November 10, 2015

"همانطور که هستم دوستم داشته باش"

این عنوانِ ترانهای است از "پابلو میلانِس"، محبوبترین خوانندهی چهار دههی اخیر کوبا که من بارها از او و کارهای درخشانش در وبلاگم "از دور بر آتش" نوشتهام. اما حالا، یعنی همین هفته پیش، سیدی تازهای از خوانندهی نامدار فلامنکو، "نینیا پاستوری"، در اسپانیا منتشر شده که همین عنوان را بر خود دارد: "همانطور که هستم دوستم داشته باش".

سیدیِ نینیا پاستوری دوازده ترانه دارد که اغلب دوبارهخوانی ترانههای خوانندگان دیگرست از جمله همین ترانهی معروف پابلو میلانِس. پابلو میلانِس که نزدیک به هفتادسال سن دارد سالها پیش در یک سیدی بسیار معروف با عنوان "پابلوِ محبوب"، چندین ترانهاش را با همراهی با خوانندگان سرشناس کشورهای آمریکای لاتین به شکل دوصدائی اجرا کرده که با مقدمهای با صدای نویسنده نامدار، "گابریل گارسیا مارکِز" منتشر شد. مارکز در این مقدمه میگوید: "این دیسک خانهای بیدر و پیکر است که پابلو میلانِس به هر کجا که میرود آنرا با خود میکشد، تنها برای اینکه دوستانش در تمام جهان با او در این خانه همآواز شوند. خانهای است که درش به روی تمام رفقایش در دنیا باز است؛ کسانی که زبانهای مختلفی دارند اما تنها به یک زبانِ مشترک با هم حرف میزنند: زبانِ موسیقی."

یکی از ترانههای این سیدی همین ترانهی "همانطور که هستم دوستم داشته باش" است که پابلو میلانس به همراه خواننده نامدار برزیلی، "گال کوستا"، اجرا کرده است.

چون به دلیل کپیرایت هنوز امکان انتشار این ترانه با صدای نینیا پاستوری فراهم نیست، اصل ترانه را با صدای مشترک میلانِس و کوستا از یوتیوب در اینجا برایتان میآورم که اتفاقا با تصاویر بسیار زیبائی از سرزمین و مردم کوبا همراه است؛ البته این عکسها هیچ ارتباطی به محتوای عاشقانهی ترانه ندارد که بند آغازینش را برایتان به فارسی برمیگردانم.

[همانطور که هستم دوستم داشته باش، بیترس با من باش،

با عشق لمسام کن، وگرنه آرامشم از دست میرود.

بیریا مرا ببوس، به شیرینی با من همراه شو

به من نگاه کن، تا به روحات رخنه کنم.

عشق هزارتوئی است که هیچگاه شناخته نشده

از وقتی با توام میخواهم این افسانه را درهم بشکنم

میخواهم با دست تو بر تمام تشریفات فائق شوم

میخواهم فریاد بزنم که دوستت دارم

و فریادم به گوش همه برسد.] 

Posted by reza at 11:00 AM

September 21, 2015

لقب‌های کولی‌وار، و ترانه‌ای دلنشین

یک جای دیگر هم به این نکته اشاره کرده بودم که هنرمندان کولی از خواننده و نوازنده تا رقصنده، عموما اسامی مستعاری دارند که عملا به اسامی هنریشان بدل شده هرچند در واقع این اسمی است که از کودکی به دلائل مختلف به آنان داده شده است و ربط مستقیمی به هنرمند بودنشان ندارد.

این نامگذاری‌های معمولا طنزآمیز، در خانواده‌های ایرانی هم - دستکم وقتی من کودک بودم - مرسوم بود. خود من را در خانه به دلیل اینکه گوش‌ام نسبت به سرم بزرگ‌تر بود "خرگوش" می‌نامیدند! دیگر برادر خواهرهایم هم لقب‌های بهتری نداشتند: "سه کله"، "دماغ بریده"، "گیس دراز" و ...!!

خواننده فقید و افسانه‌ای کولی، "کامارون دِ لا ایسلا" که معنی لغوی‌اش "میگوی جزیره" است، اسم اصلی اش "خوزه مونکه کروز" بود، اما موی نارنجی‌اش باعث شد از کودکی او را "میگو" بنامند! "پاکو دِ لوسیا"ی افسانه‌ای هم که تکنیک نوازندگی گیتار را به اوج رساند و همین یک سال پیش درگذشت، اسم اصلی‌اش "فرانسیسکو سانچر گومز" بود. می‌گویند "پاکو" به معنی "سرخه" به خاطر رنگ صورتی پوستش به او داده شده بود، و "لوسیا" هم که اسم مادرش است. لابد در کمپ کولی‌های آندلس دو تا پاکو بود که اسم مادر او را برای مشخص‌تر شدن به لقبش افزودند!

اخیرا در مورد درگذشت فلامنکوخوان نامدار "کانه‌لا دِ سان روکه" مطلبی نوشتم ولی نگفتم که نام اصلی‌اش "الخاندرو سگوویا کاماچو" بود در حالیکه همه او را با لقبش "کانه‌لا" می‌شناختند که معنی‌اش "دارچین" است!

حالا اگر حوصله‌تان را سر بردم، برای رفع خستگی، شما را به یک کلیپ دیدنی و شنیدنی از خواننده خوش‌صدای کولی، "نینیا پاستوری" که معنی اسمش "دخترک چوپان" است در حالی‌که اسم اصلی‌اش "ماریا روزا گارسیا گارسیا"ست، دعوت می‌کنم. و برای این‌که پذیرائی‌ام را کامل کرده باشم برگردان فارسی ترانه را – چند سطری هم که شده – برایتان می‌نویسم!

دلم می خواد صبح بیدار شم

و از پنجره درخت بادام را ببینم

با تو بیدار بشم و به روز تازه نگاه کنم ...

ماه بر فراز آب دریا به خواب رفته است

و بازتابش در چهره ی توست ...

مرا در بازوهایت بپوشان که سردم است

و گرمای لبهایت را به من بده ...

Posted by reza at 10:46 PM

September 19, 2015

"دیه‌گو اِل سیگالا"، فلامنکوخوان نامدار، به احترام آخرین خواست همسرش تنها ساعاتی پس از مرگ او به صحنه رفت

دوستانی که مطالب من در مورد فلامنکو را در وبلاگم "از دور بر آتش" دنبال می‌کنند با نام "دیه‌گو ال سیگالا" آشنایند چرا که بارها از او نوشته‌ام. او ماه گذشته در تور کنسرت‌های آمریکا، همسرش را از دست داد. "آمپارو فرناندز" که بیست و پنج سال با دیه‌گو زندگی کرده بود و دو فرزند از او داشت پس از شش سال مبارزه با سرطان ساعاتی پیش از برگزاری کنسرت بزرگ شوهرش در لس آنجلس درگذشت. او در بستر مرگ از شوهرش خواسته بود هرچه پیش آید از برگزاری کنسرتش دست نکشد.

el%20cigala.JPG

بر مبنای گزارشی که در مجله‌ی اینترنی فلامنکو La Revista Flamenca از این کنسرت آمده، سیگالا در کنسرت لس آنجلس تمام قوایش را به کار گرفت تا کنسرت بزرگش را با موفقیت به پایان ببرد. ظاهرا جز نوازندگان و همکارانش کسی در آن کنسرت پی نبرد که وقتی او در ترانه‌ی "تنهائی"‌اش می‌خواند که: "سوگوار ماندن برای همیشه. آه، تنهائی من"، و یا در ترانه‌ی "باران جدائی می‌بارد" فریاد می‌کشید که: "و ما جدا می‌شویم، بی‌نگاه، بی‌حرف، بی‌بوسه. ما جدا می‌شویم و تو گوئی هرگز هیچ نبود"، چه حس و سوز تازه‌ای در صدایش بود.

"دیه‌گو ال سیگالا" در فردای آن روز به محل زندگی فعلی‌اش، جمهوری دومینیکن، بازگشت تا در مراسم خصوصی ترحیم همسرش شرکت کند. 

Posted by reza at 5:43 PM

September 16, 2015

"کانه‌لا" سلطان فلامنکوخوانان معاصر درگذشت

ماه گذشته یکی از نامدارترین فلامنکوخوانان آندلسِ اسپانیا از اهالی "سان روکه" که با نام هنری "کانهلا دِ سان روکه" چند دهه بر تارک موسیقی فلامنکو میدرخشید در سن شصت و هشت سالگی درگذشت.

صدای پر احساس او که از عمق وجودش سرچشمه میگرفت سبک خواندنش را منحصر به فرد کرده بود. به احترام او یک نمونه کوتاه از فلامنکوخوانیاش را در اینجا میآورم که سال پیش در سالن "گارسیا لورکا" در مادرید اجرا کرده است.

Posted by reza at 9:13 PM

June 16, 2015

سگ و شعر و گیتار

تا توجیه کنم شیفتگی‌ام به ترانه‌های کولی را، این فراز از یک ترانه‌ی قدیمی با صدای خسته‌ی "مانوئل مولینا" همراه با برگردان فارسی‌اش را شاهد می‌آورم تا بدانید چرا روزم بدون گوش سپردن به موزیک فلامنکو سر نمی‌شود.

اگه لازم بشه، معشوقمو با یک قایق کاغذی

می‌برم به کلبه‌ای توی کوهستون،

که با فروش سگم، شعرم، و گیتارم می‌خرم.

اونجا، دوتائی زندگی می‌کنیم،

باغ کوچکی راه می‌ندازیم،

میوه‌هاشو می‌فروشیم، تا با پولش،

سگمو، گیتارمو، و شعرم رو پس بگیریم!


Posted by reza at 9:10 AM

June 5, 2015

باز هم از "دختر خوآن سيمون"

چند تن از دوستان از من خواسته اند همين ترانه را با صداى آنخليو هم برایشان آپلود كنم. اتفاقا شير پاك خورده اى صحنه اى از فيلمى كه تهيه كننده اش (و نه كارگردانش) لوئيس بونوئل است و در آن آنخليو همين ترانه را اجرا مى كند در يوتيوب گذاشته و كار مرا آسان كرده است. حسن ديگر اين كليپ اين است كه در آن ترانه ى دختر خوآن سيمون به شكل كامل اجرا شده در صورتى كه در كليپى كه با صداى آنتونيو مولينا برايتان گذاشتم تنها بند دوم و سوم ترانه خوانده شده، نه هر سه بندى كه برايتان ترجمه كردم.

Posted by reza at 9:06 AM

June 3, 2015

دخترِ خوآن سیمون

یکی از معروف‌ترین و محبوب‌ترین ترانه‌های عامیانه‌ی اسپانیائی در دهه‌ی سی میلادی قرن گذشته، و بویژه در سال‌های جنگ داخلی اسپانیا ترانه‌ای بود با عنوان "دخترِ خوآن سیمون" که تا امروز توسط چندین خواننده‌ی نامدار اسپانیائی و حتی کوبائی بازخوانی شده است. "لوئیس بونوئل" به عنوان تهیه‌کننده در همان سال‌ها فیلمی به همین نام ساخت که در آن دو چهره‌ی محبوب هنر فلامنکو "کارمن آمایا" رقصنده‌ی اسطوره‌ای، و "آنخِلیّو" خواننده محبوب زمان خود، شرکت داشتند.

تا حس و حال این ترانه را دریابید برگردان فارسی‌اش را در زیر می‌آورم.

حبس‌ام را که کشیدم

تنها شدم و گمگشته.

دخترم از این درد مُرد

و تقصیر از من بود،

می‌دانم پاک مانده بود و رفت.

عصر بود که خاکش کردند

دختر خوآن سیمون را.

سیمون تنها گورکن روستا بود،

خودش دخترش را به گورستان برد،

و خودش گورش را کَند،

با دعائی که زیر لب زمزمه می‌کرد.

با بیلی در دست و کلنگی بر دوش از گورستان برمی‌گشت،

دوستانش پرسیدند: "از کجا می‌آئی خوآن سیمون؟"

"من گورکن‌ام، و از چال کردنِ دل‌ام برمی‌گردم."

□◊□

فیلمی دیگر در دهه‌ی پنجاه میلادیِ قرن گذشته بر مبنای همین ترانه ساخته شد که هیچ ارزش سینمائی ندارد جز اجرای چند ترانه معروف‌ توسط "آنتونیو مولینا" خواننده‌ی محبوب آن زمان که زیباترینش همین ترانه‌ی دخترِ خوآن سیمون است. از این رو شما را به تماشای آخرین صحنه از این فیلم دعوت می‌کنم که ترانه‌ی دخترِ خوآن سیمون با صدای آنتونیو مولینا موزیک متن آن است.

Posted by reza at 10:04 PM

March 2, 2015

چارتا قاطرچی (شعری از فدریکو گارسیا لورکا)

کولی های اسپانیا حالی می کنند با چهارپاره های لورکا که برای فلامنکوخوانی جان می دهد! هم از لحاظ فرم، به خاطر کوتاهی مصراع ها و ضربی که در کلام است، و هم از لحاظ موضوعی که با زندگی روستائی وار کولیان همآهنگ است.

یک نمونه از این شیوه کارهای لورکا را به فارسی برمی گردانم با همراهی کلیپی با صدای فلامنکوخوان محبوبم "استریا مورنته" که به چه شیرینی آن را می خواند!

morentejpg.jpg

از اون چارتا قاطرچى 

كه دارن ميرن دهكده،

اونى كه قاطرش ابلقه،

افتاب سوخته و قدبلنده ...، 

 

از اون چارتا قارطرچى

كه دارن ميرن رودخونه،

اونى كه قاطرش ابلقه، 

دل منو می بره. 

 

از اون چارتا قاطرچى

كه دارن ميرن رودخونه،

اونى كه قاطرش ابلقه

"ماريو"ى منه. 

 

واسه چى توی کوچه

دنبال آتيش مى گردى، 

وقتى از صورت خودت 

شعله ی شادابی مى تابه؟

  
Posted by reza at 9:19 PM

February 18, 2015

لوئيس بونوئلِ سوررئاليست هم در تله‌ى فلامنكو افتاد!

هر کس که فقط کمی با تاریخ سینما آشنا باشد میداند که لوئیس بونوئل در سال ١٩٢٨ با فیلم کوتاه "سگِ آندُلسی" - که نه به سگ مربوط بود و نه به اندلس! – اولین سنگِ بنای سینمای سوررئالیستی را گذاشت.

فیلمنامهی کابوسوارهی سنگ اندلسی را بونوئل با همکاری سالوادور دالی نوشت، آنهم بهروشی غریب که خودش اواخر عمر در کتاب خاطراتش با عنوان "با آخرین نفسهایم" اینگونه شرح میدهد:

"سناریو را در کمتر از یک هفته بر مبنای یک توافق ساده نوشتیم: هر ایده یا تصویری که یک توضیح منطقی، روانشناختی یا فرهنگی داشته باشد، باید به طور کامل کنار گذاشته شود. قرار گذاشتیم که دروازهی ذهنمان را به روی تصاویر نامعقول باز کنیم و دیگر کار نداشته باشیم که چرا و از کجا آمدهاند." (این کتاب با ترجمهی شیوای دوست خوبم "علی امینی نجفی" سالها پیش در تهران منتشر شده است.)

حواسم هست که از موضوع اصلی یعنی "فلامنکو بر پرده سینما" دور نیافتم!

بونوئل پس از ساختن این فیلم در فرانسه که نامش را بهعنوان آغازگر سینمای سوررئالیستی بر سر زبانها انداخت به اسپانیا بازگشت و بهعنوان "سوپروایرز"، در ساخت چهار فیلم سینمائی شرکت کرد که دومین فیلمِ آن مستقیما با فلامنکو سروکار داشت؛ فیلمی با عنوان "دخترِ خوآن سیمون" که نقش اصلیاش را "آنجلیّو" که از فلامنکوخوانان معروف زمانه محسوب میشد بازى كرده بود، و نقش مقابل او را نيز کسی نداشت جز همان "کارمن آمایا"، رقصندهی نامدار کولی که قبلا از آخرین فیلمش "لوس تارانتوس" برایتان نوشتهام. بونوئل در کتاب خاطراتش مینویسد:

"در صحنهاى طولانى از اين فيلم كه در كابارهاى مىگذرد، كارمن آمايا رقصندهى كولى و بسيار مشهور فلامنكو كه در آن زمان هنوز خيلى جوان بود، اولين هنرنمائى سينمائى خود را ارائه داده است. بعدها نسخهاى از اين صحنه را به سينماتك مكزيكو هديه كردم." ص ٢٢٨

پیش از این که پیش برویم بیائید به روال این رشته مطالب، رقص زيباى كارمن آمايا را در همین صحنه با هم ببینیم.

جالب اينكه بونوئل در كتابش خود را تهيهكننده اين فيلم مىنامد درحاليكه در پوستر فيلم نام او در مقابل نام كارگردان، به عنوان "سوپروايزر" آمده است.

bonuel%20poster.JPG

از اين جالبتر اينكه به نوشتهى بسيارى از همكارانش، بونوئل عملا كارگردان اين فيلم بوده ولى به خاطر اسمورسمش در سينماى روشنفكرانه و متفاوت، حاضر نبوده نامش در يك كار تجارى بهعنوان كارگردان ثبت شود!

براى اثبات اين مدعا، "اوخنيو گوزمان" مولف كتاب "فلامنكو در سينما" از قول "فرناندو بيسكائينو كاساس"، نويسنده و منتقد سرشناس فيلم در آن دوران، مىنويسد:

"فيلم براى تماشاگر بهعنوان اثری بهكارگردانى "خوزه لوئيس سائنز د هرديا" معرفى شد ولى خودِ خوزه لوئيز سائنز بهمن گفته (و بارها در بسيارى از مصاحبههايش در روزنامهها تكرار كرده) كه سازندهى اصلى آن بونوئل بود.) ص ٣٦

بر خلاف این ادعا، بونوئل براى فاصله گرفتن از اين فيلم، در خاطراتش حتى آن را "یک ملودرام تهوعآور" می‌‌نامد:

"دومين فيلمى كه تهيه كردم - كه باز هم خيلى پرفروش از آب درآمد - يك ملودرام پرساز و آواز و تهوع آور بود به اسم دختر خوآن سيمون. در اين فيلم آنخليو كه محبوبترين خوانندهى فلامنكوى اسپانيا بود نقش اصلى را بهعهده داشت و داستان فيلم از يك ترانه عاميانه گرفته شده بود." 

حالا بد نيست يكى از ترانههاى "تهوعآور!" فيلم را با صداى آنخليو كه همچنان محبوب مردم اسپانيا و فلامنكودوستان است، ببينيم و بشنويم.

رابطه‌ی بونوئل با فلامنكو همين جا تمام نمىشود. بونوئل پس از ساختن چندين فيلم سينمائى در مكزيك به فرانسه باز مىگردد و با ساختن چند فيلم سينمائى تازه در دههى شصت و هفتاد قرن گذشته، بويژه دو فيلم برجستهى "زيباى روز" و "جذابيت پنهان بورژوازى"، دوباره بهشهرت و محبوبيت چشمگيرى مىرسد.

بونوئل در سن هفتادوچهارسالگى تصميم به بازنشستگى مىگيرد ولى به اصرار دوستانش آخرين فيلم زندگىاش را با سوژهاى عجيب در فرانسه و اسپانيا جلوى دوربين مىبرد. عنوان فيلم، "موضوعِ مبهم هوس" است و در همين فيلم است كه بونوئل آخر عمرى دوباره به اندُلس باز مىگردد و يك صحنهى "تهوعآور" ديگر فيلمبردارى مىكند!

موضوع فيلم بهگفته خودش "تلاش بيهوده براى تصرف بدن يك زن" است كه در آن "فرناندو رى" بازيگر تواناى اسپانيائى نقش مردى پابهسن را بازى مىكند كه عاشق دختر جوان سربههوائى است كه همراهش تا توى رختخواب هم مىآيد ولى با او همخوابه نمىشود!

در يكى از صحنههاى نهائى فيلم، مردِ ميانسال دخترك را در يك کابارهى فلامنكو در شهر سيويل در حال رقص مىيابد و از طريق يكى از همكاران دخترك درمىيابد كه معشوقهاش در پشت صحنهى کاباره، در مقابل توريستهاى خارجى برهنه مىشود.

از پرداختن بيشتر به قصه‌ی فيلم درمىگذرم و با نمايش كليپى از همين صحنه که شرحش رفت، بهعلاقمندان مطالب مربوط به "فلامنكو بر پرده سينما" بدرود مىگويم تا بیش از این پای خودم در تلهی فلامنکو نماند!

(ابراز تاسف: به محض اینکه كليپ مربوطه را در یوتیوب آپلود کردم پیام رسید که این کلیپ بهدلیل کپیرایت از یوتیوب حذف شده. به جایش دو عکس از این صحنه یافتم که بر منبای "کاچی به از هیچی" در زیر میآورمشان!)

oscuro1jpg.jpg   oscuro2jpg.jpg

Posted by reza at 5:11 PM

February 11, 2015

چارلى چاپلين فلامنكو مى‌رقصد!

شايد اين عنوان براى برخی از علاقمندان بهاين رشته مطالب، كمى دور از باور باشد ولى اگر حوصله كنند خواهند ديد كه پُر بىراه نگفتهام. 

بعيد است "اپراى كارمن" را نشناسيد. شخصيت اصلى اين اثر بزرگِ موسیقیدان فرانسوى "ژرژ بيزه"، يك دختركِ لوندِ كولى است، و ماجراى قصه هم در شهر سيويل در ايالت اندلسِ اسپانيا مىگذرد.

carmen.jpg

و باز هم بعيد است اسمى از سهگانهى فلامنكوى "كارلوس سائورا" نشنيده باشيد. سائورا در دههى هشتاد قرن گذشته ميلادى يعنى حدود سى سال پيش سه فيلم مبتنى بر رقص و آواز فلامنكو ساخت كه "كارمن" دومين آن سه است. از اولى يعنى "عروسى خون" در مطلب قبلى نوشتم. از سومى هم كه دوباره سازى قصهى "عشق جادوزده" است درمیگذرم چون اگرچه لحظات زیبائی از رقص و آواز فلامنکو در آن است اما با دو اثر قبلی کارلوس سائورا قابل مقایسه نیست. البته سائورا در دههی نود نیز فیلمی در همین زمینه ساخت با عنوان "فلامنکو". با احتساب این یکی میتوان آثار فلامنکوئیاش را بهزبان امروزیها، سهگانهی+یک نامید! اگر فرصتی فراهم شد در مورد فیلم آخر مجزا خواهم نوشت.

طراح رقص و بازيگر اصلى و رقصندهى سهگانهی کارلوس سائورا، "آنتونيو گادِس" است كه ديگر بايد خوب بشناسيدش. اما شاهبيت اين فيلم‌ها از نگاه من همين "كارمن" است، چه از نظر فيلمنامه، چه رقص، و چه كارگردانى.

محض يادآورى، خلاصه قصهى اپراى كارمن که در یکونیم قرنِ گذشته هزاران بار بهاشکال مختلف بر صحنه رفته را بهموجزترین شکل مىآورم: در شهر سيويل يك دخترك زيباى كولى در يك تنباكو فروشى كار مىكند و با قاچاقچيان هم رابطه دارد. "دُن خوزه"، افسر جوانى كه براى مقابله با قاچاقچیان بهآنجا فرستاده شده، عاشق كارمن مىشود. كارمن كه زنى هوسباز و اهلِ دل است در حالى كه به دُن خوزه ابراز عشق مىكند ولى پايبندى به او ندارد و هر بار دلش با كس ديگرى است. 

كارمن در يك درگيرى در تنباکوفروشی، يكى از همكارانش را با چاقو مجروح مىكند و دستگير مىشود ولى وقتى براى زندان رفتن به دست دُن خوزه سپرده مىشود دُن خوزه فراری‌اش میدهد و خودش بهجرم بىمسئوليتى بهزندان مىافتد. پس از آزادی از زندان، دُن خوزه به گروهِ قاچاقچيان در كوهستان مىپيوندد تا با كارمن بماند ولى حالا دلِ هوسباز كارمن درگير "اسكاميلو"، گاوباز مشهور سیویل است!

در نهايت كارمن دُن خوزه را ترك مىكند و به همراه اسكاميلو به سيويل مىرود تا در مراسم گاوبازى معشوقش حضور داشته باشد. دُن خوزه نیز خود را به استاديوم گاوبازى مىرساند و دوباره از كارمن مىخواهد از هوسبازى دست بردارد و با او بماند، و وقتى جواب منفى كارمن را مىشنود طاقت نمىآورد و او را با ضربات چاقو بهقتل مىرساند.

كارلوس سائورا بر مبناى اين قصه، فيلمنامهاى بسيار خلاقانه مىنويسد که سعی میکنم خلاصهاش کنم: يك كارگردان نمايش موزيكال (فلامنكو/باله) به دنبال بازيگر جذابى مىگردد كه بتواند نقش كارمن را بازى كند. در نمایش قرار است خودِ کارگردان نقش دُن خوزه را بازی کند. وقتى کارگردان دختر مورد نظرش را در يك كلاس درس فلامنكو در سيويل پيدا مىكند خود در دام عشق او مىافتد. دختر كه نامش هم كارمن است در هوسبازى دست كمى از كارمنِ اپراى بيزه ندارد!

از اين پس فيلم با بيان دو قصهى مشابه و موازى تماشاگر را با خود بهپیش مىبرد. مثلا صحنههاى ابراز عشق دُن خوزه به كارمن هم تمرين نمايش است و هم واقعيت. حسادتهاى دُن خوزه به كارمن در متن اصلى، در طول تمرينات از حسادتهاى كارگردان به دخترى كه نقش كارمن را بازى مىكند از هم قابل تشخيص نيستند. و بهاين صورت در طول تمرينِ صحنههاى نمايش، مسائل مشابهى در قصه اصلی و در واقعيت رخ مىدهد كه هر دو ماجرا را همگام به پايان تراژيكشان نزدیک میکند. 

كليپى كه برایتان انتخاب کردهام، چهار دقیقهی پایانی فیلم کارمن است. در این سکانس هنرپيشگان براى تمرين صحنهاى از نمايشِ كارمن آماده شدهاند كه اسكاميلوی گاوباز هم در ميانشان است و كارگردان (آنتونيو گادِس در نقش دُن خوزه) از اين كه كارمن به اسكاميلو زيادى توجه نشان مىدهد عصبى است. آيا بگومگوی بین ایندو، بخشى از نمايشِ کارمن است که دارند تمرین میکنند یا خودشان با هم درگیری دارند؟

تا از حال و هوای تراژیکِ این صحنه در بیائید شما را دعوت میکنم به دو کلیپ از روایتِ اعجوبهی سینما، چارلی چاپلین، از اپرای کارمن نگاه کنید. در کلیپِ یک دقیقهای زیر، چارلى در نقش دُن خوزه در يك مهمانى با اسكاميلو، گاوباز معروفِ شهر سیویل، بر سر جلبِ توجه كارمن رقابت مىكند.

حالا با ديدن رقصِ مثلا فلامنکویِ چارلى چاپلین، مىبينيد كه عنوانِ اين مطلب مندرآوردى نبوده است! و اما بیائید ببینیم صحنهی تراژیکِ مرگ معشوقه بهدست عاشق در اپرای کارمن، در دستِ خلاقِ چاپلین، پدر کمدینهای جهانِ سینما، چگونه به تصویر در میآید.

در این سکانس، دُن خوزه (چارلی) در استادیومِ گاوبازی در سیلویل، چشمش به معشوق بیوفایش میافتد که در کالسکهای کنار رقیب عشقیاش اسکامیلو نشسته و دارند وارد استادیوم میشوند و... و باقی را در کلیپ سه دقیقهای زیر دنبال کنیم.

Posted by reza at 11:15 AM

February 5, 2015

"فدريكو گارسيا لوركا" و فلامنكو

ما ايرانىها عموما لوركا را از طريق ترجمههاى خواندنى احمد شاملو از برخى از اشعار او، و بهويژه از سه نمايشنامهى جاودانهاش "عروسى خون"، "يِرما" و "خانهى برناردا آلبا" مىشناسيم. 

از آنجا كه قرار است اين رشته مطالب در محدودهى "فلامنكو بر پرده سينما" باقى بماند از دنياى گسترده و رنگارنگ ذهنِ خلاق لوركا در عرصهى شعر و نمايشنامه درمىگذرم، و تنها به آنچه از لوركا در رابطه با كولىهاى اسپانيا بر پرده‌ی سينما رفته اشاره خواهم داشت. 

مىدانيد كه لوركا در روستائى در حوالى شهر "گرانادا" در ایالت آندلسِ اسپانیا متولد شد و رشد كرد. گرانادا امروز هم يكى از مراكز عمدهى كولىنشينان در جنوب اسپانياست كه هنرمندان نامدارى در پهنهى فلامنكو داشته و دارد ("اِنريكه مورِنته"، خوانندهى نوآور فلامنكو كه چهارپنج سال پيش درگذشت، و دختر خوشصدايش "اِستريّا مورنته" تنها دو نمونه‌ی معاصر از خوانندگان فلامنكوى اهل گرانادا هستند. اِستريّا مورنته همان هنرمندی است که در اولین مطلب از این رشته مطالب، کلیپ ترانهاش برای "لولا فلورس" را باید دیده باشید.)

تماس نزديك گارسیا لوركا در كودكى و نوجوانى با كولىهاى حاشيهنشينِ گرانادا، و ترانهها و موسيقىشان، عليرغم موقعيت اعیانی خانوادگیاش - (پدرش زميندار و مادرش آموزگار بود)-، موجب شد كه شعر و نمايشنامههاى او با رقص و آواز فلامنكو درهمتنيده شود كه نمونه‌ی آشکارش را در مجموعهى شعر "چكامه‌ی كولى" يا نمايشنامه‌ی "عروسى خون" مىبينيم. آشنائىاش با موسيقى بهقدرى بود كه علاوه بر پيانو، گيتار، اصلىترين ساز فلامنكو را نيز بهزيبائى مىنواخت.

Lorca%20statue.jpg

مجسمه "فدریکو گارسیا لوركا" در مادريد

در مطلب قبلى به "مانوئل دِ فايا"، خالق اپراى "عشقِ جادوزده" كه نسخه سينمائىاش بارها ساخته شده اشاره داشتم. او هم اهلِ گرانادا، و دوست و همكار نزديك لوركا بود. اين دو با برگزارى مسابقات هنرى تلاش بسيارى در جهت حفظ و گسترش هنر فلامنكوى اصيل انجام دادهاند و از اين رو سخت مورد احترام كولىهاى اسپانيا هستند. كمتر كولىِ نامدارى است كه در كار و فعاليتش نامى از لوركا نبرد و به اينكه لوركا براى اين جامعه‌ی محروم احترام قائل بوده افتخار نكند. 

