياه) را در رشته‌هاي مختلف هنري به برندگانشان تقديم كرد.
از ميان دهها فيلم كوتاه و بلندي كه در طول اين جشنواره ديدم و بسياري كار با ارزش در ميانشان بود نمي‌توانم بدون بيان كلامي در مورد يك فيلم داستاني و يك فيلم مستند از آنها بگذرم؛ فيلم داستاني “بوليوار من هستم” و فيلم مستند “قطار سفيد”.
“بوليوار من هستم” يك فيلم سينمائي بلند است محصول كشور كلمبيا به كارگرداني خورخه علي تريانا با سرمايه مشترك كلمبيا و فرانسه. قصة فيلم ماجراي يك هنرپيشة محبوب است كه در يك سريال آبكي تلويزيون نقش سيمون بوليوار، سمبول آزادي آمريكاي لاتين، را بازي مي‌كند. او در روز فيلمبرداري از صحنة اعدام بوليوار، از اينكه در اين سريال زندگي اين مرد بزرگ تحريف شده به خشم مي‌آيد و در حالتي ميان شوخي و جنون از ادامه فيلمبرداري سر باز مي‌زند و در قالب نقشش فرو مي‌رود. فيلم وقتي اوج مي‌گيرد كه گرچه بازيگر را به زور در بيمارستان رواني بستري كرده‌اند ولي محبوبيت او در ميان مردم صد چندان شده و از اين رو رئيس جمهور بوليوي كه قرار است مهماندار رؤساي جمهور ساير كشورهاي آمريكاي لاتين باشد تصميم مي‌گيرد از او بعنوان چهره‌اي محبوب دعوت كند تا با لباس بوليوار به تن به مراسم بيايد و از مهمانان عاليرتبه‌اش پذيرائي كند. هنرپيشه در روز مراسم در يك سخنراني تند و طعنه‌آميز رؤساي جمهور فاسد امريكاي لاتين را، در حضور خود آنها، زير ضربه مي‌گيرد. وقتي گارد رئيس جمهوري سعي مي‌كند او را از مراسم بيرون ببرد تا جلو آبروريزي بيشتر را بگيرد هنرپيشه به سيم آخر مي‌زند و رئيس جمهور بوليوي را با تهديد اسلحه به گروگان مي‌گيرد. فيلم از اينجا وارد ماجرائي به غايت نفس‌گير مي‌شود. هنرپيشه كه خود را بوليوار مي‌داند سفرش را همراه با گروگان والامقامش با يك كشتي بادي در رودخانه آغاز مي‌كند و مردم گروه گروه به او مي‌پيوندند تا رؤياي بوليوار را براي يك آمريكاي لاتين متحد و آزاد تحقق بخشند. فيلم با زباني به ظاهر طنزآلود و جنون‌زده، به ماليخوليائي‌ترين شيوة ممكنه ،رهبران دزد، درگير با توليد و فروش مواد مخدر، و فاشيست آمريكاي لاتين را افشاء مي‌كند… اين فيلم را فقط بايد ديد و همراه با آن خنديد و اشك ريخت.
“قطار سفيد” اما فيلمي متفاوت است. نه با طنز سروكار دارد و نه با شوخي. اما مثل همان فيلم قبلي سندي رسواكننده است از وضع دردناك ميليونها بيكار در آرژانتين. اين فيلم مستند 50 دقيقه‌اي در مورد قطار سفيد رنگي است كه هر شب از يك كارخانة مقوا و كارتون سازي خارج از شهر، وارد بوئنوس آيرس (پايتخت آرژانتين) مي‌شود و پيش از طلوع آفتاب مثل سايه شهر را ترك مي‌كند. مسافران اين قطار گرسنگان بيخانماني هستند كه گاه تك تك و گاه با تمامي افراد خانواده (زن و مرد و بچه) در حاليكه ارابه‌هاي باربري خودساخته‌اي به همراه دارند سوار قطار مي‌شوند و چند ساعت وقت دارند تا در خيابانها و كوچه‌هاي بوئنوس آيرس كيسه‌هاي آشغال را وارسي كنند و هر چه كاغذ و روزنامه و مقوا در آنهاست را در ارابه‌هايشان جمع كنند و همان شبانه خودشان را به قطار سفيد برسانند و كاغذها را به كارخانه تحويل دهند و چندرغازي بگيرند تا از گرسنگي نميرند. فيلم سرشار از تصاوير تكاندهندة واقعي است كه در دل شب از اين دسته از محرومين جامعة آرژانتين گرفته شده است.
