April 19, 2016

نوحه‌خوانى براى فيلمساز برجسته‌ى سينماى ايران!

عباس كيارستمى كه سه چهارسال قبل از تولد ناميمون گورزادى با عنوان جمهورى اسلامى با فيلمهائى همچون "مسافر" و "گزارش" توجه سينماشناسان ايران را بهمثابه فيلمسازى صاحب سبك و متفاوت جلب كرده بود با همهى دستاوردهاى شگرفش در عرصهى سينماى جهانى در طول عمر بديمن جمهورى اسلامى، تا در بستر مرگ (كه اميدوارم از آن به سلامت بگذرد) قرار نگرفت توجه مقامات مرگباور جمهورى اسلامى را به خود جلب نكرد!

حالا وزير بهداشت و وزير ارشاد رژيم اسلامى نگران جان كسى هستند كه پيش از اين كمترين توجهى به افتخاراتى كه او براى سينماى ايران در عرصه جهانى به ارمغان آورده بود نداشتند. آنهم در شرائطى كه كيارستمى در تمام اين دوران دردآور، براى برنيانگيختن حساسيتهاى سانسورگرايانه و اسلامى آنان تمام سعىاش را مىكرد!

kiarostami.JPG

روزنامهها و مجلات ايران هم كه افتخارات كيارستمى براى سينماى ايران را معمولا ناديده مىگرفتند در روزهاى گذشته در انتقال آخرين خبرها در مورد روده كوچك و روده بزرگ فيلمساز نامدار ايرانى، و درجه حرارت بدن و ميزان فشار خونش اصلا كوتاهى نكردند!

من اما بعنوان همكار او (مىترسم بگويم آشناى او چون نمىخواهم ناچار شود در بستر بيمارى بگويد اصلا هرگز با من تماس نداشته چه برسد كه آشناى من بوده باشد!!) آرزوى بهبودى سريع او را دارم، و او را عليرغم اختلاف نظر فاحشم در مورد برخورد با سانسور و سانسورگران، فيلمسازى ممتاز و يكتا مىدانم.  

Posted by reza at 2:36 PM

March 4, 2016

اسپات لایت

همین حالا فرصت یافتم فیلم "اسپات لایت" را ببینم. چنان تحت تاثیرش هستم که اگر هم لازم بود چیزی در بارهاش بنویسم نمیتوانستم. فقط میخواهم این را بگویم که اسکار امسال با دنبالهروی نکردن از گلدن گلاب و بفتای انگلستان، و اهدای اسکار بهترین فیلم سال به "اسپات لایت"، حیثیت هنری و اجتماعیاش را یک سروگردن از آن دو بالاتر برد.

spotlight.jpg

اسپات لایت نام یک گروه چهار پنج نفرهی ژورنالیست است که از طرف روزنامهی "بوستون گلاب" در مورد تجاوز جنسی به کودکان در کلیساهای کاتولیک توسط کشیشها تحقیق میکنند. تلاش جانکاه این گروه برای یافتن قربانیان و افشای هفتاد کشیش متجاوز در ایالت ماساچوست که منجر به افشای کامل این فجایع در سراسر آمریکا شد موضوع این فیلم است که کاملا واقعی است. اسپات لایت در لغت یعنی نورافکن.

Posted by reza at 4:42 PM

February 27, 2016

فيلم "بازگشته" و اسكار امسال

آدم بايد دل شير و كلهى خر داشته باشد تا جرات كند از فيلمى خرده بگيرد كه نه تنها تا كنون جوايز اصلى "گلدن گلاب" و "بفتا" را درو كرده بلكه نامزد دوازده جايزه اسكار امسال است و خواهى نخواهى دو سه روز ديگر دستكم نيمى از آن را خواهد برد!

اگر هنوز از ديدن اين همه خونریزی و بدنهاى دريده و دل و رودههاى درآمده در اخبار روزانه تلويزيونها، از سوريه و يمن و افغانستان، چشمتان سير نشده حتما فيلم "بازگشته" را از دست ندهيد چرا كه صحنههاى خشونتبار و دريدن و دريدهشدن آدمها به دست يكديگر بهقدرى با تكيه بر جزئيات و بهشكل كاملا طبيعى نشان داده شده است كه حتما سيرابتان مىكند (جنگ تنبهتن قهرمان و ضدقهرمان در سكانس طولانى پايانى فيلم كه با اسلحه گرم شروع و با قمه و تبر تا مرگ ضدقهرمان ادامه مىيابد يكى از كليشهاىترين صحنههاى هزاران بار تكرار شده در سينماى حادثهاى است!)

revenant.jpg

فيلم "بازگشته" البته از نظر عظمت فيلمبردارى و قدرت تصويرپردازى در سختترين شرائط محيطى و جَوى ممكن (برف و کولاک و ...)، اثرى شگفت انگيز است. اگر اين فيلم نُه جايزه از دوازده نامزدىاش در اسكار را در رشته های فیلمبرداری و تدوین و جلوه های ویژه و طراحی لباس و ... را بهدست بياورد حق مسلمش مىدانم، ولى حتى كانديدائى در سه رشته ديگر، بهترين كارگردان، بهترين بازيگر مرد، و بهترين فيلم را خيلى از سرش زياد مىبينم، آنهم وقتی فيلمهاى بىادعا ولى بسيار چشمگيرى همچون "ترومبو"، "اتاق"، "كارول"، "دختر دانماركى" و بويژه "بروكلين" به ليست نامزدهاى اسكار امسال راه يافتهاند.

از ورود به موضوعات اين فيلمها و ارزش سينمائىشان از ديدگاه خودم درمىگذرم چرا كه تماما فيلمهاى شناخته و مطرح سال ٢٠١٥ هستند. فقط پيش از اعلام جوائز اسكار امسال وسوسه شدهام اين يادداشت را بنويسم و نامزدهاى شايستهتر از فيلم "بازگشته" را كه نامشان در سه رشتهى نامبرده در ليست نامزدها وجود دارد، از نگاه خودم معرفى كنم:

بهترين بازيگر مرد، نه "لئوناردو دى كاپريو" برندهى گلدن گلاب و بفتاى امسال، كه "برايان كرانستون" در فيلم "ترومبو"، يا "ادى ردماين" در فيلم "دختر دانماركى".

trumbo.jpg

بهترين كارگردان، نه "آلخاندرو اينياريتو" برندهى گلدن گلاب، كه "لنى آبراهمسون" براى فيلم "اتاق".

room.jpg

و بالاخره بهترين فيلم، نه "بازگشته" برندهى گلدن گلاب و بفتا، كه "بروكلين".

brooklyn.jpg

البته بعید نمیدانم که امسال فیلم "بازگشته" با اسکار همان کاری را بکند که فیلم "راکی" چند دهه پیش با آن کرد، و من حدود ده سال قبل در مطلبی با عنوان "مارتین اسکورسی‌زی، جایزه اسکار، و جبران مافات" در وبلاگم "از دور بر آتش" این چنین نوشتم:

سه دهه‌ی پیش، مارتین اسکورسی‌زی با فیلم متفاوتش"راننده تاکسی" که راه نوینی در سینمای آمریکا و حتی جهان گشود، متولیان آن روز "اسکار" را به چالشی بزر گ فراخواند. معیار سینماشناسان آن روز اسکار اما اجازه نمی‌داد تا سره را از ناسره تمیز بدهند. فیلم "راننده تاکسی" در همان سال ساخته شدنش (١٩٧٦) با فیلم بازارپسند "راکی" در رقابت افتاد؛ رقابتی که بیشتر موجب شناخت دیدگاه‌ متولیان اسکار شد تا ارزش یا بی‌ارزشی سینمائی این دو فیلم رقیب.

فیلم "راکی" با نامزدی در ده رشته، از بهترین کارگردان و بهترین بازیگر مرد و زن در نقش اصلی و فرعی گرفته تا بهترین فیلمنامه و موسیقی و تدوین، در مقابل راننده تاکسی که تنها در چهار رشته (بهترین فیلم، بهترین بازیگر مرد، بهترین بازیگر نقش دوم زن و بهترین موسیقی) نامزد شده بود ایستاد.  برنده شدن جایزه‌ی نخل طلای بهترین کارگردان از "جشنواره سینمائی کن" توسط مارتین اسکورسی‌زی به خاطر همین فیلم هم ذهن داوران اسکار را قلقلک نداد، و آن‌ها در انتخابی غیرسینمائی جوائز بهترین کارگردان و بهترین فیلم و بهترین تدوین را یک جا به فیلم راکی دادند و فیلم "راننده تاکسی" کاملا ندیده گرفته شد.

جالب این‌جاست که کارگردان فیلم راکی، "جان جی اویدسون" در سی سالی که از دریافت جایزه اسکار بهترین کارگردان می‌گذرد نشان داده است که هیچ استعدادی در سینما نداشته است (تنها فیلم‌های مشهور او در این مدت، دو فیلم بسیار بازاری "کاراته کید" یک و دو هستند.) در حالیکه مارتین اسکورسی‌زی چهار سال بعد با فیلم "گاو خشمگین"، اثری که به اعتقاد من شاهکار او به حساب می‌آید به اسکار بازگشت هرچند باز هم در مقابل "رابرت ردفورد"، بازیگری که به کارگردانی رو کرده بود و با فیلم "مردم معمولی" در مقابل او ایستاده بود شکست خورد (البته "رابرت دو نیرو" بازیگر فیلم "گاو خشمگین" جایزه اسکار نقش اول مرد را با خود به خانه برد.)

Posted by reza at 10:36 AM

February 6, 2016

فیلمی به نام "اتاق"

فیلم "اتاق" که پس از بردن چندین جایزه در گلدن گلاب و بفتای انگلستان حالا نامزد چهار اسکار در بخش های اصلی (بهترین فیلم، بهترین کارگردان، بهترین بازیگر زن و بهترین فیلمنامه اقتباسی) است بر مبنای رمانی موفق به همین نام ساخته شده است. معمولا وقتی آدم رمانی را خوانده باشد فیلم آن خیلی به دل نمی چسبد. این فیلم اما برای من استثنا بود. بعد از پایان فیلم همان احساسی را داشتم که پس از خواندن رمان. بنابراین برای معرفی این فیلمِ خوش ساخت، به جای نوشتن مطلبی مستقل، علاقمندان به دانستن بیشتر از "اتاق" را به نوشته ای ازجاع می دهم که در وقت انتشار کتاب، (پنج سال پیش) در همین صفحه با عنوان "رمانی به نام اتاق" منتشر کرده ام.

Posted by reza at 11:41 AM

January 18, 2016

آغوش افعی

برای من که مدتی است مشغول نوشتن در مورد آثار برتر سینمای آمریکای لاتین هستم شنیدن خبر نامزدی یک فیلم از سینمای کلمبیا در رقابت های اسکارِ بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان سخت خوشحال کننده است هرچند هنوز فیلم "آغوش افعی" را که اولین نمایشش در بخش دو هفته ی کارگردانان جشنواره کَن فرانسه بوده و جایزه سینمای هنری را در آن جا گرفته، ندیده ام.

آنونس فیلم با زیرنویس انگلیسی این جاست.
Posted by reza at 12:54 PM

November 26, 2015

از مستندِ شگفت‌انگيز "انسان"

آخرين كار فيلمساز فرانسوى "آرتوس برتران"  كارى است كاملا استثنائى كه در سه قسمت (يا به قول خودش سه جلد!) و هر جلد در حدود يكساعتونيم تدوين شده است. اين فيلمِ بسيار بلند محصول همين امسال است و به خواست سازندگانش هم اكنون در یک صفحه اختصاصی در يوتيوب به شكل رايگان براى عموم به تماشا گذاشته شده است.


human1.jpg

فيلم "انسان" حاصل سه سال گفتگو با هزاران نفر در دهها كشور مختلف است كه البته بريدههاى كوتاهى از سخنان چند صدنفر از آنان كه در سرزمينها و فرهنگهاى مختلف و به زبانهاى متفاوت بهسادگى از عشق، مرگ، گرسنگى، ارتشاء، انقلاب، درد، شادمانى، فقر، ثروت و... حرف مىزنند در فيلم آمده است. اين بريدههاى كوتاه از ابراز نظرها از كودكان و نوجوانان، زنها و مردان، پيران و جوانان، از روستائی و شهری گرفته تا تحصیلکرده و بیسواد، با تصاويرى شگفتانگيز از مناظر طبيعى از كره خاكى ما همراه است كه با موسيقى بومى ملل مختلف تلفيق شدهاند (همين جا بگويم كه با هيچ ايرانى در اين فيلم گفتگو نشده، هرچند در موسيقىِ فيلم از آواز سنتى ايران دو بار استفاده شده است). 

در صفحه متعلق به اين فيلم در یوتیوب، علاوه بر نسخه انگليسى، چندين نسخه به زبانهاى مختلف از جمله عربى و فرانسوی و اسپانیائی و روسی و ... قرار داده شده است. آدرس آن را در زير براى دوستان مىآورم با اين اطمينان كه هرگز از ديدن اين فيلمِ بلندِ مستند خسته نخواهيد شد چرا كه در سرتاسر آن با  انسانهائى از چهارگوشه جهان روبرو مىشويد كه بهشكلى انسانى از انسان حرف مىزنند، حتى اگر با آنان همسنخ يا همنظر نباشيد. 

https://www.youtube.com/user/HUMANthemovie2015

Posted by reza at 9:43 PM

October 24, 2015

یه دونه انار، دو دونه انار...!

پس از سه هفته دوندگى و ديدار و گفتگو، جلسه بازى و مهمانى و گردهمائى در لس آنجلس، ديروز به سرزمين يار و ديارم هلند برگشتم، با دستى پر از قرار و مدارهائى نه چندان بى گير و گرفت كه در سفر بعدى ام، فوريه آينده، بايد پى شان را بگيرم. 

و اما از ديدارهاى سخت شيرين، كه تعدادشان اين بار بيش از بارهاى پيش تر بود، يكى ديدار دوباره با استاد شكرالله منظور بود كه با هديه اى چشمگير همراه شد. 

دوستانى كه با اثار نقاشى سال هاى اخير استاد آشنايند مى دانند كه در بسيارى از آنان از فرم و رنگ انار استفاده اى خلاقه شده است. سه سال پيش بود كه براى نمايش فيلم "تابوى ايرانى" به گوتنبرگ سوئد، محل سكونت استاد منظور رفته بودم كه او با يك تابلوى زيبا از انارى سرخ به ديدارم آمد كه از آن پس زينت بخش ديوار خانه ام است. 

استاد چون خوب مى داند كارهايش، بويژه با سوژه ى انار را خيلى دوست مى دارم اين بار هم زحمت كشيده بود و يك نقاشى تازه با سوژه ى انار برايم از سوئد به لس آنجلس آورده بود كه عنوانش مثل خودش زيباست: "انار رو سفيد"!

شيرين تر اين كه زير اين نقاشى به خط زيباى خويش نوشته است: براى دوست و هنرمند عزيز و موسفيد، رضا علامه زاده!

با سپاس از استادم، عكسى از اين دو اثر ارزنده را براى تماشاى دوستان در اينجا به يادگار مى گذارم.  

 manzoor.JPG

Posted by reza at 9:44 AM

September 11, 2015

من و گروهی از بازیگران جوان

فکر می کنید برای فیلمسازی مثل من چه لحظاتی شیرین تر از این می تواند وجود داشته باشد که در جمع بازیگران جوان و هنرمندی باشم که عشقشان بازیگری است؟

این عکس دو سه هفته پیش در لس آنجلس در جلسه آشنائی با این بازیگران پرشور گرفته شده است.

me%20and%20acting%20group.jpg
Posted by reza at 11:04 AM

August 31, 2015

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

من در برنامه افق از صدای آمریکا به مناسبت پنجاهیم سال تاسیس کانون 

Posted by reza at 8:17 PM

August 22, 2015

کودکان و مادران زندانی

چون تازه از سفر برگشته بودم امکان حضور در مراسمی که امرز در لاهه در حمایت از مادران زندانی در ایران در جریان بود فراهم نشد. به نشانه ی همدلی و همراهی با برگزارکنندگان و شرکت کنندگان در این برنامه ی شریف و مسئولانه، صحنه ی مربوط به کودکان و مادران زندانی از فیلم "با من از دریا بگو" را که تنها سه دقیقه طول دارد با دوستان به اشتراک می گذارم.


Posted by reza at 6:08 PM

July 1, 2015

جلد آخر دُن کیشوت

نمایشنامه ای از من با عنوان "جلد آخر دُن کیشوت یا افسانه ی افعیِ مارکش" به زبان اسپانیائی، با ترجمه شاعر و مترجم برجسته "کلارا خانِز"، در شماره جدید فصلنامه ی "انجمن کارگردانان تئاتر اسپانیا" منتشر شد.

teatro2.png teatro.jpg
Posted by reza at 12:16 PM

June 18, 2015

جعفر پناهى در "تاكسى" چه مى‌كند؟

آنچه جعفر پناهى در "تاكسى" مىكند تنها افزودنِ يك فيلم شجاعانهى ديگر به سينماى اجتماعىِ معترض ايران، صدور بيانيهاى تصويرى در مذمت سانسور و دفاع از دگرانديشان سركوب شده، و حتى سرشاخ شدن مجدد و بىواهمه با گزمههاى قرون وسطائىِ يك حاكميت واپسمانده، نيست. 

TAXI-TEHRAN.jpg

مىتوان "تاكسى" را در صحنههائى سخت پسنديد و از طنز تلخ و ظريف آن تكان خورد؛ مىتوان در صحنههائى ديگر كمى احساس خستگى كرد. مىتوان از بازى برخى، مثل خودِ پناهى كه انصافا بهترين بازى را شخصا ارائه داده است، و از بازى مسافر "فيلم پخشكن" سخت لذت برد، و از بازى برخى نه چندان. مىتوان برخى از قصههاى فرعى مثل درگيرى لفظى مرد و زنى در آغاز فيلم، یا وصیت کردن آن مرد شهرستانی تصادف کرده را سخت پسنديد ولی از قصهى طولانى هممحلىِ سابقِ رانندهی فيلم راضى نبود؛ ولى نمىتوان به شهامت پناهى كه در اوج خلاقيت هنرى در چنبرهى اختاپوس متعفن رژيم اسلامى اسير است، ارج ننهاد كه در كمال صلابت و پايدارى از هيچ روزنهاى براى رساندن هنرمندانهى صداى اعتراضش به جهانيان از پا نمىنشيند.  