"آنتونيو گادِس"، رقصندهى نامی فلامنكو كه ديگر بايد با نام و چهرهاش آشنا باشيد در سال ١٩٧٤ با همكارى "آلفردو مانياس" نمايشنامهى عروسى خونِ لوركا را به شكل فلامنكو/باله تنظيم كرد و با موفقيت بر صحنه برد. "كارلوس سائورا" اولين اثر سينمائى مرتبط با فلامنكواش را با ساختن ورسيون سينمائى همين اجرا در سال ١٩٨١ آغاز كرد. 

عروسى خون قصهى دخترى است كه در روز عروسى با معشوق قبلىاش فرار مىكند و با رودررو قرار دادن داماد و معشوق، كشتن آن دو بهدست همديگر را موجب مىشود. اينكه گفتم البته فقط خط قصه است وگرنه عروسى خون يكى از عميقترين نوشتههاى شاعرانه در مورد عشق، نفرت و سرنوشت انسان است که نزدیک به بیست کاراکتر دارد از جمله ماه و مرگ!

كارلوس سائورا در فيلم عروسى خون با كمترين دخالتِ دوربين اجراى فلامنكو/بالهى "گادِس" و "مانياس" را در اتاق تمرين گروه نمايش، فيلمبردارى كرده و كارى سينمائى نزديك به مستند از اين اثر معروف لوركا ارائه داده است. جالب است بدانيد كه در اين فيلم از گفتگوهاى نوشته شده در نمايشنامه‌ی لوركا استفاده نشده و تنها سعى شده با حركت بدن و رقص، قصه را بازگو كند؛ البته بجز دو صحنه کوتاه که یک لالائی و یک ترانه، توسط بازیگران در فیلم خوانده میشود. یکی از خوانندگانِ ترانه در این فیلم، امروزه نامی والا در موسیقی فلامنکو کسب کرده است: "خوزه مِرسه".

در اين فيلم "كريستينا اوياس" در نقش عروس، "خوآن آنتونيو خيمهنِز" در نقش داماد، و آنتونيو گادِس در نقش لئوناردو، معشوقِ عروس، بازى مىكنند - يا بهزبان دقيقتر، مىرقصند!

براى پايان اين مطلب صحنهى رودروئى و مرگ داماد و لئوناردو را انتخاب كردهام كه بهدليل ريتم كُندِ فيلم حدود شش دقيقه طول مىكشد؛ شش دقيقهاى كه سرشار از لحظات نابى است از تركيب رقص فلامنكو با باله. 

 

در حاشيه: گرچه اين ديگر خيلى به "فلامنكو بر پرده سينما" ربطى ندارد ولى نمىتوانم از فدريكو گارسيا لوركا حرف بزنم و اشاره نكنم كه من در تابستان ٢٠٠٨ یک اجراى نمايشى از "چكامهى كولى" را به سبك فلامنكو/باله در تئاتر روباز قصر الحمراء در گرانادا ديدم و در همين وبلاگم در مطلبى با عنوان "سه روز در حال و هواى فدريكو گارسيا لوركا" در موردش نوشتم. در همان سفر از خانه لوركا در شهرك "فوئنته واكهرِس" كه حدود پنجاه كيلومترى گراناداست فيلمى گرفتم كه در آن كلارا خانِز، شاعر پرآوازهى اسپانيائى شعرى را در رابطه با احمد شاملو مىخواند. 

و نيز فيلمى از قصر الحمراء در گرانادا گرفتهام كه محل برگزارى اولين مسابقهى فلامنكوى اصيل بود كه به همت مانوئل دِ فايا و همكارى لوركا در سال ١٩٢٢ انجام شد. 

لینک این دو کلیپ را هم برای علاقمندان در اینجا می آورم:

خانه فدریکو گارسیا لورکا

قصر الحمراء در گرانادا

□◊□

Posted by reza at 4:41 PM

February 2, 2015

"آنتونیو گادِس" و فلامنکوى جن‌زدگان!

اين مطلب را بىمقدمه با كليپى از فيلم "عشقِ جادوزده" آغاز مىكنم تا شما را سه چهار دقيقه بهمهمانى فلامنكوى جنزدگان دعوت كنم!



آنچه ديديد (البته اگر قرار نانوشته با من را رعایت کرده، و بدون دیدن این کلیپ به خواندن متن ادامه ندهید!) صحنهاى است از فيلم بعدى "رُويرا بلهتا" سازندهى فيلم "لوس تارانتوس" كه چهارسال پس از آن باز هم نامزد جايزه اسكار بهترين فيلم غيرانگليسىزبان شد، و باز هم البته دست خالى از مراسم بازگشت! نقش اصلى اين فيلم را "آنتونيو گادِس" در كنار بازیگر و رقصندهی جوان "لا پولاكا" بازى مىكند. 


gades2.jpg

آنتویو گادِس و لا پولاکا


"عشق جادوزده" بر مبناى اپرائى معروف اثر "مانوئل دِ فايا" ساخته شده كه ماجرايش در بستر زندگى كولیهاى بارسلونا مىگذرد، گرچه اينبار بهدليل موضوع قصه، بيشتر فراواقعیتگرا (سوررئاليستى) است تا واقعیتگرا. 

زن جوانى كه شوهرش توسط مردى كه خاطرخواه اوست كشته شده دچار ماليخوليا مىشود. كارگر كشتىسازى جوانى كه نقشش را آنتونيو گادِس بازى مىكند در سر راه او قرار مىگيرد و سعى مىكند او را از ذهنيت جادوزدهاش نجات دهد. فيلم با صحنههاى زيبائى از رقص اين دو، و ساختار سينمائى نهچندان مستحكم و چشمگير، اين قصه را تا مرگ قاتل و رهائى زن جوان از مالیخولياى ذهنىاش پيش مىبرد.

جالب است بدانید که "کارلوس سائورا" حدود بیست سال پس از ساخته شدن این فیلم توسط "رُویرا بلهتا" نسخهی دیگری از این اثر را با همان عنوان و باز هم با شرکت آنتویو گادِس ساخته است که وقتی به فیلمهای کارلوس سائورا در زمینهی فلامنکو بپردازم از آن بیشتر برایتان خواهم گفت.

در مطلب گذشته قول داده بودم به آنتویو گادِس و رقصش در فیلم "لوس تارانتوس" برگردم. گرچه او در چندین فیلمِ معروف، جادوی فلامنکو را به نمایش گذاشته ولی از آن جا که در فیلم نامبرده بود که هنر رقصندهگیاش را به اثبات رساند نمیتوان از آن صحنه به آسانی گذشت. آنتونیو در این فیلم نقش دوست صمیمی رافائل، قهرمان قصه را بازی میکند که علاوه بر رقص، بازی چشمگیری هم ارائه میدهد. او به عنوان دوست نزدیک رافائل، اولین کسی است که قربانی عشق سوزان و نافرجام رافائل و خُوانا میشود. یک صحنه کوتاه را هم از فیلم "لوس تارانتوس" انتخاب کردهام تا صحنه مرگ آنتونیو را ببینید. در این صحنه، خواستگارِ بزهکارِ خُوانا سعی میکند در کافه‌ای با رافائل درگیر شود. رافائلِ عاشق که اهل درگیری نیست از مقابله با او طفره میرود ولی دوست او، که نقشش را آنتویو گادِس بازی میکند، تاب نمیآورد و با رقیب عشقیِ دوستش درگیر میشود.



حالا پس از دیدن این صحنه ی ضدِحال، وقت دیدن و لذت بردن از رقص آنتونیو گادِس است! در این صحنهای که خواهید دید، رافائلِ عاشق، در یک بامدادِ پس از میزدهگی، از آنتونیو میخواهد که به آوای گیتارش در خیابان برقصد؛ من که از دیدنش خسته نمیشوم!


 

Posted by reza at 8:52 PM

January 29, 2015

"كارمن آمايا" و فيلم "لوس تارانتوس"

كولىهاى اسپانيا عموما در ايالت اندلس در جنوب غربى اسپانيا ساكن بوده و هستند، بويژه در جنوبىترين بخش اندلس كه فاصلهاش تا قاره افريقا فقط يك تنگه‌ی كمعرضِ آبى است؛ تنگهى جبلالطارق. از اينرو نامدارترين چهرههاى هنر فلامنكو چه در آواز، چه نوازندگى، و چه رقص متعلق به اندلس هستند. 

كارمن آمايا، رقصندهاى كه هنوز پس از نيمقرن كه از مرگ نابهنگامش مىگذرد عنوان برترين رقصنده‌ی فلامنكو را حفظ كرده، متعلق به آندلس نيست بلكه زادگاهش خرابههاى دوروبر بارسلونا در ايالت كاتالونيا در شرق اسپانياست. 

Carmen%20Amaya.JPG 

مجسمهى كارمن آمايا در پارك شهر بارسلونا

همانطور كه تنها شانسِ يك پسر جوان براى فرار از يك زندگى فقرزده در حاشيه‌ی شهرها و حلبىآبادها در برزيل و آرژانتين، فوتباليست شدن است، تنها شانس پسرها و دخترهاى فقير كولى در گرو موفقيت در اجراى فلامنكوست. قصهى زندگى كارمن آمايا كه به ظاهر ملودرام، ولى در واقع از هر قصهى واقگرايانهاى واقعىتر است در مورد اغلب هنرمندان نامدار كولىِ اسپانيا صدق مىكند. 

كارمن در يك خانواده‌ی كولى در حلبىآبادى در حاشيهى بارسلونا به دنيا آمد و از چهارسالگى با رقصيدن به همراه گيتار پدرش خرج خانواده را تامين مىكرد تا اينكه چند سال بعد توسط هنرشناسى كشف شد و پلههاى شهرت و محبوبيت را به سرعت پيمود بطوريكه در بزرگترين سالنهاى نمايش دنيا بر صحنه رفت. کارمن آمایا حتی دو بار در دورهى رياست جمهورى "فرانكين روزولت" و "هِرى ترومن" به كاخ سفيد دعوت شد و در آن‌جا رقصيد. 

كارمن بازيگر خلاقى هم بود و در فيلمهاى زيادى چه در هاليوود و چه در اسپانيا بازى كرد كه آخرین و مطرحترينشان فيلم لوس تارانتوس است كه يعنى تارانتوها يا خانوادهى تارانتو. قبل از هر چيز آنونس اين فيلم را كه كمتر از يك دقيقه است ببينيد تا فضاى فيلم دستتان بيايد و من ناچار به توضيح اضافى نباشم. 

اغلب، اين فيلم را "رومئو و ژوليت" كولىها ناميدهاند. برخى هم هستند که با اين قول همنظر نيستند، اما دستكم از نظر شيفتگى عاشقانه و سرانجام تراژيك قهرمانانش، اين دو قصه بههم شباهت دارند. 

قصهى فيلم، بهخلاصه شدهترين شكل اين است: دو خانواده‌ی كولى ساکن در حاشيه بارسلونا با هم اختلاف شديد دارند؛ خانوادهى تارانتو و خانوادهى "زورونگو". بزرگِ خانوادهى تارانتوها زنى است بسيار پرتوان به نام "آنگوستياس" كه نقشش را همين كارمن آمايا در سن پنجاهسالگى بهزيبائى بازى مىكند. و بزرگ خانوادهى زُرونگو مرد مغرور و کینهتوزی است به نام "روسندو". 

گردش روزگار، "خُوآنا" دختر زيباى روسندو را با "رافائل"، پسر خوشمنظر آنگوستياس روبرو مىكند و عشقى آتشين ميان آندو در مىگيرد كه دودمان دو خانوار را در خطر نابودى قرار مىدهد. همينجا دست نگه مىدارم تا صحنهاى بسيار ديدنى از فيلم را نشانتان دهم. در اين صحنهى سه چهار دقيقهاى، رافائلِ جوان معشوقهاش خُوآنا را براى معرفى به مادرش به كمپ تارانتوها مىآورد ولى مادر از روبروئى با دخترِ دشمنِ خانوادگىاش سر باز مىزند. و اين رقص زيباى خُوآنا است كه دل مادر را بهدست مىآورد، و او به نوبهى خود با رقص جاودانهای موافقتش را با عشق اين دو جوان ابراز مىكند! 

پدر خُوانا اما زير بار اين رابطه نمىرود و با انتخاب مرد ديگرى براى شوهرى دخترش، فاجعهاى را زمينهسازى مىكند كه نهايتا به كشته شدن رافائل و دخترش در آغوش هم خاتمه مىيابد.

رقصندگان ديگرى نيز در اين فيلم بازى كردهاند كه بعدها به چهرههاى درخشان هنر فلامنكو تبديل شدهاند. يكى از آنها، و نامدارترينشان، "آنتونيو گادِس" است كه بعدها نقش اصلى دو فيلم مطرحِ "كارلوس سائورا"، "فلامنكو" و "كارمن" را بازى كرده است. صحنهى رقص آنتونيو گادِس در خيابان، در گرگوميشِ بامداد، يكى از زيباترين صحنههاى فيلم لوس تارانتوس است. (من در مطلبى مستقل در مورد اين رقصندهى نامدار كه همچنان بر صحنهها مىدرخشد به این کلیپ خواهم پرداخت.)

فيلم لوس تارانتوس به كارگردانى "رويرا رِلهتا" براى اولين بار در سال ١٩٦٣ بهنمايش درآمد و سپس بهعنوان كانديداى بهترين فيلم غيرانگليسى زبان در اسكار حضور يافت. سازندگان اين فيلمِ بسيار ديدنى كه از بازىهاى درخشانى برخوردار است دو خاطرهى تلخ براى هميشه بر ذهنشان سنگينى مىكند. اول، مرگ نابهنگام كارمن آمايا در اثر بيمارى ريوى در سن پنجاهويك سالگى، وقتى كه هنوز تدوين فيلم بهپايان نرسيده بود، و دوم در رقابت قرار گفتن اين فيلم در مراسم اسكار با دو فيلم موج نوى سينماى جهان، "هشتونيم" اثر "فدريكو فلينى"، و "چاقو در آب" از "رومن پولانسكى". 

مىدانيد كه در آغاز دهه‌ی شصتِ ميلادى قرن گذشته، نوعى نگاه درونگرايانه در فيلمها داشت جاى فيلمهاى نئورئاليستىِ دهه‌ی پنجاه را مىگرفت. و این‌گونه بود که لوس تارانتوسِ واقعگرا میبايد بازى را به هشتونيم فلينى در رقابتهاى اسكار مىباخت. 

اين نوشته را با كليپ بسيار كوتاهى از مراسم تشييع جنازهى الههى رقص فلامنكو، كارمن آمايا، بهپايان مىبرم. 

□◊□

Posted by reza at 10:25 AM

January 25, 2015

فلامنكو بر پرده سينما: لولا فِلورِس و فیلم افسون

مدتى است در فكرم چگونه مىتوانم از حضور موسيقى و رقص فلامنكو بر پرده سينما بنويسم كه نوشتهام تنها جنبهى يك نوشتار تحقيقى پيدا نكند و انتقال دهندهى صدا و تصوير فلامنكو نيز باشد، تا هم گویاتر حرفم را بزنم، و هم خواننده مطالبم را به شنیدن و دیدن هنر فلامنکو دعوت کنم. راه را در بازنگرى فيلمهائى كه هنر فلامنكو در آنان دخيل است يافتم، اينبار البته بهقصد انتخاب صحنههائى كوتاه از آنان تا لابلاى نوشتهام، آواى موسيقى گوشنواز فلامنكو را بشنويد و جلوهى چشمگير رقص فلامنكو را ببينيد. 

اين سرى مطالبِ "نوشتارى-صوتى-تصويرى" را با معرفى يكی از برجستهترين چهرههاى هنرى فلامنكو كه حضور فعالى بر پرده سينما نيز داشته است آغاز مىكنم: لولا فِلورِس، خواننده و رقصندهى فلامنكو، و بازيگر سينما. 

lola.jpg

مجسمهى لولا فلورس در شهر زادگاهش "خِرِز" در جنوبىترين نقطه ى آندلس، اسپانيا

معمولا وقتى از فلامنكو در سينما ياد مىشود همه بهياد دو فيلم بسيار معروفِ "كارمن" و "فلامنكو" مىافتند كه هر دو ساختهى كارگردان صاحبنام اسپانيائى "كارلوس سائورا"ست. يا فوقش اسمى از فیلم "بِنگو" برده مىشود كه كارگردان بسيار خلاقش خود از كولىهاى فرانسه است؛ "تونى گَتليف". 

ولى واقعيت اين است كه سابقهى حضور فلامنكو بر پرده سينما بسيار قديمىتر و فراوانتر از اينهاست. شايد علت اصلى بىتوجهى بهاين سينما اين باشد كه در اغلب فيلمهاى مربوط به كولىها از رقص و آواز گيراى فلامنكو صرفا براى جلب مشترى استفاده شده و فيلمها از استحكام كافى در ساختار سینمائی و داستانى برخوردار نيستند. اما حتى در همين دسته فيلمها نيز گاهى رقص و آواز فلامنكو بصورت يك اپيزود، بسیار چشمگير از كار در آمده كه نمىتوان از ارزش هنرى موسيقى و رقص آن صرفا به دليل كمارزشى ساختار داستانی و سينمائى فيلم چشم پوشيد. 

و البته هستند فيلمهاى ديگرى كه شايد امروزه كمتر شناخته شده باشند ولى از نظر ساختار سينمائى نيز بسيار قوى و زيبايند مثل فيلم "لوس تارانتوس" كه در آينده مستقلا به آن خواهم پرداخت.

و حالا بروم سر وقتِ لولا فلورس كه حدود بيستسال پيش در سن هفتادودو سالگى درگذشت و دو دختر هنرمندش، لوليتا و روزيتا فلورس هر دو از خوانندگان فلامنکو و بازیگران نامدار در اسپانیا هستند.

پیش از این که بیشتر از زندگی لولا فلورس بنویسم بیائید این کلیپ سی ثانیهای را ببینید تا بدانید با چه موجودی طرف هستید!

لولا فلورس در این کلیپ کوتاه از غمی میخواند که در دل دارد. غمی که بهقدرت یک گردباد در رگهایش جاریست. غمی که به سایهی سیاهی ماننده است؛ و به کویری از ماسه؛ و به اسبی رمیده، که نمیداند دارد به کجا میگریزد.

ترانهی غم یکی از مشهورترین کارهای اوست که نهتنها اجراهای مختلفی بر صحنه داشته، بلکه یکی از ترانههای معروف فیلمی سینمائی است با عنوان "افسون".

افسون در سال ١٩٤٨ توسط "کارلوس سرانو دِ اوسما" ساخته شده که دارای داستانی ملودرام از زندگی کولیها و هنر فلامنکوست. اهمیت فیلم در اصل در صحنههای رقص و آواز لولا فلورس و زوج هنری نامدارش "مانولو کاراکُل" است. این زوج هنری در چندین فیلم دیگر نیز با هم خوانده و رقصیدهاند.

پیش از اینکه کمی از خط قصهی فیلم بگویم بیائید یک صحنه کوتاه از بازی این دو هنرمند فلامنکو را در فیلم افسون ببینید.

این صحنهای است که مانولو از اینکه بدون لولا نمیتواند زندگی کند مینالد. مانولو در فیلم معلم رقص لولا و عاشق دلخسته‌ی اوست ولی لولا در احساس عشق با او سهیم نیست. مانولو از غم این عشق بیفرجام، لولا را ترک میکند و به الکل پناه میبرد. لولا در فیلم بعنوان خواننده و رقصنده به شهرت میرسد و در دنیا می چرخد و وقتی به اسپانیا برمیگردد، مانولو که قادر به فراموش کردن او نیست به کنسرت لولا میآید و همانجا در پای صحنه از شدت هیجان دچار سکته میشود.

در آخرین صحنهی فیلم، لولا به دیدار مانولو در بستر مرگ میرود و مانولو آخرین جمله پیش از مرگش را این گونه بیان میکند: من و تو از نو شروع میکنیم و کاری تماشائی ارائه خواهیم داد.

و قصهی فیلم افسون با مرگ مانولو و ترک کار هنری لولا پایان میگیرد.

چندی پیش یکی از نوههای لولا فلورس فیلمی تلویزیونی در مورد مادربزرگش ساخت که از تلویزیون اسپانیا پخش شد. در پایان این فیلم یک ساعته، "اِستریا مورنته"، یکی از نامدارترین و خوشصداترین خوانندگان امروز فلامنکو ترانهای به یاد لولا فلورس خوانده است با عنوان "برای لولا".

استریا مورنته با حس لطیفی که در صدایش است در این ترانه به عنوانهای بسیاری از ترانههای قدیمی لولا فلورس اشاره دارد و برای کسانی که با ترانههای او آشنایند خاطرات دوران شهرت و محبوبیتش را زنده میکند. در فرازی از این ترانه استریا مورنته در باره لولا فلورس اینگونه میخواند:

 او همواره مادونای گلهای رُز را به یاد میآورد

مادونای لبخندهای جاودانه

مادونای قلب با شکوه ...

ملکهی فطری

ملکهای با ردای دنبالهدار

لولا، لولا، لولا، لولا ...

□◊□

Posted by reza at 2:57 PM

October 2, 2014

دختره برام می‌میره!

مطلب قبلیام در مورد فلامنکو با عنوان "دلم پاره شد از بس از فلامنکو ننوشتم!" بدجوری به مذاق همنسلهای من شیرین آمد! مطلب در مورد ترانهای بود از زبان یک دختر جوان که عاشق یک مرد مسن شده بود. دوستان همسن و سالام، چه آنها که شیرینی این قصه را شخصا چشیدهاند و چه آنان که به امید چشیدن طعم آن روزشماری میکنند، به اشکال مختلف از این مطلب استقبال کردند!

یادم آمد هشت ده سال پیش در همین صفحه، ترانه دیگری را معرفی کرده بودم که مضمونش همین بود ولی گویندهاش دخترک نبود. یعنی ترانه از زبان پیرمردی بود که دختر جوانی عاشقش شده بود!

این هم البته یک ترانه کولی است که هم آهنگسازش (یا شاید بهتر است بگویم تنظیمکننده آهنگش، چون ترانه باید خیلی قدیمی باشد) یکی از برجستهترین نامها در موسیقی فلامنکوست و هم خوانندهاش. اولی اسمش "مانوئل آلخاندرو" ست و دومی "خوزه مرسه" که آشنایان با این صفحه نام دومی را بیتردید بارها از من شنیدهاند (منظورم این است که در این صفحه خواندهاند!).

این ترانه بسیار زیبا که با صدای خَشدار خوزه مرسه از اجراهای دیگر  از همین ترانه یک سروگردن بالاتر است، نامش "دختره برام میمیره" است (لینک ترانه را برای شنیدن در آخر همین مطلب گذاشتهام).

قبلا هم نوشته بودم که برای حس عمیق این ترانه باید یک کافه کوچک در پسکوچهای در سیویل اسپانیا را مجسم کنید که در میان دود سیگار دو پیرمرد کولی نیمهمست پشت یک میز چوبی نشستهاند و یکی از آنها دارد ناباورانه از عشق دختری جوان به خودش برای دیگری اینگونه تعریف میکند:

من به این بدترکیبی، اون به این خوشگلی، مث دستهگل

تنش مث موجه، مال من مث صخره

باز میگه نبینمت میمیرم!

تو چی فکر میکنی؟

موهاش رنگ زندگیه، مال من مث خاکستر

صداش زمزمهی برگاس، صدای من به این زمختی

صدبار از من جوونتره

میگه دیدنم واسش رویاس

ببین کی داره اینو میگه!

شانسو ببین. شانسو ببین!

(برای شنیدن این ترانه روی علامت زیر کلیک کنید)

[[]]


Posted by reza at 11:17 AM

September 14, 2014

دلم پاره شد از بس از فلامنكو ننوشتم!

چند شب پيش در يك رستوران ايرانى در لاهه خانمى كه مرا شناخته بود با محبت بسيار گفت كه از مطالب مربوط به فلامنكو كه مىنوشتم خيلى خوشش مىآمد. يادم افتاد مدتى است چيزى در اين مورد ننوشتهام. البته اين بهاين معنا نيست كه خودم از فلامنكو دور افتاده باشم. هر هفته آخرين خبرها در مورد فلامنكو را از طريق راديو و تلويزيزن اسپانيا دنبال مىكنم و روزم بدون شنيدن چند ترانه كولى شب نمىشود!

براى اين كه مجددا سر قصه را باز كرده باشم برايتان مىگويم فقط دو هفته پس از مرگ نابهنگام آهنگساز و گيتاريست چيرهدست فلامنكو، پاكو دِ لوسيا، كه خبرش را خودم در همين صفحه در مطلبى با عنوان "اسپانيا در مرگ پاکو د لوسیا مىگريد" دادم، آلبوم تازهاى از او منتشر شد كه تقريبا آماده انتشار توسط خودش بود كه مرگ امانش نداد. نام اين آلبوم "ترانهى اندلس" است كه شامل هشت قطعه از ساختههاى پاكوست با نوازندگى خودش. 

ترانه شماره چهار از اين آلبوم را انتخاب كردم كه در زیر برایتانت میآورم تا بشنويد. نام ترانه "تا زندهام دوستت دارم" است و مثل بسيارى از ترانههاى كولى داستان دارد. داستان اين ترانه از زبان دختر جوانى است كه عاشق مرد مسنى شده است. خواننده اين ترانه يكى از خوانندگان بسيار محبوب من است با نام "استريا مورنته" كه دختر يكى از موسيقدانان بسيار نامى فلامنكو، "انريكو مورنته"، است كه اخيرا فوت شد. 

داستان ترانه اين است كه دخترك به معشوق مسن‌اش مىگويد وقتى مردم من و تو را دستدردست در خيابان مىبينند مىگويند اين مرد با اين سنوسال و موى خاكسترى بدرد شوهرى من نمىخورد ولى:

من چشمم پىِ جوانان نيست. 

به تو افتخار مىكنم. 

پس مرا كنارت نگهدار

مثل كسى كه از گل سرخش نگهدارى مىكند. 

 

شايد فكر كنى از كهنساليت خسته مىشوم

در اوج جوانى

خودم را همسن تو مى دانم.  

 

تو نگران جوانيم نباش

كه براى من جز تو كسى در جهان وجود ندارد.  

 

من اسير بوسههاى توام

تا زندهام دوستت دارم

و حتى

پس از مرگم.  


□◊□
Posted by reza at 4:39 PM

February 27, 2014

اسپانیا در مرگ پاکو دِ لوسیا می گرید

نوازنده ی نابغه ی گیتار که او را یکی از خلاق ترین گیتاریست ها در جهان در تمام دوران می شناسند دیروز در سن شصت و شش سالگی درگذشت. او که در یک شهر ساحلی مکزیک با فرزندانش مشغول بازی فوتبال بود دچار سکته قلبی شد.
شهردار محل تولد این فرزند نامدار موسیقی فلامنکو در اندولس اسپانیا دو روز اعلام عزای عمومی کرده است و نه تنها اسپانیا و دوستداران فلامنکو که جهان موسیقی از این خبر گریان است.
من در این صفحه بارها و بارها از پاکو د لوسیا نوشته ام. در اینجا تنها شما را به دیدن و شنیدن یکی از اجراهای کوتاه او دعوت می کنم.

 

Posted by reza at 6:41 AM

August 3, 2010

باز هم اعجاز کف دست و پاشنه پا

استقبال از کلیپ "رقص آتش" مرا بر آن داشت تا دوباره سری به آرشیو کوچک موسیقی فلامنکوی خودم بزنم و چیز تازه‌ای بیابم. آنچه یافتم رقص بسیار زیبای دو نفره فلامنکوست از سال هزار و نهصد و هفتاد. امیدوارم آن را بپسندید.

Posted by reza at 1:50 PM

July 27, 2010

سمفونی کف دست و پاشنه پا

دلم پاره شد از بس از فلامنکو ننوشتم! ماه گذشته که در بارسلونا بودیم (با فرناز) یک شب رفتیم به یک تالار معروف و شبی را با رقص و آواز فلامنکو گذراندیم. من حتی در پایان برنامه یک دی وی دی هم ازشان خریدم تا برای نوشتن در باره‌شان چیز دندانگیری داشته باشم ولی راستش را بخواهید از این طور برنامه‌ها کاری اصیل نمی‌شود انتظار داشت. مشتری‌ها عموما توریست هستند و به همین حد راضی‌اند. خلاصه اینکه نه رقص و آواز آن شب، و نه آنچه در دی وی دی ضبط کرده بودند هیچکدام چنگی به دل نمی‌زد. این بود که تا از فلامنکو بیش از این دور نیافتم رفتم سری به گنجینه آرشیو کوچکم زدم و یکی از زیباترین رقص‌های فلامنکو را برگزیدم تا تقدیم دوستان کنم. رقصی به مدت چهار دقیقه بر مبنای آهنگ معروف "رقص آتش" اما با اجرای فلامنکو که در سال 1970 یعنی چهل سال پیش اجرا شده. حتی اگر به فلامنکو پیله نداشته باشید باز هم نمی‌توانید از تاثیر طربناک این سمفونی همگون کف دست و پاشنه پا در امان بمانید!

 

Posted by reza at 9:15 PM

April 25, 2009

سوغاتِ پیش از سفر!

«گفتند شتر چرا شاشش از پس است، گفت چی‌چیش مثل همه کس است!» حالا حکایت ماست. نه اینکه ندانم سوغات را وقتی به سفر می‌روند نمی‌دهند بلکه از سفر می‌آورند، اما کدام کارم مثل همه کس است که این یکی باشد!
و سوغاتی آدمی مثل من چه می‌تواند باشد جز ترانه‌ای زیبا با صدا و اجرای کولی محبوبم، نینیا پاستوری به همراه برگردان فارسی شعر آن که از نظر موضوعی یکی از ظریف‌ترین سوژه‌هائی است که کمتر ترانه‌سرائی به سراغش می‌رود.
یکبار نوشتم که یکی از ویژگی‌های ترانه‌های فلامنکو رابطه آن‌هاست با مسائل روزمره‌ی زندگیشان. یکی از این مسائل که زنان کولی، مثل تمام زنانی که در جوامع کم سواد و عقب مانده و فقرزده زندگی می‌کنند، مسئله‌ی بزرگ کردن کودکانشان است بدون پشتیبانی و حمایت پدر بچه‌ها. سرتاسر جهان فقرزده پر است از مادرانی که تمام زندگیشان را برای پرورش کودکانشان گذاشته‌اند در حالیکه مردان آن‌ها به دلائل بسیار شانه از زیر بار پدر بودن خالی کرده‌اند.
حالا ببینید نینیا پاستوری و گروه همراهش، در ویدئو کلیپی که همین زیر گذاشته‌ام با چه شوری از این درد می‌گوید و با چه احساس مسئولیتی، نه تنها به کودک که حتی به پدری که تنهایشان گذاشته است، حرف می‌زند. نام ترانه «در گهواره» است از آلبومی با عنوان «پنجمین بد وجود ندارد» که من در این صفحه قبلا از این آلبوم نوشته‌ام.