جشنواره براي من علاوه بر فيلمهائي بياد ماندني، همچون اين دو، خاطرة زيباي ديگري هم به همراه دارد. در شب افتتاح جشنواره كه در سالن بزرگ و مجلل “تئاتر كارل ماركس” برگزار مي‌شد من هم در بخش مخصوص ميهمانان جشنواره به انتظار آغاز برنامه نشسته بودم. طبق معمول با ورود هر كارگردان يا هنرپيشه معروف تمام حاضرين سرك مي‌كشيدند تا آنها را ببينند. براي من هيچكدام آشنا نبودند چرا كه چهره‌هاي سينمائي كشورهاي آمريكاي لاتين به دنياي تبليغاتي غرب راهي ندارند تا آدمي مثل من، ساكن اروپا، آنها را بشناسد. در يكي از اين موارد، جنب و جوش مردم بيش از آن بود كه بتوانم بي‌اعتنا سر جايم بنشينم چون همه به پشت سر من چشم دوخته بودند و مرتب كف مي‌زدند. از جايم برخاستم و پشت سرم كسي را ديدم كه تنها آدم نامدار جهان است كه آرزو داشتم روزي از نزديك ببينمش. خودش بود: گابريل گارسيا ماركز.

ماركز و مدرسه سينمائي كوبا
شانزده هفده سال پيش، در 15 دسامبر 1986، در ميان يك نارنجستان بزرگ چند ده هكتاري نزديك به قصبه‌اي با نام "سان آنتونيو دلوس بانيوس" كه شصت هفتاد كيلومتر از هاوانا فاصله دارد، بزرگترين مدرسه بين‌المللي سينما و تلويزيون در سراسر آمريكاي لاتين و يكي از باپرستيژترين مدارس سينمائي جهان، با حضور گابريل گارسيا ماركز بعنوان بنيانگزار اين مدرسه افتتاح شد. ماركز كه با دريافت جايزه ادبيات نوبل در سال 1982 و استقبال بي‌نظير از رمانهايش در سراسر جهان امكان مالي فراواني كسب كرده بود در كنار كمك مالي بي‌دريغ به "بنياد سينماي نوين آمريكاي لاتين" كه سالهاست رياست هيأت مديره‌اش را به عهده دارد بخشي از امكانات مالي‌اش را براي بنيانگزاري اين مدرسه سينمائي در كوبا اختصاص داد.
اين مدرسه سينمائي كه دورة معمولي تحصيلي‌اش دو ساله است در تمام رشته‌هاي هنري و فني فيلمسازي فعال است. بيست در صد از دانشجويان مدرسه را كوباييها و باقي را دانشجويان كشورهاي جهان سوم بويژه كشورهاي آمريكاي لاتين تشكيل مي‌دهند. دانشجويان در تمام مدت تحصيل در خوابگاههاي دانشجوئي در ميان اين نارنجستان مي‌مانند و مشتركأ غذا مي‌خورند. مخارج اقامت و تحصيل براي دانشجويان كوبائي كه موفق به گذراندن امتحان ورودي مي‌شوند تمامأ مجاني است اما براي دانشجويان ديگر رقمي معادل ساير مدارس سينمائي در كشورهاي ديگر جهان است كه معمولأ رقم بالايي است. نامدارترين سينماگران، تكنيسينها، فيلمنامه نويسان، و بازيگران جهان كه انگيزه‌هاي بشردوستانه و مترقي در كارهايشان دارند دستكم يكبار در اين مدرسه سينمائي تدريس كرده‌اند: آلكس كاكس؛ كوستا گاوراس؛ آلن رب گريه؛ فرناندو سولانا؛ گابريل سالواتوره؛ پيتر گرين اوي؛ رابرت ردفورد؛ فرانسيس فورد كاپولا؛ اتوره اسكولا؛ جورج لوكاس؛ و …
فارغ‌التحصيلان اين مدرسه تا كنون جوايز بسياري از جشنواره‌هاي جهاني را در سراسر دنيا برده‌اند كه نامبردشان را در اين مختصر ضروري نمي‌دانم اما جالب است يادآوري كنم كه ده سال پيش خود اين مدرسه سينمائي بعنوان يك نهاد هنري جايزة معروف ربرتو روسليني را در چهل و ششمين جشنواره جهاني فيلم كان (فرانسه – 1993) برده است. در تمام طول سالهائي كه اين جايزه معروف داده مي‌شود اين تنها بار است كه يك مدرسه سينمائي (و نه يك سينماگر) به اين افتخار بزرگ نائل مي‌شود.
6 ژانويه 2003

Posted by reza at 10:56 AM | Comments (5)