مىتوان با آنانى همنظر بود كه معتقدند كاش جشنواره برلين اين فيلم را خارج از بخش رقابتى، در يك اكران ويژه به نمايش مىگذاشت، و براى حمايت از سينماى معترض ايران در مقابل رژيم فرهنگكش اسلامى، جايزه "افتخارى" خرس طلائى را به جعفر پناهى اهداء مىكرد تا ارزش سینمائی و محتوای فیلم در بحثهای حاشیهای منتقدین فیلم نادیده گرفته نشود؛ اما نمىتوان از جشنوارهاى همچون "برليناله" با آن سابقهى انسانگرايانه و ضدِ تماميتگرائى، توقع داشت كه نسبت به پيگيرى كمسابقهى پناهى در تداوم فيلمسازى خلاقهاش در سالهاى ممنوعيت از فيلمسازى، كه نقشى تعيينكننده در روحيهبخشى به فيلمسازان خلاق و جوان وطن ما داشته است و دارد،  بىتفاوت میبود. 

بویژه آنکه جدا از قصه و گفتگوهای فیلم که به نگاه من گاهی از سستی مبرا نیست، ساختار سینمائی آن سخت مستحکم است. پناهی به شکلی آگاهانه ساختاری مستند را برای یک فیلم کاملا داستانی و کنترلشده به کار گرفته است. فرض را بر این گذاشته است که تنها منبع تصویریاش، دوربین نصب شده در اتاقک تاکسی است و هرچه به بیننده عرضه میشود از همینجاست. برای برخی صحنههای بیرون از اتاقک تاکسی که نیاز به دوربین برای تعقیب سوژه دارد، مثل تعقیب پسرک نوجوانی که در زبالهدان به دنبال بطری خالی پلاستیکی میگردد، نیز تمهید قابل قبولی اندیشیده است: خواهرزادهی پناهی که نیمی از فیلم در تاکسی نشسته است با دوربین کوچکی که در دست دارد این مشکل را حل میکند! اتفاقا تصاویر لرزان، با کادربندیهای نادقیق که "مثلا" با دستان کوچک این دخترک فیلمبرداری شده، گیراترین صحنههای فیلم را فراهم آورده است.

و اما از همه اینها گذشته، جعفر پناهى با "تاكسى" يكبار ديگر اثبات میکند كه بهرهبردارى مزورانهى رژيم اسلامى از سينماى بالندهى وطن ما در ربع قرن اول حضور منحوسش در ايران، و واريز كردن آن موفقيتهاى سينمائى به حساب سياستهاى راهبردى رژيم اسلامى در نهادهائى همچون بنياد فارابى، تا چه حد پوچ و بىپایه بوده است. بویژه آنکه این جلوهفروشىها اغلب با همصدائىِ ناشايستِ برخى از خودِ سينماگران سانسورشده، و همدستى كارگزارانِ شناخته يا ناشناس رژیم اسلامی در جشنوارههاى جهانى، همراه بوده است.

از اين زاويه، يعنى در رابطه ميان سينماى ما و جشنوارههاى جهانى، سه دهه گذشته را مىتوان به دو دورهى كاملا متفاوت تقسيم كرد؛ دورهاى كه افتخارات سينماگران خلاق ايرانى در جشنوارها بر سينهى سانسورگران نصب مىشد؛ و دورهی تازه كه اين افتخارات در مخالفت آشكار با سانسوگران، به صاحبان اصلى آن تعلق مىگيرد.

و شك ندارم كه سرسختی شرافتمندانهی جعفر پناهی، و محتوای فيلمهاى اخيرش نقشی تعیینکننده در اين چرخش فرخنده داشته است. 

Posted by reza at 11:14 AM

May 25, 2015

یادی از "یاران ایران" در برنامه صفحه آخر

به نگاه من برنامه "صفحه آخر" در تلویزیون صدای آمریکا یکی از دیدنی‌ترین، حرفه‌ای‌ترین، گیراترین، و در عین حال مسئولانه‌ترین برنامه‌هائی است که در تلویزیون‌های خارج از کشور می‌شناسم.

مهدی فلاحتی، تهیه‌کننده و مجری این برنامه‌ی بسیار موفق و پربیننده، به کاری که می‌کند عشق می ورزد و او و هم‌کارانش در این برنامه، دانش حرفه‌ای و تلاش تحقیقاتی‌شان را در عطر دلپذیری از مهر به ایران و ایرانی به تماشاگرانشان عرضه می‌کنند.

در برنامه جمعه گذشته‌ی صفحه آخر به مناسبت هفتمین سال زندانی شدن مدیران جامعه بهائی در ایران، مهدی فلاحتی نیمه‌ی دوم برنامه‌اش را به این مهم اختصاص داد و با استفاده از فیلم "تابوی ایرانی" و گفتگوئی پربار با خانم "پراکند"، یکی از وکلای یاران ایران، و گفتگوی کوتاهی با من، برنامه‌ای چشمگیر ارائه داد.

حرف‌های دیگر را می‌گذارم که خودتان در کلیپ زیر ببینید و بشنوید که نیمه‌ی دوم برنامه صفحه آخر است. 

Posted by reza at 11:07 AM

May 22, 2015

محسن مرزبان، بازیگر توانا، جامعه هنری ما را تنها گذاشت

خبر بد بستری شدن محسن مرزبان، بازیگر برجسته ی تئاتر و سینما در بخش مراقبت های ویژه بیمارستانی در لس آنجلس را چند روز قبل در گفتگوی تلفنی با "هوشنگ توزیع" شنیدم و امروز در پیامی از "ماشا منش" خبر دردناک از دست رفتن محسن را دریافت کردم.

محسن جدا از تسلط حرفه ای اش بر بازیگری و کارگردانی تئاتر یکی از شریف ترین، کم ادعاترین و انسان ترین کسی بود که من شخصا در محیط کاری ام در غربت شانس همکاری با او را داشتم. با تسلیت به خانواده عزیز او، دوستان و همکاران و بویژه به جامعه هنری ایران یک کلیپ کوتاه از فیلم "میهمانان هتل آستوریا" با بازی او در کنار "شهره آغداشلو" را در اینجا به اشتراک می گذارم. یاد و نامش جاودان.

Posted by reza at 8:48 AM

March 24, 2015

یادداشتی بر "اُپرتِ عارف و كلنل"

با نوشتن صحنهى پايانى "اُپرتِ عارف و كلنل" در اولين ساعات بامداد امروز، اولين پيشنويس اين فيلمنامه را بهسرانجام رساندم. به گيرائى شخصيت عارف قزوينى و كلنل محمدتقىخان پسيان، و بار دراماتيك رابطهى آنها براى خلق يك اثر هنرى، حدود چهلسال پيش وقتى در زندان قصر بودم با خواندن سه كتاب "از صبا تا نيما" از يحيى آرينپور، "سرگذشت موسيقى ايران" نوشتهى روحالله خالقى و "تاريخ مختصر احزاب سياسى در ايران" اثر ملكالشعراى بهار پى بردم. در اين چهار دههى پر دغدغه که از آن زمان میگذرد چندبار تلاس كردم بهشكلى روى اين موضوع كار كنم ولى هرگز نتيجهاى بيش از نوشتن چند مطلب و مقاله كوتاه میسر نشد. 

امروز، با پايان يافتن پيشنويس "اُپرتِ عارف و كلنل" احساس مىكنم بار سنگينى را بهسر منزلش رساندهام. گرچه از پيشنويس تا پاكنويس (!) راه كوتاهى نيست اما بهتجربه، كار را تمام شده مىدانم. 

در طول ماه گذشته بهتدريج بيش از يك سوم اين اثر را در وبلاگم منتشر كردهام اما تا با ناشر براى انتشار آن به صورت كتابی مستقل بهمشكل برنخورم از ادامه انتشار آن در وبلاگم درمیگذرم.

Posted by reza at 10:57 AM

March 22, 2015

پیام نوروزی پرویز صیاد

دوست نازنین و هنرمند برجسته، پرویز صیاد،  در این پیام نوروزی از انسان دوستی و عشق به شادی و زندگی می گوید

Posted by reza at 1:19 PM | Comments (0)

March 19, 2015

"اُپرتِ عارف و کلنل" بخش چهارم

اتاق عارف

شبی دیگر. عارف گرفته و پریشانحالتر از همیشه است. حالت تبآلود دارد و در میان حرفزدن بهشدت عرق میکند. فتحعلی با حوصله از حرفهای او یادداشت برمیدارد.

عارف:

مزاج ناخوش و روح عصبانى من نمىگذارد ببينم چه مىگويم. بهشرافت انسانيت و بهروح راستى قسم است كه در بيستوچهار ساعت يكربع ساعت آسايش حال ندارم  و راه چاره را بهاين ديده كه بگويم: "اى مرگ بيا كه زندگى ما را كشت!"

ولى حالا پاى قولم بهشما ايستادهام. چندينبار قصد كرده بودم  شرح دورهى أزاديخواهى خود را بهقلم درآورده براى اين ملت بهيادگار بگذارم و بگذرم ولى پريشانخيالىام نگذاشت.

بهملتی که ز تاریخ خویش بیخبر است/ بجز حکایت محو و زوال نتوان گفت

سر شما سلامت كه قبل از اینکه این آرزو را بگور ببرم زبان قفل شدهام را باز كردين!

حرف دورهى آزاديخواهى شد البته بد نيست بدانيد كه آزاديخواهى من بىمزد و مواجب نگذشت، و چوب ايرانپرستى را كم نخوردم! از اولین قدمی که پا به این دایره گذاشتم تا کنون زندگانی متزلزی من مانند یک نفر آدم جانی بوده است که در تعقیب پلیس واقع شده باشد!

عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشت/ تاریخ زندگی همه در دردسر گذشت

مثل آنشب كه در پارك ظلالسطان كنسرتى دادم بهاسم شركت خيريه براى تاسيس مدرسه احمديه، و مزدم مشت و لگد مرحمتى فراشهاى حكومتى بود!

 

سالن پارك ظلالسطان در تهران

(سال ١٢٩٤)

عارفِ جوان در سالنى پر از تماشاگر در حال آوازخوانى است.

عارف (آواز):

ببند اى دل غافل بهخود ره گِله را/ زيان بس است ز مردم ببُر معامله را

شدند دهدله و اجنبىپرست، منم/ كه مىپرستم ايرانپرست يكدله را

به هيچ مملكت و ملك اين نبوده و نيست/ بهدست گرگ شبانى رها كند گَله را

 

صداى عارف (بيرون از صحنه)

سه چهار غزل ديگر هم در آن نمايش خوانده شد كه يكى از آنها را بواسطهى كتكى كه از آن نمايش خورده و مدت دوماه در رختخواب خوابيدم، خوب در نظرم مانده!

 

عارف غزل ديگرى را شروع به خواندن مىكند و در ميانهى خواندن متوجه حضور چند گماشتهى دولت مىشود ولى بهآوازش ادامه مىدهد.

عارف:

واعظا گمان كردى داد معرفت دادى / گر مقابل عارف ايستادى اُستادى

پار در سر منبر داده حكم تكفيرم / شكر مىكنم كامروز زان بزرگى افتادى

پنجهى توانائى گر مدد كند روزى / بشكنم من از بازو پنجهى ستبدادى

 

همانشب/ بيرونى/ باغ پارك ظلالسلطان

عارف دارد به طرف درشكهاى كه منتظرش ايستاده مىرود كه ناگهان چند گماشته بر سر او مىريزند. قبل از اينكه درشكهچى و يكى دو همراه عارف بتوانند گماشتهها را بتارانند عارف با كتف شكسته و چهرهى خونين بر زمين مىافتد.

(تصوير به سياهى مى گرايد)

(تصوير از سياهى در مى آيد)

 

خیابانهای مرکزی همدان

جیران در حالی که چادرش را سرسری به‌شانه انداخته با نگرانی و تعجیل از میان مردم و گاری و ارابه و درشکه‌ها به‌سوی قهوه‌خانه‌ی فتح‌علی می‌رود. وقتی به قهوه‌خانه می‌رسد پشت پنجره می‌ایستد تا فتح‌علی او را ببیند و بیرون بیاید.

فتح‌علی در میان پذیرائی از مشتریان متوجه حضور جیران در خیابان می‌شود و با تعجیل سینی را روی میزی می‌گذارد و بیرون می‌دود.

 

محلهای اعیانی در همدان

یک درشکه وارد محله می‌شود. درون درشکه عارف با چشمان بسته و صورت تبدار به شانه‌ی فتح‌علی تکیه کرده است. درشکه‌چی جلوی در مطب یک دکتر می‌ایستد.

روی تابلو نام "دکتر بدیع الحکماء" نوشته شده است.

 

مطب دکتر بدیع

عارف روی تخت معاینه دراز کشیده است. دکتر بدیع تازه معاینه را تمام کرده است.

دکتر بدیع (به فتحعلی):

کمکشان کن لیاس بپوشند.

 

دکتر پشت میزی می‌نشیند و به عارف توضیح می‌دهد.

دکتر بدیع:

حضرت عارف این یک سرماخوردگی ساده نیست. مالاریاست، تب‌نوبه است، ولی خوشبختانه نوع مالاریای سنگین نیست. برای یک هفته داروی آماده دارم. هفته بعد خودم سر می‌زنم ببینم چطورید. دارو هم می‌آورم. اما این یک هفته را استراحت مطلق لازم دارین. مطلق! گردش دادن مینو و مینا و ژیان را بسپاريد به جيران، لطفا!

 

مزرعهاى بيرون شهر

سگهاى عارف در صحرا در جست و خيزند. بر تنهى افتادهى درختى فتحعلى نشسته و كتاب درسىاش را مىخواند.

 

اتاق عارف

عارف كه بيمارى را تا حدى پشت سر گذاشته دارد به بیان خاطراتش برای فتح‌علی ادامه می‌دهد.

عارف:

اولین پائیز و زمستانی که کلنل بعنوان فرمانده ژاندارمری در خراسان بود با کشمکش شبانه روزی با قوام و عوامل فاسدش داشت سر می‌آمد که کودتای سیدضیاء بازی را به‌هم زد. سوم اسفند ١٢٩٩ رضاخان میرپنج و سیدضیاء با چند فوج قزاق وارد تهران شدند و یکشبه کار دولت سردار منصور سپهدار رشتی را تمام کردند و دو روز بعد سیدضیاء رفت به قصر فرح آباد تا حکم صدارتش را از احمدشاه بگیرد.

 

اتاق کار احمدشاه در قصر فرح آباد

(پنجم اسفند ١٢٩٩)

احمدشاه (جوانی ٢٤ ساله) در لباس رسمی، نگران و کمی خشمگین در وسط اتاق کارش ایستاده و منتظر است. در اتاق جنبى سيدضياء در انتظار اجازه شرفيابى است. معينالملك، رئيسدفتر احمدشاه، سيدضياء را تا در اتاق احمدشاه مىبرد و او را بهدرون اتاق مىفرستد و بازمىگردد.

AhmadShahQajar2.jpgseied2.jpg

سیدضیاء در مقابل شاه تعظیم کوتاهی می‌کند. احمد شاه بی‌اعتناء به او چندگام برمی‌دارد و سپس بر یک صندلی مرصع می‌نشیند. سیدضیاء دور و برش را نگاه مىكند ولى صندلى براى نشستن نمىبيند. وسط اتاق رو به احمدشاه چهارزانو بر زمين مىنشيند!

احمدشاه:

اين خبرها چيست كه مىشنوم؟

سيدضياء:

هرچه بهسمع عالى رسيده صحت دارد، قربان!

احمدشاه:

منظورتان از این کارها چیست؟ چرا اعضای دولت مرا توقیف کرده‌اید؟

 

سیدضیاء، مسلط بر اعصابش، بی‌کسب اجازه قوطی سیگار نقره‌ای‌اش را درمی‌آورد و سیگاری می‌گیراند. احمدشاه خود را به ندیدن می‌زند.

سیدضیاء:

شما دولتی نداشتید که من توقیف کنم. اگر دولتی سر کار بود، من سیدِ روزنامه‌نگار با یک مشت قزاق گرسنه تهران را فتح نمی‌کردم!

احمدشاه:

اگر قواى ژاندارم و پليس مقاومت مىكردند مىدانيد چه خونى در دروازههاى تهران ريخته مىشد؟

سيدضياء:

فكرش شده بود قربان، قرار نبود خونى ريخته شود.

احمدشاه:

به چه اطمينانى؟

سيدضياء:

اعليحضرتا، انسان بندهى پول است. من فرماندههای قوای ژاندارم و پلیس را قبل از حركت فوج قزاق از قزوين خريده بودم!

احمدشاه سعى مىكند بر اعصابش مسلط شود. پس از مکثی کوتاه رئيسدفترش را صدا مىزند. معينالملك وارد مىشود.

احمدشاه:

[به رئیس‌دفترش] حکم ریاست وزرائى روی میز است. اسم و رسم ايشان را اضافه كنيد تا توشيح كنم.

معينالملك حکم و قلم را از روی میز برمىدارد و به سيدضياء نگاه مىكند. سیدضیاء برمیخیزد و به طرف میز میرود و قبل از اینکه پاسخی بدهد ته سیگارش را در زیرسیگاری احمدشاه خاموش میکند.

سيدضياء:

اسم حقير همان است که همیشه بود؛ سيدضياءالدين طباطبائى!

معينالملك:

اسمتان را كه مىدانم آقا. لقبتان را بفرمائيد بنويسم. اتابك اعظم؟ امین حضور؟ سردار افخم؟

سيدضياء:

لقبداران فعلا در حبس بندهاند!

معينالملك:

بدون لقب كه حكم رياست وزرائى كامل نمىشود.

سيدضياء:

لقب روزنامهنویسها ميرزابنویس است. بنویسید ميرزاسيدضياءالدين!

 

معينالملك براى كسب اجازه به احمدشاه نگاه مىكند.

احمدشاه:

همين را بنويسيد بروند دنبال كارشان!

 

اتاق عارف [ادامه]:

عارف:

[به فتحعلی] این را هم بنویس که واجبتر از هر چیز است. علت طرفداری من و امثال من، از ملکالشعرای بهار و ایرج میزرا گرفته تا آن شهید رشید کلنل پسیان از سیدضیاء اول این بود که از طبقه عامه بهمقام صدارت رسیده و طلسم اعیانی را درهم شکست. دوم آن که بهواسطه فعالیت و جدیت خود نمونهی بزرگی از اینکه لیاقت یک وزیر یا مدیر چیست نشان داد. سوم آنکه داغ باطله به اشراف زد و میرفت گریبان ما را از دست این طبقه رها نماید.

حالا که ده سال گذشته میگویند دست و پول انگلیس او را آورد و برد. میدانی که تهمت در ایران فراوان است و آسان. اگر وقتی این اسناد صورت حقیقی پیدا کرد البته گفتههای خودم را پس گرفته و سید را خائن خواهم شمرد.

همه را عینا نوشین؟

فتحعلی:

بله قربان. ولی اسمی از کلنل بردید خواستم بهیادتان بیاورم که قصهی ایشان را ناتمام گذاشتید.