پیش از آنکه به دنیا بیائی
پس از به دنیا آمدنت
هرگز نفهمید که آرزویم این بود
تا مادرت باشم، دوستت، مالک زندگی‌ات! 

و سال‌ها در گذرند و او نه تو را می‌شناسد
و نه از زندگیت خبر دارد
که آیا مجنون اما سلامتی
یا در راه جنون.

در گهواره خوابت را می‌دید، در گهواره می‌بوسیدت، و در گهواره تکانت می‌داد.

می‌خواهد شکوفه‌ی دلت باشد؛
در تختت با بوی تو بخوابد؛
و بچه‌ی درونت را بیدار کند: قلبت را.

در جائی که زندگی می‌کند
جز نقشی از زخم نمی‌کشد
که تنها زمان درمانش می‌کند
و این زمان است که تصمیم می‌گیرد.

من برایت هرچه بخواهی هستم
دوست توام به شیوه‌ی خودم،
هلالی از ماه به من بده
یا ماهِ تمام، هر کدام که بخواهی را.

و خنده‌ات را از من نگیر
که برایم ستاره‌ای هستی که می‌درخشی،
اما اجازه هم نده
رویائی که در ذهن او می‌گذرد
ویران شود.

Posted by reza at 7:18 AM

February 21, 2009

«در انتظار دیدارت»

چندی است آلبوم تازه‌ای از فلامنکوخوان نوآور، «نینیا پاستوری» با عنوان «در انتظار دیدارت» در آمده، که هنوز به دستم نرسیده، ولی مدتی پیش خود او در یک برنامه زنده‌ی تلویزیونی، یکی از ترانه‌های این آلبوم را با عنوانی که شاید بتوان آن را «هوس زن» ترجمه کرد، خواند. ویدئوی همین اجرا مدتی است در یوتیوب گذاشته شده و من در ادامه‌ی این مطلب آن را در دسترستان می‌گذارم. ولی پیش از آن دلم می‌خواهد کمتر از یک دقیقه وقت بگذارید و ویدئو کوتاهی از «نینیا پاستوری» را ببینید که مربوط به مسابقه‌ی آوازخوانی نوجوانان است و او در آن وقت تنها دوازده سال سن داشت.

حالا پس از دیدن این دخترکِ نوجوانِ با استعداد که امرزه یکی از محبوب‌ترین فلامنکوخوانان است، ترانه‌ای از آلبوم جدید او را که در بالا از آن یاد کردم ببینید. با اینکه به باور من متن این ترانه، مثل بسیاری از ترانه‌های متعلق به آهنگ‌های روز، خیلی از نظر ادبی چشمگیر نیست، اما از آنجا که ممکن است فهمیدن متن ترانه لذت شنیدن آن را افزایش دهد، چند فراز از آن را، کمی آزادتر از معمول، برایتان به فارسی برمی‌گردانم. 

یک قصه، زندگی، زمین، جهان
آسمان، دریا، بداقبالی
از هر کدام که بخوانم به همان می‌اندیشم.
نور در می‌آید و به زیبائی می‌تابد
نامت را بر ضمیرم می‌نویسم
طرحی از چهره‌ات می‌زنم و با بوسیدنت تغذیه می‌شوم.

می‌دانستم که ماه
تبلور هوس زنانه است
می‌دانستم که ماه
تبلور هوس زنانه است.

نگاهت می‌کنم
می‌دانم به چه می‌اندیشی وقتی نگاهت می‌کنم
شکل نگاهت به آینده را می‌فهمم
تو بال‌هایت را باز می‌کنی، من حس‌هایم را
با نفس‌هایت به خانه می‌رسم
و رازی را با هم شریک می‌شویم
ترانه‌ی لالائی را همصدا با هم می‌خوانیم. 

Posted by reza at 8:13 PM

February 16, 2009

یک اتفاق غمناک

  دمدمای سحر، از خواب پریدم و هرچه کردم دوباره بخوابم نشد. تصمیم گرفتم تصاویری را که در سفر به گرانادا در آگوست گذشته از قصر الحمراء گرفته بودم همراه با موزیک مناسبی سرهم کنم و در صفحه‌ام در یوتیوب بگذارم، (در مورد این سفر و ماجرای جشنواره شعر گرانادا قبلا مطلبی با عنوان «سه روز در حال و هوای فدریکو گارسیا لورکا» نوشته بودم). در میان هدایائی که یکی از مسئولین جشنواره شعر به همه داد یک سی دی هم بود از یک آهنگساز و خواننده‌ی گرانادائی به نام «استبان بالدی‌بیه‌سو» که سال پیش در همان جشنواره برنامه اجرا کرده بود. امروز صبح از این سی دی ترانه‌ای را که بسیار مناسبِ کار من بود با عنوان «عمارت‌های آندلس» برگزیدم و تصاویری که با دوربین کوچک غیرحرفه‌ای‌ام از الحمراء گرفته بودم را بر روی آن تدوین کردم. بعد از ظهر، کارم که تمام شد، در گوگل به دنبال نام این هنرمند گشتم تا بیشتر از او بدانم. اولین مطلبی که به دستم رسید مقاله‌ای بود در روزنامه‌ی «گرانادای امروز» به تاریخ همین امروز، که خبر مرگ نابهنگام این هنرمند برجسته را که دیروز، در سن ۵۶ سالگی اتفاق افتاده بود، درج کرده بود.

ساعتی دستم به کار نرفت. بعد تصمیم گرفتم در پایان این ویدئوکلیپِ سه چهار دقیقه‌ای که در زیر آمده، به احترام او عنوانی که در همان روزنامه به او داده بود را در کنار نامش بیاورم. و آن این بود: «یکی از برجستگان مانیفستِ ترانه در جنوب».

Posted by reza at 5:51 PM

January 11, 2009

صدایت را بلند کن!

من چند بار از خواننده‌ی محبوبم، «لاماری چامبائو» نوشته‌ام، و چند ترانه از آلبوم بسیار موفقش «با هوای دیگر» را به همراه ترجمه فارسی آن‌ها، در این صفحه گذاشته‌ام، که اگر نگاهی به آن‌ها کرده باشید مسلما به حساسیت‌های اجتماعی این خواننده محبوب پی برده‌اید؛ از جمله‌ی آن‌ها می‌توانم از [کاغذهای خیس]، [بگذار زندگی کنم] و [زامبرا] نام ببرم.   
یکی از مسئولانه‌ترین کارهای چامبائو که در همان آلیوم نامبرده وجود دارد ترانه‌ای است با نام «صداها» که برای حمایت از یک انجمن خیریه‌ی حمایت از کودکان در اسپانیا، با عنوان «انجمن صداها»، ساخته و اجرا کرده است. با اینکه این ترانه را ده‌ها بار شنیده و از اجرای کم نظیرش لذت برده‌ام، اما نمی‌دانم چه پیش آمد که ساعتی پیش فکر کردم تا این ترانه را به فارسی برنگردانم و به همراه فایل صوتی‌اش در اینجا نیاورم خواب بر من حرام خواهد بود!
حالا شما هم پیش از اینکه بخوابید با کلیک روی عکس زیر به این ترانه زیبا گوش کنید، و اگر اسپانیائی نمی‌دانید نگاهی به ترجمه من از این ترانه بیاندازید تا خواب از چشم شما هم بگریزد!

 

درون جامعه، [بسیارند] که زندگی بدی دارند،
که ندیده گرفته می‌شوند.
در محله‌های حاشیه‌ای،
زنچیزه‌ی فقر است و درد و رنج،
که حذف می‌شوند، با سکوت.

صدایت را بلند کن
برای عدالت.
صداها، صداها، صداها.
صدایت را بلند کن
برای عدالت.
صداها،

دنیای پاکیزه‌ای بسازیم برای بچه‌ها،
برخیز و برای کودکانمان بکوش

حساس باشیم
که داریم خودمان را گول می‌زنیم،
اگر [فکر می‌کنیم] کودکان در محلی مطمئن رشد می‌کنند.

صدایت را بلند کن
برای عدالت.
صداها، صداها، صداها.
صدایت را بلند کن
برای عدالت.
صداها،

تحصیل،
غذا،
خیلی کارها می‌توان کرد.
بهره‌کشی،
حاشیه‌نشینی،
خیلی کارها می‌توان کرد.
من می‌خواهم امروز اعلام کنم که،
خیلی کارها می‌توان کرد.
لطفا برخیز و یاری کن،
خیلی کارها می‌توان کرد.

Posted by reza at 11:57 PM

November 23, 2008

ترکیبی گوشنواز از موسیقی کوبا و فلامنکو

دوستداران این صفحه به خوبی از پیله‌ی من به موسیقی کوبا و موسیقی کولی‌های اسپانیا، یعنی موسیقی فلامنکو، آگاهند. بنابراین باید برایشان بسیار آسان باشد تا میزان شعف من را از یافتن یک دی.وی.دی که این دو موسیقی گوشنواز را در ترکیبی خلاق عرضه کرده است دریابند.
دو سه ماه پیش، از گرانادای اسپانیا یک کوله‌پشتی کتاب و فیلم و موسیقی با خود آوردم که به دلیل گرفتاری‌های کاری و سفر، نتوانستم همه را بخوانم، ببینم و بشنوم. دیروز فرصت کردم تا یکی از آن‌ها، یک دی.وی.دی استثنائی با عنوان «سیاه و سفید» را ببینم. به شکلی باور نکردنی گیراست. تنظیم موسیقی کار یکی از پیران نامدار موسیقی پیش از انقلاب کوباست به نام «بِبو بالدِس» که خودش با پیانو خواننده را همراهی می‌کند؛ و خواننده‌ی ترانه‌ها، یکی از جوانان بسیار خوش صدا و با استعداد‌ کولی‌خوان اسپانیاست با نام «دیه‌گو اِل سیگالا».
«بِبو بالدِس» که همین دو سه هفته پیش نودساله شد پس از انقلاب کوبا به مکزیک و سپس به آمریکا و بعدتر به سوئد مهاجرت کرد. او اکنون در مالاگای اسپانیا زندگی می‌کند. همکاری او با «دیه‌گو اِل سیگالا»، فلامنکوخوانِ ساکن مادرید، از سال ۲۰۰۰ آغاز شد که به کنسرت معروف آندو با عنوانِ «اشک‌های سیاه» در سال ۲۰۰۳ انجامید.
«دیه‌گو اِل سیگالا» که باید پنجاه سالی جوانتر از «بِبو بالدِس» باشد پیش از آن همراه با معروف‌ترین رقصندگان فلامنکو برنامه اجرا می‌کرد و بعنوان خواننده‌ای مستقل نامی نداشت. موفقیت جهانی آلبوم «سیاه و سفید» حالا او را به عنوان یک خواننده پرتوان مطرح کرده است.
دوستانی که برنامه رادیوئی من در مورد موسیقی کوبا به نام «دست در دست» را شنیده‌اند باید عنوان ترانه‌ی «اشک‌های سیاه» برایشان آشنا باشد. من در مورد این ترانه‌ی عاشقانه بسیار قدیمی کوبائی در آنجا حرف زده‌ام و بخشی از این ترانه را با صدای جاودانه‌ی ملکه‌ی آواز کوبا «اومارا پورتو اوندو» نیز آورده‌ام. می‌خواستم اجرای «بِبو» و «دیه‌گو» از همین ترانه را، که ترکیبی گوشنواز از موسیقی کوبا و فلامنکوست، در صفحه‌ام در یوتیوب برای شما بگذارم که دیدم شیر پاک‌خورده‌ی دیگری زحمت مرا کم کرده است. بنابراین اگر روی عکس زیر از این دو هنرمند کلیک کنید می‌توانید این ترانه را ببینید و بشنوید. برگردان فارسی ترانه را هم در زیر برایتان می‌آورم تا لذتتان را کامل کنم!

  

با اینکه تو، به فراموشی‌ام سپردی
با اینکه تو، رؤیایم را در هم شکستی
به جای بدگوئیت، با کینه‌ای بجا
در رؤیایم، از ستایش سرشارت می‌کنم.

دردی جانکاه از نداشتنت می‌کشم،
رنجی عمیق از جدائیت.
می گریم بی آنکه بدانی، در زاری‌ام
اشکی سیاه می بارم،
اشکی سیاه، به سیاهی زندگی ام.

Posted by reza at 4:26 PM

September 12, 2008

«زامبرا»

«زامبرا» در زبان اسپانیائی نام قایقی است که قدیم‌ها عرب‌ها می‌راندند، و در حالتی مجازی به معنای هیاهو و شورش نیز هست. اما همین لغت در زبان کولی‌های اندلس، نوعی ترانه‌خوانیِ همراه با رقص است که ظاهرا ربطی به معنای مجازی آن ندارد ولی اگر برگردان فارسی ترانه‌ای را با همین نام (که در زیر برایتان می‌آورم) بخوانید، و بعد هم به ویدئو کلیپ آن در یوتیوپ (که در زیرتر برایتان می‌آورم) نگاه کنید می‌بیند که خیلی هم اسم «زامبرا» برای چنین ترانه- رقص‌هائی بی‌مسما نیست.
ولی قبل از همه باید کمی در مورد خواننده‌ی این ترانه، که برای اولین بار است در باره‌اش حرف می‌زنم، بنویسم تا بدانید با چه کسی طرفید. «استریا مورنته» که بیست و هشت ساله و اهل گراناداست، جدا از شهرت خودش به عنوان خواننده فلامنکو، از سه سوی دیگر هم شهره است: پدرش «انریکه مورنته» یک فلامنکوخوان بسیار نامدار است که همچنان می‌خواند؛ مادرش «اُرورا کاربونل» در جوانی رقاصه‌ی نامداری بود؛ و بالاخره شوهرش، «خاویر کونته» از گاوبازان معروف اندلس است.
یکی از محبوب‌ترین ترانه‌های من از آخرین آلبوم «لاماری چامبائو»، که قبلا از او بسیار نوشته ام، ترانه‌ای است با نام «خوب و بد» که به همراه «استریا مورنته» به صورت دوصدائی اجرا کرده است (فایل صوتی این ترانه‌ی شنیدنی را همین‌جا برایتان می‌گذارم  با این توضیح که ترانه با صدای «چامبائو» شروع می‌شود و پس از دو دقیقه، «استریا مورنته» آن را ادامه می‌دهد. تفاوت تحریرها بسیار آشکار است.)

 
[فایل صوتیِ ترانه‌ی خوب و بد]

تا ترانه بیشتر به دلتان بنشیند فرازی از آن را به فارسی برمی‌گردانم:
[زندگی‌ام را با اندیشیدن می‌گذرانم،
اندیشیدن به خوب  و به بد.
ذهنم غمگین است،
احساس غریبی می‌کنم،
بدنم می‌پژمرد،
و روحم این همه را می‌فهمد.
به دنیا نگاه می‌کنم،
با دروغ‌هائی از دهان‌های دیگر،
دهان‌های بخیل که دروغ می‌گویند،
با واژه‌هائی چنین بی‌معنا،
که از ذهنم می‌گذرند.]
فکر می‌کنم به اندازه کافی زمینه‌چینی کردم تا به ترانه‌ی «زامبرا» با صدا و اجرای «استریا مورنته» برسم. این ترانه از آن دست ترانه‌های فلامنکوست که با زبانی ساده از زندگی روزمره حرف می‌زند؛ و در اینجا از موقعیت زن در جامعه کولی‌ها، که مثل هر جامعه‌ی عقب مانده‌ای مردسالار است:
[از پنجره کنار بکش وگرنه آه می‌کشم
آهِ من از آتش است، و می‌سوزاندت.
از جان من چه می‌خواهی، چه می‌خواهی؟
حتی آبی را که می‌نوشم باید از تو تمنا کنم!
مادرم یک درخت گلابی داشت که وقتی آبیاریش می‌کرد
میوه‌ی عشق می‌داد.
حتی اگر مرگ فرصت دهد، و بسراغم نیاید
این همه دروغ قلبم را پاره خواهد کرد.
از پنجره کنار بکش وگرنه آه می‌کشم
آهِ من از آتش است، و می‌سوزاندت.]

[اجرای زامبرا از استریا مورنته]

Posted by reza at 4:36 PM

August 11, 2008

«بگذار زندگی کنم»

احساس می‌کنم فلامنکو دوستانی که به این صفحه سر می‌زنند دارند از من دلخور می‌شوند! نه اینکه نامه‌ای یا خبری در این زمینه دریافت کرده باشم، بلکه حس ششم به من می‌گوید دیگر نوبتی هم باشد نوبت فلامنکوست. خودم می‌دانم که این سفرِ دو ماه پیش من به کوبا بدجوری این صفحه را «کوبائی» کرد! اما من همانطور که بلدم کسی را دلخور کنم این را هم بلدم چگونه دلش را دوباره به دست بیاورم. پیش از اینکه به مطلب امروزم در این مورد بپردازم این را جلوجلو بگویم که دارم نرم نرم بار سفر را می‌بندم تا آخر هفته برای  هفت هشت روزی بروم به آندلس، سرزمین فلامنکو، و شک نداشته باشید که دست خالی از آنجا برنخواهم گشت. توضیح بیشتر در مورد انگیزه این سفر بماند برای وقتی که به خانه برگشته باشم، تا از مطلبی که می‌خواهم در مورد یکی از نازنین‌ترین خوانندگان فلامنکو، یعنی «لاماری دِ چامبائو» برایتان بنویسم دور نیافتم.
من مدت‌ها پیش در همین صفحه مطلبی با عنوان «کاغذهای خیس» در مورد او نوشتم و ترانه‌ی بسیار زیبای او به همین نام را در دسترستان گذاشتم. اگر نگاهی دوباره به آن مطلب بیاندازید می‌بینید که قبلا نوشته‌ام که او در آغاز جوانی و محبوبیت به بیماری سرطان مبتلاست. دیروز در فرصتی که پیدا کردم یکی دیگر از ترانه‌های بسیار شنیدنی او را که به همراه «خارابه دِ پالو» بصورت دو صدائی اجرا کرده برایتان به فارسی برگرداندم اما قبل از اینکه فرصت کنم انتشارش دهم به طور اتفاقی همین امروز مصاحبه‌ای کوتاه از او دیدم در باره برخوردش با بیماری مرگبارش که برایم شگفت‌آور بود. حرفش به اختصار این بود: «نزدیک به سه سال است که از ابتلاء به بیماری سرطان سینه مطلع شده‌ام ولی کاریش نمی‌توانم بکنم. نشستن و غصه خوردن از من بر نمی‌آید. می‌دانم بیماری سنگینی است ولی باید قبول کرد که زندگی همه آدم ها مثل هم نیست. با نشستن و انتظار کشیدن مشکلی حل نمی‌شود. باید فعال و سرزنده باقی ماند. البته اگر قرعه لاتاری به من می‌افتاد خوشحال‌تر بودم اما حالا که قرعه سرطان به من افتاده مشکلی نیست، تحملش می‌کنم.»
من همواره برای کسانی که در مشکل‌ترین شرائط هم، نه به مرگ که به زندگی می‌اندیشند احترام ویژه‌ای قائلم. حالا به نشانه‌ی ادای احترام به او از شما دعوت می‌کنم تا با کلیک روی عکسش ویدئو کلیپ زیبای «بگذار زندگی کنم» را که تا کنون بیش از یک میلیون و سیصد هزار بار تماشا شده است، در یوتیوب ببینید و برگردان فارسی آن را هم در پایان همین مطلب بخوانید. شاید اگر جزو فلامنکودوستان دلخور شده از من باشید دوباره دلتان با من نرم شود!

بگذار زندگی کنم، آزاد، مثل کفترهائی
که بالای پنجره‌ام لانه کرده‌اند
و با من می‌مانند هرگاه از پیشم می‌روی، هرگاه از پیشم می‌روی.

بگذار زندگی کنم، آزاد، مثل هوا
پرواز را به من آموختی و حالا بال‌هایم را می‌چینی
بگذار تا دوباره خودم باشم
تا تو دوباره خودت باشی
آزاد مثل هوا.

بگذار زندگی کنم، اما به شیوه‌ی خودم
تا باز هوائی را تنفس کنم که زندگی را به من بازمی‌گرداند
اما به شیوه‌ی خودم، اما به شیوه‌ی خودم.

تا من دوباره خودم باشم و تو دوباره خودت باشی
آزاد، اما به شیوه‌ی خودت.
تا من دوباره خودم باشم و تو دوباره خودت باشی
آزاد، آزاد مثل هوا.
 

Posted by reza at 9:56 PM

March 5, 2008

«مادر»

اگر خودخواهی تلقی نشود من از هیچ چیز بیش از این خوشحال نمی‌شوم که ببینم یا بشنوم که جوانانی در ایران از طریق نوشته‌های پراکنده من به موسیقی فلامنکو یا موسیقی آمریکای لاتین علاقمند شده‌اند. از این رو وقتی نامه یکی از آن‌ها به دستم رسید دلم نیامد اجابت خواستش را به تعویق بیاندازم. اول متن نامه را می‌آورم و بعد ادامه یادداشتم را:
[با سلام و احترام خدمت استاد بزرگوارم که هرگز ندیدمشان
آقای علامه زاده تماس گرفتن با شما مدتی است ذهنم را مشغول کرده، اما هر چه فکر می کردم نمی دانستم در نامه ام به شما چه بگویم،آیا از شما قدردانی کنم،یا خود را معرفی کنم،یا ... نمی دانم...
هم اکنون هم می دانم شما وقت زیادی برای خواندن نامه ی من ندارید. فقط چند سطری می نویسم، من احسان رحمانی فرد، متولد 1363 در تهران هستم، حدود 4 سال است که با فلامنکو آشنا شدم و تاثیر عمیقی از مقالات و ترجمه های شما گرفته ام که برایم بسیار ارزشمند است. واقعا زبان تشکرم قاصر است، اما بگذارید جسارت کنم و شما را استاد خود بنامم چون تاثیر زیادی از شما گرفته ام. باری، استاد اگر برایتان مقدور است ممکنه شعر آهنگ " mammy blue" از خوزه مرسه را ترجمه کنید و در سایتتون قرار دهید یا برای من بفرستید.من بسیار این قطعه را دوست دارم. از جسارتی که کردم عذرخواهی می کنم، امیدوارم من را ببخشید.
با سپاس بسیار فراوان از تمام زحمات و الطاف شما]

و اما این ترانه را بسیاری از خوانندگان معروف خوانده‌اند از جمله «خولیو ایگلزیاس» و «سلین دیون» که آن را به زبان‌های انگلیسی،‌ فرانسه و نیز اسپانیائی اجرا کرده‌اند. نمی‌دانم ترانه را چه کسی ساخته یا نوشته است ولی می‌دانم شعر ترانه بسیار بلند است و هر کدام از خواننده‌ها دو بیتی‌های متفاوتی از آن را خوانده‌اند. عنوان ترانه را باید به سادگی  «مادر» ترجمه کرد. این دوست با محبت به دنبال نامه‌شان متن ترانه را به اسپانیائی ضمیمه کرده‌اند تا کار برگردان فارسی را برای من ساده کرده باشند. لینک اجرای «خوزه مرسه» را هم البته به آن اضافه کرده‌اند. من هم برگردان آن را به ایشان و دیگر علاقمندان صدای خوزه مرسه تقدیم می‌کنم. اگر روی  بند اول متن ترجمه کلیک کنید به ویدئو کلیپ مریوطه در یوتیوب خواهید رسید.
«مادر»
خانه‌ات چرا اینگونه خالی است
چرا روز و شب درش بسته است
آه مادر بگو کجائی، آه بگو،
پس از این همه راه که آمده‌ام
می‌خواهم در اینجا آرام بگیرم،
و دوباره بچه‌ای باشم برای تو.
مادر، مادر، مادر.
حالا فهمیدم که زیادی از تو دور شدم
من رفتم با این امید
که عشق بزرگی به دست آورم،
همان عشقی که دوام نیاورد
همان عشقی که تنهایم گذاشت
شکست خورده به سوی تو می‌آیم
مادر، مادر، مادر.

Posted by reza at 3:25 PM

January 21, 2008

«در کُنج خانه‌ام»

تا سر می‌جنبانم می‌بینم باز مدتی گذشته است ومن از فلامنکونویسی باز مانده‌ام. به جبران، ترانه‌ی «در کُنج خانه‌ام» را برایتان به فارسی برمی‌گردانم و ویدیو کلیپ آن را هم روی عکس زیر، در سرانگشتتان قرار می‌دهم تا یک بار دیگر از صدای گرفته‌ی «نینیا پاستوری»، و اجرای گیرایش لذت ببرید. این ترانه را از آلبوم «پنجمین بد وجود ندارد!» انتخاب کرده‌ام که شرحش قبلا در مطلبی با همین عنوان در این صفحه رفته است.

در می‌گشایم
تا خُنکا، بر کنج خانه‌ام بوَزَد.
با اینکه خانه از آدم پُر است – که تحملش ساده نیست،
به ندرت کسی پسکوچه‌های ذهنم را روشن می‌کند؛ آنجا که خاطره‌های فراموش ناشدنی‌ام جا گرفته‌اند.
ببین چگونه می‌خندم
ببین چگونه می‌گریم
ببین چگونه آواز می‌خوانم وقتی که تنهایم،
و نمی‌توانم به تو نیاندیشم
و نمی‌توانم به تو نیاندیشم.

دیگر آن کودکی که با او در کنج خانه می‌ستیزیدی نیستم – کودکی که از برخاستن می‌هراسید،
نه، دیگر نیستم.
تو، زندگیِ من، بیا و برو، با سری افراشته - با اینکه نمی‌توانی سر بلند کنی.
بگذار شاد بمانم،
هرگز کسی دلی برای فروش عرضه نکرده است،
و دارائی تو غنای مرا نمی‌تواند خرید.
قلب‌ها مثل هم نیستند – از هیچ نظر.

Posted by reza at 8:32 PM

January 2, 2008

فیلم ‌نگارشی از سه نسل

بگذارید از این اصطلاح من‌در‌آوردی و نه لزوما بی‌معنی "فیلم‌نگارش" شروع کنم. ما در دنیای "مالتی میدیا = رسانه‌ی ترکیبی (؟)" زندگی می‌کنیم یعنی روز به روز فاصله رسانه‌های مختلف از همدیگر کمتر و کمتر می‌شود و گاهی به سختی می‌توان با اصطلاحات گذشته پدیده‌های تازه را نامگذاری کرد. به همین ویدئو کلیپ‌های موسیقی که روزی صدها از آن از تلویزیون‌ها پخش می‌شود نگاه کنید. آیا این ها ترانه‌اند، رقصند، داستان کوتاهِ فیلم شده‌اند یا ترکیبی از هر سه؟ این تازه در مورد موسیقی است که تاریخش با تاریخ خود انسان هم‌آغاز است. وقتی وارد مقوله اینترنت و وبلاگ و جز این‌ها می‌شویم، که عمرشان به دو دهه هم نمی‌رسد، دیگر اختلاط ابزار ارتباط با مخاطب، نه در حاشیه که در متن موضوع جا می‌گیرد. با این مقدمه‌چینی می‌خواهم "فیلم‌نگاشته"‌ای را آغاز کنم که به سه نسل از یک خانواده نامدار کولی مربوط می‌شود که چهار دهه است که در راس موسیقی فلامنکو قرار دارند. اما همانگونه که نوشتن و تدوین فیلم‌نگارش با مقاله نوشتن و فیلم ساختن متفاوت است، خواندن و دیدن آن هم برای مخاطب مستلزم رعایت آداب بخصوصی است. اگر حوصله کنید و دستتان را از دست من در نیاورید و نوشته و فیلم را جدا از هم نخوانید و نبینید، گام به گام شما را با این سه نسل هنرمند کولی، از طریق آواز و سازشان، آشنا می‌کنم. بیائید با کلیک روی عکس زیر اولین ویدئو کلیپ را ببینید و بشنوید تا بیشتر توضیح دهم:

لا نگرا و دخترش "لوله مونتویا"

این فیلم باید در حدود چهل سال پیش در یک محفل خصوصی کولی گرفته شده باشد (من این فیلم و فیلم‌های دیگری را که در این فیلم‌نگارش برایتان می‌گذارم از تلویزیون بین‌المللی اسپانیا و تلویزیون آندولس در زمان‌های مختلف ضبط کرده‌ام.)

            "لا‌نگرا"، زن جوانی که در آغاز این فیلم خواند، خواننده معروفی در زمان خود بود ولی هرگز شهرتش به حد شهرت دخترش "لوله مونتویا" که در فیلم نباید بیش از پانزده شانزده سال داشته باشد، نرسید. همانطور که دیدید او در این ویدئو، ترانه‌ای عربی خواند. سال‌ها بعد، یعنی همین سه چهار سال پیش، در مصاحبه ای گفت که با اینکه مادر و پدر من عرب نیستند ولی در کازابلانکا (مراکش) به دنیا آمده‌اند و از این رو من با موسیقی غنی عربی به خوبی آشنایم. "لوله" البته راه درازی برای موفقیت در مویسقی فلامنکو در پیش داشت که به تنهائی قادر به پیمودنش نبود. اگر روی عکس زیر کلیک کنید با اعجوبه دیگری از دنیای فلامنکو به نام "مانوئل مولینا" آشنا می‌شوید که در اینجا جوانی شوخ و ریشو است که با آواز "لا‌نگرا" و رقص "کارملیتا مونتویا" گیتار می‌زند. (فیلم در سال 1986 برداشته شده.)

 

"مانوئل مولینا"

مانوئل پس از اینکه در جشن عروسی برادرش با "کارملیتا" به عنوان ساقدوش شرکت می‌کند با ساقدوش عروس که کسی جز "لوله مونتویا" نیست ازدواج می‌کند و این پیوند به خلق سبک تازه‌ای از موسیقی فلامنکو می‌انجامد که با نام آن دو گره خورده است: سبک "لوله و مانوئل". این زوج هنرمند در دهه نود کنسرت‌هائی برپا کردند که در نوع خود اگر نه بی‌نظیر که کم نظیر بود. ویژه‌گی موسیقی مانوئل مولینا - اگر بخواهید از زبان غیر حرفه‌ای من بشنوید- این است که نه فقط مثل اغلب ترانه‌های فلامنکو با یک گیتار قابل اجرایند اما در اصل برای یک ارکستر چند ده نفره نوشته شده‌اند. در کلیپ زیر می‌توانید یک کنسرت عظیم از این دو هنرمند را ببینید.

"لوله" و "مانوئل" در کنسرت

زندگی مشترک "لوله" و "مانوئل" هم مثل اغلب زندگی‌ها بدون جدائی به کمال نرسید! به گمان من سوز صدای "مانوئل" که حالا اگر مجلس گرم بشود، کولی‌وارتر از هر آوازه‌خوان کولی، زیر آواز هم می‌زند، بیش از پیش هم شده است. قبل از این که جلوتر برویم بیائید صدای او را با هم بشنویم. من که هر بار این ویدئو کلیپ را می‌بینم و می‌شنوم به راستی منقلب می‌شوم (البته خودم می‌دانم که وقتی پای موسیقی کولی در میان باشد خیلی آدم نرمالی نیستم!)

آواز "مانوئل مولینا"

آن چه از آن پس رابطه‌ "لوله" و "مانوئل" را حفظ کرد، جدا از همکاری گهگاهی در کنسرت ها، وجود دخترشان بود که زیبائی و صدای خوش را از مادر و مادر بزرگش به ارث برده بود: "آلبا مولینا"

"آلبا مولینا" امروزه یکی از محبوب‌ترین خوانندگان فلامنکو در میان نسل جوان است. اگر نام گروه "لاس نی‌نیاس= دخترکان" را شنیده باشید می‌دانید که آلبا یکی از سه دختر جوان این گروه است که آهنگ‌هایشان امروزه در ام.تی.وی و دیگر کانال‌های اختصاصی موسیقی پخش می‌شود. گل سر سبد ویدئو کلیپ این "فیلم‌نگاشته" را که همین چند هفته پیش از تلویزیون اندولس ضبط کرده‌ام به عنوان حسن ختام در اینجا می‌آورم. "آلبا" به صورت زنده با گیتار پدرش "مانوئل مولینا" می‌خواند و مادرش "لوله مونتایا" پشت سر آن‌ها نشسته و با کفِ دست ضرب می‌گیرد. تا این ویدئو گرم و گیرا، تنها یک کلیک فاصله دارید. 

آلبا و پدرش مانوئل

Posted by reza at 8:40 PM

January 1, 2008

خانه تکانیِ نوروزی

داشتم دنبال هدیه‌ای موزیکال برای تقدیم به دوستان این صفحه به مناسبت آغاز سال نو مسیحی می‌گشتم که متوجه شدم تمام آهنگ‌ها و فیلم‌هائی که سال پیش، یعنی قبل از باز کردن صفحه‌ام در یوتیوب، از طریق سایت ملکوت آپلود کرده بودم پاک شده و هیچ یک از لینک‌ها به موسیقی یا فیلم‌های مربوطه راه نمی‌برند. اول کمی دستپاچه شدم ولی بعد یادم آمد که به دلیل محدویت سایت ملکوت من همواره ناچار بودم موسیقی و فیلم‌ها را نه فقط کوتاه کنم که کیفیتشان را هم به شدت تقلیل دهم تا جای کمتری بگیرند. البته چند ماهی است که صاحب عرش ملکوت جای پر ظرفیت تازه‌ای به نام ققنوس برای دانلود موزیک با کیفیتی بالا در اختیارم گذاشته است که ترانه‌های اخیر را از طریق آن دانلود کرده‌ام. از این رو دارم فکر می‌کنم شاید پاک شدن فیلم‌ها و ترانه‌های پیشین اتفاق بدی هم نبوده است چرا که حالا با داشتن امکان آپلود فیلم در یوتیوب و موزیک در ققنوس می‌توانم به تدریج وبلاگم را خانه تکانی کنم و جای آثار گم شده را با همان آثار اما با کیفیت بالاتری پر کنم.
برای شروع، اولین کاری که کردم فیلم سه دقیقه‌ای آخرین بدرود با «روسیو خورادو» را که سال پیش در مادرید گرفته بودم در صفحه خودم در یوتیوب گذاشتم که می‌توانید با کلیک روی عکس زیر آن را ببینید.

دومین گام هم آپلود ترانه‌ی بسیار مورد علاقه‌ی فلامنکو دوستان این صفحه، «دختره برام می‌میره» است، با صدای «خوزه مرسه» که به همراه برگردان فارسی آن به عنوان هدیه‌ی سال نو مسیحی، همراه با بهترین آرزوها تقدیمتان می‌کنم.

 

دختره برام مى‌ميره / ببين كى داره اينو ميگه.
من به اين زشتى، اون به اين خوشگلى، مثل يه دسته گل.
صداش زمزمه برگها، صداى من به اين خشنى
اندامش مثل موج، تن من مثل صخره
باز ميگه منو نبينه مى‌ميره / تو چى فكر می‌كنى؟
هزار بار جوونتر از منه / شانس مارو باش!
موهاش رنگ زندگيه، موهاى من رنگ خاكستر
ميگه بى عشق من زنده نمى‌مونه / كه ديدن من براش روياس
كى اينو می‌فهمه؟ / شانس مارو باش! / شانس مارو باش!

Posted by reza at 7:33 PM

December 18, 2007

«عشقِ صامت»

  دارم ذره ذره از خجالت شما فلامنکو دوستان در می‌آیم، گرچه ترانه‌ای را که برایتان آماده کرده‌ام فلامنکو نیست ولی دو فلامنکوخوان نامدار اجرایش کرده‌اند. یکیشان همان خواننده‌ی است که پیش از مرگ نابهنگامش دو سال پیش لقبِ «آوازه‌خوانِ روح اسپانیا» را از آنِ خود کرد، یعنی «روسیو خورادو»، که من بسیار از او نوشته‌ام و حتی از مراسم آخرین بدرود با او نیز فیلمبرداری کرده و در این صفحه به تماشا گذاشته‌ام [مطلبِ «مثل یک موج»]. و اما دیگری، همان «فالِته»، مرد زن‌نمائی است که در نوشته قبل معرفی‌اش کردم و صدایش خیلی به دل خوانندگان این صفحه نشست. «روسیو» و «فالِته» در ویدیوئی که با زیرنویس فارسی برایتان در یوتیوب گذاشته‌ام «کوپلا»ئی با عنوان «عشقِ صامت» را دونفره اجرا می کنند. اول به خاطرتان بیاورم که «کوپلا» به نوعی دو بیتی‌های عاشقانه گفته می‌شود که در ترانه‌‌های توده پسند اسپانیائی مورد استفاده دارد. من قبلا با تفسیر بیشتری به این شاخه از ترانه‌سرائی و خوانندگی که سخت محبوب مردم اسپانیاست پرداخته‌ام [مطلبِ «میخک‌های ماه می»]، و دوم این‌که این اجرا تنها چند ماه پیش از مرگ «روسیو خورادو» در تلویزیون مادرید ضبط شده که به همراه چندین ترانه‌ی دیگر در یک دی.وی.دی به نام «روسیوی همآره» توزیع شده است. حالا اگر بر روی عکس زیر کلیک کنید می‌توانید ویدئوی ترانه‌ی «عشقِ صامت» را با زیرنویس فارسی ببینید، و در پایان این نوشته‌ هم برگردان فارسی ترانه را جداگانه برایتان می‌آورم تا در دسترستان باشد.

 «عشقِ صامت»
حالا که همه چیز فراموش شده است
دیگر می‌توانم به تو بگویم
آن عشق عمیقی که داشتم چه بی‌انتها بود
و من هرگز جرات نکردم به آن اعتراف کنم
و به ناچار ترکت کردم.
شک نیست که می‌خواستم نگاهت دارم
می‌دانی چه گذشت، و من چه تصوری داشتم از این عشق!
تو رفتی بی‌آنکه چیزی به من بگوئی
و من با تردیدم بر جا ماندم، و این اشتباه من بود.
کاش می‌فهمیدی که من هرگز نمی‌خواستم کسی را برنجانم
من عاشق بودم و شاید همانکه می‌دانستم پیش آمد:
همیشه اگر به کسی عشق بورزی درست همو عاشقت نخواهد شد!
لازم نیست خودت را بی‌دلیل به آتش بزنی
تو هرگز به این عشق اعتراف نکردی
و من می دانم آنچه نیازمند آنیم رودررو و بی‌تزویر حرف زدن است.
و پس از اینهمه، آن عشق صامت که این‌چنین درد برایمان به همراه داشت تمام می‌شود.
 

Posted by reza at 3:26 PM

December 15, 2007

خدایا عفوم کن!

نشد از موسیقی فلامنکو بنویسم و چیزی در درونم نگوید که باز از فلامنکو نوشتی و از خوش صداترین و به چشم خواهر برادری، خوش اداترین خواننده فلامنکو حرفی نزدی! منظور باز همان «نینیا پاستوری» است که البته بارها از او در همین صفحه نوشته‌ام و بسیاری از ترانه‌هایش را همراه با ترجمه فارسی در اختیارتان گذاشته‌ام. ولی این ندای دلم را که می‌گوید بیشتر از او بنویس قبول دارم، چرا که هر چه بیشتر به او گوش می‌دهم بیشتر به صدای گرفته‌اش کشش پیدا می‌کنم بویژه وقتی ترانه‌هائی تا مغز استخوان عاشقانه می‌نویسد و می‌خواند، مثل همین ترانه‌ی «خدایا عفوم کن!» که موضوع این نوشته است. فایل صوتی این ترانه را از آلبوم «ماریا» در دسترستان می‌گذارم که با کلیک روی عکس نینیا پاستوری می‌توانید آن را بشنوید. برگردان فارسی ترانه را هم به شکل کامل در زیر آورده‌ام. اما علاوه بر این‌ها یک هدیه‌ی بسیار دیدنی و شنیدنی هم در ارتباط با همین ترانه برایتان دارم که در پایان این نوشته تقدیمتان می‌کنم.

و این حقیقتی است که اینگونه عشق ورزیدن، درد است
خدایا عفوم کن! کاش پدر مقدس از گناهم بگذرد،
چون اگر در کنارم نباشی نمی‌دانم چگونه زندگی کنم
و این حقیقتی است که بیش از این نمی‌توانم دوستت بدارم
و فکر کردن به آن حتی می‌ترساندم
مبادا اشتباه بگیری، می‌گویم آنقدر دوستت دارم که بیش از آن از تحملم خارج است.
می‌خواهم مرا ببوسی
و من با صدائی آرام بگویمت که دوستت دارم
و تو صدایت را پائین بیاور که کسی نفهمد به هم چه می‌گوئیم
که کسی نفهمد ما به هم عاشقیم.
برایت فرشته‌ی کوچکی خواهم شد
و از قلبت مراقبت خواهم کرد
و یادمان‌هایت را به یادت خواهم آورد
و نور ماه را، که قلبت به دنبالش بوده بود، به تو ارزانی خواهم داشت.
و می‌خواهم برق نگاهت، بازتاب روحت باشم.
من چیزهای کوچکی برایت خواهم داشت
اعتقاد، که کوه‌ها را جابجا می‌کند.
و می‌خواهم ناب‌ترین احساس برای تو باشم.
حالا که ترانه را شنیدید و ترجمه را دنبال کردید بد نیست اجرای ویدیوئی «نینیا پاستوری» را از همین ترانه با همخوانیِ یک خواننده‌ی بسیار محبوب فلامنکو که بخصوص در کوپلا خوانی شهره است به نام مستعار «فالِته» ببینید و بشنوید. «فالِته»، که نام اصلی‌اش «رافائل اوخِدا» است، همچنان که در عکس زیر می‌بینید مردی است که همواره با آرایش زنانه برنامه اجرا می‌کند، که او هم به چشم خواهر برادری کم خوش ادا نیست!

بیش از این معطلتان نمی‌گذارم و اگر علاقمندید با کلیک روی عکس «نینیا پاستوری» و «فالِته» اجرای ویدیوئی دو نفره‌ی آن‌ها را در صفحه‌ی من در یوتیوپ ببینید و لذت ببرید.
 

Posted by reza at 6:31 AM

December 10, 2007

«پاکو دِ لوسیا»

 بارها در این صفحه از «پاکو دِ لوسیا»، نامدارترین گیتارنواز فلامنکو برایتان نوشته‌ام و اگر به مجموعه موسیقی فلامنکو در بالای سمت راست این صفحه مراجعه کنید برخی از کارهای او را به صورت فایل صوتی و یا تصویری خواهید یافت. اما آنچه این بار برایتان به صورت یک ودیوئو کلیپ کوتاه (۹ دقیقه و اندی) تدارک دیده‌ام مربوط به سال ۱۹۷۳ است که «پاکو دِ لوسیا» همانوقت هم به عنوان یک اسطوره زنده در موسیقی فلامنکو شناخته می‌شد. در این ویدئو کلیپ دو سه تکه مصاحبه کوتاه با «پاکو دِ لوسیا» وجود دارد که در خانه خود او و بطور بسیار ساده و صمیمی فیلمبرداری شده و او هم با سادگی از دوران کودکی و نحوه ورود به دنیای موسیقی حرف می‌زند (من این مصاحبه را به فارسی برگردانده و به صورت زیرنویس به ویدئو افزوده‌ام.) با این مقدمه حالا با کلیک روی عکس «پاکو دِ لوسیا» می‌توانید به صفحه من در «یوتیوپ» بروید و این فیلم را ببیند. یادتان باشد که من همواره آخرین فیلم را در بالای صفحه‌ام در «یوتیوپ» قرار می‌دهم تا به راحتی در دسترس باشد ولی فیلم‌های دیگر هم که به نوشته‌های قبلی‌ام مربوط می‌شوند در زیر آن در همان صفحه قرار دارند.

Posted by reza at 7:40 AM

December 6, 2007

کاغذ‌های خیس

همین امروز صبح، در یادداشت قبلی‌ام، به فلامنکو دوستان قول داده بودم غفلتم از فلامنکو را هرچه زودتر جبران کنم. حالا اولین گام را با ترانه‌ای استثنائی از فلامنکوخوانی استثنائی آغاز می‌کنم. عنوان ترانه همان است که بر پیشانی مطلب می‌بینید که شاید بد نبود اگر آن را «پاسپورت‌های خیس» ترجمه می‌کردم. تمام ترانه را برایتان به فارسی برگردانده‌ام که در زیر خواهید خواند و خواهید دید که به مسئله بزرگ مهاجرت خودکشی‌وار مراکشی‌ها برای دست یافتن به یک زندگی ساده اما مطمئن در اسپانیا مربوط است. ویدئو کلیپ بسیار زیبای این ترانه را که در مراکش فیلمبرداری شده در یوتیوپ یافتم و اگر روی عکس «لا ماریا» در این نوشته کلیک کنید در صفحه یوتیوپ خود من به آن خواهید رسید. تردید ندارم اگر ترجمه را به دقت بخوانید و بر بندهای ترانه انطباق دهید چنان از این اجرا لذت خواهید برد که مثل من بارها به آن باز خواهید گشت.

      

  و اما اجازه بدهید کمی از «لا ماریا»، موزیسین، ترانه سرا و خواننده‌ی این ترانه، برایتان بنویسم. او تنها پنج سال پیش با اولین آلبومی که از گروه «چامباو» در آمد به شهرت رسید. این گروه را یک موسیقیدان هلندی به همراه سه فلامنکوخوان اهل «مالاگا» در جنوب اسپانیا راه انداخته بود که موزیک فلامنکو را با موسیقی الکترونیک ترکیب کرده بود. با اینکه اولین آلبوم آن ها بویژه مورد توجه جوانان قرار گرفت اما همکاریشان خیلی به درازا نکشید و حالا نام «چامباو» فقط به همین «لا ماریا» اطلاق می‌شود. «لا ماریا» پس از مدتی سکوت که ناشی از مبارزه‌اش با بیماری مرگبار سرطان بود چند ماه قبل با آلبوم تک نفره‌اش به نام «با هوای دیگر» به میدان آمد که ترانه انتخابی من از همین آلبوم است. جالب است که او این بار در کنار سازهای الکترونیک از سازهای موسیقی عربی مثل فلوت، عود و قانون نیز استفاده کرده است و ترکیب گوشنوازی از موسیقی فلامنکو،‌ موسیقی عربی و موسیقی الکترونیک خلق کرده است. و این هم برگردان ترانه:

جزر و مد دریا، هرشب، هزاران سایه بازمی‌تابد، / محموله‌های سراب، بر ماسه، به انتظار بارگیری مانده‌اند

قصه‌های روزمره، روزمره، قصه‌ی آدم‌های خوب، / خسته، با زندگیشان بازی می‌کنند،

با گرسنگی و سرمائی که پوست می‌ترکاند، / دردشان را در گرمای شمعی غرق می‌کنند / خودت را جایشان بگذار!

دریا از ترسی که در چشمانشان دودو می‌زند اشکبار است. / خیلیشان [به ساحل] نمی‌رسند،

رویای کاغذهای خیسشان را به آب می‌دهند، / کاغذهای بی‌صاحب.

خاطراتِ ظریف، شناور بر آب، روح را می‌خراشند، / آب، این غار استخوانِ آدمیان، نامنتظر به گردابشان فرو می‌کشد،

ناتوان، با طعم نمک بر کام. / یک دم هوا در گلوشان فرصتی تازه ارزانی‌شان می‌دارد،

این همه خبر [غرق شدگان] مایوسم می‌کند. / خودت را جایشان بگذار!

دریا از ترسی که در چشمانشان دودو می‌زند اشکبار است. / خیلیشان [به ساحل] نمی‌رسند،

رویای کاغذهای خیسشان را به آب می‌دهند، / کاغذهای بی‌صاحب.

Posted by reza at 10:22 AM

July 26, 2007

پرنده‌های گِلین

 فردا شب که فیلم‌های ساخته شده‌ی دانشجویانم به نمایش در بیاید بارم را می‌بندم و راهیِ دیارِ یار می‌شوم. خودم بهتر از هر کسی می‌دانم که در این شش هفته‌ی اقامتم فرصت نکردم حرفی از دل بزنم. منظورم البته حرفی از ته دل نیست که اگر نبود که از قلمم جاری نمی‌شد، بلکه به سادگی منظورم از دل است، یعنی حرفی از دل زدن. مثل حرفی که در ترانه فلامنکوی «پرنده‌های گِلین» زده می‌شود.
           تا در آخرین فرصت نوشتن در ویرجینیا، جبران مافات کرده باشم به آلبومی از کولی و کولی‌خوان محبوبم «نینیا پاستوری» باز می‌گردم با عنوان «جواهر عاریه‌ای» که قبلا هم گفته‌ام که تماما بازخوانی گوشنوازِ ترانه‌های خوانندگان نامدار دیگر است توسط او. من از این آلبوم که ده ترانه بیشتر ندارد تا کنون سه ترانه را برایتان ترجمه کرده و همراه با فایل صوتی در این صفحه آورده‌ام. یکی ترانه «همه توئی» در مطلبی با عنوان «باز هم دل هوای بانگ عاشقانه دارد» بود، و یکی ترانه «در مدیترانه متولد شدم» بود در مطلبی به همین نام، و آخری ترانه «فرشتگان سیاه» در مطلبی با عنوان «باز هم از فلامنکو».
           و حالا ترانه «پرنده‌های گِلین» را با دو اجرا، یکی به صورت ویدئوکلیپ از خواننده اصلی‌اش «مانولو گارسیا» که در «یوتیوپ» یافتمش، و یکی هم با صدای «نینیا پاستوری» به صورت فایل صوتی، در اختیارتان می‌گذارم. اگر از من بپرسید برای شنیدن دوباره و سه باره و ده باره‌ی این ترانه، کدام را بیشتر می‌پسندم بی‌تردید می‌گویم اجرای «نینیا پاستوری» را، نه در این ترانه مشخص که در تمام بازخوانی‌هایش در همین آلبوم «جواهر عاریه‌ای». و البته برگردان فارسی ترانه را نیز در پایان این نوشته می‌آورم که حسن ختامی باشد بر اقامتم در ویرجینیا.

music icon main.jpeg  

اگر زمانه به سواحل متروکم بکشاند
آنگاه کتاب ساعت‌های مرده را می‌بندم
و از گِل، پرنده می‌سازم
و پرنده‌های گِلین‌‌ام را پرواز می‌دهم.

اگر زمانه به سواحل متروکم بکشاند
آنگاه مردود می‌شمارم خاریِ تنهائی و درد را.
تا نه حتی یک صفحه نانوشته بماند
ترس یک رهگذر تنها را احساس می‌کنم.

خودم را در نقشه‌ها گم و گور می‌کنم
در ورق ورقش راهم را می‌یابم
حالا باد وزیدن می‌گیرد
وقتی دریا پاسی پس می‌نشیند.

از آن سراشیبی که مرا به خانه‌ات می‌رساند
بالا نمی‌کشم
و سگ من حتی در پرتو شمعت نمی‌آساید.

در قله‌های زمان، احساس آدمی خانه می‌کند
امروز این پرنده های گلین‌اند که پرواز را آرزومندند.

در دره‌ها گم و گور می‌شوم
در جاده‌ها می‌خوابم
حالا باد ‌وزیدن می‌گیرد
وقتی دریا پاسی پس بنشیند
وقتی قایق نداشته باشم، و نه پارو و نه گیتار،
وقتی که دیگر بلبلِ صبح خوانشش را تمام کند.

Posted by reza at 8:37 PM

June 30, 2007

سیویلیا

استقبالی که از نوشته قبلی‌ام در مورد «مانوئل آلخاندرو» شد مرا بر آن داشت تا ترانه دیگری از او را هم به فارسی برگردانم و به همراه دو اجرای شنیدنی از آن یکجا در اختیارتان بگذارم؛ اولی اجرای فلامنکوست در آلبومی که از آن یاد کرده بودم، یعنی «خِرز برای مانوئل آلخاندرو می‌خواند»، با صدای جاودانه‌ی یکی از زنانِ فلامنکوخوانِ نامدار و اصیل شهر «خِرز» به نام مستعار «پاکرا دِ خرز» که همین سه سال پیش در سن هفتاد سالگی درگذشت. و دومی همین ترانه است با اجرای ارکستری، با صدای «روسیو خورادو» که خوانندگان این صفحه دیگر باید با او، با صدای استثنائی او، و زندگی استثنائی‌ترش آشنا باشند. مقایسه این دو اجرای متفاوت به خودی خود بسیار گیرا و دلچسب است.

                   

[ سیویلیا: پاکرا دِ خرز]            [ سیویلیا: روسیو خورادو]

برج‌هائی با بال‌های طلائی
که رویای فاصله می‌بینند.
کوچه‌هائی با سایه‌های قرون
و گیاهانِ نقره‌ای.

ترانه‌هائی که ستارگان را می‌خراشند
که دل‌ها را می‌خراشند.
بازتابِ شب‌ها در رودخانه‌ای
که دلش می‌خواهد دریا باشد
که دلش می‌خواهد دریا باشد.

سیویلیا
آوازِ روشنای سبز،
زمینِ سبز، آسمان آبی
جائی که آب می‌آرامد
در کنار برجی که دوستش می‌دارد.

سیویلیا
آوازِ روشنای سبز
از تنهائی‌های آندلس
آتش، برف، گریه و ترانه
سیویلیا، سیویلیا، سیویلیا

Posted by reza at 12:30 PM

June 25, 2007

عشق، پایان یافتنی است

چه از موسیقی پاپِ اسپانیا سخن برود چه از موسیقی آمریکای لاتین، چه از فلامنکو سخن برود چه از کوپلا، نامی را که نمی‌توان ندیده گرفت نام «مانوئل آلخاندور» است. او که پسر یک موسیقی کلاسیک‌دانِ اسپانیائی است از دهه شصت قرن گذشته تا به حال بیش از پانصد ترانه‌ی ماندنی سروده و آهنگشان را ساخته و با صدای نامدارترین خوانندگان اسپانیائی و کشورهای آمریکای لاتین اجرا کرده است.

بسیاری از معروفترین ترانه‌های خوانندگانی مثل «خوزه خوزه»ی مکزیکی، «خولیو ایگله‌زیاس» و «روسیو خورادو»ی اسپانیائی کار همین هنرمند شناخته شده است. تا آنجا که به پیله‌ی من به موسیقی فلامنکو مربوط می‌شود می‌توانم به جرات بگویم که هیچ آلبومی در موسیقی فلامنکو را شنیدنی‌تر، هنزمندانه‌تر، لطیف‌تر و تاثیرگذارتر از آلبوم «خِرِز برای مانوئل آلخاندرو می‌خواند» نمی‌دانم. «خِرِز» نام شهری است در جنوب غربی اسپانیا در ایالت آندلس که زادگاه بسیاری از کولی‌ها و فلامنکوخوانان صاحب نام دیروز و امروز بوده است، و نام آلبوم برمی‌گردد به این واقعیت که بسیاری از آنان در این آلبوم آثار فلامنکوی «مانوئل آلخاندرو» را به رهبری خود او می‌خوانند؛ خوانندگانی در ردیف «خوزه مرسه»، «پاکرا در خِرِز» و «لا ماکانیتا» که هر کدام دو ترانه از این مجموعه‌ی دوازده‌گانه را خوانده‌اند.

          من قبلا بسیاری از ترانه‌های این آلبوم را به فارسی برگردانده و در همین صفحه آورده‌ام مثل «سرم را در راه عشق تو خواهم باخت» و «دختره برام می‌میره» و چندتای دیگر. حالا از توضیح بیشتر در می‌گذرم و سه اجرای متفاوت از یکی از ترانه‌های زیبای او را در اختیارتان می‌گذارم و در پایان نیز برگردان فارسی آن را خواهید خواند. نام ترانه همان است که در پیشانی این مطلب می‌بینید، و اما اجراها یکی با صدای «بی‌سنته سوتو» است که از همان آلبوم نامبرده برداشته‌ام، و دوتای دیگر یکی اجرای «روسیو خورادو» است تنها یک سال پیش از مرگش، و یکی هم ویدئو کلیپی است از اجرای  پانزده سال پیش از مرگش که این آخری را اتفاقی در یوتیوپ یافتم.

                                       

[فایل صوتی «بی‌سنته سوتو»]       [فایل صوتی «روسیو خورادو»]

[زیرا  مثل کوزه‌ی ابر، خالی شدنی است
عشق، پایان یافتنی است.

زیرا نوازش، مثل سایه
محو شدنی است
عشق، پایان یافتنی است.

زیرا احساس، به شعله می‌ماند
و واژه را خاکستر می‌کند
عشق، پایان یافتنی است.

زیرا ابدی‌ترین نوازش هم
تکراری شدنی است
عشق، پایان یافتنی است.

زیرا ما به رودخانه می‌مانیم
که آب آن هر دم دیگر شدنی است
عشق، پایان یافتنی است.

زیرا شوقِ تن و بوسه، مردنی است
عشق، پایان یافتنی است.

زیرا زمان، تَرَک‌بردار است
و جان نیز تََرَک‌دار شدنی است،
زیرا هیچ چیز برای همیشه نمی‌ماند
و زیبائی نیز کسالت‌‌بار شدنی است
عشق، پایان یافتنی است.]
 

Posted by reza at 10:51 AM

May 26, 2007

آنتراکت!

فکر کردم حالا که انتشار جزوات فیلمنامه‌ی «سوگواره‌ي پیران» به نیمه رسیده است یک آنتراکتی به خوانندگان این صفحه بدهم تا نفسی تازه کنند و برای خواندن نیمه‌ی دوم آن آماده شوند: و چه آنتراکتی شیرین تر از دیدن قیافه، و شنیدن صدای یکی از محبوب‌ترین خوانندگان «فلامنکو» و «کوپلا» در دو دهه‌ی شصت و هفتاد، یعنی «آنتونیو مولینو».
«آنتونیو مولینو»، موزیسین، خواننده، بازیگر سینما و تئاتر که در مالاگا در جنوب اسپانیا به دنیا آمد و ده دوازده سال پیش در مادرید بدرود حیات گفت بیش از اینکه یک فلامنکوخوان اصیل شناخته شود یک کوپلاخوان صاحب سبک به شمار می‌رود (اگر با موسیقی کوپلا آشنا نیستید نگاهی به نوشته قبلی من در اینجا بیاندازید). یک صحنه از یک فیلم قدیمی او را که در آن با صدا و تحریرهای خالص خودش کوپلاخوانی کرده است برایتان پیدا کرده‌ام که در زیر می‌توانید آن را ببینید.

من درمانده‌ای هستم که در توهم خود گم شده‌ام
من رویاپردازی درمانده‌ام
من پرنده‌ای هستم که در قفس به دنیا آمده‌ام
از این روست که آزادی را دوست دارم.

حالا اگر از صدای او خوشتان آمده، می‌توانید با کلیک روی نشانه زیر به ترانه‌ی «یک کبوتر سفید» از او گوش کنید.

یک کبوتر سفید
مثل برف، مثل برف.
یک روز عصر به طرف رودخانه پائین آمد
دلش می‌خواست آب تنی کند.
نکش از طلاست
و بالهایش از نقره.
و رنگش به رنگ رودخانه..
کبوتر سفید! اگر آب‌تنی می‌روی
بیا و من را هم با خودت ببر.

Posted by reza at 8:27 AM

May 12, 2007

مثل آب

می‌دانم شما هم دلتان برای یک ترانه‌ی فلامنکو، با خَش صدای پُر توانِ خواننده‌ی فقید و جاودانه‌ی کولی، «کامارون» تنگ شده است. داشتم ترانه‌ی «مثل آب» را برای هزارمین بار می‌شنیدم که یک دفعه دیدم دارم برای شما ترجمه‌اش می‌کنم! با کلیک روی نشانه‌ی موسیقی، ترانه را بشنوید و زیر چشمی نگاهی به برگردان فارسی‌اش بیاندازید تا از کسالت شنبه شب‌های غربت، که بی‌شباهت به جمعه عصرهای خودمان نیست، در بیائید.

آب رودخانه، پاک بود/ مثل ستاره‌ی سحر،

عشق من پاک بود/ که از جویبار چشمه‌ی زلال تو جاری بود:

مثل آب، مثل آب،‌ مثل آب.

مثل آب زلال/ که از کُهسار سرازیر است،

این‌گونه دوست می‌دارم ببینمت/ شب و روز:

مثل آب، مثل آب،‌ مثل آب.

بازویم بر شانه‌ات/ و رگه‌ی نوری از ماه/ در چشمانت می‌درخشید،

به شوق تو من گرمم/ وجودم برای توست، اگر بخواهی‌اش،

در خون ما هر دو، آتش جریان دارد:

مثل آب، مثل آب،‌ مثل آب.

اگر چشمانت زیتون سبز باشد/ تمام شب به انتظارت می‌مانم،

سخت است که باشد، سخت است که باشد.

نور جاودانه‌ی روح من/ بر دلم می‌تابد،

شادمانه گام می‌زنم/ چرا که پرهیب تو را با خود دارم:

مثل آب، مثل آب، ‌مثل آب.

مثل آب، مثل آب، ‌مثل آب.

Posted by reza at 9:26 PM

May 2, 2007

برای دستگرمی!

تا در این خانه‌ی تازه در یک مجتمع دانشگاهی در لیدز جا بیافتم، و کار و بارِ درس و کلاس را روبراه کنم که دستم به نوشتن برود، یک ویدئو تازه از ترانه‌ای زیبا از خوزه مرسه را در این صفحه می‌آورم که سخت تازه و زنده و گرم است. من قبلا این ترانه را که «هوا» نام دارد به صورت یک فایل صوتی، با کیفیتی نه چندان خوب، در این صفحه آورده بودم ولی این ویدئوئی که در زیر خواهید دید، اجرائی است تازه که با کیفیتی در خور برایتان می‌گذارم.

«پنجره را بگشا

که بامدادان

تازه شود هوای اتاق و آشپزخانه.