 

(تصوير به سياهى مى گرايد)

(تصوير از سياهى در مى آيد)

 

دفتر قوام در استاندارى خراسان

[ادامه دارد]

Posted by reza at 4:44 PM

March 15, 2015

"اُپرتِ عارف و کلنل" بخش سوم

اداره پست و تلگرافخانه همدان

ادارهای دکانمانند با پیشخوانی چوبی که دو کارمند در آن بهمراجعان جواب میدهند. فتحعلی نامهاش را بهیکی از دو مامور پست میدهد.

فتحعلی:

اگر پستی برای حضرت عارف قزوینی رسیده بدهید برایشان ببرم.

مامور به اتاق جنبی میرود و با بستهای نامه و روزنامه بازمیگردد و بسته را روی میز میگذارد. اولین روزنامه در بستهی پستی همان "روزنامه امید" است که آگهی کنسرت قمرالملوک وزیری در پشت جلدش دیده میشود:

"کنسرت با شکوه

لیله دوشنبه پنجم خرداد ١٣٠٩

در سالن گراندهتل

کنسرت با شکوهی بشرکت خانم قمرالملوک وزیری"

 

مزرعهای در حاشیهی همدان

عارف و سگهایش به همراه فتحعلی در حال گردشاند.

فتحعلی:

آگهی کنسرت بانو قمر را ملاحظه کردید؟ در روزنامه امید چاپ شده.

عارف:

چطور مگر؟

فتحعلی:

فکر می‌کنین تصنیف‌های شما را هم در کنسرت می‌خوانند؟

عارف:

شهامتش را که دارد، فقط اگر بگذارند. خبر دارم در کنسرت خراسان، سال گذشته یکی دوتا از تصنیف‌های مرا خواند. البته مردم فشار آورده بودند، اینطور که خبرش به‌من رسید.

فتحعلی:

من شش سال پيش در اولین کنسرت ایشان در تهران حضور داشتم. دنیائی بود! تازه در درشكهخانهى حاج ميرزاى همدانى كه با پدرم آشناست كار گرفته بودم تا خرج تحصيل در مدرسه علوم را در بياورم. شبها اسطبل اسبها را پاك مىكردم و درشكهها را مىشستم و همانجا هم مىخوابيدم. روزهاى تعطيل هم بين سبزهمیدان و بازارچه نايبالسطنه درشكه مىراندم.

در همان مدرسه بود كه از اولين كنسرت بانوقمر مطلع شدم و با چند محصل ديگر بليت تهيه كردیم و رفتیم. چه غوغائی بود!

 

با رسیدن به تنه‌ی افتاده‌ی درختی در کنار باریکه‌راه، هر دو پا سست می‌کنند. عارف بر تنه‌ی درخت می‌نشیند و سگ‌هایش به دورش حلقه می‌زنند.

فتحعلی:

سالن گراند هتل پر از جمعیت بود. وقتی پرده‌ی آلبالوئی رنگ صحنه کنار رفت بانوقمر با گیسوان طلائی روی صحنه ظاهر شد. حاضران با شور و هیجان برایش کف زنند و من اشک شوق را در چشمانش دیدم که برق می‌زد. وقتی نوای تار مرتضی‌خان نی‌داود بلند شد سالن در سکوت محض فرورفت. بعد صدای بانوقمر بود که در سالن پیچید. هرگز فراموش نمی‌کنم. با این بیت شروع کردند:

نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند/ نعوذبالله اگر جلوه بی‌نقاب کند

عارف:

فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست/ چرا که هرچه کند حیله، در حجاب کند

سروده‌ی ایرج میزراست. خبرش به من رسید که همان‌شب قمر را به‌ کلانتری جلب کردند و به او تاکید کردند و التزام گرفتند که دیگر بی‌حجاب ظاهر نشود. که البته حرف مفت بود و باد هوا!

فتحعلی:

بعید نیست یک روز هم بیایند همدان کنسرت بدهند. شما خبری ندارید؟

عارف:

در این خراب‌آباد از چه خبر دارم که از این داشته باشم!؟

خوشم که هیچکس از من دگر نشان ندهد

بکوی عشق نشان، به ز بی نشانی نیست

چندی پیش چند نفر از آزادیخواهان همدان که فهمیده بودند روزگار من خیلی سخت است در صدد برآمدند که نمایشی به‌اسم و منفعت من راه اندازی کنند و با پول گدائی چَرچَر بنده را راه بیندازند. بعد از شنیدن، خیلی دلتنگ شده پیغام دادم که اگر از این خیال منصرف نشوید خواهم نوشت باعث کشتن من این‌ها شدند و انتحار خواهم کرد.

(تصوير به سياهى مى گرايد)

(تصوير از سياهى در مى آيد)

 

اتاق عارف

شبی دیگر. عارف در اتاق گام میزند و آنچه را به یاد میآورد برای فتحعلی بازمیگوید. در میان حرفزدن تک سرفههائی میکند و چشمانش از تب سرخ است.

عارف:

شنیده بودم که این ملکالشعرای بهار بود که کلنل را به رفتن به مشهد و پذیرفتن پست ریاست ژاندارمری ترغیب کرد. کلنل تازه از آلمان برگشته بود و در تهران به دفتر روزنامه "نوبهار" رفت و آمد داشت. همین ملک‌الشعرائی که امروز با من سرسنگین است چون در قیام کلنل پشتیانش بودم خودش کلنل را به دموکرات‌های خراسان معرفی کرده بود، هرچند این جوان رشید وطن‌پرست خودش را قاطی هیچکدامشان نکرد. بهار هی از حمایت از "دولت مرکزی مقتدر" دم می‌زد و بعد البته همین "دولت مرکزی مقتدر "خوب توی پوزش زد! همین حالا هم معلوم نیست توی کدام هلفدونی دارد آب خنک می‌خورد!

کلنل یک نظامی با دیسپلینی بود که میتوانست ارتش یک ملت را اداره کند چه رسد به ژاندارمری خراسان. خلبانی میدانست و در تیراندازی و اسبسواری تالی نداشت. و از اینهمه مهمتر، شریف و دستپاک و عاشق ایران بود. حالا این جوان رعنا باید با یک رجالهی دزد سروکله میزد که والی خراسان بود. کی؟ قوام السطنهی پدر بر پدر خائن به ایرانیت!

بگو بخضر جز از مرگ دوستان ديدن / دگر چه لذت از اين عمر جاودان ديدى

 

عارف کتابی از قفسه برمی دارد و چند برگ کاغذ از لای کتاب بیرون می کشد و ادامه می دهد.

عارف:

بگذار از زبان خودش بگویم در ژاندارمری خراسان با چه مخروبه‌ای روبرو شد. می‌نویسد: "از بدو تصدی دچار یک سلسله اشکالات و مسائل لاینحلی گردیدم که دائما مرا در زحمت داشته و آنی راحتم نمی گذاشتند از جمله مسئله حقوقات معوقه بود، هر پیشنهادی که به مرکز اداره خود می‌فرستادم یا جواب نرسیده یا جواب منفی بانزاکتی می‌رسید و بخوبی حس می‌کردم که کسی در خراسان طالب انتظام حقیقی امور نمی‌باشد بلکه مقصود این بود که در دست پنجه‌ی قادری اسیر مانده، وجودِ معطل شده، بالاخره به بی‌کفایتی معرفی، و مفتضح شوم."

 

اتاق کلنل در باغ خونی مشهد (مرکز ژاندارمری خراسان)

یک روز پائیزی (آبان ١٢٩٩)

کلنل پسیان در لباس نظامی در اتاق بزرگش پشت پیانو نشسته و دارد آهنگ مارشی نظامی را می‌سازد و هر قطعه‌ای که می‌نوازد را یادداشت می‌کند. نگاهش گهگاه از پنجره‌ی وسیع به باغ می‌گردد، گوئی منتظر کسی است.

دو ژاندرام جوان سوار بر اسب در پشت پنجره دیده می‌شوند که اسب درشت هیکل خوش‌تراشی را به‌همراه دارند.

کلنل از پشت پیانو برمی‌خیزد، کیف چرمی‌اش را از روی میز کارش برمی‌دارد و بیرون می‌رود.

 

محوطهی باغ خونی

با ورود کلنل به حیاط، ژاندارم‌هائی که در میانه‌ی باغ به‌نظم ایستاده‌اند پا به‌هم می‌کوبند و سلام نظامی می‌دهند. کلنل به‌اشاره‌ی دست فرمان "آزاد" می‌دهد و بر زین اسب نشسته پیشاپیش دو ژاندارم به‌سوی دروازه‌ی باغ می‌تازد. نگهبان دروازه با دیدن کلنل سلام نظامی می‌دهد و دروازه را می‌گشاید.

bagh2.jpg

کلنل و دو اسکورتش در حاشیهی خیابانی پردرخت که چند کالسکه و درشکه در آن در رفت و آمدند در حال عبورند که یک اتومبیل از پشت به آنان نزدیک میشود. راننده اتومبیل کمی جلوتر می‌راند و در مقابل اسب کلنل توقف می‌کند.

کلنل با دیدن قوام‌السلطنه، والی خراسان که بر صندلی عقب نشسته، دستش را به‌علامت سلام، سرسری به‌طرف کلاهش می‌برد. قوام‌السلطنه پنجره اتومبیل را پائین می‌کشد.

قوام [با تمسخر]:

چه اتفاق جالبی! داشتید سواره به دارالولایه می‌آمدید!؟

کلنل:

خیر حضرت اشرف، اتومبیلم مقابل اسطبل ژاندارمری است. داشتم می‌رفتم از دیویزیون سواره سرکشی کنم بعد با اتومبیل در استاندارى خدمت برسم.

قوام:

ولی من دو ساعت پیش پیغام فرستاده بودم هرچه زودتر تشریف بیاورین.

کلنل:

من هم پاسخ فرستادم که دو ساعت از ظهر در خدمت خواهم بود. هنوز ظهر نشده! مسئله‌ی تازه‌ای مطرح است؟

قوام:

خیر. همان مرقومه شما به مرکز، به وزارت مالیه مورد سؤال است.

کلنل:

حالا که تعجیل دارید پس لطفا به دفتر من تشریف ببرید من هرچه زودتر برمی‌گردم.

 

کلنل بی‌آنکه منتظر پاسخ قوام بماند به ژاندرام‌های همراهش فرمان می‌دهد.

کلنل:

حضرت اشرف را تا دفتر من اسکورت کنید.

 

دو ژاندرام در دو سوی اتومبیل قرار می‌گیرند و کلنل اسبش را می‌راند و دور می‌شود. راننده ی قوام منتظر دستور حرکت است ولی قوام لحظاتی مکث می‌کند و سپس فرمان می‌دهد.

قوام:

لازم نیست. برویم دارالولایه!

 

وقتی اتومبیل به اسب کلنل می‌رسد راننده به اشاره‌ی قوام اتومبیل را متوقف می‌کند.

قوام:

همان دو ساعت از ظهر منتظرتان هستم!

 

قوام بی‌آنکه منتظر پاسخ باشد شیشه را بالا می‌کشد و به‌اشاره به راننده فرمان حرکت می‌دهد.

 

دفتر قوام در استاندارى خراسان

قوام پشت میز بزرگش نشسته و کلنل در لباس کامل نظامی در مقابلش ایستاده و وقتی حرف می‌زند به راست و چپ گام برمی‌دارد.

کلنل:

از وزارت مالیه تلگرام داشتم که تمامی حقوق دو برج گذشته بدون کم و کاست به اداره‌ی مالیه خراسان ارسال شده حالا چطور است که ژاندارم‌های من قرآنی از حقوقشان را دریافت نکرده‌اند؟

قوام:

شما بهتر است بنشنید تا راحت‌تر حرف بزنید!

کلنل:

اگر اساعه ادب تلقی نشود اجازه بفرمائید ایستاده در خدمت باشم.

قوام:

شما که یک نظامی آزموده هستید از مسائل بی‌قدر مالی چنان حرف می‌زنید که انگار زمین به آسمان می‌رسد اگر سربازان چند روز دیر و زود حقوق بگیرند. انتظارم از شما به‌عنوان یک سرباز وطن این است که این همه حرارت را برای انتظام امور نظامی و آمادگی جنگی دیویزین‌های ژاندارمری بکار بگیرید و مسائل کم اهمیت را بسپارید به‌دست کارمندان اداره مالیه.

کلنل:

در کدام خطه از وطن جنگی در پيش است که این بنده خبر ندارد تا ژاندارم‌های گرسنه‌ی بدون سلاح و تجهیزات را به جبهه گسیل کند!؟

حضرت اشرف، به اعتراف دوست و دشمن ژاندرامری خراسان در همین سه ماهه به منظبط‌ترین قوای نظامی در سراسر ایران تبدیل شده. بنده هم توقعم از حضرت والا این است که بعنوان والی ولایت خراسان مسئولان ماليهى استاندارى را مواخذه فرمایند که وجوه دریافتی از مرکز برای ژاندارمری که سندش را تقدیمتان کرده‌ام به‌جیب چه کسانی رفته است!

 

اتاق عارف

[ادامه دارد]

Posted by reza at 5:21 PM

March 12, 2015

"اپرت عارف و کلنل" بخش دوم

سالن باغ ملى مشهد

(تيرماه ١٣٠٠)

عارف چهلساله، خوشسيما و سروبالا، لاى پرده را باز كرده و چشم به سالن دوخته است. سالن مملو از جمعيت است كه برپا ايستاده و براى كلنل پسيان ابراز احساسات مىكند. در رديف جلو تعدادى از مقامات خراسان نشستهاند. كلنل در كنار ايرج ميرزا كه به احترام او برپا ايستاده مىنشيند.

پرده مخملين صحنه به آرامى كنار مىرود و با ورود عارف به صحنه سالن دوباره به پا مىخيزد و تماشاگران براى او ابراز احساسات مىكنند. آواز عارف را مشيرهمايون شهردار با پيانو همراهى مىكند.

عارف (آواز):

پيام، دوشم از پير مى فروش آمد / بنوش باده كه يك ملتى به هوش آمد

هزار پرده ز ايران دريد استبداد / هزار شكر كه مشروطه پرده پوش آمد

 

تماشاگران با شور و شوق عارف را تشویق می‌کنند. کلنل پسیان و ایرج میرزا هم در این ابراز احساسات سهمیند. وقتی کف‌زدن‌ها آرام می‌شود عارف نغمه‌ی تازه‌ای سر می‌دهد.

عارف:

سپاه عشق تو مُلک وجود ویران کرد / بنای هستی عمرم بخاک یکسان کرد

خدا چو طره زلفت کند پریشانش / کسیکه مملکت و ملتی پریشان کرد

چو جغد بر سر ویرانههای شاه عباس / نشست عارف و لعنت به گور خاقان کرد

 

به محض آغاز تصنیف، ایرج میرزا کمی جابجا میشود و چهرهاش درهم میرود. در میانهی بیت آخر غزل دیگر تاب نمیآورد و معترضانه برمیخیزد و در مقابل نگاه نگران کلنل پسیان سالن کنسرت را ترک میکند.

 

اتاق عارف [ادامه]

عارف به حرف زدن با فتح علی ادامه میدهد تا یادداشت کند.

عارف:

چو جغد بر سر ویرانههای شاه عباس / نشست عارف و لعنت به گور خاقان کرد

هنوز این بیت را تمام نکرده بودم که ایرج میزرا، شازدهی قاجار، به تریج قبایش برخورد و رفت. من بی منظور به او این تصنیف را انتخاب کرده بودم. تازه در این تصنیف سربسته از این خاندانِ ایران بربادده حرف زده بودم. اگر میماند و میخواندم که:

تا که آخوند و قجر زنده در ایرانند، این / ننگ را کشور دارا به کجا خواهد برد

لابد کلاهش را به سرم میکوفت! که کاش البته میکوفت و آن عقده گشائی سخیف را در "عارفنامه"اش نمیکرد.

 

عارف که از یادآوری این خاطره بوضوح بههم ریخته، جامش را از شراب پر میکند و به لب میبرد.

عارف:

شازده خطاب به من می‌نویسد:

تو آهوئی، مکن جانا گرازی / تو شاعر نیستی تصنیف‌سازی!

انگار تصنیف‌سازی فحش است! وقتی من شروع به تصنیف ساختن و سرودهای ملی و وطنی کردم مردم خیال می‌کردند که باید تصنیف برای جنده‌های دربار یا ببری‌خان، گربه‌ى شاه شهید گفته شود! این شازده نمی‌داند من وقتی تصنیف وطنی ساختم که ایرانی از ده هزار نفر یک نفرش نمی‌دانست وطن یعنی چه!

 

سالن گراندهتل در تهران (تئاتر باقراف)

Tehran_Grand_Hotel_-_1900s.jpg

(سال ١٢٩٤)

سالن کنسرت گراندهتل مملو از تماشاگر است. عارف جوان، سه‌تار به‌دست در یکسو نشسته، و نوازندگان دیگر مانند نیم‌دایره دورش حلقه زده‌اند. پس‌زمینه را نقاشی بزرگی از قله ی دماوند پوشانده است. عارف دارد یکی از محبوب‌ترین تصانیف وطنی‌اش را می‌خواهد.

عارف(آواز):

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن

مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه‌ی ایام بتر

اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

چه کجرفتاری ای چرخ/ چه بدکرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ/ نه دین داری نه آئین داری ای چرخ.

 

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کجرفتاری ای چرخ...

 

قهوهخانه فتحعلى

[ترجیع بند ترانهی پیشین این بار با صدای قمرالملوک وزیری

در آغاز این صحنه به آرامی ادامه مییابد.]

وقت نهار است و قهوهخانه پر از مشتری است. قهوهچى پير پاى منقل بزرگى كه ديزىهاى کوچک آبگوشت رويش چيده شده ايستاده، و فتحعلى مشغول پذيرائى است. از سر و وضع مشتريان پيداست كه از طبقات مختلف هستند. يكسو چند نفر با لباس كارگرى خاکگرفته نشستهاند و سوى ديگر چند كاسب محله در لبادههاى بلند. كنار پنجرهى رو به خيابان سه معلم با كلاه پهلوى و كت و شلوار دور ميزى نشستهاند. روى ميز ديزىهاى خالى و باقيمانده نان و سبزى هنوز برجاست.

معلم اول جزوه کوچکى را از كيفش در مىآورد و دنبال صفحه بخصوصى در آن مىگردد. معلم دوم به فتحعلى اشاره مىكند تا ظرفهاى نهار را جمع كند.

معلم دوم:

فتحعلى خان، لطفا يك قليان و سه تا چائى.

فتحعلى در حال جمع كردن ميز گوشش به معلم اول است.