بگذر هوا

هوای تازه

از خانه.

بگذر هوا

که در را به رویت گشاده ایم

شادمانه

Posted by reza at 9:58 AM

April 12, 2007

میخک‌های ماه می

چهارپاره‌های عاشقانه، که با زبانی استعاری اما قابل فهم برای عامه سروده می‌شوند، و این ویژگی را دارند که به آسانی در ذهن‌ها بمانند و بر زبان‌ها جاری شوند، در اسپانیا و آمریکای لاتین «کوپلا» نامیده می‌شوند. بسیاری از شعرای نامدار در دنیای اسپانیائی زبان، به موازاتِ دیگر آثار منظومشان، «کوپلا» هم سروده‌اند. از رافائل آلبرتی گرفته تا فدریکو گارسیا لورکا، کوپلاهای بسیاری دارند که سال‌هاست بر زبان مردم می‌چرخد. اما بیشترین کوپلاها سروده‌ی شاعرانی کم‌نام‌تر، و در بسیاری موارد، گمنام است. «مانوئل ماچادو» شاعر نامدار اسپانیائی با اشاره به همین ویژگی، چهارپاره‌ای به ظرافت در مورد کوپلاها سروده است به این مضمون:
          تا وقتی مردم آن را نخوانند
          «کوپلا»ئی وجود نخواهد داشت
          و وقتی آن را بخوانند
          دیگر شاعرش را نخواهند شناخت!
«کوپلا» همچنان به نوعی از موسیقی مردمی اسپانیائی نیز اطلاق می‌شود که بر روی چهارپاره‌های کوپلا ساخته شده، و با شیوه‌ای پر احساس، که یادآور موسیقی فلامنکو است، خوانده می‌شود. بی‌جهت نیست که بیشترین کوپلاخوانان نامدار اسپانیائی همان کولی‌های فلامنکوخوان هستند. «روسیو خورادو» که از او در این صفحه بسیار نوشته‌ام، کولیِ فلامنکوخوانی بود که در واقع با کوپلاخوانی به شهرت و محبوبیت بی‌سابقه‌ای در اسپانیا و آمریکای لاتین دست یافت. جالب است بدانید که گرچه کوپلاخوانی ربط مستقیمی با فلامنکو ندارد اما بسیاری از نامداران این عرصه از شاعری و آهنگسازی و خوانندگی، مثل بزرگان موسیقی فلامنکو از آندلس در جنوب اسپانیا برخاسته‌اند. با این‌همه مردم اسپانیا در حالیکه فلامنکو را یک موسیقی محلی می‌شناسند، کوپلا را متعلق به تمامی اسپانیا می‌دانند.
 سخن را بیشتر از این کش نمی‌دهم و شما را به دیدن و شنیدن ترانه‌ی «میخک‌های ماه می» با اجرا و صدای «گراسیا مونتِس»، کوپلاخوان محبوب اسپانیائی، دعوت می‌کنم که با آن تنها یک کلیک بر روی نشانه‌ی زیر، فاصله دارید.

           

و این هم برگردان فارسیِ این ترانه‌:
دلم برای این پسرک می‌سوزد
مادری دارد زیبا و ظریف
که همیشه شیک می‌پوشد
و این پسر، با چهره‌ای مثل گل رُز، پابرهنه می‌گردد.

به فانوس روشن می ماند چشمان اشک‌آلودش
مرحبا! مرحبا! مرحبا که سرم را گیج می‌برد.
لب‌های سرخت، دلرباست
و چشمان سیاهت، شکوهِ «سیویلیا»ست.

میخک‌های ماه می، رُزهای آوریل
اگر در نیائید می‌میرم.
یاسمین‌های آبی، رُزهای رنگین
اگر در نیائید می‌میرم.

از این زن بدی نگو
با اینکه به تو گفته‌اند چنین و چنان است.
از این زن بدی نگو
جلو دهانت را بگیر
یک وقت هم می‌آیند در باره خواهرت همین را می‌گویند.

بگو که دوستم داری، هم روز و هم شب
پس، روح و روانم را نرنجان.
بگو، همراه من
که من گلِ زنبق‌ام و نمی‌میرم

میخک‌های ماه می، رُزهای آوریل
اگر در نیائید می‌میرم.
یاسمین‌های آبی، رُزهای رنگین
اگر در نیائید می‌میرم.

Posted by reza at 12:38 AM

April 3, 2007

«تلاقی»

در دنیای هنر، و در تمامیِ عرصه‌های خلاقیت هنری، تلاقیِ سبک‌ها و فرهنگ‌ها و زبان‌های مختلف امری اجتناب‌ناپذیر، دائمی، و حتی ضروری و بارورکننده بوده است. در دنیای موسیقی نیز «اصلِ تلاقی» به روشنی شنیدنی و ردیافتنی است. پیش از این‌که در این مقوله، از آن چه دانش من و حوصله‌ی شما اجازه می‌دهد فراتر بروم، بگذارید خیالتان را آسوده کنم که نه تنها در این نوشته با یک بحث سنگین هنری روبرو نیستید، بلکه اگر اهل لذت بردن از نوای موسیقی باشید بسیار هم حال خواهید کرد. شاهدش همین ترانه‌ی اولی که در دسترستان می‌گذارم که حاصل خلاقِ تلاقی دو موسیقی دلنوازِ فلامنکو و عربی است با عنوان «هزار و یک شب» که به دو زبانِ درهم‌بافته‌ی اسپانیائی و عربی خوانده شده‌اند [برای شنیدن ترانه روی ترجیع بند زیر کلیک کنید]
«من غزالم را دوست می‌دارم
پس، با غرورت پیش من بیا
آه، آن چشمان سیاه
چنان زیبایند که مادرم را از یادم برده‌اند!»
این ترانه‌ی گوشنواز تنها یکی از ترانه‌های مجموعه‌ای است با عنوان «تلاقی» که حاصل کار یکی از نامداران موسیقی فلامنکو، خوان پنیا لبریخانو Juan Peña Lebrijano، از کولی‌های اندلسِ اسپانیاست که با ارکستر نامدار شهر «طنجه»، در شمال مراکش اجرا کرده است.

    
تلاقی دو موسیقیِ فلامنکو و عربی از همان آغاز شکل‌گیری فلامنکو در معنای امروزه‌اش، یعنی از قرن چهاردهم میلادی، در دربار خلفای اسلامی در کُردوبا (قُرطبه) و گرانادا (غرناطه) در جنوب اسپانیا قابل ردیابی است. خلفای صدر اسلام، که نیمی از دنیای آن زمان را زیر نگین داشتند، بر خلاف خلفای قلابی امروز که در ایران ما حکومت می‌کنند نه تنها تنشان از شنیدن موسیقی کهیر نمی‌زد بلکه بسیار هم اهل ترنّم بوده‌اند! تا آنجا که تاریخ نشان می‌دهد تلاقی این دو موسیقی به همان آغاز خلق موسیقی فلامنکو توسط کولی‌های جنوب اسپانیا برمی‌گردد که با گروه‌های موسیقی عربی که از کشورهای شمال افریقا (مراکش، تونس، لیبی) در دوره‌ی خلافت اسلامی به آندلس می‌آمدند در تماس مستقیم و بده بستان هنری بوده‌اند. این تماس گرچه به شکل محسوسی در قرون بعدی ادامه نیافت اما در نیم قرن گذشته که موسیقی فلامنکو از یک سبک موسیقائیِ محدود محلی (فولکلور) به یک شیوه‌ی گسترده‌ی موسیقائی در عرصه جهانی فراروئید به همت موسیقی‌دانانِ هر دو سو، در رابطه‌ای خلاقانه‌تر با یکدیگر قرار داده شدند که حاصل آن بویژه در دو دهه گذشته بسیار چشمگیر بوده است.
سخن را بیش از این کش نمی‌دهم و با ترجمه ترجیع‌بند عربی، از یک ترانه‌ی دیگر از همین مجموعه، با عنوان «نه، دوست من، نه»، شما را به شنیدن این ترانه دعوت می‌کنم تا از جادوی تلاقیِ دو فرهنگ، دو سبک، دو نوا، دو زبان، و دو صدا که مثل کلافی مخملین در هم تنیده می‌شوند لذت ببرید. [برای شنیدن ترانه روی ترجیع بند زیر کلیک کنید]
«عقلم را باخته‌ام
طوفان عشق مرا با خود برده است
به هر پنجره‌ای چشم می‌دوزم
تا او احساس کند چیزِ نوئی در راه است.»

Posted by reza at 10:10 PM

March 29, 2007

سه ترانه

از یک مجموعه‌ی بی‌نظیر از قدیمی‌ترین ترانه‌های فلامنکو که در اوائل قرن گذشته از طریق ابتدائی‌ترین ابزار ضبط صدا بر روی صفحه‌های سی و سه دور ضبط شده‌اند سه ترانه‌ی زیبا را برایتان انتخاب کرده‌ام از سه خواننده‌ی بسیار قدیمی فلامنکو، که علیرغم کیفیت نامطلوب ضبط، و خش خش ناگزیر ناشی از گردش سوزن بر صفحه، لرزش دلپذیر صدائی که از اعماق روح آوازه‌خوان‌ها زبانه می‌کشد همچنان قلب آدم را می‌فشارد. می‌گوئید نه، با کلیک روی علامت فلش کنارِ نام هر خواننده و ترانه‌اش دقایقی به نوای دلپذیرشان دل بسپارید تا ادعایم را باور کنید!
نام ترانه: میدان سانتا مارتا
خواننده: په‌په پینتو

  

نام ترانه: زیرا مردودش می‌دانم
خواننده: برناردو دِ لوس لوبیتوس

 

نام ترانه: تانگوس
خواننده: پاکا آگیلِرا

  

Posted by reza at 9:33 PM

March 13, 2007

«در مدیترانه متولد شدم»

این عنوانِ یک ترانه‌ی بسیار معروف از آغازِ دهه‌ی هفتاد اسپانیاست که «خوان مانوئل سِررات» ترانه‌سرا و آهنگساز آن، شاید نامدارترین موسیقی‌دان از ایالت «کاتالان» باشد که هم به خاطر کیفیت والای آثارش، و هم به خاطر مواضع مردم‌خواهانه‌اش در دفاع از زبان مادری‌اش که همان «کاتالان» نامیده می‌شود و گویش محلی مردم بارسلون است، بویژه در دوره‌ی طولانی دیکتاتوری فرانکو، با محرومیت و ممنوعیت و تبعید روبرو شد. همین ترانه‌ای که از آن یاد کردم نقطه عطفی در کارهای «خوان مانوئل سِررات» محسوب می‌شود، چرا که به خاطر همین آهنگ بود که اجراهای پر شوری در امریکا داشت و همانجا بود که به صراحت از اعدام‌های دوره‌ی فرانکو انتقاد کرد و به ناچار تا مرگ دیکتاتور در مکزیک ماندنی شد.


و اما اگر حالا روی عنوان ترانه کلیک کنید می‌توانید این ترانه زیبا را با کیفتی عالی با صدای «نینیا پاستوری»، که در آلبوم تازه‌اش آن را بازخوانی کرده است، بشنوید. برگردانِ بخشی از ترانه را هم در زیر آن می‌آورم تا حال و هوایش را حس کنید.
«در مدیترانه متولد شدم»
شاید چون کودکی‌ام، هنوز هم در ساحلِ تو بازیگوشی می‌کند
و اولین عشقم در پشتِ نی‌های ساحلِ تو، پنهان می‌شود و می‌خُسبد،
نور و عطرت را با خود دارم، به هر کجا که بروم،
و می‌انبازم در ماسه‌ات
عشق، بازی و درد را، من.

و من در پوستم، طعمِ تلخِ اشکی مداوم دارم
که بر صَد روستایت باریده است
از الجزیره تا استامبول،
تا شب‌های بلندِ زمستانی‌اشان را، به رنگِ آبی بشوئی.

از رنج این همه ناسازی‌ها، روحت تیره و خسته است.
چشمانم به سرخیِ غروبت عادت کرده‌اند
همچون که به پیچ و خم جاده‌هایت.
من آوازه‌خوانم، چشم‌بندم
از بازی و شراب لذت می‌برم
دلی مثل دل قایق‌رانان دارم
و به آب می‌زنم
بله، من در مدیترانه متولد شده‌ام
من در مدیترانه متولد شده‌ام.

Posted by reza at 10:26 PM | Comments (2)

March 6, 2007

باز هم "دل هوای بانگِ عاشقانه دارد"

پیش از این هم، شاید به زبانِ دیگر، گفته بودم که کاشفین و مخترعین باید کشف و اختراعشان را وقتی بی‌خوابی به سرشان می‌زد کرده باشند. در مورد من که این حکم بی‌کم و کاست صدق می‌کند! چند روز است که یکی از ترانه‌های عاشقانه‌ی "نینیا پاستوری" را، از آلبوم اخیرش "جواهر عاریه‌ای"، به فارسی برگردانده‌ام اما چون ویدئو کلیپ آن در نیامده که بتوانم آن را از طریق "یوتیوب" در این صفحه بگذارم، و حجم محدودِ "ملکوت" هم امکان "آپلود" یک موسیقی چند دقیقه‌ای را به من نمی‌دهد، همینطور روی دستم مانده بود که بی‌خوابی امشب و هوای بانگ عاشقانه‌ی این دل، کشف تازه‌ای را برایم میسر ساخت. در مورد خود این کشف، اطلاع بیشتری نمی‌دهم چون وقتی روی صفحه‌ی نمایش زیر کلیک کنید خودتان می‌بینید که با چه کَلکی ترانه را قابل انتقال به "یوتیوب" کردم.

            اما در مورد این ترانه که عنوانش "همه، توئی" است توضیح مختصری دارم که به خواندش می‌ارزد. همانطور که قبلا هم در نوشته دیگری گفته بودم آلبوم "جواهر عاریه‌ای" بر خلاف پنج آلبوم قبلی نینیا پاستوری نه شعرهایش مال خودش است و نه آهنگ‌هایش مال همسرش. بلکه همانطور که از عنوان آلبوم برمی‌آید او ترانه‌های بسیار شنیدنی هنرمندان پیش از خودش را دوباره خوانی کرده است، از خوانندگان فلامنکوخوان قدیمی گرفته تا خوانندگان نامدار کوبائی و آمریکای جنوبی. ترانه‌ای که می‌شنوید متعلق به دو زن هنرمند نامدار دهه‌ی هفتاد اسپانیاست به نام "کارمن سانتوخا" و "گلوریا بان‌ارسن" که از مطرح‌ترین آهنگسازان و خوانندگان زمان خود بوده‌اند.

 

گرچه وقتی روی صفحه نمایش کلیک کنید برگردان فارسی آن را می‌توانید به همراه شنیدن این ترانه‌ی لطیف بخوانید اما برای کسانی که راحت‌ترند ترجمه را مجزا بخوانند یکبار هم آن را در پایان این نوشته می‌آورم.

هر بار که عکست را می‌بینم

چیز تازه‌ای در آن می‌یابم که پیش‌تر نمی‌دیدم،

احساسی به من می‌دهد که هرگز فکرش را نمی‌کردم.

همیشه بی‌تفاوت نگاهت می‌کردم

تنها یک رفیق برایم بودی

و به ناگاه همه چیز من شدی، همه چیز برای من

آغاز من و پایان‌ام. 

راهبر من، و بَلَدم، گمشده‌ی من،

خوبِ من و شگون‌ام، اشتباهِ من،

مرگِ من و باززائی‌ام، تو هستی.

نفس‌ام و نگرانی‌ام، تو هستی

شب‌‌ام و روزم. 

شادی‌ات را به من بده، شوخ طبعی‌ات را،

جنون‌ات را به من بده، درد و غم‌ات را،

عطرت را به من بده، طعم‌ات را،

دنیای درون‌ات را به من بده.

لبخنده‌ات را به من بده، گرمی‌ات را،

مرگ و زندگی را به من بده.

سردی و گرمی‌‌ات را، آرامش‌ات را به من بده،

هیجان‌ات را به من بده، خشم پنهان‌ات را به من بده.

Posted by reza at 1:39 AM

February 5, 2007

"جیپسی کینگز" و پابلو پیکاسو

مدتها بود می‌خواستم در مورد گروه بسیار معروف "جیپسی کینگز" چیزی بنویسم ولی هر بار به دلائلی آن را پشت گوش می‌انداختم. تا دیروز که بالاخره غیرت کردم و یک صحنه از فیلم مستندی را که در مورد این گروه در اختیار دارم به فارسی زیرنویس کردم که می‌توانید همین‌جا آن را ببینید. این صحنه مربوط به رابطه‌ی پابلو پیکاسوست با این گروه، وقتی هنوز نوجوان بودند. اما پیش از دیدن آن، که سه دقیقه بیشتر نیست، شاید بد نباشد این توضیح کوتاه را هم بخوانید. گروه "جیپسی کینگز" در واقع از پیوستن دو گروه کوچکتر موسیقی دوره‌گرد، در جنوب فرانسه (و نه در جنوب اسپانیا)، در دهه هفتاد سده گذشته به وجود آمد، که بویژه با ترانه‌ی معروف "بامبولیو"، در ترکیب خلاقی از موسیقی آمریکای لاتین با ضربآهنگ فلامنکو، جهان موسیقی را در دهه هشتاد تسخیر کرد؛ جهانی با وسعت واقعی آن، یعنی از اروپا و آمریکا و کانادا گرفته، تا آرژانتین و ایران و آفریقای جنوبی و چین و ...

            "خوزه ری‌یس"، پدر گروه اول، یعنی پدر برادران "ری‌یس"، که عنوان "کینگز" ترجمه‌ی انگلیسی نام فامیلشان است [ری‌یس به اسپانیائی یعنی شاهان یا همان لغت کینگز به انگلیسی]، خواننده دوره‌گرد محبوبی در جنوب فرانسه، در منطقه "مون‌پولیه" بود که یک تهیه کننده‌ی آمریکائی [همان که در همین ویدئو کلیپ مصاحبه‌اش را خواهید دید] او را برای کنسرتی به نیویورک برد، و اولین صفحه‌ی ‌ترانه‌های او را درآورد. پس از مرگ خوزه، پنج پسر او، که استعداد غریبی به ویژه در آوازخوانی دارند، با برادران "بالیاردوس" که در گیتارنوازی قدرت چشمگیری دارند، و از منسوبین خودشانند، در گروه "جیپسی کینگز" متشکل شدند؛ تشکلی که همچنان ادامه دارد (راستی در همین ماه فوریه جاری، این گروه بیش از ده کنسرت در آمریکا و کانادا اجرا خواهند کرد).

و اما برای اینکه نظر فلامنکو خوانان و فلامنکو شناسان را در مورد این گروه موفق، اما برخاسته از جائی به دور از زادگاه و پرورشگاه فلامنکو، که آنُدلس در جنوب اسپانیا باشد، بدانید تکه‌ای از نوشته‌ی "کارلوس آربلوس" را در باره آن‌ها از کتابش "فلامنکو به روایتی ساده" نقل می‌کنم:

"این گروه بیشترین نقش را در گسترش فلامنکو در جهان بازی کرد. اما در عین حال با یکی پنداری فلامنکو با موسیقی این گروه، بیشترین سردرگمی در جهان، نسبت به فلامنکو، بوجود آمد. این گروه از کولی‌های جنوب فرانسه به جائی رسیدند که ده میلیون، تنها از یکی از نوارهاشان را به فروش رساندند. حضور آن‌ها بر صحنه هیجان‌انگیز است ولی بخشی از توفیقشان به یک کمپانی بزرگ بازاریابی مربوط است که تا کنون هیچ گروهی از این دست، از آن نصیبی نداشته است."

...

Posted by reza at 6:23 PM

February 2, 2007

از هزار رنگ

گفته بودم که کار دل، بی ترانه نمی‌گذرد! در بحبوحه‌ی تدارک درس و مشق برای دانشجویانم در دانشگاه متروپولیتن لیدز (انگستان)، که از آخر هفته آینده برای یکماه و نیم در آنجا ساکن خواهم بود، تا ترانه‌ی "از هزار رنگ"، سروده و ساخته‌ی "خوزه کارلوس گومِز José Carlos Gomés" را به فارسی برنگرداندم، آرام نگرفتم. اگر شما هم از خیل ناآرامانید، تا دمی بیاسائید، بیائید با کلیک روی عکس خواننده‌اش، "نینیا پاستوری"، به صدای گیرای او گوش بسپارید، و چشمی نیز بر برگردان این ترانه‌ی از دل برآمده، بگردانید.

"از هزار رنگ"

لحظه‌ای از خودت، به من ده

از بامدادت، به من ده

بویه‌ای از عطر بهارت،

آی عشق!

به ابدیتم ببر

آی عشق!

آنجا که بتوانم ببوسمت

بی‌آنکه زمان بر تو بگذرد.

آنجا که هیچکس نداند

به یکدیگر عشق می‌ورزیم، تو و من.

 

 

[همسرایان]

اگر هیچ باقی نماند

تنها یادی می‌ماند

از نیمه‌شبی.

و نه چیزی دیگر.

 

 

اگر کسی پاسخم ندهد

وقتی صدایم می‌میرد،

به نام تو پناه می‌برم

نمی‌دانم از چه، و در کجا.

 

 

جائی که واژه‌ها می‌روند

وقتی از دل‌ها فریاد می‌شوند.

آنجا که کسی نمی‌داند کجا،

چرا که آن را نمی‌شنوند.

آنجا که آه‌ها می‌روند،

وقتی که عشق ویران می‌شود.

رنگ گل‌ها

سیاه و سفید نیست،

چرا که به هزار رنگند

و از آسمان می‌آیند.

 

 

باغچه‌ای دارم

در دل دهکده،

و شب که فرا می‌رسد

میایم و آبش می‌دهم

میایم و آبش می‌دهم

میایم و آبش می‌دهم

 

 

[همسرایان]

بیا، که ماه در آمد

بیا، بیا، بیا

با پیراهن ابریشم

و دمپائی سفید.

گوش کن ماه، ماه

کنارم بمان، و دیگر مرو

اگر با من مهربان نباشی

آی، آی، اگر نوازشم نکنی

اگر به دیدنم نیائی

آی، آی، دیوانه می‌شوم.

 

 

آی عشق!

امشب می‌خواهم ببینمت

دلم برایت تنگ است

شب‌ها بی‌انتها می‌شوند

اگر تو را نداشته باشم، عشق من.

و کسی نمی‌داند

به یکدیگر عشق می‌ورزیم، تو و من. 

[همسرایان]

اگر هیچ باقی نماند

تنها یادی می‌ماند

از نیمه‌شبی.

و نه چیزی دیگر.

 

 

اگر کسی پاسخم ندهد

وقتی صدایم می‌میرد،

به نام تو پناه می‌برم

نمی‌دانم از چه، و در کجا.

Posted by reza at 11:05 AM | Comments (1)

January 14, 2007

باز هم از فلامنکو

برای آن دسته از خوانندگانی که گاهی از پیله من به فلامنکو حوصله‌اشان سر می‌رود باید بگویم که تا حال و هوای پرسه زدن‌های اخیرم در دنیای کولی‌ها از سرم در نرود دستم به نوشتن از چیز دیگری نمی‌رود! دو روز بود داشتم فکر می‌کردم با این حجم کمی که در این سایت دارم چگونه می‌توانم ترانه‌ی "فرشتگان سیاه" را با صدای "نینیا پاستوری" برایتان بگذارم (کاری که قولش را در نوشته قبلی داده بودم) اما ذهنم به جائی نمی‌رسید تا این‌که یک باره یادم افتاد خودم در "موزه‌ی رقص فلامنکو" در شهر "سیویل" از یک پرده نمایش سه بُعدی فیلمی گرفته‌ام که با استفاده از آن می‌توانم از این ترانه ویدئوکلیپی فراهم آورم که قابل انتقال به سایت خودم در "یوتیوب" باشد. به ساعتی نکشید که تصاویری که گرفته بودم به ترانه اضافه شد و حاصلش را می‌توانید حالا ببینید. اما اجازه بدهید قبل از آن نکته‌ای را یادآوری کنم. نه این ترانه، و نه ترانه‌ای که در نوشته قبلی‌ام با صدای "خوزه مرسه" شنیده‌اید، هیچ‌کدام در اصل به موسیقی فلامنکو تعلق ندارند اما نسل تازه فلامنکوخوانان با شهامتی تحسین‌کردنی راه‌های تازه را جستجو می‌کنند و صرفا در راه کوبیده شده‌ی نسل‌های پیش از خود درجا نمی‌زنند. اگر یادتان باشد من یک بار در همین صفحه با عنوان "فلامنکو فانتزی" یکی از سنفونی‌های بتهوون را با اجرای فلامنکو توسط ارکستر فیلارمونیک سلطنتی انگلیس گذاشته‌ام. اجرای ترانه‌های ماندگار خوانندگان آمریکای لاتین توسط فلامنکوخوانان کولی، آن هم با اجراهائی متفاوت، همراه با ضربآهنگ آشنای فلامنکو، گستره‌ای است هنوز ناپیموده. به هر حال این شما و این هم ترکیبی از صدا و تصویر، و برگردان فارسی ترانه‌ی "فرشتگان سیاه":

آی نقاشی که در سرزمین من با قلم موی بیگانه تولد یافته‌ای!

آی نقاشی که به راه نقاشان گذشته می‌روی!

با این‌که باکره مقدس باید سفید بوده باشد،

برایم فرشتگان سیاه بکش، که تمام سیاهان خوب هم به بهشت خواهند رفت.

آی نقاشی که عاشقانه نقش می‌زنی!

از چه رنگ‌ها را تباه می‌کنی با این‌که می‌دانی خدای آسمان دوستشان دارد؟

از چه، وقتی بر بوم‌هایت نقش می‌زدی سیاهان را فراموش کردی؟

هرگاه کلیسائی را تزئین کرده‌ای فرشتگانی زیبا کشیده‌ای

اما هرگز به یاد نیاوردی فرشته‌ای سیاه بکشی.

...

Posted by reza at 10:37 PM | Comments (3)

January 9, 2007

جاودانگی افسانه نیست

زادگاه پیکاسو، "مالاگا" در جنوب اسپانیا، امسال با پوسترهای بزرگ خود او و آثار جاودانه‌اش جلوه تازه‌ای یافته است. خانه‌ی محل تولدش، که به موزه بدل شده، مسلما در سال جاری بازدیده کنندگان بسیاری خواهد داشت چرا که امسال صد و بیست و پنجمین سال تولد اوست و شهرداری "مالاگا"، همانطور که در عکس‌هائی که گرفته‌ام می‌بینید، متوجه اهمیت این سال شده است.

  

و اما من، این هفت هشت روزی که غیبم زده بود، فقط در مالاگا نبودم بلکه چرخ مفصلی در شهرهای کولی‌نشین "آندلس" زدم و هر چه بیشتر در باره فلامنکو تحقیق کردم بیشتر به کم‌دانشی‌ام در این زمینه پی بردم.

            حالا که دارم این چند خط را می‌نویسم، - که البته تا پس فردا که در خانه باشم امکان انتشار نخواهد داشت - دارم به یکی از ترانه‌های آخرین آلبوم "نینیا پاستوری" گوش می‌کنم که به تازگی در آمده و بر خلاف پنج آلبوم قبلی، نه شعرهایش مال خودش است، و نه آهنگ‌هایش مال همسرش. او در این آلبوم تازه، ترانه‌های ماندنی کولی‌خوانان دیگر را با ویژه‌گی صدای گرفته‌ی خودش بازخوانی کرده، و همسرش با رهبری نوازندگان و نواختن سازهای مختلف او را همراهی کرده است. اگر بگویم "نینیا" به خاطر همین آلبوم تازه‌اش با نام "جواهر عاریه‌ای" نامزد بزرگترین جایزه دنیای موسیقی ٱمریکای لاتین یعنی "لاتین گِرامی اِوارد" شده است شاید باور نکنید (از نتیجه‌اش، اگر معلوم شده باشد، مطلع نیستم چرا که به اینترنت دسترسی ندارم). به هر حال هر وقت بتوانم ترانه‌ی "فرشتگان سیاه" را با صدای او، از همین آلبوم برایتان در همین صفحه می‌گذارم ؛ همان ترانه‌ای که قبلا ترجمه‌اش را در رابطه با خواننده‌ی فقید کوبائی "آنتونیو ماچین" گذاشته بودم. 

            و اما خیال نکنید این چند روزه، در سفر تک و تنها از "مالاگا" به "گرانادا"، یا به "سیویل"، و از گشت زدن در محله‌های کولی‌نشین، و دیدن موزه‌ی رقص فلامنکو، و لبی‌تر کردن در "کافه کانتانته"ها، جائی که فلامنکوخوانان برنامه اجرا می‌کنند، آخرین نوشته‌ام "نان و جسد" را فراموش کرده‌ام. تلویزیون را که روشن می‌کنم جسد دو جوان "اکوادور"ی را نشان می‌دهد که در جستجوی کار و فرستادن پول برای خانواده فقیرشان در "اکوادور" همین چند سال پیش به اسپانیا آمده بودند، و در اثر بمبی که جدائی‌طلبان باسک، در پی سه سال آتش‌بس، در پارکینگ فرودگاه مادرید کار گذاشتند کشته شدند (این بمب البته روز قبل از آمدن من به اسپانیا منفجر شده بود اما جسد این دو قربانی، تازه از زیر خروارها آهن و سیمان در آورده شده است.) گفته بودم که طنز تلخ "احمدرضا احمدی" رهایم نمی‌کند...

            داشتم از فلامنکو می‌گفتم. کتابی که در این رابطه این روزها در قطار و اتوبوس، و کنار آب و خشکی، در دست خواندن دارم "فلامنکو، به روایتی ساده" نام دارد، نوشته‌ی "کارلوس آربلوس"، یکی از فلامنکو شناسان نامدار در "اندولس" که البته اصلیت آرژانتینی دارد و بیش از سیصد برنامه تلویزیونی و رادیوئی در مورد فلامنکو ساخته است (بی‌تردید در فرصت‌های دیگر به بخش‌هائی از این کتاب خواهم پرداخت.)

            و حالا برای این‌که از خستگی درتان بیاورم اجرائی به غایت دیدنی از ترانه‌ی جاودانه‌ی "تو را به یاد می‌آورم، آماندا" ساخته و اجرا شده توسط خواننده‌ی محبوب و جان‌باخته در کودتای شیلی، "ویکتور خارا" را، این بار اما با صدا و اجرای فلامنکوخوان محبوب خودم "خوزه مرسه" تقدیمتان می‌کنم تا باور کنید که جاودانگی افسانه نیست. [همین‌جا برگردان فارسی این ترانه را در دسترستان می‌گذارم: "تو را به یاد می‌آورم، آماندا"]  

...

 

Posted by reza at 10:46 PM | Comments (3)

December 26, 2006

"پنجمین ِ بد وجود ندارد!"