 

معلم اول:

حالا اين تكه ى عارفنامه را ببينين! [از روی جزوه میخواند]

سخن از عارف و اطوار او بود / شكايت در سر رفتار او بود

كه چون چشمش ببيند –[صدايش را پائين مى آورد] ببخشين! "اون!" كم پشم/

بپوشد از تمام دوستان چشم

هر سه میخندند و فتحعلی با سینی ته مانده‌ی غذا از آنان دور میشود.

 

معلم اول:

اگر روزى ببينم روى ماهش/ دو دستى ميزنم توى كلاهش

شنيدم تا شدى عارف كلاهى/ گرفته حسنت از مَه تا به ماهى

ز سر تا مولوى را بر گرفتى/ بساط خوشگلى از سر گرفتى

به هر جا مى روى خلقند حيران/ كه اين عارف بود يا ماه تابان

تا كه مى رسد به اينكه ميگه:

من و تو گر به سر مشعل فروزيم/ به آن جفت سبيلت هردو گوزيم!

 

هر سه معلم با صداى بلند مىزنند زير خنده. فتحعلى قليان چاق شده و سه استكان چاى را در يك سينى جلوشان روى ميز مىگذارد و براى همراهى لبخندى میزند.

 

معلم اول [به فتحعلى]:

تو كه لابد عارفنامه را از برى!

فتحعلى:

فقط يكبار خواندمش، تهران كه بودم.

 

فتحعلى به اشاره يك مشترى بهطرف ميز ديگرى مىرود ولى گوشش به آنهاست.

معلم اول:

ايرج ميرزا البته از كلنل پسيان زياد تمجيد ميكند، مثل اين جا:

مودب باحيا عاقل فروتن/ مهذب پاك دل پاكيزه ديدن

خليق و مهربان و راست گفتار/ توانا با توانائى كم آزار

به هرجا يك جوانى با صلاح است/ دراين ژاندارمى تحت السلاح است

همه با قوت و با استقامت/ صحيح البنيه و خوب و سلامت

چو يك گويند و پا كوبند بر خاك/ بيفتد لرزه بر اندام افلاك

هرچند باز دلش طاقت نمىگيرد نيشى به عارف نزند. راجع به بچه ژاندارمها ميگوید:

همه شكر دهن شيرين شمايل/ همانطورى كه مىخواهد تو را دل

همانا عارف اين اطفال ديده است/ كه در ژاندارمرى منزل گزيده است!

 

در همين لحظه فتحعلى با يك سينى چاى از كنار ميز آنها مىگذرد. معلم اول با صدای آرام ولی نه آنقدر که فتح علی نشود تکه‌ای میپراند.

 

معلم اول:

خدا کند برای او حرف در نيارن!

 

فتحعلى متلک او را نشنيده مىگيرد.

 

اتاق فتحعلى

اتاقى كوچك و محقر. فتحعلى به بقچهى رختخوابش در گوشهى اتاق تكيه داده و در نور يك گردسوز دودزده دارد نامه مىنويسد و متن نامه را ریرلبی زمزمه میکند. یک نسخه از "روزنامه امید" دم دستش است.

فتحعلی:

با سلام و تهنيت به آرتیست شهیر بانو قمرالملوک وزیری. بنده یکی از علاقمندان به شما می باشم که شش سال پیش که برای اولین بار از همدان به تهران برای تحصیل در مدرسه علوم آمدم افتخار داشتم در اولین کنسرت فراموش نشدنی شما در سالن گراندهتل حضور یابم.

امروز در روزنامه امید خبر کنسرت جدید با شکوه شما را ملاحظه کردم و به یاد آن شب به یاد مادنی افتادم. از آنجا که مدتی است این سعادت نصیبم شده که هر روزه به خدمت شاعر ملی و محبوب عموم ایرانیان وطن پرست حضرت عارف قزوینی برسم بر خود فرض دیدم که وضع دردناک زندگی این آزاده مرد عاشق وطن را به اطلاع شما برسانم تا شاید....

 

اداره پستخانه همدان

[ادامه دارد]

Posted by reza at 11:49 AM

March 9, 2015

"اُپرتِ عارف و کلنل" بخش اول

پیشنویس فیلمنامه‌ی بلندِ "اُپرتِ عارف و کلنل" را که مدتی است در دست نوشتن دارم برای علاقمندان بهاین قلم بهتدریج در وبلاگم منتشر میکنم تا هم عذری باشد بر غیبت‌های طولانی‌ام، و هم شانسی بیابم برای بهره گیری از نظرات احتمالی آنان.

 

"اُپرتِ عارف و کلنل"

قهوهخانهاى در همدان

(بهار ١٣١٠)

ده، دوازده مرد در قهوهخانه مشغول چاى نوشيدن و قليان كشيدناند. پیرمردی فرتوت، صاحب قهوهخانه، پشت پیشخوان نشسته و فتحعلى، پسر جوانش در لباس کارگری دارد به مشتريان مىرسد. صداى قمرالملوك وزيرى از گرامافون در حال پخش است كه دارد قطعهى "مارش جمهورى" ساختهى عارف قزوينى را مىخواند.

سلطنت كو رفت گو رو / نام جمهورى است از نو

دور بايد شد ز اوهام / بايدى برچيدن اين دام

سلطنت را همچو بهرام / زنده بايد كرد در گور

يك افسر و دو پاسبان جلو در قهوهخانه ظاهر مىشوند. ییرمرد با نگرانی به فتحعلی اشاره میکند گرامافون را خاموش کند و خودش به طرف نظامیها میرود تا به داخل دعوتشان کند. پاسبانها به اشاره افسر به داخل قهوهخانه مىآيند. يكى صفحه گرامافون را بر مىدارد و به دو تكه مىكند، و ديگرى با خشونت فتحعلى را به بيرون هل مىدهد و با خود میبرد.

 

[عنوان فیلم "اُپرت عارف و کلنل" بر نمائی درشت از گرامافون

که بدون صفحه، خش خش کنان در حال گردیدن است می آید]

 

خیابان و خانهی فتحعلی در همدان

(یک سال قبل: یک روز بهاری، ١٣٠٩)

فتح‌علی در کلاه و قبای محصلی در حالیکه دو جامه‌دان سنگین به دست دارد و پیداست از سفری دراز برگشته جلو در خانه‌شان از درشکه‌ای پیاده می‌شود. گرفته و غمگین است. مزد پیرمرد درشکه‌چی را می‌دهد و پیاده می‌شود.

درشکه چی:

خدا رحمتش کنه. انشالله آخرین غمت باشد پسر.

 

فتح‌علی با حرکت سر سپاسگزاری می‌کند و از در باز خانه داخل می‌شود. در حیاط کوچک خانه، چند زن سیاه‌پوش دارند در حیاط روی اجاق‌های سنگی غذا می‌پزند. با دیدن فتح‌علی به او سلام و تسلیت می‌گویند. فتح‌علی مستقیم به اتاقی می‌رود که چند مرد در آن نشسته‌اند و پدر عزادار و پیر او را دوره کرده‌اند.

فتح‌علی از میان تسلیت‌گویان به طرف پدرش که روی زمین نشسته و سر در گریبان دارد می‌رود و دستش را می‌بوسد.

 

گورستان همدان

بیست، سی نفر مرد و زن و کودک بر گوری تازه جمع‌اند و سوگواری می‌کنند. فتح‌علی زیر بازوی پدر پیرش را گرفته تا بر زمین نیافتد.

 

قهوهخانه                                                                                                    

فتح‌علی آگهی فوت مادرش را از پنجره‌ی قهوه‌خانه بر می‌دارد. قفل در را باز می‌کند و به درون می‌رود تا قهوه خانه را پس از یک هفته تعطیلی دوباره راه اندازی کند.

سماور را تازه علم کرده و هنوز مشغول تمیز کردن میز و صندلی‌هاست که اولین مشتری‌ها تسلیت‌گویان سر می‌رسند.

یک مشتری:

خدا مادرت را بیامرزه. خیال برگشت به تهران را نداری؟

فتح علی:

فعلا که نه. می‌مانم به آقام کمک کنم. تنهائی دیگه قادر نیست.

مشتری دیگر:

درس و مشقت چه میشه؟

فتح علی:

یک چمدان کتاب آوردم تا عقب نیافتم. تا ببینم چه میشه.

 

کوچه و خانهی عارف در همدان

فتح‌علی در حالیکه کیف سنگینی زیر بغل دارد به پشت در خانه‌ی عارف می‌رسد و در می‌زند. صدای جیران، کلفت عارف، از حیاط می‌آید.

جیران:

کی هستی؟

فتح علی:

محصل تاریخ هستم و از تهران برای حضرت عارف کتاب آورده‌ام.

 

جیران، زنی چهل‌ساله درحالیکه موی جوگندمی بلندش بر شانههایش ریخته و چارقد به سر ندارد در خانه را به رویش باز می‌کند. عارف، پنجاه ساله، تکیده و بیمار در لباس خانه از اتاق در می‌آید و در ایوان منتظر مهمان ناشناس می‌ایستد.

 

مزرعه ای باز در حاشیهی شهر همدان

عارف، به همراه فتحعلی در حاشیهی مزرعهای گام میزنند در حالیکه دو سگ شکاری و يك توله، جست و خیزکنان پیشاپیش آنان دوانند.

 

عارف:

امروز در حاليكه از همه كس و همه چيز كنار گرفته‌ام فقط با دوستى سگ خوشنودم.

با خُلق سگ چو خوی سگم آشنا شده است

دیگر به خَلق ناکس و کس خو نمی‌کند

آن جلوئی میناست. اسم دومی مینوست. تولهی شیطانشان هم اسمش ژیان است.

دیگر به یاد عارف و مینا و مینواش / یک بیصفت عبور از این کو نمیکند!

 

اتاق عارف

عارف در بالای اتاق محقرش به مخدهای تکیه داده و حرفش را ادامه میدهد. يك گربه در پائين پاى او دارد از سر و كلهى ژیان بالا مىرود. فتحعلی، تکیه داده بر مخدهای دیگر در مقابل عارف نشسته و میز کوتاهی در مقابلش است و دارد حرفهای عارف را بر دفتری مینویسد. یک چراغ گردسوز جلوش روشن است.

عارف:

و البته جيران، كلفت آذربايجانىام هم هست كه نقدا از كلفتى خارج، زنى است شريك زندگى سگ‌بازى من. يكى از بدبختىهاى او همين است كه امروز با من زندگى مىكند. شرح حال او را هم در موقع خود مىگويم بنويسى. اين زن هم خانمان به باد دادهى عمامه و تحتالحنك و متوارى شده‌ی نعلين است.

 

جیران با یک سینی چای وارد میشود و سینی را مقابل آندو روی زمین میگذارد.

عارف:

براى اين زن انصافا همين قدر كافى است بگويم که در تمام زندگانى يك ركعت نماز نخوانده و هزار شكر كه اساسا بلد نشده است، و نمى‌داند نماز و روزه چيست!

جیران:

آقا شما از خودت بگو بنویسه، من چه محلی دارم!؟

فتحعلى:

[به عارف] شما قول دادید از كلنل بگيد بنويسم.

عارف:

حقیقت اینکه من هيچوقت خودم را لايق اينكه در موضوع اين شخص فوقالعاده سخن بگويم نمىدانم. جانِ تحمل یادآوری دردش را هم ندارم.

انگشت مزن بر دل کم حوصلهی من / بگذار بماند به دل من گلهی من

فتحعلى:

حضرت عارف، اگر شما امروز در بیان این واقعیات حوصله بهخرج ندهید معلوم نیست پس از شما دیگران با چه تحریفاتی آن را بازخواهند گفت.

عارف:

یقین من است که روزگار، مرام و عقيده و خيالات مقدس کلنل را در باب ايران نخواهد گذاشت از بين برود. ولی من در مورد خودم همينقدر مىدانم بعد از او اميدم از هر جهت نااميد شد. چكار دارین مىكنین؟

فتحعلى:

دارم همين فرمايشات شما را مىنويسم.

عارف:

پس اين را هم مضاف كن. به روح مقدس كلنل محمدتقىخان كه بزرگترين قسم من است مىتوانم بگويم كه واقعهى خراسان كمرم را شكست و قواى من بكلى تحليل رفت.

بجز از عشق كه اسباب سرافرازى بود / آنچه ديديم و شنيديم همه بازى بود

تنها نهضتى كه پى و پايه و شالودهى آن بر روى اساسى محكم گذاشته شده بود نهضت خراسان بود.

فتحعلى:

لطفا از اول بگوئيد. اول بار كجا با كلنل ملاقات داشتيد؟ تهران؟

عارف:

نخير! من با كلنل در مهاجرت آشنا شدم و به شرافت و صداقت و وطنپرستىاش پىبردم. ولى بعد كه در تهران بودم - كه كاش هرگز نمىبودم! - آوازهى كلنل را شنيده بودم ولى شانس ديدار نداشتم. او هم از آوازهى من بىخبر نبود البته. روزگارى بود كه وقتى كنسرتى در سالن گراندهتل داشتم تهران تكان مىخورد. بگذريم!

اين شد كه وقتى آن ماجراى خراسان پيش آمد و كلنل قيام كرد و علاوه بر فرماندهى ژاندارمرى كفالت استاندارى را هم به عهده گرفت برای من پيام فرستاد تا به مشهد بروم و نمايشى بدهم به جهت فراهم کردن بودجه برای ساختن مقبرهى فردوسى عليهالرحمه.

kolonel21.jpg aref12jpg.jpg

بيدار هر كه گشت در ايران رود بهدار / بيدار و زندگانى بيدارم آرزوست

اين شعر را قبلا براى مرحوم حسينخان لَله، وقتى وثوقالدوله بدارش زد گفته بودم. همين را غزلى ساخته و در نمايش خراسان خواندم كه هوش از سر مردم برد.

بيمار درد عشق و پرستارم آرزوست / بهبود زان دو نرگس بيدارم آرزوست

اى ديده خون ببار كه يك ملتى بخواب/ رفته است و من دو ديدهى بيدارم آرزوست

چه شب غريبى بود! من پشت صحنه داشتم آماده مىشدم كه فرياد شادى تماشاچيان را شنيدم. لاى پرده را كنار زدم. كلنل پسيان بود كه با دو ژاندرام پشت سرش، در لباس نظامى مثل شاخ شمشاد وارد شد. بهعقيده‌ی من از عهد نادرشاه تا كنون ايران كمتر همچو آدم فوقالعادهاى ديده.

 

سالن باغ ملى مشهد

(تيرماه ١٣٠٠)

[ادامه دارد]

Posted by reza at 3:26 PM

February 16, 2015

"پناهی" و سینمای معترض ایران

"جعفر پناهى بجاى اينكه بگذارد روحيهاش در هم بشكند و تسليم شود، بجاى اينكه بگذارد وجودش از خشم و نااميدى پُر شود، يك نامهى عاشقانه به سينما خلق كرده است. فيلم او سرشار از عشق به هنر، به جامعهاش، به كشورش، و به تماشاگرانش است." 

اين حرف را "دَرن آرونفسكى"، خالق فيلم زيباى "قوى سياه" كه رياست هيئت داوران "جشنواره برليناله" را بهعهده داشته، زده است.

taxi.jpg

گرچه هنوز فرصت ديدن فيلم "تاكسى" را نيافتهام تا نظری در مورد حرف و حدیثهای حاشیهای آن داشته باشم، اما بهدلیلی مشابه با آنچه از آرونفسكى نقل کردم، موفقيت چشمگير جعفر پناهى را در جشنواره سينمائى برلين به او، و به كنشگران سينماى معترض در وطن، صمیمانه تبريك میگويم. 

□◊□

Posted by reza at 11:08 AM

December 19, 2014

با یاد بانوی از دست رفته زیبا نعیمی

تردید ندارم هر کس که فیلم "تابوی ایرانی" را دیده باشد نمی تواند چهره ی مهربان و زیبای بانوی از دست رفته "زیبا نعمیی" را فراموش کند. صداقت، صمیمیت و انسانیت از نگاه زیبایش می بارد. از لحظه ای که این چشمان گیرا را در کلیپی که از ایران برایم فرستادند دیدم شک نداشتم که شناسنامه فیلم من نگاه گیرای آن عزیز خواهد بود. و همین هم شد. طرح پوستر فیلم را ماه ها قبل از ساخته شدن فیلم در ذهنم ساخته بودم.

و حالا سکانس "روستای ایول" در مازندرن را که حدود هفت دقیقه بیشتر نیست از فیلم تابوی ایرانی برای دوستان این صفحه می گذارم تا خود همان بانوئی را ببینند که مثل نامش "زیبا"ست.
Posted by reza at 8:19 PM

مرگ یک شخصیت

شخصیت والا، شیرین، و دلنواز فیلم "تابوی ایرانی"، که گزارش صادقانه اش در مقابل دوربین قلب هزاران هزار هموطنانمان را لرزاند به زندگی بدرود گفت و وطن تابوزده اش را برای همیشه پشت سر گذاشت. برق چشمان گیرایش هرگز از ضمیر دل من و دوستدارانش زدوده نخواهد شد.


mother.JPG mother2.jpg
Posted by reza at 10:25 AM

December 17, 2014

مصدق


فیلم کامل از نمایش مصدق (فارسی با زیرنویس انگلیسی)

نویسنده و کارگردان: رضا علامه زاده

تهیه کننده: بیژن شاهمرادی

بازیگران: ناصر رحمانی نژاد، علی پورتاش، هومن آذرکلاه و حمید عبدالملکی

موسیقی: اسفندیار منفردزاده


Posted by reza at 10:21 AM

October 18, 2014

چند عکس از نمایش "با من از دریا بگو" در مادرید


audience5.jpg

poster%2C%20theatre.jpg

pannel2.jpg

audience3.jpg
Posted by reza at 10:10 AM

October 9, 2014

سفر به شمال و جنوب اروپا در راه است

فیلم "با من از دریا بگو" دارد در اینسو و آنسوی جهان می چرخد و در این چرخش گاهی مرا هم با خود می گرداند!

این فیلم روز یکشنبه دوازدهم اکتبر در جشنواره جهانی فیلم مستند حقوق بشر در گلاسگو، که با نام مختصر "سند 12" شناخته می شود، به نمایش در خواهد آمد.

document-12.jpg

روز چهارشنبه پانزدهم اکتبر هم این فیلم با زیرنویس اسپانیائی در مادرید به نمایش در خواهد آمد که به همت دوستان ایرانی ام در انجمن ایرانی دفاع از حقوق بشر (اسپانیا) برنامه ریزی شده است. زحمت ترجمه اسپانیائی فیلم را هم همین دوستان به عهده گرفتند گرچه زیرنویس کردن اسپانیائی فیلم به گردن خودم افتاد!

Cartel%20-%20H%C3%A1blame%20de%20Darya.jpg

بنابراین دو هفته گذشته بیشترین وقتم صرف زیرنویس کردن اسپانیائی فیلم شد و حالا بستن بار سفر برای رفتن به اسکاتلند سرد و اسپانیای گرم "مشکل لوکسی" است که با آن درگیرم!