این جمله در زبان اسپانیائی باید ضرب‌المثلی باشد مثل "نا سه نشه بازی نشه!"ی خودمان. دستکم وقتی "نینیا پاستوری"، فلامنکوخوان خوش صدای کولی، سال گذشته پنحمین آلبوم فلامنکواش را با همین عنوان "پنجمین بد وجود ندارد" انتشار داد باید همان معنائی را در ذهن داشته بوده باشد که در زبان ما "نا سه نشه بازی نشه" معنا می‌دهد. درست یا غلط، پنجمین آلبوم او در نوع خودش بی‌نظیر است. اشعار ترانه‌ها عموما نوشته خود نینیا پاستوری است و آهنگها کار مشترک خودش و همسر هنرمندش "چابولی" است.

           من از میان دوازده ترانه کم نظیر از این آلبوم یکی را برایتان انتخاب کرده‌ام تا علاوه بر به تماشا گذاشتن اجرای زبیای نینیا پاستوری، برگردان فارسی آن را هم به عنوان هدیه سال نو مسیحی به خوانندگان بی‌دین و دین‌دار این صفحه تقدیم کنم. نام ترانه را می‌شود به زبان ساده "می‌تونه بشه" ترجمه کرد. برگردان نسبتا آزاد این ترانه زیبا را می‌توانید همراه با ویدئو کلیپ زیر بخوانید. 

این جوری زندگی می‌کنم

شب‌ها را به بی‌خوابی می‌گذرونم

همین جوری می‌خوام

تا بتونم برات حرف بزنم.

و می‌خوام بخونم

با تو تا دم مرگ

و می‌خوام یادت بمونه

که هر چه بخونم

از زندگی خودم می‌خونم

که دلمو به درد می‌آره.

می‌شه که دو باره همدیگه رو ببینیم

با چشمای دیگه‌ای که من نمی‌شناسمشون

و تو حرفی نزنی.

می‌تونه بشه

که دوباره همدیگه رو ببینیم

به همون نگاه.

از اینجا

همه چیز چه بزرگه

و دل من چه کوچیکه

و سرشار از ستاره.

ترجیح می‌دم بمونم

در محل همیشگی

و با همون مردم

که حرف می‌زنن و اشتباه می‌کنن

ولی به تو می‌گن که به راستی دوستت دارم

چون اینو درک می‌کنن.

می‌شه که دو باره همدیگه رو ببینیم

با چشمای دیگه‌ای که من نمی‌شناسمشون

و تو حرفی نزنی.

می‌تونه بشه

که دوباره همدیگه رو ببینیم

به همون نگاه.

و چه کسی می‌تونه از این تله در بره

از این آتشی که منو می‌سوزونه

از این عشق

که منو می‌ترسونه

چون تجربه‌شو ندارم.

می‌شه که دو باره همدیگه رو ببینیم

با چشمای دیگه‌ای که من نمی‌شناسمشون

و تو حرفی نزنی

می‌تونه بشه.

که دوباره همدیگه را ببینیم

به همون نگاه.

Posted by reza at 11:47 PM | Comments (2)

December 7, 2006

سر ِ خم می سلامت...

ظریفِ دلسوزی می‌گفت از تو در کار و کاسبی ناواردتر ندیده‌ام. اول آمدی فیلم‌هایت را یکی یکی در این صفحه گذاشتی و دکان ویدئو فروشی‌ات را تخته کردی. بعد هم کتاب‌هایت را تک به تک در طَبَق ِ این صفحه به یامفت به حراج گذاشتی. حالا دیگر چرا با معرفی و دادن لینک به "رادیو فلامنکو" بازار ترانه‌های فلامنکوات را که خوش راه انداخته بودی از رونق انداختی؟ گفتم: سر ِ خم  می سلامت، شکند اگر سبوئی! وقت اگر تنگ نیاید، یک سینه سخن دارم با فیلم‌ها و کتاب‌های هنوز عرضه نشده در این صفحه، و با لحن سینه‌سوز کولی‌خوانانی که هر کدام رنگی و عطری متفاوت دارند. و اما چون بی‌نغمه کار دل نمی‌گذرد، ترانه‌ای را در اینجا می‌آورم با اجرای تکرارناپذیر "روسیو خورادو" در همان کنسرتی که پیش از این در مطلب "از بهار دارم، لبخنده ام را" از آن یاد کرده‌ام. شعر آن را هم به فارسی برایتان برمی‌گردانم تا لذتتان را کامل کنم!

آن گونه که من دوستت می‌دارم، قبول کن، کسی دوستت نخواهد داشت.

آن گونه که من دوستت می‌دارم، یادت بماند، کسی دوستت نخواهد داشت.

هیچکس،زیرا، من:

تو را به عظمت دریاها دوست دارم. من:

تو را به قدرت بادها دوست دارم. من:

تو را در زمان و در مکان دوست دارم. من:

تو را با روحم و خونم دوست دارم. من:

تو را مثل بچه‌ای که فردایش را، دوست دارم. من:

تو را به مثل انسان که خاطره‌هایش را، دوست دارم. من:

تو را در فریاد و در سکوت دوست دارم. من:

تو را به شکلی ورای آدمیان دوست دارم. من:

تو را در شادی و در گریه دوست دارم. من:

تو را در خطر و در آرامش دوست دارم. من:

تو را وقتی فریاد می‌کشی و وقتی آرامی دوست دارم. من:

تو را بسیار و بسیار دوست می‌دارم.

آن گونه که من دوستت می‌دارم، قبول کن، کسی دوستت نخواهد داشت.

آن گونه که من دوستت می‌دارم، یادت بماند، کسی دوستت نخواهد داشت.

در همین زمینه و به همین قلم: "مثل یک موج"

Posted by reza at 11:10 AM

November 6, 2006

"فلامنکو فانتزی"

مدت‌ها بود دنبال بهانه می‌گشتم تا دستکم یکی از نغمه‌های دلنوازی که موزیسین خلاقی به نام "گوستاو مونتسانو Gustavo Montesano" تنظیم، و یا شاید بهتر، ابداع کرده است را در این‌جا بیاورم اما موفق نمی‌شدم، تا حالا که یاد تصاویری از یکی از فیلم‌های خودم در مورد کولی‌ها افتادم که راهم را باز کرد. 

            اول این را بگویم که "گوستاو مونتسانو" یک موزیسین سرشناس و خلاق آرژانتینی است که بیشتر ساکن اروپاست. کاری از او که به این نوشته ارتباط دارد مجموعه یازده آهنگ است که در یک سی‌دی، پنج شش سال پیش، منتشر شده با عنوان "فلامنکو فانتری Flamenco Fantasy". او در این مجموعه استثنائی، مشهورترین آهنگ‌های کلاسیک اروپا، ساخته‌ی نامدارانی چون بتهوون، موزارت، باخ، راول، ویوالدی و دیگران را به سبک فلامنکو بازنویسی کرده و توسط ارکستر فیلارمورنیک سلطنتی انگلیس اجرا کرده است. باید نغمه‌های آشتی‌کنان میان موسیقی پرطمطراق کلاسیک اروپائی، با موسیقی ساده و بی‌آلایش فلامنکو را در این مجموعه بشنوید تا به میزان خلاقیت این موزیسین آرژانتینی پی ببرید.

            و اما من هم در معرفی او در این صفحه کمی خلاقیت به خرج داده‌ام! برای این که نغمه انتخابی‌ام از این مجموعه، یعنی کاری بسیار آشنا از بتهوون را خشک و خالی ارائه نکرده باشم صحنه‌هائی عمدتا آرشیوی از زندگی کولی‌های اروپا را که در فیلمی از خودم، سالیان سال پیش، از آن‌ها استفاده کرده بودم به همراه این سمفونی ادیت کردم (عنوان فیلم من "ما کولی هستیم" بود). این صحنه‌ها از فالگیری و زندگی روزمره کولی‌ها آغاز، و با واقعیت دردناک گسیل کولی‌های اروپا به آشویتس در جنون نسل‌کشی هیتلر پایان می‌یابد. حالا چرا یاد آن دوره افتادم شاید یکی این باشد که اجرای آثار بتهوون در حکومت رایش سوم ممنوع بود، و یکی هم این که هنوز که هنوز است کمتر کسی از فاجعه کولی‌سوزی در آلمان نازی مطلع است. هرچه هست این شما و این هم یکی از آثار معروف بتهوون با اجرای فلامنکو.

Posted by reza at 8:30 PM | Comments (2)

November 2, 2006

از بهار دارم، لبخنده‌ام را

از "روسیو خورادو"، آوازه‌خوان روح اسپانیا، قبلا برایتان نوشته‌ام و حتی ویدئو کوتاهی از مراسم بدرود با او را که اتفاقی در مادرید شاهدش بودم، نشانتان داده‌ام (نسخه کاملتر و با کیفیت‌تری از همان را بزودی در سمت راست این صفحه قرار خواهم داد). اما امشب می‌خواهم شما را به مهمانی دلنوازی از او دعوت کنم تا سنگینی بحث‌های روزهای اخیرم را جبران کرده باشم!

            مدت کوتاهی پیش از این که این محبوب‌ترین خواننده اسپانیا، کولی فقیری که از کودکی با فلامنکوخوانی به شهرت رسیده بود، در اوج ثروت و شهرت به بیماری سرطان درگذرد، تلویزیون ملی اسپانیا به منظور بزرگداشت او، که مرگ نزدیکش بر همه روشن بود، مراسم ویژه‌ای با عنوان "روسیو همیشه"، ترتیب داد. در این برنامه که به شکل بسیار چشمگیری در استودیو اجرا و ضبط شد "روسیو خورادو" بیست و سه ترانه به یاد ماندنی‌اش را، علیرغم بیماری مرگبارش (یا شاید درست به همان دلیل) با شور و هیجانی استثنائی اجرا کرد. کار جالب این است که جز چند ترانه معدود، "روسیو" اغلب ترانه‌هایش را با همراهی خوانندگان معروف دیگر، دو صدائی، اجرا می‌کند. در این برنامه بسیاری از معروف‌ترین خوانندگان دیروز و امروز اسپانیا "روسیو" را همراهی کرده‌اند که بدون استثنا یکی از دیگری زیباتر و دلنشین‌تر از کار در آمده‌اند. 

            بخشی از این کنسرت استثنائی به ترانه‌های فلامنکوی "روسیو" اختصاص دارد، و از همین بخش است که من یک ترانه کامل را برای شما انتخاب کرده‌ام که خودم از دیدن و شنیدنش سیرائی ندارم. کسی که در این ترانه با "روسیو" همصدا می‌شود خود یکی از کولی‌های فلامنکوخوان بسیار محبوب است با نام "لولیتا فلورس". اجرای دو نفره این ترانه بواقع اثری ماندنی از کار درآمده است. شعر ترانه را هم برای شما به تمامی به فارسی برگردانده‌ام تا حس کاملی از آن داشته باشید. این را هم بگویم که در این ترانه اشارات بسیاری به آندلس، زادگاه "روسیو خورادو" و کولی‌‌ها می‌شود که نشانه‌ای از عشق او به مردمی است که سال‌ها از آنان دور افتاده بود. پس از مرگ او خانواده‌اش اعلام کردند که "روسیو" در وصیتش خواسته است که در زادگاهش دفن شود. هزاران هزار از همین مردم زادگاهش بودند که فردای مرگ او جنازه‌اش را از فرودگاه شهرک کولی‌نشین کوچک محل تولدش در جنوب اسپانیا، تا آرامگاه ابدیش تشییع کردند.

از بهار دارم لبخنده‌ام را،

آتش می‌شوم اگر نوازشم ‌کنی،

هزار پاره می‌شوم وقتی دوستم بدارند،

و غم "سیویلیائی" را از خودم می‌رانم.

دست‌هایم، کبوترانی در پرواز،

چشمانم، شاه‌توت نوبرانه،

با گاو زندگی جنگیده‌ام

و با آواز "بولریا" لالائی خوانده‌ام.

با ترک جانمان در یک آه، عشق ورزیده‌ایم،

با ترک پوستمان بر جاده، جنگیده‌ایم،

گرییده‌ایم در بدرود با طعم جدائی،

آزموده‌ایم طعم تلخ-شیرین زندگی را.

لهجه‌ام لهجه مردم من است،

جلوه‌ای از سیاهی شب دارم،

جانم آتش می‌گیرد وقتی مرا برنجانند.

اگر کسی بپرسد از من به چه عشق می‌ورزم،

پاسخش می‌دهم که به زیستن عشق می‌ورزم.

لهجه‌ام لهجه مردم من است

صدایم آغشته به "آندلس" است

اگر کسی بپرسد از من چه را به یاد می‌آورم

پاسخش می‌دهم: هر آن چه را داشته‌ام!

با ترک جانمان در یک آه، عشق ورزیده‌ایم

با ترک پوستمان بر جاده، جنگیده‌ایم

گرییده‌ایم در بدرود با طعم جدائی

آزموده‌ایم طعم تلخ-شیرین زندگی را.

در همین زمینه و به همین قلم: "مثل یک موج"، "فرصتی بایست تا خون شیر شد"

Posted by reza at 8:29 PM | Comments (12)

October 7, 2006

رادیو فلامنکو

به عنوان خریدار پیگیر سی.دی، و دی.وی.دی‌های فلامنکو هدیه‌ای از طریق اینترنت دریافت کردم که برای دوستداران فلامنکو، مثل من، هدیه‌ای ارزنده است. تا شما را هم در حال و هوای این هدیه سهیم کرده باشم تمام دانش "رسانه‌ی مرکب = مالتی مدیا" خودم را به کار گرفتم (!) تا این رادیو را از طریق این صفحه در دسترستان بگذارم. "رادیو فلامنکو" البته یک رادیو به معنای معمولی آن نیست بلکه مجموعه‌ای است از نزدیک به 2800 ترانه اصیل فلامنکو که نه به ترتیبی خاص بلکه به شکل اتفاقی و نامنظم، اما به طور مداوم، دنبال هم پخش می‌شود. این رادیو را در سمت راست همین صفحه که در دسترس‌تر است هم برایتان گذاشته‌ام (در زیر رمان‌ها و بالای ترانه‌های فلامنکو قبلی) تا هر وقت در حال خواندن مطلبی بودید و دوست داشتید ترنم دلنشین فلامنکو را هم در پس‌زمینه داشته باشید بتوانید روی عکس رادیو کلیک کنید و کارتان را با لطافت بیشتری ادامه بدهید. شادمان و سربلند باشید!

"رادیو فلامنکو"  

Posted by reza at 3:31 PM | Comments (3)

September 6, 2006

"آئین و جغرافیای آواز فلامنکو"

تا گمان مبرید از "کولی‌ها"ی خودم دور افتاده‌ام از اینجا می‌آغازم که علیرغم آغاز فصل درس و بحث در "مدرسه رادیو تلویزیون هلند" پیگرانه به خواندن/شنیدن/دیدنِ مجموعه‌ای نوشتاری/شنیداری/دیداریِ هشت جلدی در این باره، با همین عنوانی که در پیشانی این مطلب می‌بینید، ادامه داده تا بالاخره آن را به پایان برده‌ام تا بتوانم چند کلامی در  معرفی‌اش بنویسم.

این مجموعه که نامش به اسپانیائی "Rito y geografía del cante flamenco" است [برای کسانی که تمایل دارند دنبالش بروند] شاید کاملترین و معتبرترین محموعه‌ای باشد که تا کنون در باره آواز فلامنکو منتشر شده است. من این مجموعه را ژوئن گذشته در مادرید خریدم ولی فرصت بهره‌وری از آن تا بازگشتم از ویرجینیا فراهم نشد وگرنه پیش از این‌ها از آن حرف زده بودم. 

            این مجموعه نفیس بر مبنای 32 برنامه تلویزیونی نیمساعته که در فاصله‌ی سال‌های 1962 تا 1973 فیلمبرداری شده‌ توسط سازندگان اصلی آن‌ها دوباره سازی شده‌اند به این معنا که هر برنامه با پیشگفتاری بسیار روشنگر که اخیرا ضبط شده‌اند آغاز شده و با مصاحبه‌ها و اجراهائی که بعضا در نوع خود بی‌همتایند ادامه می‌یابد. هر جلد این مجموعه شامل یک کتاب در معرفی هنرمندان مربوطه، و یک دی.وی.دی شامل چهار برنامه نمیساعته از مصاحبه و اجرای موسیقی است. هر برنامه به هنرمند معین، یا به سبک خاصی از آواز فلامنکو، و گاهی هم به یک خانواده کولیِ آوازه‌خوان، یا حتی به یک محله‌ی کولی‌نشین در حنوب اسپانیا اختصاص دارد.

            پیش از این که پیش‌تر بروم بگذارید ویدئوئی کوتاه از این مجموعه را برایتان به نمایش بگذارم که از "کامارون"، پرآوازه‌ترین خواننده‌ی فقید فلامنکو، در آغاز دهه شصت قرن گذشته، در استودیوی رادیو مادرید ضبط شده است، وقتی که او فقط 23 سال داشت. [کامارون در اوج محبوبیت در سال 1992، در سن 42 سالگی در بارسلون درگذشت]

در ادامه همین برنامه که به "کامارون" اختصاص دارد سازندگان برنامه به همراه او به "کادیز" در جنوب اسپانیا بازمی‌گردند و از محله‌ی کولی‌ها و خانواده او فیلمبرداری می‌کنند که صحنه‌ای دیدنی و به یاد ماندنی است. این هم گفتنی است که گرچه کتاب‌های این مجموعه به زبان اسپانیائی‌اند اما تمامی پیشگفتارها و مصاحبه‌ها در دی.وی.دی‌ها زیرنویس انگلیسی دارند، و این امکان برای کسانی که به انگلیسی آشنایند فراهم است تا از برنامه‌های تصویری این مجموعه بهره کافی بگیرند. اگر بخواهم از هر کدام از این 32 برنامه که در این مجموعه‌ی هشت جلدی فراهم آمده‌اند شمه‌ای هم بگویم سخن به درازا خواهد کشید. اما دلم نمی‌آید ویدئو کلیپ کوتاهی از یکی از این برنامه‌ها را که "کودکان خواننده" نام دارد برایتان نگذارم. برخی از کودکانی که در تصاویر این ویدئوکلیپ می‌بینید اکنون خوانندگان و نوازندگان نامداری هستند که اگر مطالب مرا در مورد فلامنکو دنبال کرده باشید ممکن است بعضی از آن‌ها را به جا بیاورید. بچه‌کولی‌های اسپانیا با امکانات محدودی که برای آموزش و پرورش در اختیار دارند تنها امیدشان برای بیرون رفتن از دایره‌ی بسته‌ی فقر همین هنر فلامنکوست و بس.

Posted by reza at 11:39 PM | Comments (3)

August 24, 2006

"دل هوای بانگ عاشقانه دارد"

را‌ست و ریست کردن فیلم‌ها و سوار کردنش بر مرکب اینترنت و گذاشتن آن‌ها در این صفحه بیش از این که فکر کنید وقت و ذهن مرا اشغال کرد. آنقدر که دلم برای نوشتن از خیلی چیزهای دیگر حسابی تنگ شده است. از نوشتن، یا بهتر، ترجمه کردن برخی از یادداشت‌ها و نامه‌های شروود اندرسن ــ که قولش را دستکم به خودم داده بودم ــ گرفته، تا انچه که همچنان چون شرابی ناب تا زوایای روحم رخنه می‌کند، یعنی موسیقی دلنواز کولی‌ها.

           امشب، پیش از این که سر بر بالین بگذارم، اگر سردستی هم که شده ناخنکی به این دو مقوله نزنم خواب شیرین بر من حرام باد! اولی یادداشت حسی کوتاهی است از صفحه 53 کتاب "نامه‌های عاشقانه مخفی" از شروود اندرسن که در 27 ژانویه 1932، در نیویورک نوشته شده:

[چهارشنیه، بارانی آرام. فکر می‌کنم ــ به خویشتن خویش. که چگونه دوباره و دوباره نابودم کرد. خویشتن در تو راه باز می‌کند. میان تو و کارت قرار می‌گیرد. میان تو و دیگران. حالا دارد دوباره شروع می‌شود. احساس می‌کنی چیزی ناروا بر تو می‌رود. بیشتر و بیشتر. تجسم کن دو نفر را که با هم دعوا داشته‌اند. هر دو سعی می‌کنند صادق باشند. اما داستان هر کدام چه متفاوت است.]

و دومی آوازی فلامنکو است که "چانو لوباتو" پیر دیر کولی‌ها در ماه ژوئن گذشته در "جشنواره‌ی چکیده فلامنکو" در مادرید اجرا کرد و من با دوربین کوچکم از جائی که در سالن نشسته بودم از او فیلم گرفتم. پیرمرد چنان شور و حالی ایجاد کرد که به راحتی می‌توانید آن را حتی در همین ویدئو ساده هم احساس کنید. حالا در این دیروقت شب، با وجدان آسوده شما را با "چانو لوباتو" تنها می‌گذارم!

Posted by reza at 1:40 AM

June 20, 2006

مثل یک موج

گرچه کمی در نوشتن در باره "روسیو خورادو" تاخیر شد اما تلافی‌اش را با موسیقائی کردن هر چه بیشتر این نوشته در خواهم آورد. بیائید با کلیک روی تصویر زیر به ترانه‌ی جاودانه‌ی "مثل یک موج" با صدای "روسیو" گوش کنیم تا بدانیم در باره از دست رفتن چه صدای گرم و پر توانی حرف می‌زنیم.

ترانه‌ای را که شنیدید یک سال پیش "روسیو خورادو" در یک برنامه زنده تلویزیونی در مادرید که برای بزرگداشت او برپا شده بود دوباره خوانی کرد. یک سال پیش از آن، خود او در یک مصاحبه مطبوعاتی با چهره‌ای خندان و امیدوار که همه را متعجب کرد خبر داد که مبتلا به سرطان پانکراس است، ولی با کمک خانواده، دوستان و خدای بزرگ بر آن غلبه خواهد کرد. نه تنها از خانواده و دوستان بلکه از خدای بزرگ هم کاری ساخته نشد و دخترک کولی یتیمی که در دوازده سالگی به همراه مادرش دست خالی به مادرید آمده بود و به مقامی رسیده بود که مقاله نویسان عناوینی همچون "آوازه خوان روح اسپانیا" یا "قلب تپنده اسپانیا" را هم حتی برای توصیفس نارسا می‌دانستند، در روز اول ژوئن در خانه کاخ مانندش در مادرید، همچون ملکه‌ها در حلقه خانواده و دوستان نزدیکش، جان سپرد. 

              بیائید با کلیک روی عکس بعدی ترانه "عشق پایان می‌گیرد" را که در همان برنامه اجرا کرد بشنویم. او که خود از مرگ نزدیکش آگاه بود وقتی ترجیع‌بند "عشق پایان می‌گیرد" را تکرار می‌کرد چنان جانی به این ترانه می‌داد که در هیچ اجرای قبلی سابقه نداشت.

"روسیو خورادو" شصت و یکسال پیش در شهرکی به نام "چیپیونا" در ایالت آندلس درخانواده فقیر کولی به دنیا آمد. در دوازده سالگی پدرش را که کفاشی پینه‌دوز بود از دست داد و چون صدای گیرا و عزمی راسخ برای خواننده شدن داشت در یک مسابقه رادیوئی به عنوان خواننده فلامنکو جایزه اول را گرفت و از همانجا راه دراز صعودی‌اش را در عالم هنر آغاز کرد.

در سن بیست و شش سالگی همکاریش را با موزیسینی آغاز کرد که نقطه عطف زندگی هنریش را رغم زد: با "مانوئل الخاندرو". در آینده از این آهنگساز برجسته بیشتر حرف خواهم زد ولی حالا بیائید به یکی از ترانه‌های این دو گوش کنیم: ترانه "ما هردو عاشقیم "

پس از مراسم آخرین بدرود که تا ساعت هشت شب روز فوتش در مادرید ادامه داشت جسد او را به شهرک چیپیونا فرستادند تا در کنار پدرش به خاک سپرده شود. استقبال مردم این شهر کوچک از تابوت او در فرودگاه شاید یکی از بی‌نظیرترین صحنه‌ها از این دست باشد. من فیلمی از این مراسم در اختیار ندارم ولی از آخرین بدرود با او در مادرید گزارش تصویری کوتاهی تدارک دیده‌ام که اگر در پایان این فیلم-نگاشته روی تصویر زیر کلیک کنید می‌توانید آن را ببینید.

Posted by reza at 9:38 PM | Comments (3)

June 6, 2006

فرصتی بایست تا خون شیر شد...

هنوز چند ساعتی از بازگشتم از سفر هفت هشت روزه به مادرید نگذشته است، و بارم را درست و حسابی باز نکرده‌ام که با دیدن ایمیلها و اظهار لطف خوانندگان این صفحه دلم نیامد بیش از این صبر کنم و دست به نوشتن نبرم (بخصوص که در این مدت از کامپیوتر و ایمیل و اینترنت دور مانده بودم). قبلا گفته بودم که برای شرکت در  اولین"جشنواره گوهر فلامنکو"، و یا شاید رساتر "جشنواره چکیده‌ی فلامنکو"، عازم سفر به اسپانیا هستم. سفری بود که پربارتر از این نمی‌شد تصورش را کرد. به قدری دست پر  برگشته‌ام که تا مدتها برایتان تصویر و صدای دلنشین و اخباری دست اول خواهم داشت. اما چنان که می‌دانید تدوین مطالبی مرکب از تصویر و صدا و ویدئو نیاز به زمانی بیشتر از صِرف نوشتن دارد. این است که تنها به بیان سر فصل آن‌چه در اولین فرصت به تدوینش خواهم پرداخت کفایت می‌کنم و باقی را می‌گذارم برای وقتی که به زبان شاعر شاعران، مولای رومی، خون به شیر بدل شده باشد.

       برای آن‌که حس و حال کولی‌ها را بهتر درک کنیم، من و یار همراهم بر آن شدیم که نه در هتلی در مادرید که در چادری در حاشیه شهر اطراق کنیم (البته ملاحظات اقتصادی هم در اتخاذ این تصمیم بی‌اثر نبود!). بامداد روز اول وقتی با صدای پرندگان در چادر کوچکمان بیدار شدم و رادیو کوچک ترانزیستوری را برای شنیدن اخبار هوا روشن کردم با خبری مواجه شدم که بی‌کمترین اغراق اسپانیا را تکان داد. این خبر نه به دولت سوسیال دموکرات اسپانیا مرتبط بود که در تصمیمی تاریخ‌ساز همانروز با چریکهای جدائی‌طلب باسک (اِتا) بر سر میز مذاکره نشسته بود، و نه به هیچ حادثه‌ی پراهمیت دیگری از این دست، بلکه اعلام خبر مرگ "روسیو خورادو Rocío Jurado"، خواننده‌ای با شهرت جهانی بود که مقام بلامنازع "آوازه‌خوان روح اسپانیا" را از آن خود کرده بود.

از ساعت شش بامداد روز پنجشنبه، اول ماه ژوئن، که این خبر منتشر شد تمام رادیو تلویزیون‌های اسپانیا برنامه‌های عادی‌شان را قطع کردند و تا ساعت هشت شب همانروز به پخش مستقیم مراسم آخرین بدرود مردم مادرید با "روسیو" پرداختند. روزنامه‌نگاران شاعرانه‌ترین عناوین را برای اعلام مرگ او انتخاب کردند و پادشاه اسپانیا شخصا به شوهر او تلفنی تسلیت گفت. شهردار مادرید بلافاصله به محل زندگی (و مرگ) روسیو خورادو که به قصری می‌ماند رفت و جنازه را پوشیده در دو پرچم، پرچم اسپانیا و پرچم آندولس، با تشریفات رسمی به سالن مجلل فرهنگ شهرداری مادرید منتقل کرد. رادیو و تلویزیونها اعلام کردند که از ساعت یازده بامداد تا ساعت هشت شب جنازه در این سالن برای آخرین بدرود مردم مادرید قرار خواهد داشت و پس از آن با هواپیما به شهرک کوچک "چیپیونا" در آندولس، که محل تولدش بود، انتقال خواهد یافت. "روسیو خورادو" که سالها بود با صدای زیبا و شیوه بی‌همتای آوازخوانیش به شهرت و محبوبیتی افسانه‌ای رسیده بود و در نعمت و ثروت غرق بود، و از هر خواننده اسپانیائی اسپابیائی‌تر به حساب می‌آمد، در اصل یک دخترک پابرهنه و یتیم کولی بود که با هنر فلامنکو اولین گامهایش را به سوی "خواننده ملی ملت اسپانیا" شدن برداشته بود...

حالا خودتان فکر کنید من چه باید می‌کردم؟ دقیقا همان کار را کردم! دوربین عکاسی را به دست همراهم دادم  و دوربین ویدئو را خودم برداشتم و به میدان "کُلون" در مرکز مادرید رفتیم و به جمع هزارانی که برای آخرین بدرود با "روسیو خورادو" صف کشیده بودند پیوستیم .باقی، بی کمک تصویر و صدا گفتنی نیست، که می‌ماند برای بعد. و نیز می‌ماند برای بعد فیلم‌نگاشته‌هائی از دو شب فراموش نشدنی در "جشنواره چکیده فلامنکو" با کنسرت دو خواننده‌ی کم‌نظیر، "چانو لوباتو Chano Lobato" و "خوزه مرسه José Mercé"، که همه ابزار و ادواتش را برایتان آماده کرده‌ام و در اولین فرصت به تدوینشان خواهم پرداخت.

Posted by reza at 11:12 PM | Comments (2)

May 19, 2006

فیلم‌نگارشی از سه نسل

 بگذارید از این اصطلاح من‌در‌آوردی و نه لزوما بی‌معنی "فیلم‌نگارش" شروع کنم. ما در دنیای "مالتی میدیا = رسانه‌ی ترکیبی (؟)" زندگی می‌کنیم یعنی روز به روز فاصله رسانه‌های مختلف از همدیگر کمتر و کمتر می‌شود و گاهی به سختی می‌توان با اصطلاحات گذشته پدیده‌های تازه را نامگذاری کرد. به همین ویدئو کلیپ‌های موسیقی که روزی صدها از آن از تلویزیون‌ها پخش می‌شود نگاه کنید. آیا این ها ترانه‌اند، رقصند، داستان کوتاهِ فیلم شده‌اند یا ترکیبی از هر سه؟ این تازه در مورد موسیقی است که تاریخش با تاریخ خود انسان هم‌آغاز است. وقتی وارد مقوله اینترنت و وبلاگ و جز این‌ها می‌شویم، که عمرشان به دو دهه هم نمی‌رسد، دیگر اختلاط ابزار ارتباط با مخاطب، نه در حاشیه که در متن موضوع جا می‌گیرد. با این مقدمه‌چینی می‌خواهم "فیلم‌نگاشته"‌ای را آغاز کنم که به سه نسل از یک خانواده نامدار کولی مربوط می‌شود که چهار دهه است که در راس موسیقی فلامنکو قرار دارند. اما همانگونه که نوشتن و تدوین فیلم‌نگارش با مقاله نوشتن و فیلم ساختن متفاوت است، خواندن و دیدن آن هم برای مخاطب مستلزم رعایت آداب بخصوصی است. اگر حوصله کنید و دستتان را از دست من در نیاورید و نوشته و فیلم را جدا از هم نخوانید و نبینید، گام به گام شما را با این سه نسل هنرمند کولی، از طریق آواز و سازشان، آشنا می‌کنم. بیائید با کلیک روی عکس زیر اولین ویدئو کلیپ را ببینید و بشنوید تا بیشتر توضیح دهم:

لا نگرا و دخترش "لوله مونتویا"

این فیلم باید در حدود چهل سال پیش در یک محفل خصوصی کولی گرفته شده باشد (من این فیلم و فیلم‌های دیگری را که در این فیلم‌نگارش برایتان می‌گذارم از تلویزیون بین‌المللی اسپانیا و تلویزیون آندولس در زمان‌های مختلف ضبط کرده‌ام.)