Posted by reza at 6:11 PM

September 27, 2014

برنامه شبنامه و من

گفتگوی آقای احمد رافت با من که دیشب از تلویزیون رها پخش شد

Posted by reza at 3:54 PM

برنامه شبنامه و من

گفتگوی آقای احمد رافت با من که دیشب از تلویزیون رها پخش شد

Posted by reza at 3:54 PM

September 9, 2014

اطلاعیه‌ی "بنیاد سینمائی برداشت ٧"

Logo%20Take%207%20Foto%201.jpg

اطلاعیهی "بنیاد سینمائی برداشت ٧"

برای رسانههای فارسی

فيلم "با من از دريا بگو" براى نمايش در "جشنواره جهانى فيلم مستند گلاسگوى اسكاتلند" كه يكى از معتبرترين جشنوارههاى اختصاصى براى فيلمهاى مدافع حقوق بشر محسوب مىشود انتخاب شده است. به دعوت اين جشنواره، رضا علامه زاده كارگردان فيلم روز يكشنبه دوازدهم اكتبر در مراسم نمايش فيلم در گلاسكو حضور خواهد داشت.

 

این فیلم پس از شركت در بخش "مستندهاى جهان" در جشنواره جهانى فيلم

مونترال، در "جشنواره جهانى فيلم مستند فلوريداى آمريكا" روز شنبه سيزدهم سپتامبر نمایش داده خواهد شد.

 بنياد سينمائى برداشت ٧ بدينوسيله از هموطنان ايرانى مقيم میامی و گلاسگو دعوت مىكند با حضور خود در نمايش فيلم "با من از دريا بگو" ياد و نام جانباختگان تابستان ٦٧ را گرامى داشته، و با "مادران خاوران" همدردى كنند. 

بنیاد سینمائی برداشت ٧

□◊□

Posted by reza at 8:17 PM

September 7, 2014

سیمین‌بانو و شعر نغز "شتر"

تا کنون دو شعر سیمین‌بانو بهبهانی را که یک سال پیش از به ابدیت پیوستنش به خواهش من در مقابل دوربین همکارانم در ایران خواند را در این صفحه آورده‌ام با عنوان‌های: "چابک غزال غزل" و "گورم به خاک وطنم".

حالا شما را به شنیدن شعر نغز "شتر" دعوت می‌کنم که هم در فرم و هم در محتوا، به اعتقاد من، به یک اعجاز شعری می‌ماند.


Posted by reza at 4:55 PM

September 4, 2014

برنامه "اکران" و گفتگو با من

گفتگوی شپول عباسی، تهیه کننده و مجری برنامه ی پر بیننده ی "اکران" در تلویزیون صدای آمریکا با من که قبل از نمایش فیلم "با من از دریا بگو" برای بینندگان در ایران پخش شد.

Posted by reza at 3:56 PM

September 2, 2014

بار دیگر "با من از دریا بگو"

خستگی سفر به جشنواره فیلم مونترال و سپس سفر به واشینگتن برای مصاحبه با تلویزیون صدای آمریکا در رابطه با فیلم "با من از دریا بگو" که شنبه گذشته برای هموطنانم در ایران پخش شد را اول از همه دوبیت پرمهری از طنزپرداز بزرگ هادی خرسندی از تنم در آورد و بعدش دعوتنامه ی رسمی جشنواره جهانی فیلم حقوق بشر گلاسکو (اسکاتلند) که همین دقایقی پیش به دستم رسید.

Glascow%20logo.JPG 

از شعر هادی که پریروز به دستم رسید فقط بیت دومش را می آورم و اگر خودش خواست بیت اولش را خواهد آورد!

باز از درد وطن با ما بگو

بار دیگر "با من از دریا بگو"

□◊□

Posted by reza at 6:17 PM

August 17, 2014

بیائیم یادمان کشتار ٦٧ را هرچه باشکوه‌تر برگزار کنیم

Logo%20Take%207%20Foto.jpg

اطلاعیهی "بنیاد سینمائی برداشت ٧"

برای رسانههای فارسی

 بیائیم یادمان کشتار ٦٧ را هرچه باشکوهتر برگزار کنیم

"بنیاد سینمائی برداشت ٧" که در کارنامهی پربار هنریاش بیش از ده فیلم داستانی و مستند و نمایش، از جمله "میهمانان هتل آستوریا"، "جنایت مقدس"، "مصدق" و "تابوی ایرانی" به چشم میخورد، افتخار دارد نمایش سراسری تازهترین اثر این بنیاد، فیلم مستند/داستانیِ "با من از دریا بگو"، را اعلام کند.

"با من از دریا بگو"، تازهترین فیلم "رضا علامهزاده" بهتهیه کنندگی "بیژن شاهمرادی" و با موسیقی "اسفندیار منفردزاده" تا کنون به "جشنواره جهانی فیلم مونترال" (کانادا) و "جشنواره جهانی فیلم مستند فلوریدا" (آمریکا) راه یافته، و اولین نمایش جهانیاش را همزمان با آغاز هفتهی سالگرد کشتار ٦٧ در تاریخ جمعه بیستودوم آگوست ٢٠١٤ در جشنواره جهانی فیلم مونترال برگزار خواهد کرد که نمایش آن برای سه روز متوالی در جشنواره ادامه خواهد یافت (٣١ مرداد تا دوم شهریور ١٣٩٣)

خانم شیرین عبادی، چهرهی سرشناس دفاع از حقوق بشر و برندهی جایزه صلح نوبل، دعوت "بنیاد سینمائی برداشت ٧" را برای حضور به همراه کارگردان و تهیه کننده در اولین شب نمایش این فیلم در جشنواره مونترال پذیرفتهاند، و در پایان نمایش سخنانی در ارتباط با فاجعهی کشتار ٦٧ ایراد خواهند کرد.

نمایش "با من از دریا بگو" در "جشنواره جهانی فیلم مستند فلوریدا" در روز شنبه سیزدهم سپتامبر در دو نوبت خواهد بود که اطلاعات مربوط به حضور فیلم در این جشنواره به زودی در اختیار رسانهها قرار خواهد گرفت.

یاران و فعالان حقوق بشر در شهرهای مختلف جهان از دیرگاه در تلاش برگزاری جلساتی مشابهاند تا یادمان کشتار ٦٧ را همراه با نمایش فیلم "با من از دریا بگو" هرچه با شکوهتر برگزار کنند. با سپاس از تلاش انسانی این همراهان، لیست شهرهائی که تا کنون برنامهریزیشان به سرانجام رسیده، اعلام میشود:

 

گوتنبرگ (سوئد) -شنبه 23 آگوست

Saturday August  23, 17:00 pm

Karlgustavsgatan 54B – Göteborg

فرزنو - يكشنبه ٢٤ آگوست

Fresno.  California   Sunday August 24  

www.iraniancultureandartclub.com 

استکهلم - یکشنبه 24 آگوست

Sunday August 24, 18:00 pm

ABF Spelanaden 3C – Sundbyberg

فرانكفورت - جمعه ٢٩ آگوست

Frankfort, Germany    Friday August 29

(0)17632485138

ونكوور - شنبه ٣٠ آگوست 

Vancouver   Saturday August 30

(604)988-9262

Hadi@shahrgon.com

تورنتو - شنبه ٦ سپتامبر

Toronto Saturday September 6

news@shahrvand.com

آتلانتا - يكشنبه ٧ سپتامبر

Atlanta   Sunday September 7

(770) 846-0933

دالاس - يكشنبه ٧ سپتامبر

Dallas. Sunday September 7

(214)243-3102

اورلاندو - يكشنبه ١٤ سپتامبر

Orlando. Sunday September 14

(407)327-2184

نيويورك - شنبه ٢٠ سپتامبر

New York. Saturday September 20

(718) 309-1996

مادرید – سه شنبه ٣٠ سپتامبر

Tuesday September 30, 19:00

Ateneo de Madrid

Tel: 91 429 17 50

C/ Prado 21 

28014 Madrid.

برای اطلاعات بیشتر و کاملتر میتوانید به سایت رسمی فیلم مراجعه کنید: http://www.tellmeoftheseasmovie.com/

و یا به آدرس زیر پیام بفرستید:

take7pro@yahoo.com

بنیاد سینمائی برداشت ٧

□◊□

Posted by reza at 9:34 AM

August 12, 2014

"خلافت اسلامی" و "ایزدی‌ها"

بیش از ده‌سال پیش در همین صفحه در مطالبی کوتاه مشاهدات شخصی‌ام را از زیارت سالانه‌ی فرقه‌ی مذهبی‌ای که خودشان را "یزیدی" می‌خوانند و مسلمانان افراطی آنان را "شیطان‌پرست" می‌دانند و این روزها در رسانه‌های فارسی‌زبان "ایزدی" نامیده می‌شوند، شرح دادم. من برای تدریس به‌دانشجویان فیلم‌وتلویزیون به کردستان عراق رفته بودم که مصادف شد با مراسم حج ایزدی‌ها.

دو سال بعد هم فیلم کوتاهی از همین مراسم در "زیارتگاه لالِش" در  ایالت انبار کردستان را در صفحه‌ام در یوتیوب گذاشتم که تا کنون بیش از شصت‌هزار تماشاگر داشته است.

این‌روزها که اوباش مسلمان زیر پرچم شرم‌آور "خلافت اسلامی" رذیلانه‌ترین اعمال را با مردمی که در دامشان اسیرند مجاز می‌دانند، نام این فرقه‌ی آرام و صلح‌اندیش را که پس از سقوط دیکتاتوری صدام حسین امکان برگزاری آزاد مراسم مذهبی‌شان را بازیافته بودند، بر سر زبان‌ها انداخته است.

از آنچه این روزها بر این بی‌پناهان می‌رود چیزی نمی‌نویسم چرا که خبرهای دردناکشان در همه رسانه‌ها در راس اخبار روز است. فقط برای این‌که اطلاعات محدودم در مورد آنان را با علاقمندان این صفحه شریک شوم لینک مطالب قبلا منتشر شده‌ام به همراه فیلم مراسم حج در زیارتگاه لالِش را در اینجا می‌گذارم.

مراسم حج فرقه "شیطان پرستان"

مستمع صاحب سخن را ...

مراسم حج به روایت تصویر

 

Posted by reza at 10:38 AM

August 1, 2014

فیلم "با من از دریا بگو" منتخب "جشنواره فیلم مستند فلوریدا"

ساعاتی پیش انتخاب فیلم "با من از دریا بگو" برای شرکت در "جشنواره فیلم مستند فلوریدا" رسما اعلام شد. این جشنواره در نیمه ماه سپتامبر امسال در ایالت فلوریدای آمریکا برگزار خواهد شد.

selection_laurel_2014_white.jpg

اولین نمایش جهانی این فیلم در هفته آخر ماه آگوست امسال در "جشنواره 
جهانی فیلم مونترآل" کانادا خواهد بود

□◊□

Posted by reza at 10:14 PM

July 2, 2014

غنچه‌اى بر درخت كهنسال زندگى‌ام

پس از شبى بسيار پربار و موفق در دانشگاه استنفورد (شمال كاليفرنيا)، بههمراه نمايش "با من از دريا بگو" در سالن بزرگى مملو از تماشاگرانِ مشتاق، كه به همت دوست خوبم عباس ميلانى برگزار شد، در اولين ساعات بامداد كه هنوز شيرينى ديدار ياران را در كام داشتم خبر برآمدن غنچهاى تازه بر درخت كهنسال زندگىام رسيد.

Charlotte%20abd%20Nasim.jpg

چگونه پر كشيدن به سوى وطن دوم‌ام، هلند را تا روز پرواز تاب آوردم خودم هم نمىدانم. مستِ عطر نوزائى طبيعت بودم و هستم كه انسان و زاد و مرگش نيز از قانون ابدى آن جدا نيست. 

نيستان رفتند و هستان مىرسند. 

□◊□

Posted by reza at 7:49 AM

June 24, 2014

عطر خوش دیدار

عازم سفری کوتاه مدت و دراز فاصله، به شمال کالیفرنیا هستم، جائی که از هم اکنون عطر خوش دیدار با دوستان آنسوی اقیانوس را به مشامم رسانده.

سفر به همت دوست مهربان و پژوهشگر برجسته، عباس میلانی، فراهم شد تا در نمایش فیلم اخیرم "با من از دریا بگو" در دانشگاه استنفورد حضور داشته باشم. استنفورد را این روزها ما ایرانیان با نام میلانی و بهرام بیضائی، استاد برجسته‌ی تئاتر و سینمای ایران، می‌شناسیم.

از آخرین باری که فرصت دیدار و بوسیدن روی هر دوشان دست داد هفت هشت ماهی می‌گذرد، وقتی که رفته بودم تا به همت یاران دیگرم، ناصر رحمانی‌نژاد و کامران نوزاد و آذر فخر و همکارانشان صدای فارسی همین فیلم را ضبط کنم. از اینکه بار دیگر شانس دیدار با ناصر و کامران و آذر نصیبم شده سخت خوشحالم.


Tell%20me%20LOGO.jpg

منصور تائید، دوست خوبی که فیلم قبلی‌ام "تابوی ایرانی" به همت او ساخته شد در شب بعد از نمایش استفورد، در تئاتری که سرپرستی‌اش را به عهده دارد، برنامه‌ای ترتیب داده که با تماشاگران این دو فیلم گفتگوئی خودمانی داشته باشم.

در این سفر سه روزه، جز منصور و عزیزان دیگری که نام بردم، شانس دیدار کدام دوست دیگری را خواهم یافت برایم روشن نیست، ولی این البته برایم روشن است که دوست و همکار وفادارم، بیژن شاهمرادی، همزمان با من از لس آنجلس به سان‌فرانسیسکو خواهد رسید تا عطر خوش دیدار را کامل کند.

□◊□

Posted by reza at 1:39 PM

June 17, 2014

"با من از دریا بگو" در جشنواره جهانی مونترآل

فيلم "با من از دريا بگو" ساختهى تازهام، به تهيهكنندگى بيژن شاهمرادى و با موسيقى اسفنديار منفردزاده براى شركت در جشنواره جهانى فيلم مونترال (كانادا) انتخاب شد. 

اين فيلم كه در رابطه با كشتار زندانيان سياسى در تابستان ٦٧ ساخته، و به "مادران خاوران" تقدیم شده است، دقيقا در بيستوششمين سالگرد اين فاجعه، در بخش مستندهای جهان جشنواره مونترال به نمايش در خواهد آمد (این جشنواره از اول تا دهم شهریور امسال در کانادا برگزار می شود).


 Montreal%20invitation.jpg
Posted by reza at 12:24 PM

June 9, 2014

چه‌گويم؟ عيب آن شب كوتهى بود!

از سفرى دلپذير، سرشار از مهربانى و همدلى (همدردى؟) بازگشتهام، و هنوز پس از شباروزى كه از رسيدنم به يار و ديار خويش گذشته، ذهنم از يادش جدا نمانده است. 

برنامهى نمايش فيلم "با من از دريا بگو" را "انجمن فرهنگى ايران و دانمارك" در دانشگاه كپنهاك سامان داده بود كه به شكلى بسيار سازمانيافته، در سالنى مجهز و با تماشاگرانى مشتاق برگزار شد.

حس همدلى و همدردى با "مادران خاوران" در چشمان اغلب نَمدار كسانى كه پس از پايان فيلم در فضائى سخت صميمانه در انتظار آغاز گفتگو با من بودند به حدى بود كه به شكل پيشنهادى گيرا از دهان يكى از تماشاگران درآمد: بيائيد با اعلام يك دقيقه سكوت شروع كنيم!

و جمعيت در سکوتی سنگین به پا ايستاد تا به ياد همه بياورد كه چيزهائى در تاريخ يك ملت است كه هرگز نبايد از يادها برود. 

از تفصيل همصحبتى و همنشينى دلپذير با يكى از زلالترين دوستانى كه مىشناسم، "فريدون وَهمن"، در مىگذرم. فقط قلمم با من قهر مىكند اگر همينقدر ننويسم كه همچون قلندرى از پير ديرش، چه طُرفهها كه من از آن عزیز نديدم و نشنیدم. 

□◊□

Posted by reza at 10:28 PM

May 27, 2014

پیام

با اینکه اعلام شده بود که در نمایش فیلم "با من از دریا بگو" در آخر هفتهای که گذشت حضور خواهم داشت اما متاسفانه موفق به سفر به هانوفر و برلین نشدم. دلائلش را در پیامی که در زیر میبینید نوشتم و در اختیار دوست خوب و رفیق مسئولم، اصغر سلیمی، گذاشتم تا در پایان نمایش برای دوستان شرکتکننده بخواند.

دوستان گرامى

اگر در طول ديدن اين فيلم فقط يك بار قلبتان لرزيده يا چشمتان تر شده باشد، درمىيابيد كه بر من كه بيش از يك سالونيم، بهشكلى مداوم و هر روزه درگير نوشتن و فيلمبردارى و تدوين اين فيلم بودهام چه گذشته است. 

در سالهاى نه چندان بلند فيلمسازىام در ايران، توقيف اغلب فيلمهايم بود كه مرا از ديدنشان به همراه تماشاگران احتمالىام محروم مىكرد، و در سالهاى دورى از وطن، بازتاب سنگين، و گهگاه غيرقابل تحمل دردى است كه خود براى روايتش آستين بالازدهام ولى بارها پيش آمده كه از ديدن دوبارهاش در هراس بودهام. روايت دردهائى از اين دست كه فيلمسازانى مثل من و يارانم در اين فيلم، خود را موظف به بيانش مىدانيم، خود دردى مضاعف است كه با هر بار نمايشش بر قلب من و همكارانم سنگينى مىكند. 

همين هفته گذشته در دومين روز نمايش در آلمان، هم به دليل شرائط نامساعد جسمى - كه در هفتادسالگى غريب نيست-، و هم به دليل روحى كه در بالا به اشاره از آن گذشتم، بيش از ده دقيقه نتوانستم در سالن نمايش حضور داشته باشم  و به ناچار گفتگو با عزيزان حاضر در پايان جلسه نيز با اختصار كامل انجام شد. 

از شما عزيزانى كه در اين روزهاى بىتفاوتى و سرددلى نسبت به مسائل وطنمان، كه بويژه در محيط آزاد بيرون از دسترس گزمههاى حريص رژيم اسلامى جلوهى ناميمونى دارد، وقت گذاشته و به ديدن اين فيلم آمدهايد، و نيز از يارانى كه با احساس وظيفه نمايش‌های فيلم را سامان دادهاند، سپاسگزارم و به دليل عدم امكان حضورم در جمع شما عزيزان، از تكتكتان پوزش مىخواهم. 

با آرزوى ايرانى آزاد و آباد

رضا علامهزاده

Posted by reza at 2:41 PM

May 15, 2014

بوسه بر چشم بيدار مادرانِ خاوران

قرار است جايزهها موجب افزايس حيثيت برندگانشان شوند. اما كم نيستند جايزههائى كه حيثت خود را از برندگانشان مىگيرند. تازهترين نمونه در مورد اخیر، اختصاص جايزه حقوق بشر "گوانگجو" در كره جنوبى به مادرانِ خاوران است. 

مادران خاوران كه بيستوپنج سال است با باری از دردى توانسوز بر دوش، از پا ننشسته، و در كشورى كه حتى مويه بر گور عزيزت ممنوع است، بىمحابا كشتار ٦٧، اين راز سربهمهر رژيم اسلامى را برملا كردهاند، نمونهى درخشان مبارزه در راه حمایت از حقوق بشر در ایران هستند، که بسیار پیش و بیش از اینها شایستهی دریافت جوائز حقوق بشری بودهاند.

khavaran0001.jpg

حالا با اختصاص این جايزه حقوق بشرى به مادران خاوران، نام اين جمع شريف در عرصهاى تازه طرح شده است؛ عرصهى جهانى. همان عرصهاى كه سالهاست نام جمع مشابهى را میشناسد كه پرچم مشابهى را در دست دارند: مادرانِ ميدان "مايو" در آرژانتين. مادرانی که بیش از چهار دهه هر هفته در میدان اصلی شهر بوئنوسآیرس، با عکسی از فرزندان گمشدهشان در دست، جمع میشوند تا پاسخ این پرسش را بیابند که عزیزانشان چرا و چگونه سربهنیست شدهاند.

mayo001.jpg

چند ماه پيش كه با بیژن شاهمرادی، تهيهكننده، داشتیم نسخه انگليسى فيلم "با من از دريا بگو" را آماده مىكرديم با اين پرسش روبرو شديم كه نوشتن عبارت "تقديم به مادران خاوران" كه در نسخه فارسى وجود دارد در نسخه انگليسى، براى غيرفارسىزبانان مفهوم خواهد بود يا نه؟ شهرام قنبرى، مشاور آگاه من در اين فيلم، در پاسخ اين پرسش برايمان نوشت که براى شناساندن اين جمع شريف به جهانیان، و براى حك كردن نام خاوران در حافظه جمعى غيرايرانيان، بايد از جائى شروع كرد و چه جائى مناسبتتر از همين فيلم كه موضوعش كشتار ٦٧ است. او در یادداشتش به جهانی شدن نام مادران میدان مایو اشاره کرده بود و اینکه این نام اکنون برای تمام جهانیان شناخته شده است.

اشارهای بجا که بلافاصله اجرا شد.

همزمان شدن خبر اهدای جایزه حقوق بشر به مادران خاوران را با اولین دور نمایش عمومی فیلم "با من از دریا بگو"، که از فردا در شهر آخن در آلمان آغاز و در کلن و هانوور و برلین در همین ماه، و سپس در کپنهاک و سانفرانسیسکو در ماه آینده ادامه مییابد به فال نیک میگیرم و همراه با تبریکات صمیمانه، این فیلم را یکبار دیگر از سوی خودم و تمامی همکاران، و دوستان برگزارکننده نمایشات، همچون بوسهای بر چشمان بیدار مادرانِ خاوران، تقدیم حضورشان میکنم.

Posted by reza at 12:04 PM

May 9, 2014

نمایش "با من از دریا بگو" آغاز شد

به همت دوستان، نمایش فیلم "با من از دریا بگو" تا کنون در چند شهر زیر برنامهریزی شده است:

آخن (آلمان)، جمعه شانزدهم می

کلن، شنبه هفدهم می

هانوفر، شنبه بیستوچهارم می

برلین یکشنبه بیستوپنجم می

کپنهاک (دانمارک) جمعه ششم ژوئن

سانفرانسیسکو (دانشگاه استنفورد) جمعه بیستوهفتم ژوئن


screenings%20in%20Germany.jpg
Posted by reza at 9:25 AM

May 8, 2014

برنامه افق و یادمان گارسیا مارکز

دو شب پیش به همراه "مُنیرو راونیپور"، رماننویس نام آشنا، و "محسن عماد"، شاعر و مترجم، در برنامه افق "تلویزیون صدای آمریکا" شرکت داشتم و سعی کردم در گفتگو با "سیامک دهقانپور"، مجری توانای برنامه، رابطه مارکز با سینما را توضیح دهم. دوستان علاقمند به موضوع میتوانند این بحث را در ویدئو زیر دنبال کنند.


Posted by reza at 10:26 AM

April 17, 2014

در معنای سفسطه و وقاحت

[اگر یک مولفه در تمام شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی و هنری و اقتصادی ایران اسلامی بتوان یافت همان قدرت سفسطه و وقاحت در کلام است.]
این جمله را بیستوسه سال پیش در فصل "سینمای الگوی اسلامی" در کتاب "سراب سینمای اسلامی ایران" نوشتم (چاپ اول ص. 69) و هر بار که به سخنان هر یک از مقامات گوش میکنم به درستیِ این برداشت اطمینان بیشتری مییابم. این "قدرت سفسطه و وقاحت در کلام" ظاهرا یکی از دستآوردهای انقلاب اسلامی است که متولیانش بشکلی روزافزون تلاش در حفظ و گسترش آن دارند، به شکلی که نه تنها مقامات و مسئولان که حتی منتقدان و رقبای درونیاشان هم در این زمینه از یکدیگر کم نمیآورند.
در این عرصهی بسیار اختصاصی دیگر فرقی میان خامنهای و رفسنجانی و خاتمی و روحانی نیست. همین آخری در همین روزهای آخر در کمال سفسطهگری و وقاحت مدعی شد که در "قانون اساسی این نظام هیچ تفاوتی بین اقوام وجود ندارد و همه از حقوق شهروندی برابری برخوردارند."
خیال ندارم برای اثبات ادعای بیستوسه سال پیشم از سفسطههای اینوآن شاهد بیاورم که از بیستوسه هزار نمونه افزون خواهد شد؛ نه تنها از این چند نخبه که نامبردم، که از مخالفان و مدعیان نامدارشان همچون گنجی و سروش نیز هم!
بلکه فقط میخواهم اشارهای بکنم به پاسخ سرگشادهی یک هنرمند سرشناس به سفسطه و دروغپردازی اخیر یکی از برادران لاریجانی که مثلا مسئول رعایت حقوق بشر از نوع اسلامیاش در ایران است.
"شبنم طلوعی"، بازیگر و کارگردان تئاتر، خطاب به محمدجواد لاریجانی مینویسد:
[من – "خانم حکمتی" مجموعهی تلویزیونی بدون شرح - همانم که وقتی مامور معذور حراست فرم معروف را در محل فیلمبرداری بهدستم داد و برایش به خط خوش موروثی با خودکار بیک بیارزشم جلوی مذهب نوشتم "بهائی"، لرزید، و بعد با من عکسی به یادگار گرفت برای همسر و فرزندانش. چون میدانست با این "اعتراف" به زودی توسط دستان ناپیدا حذف میشوم، نه فقط از آن سریال که از هرجا که بودهام، انگار که هرگز نبودهام.]
[اصلِ نامه را میتوانید در اینجا بخوانید]
Posted by reza at 12:19 PM

March 30, 2014

نورورخوانی پرویز صیاد!

ما مازندرانیها یک سنتِ نوروزی زیبا داریم که به آن نوروزخوانی میگوئیم. حالا خبر ندارم، ولی هزار سال پیش که در ایران بودم میدانستم که در ولایت ما در روزهای نوروزی گروهی متشکل از نقارهزن و طبال و خواننده در کوچهها راه میافتادند و نوای شادِ بهاری سر میدادند.
نمیدانم این روزها در ولایت ما چه خبر است ولی میدانم که "گروه رستاک" همین نوروزخوانی مازندرانی را به شکل زیبا و شیوائی بازخوانی کردهاند که دل آدم را میلرزاند (لینکش را قبلاها با عنوان "وقتی خبری داغ میشود!" در همین صفحه گذاشتهام).
اما حالا شما را به یک نوروزخوانی از نوع غیرمازندارنیاش دعوت میکنم؛ نوروزخوانی پرویز صیاد که به مناسبت نوروز همین امسال ترانهی تلخ/شیرینی را میخواند که نه تنها دل همولایتیهای من، که دل همه‌ی هموطنانم را میلرزاند.
بخش آغازین

 
بخش میانی

 و بخش پایانی

Posted by reza at 2:26 PM

March 16, 2014

سوغاتی های خوش طعم

دو هفته پیش فرصتی دست داد تا ساعاتی میزبان دو یار صمیمی باشم که بارها میزبانم در کلن بودند و شرمنده ی مهربانیهایشان بودم. اصغر و سهیلا، این دو یار خستگی ناپذیر اهل سیاست و فرهنگ این بار راه درازی را پیمودند و به دیدنم آمدند. اصغر، به رسم مهربانان شمالی، انگار از ده به شهر آمده باشد باری از سوغات روستائی به همراه داشت: زیتون و انار و گردو و نعنا. هرچه گفتیم خوردنی و نوشیدنی به حد وفور آماده است دست برنداشت و تا رنده و تخته ساطور به دست نگرفت آرام ننشست و در چشم به هم زدنی برایمان زیتون پرورده درست کرد که مزه اش حالا حالاها زیر دندانمان است!

اما خوش طعم تر از آن مطلب گیرائی بود که هفته بعد در باره فیلم من در سایت گویا نیوز منتشر کرد. او و سهیلا فیلم را همان شب در خانه خودم دیده بودند. دوستانی که هنوز آن مقاله را نخوانده اند می توانند آن را [در اینجا] بخوانند

Posted by reza at 9:39 PM | Comments (0)

March 15, 2014

گزارش تصویری سایت "قدیمی ها" از نمایش افتتاحیه

سایت قدیمی ها گزارشی تصویری از مراسم افتتاحیه فیلم "با من از دریا بگو" منتشر کرده که [در اینجا] می توانید آنرا بخوانید/ببینید

Posted by reza at 12:18 PM

March 13, 2014

بی بی سی" و فیلم با من از دریا بگو"

"گفتگوی فیروزه خطیبی با من در باره فیلم "با من از دریا بگو" را که در سایت "بی بی سی فارسی منتشر شده در [این لینک] می توانید بخوانید
Posted by reza at 10:24 PM

March 12, 2014

از اولین نمایش "با من از دریا بگو"

هشتم مارس در مناسبت با روز جهانی زن، در سالن سینمائی در دانشگاه ایالتی لس‌آنجلس با حضور بیش از دویست ‌نفر اهل هنر و فرهنگ، و دوست و آشنا، فیلم "با من از دریا بگو" برای اولین‌بار به نمایش در آمد و با احساسات شایان توجهی که از سوی بینندگان در پایان فیلم ابراز شد خستگی من و بیژن و پشتیبانان مالی فیلم دررفت و نفسی به راحتی کشیدیم. متاسفانه همکاران دیگری که در ساخت فیلم با ما شریک بودند مثل اسفندیار منفردزاده و احمد نیک‌آذر و شهرام قنبری و آذر آل‌کنعان و دخترش نینا (و البته بسیاری دیگر که به دلائل روشن امنیتی قرار نیست نامی از آنان برده شود) در سالن حضور نداشتند تا کمی خستگی آن‌ها هم در برود!
و این هم چند عکس یادگاری از آن شب فراموش‌ناشدنی با عکاسی وفا خاتمی.
با هما سرشار که صبح همانروز هم در برنامه پرشنوندهی رادیوئیاش حضور داشتم

 

با ویدا قهرمانی و بیژن شاهمرادی

 

با علی پورتاش

 

با همکار سابق تلویزیونیام فریبرز یوسفی

 

با پرویز صیاد

 

با بیژن خلیلی مدیر انتشاراتی شرکت کتاب و ناشر خاطرات زندان من

 
و بالاخره با بخشی از تیم فیلممان که در مراسم حضور داشتند: در سمت راستم به ترتیب بیژن شاهمرادی و بیتا میلانیان و فرشاد مهجور و شیدان تسلیمی. و در سمت چپم زوج نازنینی که زحمت برگردان فارسی و انگلیسی فیلم را بعهده داشتند؛ لیلا و مهران تسلیمی.
Posted by reza at 10:48 PM

February 25, 2014

تریلر فیلم برای انگلیسی زبانان

Posted by reza at 2:56 PM

February 13, 2014

روز جهانى زن، و نمايش افتتاحيه "با من از دريا بگو"

فيلم بلند داستانى - مستند "با من از دريا بگو" روز شنبه هشتم مارس سال جارى (ماه آينده) در سالن سينماى "جیمز بریجز" در مجتمع دانشگاهى "يو.سى.ال.ا" در لسآنجلس براى اولين بار بهنمايش در خواهد آمد. اين فيلم كه بهمناسبت بيستوپنجمين سالگرد كشتار زندانيان سياسى در تابستان ٦٧ ساخته شده، عملا در روز جهانى زن افتتاح خواهد شد كه مناسبت بسيار بجائى است چرا كه اين فيلم به "مادران خاوران" تقديم شده و چهار شخصيت اصلى آن، دو مادر و دختر هستند.
"تيزر" فارسى ("تريلر"، "شورت فيلم" يا هرچه بناميدش!) حاضر شده كه در زير مىتوانيد ببينيدش. تیزر انگلیسی بهزودی آماده خواهد شد.

باقى مىماند سپاس فراوان از گوینده توانا، و هنرمند شناختهشده، "ميرعلى حسينى"، كه از صداى گرم و گيرايش در اين تيزر استفاده كردهام.
□◊□
 
Posted by reza at 7:24 PM

February 7, 2014

به گيسوى تو سوگند كه آسوده شدم

[دوستان و همكاران عزيزم. پس از يكسالونيم كار مداوم كه شما نيز در مراحل مختلف آن در كنارم بوديد فيلم "با من از دريا بگو" با همهى تاخيرات اجبارى ناشى از مشكلات مالى، بالاخره بهپايان رسيد.
بار سنگينى كه يار هميشه همراهم، بيژن، در طول اين مدت بر دوش كشيد پايه‌ى اصلى پاگرفتن اين كار بود كه در كنار سخاوت بزرگوارانهى دوستانى كه بار مالى فيلم را بهعهده گرفتند، آن را بهسرانجام رساند.
 >
>
از تكتك دوستانى كه در اين فيلم با هنر و كار و تخصصشان، در مقابل يا پشت دوربين، يارىام كردند سپاسگزارم.
از اين پس اخبار اين فيلم را از بيژن خواهيم شنيد كه در تدارك نمايش افتتاحيه فيلم در لسآنجلس براى نيمه اول ماهمارس است.]

این پیام را دیروز برای همکارانم در این فیلم فرستادم تا هم تشکری کرده باشم و هم خاتمه کار را بهاطلاعشان رسانده باشم. اما برای یاران این صفحه دوست دارم چند جمله بهآن بیافزایم.
>
 

>
هر بار نوشتن کتاب یا ساختن فیلمی را بهسرانجام میرسانم این حس را دارم که بار سنگینی را بهسرمنزلش رساندهام. حس شیرینی است. حسی مثل حس آسودگی. اما هنوز مزهی شیرین این حس را در کام دارم که احساس میکنم بار بهمنزل نرسیدهای منتظرم است!
و این حس تازه نمیگذارد از طعم شیرین آسودگی لذت ببرم. این احساس از کجا میآید؟ چه کسی این وظیفه را برای من تعیین کرده است که بی باری بر دوش احساس بیهودگی کنم؟
نمیدانم.
نه پاسخ این پرسش را میدانم و نه حتی اگر بدانم کمکی میکند. بار تازه، -کتاب باشد یا فیلم-، تا بداند جانی در بدن دارم همانجا بر زمین منتظرم میماند!
□◊□
Posted by reza at 10:47 AM

January 5, 2014

هيس! آدم‌ها دروغ نمى‌گويند!!

روى سخنم با مسعود كيميائى است. وقتى ساعتى پيش فيلم "هيس، دخترها فرياد نمىزنند!" ساختهى شجاعانهى "پوران درخشنده" را ديدم احساس كردم تا چيزى ننويسم آرام نخواهم شد. عنوان آن چيز (!) در آغاز "نامه سرگشاده به كيميائى" بود. ساعتى بعد كه فرصت نوشتن دست داد، البته عنوانش را مناسب نيافتم.