            "لا‌نگرا"، زن جوانی که در آغاز این فیلم خواند، خواننده معروفی در زمان خود بود ولی هرگز شهرتش به حد شهرت دخترش "لوله مونتویا" که در فیلم نباید بیش از پانزده شانزده سال داشته باشد، نرسید. همانطور که دیدید او در این ویدئو، ترانه‌ای عربی خواند. سال‌ها بعد، یعنی همین سه چهار سال پیش، در مصاحبه ای گفت که با اینکه مادر و پدر من عرب نیستند ولی در کازابلانکا (مراکش) به دنیا آمده‌اند و از این رو من با موسیقی غنی عربی به خوبی آشنایم. "لوله" البته راه درازی برای موفقیت در مویسقی فلامنکو در پیش داشت که به تنهائی قادر به پیمودنش نبود. اگر روی عکس زیر کلیک کنید با اعجوبه دیگری از دنیای فلامنکو به نام "مانوئل مولینا" آشنا می‌شوید که در اینجا جوانی شوخ و ریشو است که با آواز "لا‌نگرا" و رقص "کارملیتا مونتویا" گیتار می‌زند. (فیلم در سال 1986 برداشته شده.)

 

"مانوئل مولینا"

مانوئل پس از اینکه در جشن عروسی برادرش با "کارملیتا" به عنوان ساقدوش شرکت می‌کند با ساقدوش عروس که کسی جز "لوله مونتویا" نیست ازدواج می‌کند و این پیوند به خلق سبک تازه‌ای از موسیقی فلامنکو می‌انجامد که با نام آن دو گره خورده است: سبک "لوله و مانوئل". این زوج هنرمند در دهه نود کنسرت‌هائی برپا کردند که در نوع خود اگر نه بی‌نظیر که کم نظیر بود. ویژه‌گی موسیقی مانوئل مولینا - اگر بخواهید از زبان غیر حرفه‌ای من بشنوید- این است که نه فقط مثل اغلب ترانه‌های فلامنکو با یک گیتار قابل اجرایند اما در اصل برای یک ارکستر چند ده نفره نوشته شده‌اند. در کلیپ زیر می‌توانید یک کنسرت عظیم از این دو هنرمند را ببینید.

"لوله" و "مانوئل" در کنسرت

زندگی مشترک "لوله" و "مانوئل" هم مثل اغلب زندگی‌ها بدون جدائی به کمال نرسید! به گمان من سوز صدای "مانوئل" که حالا اگر مجلس گرم بشود، کولی‌وارتر از هر آوازه‌خوان کولی، زیر آواز هم می‌زند، بیش از پیش هم شده است. قبل از این که جلوتر برویم بیائید صدای او را با هم بشنویم. من که هر بار این ویدئو کلیپ را می‌بینم و می‌شنوم به راستی منقلب می‌شوم (البته خودم می‌دانم که وقتی پای موسیقی کولی در میان باشد خیلی آدم نرمالی نیستم!)

آواز "مانوئل مولینا"

آن چه از آن پس رابطه‌ "لوله" و "مانوئل" را حفظ کرد، جدا از همکاری گهگاهی در کنسرت ها، وجود دخترشان بود که زیبائی و صدای خوش را از مادر و مادر بزرگش به ارث برده بود: "آلبا مولینا"

"آلبا مولینا" امروزه یکی از محبوب‌ترین خوانندگان فلامنکو در میان نسل جوان است. اگر نام گروه "لاس نی‌نیاس= دخترکان" را شنیده باشید می‌دانید که آلبا یکی از سه دختر جوان این گروه است که آهنگ‌هایشان امروزه در ام.تی.وی و دیگر کانال‌های اختصاصی موسیقی پخش می‌شود. گل سر سبد ویدئو کلیپ این "فیلم‌نگاشته" را که همین چند هفته پیش از تلویزیون اندولس ضبط کرده‌ام به عنوان حسن ختام در اینجا می‌آورم. "آلبا" به صورت زنده با گیتار پدرش "مانوئل مولینا" می‌خواند و مادرش "لوله مونتایا" پشت سر آن‌ها نشسته و با کفِ دست ضرب می‌گیرد. تا این ویدئو گرم و گیرا، تنها یک کلیک فاصله دارید که باید روی عکس زیر بکنید! 

آلبا و پدرش مانوئل

Posted by reza at 4:00 PM | Comments (8)

May 8, 2006

نوبتِ نغمه‌پردازی

این یکی دو روزه کمی از نغمه‌های دلنواز کولی دور افتادیم. اما می‌گویند ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است. از این جا شروع کنم که به خواست و پیشنهاد یک زوج مهربان که از تبریز با من تماس گرفتند، در سمت راست همین صفحه به تدریج ترانه‌های فلامنکو را که می‌گذارم، چرا که به گفته این دو دوست دستکم در ایران این گونه ترانه‌ها به راحتی دست یافتنی نیستند. حالا علاقمندان به این موسیقی می‌توانند آن‌ها را به راحتی بشنوند و اگر خواستند در کامپیوترشان ضبط کنند. فعلا این کار را با دو ترانه از "خوره مرسه" آغاز کرده‌ام تا ببینیم از کجا سر در خواهیم آورد!

و اما از "خوزه مرسه" گفتم بگذارید بگویم که جشنواره‌ی تازه‌ای از هنر فلامنکو به مدت ده دوازده روز (از سی ماه می جاری تا یازدهم ژوئن) برای اولین بار در مادرید برگزار می‌شود با عنوانی که می‌توان آن را "گوهر فلامنکو" ترجمه کرد. این جشنواره قرار است نه تنها به موسیقی کولی‌ها، که به رقص و نمایش و لباس و هر چه به فلامنکو مربوط است، بپردازد. شنبه شب، یعنی سوم ژوئن هم، شبِ کنسرت "خوزه مرسه" است در تئاتر آلبنیز مادرید. از خدا پنهان نیست از شما چرا پنهان بماند که از هم اکنون روز شماری‌ام برای شرکت در این جشنواره آغاز شده است! سوروسات سفر با یار همراهم فراهم است، و در کوله‌بارمان مثل همیشه دوربین کوچکی هم هست که صدا و تصویری به رسم سوقات برای کولی‌دوستان این صفحه به ارمغان بیاوریم. این البته قولی است برای آینده، ولی دست به نقد آن، برگردان فرازی است از ترانه‌ی "مُتٌکی"، با صدای خوزه مرسه، که یکی از دو ترانه‌ای است که در سمت راست این صفحه برایتان گذاشته‌ام [ترانه "هوا" را قبلا در مطلبی با عنوان "هوای خوزه مرسه" برایتان ترجمه کرده ام]:

متٌکی، با قلبی متٌکی به تو،

در کوچه‌ها پی تو می‌گشتم، در شلوغی کافه‌ها و ازدحام مردم.

نور شب به زمین نمی‌رسید،

در چهره‌ات می‌ماند، در زلفت می‌ماند

و نور چهره‌ات را باز می‌تاباند

و نور منظرت را، و نور شادمانی مرا.

Posted by reza at 12:16 AM | Comments (1)

April 24, 2006

"ترانه شخصی"

دوستانی که ترجمه‌های من را از ترانه‌های کولی دنبال می‌کنند شاید این ترانه را به یاد بیاورند ولی مسلما آن را نشنیده‌اند. اما حالا با کلیک کردن روی تصویر "خوان بالدِراما"، که در زیر می‌آورم، نه تنها می‌توانید این ترانه زیبا را بشنوید بلکه می‌توانید اجرای آن را ببینید. من این ترانه را دو سال پیش، وقتی که این خواننده‌ و ترانه‌سرای محبوب کولی در سن هشتاد و هفت سالگی درگذشت از برنامه یادمان او در تلویزیون اسپانیا ضبط کرده‌‌ام . اما بیائید پیش از دیدن و شنیدن آن، به عکس زیر دقت کنید.

 

 

این عکسی است که در سال 2004 از مراسم تشییع جنازه او در "سیویلیا" در جنوب اسپانیا گرفته شده است: کلاهی لبه‌دار که به نوعی به نشانه‌ی "خوان بالدِراما" تبدیل شده، بر تابوتی پیچیده در پرچم آندولس. این اوج احترام به شخصیتی است که نه تنها به خاطر هنرش که به خاطر موضع مردمی‌اش در حساس‌ترین دوره تاریخی اسپانیا، یعنی در دوره جنگ داخلی، محبوبیت استثنائی در میان مردم خود کسب کرده بود. او با آغاز جنگ میان جمهوری‌خواهان و فاشیست‌ها، داوطلبانه به جبهه جمهوری‌خواهان پیوسته بود و علاوه بر شرکت مستقیم در نبرد، با تشکیل گروه‌های موسیقی کولی، برای اعتلای روحیه مبارزین و مجروحان جنگی، برنامه اجرا می‌کرد.

            این را هم اضافه کنم که تنها دو ماه پیش از مرگش، در برنامه بزرگداشت مفصلی که هنرمندان صاحب نام فلامنکو در مادرید برایش برپا داشتند، خود او همراه با گیتار نامدارترین گیتاریست امروز فلامنکو، پاکو دِ لوسیا، برنامه اجرا کرد. حالا این شما و این هم ویدئوی "ترانه شخصی"، و برگردان شعر آن به فارسی. 

خوان بالدِراما "Juan Valderrama

خداوند زندگى‌اى به من ارزانى داشته كه به مفت نمی‌ارزد.

سرچشمه‌ ناپديد شده‌اش به سرچشمه رودى می‌ماند بی‌آب.

به خاطر يك زن، گريه كرده‌ام،

به خاطر يك زن، رنج برده‌ام،

به خاطر يك زن كه مجنون‌وار می‌ستايمش.

به خاطر يك زن، كه پشت ميله‌هاى زندان هم باشم شادمان خواهم بود.

به خاطر يك زن، كه اگر جانم را بخواهد برايش می‌دهم.

زندگى فلاكتبارم را به خاطر اين زن است كه می‌پذيرم.

چون زنى كه از او با شما حرف می‌زنم، آقايان،

مادر من است!

Posted by reza at 9:46 PM | Comments (2)

April 20, 2006

ببین چه شانسی!

هزار سال پیش، وقتی هنوز بلد نبودم ترجمه اشعار ترانه های کولی را با موسیقی گوشنواز آنها همراه کنم، از ترانهای در همین صفحه نوشتم که به اعتقاد من شاعرش به حق سزاوار دريافت لقب نوآورترين ترانه سراهاست، چرا كه گمان نمى‌كنم هيچ ترانه‌اى با چنين مضمونى به ذهن هيچ شاعرى خطور كرده باشد. و این را هم تاکید کردم که برای دریافت حس این ترانه بهترين راه اينست كه مجسم كنيد كه دو كولى جا افتاده‌ى مست، در كافه‌اى كوچك پشت ميزى چوبى نشسته‌اند و يكى دارد ناباورانه به ديگرى از دخترك نوجوانى حرف مى‌زند كه ديوانه‌وار عاشق او ﴿يعنى عاشق عاقل مرد كولى﴾ شده است. خواننده این ترانه، یا بهتر، گوینده این قصهی بدیع عاشقانه، همان هنرمند کولی نامآوری است که پیش از اینها هم از او نام بردهام و چندی پیش ترانهی "سرم را در راه عشق تو خواهم باخت" او را در اینجا آوردم؛ یعنی "خوزه مِرسه". اگر هم ترانه زیر را قبلا خوانده باشید خواندن مجددش همراه با شنیدن صدای خوزه مرسه حال و هوای دیگری خواهد داشت، بخصوص اگر به مضمون نامعمول ترانه هم توجه داشته باشید.

[]

دختره برام مى‌ميره / ببين كى داره اينو ميگه.

 من به اين زشتى، اون به اين خوشگلى، مث يه دسه گل.

 صداش زمزمه برگا، صدای من به اين زمختی

 اندامش مث موج، تن من مث صخره

 باز ميگه منو نبينه مى‌ميره / تو چى فكر می‌كنى؟

 هزار بار جوونتر از منه / ببین چه شانسی!

 موهاش رنگ زندگيه، موهاى من رنگ خاكستر

 ميگه بى عشق من زنده نمى‌مونه / كه ديدن من براش روياس

 كى اينو می‌فهمه؟ / ببین چه شانسی! / ببین چه شانسی!

Posted by reza at 5:05 PM | Comments (9)

April 7, 2006

"سرم را در راه عشق تو خواهم باخت"

بی خوابی وقتی به سر آدم بزند، آدم یا خُل می شود و یا کاشف! گاهی هم هردو. امشب از سر بی خوابی پیش از آن که خل بشوم و برای خودم آنقدر ترانه گوش کنم تا خواب به چشمم بیاید، بالاخره بدون کمک از دوستان خوبی که منتظر بازگشت شان از گشت و گذار نوروزی بودم تا راه و چاه را نشانم بدهند، موفق شدم یک ترانه را از سی دی، با حجمی قابل انتقال به وبلاگم، در کامپیوترم ضبط کنم. چنان از این آزمایش موفقیت آمیز خوشحال شدم که همان یک ذره خواب هم از چشمم پرید، و رفتم ببینم با کدام ترانه بهتر است شروع کنم که در سیاهه ترانه های کولی ام چشمم افتاد به ترانه ای از "خوزه مِرسه" که نزدیک به سه سال پیش آن را برایتان ترجمه کرده بودم با این آرزو که کاش می توانستید همزمان با خواندن آن، صدای خَش دار و گرم او را هم بشنوید.

تا این آرزویم برآورده شود پیش از این که بخوابم شعر و آهنگ را یکجا می آورم. یک بار دیگر هم گفته بودم که کار من دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد! حالا این شما و این هم ترانه "سرم را در راه عشق تو خواهم باخت" با صدای خوزه مِرسه:

[]

سرم را در را ه عشق تو خواهم باخت / چرا كه تو آبی / چرا كه من آتشم / و ما همديگر را نمی‌فهميم.

نمی‌دانم عقلم را از دست داده‌ام يا نه، / چرا كه تو مرا به دنبالت می‌كشی / چرا كه من بازيچه ام / در دست احساسات تو.

وقتی گمان می‌برم كه در چنگ منی / تو می‌جهی، / تو فرار می‌كنی / از دستهای من، / تا روزی كه دوباره بخواهی برگردی / و مرا ببينی / خشمگين و غمزده / اما عاشق.

سرم را در راه عشق تو خواهم باخت.

چرا يكبار برای هميشه / از اين رويای دروغين / بر نمی‌خيزی.

در پايان برايم روشن می‌شود / كه تو با من شوخی می‌كردی / كه تو می‌خنديدی / رو در روی من / به احساساتم / به قلبم.

سرم را در راه عشق تو خواهم باخت / اگر دوستت بدارم / اينگونه جنون‌آميز / كه دوستت می‌دارم.

صخره نيستم / كه موج بر من بكوبد، / از گوشتم و استخوان، / و شايد همين فردا / از دهانم بشنوی: خدا حافظ!

Posted by reza at 3:31 AM

August 2, 2005

هنر نزد ایرانیان است و بس، حتی هنر فلامنکو!

فرصتی دست داد تا دیدی به جلد اول کتاب حجیم "ایران و اسپانیا" نوشته "دکتر شجاع الدین شفا" بزنم که نسخه اسپانیائی آن با عنوان "از ایران تا اسپانیای مسلمان" توسط دانشگاه "اوئلبا" در اسپانیا در سال 2000 انتشار یافته بود و نسخه فارسی اش تازه در آمده است.

            و اما خوانندگان این صفحه می دانند که من به مطالعه در باره هنر فلامنکو علاقه خاصی دارم و همینجا هم گهگاه با یادداشتی و ترجمه ای به آن می پردازم ولی تا کنون نه شنیده و نه خوانده بودم که این هنر هم مثل سایر هنرها نزد ایرانیان بوده تا اینکه در صفحه 343 کتاب نامبرده از قول دو پژوهشگر فرانسوی خواندم که "زریاب"، موسیقی دان بزرگ عصر هارون الرشید در بغداد که سپس به آندلس اسپانیا هجرت کرد و محبوب دربار عبدالرحمن دوم در کردوبا (قرطبه) شد "به یقین اولین نیای بزرگ فلامنکو بوده است."

صفحات بسیاری از کتاب صرف اثبات این مدعا شده که "زریاب"، که در نبوغ هنری اش بویژه در موسیقی تردیدی نیست، ایرانی الاصل بوده و مورخین عرب که او را "ابوزریق" (که نام یک پرنده سیاه رنگ سخنگو است) می نامند تحریف تاریخ می کنند. استدلالها در مورد ریشه ایرانی "زریاب" قانع کننده به نظر می رسند هر چند هیچ سندی ارائه نمی شود تا باور کنیم که او واقعا "یک روستائی فرودست جنوب ایران" بوده، آنگونه که در صفحه 322 آمده است.

            من اما اینها را نگفتم تا بخواهم شکی در ایرانی بودن یا نبودن "زریاب" بکنم بلکه بهانه ای یافتم تا به نکته ای که به آن باور دارم بپردازم: هنر در دامان یک قوم، یک ملت و یک جامعه رشد می کند و می بالد. تک تک هنرمندان خلاق در بالیدن آن سهیم اند اما هنر علم نیست که هر فصلش را شخص بخصوصی کشف کرده باشد و بتوان همچنان که از نیوتون و کوپرنیک و انیشتن در علم فیزیک حرف می زنیم از "زریاب" یا هر کس دیگر حتی از قدیمی ترین کولی اسپانیائی شناخته شده در مویسقی فلامنکو به عنوان "نیای بزرگ" موسیقی یک قوم نام ببریم.  این اصل در مورد همه صادق است. موسیقی غربی و عربی و کُردی و بلوچی هم کسی را به عنوان "نیای بزرگ" خود نمی شناسند. راستی کُردها هم مدعی اند که زریاب نه عرب و نه ایرانی بلکه کُرد بوده است. مراکشی ها هم او را یک مراکشی می شناسند که به بغداد کوچ کرده بوده است. و این اختلاط و اختلاف آرا البته بر جذابیت شخصیت واقعی اما افسانه وار این اعجوبه ی آوازخوانی و نوازندگی عود و طراحی لباس و بنیانگذار اولین کنسرواتوار موسیقی عرب در کردوبای اسپانیا می افزاید. بویژه اگر بدانید که گرچه بر سر زادگاه او اختلاف بسیار است اما همه ی پژوهشگران عرب و اروپائی و کُرد حتی آقای شجاع الدین شفا متفق القولند که مطبوعترین اغذیه عربی در طول قرون بر مبنای دستورالعمل آشپزی "زریاب" طبخ شده و خمیر دندان برای نظافت دهان پس از صرف غذا نیز توسط او به اسپانیای مسلمان آورده شده است!

Posted by reza at 12:40 PM

March 14, 2005

"هوا" ی خوزه مِرسِه

"خوزه مِرسه" مثل اغلب خوانندگان نامدار کولی از سنین کودکی آوازه خوانی را آغاز کرد. او شش ساله بود که با خوانندگان دیگر در کافه های اندلس در جنوب اسپانیا روی صحنه رفت اما در اوائل دهه هفتاد میلادی، یعنی سی سال پیش بود که با انتقال به مادرید و پیوستن به نسل تازه ای از خوانندگان و نوازندگان فلامنکو مثل "پاکو دِ لوسیا" و "کامارون"، که از این دو قبلابرایتان نوشته ام، ویژگی و گیرائی صدای رسایش کشف شد و او را به شهرت و محبوبیت رساند.

راستش چون عازم سفر کوتاهی به پاریس برای کار و بار معموله ام هستم سخن را کوتاه می کنم، و تا حسی از این صدای رسا داشته باشید یک فایل صوتی و یک فایل تصویری، که هر کدام به دو دقیقه هم نمی رسند، را در دسترستان می گذارم. و نیز ترجمه آزادی از بخشی از همین ترانه را که "هوا" نام دارد.

[فایل صوتی]

[فایل تصویری]

 

"پنجره را بگشا

که بامدادان

تازه شود هوای اتاق و آشپزخانه.

بگذر هوا

هوای تازه

از خانه.

بگذر هوا

که در را به رویت گشاده ایم

شادمانه."

 

در همین زمینه و به همین قلم:

میگوی جزیره

دهن به دهن 

سلامی دوباره به آفتاب 

Posted by reza at 5:51 AM

January 23, 2005

میگوی جزیره

بیائید این نوشته را همزمان با شنیدن صدای جاودانه ی خواننده فقیدِ کولی "کامارون دِ لا ایسلا" که با نوازندگی "پاکو دِ لوسیا" گیتاریست افسانه ای اندُلسی ظبط شده، بخوانید تا جادوی سحر انگیز نوای فلامنکو را در عمق روحتان احساس کنید. [فایل صوتی: ترانه ی "مسافر"]

"کامارون دِ لا ایسلا" نام هنری "خوزه مونخه کروز" است که در سال 1950 در جزیره "سن فرناندو" در ایالت اندلس در جنوب اسپانیا متولد شد. نام مستعار او همچون نام مستعار همه ی کولیها، چه سرشناس و چه ناشناخته، بر اساس ویژگیهای فردی و ظاهری او استوار است. معنای نام مستعار او "میگوی جزیره" است که میگو به رنگ خرمائی مویش و جزیره به محل تولدش اشاره دارند! او یکی از هشت فرزند یک خانواده کارگری بود که در اولین اجرای عمومی اش تنها هشت سال داشت.

            کامارون را تا وقتی زنده بود به درستی "افسانه ی زنده" می نامیدند و پس از مرگ ناگاهش در سن چهل و یک سالگی (بارسلون 1992) او را "اسطوره جاودانه" ی هنر فلامنکو می دانند. هرگز کسی همچون او در عرصه این موسیقی موفق به اجراهائی چنان با عظمت نشده بود که او شد. کامارون نه تنها یک هنرمند موفق که یک پدیده اجتماعی برجسته، برخاسته از جامعه محروم کولیهای اسپانیا بود. از روز تولد با موسیقی زندگی کرد چرا که در خانه اش هر آنچه به فلامنکو مربوط می شد وجود داشت. می گفت: " آواز مال ماست، آواز مال ما کولیهاست. در خانه ما همه خواننده و رقصنده بودند بی آنکه هیچکدامشان هنرمند باشند. پدرم، مادرم، براداران و خواهرانم. پدرم آهنگر بود اما خیلی قشنگ می خواند."

 

وقتی کامارون به معروفیت رسید موفق به خلاقیتهائی در اجراهایش شد که سبک شخصی اش را تثبیت کرد؛ سبکی که بسیاری از قواعد جاافتاده ی موسیقی فلامنکوی سنتی را دگرگون کرد. همکاری او با "پاکو دِ لوسیا" و "توماتیتو"، دو گیتاریست برجسته کولی، برای دو دهه آخر زندگیش کامارون را در اوج محبوبیت نگاه داشت.

"کامارون"، "پاکو" و "توماتیتو"

 

باز هم بیائید نقل قولهای این دو هنرمند در مورد کامارون را با شنیدن ترانه ی کوتاه دیگری از او دلپذیرتر کنید. [فایل صوتی: ترانه ی "گلها به دیدنت می گریند"]

 

پاکو دِ لوسیا:

"خیلی دلم برای ظبط موسیقی با کامارون تنگ شده. این کارِ مداوم تمام زندگی من بود. هر از گاه خودم را با او در خانه حبس می کردم و ماهها با هم برای یک دیسک تازه کار می کردیم و این کار مرا تغذیه می کرد، به من الهام می داد و لذت می بخشید."

 

توماتیتو

"اگر کامارون نمی رفت برای همیشه در کنارش می ماندم."

 

در همین زمینه و به همین قلم:

دهن به دهن

سلامی دوباره به آفتاب

 

 

 

 

 

Posted by reza at 4:27 PM

December 18, 2004

دهن به دهن

پیش از این در مورد خواننده خوش صدای فلامنکو "نینیا پاستوری" در مطلب مربوط به اهدای جایزه به "پاکو دِ لوسیا" چند کلامی برایتان نوشتم. سفر به فرانسه و مقدمات و مؤخرات آن مرا برای مدتی از عشقم فلامنکو دور انداخت. "دهن به دهن" عنوان ترانه ای است سخت دلنشین از نینیا پاستوری که پیش از نوشتن برگردان فارسی اش خوش دارم کمی بیشتر از خواننده اش بنویسم. راستی عنوان کدام فیلم بود "آوازه خان نه آواز"!؟

"ماریا رُزا گارسیا گارسیا" در سال 1978 در شهر کادیز در جنوب اسپانیا به دنیا آمد و از هشت سالگی با نام مستعار "نینیا پاستوری = دخترک روستائی" روی صحنه رفت. اولین آلبوم مستقلش را در سال 1996 یعنی وقتی که فقط هیجده سال داشت در آورد که بلافاصله با توفیقی چشمگیر مواجه شد و صدها هزار نسخه از آن فروش رفت.

نینیا به نسل تازه ای از خوانندگان فلامنکو تعلق دارد  که به نوآوران شهرت یافته اند. آنها همان تمهای عاشقانه و ساده زندگی روزمره را با چاشنی های مورد پسند نسل جوان اجرا می کنند و آواز فلامنکو را از حصار تنگ "فلامنکو شناسان سنتی" رها ساخته و به گستره ی پهناور موسیقی پاپ کشانده اند. با اینهمه اغلب کارهای نینیا پاستوری بویژه به خاطر گرمی صدای گرفته و تسلطش به زیر و بم فلامنکو مرز سنت گرایان و نوجویان را در نوردیده است و دل جوانان را همانگونه می برد که دل مادران آنها را؛ پدران که جای خود دارند!

مضمون ترانه ی "دهن به دهن" مضمون همیشگی ترانه های عاشقانه است؛ در هر زبانی و هر فرهنگی. معشوقه از این که شایعه ی سَر و سِّر داشتن معشوقش را با زنی دیگر می شنود شکوه می کند و از او می خواهد به عهدش وفادار بماند. باقی را از زبان شیرین خودش بشنوید:

تو جادوئی در خاموشی من

تو ذهن روشن منی وقتی بیدار می شم

تو مثل دنیائی که همه ستایشت می کنن

تو بلدِ راه منی

تو ستاره ی سپید آزادی منی

و تو همون فلامنکوئی که من عاشقشم.

 

دهن به دهن شایعه داره می چرخه

بیا و به من بگو که همش دروغه

آخه تو که دو تا دل نداری!

 

دلم شکسته

بندشم نمیشه زد

چشم به راهت ماندم و نیامدی

و من از صدا زدنت دست نکشیدم

و افکارم گیجم کرد

تنها به مردمی فکر می کردم

که منو تو آغوشت می بینن

که منو می بینن که لبات رو می بوسم

که منو می بینن که با تو می رقصم

و من خود من نیستم.

 

چشمات میگن آره

دهنت میگه نه

پیش از اینکه بذارم برم

بگو به من دلت چی میگه.

اگه منو نمی خوای بم بگو

من می خوام که توی رویای تو باشم

که وقتی بیدار می شی

دیگه نتونی بی من زندگی کنی

و برام پیغوم بدی:

"بیا پیشم برای همیشه."

 

دهن به دهن شایعه داره می چرخه

بیا و به من بگو که همش دروغه

آخه تو که دو تا دل نداری!

 

در همین زمینه به همین قلم:

یک ترانه کولی , برای غمهایم , باز هم از کولیها , با من از دریا بگو , راز سر به مهر! , به خاطر یک زن , رویاپردازان اسپانیا , کولی نگاری , تارهای چپر اندامت , از کولیها تا کوره های آدمسوزی , باز هم از کولیها و فلامنکو

Posted by reza at 1:20 PM

December 1, 2004

سلامی دوباره به آفتاب

مرخصی تابستانه ام از صفحه "از دور بر آتش" بیش از انتظار خودم به درازا کشید. راستش نمی خواستم تا وقتی مطمئن نباشم که وقتم اجازه ی نوشتن منظم را می دهد دست به قلم ببرم. حالا که دوندگیهایم کمی آرام گرفته است بی تردید دستکم دوبار در هفته، همچون دوره قبل، از طریق همین صفحه با شما در تماس خواهم بود.

برای دستگرمی مروری داشتم بر نود و هشت مطلب که در دوره گذشته برایتان نوشته بودم. اگر این نود و هشت نوشته را طبقه بندی کنم به این نتیجه می رسم که بیشترین مطالبی که برایتان نوشته ام به کولیها، آمریکای لاتین و خاطرات سالهای دور خودم تعلق داشته است و اتفاقا همین مطالب بیشترین بازتاب را نیز در نشریات و سایتهای مختلف داخل و خارج از ایران داشته اند. از اینرو سلام دوباره ام را به شما با مطلبی در زمینه کولیها آغاز می کنم:

"پاکو دِ لوسیا" Paco de Lucía و بزرگترین جایزه در طول تاریخ فلامنکو

ماه گذشته جایزه هنری "پرنس آستوریاس" یکی از با ارزش ترین جوائزی که در زمینه های ادبی، هنری، فرهنگی و علمی در اسپانیا توسط ولیعهد این کشور اعطاء می شود به "پاکو دِ لوسیا" آهنگساز و گیتاریست چیره دست موسیقی فلامنکو تعلق گرفت. پاکو متولد شهر ساحلی کادیز در اندلس اسپانیاست؛ شهری که به نظر بسیاری از فلامنکو شناسان زادگاه خود فلامنکوست. او که شصت و اندی سال سن دارد مثل اغلب هنرمندان این عرصه کارش را از اوان کودکی آغاز کرده و در سن دوازده سالگی بر صحنه های بین المللی درخشیده است. کاش بلد بودم قطعه ای از موسیقی او را در این صفحه برایتان بگذارم تا اگر کاری از او نشنیده اید در حال خواندن این مطلب با پنجه سحرآمیز او آشنا شوید. (خوب است که دستکم گذاشتن عکس در این صفحه را یادم داده اند!)