لابد شنيدهايد كه مسعود كيميائى از سوى هيئت انتخاب فيلم براى نمايندگى سينماى ايران در اسكار امسال، متنى "ادبى - هنرى" منتشر كرد كه گرچه فهمش نياز به دانش سينمائى و ادبى بالاتر از بضاعت من داشت ولى كموبيش دستم آمد كه مىخواست بگويد چرا فيلم "گذشته" را براى معرفى به اسكار بر فيلم "دربند"، كه هنوز شانس ديدنش را نيافتهام، ترجيح داده است.
دليلش هر چه بود حالا كه فيلم گذشته در اولين الك كردنها از رقابت اسكار حذف شده ديگر ارزش بازگوئى ندارد (من در دو مطلب جداگانه نظرم را در مورد اين فيلم، و در مورد انتخاب نابجاى آن بعنوان نماينده سينماى ايران ابراز كردهام: "گذشته فرهادى و بدآموزى جشنواره‌ها" و "كلاه شرعى مرسوم در المپيك به اسكار هم سرایت کرد!").
تا آنجا كه از گزارشات همان هئيت انتخاب براى اسكار در ايران بر مىآيد فيلم "هيس، دخترها فرياد نمىزنند!" تا روز نهائى يكى از گزينهها براى ارسال به رقابت اسكار بوده است.
گرچه فيلم دربند "پرويز شهبازى" را نديدهام، كه مدعى اصلى نمايندگى فيلم ايرانى براى ارسال به اسكار بود، ولى حالا كه فيلم پوران درخشنده را ديدهام بيش از پيش از عمل غيرمسئولانه و غيرهنرمندانهى هيئت انتخابى كه كيميائى سخنگويش بود در شگفت شدم.
پوران درخشنده در اين فيلم روى موضوعى دست مىگذارد كه كمتر كسى شهامت و دانش لازمه را براى پرداختن به آن دارد: كودك آزارى جنسى.
حتى در سينماى غرب كه سدى دولتى و اجتماعى و اخلاقى در مقابل فيلمسازان براى پرداختن به سوژههائى از اين دست وجود ندارد باز به اين دليل ساده كه پرداختن به چنين سوژهاى نياز به دانش و بررسى و تحقيق دارد و شانس تجارى ازآبدرآرودنش پائين است، از آن فاصله مىگيرند. آنوقت خانم فيلمسازى در كشورى مثل ايران اسلامى با همهى محدوديتهاى شناختهشدهاش براى زنان و سوژه هاى اجتماعى، دست به چنين كارى مىبرد و فيلمى گيرا و پرمحتوا از آن مىسازد، و اين هیئت چشم بر جذابيتهاى چنين فيلمى براى معرفىاش به اسكار مىبندد.
ترديد ندارم كه اگر فيلم گذشته پشتوانهاى به قدرت تهيهكننده فرانسوى و پخشكننده امريكائىاش نداشت نمىتوانست حق يك فيلم ايرانى، چه "دربند"، چه "هيس..." و چه فيلمى ديگر را به اين راحتى از آن خود كند. نه خود فيلم گذشته و نه حتى موقعيت بسيار والاى سازندهى خلاق و برجستهی آن، "اصغر فرهادى"، براى توجيه اين بدهبستان غيرهنرى كافى نمىبود.
بگذريم!
"هيس..." با صحنهاى گيرا، پيش از نامنگارى فيلم، آغاز مىشود: داماد جوانى با دسته گلى در دست در انتظار عروس ايستاده است اما وقتى انتظار بهپايان مىرسد رنگ از چهرهاش مىپرد و دسته گل با دست لرزانش از كادر تصوير بيرون مىلغزد.
عروس در لباس عروسى مرتكب قتل شده و قصهى اين حادثهى غريب صحنهبهصحنه بهگيرائى باز مىشود. عروس در كودكى با بى توجهى والدين خود مورد سوء استفاده جنسى رانندهشان قرار گرفته و همچنان كه خود در دادگاه مىگويد در همان هشتسالگى كشته شده بىآنكه كسى به دنبال قاتلش گشته باشد.
خيال ندارم خلاصه قصه فيلم را بازنويسى كنم. از درازنويسى هم گريزانم. همينقدر مىنويسم كه فيلم نیشترى دردناك به دُملى چركين در جامعه ايران مىزند كه مسببيناش مادرها و پدرها و معلمين و ناظمها و ... و تمام كسانىاند كه حامل عقبماندهترين افكار و آراء اجتماع مايند و آن را عين اخلاق و "آبرو" مىدانند. پاسداران اخلاق و آبرودارى منحطى كه خود اولين قربانيان آنند.
و فيلمساز به زيبائى و با دقت عمق نگاه اين قربانيانى كه خود حامى متجاوزين به فرزندان خويشند را مىكاود. كاش همين نگاه ژرف و هنرمندانه در صحنههاى پايانى فيلم هم وجود مىداشت؛ آنجا كه مسئله قصاص و پرداخت ديه براى نجات از چوبه دار مطرح شد: يك واقعيت اجتماعى دردناک در ايران اسلامزده كه به مضحكه پهلو مىزند
باز كردن آنچه سربسته نوشتم به درازنويسى خواهد انجاميد كه از آن در پرهيزم! به همين بسنده مىكنم كه بگويم به نگاه من پوران درخشنده در پرداخت صحنههاى مرتبت با جستجو براى يافتن برادر مقتول، "ولى دَم!"، بيننده را بىدليل به اينسو و آنسو مىكشاند و او را از تفکر به آن‌چه فیلم در ذهنش برانگیخته باز می‌دارد.
اگر سخنگوى هيئت انتخاب - مسعود كيميائى را مىگويم - همين ضعف كوچك فيلم را كه مورد انتقاد من است دليل بر كنار گذاشتن "هيس..." در مقابل "گذشته" عنوان كند آنوقت با صداى بلند به او خواهم گفت: هيس! آدم‌ها دروغ نمىگويند!!!
باقى مىماند برپا شدن، و برداشتن كلاه از سر براى "پوران درخشنده"، اين بانوى هنرمند شجاع و آگاه سينماى وطنم، ایران.
□◊□
Posted by reza at 10:30 PM | Comments (0)

December 8, 2013

كَل مَمد كى ره دارنه؟

مازندرانىها بايد با اين قصه آشنا باشند. كَل مَمد خانه شاگردى بود تو دهى در سارى. از كودكى در خانه كدخدا خدمت مىكرد؛ از آب كشيدن از چاه تا وجين كرتِ صيفىجات با او بود. زمستان برف مىروبيد و تابستان، وقتى كدخدا روى ايوان چرت قيلوله مىزد مىرفت صحرا انجير رسيده از درخت كهنسال وسط مزرعهى حاجى مىچيد و توى يك باديه آبِ خنك مىگذاشت بالا سر كدخدا.
اين ماجراى "كل ممد كى ره دارنه؟" مال يكى از همان ظهرهاى گرم تابستان است كه ما مازندرانىها به آن گرمای "انجيلپزان" مى گوئيم.
يك روز خدا، تو يك ظهر انجيلپزان، كه ده در خواب ظهرگاهى بود يكباره كسى با ضربههائى محكم به دروازهى خانهى اهالى، همه را از خواب پراند. فرياد كسى كه پس از چندين ضربه به دروازهى هر خانه بگوش مىرسيد اين بود "كَل مَمد دار دَكِته، كَل مَمد دار دَكِته = كل ممد از درخت افتاد، كل ممد از درخت افتاد".
كدخدا از جلو و باقى اهالى خوابزده به دنبالش دويدند به سوى صحرا، و وقتى رسيدند ديدند درست است. كل ممد، زانو به بغل، زير درخت انجير افتاده و فرياد مىزند "آى مه لينگ در بورده، آى مه لينگ بِشكِسته = آى پام دررفت، آى پام شكست".
حاجى و يكى دو جوان زير بغلش را گرفتند و كمك كردند بلند شود، در حالى كه كل ممد از درد بخودش مىپيچيد و فريادش قطع نمىشد "آى مه لينگ در بورده، آى مه لينگ بشكسته".
به هر دردسرى بود بلندش كردند و گذاشتند روى كول يكى از جوانها و راه افتادند به طرف ده. وسط راه حاجى ازش پرسيد كى بود آنكسى كه آمد و با سروصدا اهالى محل را خبر كرد. كل ممد به سادگى گفت:
"كل ممد كى ره دارنه؟ من شِه بيَمومِه خبر هِدامِه! = كل ممد كى رو داره؟ خودم اومدم خبر رو دادم!"
*
هر وقت فيلمى كه در دست دارم رو به پايان مىرود احساس "كل ممد" بودن به من دست مىدهد! يكى مىپرسد "درسته که تو نویسنده و کارگران و مونتور این فیلمی ولی زيرنويس فارسى را كى درست كرده؟" يكى ديگر مىپرسد "این افكت دريا را كى پيدا كرده اینجا گذاشته؟" یکی دیگر می پرسد "نسخه انگلیسی را کی قراره آماده کنه؟ و.... و پاسخ من همواره همين است: كل ممد كى رو دارنه؟ شِه هاكردمه!
يادش بخير مادربزرگم وقتی از کار خانه هلاک میشد مىگفت خدا را شكر اطو كردن بلد نيستم وگرنه اين هم مىافتاد گردن من!
*
درد دلى بود با ياران اين صفحه تا هم توجيحى باشد بر غيبت طولانىام و هم مقدمهاى بر معرفى بيشتر فيلم تازهام "با من از دريا بگو"، كه بالاخره كارهاى استوديوئی‌اش هفته آينده آغاز مىشود و اواسط ژانويه ٢٠١٤ آماده نمايش خواهد بود.
آدرس سايت رسمى فيلم را كه در شكل ابتدائی‌اش از همين امروز قابل رويت است در اينجا مى آورم:
http://www.tellmeoftheseas.com/
و اين هم اولين فلاير فيلم كه به زبان انگليسى است. فلاير فارسى با نظارت "كل ممد" در حال اجراست!
□◊□
 

Posted by reza at 5:30 PM

October 3, 2013

كلاه شرعى مرسوم در "المپيك" به "اسكار" هم سرايت كرد!

در رقابتهاى سينمائى اسكار در بخش فيلمهاى غيرانگليسىزبان هر كشور از محصولات يكسالهى سينمائى خود تنها يك فيلم را بهعنوان نمايندهى آن كشور مىتواند معرفى كند. در تمام كشورها، از جمله در ايران، از سوى نهادهاى سينمائى مرتبط با دولت كميسيونى تعيين مىشود كه فيلم مورد نظر براى رقابتهاى اسكار را انتخاب كند. در ايران امروز تعيين اعضای اين كميسيون به عهدهى "بنياد سينمائى فارابى" است كه خود از زيرمجموعههاى "وزارت ارشاد اسلامى" است.
 
تا آنجا که من اطلاع دارم، و بویژه در روزهای اخیر تدقیق و تحقیق کردهام، این اولین بار است که فیلمی از طرف یک کشور به اسکار معرفی میشود که نه تنها زبان و مکانش ربطی به آن کشور ندارد بلکه رسما "محصول" کشور دیگری است.
تهیهکننده فیلم "گذشته" ساخته تازهی کارگردان آگاه و موفق ایرانی، اصغر فرهادی، "ممنتو فیلمز پروداکشن" است که یک شرکت سینمائی فرانسوی است و در سیاههی طولانی شرکتهای شریک یا حامی تولید این فیلم که در سایت رسمی سینمائی جهان (IMDb) نام برده شده حتی یک نام ایرانی وجود ندارد. این فیلم در "جشنواره کن" نیز به عنوان یک فیلم فرانسوی شرکت کرده بود.
تهیهکنندگان این فیلم وقتی در مقابل فیلم "رنوار" ساختهی "ژیل بوردو" نتوانستند به موفقیت برسند و فیلمشان از سوی کشور فرانسه به اسکار معرفی نشد همه تلاششان را کردند تا کلاه شرعی مرسوم در مسابقات ورزشی را در عرصه هنر سینما هم بیازمایند، گیرم به شکل کلاه وارونه!
میدانید که در مسابقات ورزشی میان ملتها، هر کشور حق دارد تنها قهرمانانی را معرفی کند که شهروند آن کشور باشند. برخی کشورهای ثروتمند همواره تلاش کردهاند قهرمانان کشورهای فقیرتر را با اهدای حق شهروندی بعنوان شهروند خود در مسابقات جهانی شرکت دهند. این کلاه شرعی گاهی بقدری رو بوده که مثلا کمیته المپیک را واداشته تا راهی برای پیشگیری از تکرار این تقلب آشکار بیابد.
امروزه طبق مقررات كميته ورزشى المپيك چنانچه ورزشكارى مليتش را عوض كند تا سه سال حق شركت در رقابت مسابقات المپيك را از سوى كشور تازه ندارد. اين قانون براى اين است كه تا حدى جلوى موج كاسبكارانهى خريد ورزشكارهاى كشورهاى فقير توسط كشورهاى ثروتمند از طريق اعطاى شهروندى به آنان گرفته شود. طبق آمار رسمى المپيك تنها در بين سالهاى ١٩٩٢ تا ٢٠٠٨ پنجاه قهرمان المپيك از كشورهاى جهان سوم با مهاجرت به آمريكا بهعنوان امريكائى در مسابقات المپيك بعدى شركت كردهاند.
در عرصه سینما اما جابجائی سینماگران محدودیتی ندارد. این جابجائی خود فیلم است که مقررات خاص خود را دارد. فیلمها یا محصول یک کشور یا محصول مشترک چند کشورند. حضور فیلم در هر جشنوارهای همواره با نام کشور یا کشورهای تهیهکنندهی فیلم گره میخورد. من تا کنون نشنیدهام فیلمی که محصول کشور معینی است به نام کشور دیگری به جشنوارهای برود بویژه جشنوارهی اسکار که هر کشور فقط یک شانس در آن بیشتر ندارد. شنیدهام که مدافعین این تصمیم شرکت فیلم "آمور=عشق" از طرف کشور اتریش را در اسکار سال پیش دلیل می آورند در حالیکه با یک تحقیق ساده میتوانند بینند که گرچه "آمور" در فرانسه فیلمبرداری شده ولی رسما محصول مشترک اتریش و فرانسه بوده است نه انحصارا محصول فرانسه. دلائل دیگری هم که برای سپردن سهم ایران در اسکار امسال به یک فیلم محصول فرانسه آورده شده تنها توجیهاتی برای سرپوش گذاشتن به اصل موضوع است.
به اعتقاد من لابیگری موفق تهیهکنندگان "گذشته" در ایران بیش از اینکه متوجه جایزه اسکار تازهای در بخش فیلمهای غیرانگلیسیزبان برای فیلمشان باشد (که به پیشبینی اهل فن در مقابل فیلمهای امسال از فرانسه، فلسطین و عربستان سعودی شانس زیادی برای کاندیدا شدن ندارد) متوجه "برنیس بژو" بازیگر خوشاستیل آرژانتینیالاصل فرانسوی است که با فیلم "هنرپیشه" کاندیدای اسکار شده بود و ممکن است از این سکوی تازه پرش موفقی برای کاندیدائی بهترین بازیگر زن داشته باشد، چرا که حالا برای بازی در همین فیلم جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره کن را نیز در جیب دارد.
بیتردید کاندیدا شدن برنیس بژو در اسکار امسال به تنهائی موفقیت غیرقابل باوری برای او و تهیهکنندگان فیلم "گذشته" خواهد بود چون اگر لابیگری در ایران جواب نمیداد هیچ شانسی برای آنها در اسکار آینده باقی نمانده بود.
حالا با کلاه وارونهای که کمیته اسکار در ایران با معرفی فیلمی محصول فرانسه بهعنوان نماینده سینمای ایران بر سر اسکار گذاشته است باید منتظر بازار سیاه تازهای در سینمای جهان باشیم؛ بازار سیاه خریدوفروش سهم کشورهای جهان سوم در رقابت اسکار!
برای اثبات کافی است به حرفهای "سلیمی" مسئول روابط عمومی بنیاد فارابی نگاهی بیاندازید که تنها یک هفته قبل از اعلام فیلم "گذشته" بعنوان نماینده سینمای ایران بر زبان آورده و در روزنامه مشرق به چاپ رسیده است:
"این فیلم محصول کشور فرانسه است و حتی مشارکتی هم ساخته نشده بنابراین به لحاظ قانونی امکان ارسال آن را نداریم. البته ما در حال تلاش هستیم تا در صورت امکان بخشی از سهم شرکت سازنده را خریداری کنیم که اگر آنها این پیشنهاد را قبول کنند تبدیل به محصول مشترک ما خواهد شد."
اگر کمی دقت کنید معنای "خرید بخشی از سهم شرکت سازنده" برای محصول مشترک جلوه دادن فیلم "گذشته" هیچ معنائی جز فروش سهم ایران در اسکار امسال به شرکت سازنده آن در ازای دریافت سهمی از درآمد آینده فیلم ندارد. البته این را سالهاست فهمیدهایم که در رژیم اسلامی ایران همه چیز قابل خریدوفروش است!
من تنها دلم پیش آن فیلمسازانی است که در شرائطی سخت در ایران فیلم میسازند و شانس مطرح شدنشان در عرصه جهانی هر روز به شکل تازهای به بازی گرفته میشود. پارسال همین بنیاد فارابی به این دلیل ابلهانه که در هالیوود فیلمی علیه اسلام ساخته شده اسکار را تحریم و فیلمسازان ایرانی را از این شانس محروم کرد. و امسال با یک کلاه شرعی آخوندپسند سهم ایران را به فرانسه واگذاشت.
□◊□
Posted by reza at 4:54 PM