پاکو امروزه سمبل موسیقی فلامنکو بشمار می رود و شهره خاص و عام است. او در فیلم بسیار زیبا و معروف "کارمن" به کارگردانی "کارلوس سائورا" نه تنها سازنده موسیقی متن که بازیگر نقش موزیسین هم بوده است. به جرات می توان گفت که تا کنون صدها ویدئو از نوازندگی او در صحنه های مختلف به بازار آمده است. یکی از آنها ویدئوی بسیار چشمگیری است که از نوازندگی او در "مسجد کُردوبا" ظبط شده است. این مسجد بسیار دیدنی در مرکز قدیمی شهر کردوبا (یا با تلفظ عربی اش قُرطبه) قرار دارد که یکی از آثار چشمگیر دوره حکومت اسلامی در جنوب اسپانیاست. آنچه این مسجد را از مساجد دیگر همدوره اش (حتی در خود اسپانیا) متمایز می کند نقش و نگار حنائی رنگ ستونها و دیوارهاست که با کاشیکاریهای آبی رنگ معمول در اینگونه عمارتها در اختلاف است. (دو ماه پیش که یک هفته ای مهمان کلارا خانز در مادرید بودم فرصتی دست داد که با او و دو دوست مشترک ایرانی ساکن اسپانیا، حمید و سعید نازنین، به کردوبا برویم و از نقاط دیدنی شهر و بویژه از مسجد آن دیدن کنیم. از مادرید تا آنجا با ماشین فقط سه ساعت راه است.

برگردیم به اصل مطلب. پاکو در اولین مصاحبه ای که پس از دریافت این جایزه بزرگ با مطبوعات انجام داد با شادمانی گفت که این جایزه نشان می دهد که مسئولان برای هنر فلامنکو ارزش قائلند. او با بزرگواری از همکار و همشهری متوفای آوازخوانش "کامارون" که نامدارترین آوازخوان فلامنکو بود یاد کرد و گفت: "من شصت و پنج در صد این جایزه را با او سهیم می شوم و باقی را با خودم!"

حالا که از این دو کادیزی نامدار نوشتم بگذارید از سومین هنرمند اهل کادیز هم چند خطی بنویسم که گرچه خانمی است در سنین جوانی اما از هم اکنون در اوج شهرت و محبوبیت قرار دارد؛ از "نینیا پاستوری" Niña Pastori خواننده ای که سوز صدای گرفته اش دل آدم را بدجوری می لرزاند.

نینیا پاستوری بیست و شش سال بیشتر ندارد اما اولین گامهایش را در سن هشت سالگی به کمک "کامارون" در راه دراز خوانندگی فلامنکو برداشته است و حالا با همین سن کم نزدیک به هیجده سال تجربه خوانندگی دارد. او یکی از پر طرفدارترین خواننده های روز فلامنکوست که ترانه هایش نه تنها مرز اندلس که مرز اسپانیا را نیز مدتهاست در نوردیده است. با عکسی از او جای خالی صدایش را برای شما پر می کنم.

Posted by reza at 7:21 AM

March 26, 2004

باز هم از كوليها و فلامنكو

داشتن سايت "از دور بر آتش" اين شانس را برايم فراهم كرده است كه پس ار بيست سال دورى از عزيزانم در وطن، بتوانم با آنان در تماس باشم. گردانندگان نازنين نشريه ماهانه "ايران فلامنكو" كه در ايران انتشار مييابد از همين طريق اقدام به بازچاپ برخى از مطالبى كه من در زمينه فلامنكو نوشته ام در نشريه اشان كردند و انگيزه بيشترى برايم فراهم آوردند تا در اين باره بيشتر بخوانم و بنويسم. اخيرا هم پرسشهائى را در مورد كوليها و فلامنكو طرح كردند كه من به آنها پاسخ دادم و در شماره اخير ايران فلامنكو انتشار يافته است. با اجازه گردانندگان نشريه "ايران فلامنكو" متن اين پرسش و پاسخ كوتاه را براى خوانندگان سايت خودم در زير ميآورم:

۱- چه شد كه به ميان كوليها رفتيد و چه موضوعى در ابتدا براى شما در اين باب جذابيت داشت؟
آشنائى جدى من با كوليها و زندگى آنها از دوازده سيزده سال پيش آغاز شد وقتى كه از طرف تلويزيون هلند قرار شد در مورد زندگى آنها و مسائل و مشكلاتشان فيلم بسازم. من همواره به دانستن در مورد اين قوم سرگردان تمايل داشتم و اين قرارداد اين امكان را برايم فراهم كرد كه به طور جدى در موردشان مطالعه كنم. همانطور كه ميدانيد كوليها خيلى در تماس گرفتن با غيركوليها محتاط هستند و بسيار مشكل كسى را به درون جامعه خود راه ميدهند، ولى وقتى اطمينانشان جلب شود يكباره تمام درها را بروى آدم باز ميكنند و اين چيزى است كه براى من پس از شش ماه كه در كمپهاى مختلف با آنها نشست و برخاست كردم رخداد. من بعد از دانستن از تاريح زندگى آنها فيلمنامه اى نوشتم با عنوان "ما كولى هستيم" و فيلمبردارى را آغاز كردم. من با كاروان خودم بهمراه آنها به سفرهاى كوتاه و بلند رفتم و از تمامى مراسم سنتى آنها مثل ازدواج، تولد نوزاد، غسل تعميد، خاكسپارى و عزا و البته موسيقى و رقص كه انگار با خونشان عجين است فيلم گرفتم. پس از پخش اين فيلم از تلويزيون كه در سه قسمت نيمساعته انجام گرفت رابطه من با كوليها عميقتر شد و من به فكر ساختن يك فيلم داستانى سينمائى از آنها افتادم. دوباره به ميانشان برگشتم و با كمك خودشان فيلمنامه اى نوشتم به عنوان "لالا و تاپدرى من" كه متاسفانه نتوانستم امكانات لازمه را براى ساختنش فراهم كنم. اين فيلمنامه بعدا در لس آنجلس توسط انتشارات "نشر كتاب" منتشر شد.

۲- چه تفاوت و چه وجه اشتراكى ميان كوليان اسپانيا و كوليهاى ايران وجود دارد؟ ﴿البته منظور از كوليهاى ايران همان عشاير ميباشند.﴾ميدانيد كه تا اواسط قرن بيستم در ميان مردمشناسان و محققان اجتماعى در مورد اصل و نژاد كوليها اختلاف نظر بسيارى وجود داشت اما حالا چند دهه است كه پاسخ اين پرسش از طريق زبانشناسى پيدا شده و تمام اساتيد به آن باور دارند. اجداد كوليهاى پراكنده در سراسر جهان بخشى از مردم هند بودند كه در حوالى رود سند ﴿در پاكستان كنونى﴾ ميزيسته اند كه در حوالى قرن يازدهم مسيحى به دليل خشكسالى و جنگهاى مداوم بومى و منطقه اى از سرزمين خود آواره شده و به اين سو و آنسوى جهان پناه برده اند. مسير حركت آنها در طى قرون ثابت نبوده است. بخشى از طريق ايران به تر كيه و از آنجا به اروپا وارد شده اند. بخشى از طريق جنوب به شمال افريقا و از طريق مراكش به جنوب اسپانيا راه يافته اند ﴿و اينها همانند كه خالق فلامنكو محسوب ميشوند موزيكى كه پرداخته ى خلاقانه اى است از موسيقى درونگراى عربى، موسيقى ضربى اسپانيائى و موسيقى حس گراى خود كوليها.﴾
و اما در مورد بخشى از پرسش شما اجازه بدهيد توضيح دهم كه عشاير ايران را نبايد با كوليهاى ايران اشتباه گرفت. عشاير ايران گرچه در ظاهر برخى از شباهتها را در زندگى روزمره با كوليها دارند ولى نه از نظر قومى و نژادى و نه از نظر سابقه و پشتوانه تاريخى هيچ ربطى به كوليها ندارند. انگيزه جابجائى آنها هم نه مثل كوليها به خاطر بيجا و مكانى دائمى كه به خاطر ييلاق و قشلاق كه لازمه دامدارى است ميباشد. گرچه آمارى در اين باره ندارم اما از طريق مشاهده ميدانم كه كوليها در تمام استانهاى مختلف ايران پراكنده اند و همچنان با پرداختن به كارهائى مثل مسگرى و سفيدگرى ظروف و آهنگرى سيار زندگى ميگذرانند.

۳ - چه ارتباطى ميان زندگى كوليان و موزيك فلامنكو وجود دارد؟
بگذاريد با نقل يك ضرب المثل كولى پاسخ به اين پرسش را آغاز كنم. "كوليها با گيتار و ترس از پاسبان به دنيا ميآيند!" موسيقى مثل ترس از پليس به واقع در خون آنهاست. و اما موسيقى كوليها بسيار وسيعتر از موسيقى فلامنكو است. موسيقى كوليهاى اروپاى شرقى از جمله كوليهاى رومانيائى يكى از غنى ترين مجموعه هاى موسيقى محلى در اروپاست ﴿استفاده از ويلن بعنوان ساز اصلى به جاى گيتار در مويسقى فلامنكو بارزترين نشانه تفاوت ميان اين دو موسيقى همريشه است.﴾ اما اين واقعيت دارد كه فلامنكو موفقترين موسيقى كوليها و شناخته شده ترين و پرطرفدارترين آنها در جهان است. همانطور كه در بالا به آن اشاره كردم كوليهاى اسپانيا را اگر هم خالق اين موسيقى ندانند بدون شك گسترش دهنده و حامل اصلى آن ميدانند. تمامى هنرمندان نامدار فلامنكو ﴿به استثنا چند نفر انگشت شمار﴾ كولى بوده و هستند، از خواننده و رقصنده گرفته تا سازنده موسيقى و سراينده ترانه ها.

۴- نوع زندگى و رفتار اين كوليان از ديد شما به عنوان يك فيلمساز چه بود؟

براى من همواره زندگى اقليتها جالب توجه بوده است. ما معمولا به نوع زندگى خودمان و دور و برمان چنان عادت ميكنيم كه گمان ميكينم زندگى هيچ شكل ديگرى نميتواند به خود بگيرد در حاليكه وقتى وارد جوامع ديگر ميشويد دنياى تازه و رنگارنگى از جلوه هاى زندگى مقابلتان قرار ميگيرد كه ارزش بررسى و توجه دارند. چند سال پيش براى ساختن فيلم مستندى در مورد يك فرقه كوچك مذهبى به نام "منونيستها" كه شاخه اى از مسيحيت اند، به جنگلهاى وسيع اطراف شهر سانتاكروز در كشور بوليوى سفر كردم و مدتى را با مردمى كه ريشه در شمال اروپا داشتند اما نسل اندر نسل آواره زيستند و بخشى از آنان در آنسوى جهان در قاره امريكاى جنوبى روزگار ميگذرانند، سر كردم. دنياى آنها هم مثل دنياى كوليها مملو از رمز و راز و سادگى و پيچيدگى است.

۵- اشعار فلامنكو را چگونه ارزيابى ميكنيد و چه خصوصيتى براى آن قائليد كه انقدر شما به آن علاقمند شديد؟

همانطور كه ميدانيد من تعدادى از اين اشعار را از اسپانيائى به فارسى برگردانده ام و نشريه شما هم برخى از آنان را منتشر كرده است. اشعار كوليها مثل همه ترانه هاى بومى در سراسر جهان از سادگى و صميميت زيادى برخوردار است. مضامينى ساده و شفاف دارد و از زندگى روزمره خود آنها تغذيه ميكند. من قبلا هم نوشته ام كه ترانه هاى فلامنكو من را به ياد ترانه هاى روستائى مازندرانى مياندازد، هم از نظر مضمون و هم از نظر سادگى در شيوه بيان. شايد بد نباشد با ترجمه بندى از يك ترانه كولى اين گفتگو را ببندم:

صخره نيستم / كه موج بر من بكوبد،

از گوشتم و استخوان،

و شايد همين فردا / از دهانم بشنوی: خدا نگهدار!

Posted by reza at 11:20 AM

January 31, 2004

تارهاى چپر اندامت

ترانه هاى فلامنكو با همه اينكه مثل تمام ترانه هاى بومى سينه به سينه نقل شده و تكامل يافته اند اما از قواعد معينى نيز پيروى مى كنند. در كتابى كه اخيرا از اسپانيا به دستم رسيد و عنوانش "فلامنكو، موسيقى آلترناتيو" است تمام دسته بنديهاى سبكى ترانه هاى فلامنكو تشريح شده و نمونه اى از شعرهاشان آمده است. كسانيكه كمى با اين موسيقى آشنايند و به آن گوش ميدهند بارها به لغاتى مثل "بولريا"، "الگريا"، "سوله آ" و جز اينها در عنوان ترانه هاى فلامنكو برخورده اند. اين نامها و بسيارى ديگر در واقع اشاره به تمها و سبكهاى مختلف ترانه هاى فلامنكو دارند. جالب است بدانيد كه تفاوتها نه تنها در تم موسيقى و شيوه اجراى خواننده كه نيز در بلندى و كوتاهى مصراعهاى شعر و حتى موضوعات و مضامين ترانه هاست. حالا با اين توضيخ كوتاه غير تخصصى اجازه بدهيد يك ترانه كه به لحن ﴿سبك؟﴾ ميرابراس "Mirabrás" تعلق دارد را برايتان از همين كتاب كه نويسنده اش "خوزه آنتونيو آنگولتا پراگون" است، ترجمه كنم. من شخصا محو شيرينى كلام و ظرافت بيان اين ترانه شدم. تا شما چه بگوئيد!


آه چه ظريفند تارهاى چپر اندامت.

چه رنجى دارد كسى را دوست داشته باشى

كه دوستت نداشته باشد.

و من دوستت دارم،

و به شرم هم باور ندارم!

به كنارم بيا، زيبا

از من دور مشو، نمكين.

برايت شاه بلوط گالاروزا آورده ام

سيب گلاب و هلو و پرتقالهاى چينى،

سيب زمينيهاى شيرين

و آهى كه طعم دارچين دارد!

تو دندانهائى دارى از دانه هاى برنج آغشته به شير.

Posted by reza at 8:21 AM

December 23, 2003

به خاطر يك زن

نامه‌اى داشتم از مسئول نشريه و سايت ايران فلامنكو كه از من خواسته بود بيشتر در مورد اين موسيقى بنويسم. بىترديد اين كار را خواهم كرد چرا كه هرچه بيشتر در اين باره مىدانم بيشتر به دانستن از آن راغب مىشوم. من دهها ويدئو در مورد رقص و آواز فلامنكو دارم كه برخى از آنان بىنظيرند، مثل سرى دوازده قسمته با عنوان "Caminos Flamencos" به معناى جاده‌هاى فلامنكو كه در آن سازندگان برنامه به تمام شهرها و قصبه‌هاى اندلس سر زده‌اند و اصيلترين خواننده‌ها و رقصنده‌هاى فلامنكو را در برنامه‌شان گرد هم آورده‌اند. و يا سرى پنج قسمته "Años de flamencos" ﴿سالهاى فلامنكو﴾ كه رشد اين هنر را در نيمه دوم قرن بيستم دنبال مىكند. در اين سرى كه از فيلمهاى سياه و سفيد دهه پنجاه و شصت استفاده فراوان شده بسيارى از هنرمندان مشهور را در سنين نوجوانى و حتى كودكى مى‌توان ديد. در پايان اين مقال خوش دارم ترانه‌اى از نوار ويدئوئى ديگرى با عنوان "Arte y artistas flamencas" ﴿هنر و هنرمندان فلامنكو﴾ را با اجرا و صداى دو هنرمند نامدار، براى تقديم به همكاران نشريه و سايت "ايران فلامنكو"، ترجمه كنم. ﴿نام برنامه‌ها را به لاتين نوشتم تا علاقمندان بتوانند آنان را بيابند، اگر بخواهند﴾. نام اين آواز "ترانه شخصى" است و خواننده‌اش خوان بالدراما "Juan Valderrama" است كه آنرا با نوازندگى گيتار لوئيس كالدريتو "Luis Calderito" اجرا كرده است. به راستى كه مضمونى چنين بديع در كمترين ترانه‌اى امكان حضور دارد.

خداوند زندگى‌اى به من ارزانى داشته كه به مفت نمىارزد!

سرچشمه‌ ناپديد شده‌اش به سرچشمه رودى مىماند بىآب.

به خاطر يك زن، گريه كرده‌ام،

به خاطر يك زن، رنج برده‌ام،

به خاطر يك زن كه مجنون‌وار مىستايمش.

به خاطر يك زن، كه پشت ميله‌هاى زندان هم باشم شادمان خواهم بود.

به خاطر يك زن، كه اگر جانم را بخواهد برايش مىدهم.

زندگى فلاكتبارم را به خاطر همين زن است كه مىپذيرم.

چون زنى كه از او با شما حرف مىزنم، آقايان،

مادر من است!

Posted by reza at 6:31 PM

December 9, 2003

روياپردازان اسپانيا

براى اينكه گستره‌ى پهناور مضامين ترانه‌هاى فلامنكو را نشانتان دهم هيچ چيز بهتر از ترجمه ترانه‌اى كه در زير می آورم نيست. مضمون عميق و متفكرانه آن را با مضمون ساده و بی پيرايه‌ى ترانه قبلى ﴿بچه‌رو نزن مامان﴾ مقايسه كنيد تا بدانيد از چه حرف می زنم. شايد گمان كنيد كه در همه فرهنگها اين دوگانگى به چشم مىخورد. برخى ترانه‌هاى ساده مىنويسند و برخى ترانه‌ها‌ئى با مضامين عميق تر. ولى به يادتان می آورم كه شعر و آهنگ ترانه زير ساخته و پرداخته همان هنرمند نامدارى است كه ترانه قبلى از اوست، يعنى مانوئل آله‌خاندرو (Manuel Alejandro). گرچه خواننده همان لولا فلورس (Lola Flores) نيست بلكه خواننده ديگرى است با همان شهرت و محبوبيت و اصالت به نام لا پاكرا د خرز ﴿La Paquera de Jerez﴾. ﴿براى دوستانى كه خواهان مطالعه بيشتر در مورد اين افرادند نام آنها را به حروف لاتين نوشتم تا از طريق اينترنت بتوانند اطلاعات بسيارى در مورد آنها به دست آورند.﴾.

به دريا می زنند در قايق هاى ساخته از كف

كاشفان زمين.

روياپردازان.

به دريا می زنند تا به قاره آمريكا

خدا، نور و نام عرضه كنند.

رنگ آبى پيكاسو و پرتو جاودانه نقشهايش را.

صداى لخته شده‌ى خون لوركا را.

ايمان ﴿مادر﴾ ترزا را.

و باور ساده‌لوحانه دن كيشوت را.

روياپردازان اسپانيا

با قلم موها و شعرها و آوازشان

بر ستاره‌ها گام می زنند.

روياپردازان اسپانيا

با گيتارهاى كوكشان

عشق بر خاك می فشانند.

Posted by reza at 3:04 PM

December 6, 2003

كولىنگارى!


مدتى است از كولىنگاريهايم غافل شده‌ام. مىخواهم براى آنهايى كه مثل من از شنيدن از اين قوم بىقرار خسته نمىشوند حكايت ديگرى تازه كنم. يكبار همين جا نوشته بودم كه نه تنها خش دلگير صداى فلامنكوخوانها كه سادگى ترانه‌هاشان كه اغلب از زندگى روزمره گرفته مىشود مرا ياد كتولىخوانهاى كوهپايه‌هاى مازندران مىاندازد ﴿كتولى برگرفته از نام منطقه كتول به لحنى از آوازهاى چوپانى مازندرانى اطلاق مىشود.﴾ مازندرانيها مسلما با ترانه محلى "زهرا نزن مه وچه ر" به معناى زهرا بچه‌ام را نزن آشنايند ﴿اين ترانه البته ربطى به كتولىخوانى ندارد﴾. مضمون اين ترانه كه تنها يكى دو بيت آنرا به ياد دارم شباهت غريبى به ترانه‌اى فلامنكو دارد كه مىخواهم شما را با آن آشنا كنم. اما پيش از آن همان چند بيت از ترانه مازندرانى را كه مىدانم بازگو مىكنم.

زهرا نزن مه وچه ر،

وچه شه دائى دارنه، عامى دارنه ﴿بچه دائى داره عمو داره﴾

كلاه پهلوى دارنه ...!

و اما ترانه كولى كه ترجمه‌اش را برايتان مىنويسم با همه سادگى باور نكردنى مضمونش، با صداى نامدارترين و بىترديد بزرگترين خواننده و رقصده كولى پخش شده كه تا كنون در دنياى فلامنكو همتا نداشته است: لولا فلورس. بگذاريد كمى از او برايتان بنويسم. او سال ۱۹۲۳ ميلادى در شهر كاديز ﴿جنوب اسپانيا﴾ كه گاهواره فلامنكو است به دنيا آمد و از آغاز نوجوانى بر صحنه درخشيدن آغاز كرد. شانزده ساله بود كه بر صحنه تئاتر معروف بيامارتا در مادريد ظاهر شد و از آن پس در نقاط مختلف جهان از كشورهاى آمريكاى لاتين گرفته تا آمريكا و اروپا به آوازخوانى و رقص فلامنكو پرداخت. او همچنين در بسيارى از فيلمهاى سينمائى هم ايفاى نقش كرد و شهرتى عالمگير به دست آورد. لولا فلورس هفت هشت سال پيش، پس از يك دوره طولانى بيمارى، در سن ۷۲ سالگى درگذشت. تنظيم كننده اين ترانه نيز در نامآورى از خواننده كم نمىآورد: مانوئل آله‌خاندرو. و اين هم خود ترانه:

مامان نزن‌اش، بچه رو نزن مامان. راحتش بذار.

آخه اين بچه نه كم نه زياد

همون كار‌ى‌رو مىكنه كه همه بچه‌ها مىكنن.

بچه بدى نيس، فقط يه كمى شيطونه.

اين بچه هم مثل اون دوتا بچه‌اس. ولش كن، ولش كن، راحتش بذار.

مامان نزنش. به خاطر اين نزنش. چون هنوز فرق بد و خوب‌رو نمىدونه.

براى اينه كه دامن دختربچه‌ها رو وسط ميدون، بدون ترس، بالا مىزنه.

كه مىره گم و گور مىشه، يا خودشو رو زمين مىكشه،

مثل اون روز كه با بادكنك بازى‌مىكرد.

ولش كن، ولش كن... واسه اين نزنش.

تو سن اون اين كارا كه بد نيس.

برا اين نزنش، مامان.

Posted by reza at 1:12 PM | Comments (2)

October 30, 2003

با من از دريا بگو

خيلىها از من خواستند بيشتر از كولىها برايشان بنويسم. اين هم شعر ديگرى است كه با صداى ماريا خوزه سانتياگو، يك خواننده سرشناس فلامنكو، ضبط شده است. شعر و موسيقى آن كار مانويل آله خاندرو، يكى از حرفه اى ترين موسيقيدانان فلامنكو است. گمان نمى كنم قلبى در جهان يافت شود كه از تصاوير فراواقعيتگونه ى اين ترانه نلرزد.

با من از دريا بگو، قايقران

ميگن بهارا، تو دريا، گاوهايى هستن به رنگ آبى

كه خورشيد چوپونشونه

و سرپوششون ابره

كه با باد جابجا ميشه.

ميگن بهارا، تو دريا، گاوهايى هستن به رنگ آبى.

با من از دريا بگو، قايقران

بگو با من كه راسته اونچه در باره ش ميگن يا نه،

من ار پنجره نميتونم اونو ببينم

از پنجره ام دريا پيدا نيست.

با من از دريا بگو، قايقران

بگو با من چه حس مىكنى وقتى اون دورها با دريا يكى ميشى،

من ار پنجره نميتونم اينو بفهمم

از پنجره ام دريا پيدا نيست.

با من از دريا بگو، قايقران

ميگن قايق به جستجوى پرياى دريايى عاشقانه به دريا ميزنه،

پرياى دريايى تازه،

ميگن به عشق درياست كه قايق به آب ميزنه.

با من از دريا بگو، قايقران

با من از دريا بگو.

Posted by reza at 9:29 PM

September 24, 2003

باز هم از كوليها

ديشب شعرى از خورخه رامون خيمنز برايتان نوشتم كه مثل ديگر كارهاى اين شاعر به تغزل و فلسفه آغشته بود. امشب اما دلم هواى ترانه‌اى دارد به سادگى زمزمه‌ى آب باران وقتى از تاودان به سنگفرش خانه‌ام فرو مى‌ريزد. يا بهتر، به درد دل دو مرد مست وقتى با چند پياله در كاسه سر، دل و زبانشان يكی مى‌شود. شاعرى كه شعر امشب را گفته است به حق سزاوار دريافت لقب نوآورترين ترانه سراست چرا كه گمان نمى‌كنم هيچ ترانه‌اى با چنين مضمونى به ذهن هيچ شاعرى خطور كرده باشد. براى حس كامل اين ترانه، بويژه براى شما كه نفس گرم خوزه مرسه، خواننده سرشناس آن، در لحظه خواندن اين متن به پوست صورتتان نمى‌خورد بهترين راه اينست كه مجسم كنيد كه دو كولى جا افتاده‌ى مست در كافه‌اى كوچك پشت ميزى چوبى نشسته‌اند و يكى دارد ناباورانه به ديگرى از دخترك نوجوانى حرف مى‌زند كه ديوانه‌وار عاشق او ﴿يعنى عاشق عاقل مرد كولى﴾ شده است. دختره برام مى‌ميره ببين كى داره اينو ميگه. من به اين زشتى، اون به اين خوشگلى، مثل يه دسته گل صداش زمزمه برگها، صداى من به اين خشنى اندامش مثل موج، تن من مثل صخره باز ميگه منو نبينه مى‌ميره تو چى فكر می‌كنى؟ هزار بار جوونتر از منه شانس مارو باش! موهاش رنگ زندگيه موهاى من رنگ خاكستر ميگه بى عشق من زنده نمى‌مونه كه ديدن من براش روياس كى اينو می‌فهمه؟ شانس مارو باش! شانس مارو باش!

Posted by reza at 9:49 PM | Comments (3)

September 23, 2003

براى غمهايم

خوان رامون خيمنز Juan Ramon Jimenez يكى ار شاعران بزرگ اسپانيايى است كه جايزه نوبل ادبيات را در سال ۱۹۶۵ برده است. او اهل اندلس بود كه در جنوب اسپانيا واقع است و مركز كوليها و موسيقى فلامنكوست. از اين رو بسيارى از اشعار او به دنياى فلامنكو راه يافته و با اين موسيقى پرداخته شده و بر حنجره گرم كوليها جارى است.

بسيارى از دوستان از من خواستند بيشتر در مورد كوليها بنويسم. گرچه اين روزها سخت گرفتار تدريسم ولى هر وقت فرصتى بيابم به اين مقوله خواهم پرداخت، مثل حالا كه شعرى از خوان رامون خيمنز را برايتان ترجمه كرده‌ام كه با صدای گرم اوا لاگارديا Eva la Guardia يك دختر جوان كولى ضبط شده است. او دختر خورخه لا گارديا يكى از بنيانگزاران گروه معروف فلامنكو به نام خاك است.

به گاه گريه، به گاه درد

غمهايم، تنها غمهايم

مونس دايمى‌ام بودند.

بى‌رويا مانده بودم برجا، بى‌شادى

آرزوهايم گريختند و من بى‌ياور گم شده بودم.

لحظه ترك زندگى‌‌ام فرا رسيده بود.

پس، ساحلی مقدس و آبى رنگ درخشيد،

ساحل درد، ساحل دلتنگيهاى جاودان.

يك لمحه به مبارزه‌ى خورشيد ‌ميرنده انديشيدم كه روز را نورانى مى‌كند.

و دردهايم مرا به آغوش كشيدند

و زندگی بى‌حاصلم را نجات دادند.

Posted by reza at 9:11 PM | Comments (2)

September 20, 2003

يك ترانه كولی

نمی‌دانم چقدر با دنيای كوليها آشنائيد اما هر چقدر هم با آن بيگانه باشيد بعيد است از موسيقی و رقص فلامنكو كه به كوليهای جنوب اسپانيا تعلق دارد بی‌اطلاع باشيد. عرصه موسيقی كوليها البته بسيار وسيعتر از موسيقی فلامنكو است. جغرافيای اين موسيقی از مصر و سودان در شمال افريقا تا رومانی و مجارستان در شرق اروپا گسترده است. من اما آشنائيم با اين قبيله سرگردان برمی‌گردد به ده دوازده سال پيش وقتی برای تلويزيون هلند فيلم مستند بلندی را با عنوان "ما كولی هستيم" می‌ساختم. من برای مدت نزديك به دو سال با كوليها حشر و نشر داشته، سفر كرده‌ و به واقع با آنها زندگی كرده‌ام. يك فيلمنامه داستانی بلند هم نوشتم كه هيچگاه امكان ساخت آنرا نيافتم ﴿اين فيلمنامه كه "لالا و ناپدری من" نام دارد به همت نشر كتاب در لس آنجلس سالها پيش منتشر شده است.﴾

به هرحال اينها را گفتم تا مقدمه‌ای باشد بر ترجمه يك ترانه كولی از يك خواننده معروف فلامنكو به نام خوزه مرسه. ترانه‌های كوليها مثل همه ترانه‌های محلی در همه جای دنيا ساده و صميمی‌اند. من را هميشه به ياد ترانه‌های كوهپايه‌های مازندران می‌اندازند. زنگ صدايشان هم بدجوری شبيه كتولی خوانهای هزار جريب است ﴿من جان به جانم كنيد مازندرانی‌ام!﴾ همين حالا كه دارم اين متن را می‌نويسم صدای غمگين خوزه مرسه در اتاق كوچك كار من پچيده است ﴿كاش شما هم آنرا می‌شنيديد!﴾

سرم را در را ه عشق تو خواهم باخت

چرا كه تو آبی

چرا كه من آتشم

و ما همديگر را نمی‌فهميم.

نمی‌دانم عقلم را از دست داده‌ام يا نه،

چرا كه تو مرا به دنبالت می‌كشی

چرا كه من بازيچه ام

در دست احساسات تو.

وقتی گمان می‌برم كه در چنگ منی

تو می‌جهی،

تو فرار می‌كنی

از دستهای من،

تا روزی كه دوباره بخواهی برگردی

و مرا ببينی

خشمگين و غمزده

اما عاشق.

سرم را در راه عشق تو خواهم باخت.

چرا يكبار برای هميشه

از اين رويای دروغين

بر نمی‌خيزی.

در پايان برايم روشن می‌شود

كه تو با من شوخی می‌كردی

كه تو می‌خنديدی

رو در روی من

به احساساتم

به قلبم.

سرم را در راه عشق تو خواهم باخت

اگر دوستت بدارم

اينگونه جنون‌آميز

كه دوستت می‌دارم.

صخره نيستم

كه موج بر من بكوبد،

از گوشتم و استخوان،

و شايد همين فردا

از دهانم بشنوی

خدا حافظ!

Posted by reza at 8:06 PM | Comments (16)