September 26, 2013

"گذشته" فرهادى و بدآموزى جشنواره‌ها

فرهادى كه گامهاى مطمئن و موفقی را با خلق آثارى چون "در باره الى" و "جدائى نادر از سيمين" برداشته به روشنی توانسته است خود را به عنوان فيلمسازى معرفى كند كه حرفهای تفكربرانگيز براى گفتن، و زبانی تصویری برای ارائه سینمائی آن دارد. او که جدا از توفيق چشمگيرش در درو كردن جوائز جشنوارههاى معتبر جهانى توانسته بود صدها هزار تماشاگر را به سالنهاى سينما در هر گوشه از اين عالم پهناور بکشاند، حالا تحت تاثير مخرب جشنوارهها و منتقدان حرفهاى هنرى، در فيلم "گذشته" بهشكلى مصنوعى اداى خودش را درمىآورد.
فيلم "گذشته" در يك كلام "تقليدازخود" ناموفقى است كه اثر مخرب بدآموزى جشنوارهها را بر هنرمندان خلاق و خودآموخته به نمايش مىگذارد. مشكل اصلى فيلم "گذشته" جدا نشدن فرهادى است از فيلم قبلىاش؛ بويژه در پرداخت فيلمنامه. هرچه پيچيدگى و چندلايهگى قصهى "جدائى..." باوركردنى و در نتيجه گيرا طراحى شده بود همين تكنيك قصهپردازى در "گذشته"، مصنوعى و خستهكننده از آب درآمده است.
قصه‌ی "گذشته" همهى مواد موفق قصهى "جدائى..." را دارد ولى مثل غذائى جانيافتاده سنگين و هضمنشدنى است. مردى ايرانى پس از چهارسال جدائى از همسر فرانسويش از ايران به پاريس مىآيد تا مراسم رسمى طلاق را انجام دهد. همسر سابق بىدليلى قانع كننده به جاى رزرو اتاقى در هتل كه مورد خواست مرد بوده، او را به خانهى شلوغ خودش مىبرد تا فرهادى اين فرصت را بيابد يك بار ديگر توانائى تحسينبرانگيزش را در ادارهى صحنههاى شلوغ و درهمآميخته به نمايش بگذارد؛ قدرتى كه در "جدائى..." و "در باره الى" به شكلى مسلط به نمايش درآمده بود و از همين زاويه بسيار مورد تشويق جشنوارهها و منتقدین قرار گرفته بود. فرق اما اين بار در اين است كه فرهادى نه از سر نياز قصه، و قدرت قصهپردازى شخصىاش، كه بهخاطر بهرهبردارى از آنچه جشنوارهها را برانگيخته بود دست به اين كار زده است.
باز شدن تدريجى خط قصه در "گذشته" هم "تقليدازخود" ناشيانه ديگرى است از "جدائى...". هرچه اين خصلت در "جدائى..." باعث روانى و گيرائى فيلم بود اينجا موجب لكنت و ملالانگیزی است.
قصه‌ی "گذشته" بويژه از آنجا كه ماجراى خودكشى همسر فرانسوى مرد عربتبار كه حالا معشوق همسر سابق مرد ايرانى است مطرح میشود، ديگر از مصنوعى بودن فراتر مىرود و آنچنان خود فيلمساز را سرگردان مىكند كه قصه را از يك موضوع به موضوع ديگر مىكشاند و انسجام كار از دست مىرود. ورود مرد ایرانی به ماجراى بىدليل پيچيده شدهى همسر سابقش هیچ زمینهای در ساختار فیلم ندارد. نه بچههای زن، فرزندان خود اویند و نه حتی نشانهای از وابستگی او به همسر سابقش نشان داده میشود. با این وجود مثل یک کارآگاه میخواهد ماجرای خودکشی همسر مرد عربتبار را -که نه خودش او را میشناسد نه مای تماشاگر- رمزگشائی کند.
صحنه پایانی فیلم که در یک نمای بلند متحرک به زیبائی و با تکنیکی بالا در راهرو و اتاق یک بیمارستان فیلمبرداری شده است - و در بسیاری از نقدهائی که دیدهام از آن تمجید شده -  هم کمکی به فیلم نمیکند چون در حد یک "نمای زیبا با تکنیک بالا" باقی میماند و خط قصه را بیشازپیش به انحراف میبرد.
"تقليدازخود" قبلا سينماگر برجستهی ديگر ما، عباس كيارستمى را هم به انحراف كشيد. زيادهروى جشنوارهها و منتقدان حرفهاى از استفاده از "تكرار" و "ضربآهنگ آرام" در فيلمهاى ارزشمندى همچون "خانه دوست كجاست؟" كيارستمى را به "تقليدازخود" كشيد و زبان خودجوش زيباى سينمائيش را از "لباس براى عروسى" و "گزارش" دور كرد و به فيلمهاى بىكشش و مصنوعى مثل "ده" و "شيرين" رساند.
اميدم اين است كه فرهادى به توانائى كمنظيرش در سينماى ايران به فيلمنامهنويسى و كارگردانى، به دور از معيارهاى جشنوارهها و منتقدين حرفهاى، ايمان بياورد و فيلم بعدىاش را در محيطى كه مىشناسد و با زبانى برآمده از قلبش بسازد تا در آغاز راه خلاقهاش به پايان خط نرسد.
حضور فيلم "گذشته" در بخش مسابقه "جشنواره كن" و موفقيت بازيگر زن فيلم بعنوان بهترين بازيگر زن هيچ كمك تعيين كنندهاى به قبول عمومى تماشاگر عادى از فيلم او نخواهد كرد. همانطور كه همين اتفاق عینا براى فيلم فرانسوى كيارستمى "رونوشت برابر اصل" هم افتاده است. بعيد مى دانم اگر هنرپيشگان غيرفرانسوى نقش اول زن را در اين دو فيلم بازى مىكردند موفقيتى در جشنواره كن برايشان متصور بود، حتى اگر بازى بهترى ارائه مىدادند. برخورد ارفاقآميز جشنواره كن با هنرپيشگان فرانسوى پديده شناخته شده، و البته قابل فهمى، براى آشنايان به سياست جشنوارههاست.
و حرف آخر اينكه اين روزها در ايران تلاش مىشود فيلم "گذشته" را به عنوان نماينده سينماى ايران به جوائز اسكار بفرستند. تهيهكنندگان فرانسوى فيلم اگر مىتوانستند آن را بعنوان فيلم فرانسوى به اسكار بفرستند هرگز به ايرانى ناميدن فيلم رضايت نمىدادند. جالب اينكه قبلا هم تهيهكنندگان فرانسوى فيلم "رونوشت برابر اصل" كيارستمى نيز پس از انتخاب نشدن فيلمشان بعنوان نماينده سينماى فرانسه در جوائز اسکار، به ايران رو كردند تا عليرغم ايرانى نبودن آن شانس ديگرى به فيلم بدهند. به نظر من جدا از اينكه فيلم "گذشته" شانسى براى مطرح شدن در اسكار امسال داشته باشد یا نه، تلاش تهيهكنندگان فرانسوى برای اشغال سهم ایران با این فیلم كارى غيراخلاقى و ربودن شانس ديگر فيلمسازانى است كه در شرائط سخت ايران فيلم مىسازند.
□◊□
Posted by reza at 10:48 AM

September 19, 2013

از فیلم تازه‌ام "زنده باد زندگى"

اينروزها در ميان ما ايرانيانِ دردكشيده همه جا سخن از كشتار زندانيان سياسى در بيستو پنجمينسال اين جنايتِ دور از باور است. يكجا شاهدانِ جانبهدربرده از کشتار، خاطرههاى دردناكشان را از آن تابستانِ مرگ باز مىگويند، و جاى ديگر دردآشنايانِ دستبهقلم از آنچه از دادگاههاى يكدقيقهاىِ هيئت مرگ شنيدهاند را بر كاغذ مىآورند تا دستكم اينبار، فراموشى، اين بيمارى مزمن ما ايرانیها، كمتر از پيش فرصت تاثيرگذارى بيابد.
در آنسوى اين قصهى دردناك، كسانى كه عامل يا دستكم مطلع از آن نامردمی بوده‌اند از اين مقام به آن مقام حكومتى، و از اين دسته به آن دستهبندى سياسى اسباب‌کشی مىكنند بىآنكه هرگز در اين قضيه لب تر کرده باشند. آنها، از كوردلانِ اهل اصول گرفته تا  عافیتانديشان اهل اصلاح، اميدشان را به بيمارى مزمن فراموشى ما بستهاند، و تا آن روز از هرچه بگويند از اين يكى دم نخواهند زد.
من اما در همين تابستانى كه در آنيم عمدتا به تدوين فيلم تازهام مشغول بودهام، آنچنان مشغول كه كمتر فرصت نوشتن يادداشتى در اين صفحه داشتهام. فيلم تازهام البته به همين زخم سهمگين تابستان شصتوهفت مربوط است؛ فيلمى كه درست يكسال است درگير ساختنش هستم و حالا با پايان تدوين، ديگر مىتوانم بگويم رو به اتمام دارد.
عنوانش "زنده باد زندگى" است و مدتش هفتادوپنج دقيقه درآمده. ساختارى داستانى/مستند دارد و در هلند، فرانسه، آمريكا، انگلستان، و هم‌چنین داخل ايران فيلمبردارى شده است.
قصه از زبان يك شخصيتِ خيالى، "رويا"، بيان مىشود كه طراح جوانى است كه در روز افتتاح نمايشگاه طراحىهايش دستگير و پس از پنجسال از اين سلول به آن سلول شدن، در تابستان شصتوهفت مقابل هئيت مرگ قرار مىگيرد. او براى دختر آرزوهايش، "دريا"، آنچه در زندان ديده است را با كمك طرحهاى سادهاى بيان مىكند؛ از همسلول شدنش با "آذر"، زندانى جوانى كه تجربهى سهمگين تجاوز توسط بازجويش را پشتِ سر دارد، تا "نينا" و ديگر دختربچههاى كوچك زندان كه همبازىهاى دختر تخيلىاش در سلول هستند.
در فيلم به ضرورت قصه از طرح و انيميشن نيز بهره گرفتهام. علاوه بر سه ياور فیلمهای قبلیام، بيژن شاهمرادى، اسفند منفرزاده و احمد نيكآذر، شانس همكارى با چند هنرمند ديگر هم نصيبم شد كه بهرعایت امنیتشان نه در اينجا مىتوانم نامی ازشان ببرم، و نه حتى در تيتراژ فيلم.
اگر از من بخواهید در یک جمله هدفم را از ساخت این فیلم توضیح دهم، میگویم: این جستجوی تصویری ذهن من است برای یافتن پاسخ این پرسش که چگونه "رویا"ی یک ملت به "کابوس" بدل شد.
تا تصورى بصرى به ياران اين صفحه داده باشم چند عكس از پيش و پشت صحنه‌ی فيلم "زنده باد زندگی" را در اينجا مىآورم و این یادداشت را با آن میبندم.
 
    

    

    

Posted by reza at 9:47 AM

April 9, 2013

بی‌پرده، بی‌تعارف

گفتگوی بیپرده "مهدی فلاحتی"، تهیهکننده و مجری برجستهی "تلویزیون صدای آمریکا" با من، که بیتعارف باید بگویم که با یک هفته تاخیر پخش شد!

 

Posted by reza at 4:30 PM

March 19, 2013

"با من از دریا بگو"

یارانی در این صفحه دارم که اگر هفته‌ها هم فرصت نوشتن نیابم از سر زدن مجازی به من سر باز نمی‌زنند! هنوز گرفتار از آنم که چیزی بنویسم. چرائی‌اش را با انتشار این چند عکس توضیح می‌دهم هرچند برایم روشن است که این کار بیش از آن‌که به پرسشی پاسخ دهد ایجاد پرسش‌های تازه خواهد کرد!

  

   

Posted by reza at 12:46 PM

December 26, 2012

"دن كيخوته" دوباره سوار مى‌شود

اين دوست ما "امير ممبينى" باز ما را گذاشت سر كار! ديروز لينك يك فيلم سينمائى را در فيسبوكش گذاشت با عنوانى كه در بالا خوانديد. ديشب نشستم فيلم را ديدم و دوباره فيلام ياد هندوستان كرد. دوستانى كه با اين قلم آشنايند مىدانند كه من به "مادر رمان مدرن جهان" يعنى «نجیب‌زاده‌ی اصیل، دُن کیخوته از لامانچا»پيلهى ويژه دارم (دليل تلفظ متفاوت نام اين شواليه اومانيست را در نمايشنامهى "جلد آخر دن كيشوت" نوشتهى خودم از زبان سروانتس اينگونه آوردهام: «لعنت خدا بر این مترجمین فرانسوی که حتی به نام شخصیت‌های واقعی من هم رحم نکردن و چون خودشان زبانشان نمی‌چرخید حروف خ و چ را درست تلفظ کنن دُن کیخوته را دُن کیشوت و سانچو را سانکو نامیدن و این تخم لق را در دهن دیگران هم شکستن، حتی در دهان نویسنده‌ی همین نمایشنامه که از ترس اینکه مبادا شما تماشاچی‌هاش را از دست بدهد نمایش را به جای جلد آخر دن کیخوته، جلد آخر دن کیشوت نامید!»
حالا کمی از فيلم بگويم. همانطور كه از عنوان آن برمىآيد اين فيلم برداشتى آزاد است از رمان، نه به تصوير کشیدن خود آن. از اين رو قصهى فيلم از جائى شروع مىشود كه بخشهاى معروف رمان پشت سر گذاشته شدهاند، مثل جنگ دن كيخوته با آسيابهاى بادى، عوضى گرفتن لگن ريشتراشى يك سلمانى بیچاره با کلاه خُود سحر آمیز «مامبرینو»، و حمله به گله گوسفندان به خيال سپاه دشمن (اين سه فصل مهم كتاب در سه صحنه كوتاه به شكل مقدمه در فيلم مىآيد و تازه پس از آن فيلم آغاز مىشود با ماجراهائى كه بويژه در جلد دوم كتاب به تفصيل آمده و در فيلمهاى بسيارى كه از اين رمان ساخته شده كمتر ديده شدهاند.
يكى از دهها ويژگى اين رمان كه هنوز هم به اشكال مختلف در رماننويسى مدرن مورد استفاده قرار مىگيرد حضور خود نويسنده يعنى سروانتس در رمان خودش است. يكى از ظرائف كار سروانتس در اين كتاب اين است كه او خود را نويسنده اين رمان نمىنامد. يا بهتر، اصلا کتابش را رمان نمىداند! مىگويد كه اين يك كتاب تاريخى واقعى است از ايالت لامانچا (ايالتى در شمال مادريد كه مركز بسيار قديمى و ديدنیاش، "تولدو"، محل زندگى خود سروانتس بوده است.) مىنويسد كه نويسنده اين کتاب يك تاريخنگار عرب است و من یک روز در بازار شهر تولدو دستنوشته‌های او را از یک بچه‌ که داشت آن را بعنوان کاغذباطله به حریرفروشی می‌فروخت به پول سیاهی خریدم و با دادن هشت من کشمش و چهار کیسه گندم به جوانی که عربی می‌دانست همه را از عربی به اسپانیائی ترجمه کردم!
مىدانيد كه سروانتس با انتشار جلد اول كتابش بیش از چهار قرن پیش به شهرتى باورنكردنى رسيد. او جلد دوم كتاب را ده دوازده سال بعد نوشت وقتى كه چندين نويسندهى فرصتطلب جلد دوم آن را قبل از خود او نوشته، منتشر كرده و پول کلانی به جیب زده بودند! سروانتس در فصلى از جلد دوم کتابش به همين نكته هم اشاره مىكند: دن كيخوته در اتاق كارونسرائى صداى مسافران اتاق بغلى را مىشنود كه دارند از ماجراهاى دن كيخوته مىگويند كه در سفر او به ايالتی در شرق کشور برايش پيش مىآيد (نام ایالت را فراموش کردهام و حوصله هم ندارم بروم در کتاب دنبالش بگردم!). دن کیخوته به سانچو مىگويد حالا که این طور شد نبايد به آن ايالت برويم تا دست نويسندهی فرصتطلب رو شود! به عوض راهشان را كج مىكنند و به دنبال ماجراجوئى در جهت خلاف، به سوى بارسلونا، مىروند!
برگردم به فیلم. از صحنههاى زيبائی كه در فيلمهاى ديگر نديده بودم ماجراى فرماندار شدن سانچو پانزاست. مىدانيد كه دن كيخوته به مِهتر سادهدلش قول داده بود كه او را فرمانروای يكى از سرزمينهائى كه به چنگ مىآورد بكند. یکی از فصول بسیار خواندنی جلد دوم کتاب که بخش کوچکی از آن در این فیلم تصویر شده آنجاست که یک مالک بزرگ که با جنون عاشقانه دنکیخوته و سادهدلی مهترش آشناست آن دو را به املاک وسیعش میآورد و با کلکهای مختلف حوادث عجیب و غریبی برای این دو مهمان بریده از واقعیت بوجود میآورد و موجب تفریح زنان بیشمار درگاه، و خدمه بیشمارترش، میشود.
یکی از این کلکها این است که می گوید فرمانروای یکی از جزائر بزرگی که در قلمرو اوست به نام "مفتآباد"، کشته شده و نیاز به فرمانروای جدید دارد. آنگاه سانچو را به عنوان فرمانروا همراه با خدم و حشم فراوان به آنجا میفرستد. ماجرای فرمانروائی سانچو پانزا در مفتآباد که بهتفصیل در کتاب آمده سخت خواندنی است بویژه وقتی سانچو به عنوان حاکم باید در مورد اختلاف بین مردم قضاوت کند. در فیلم فقط یک صحنه از این قضاوتها تصویر شده است. ماجرای قضاوتها که از یک سو نشان از سادهلوحی سانچو و از سوی دیگر نشان از عمق شناخت او از مردم دارد آدم را بهیاد رفتار "بُهلول" در فرهنگ خودمان میاندازد.
فیلم با جابهجا کردن حوادث و تغییر آزادنه مکان رویدادها قصهاش را کاملا متفاوت با کتاب بهپایان میبرد. در کتاب، دن کیخوته در آخرین ماجراجوئیاش در ساحل بارسلونا با یک شوالیه ناشناس (شوالیه سپیدماه) روبرو میشود. شوالیه به او اعلام نبرد میکند و شرط نبرد این است که اگر دن کیخوته شکست خورد به روستایش در لامانچا برگردد و دیگر هرگز دنبال ماجراجوئی نرود. و او در این نبرد شکست میخورد و پایبندی‌اش به اصول شوالیهگری موجب میشود بر قولش بایستد و از دنیای تخیلی به واقعیت بازگردد (البته بعد معلوم میشود شوالیه سپیدماه کسی نبوده است جز "سانسون"، یکی از همولایتیهای جوانش، که با نقشه‌ی دوستان نزدیک او، "نیکلاس سلمانی" و "پدر پرز کشیش" که نگران سلامتش بودند دست به این کار زده بود.)
در فیلم وقتی دن کیخوته پس از شکست از شوالیه سپیدماه سوار بر اسبش به سوی لاماچا میراند یکی یکی ابزار نبردش را به زمین میاندازد و دور میشود.  ولی سانچو پانزا که به دنبال اوست آنها را از زمین بر میدارد و با هی زدن به خرش خود را به او می‌رساند.
سانچو در آخرین صحنه فیلم به دن کیخوته میگوید که دنیا همچنان سرشار از نامردمی و نابرابری است و درست نیست که او وظیفه "راست آوردن کژیها" را پشت گوش بیاندازد. دن کیخوته لختی به فکر میرود و سپس نیزه را از دست سانچو میگیرد و هر دو بهسوی افق میرانند (عنوان "دن كيخوته" دوباره سوار مىشود" بر این مبنا برای فیلم انتخاب شده است.)
گاهی دلم برای دن کیخوته و سانچو، و بیشتر از آن دو برای سروانتس میگیرد وقتی میبینم بر خلاف درک درستی که از کاراکتر این دو انسان پاک‌طینتِ اومانیست در دنیای اسپانیائیزبان وجود دارد در میان ما ایرانیان درکی به شدت متفاوت از "دن کیشوت" جا افتاده است.
نمیدانم چه کسی اولین بار از "دن کیشوتیسم" معنای حماقت و بیشعوری و دروغپردازی را استنتاج کرد و در زبان فارسی جاری ساخت. در فرهنگ اسپانیائیزبانان "بزرگنمائی"، "غرور"، و "پوچی" منفیترین معنائی است که از این لغت استنباط میشود. و تازه اینها در بسیاری موارد با اومانیسم و شیفتگی و عشق افلاطونی نیز در میآمیزد. حالا آیا دلم حق ندارد بگیرد وقتی میبینم بسیاری از اهل قلم ما گاهی شارلاتانی، حقهبازی و مردمفریبی آشکار افرادی مثل "خامنهای" و "احمدینژاد" را "دن کیشوتوار" مینامند؟
بگذریم! در قصهی سروانتس بر خلاف پایان این فیلم، دن کیخوته به روستایش بر میگردد و مدتی به چوپانی و شاعری (!) سر میکند و بر خلاف آرزوی سابقاش، نه در عرصه نبرد که در بستر مرگ میمیرد. "سانسون"، تنها فرد با سواد روستا بر سنگ قبرش این شعر پر مغز را مینویسد:
اینجا، نجیب‌زاده‌ی دلاوری آرمیده است
که به اوجی از شهامت رسید
که حتی مرگ با کشتنش
نتوانست بر او غالب شود.
به دنیا وقعی نگذاشت
مترسک بود و لولو بود
در دنیای آن‌روز،
چرا که این سعادت را داشت
تا مجنون زندگی کند
و عاقل بمیرد.

□◊□
Posted by reza at 1:56 PM

December 17, 2012

از جنایت مقدس تا لابی مقدس

یکی دو ماه پیش در تلویزیون "سی ان ان" مصاحبهای دیدم با سیدحسین موسویان، سفیر ایران در آلمان در زمان ترور میکونوس، و مذاکرهکننده ارشد از سوی جمهوری اسلامی با اتحادیه اروپا در مسئله اتمی ایران در زمان ریاست جمهوری خاتمی، و استاد فعلی دانشگاه پرینتسون در نیوجرسی آمریکا، که تا جائی که به یاد دارم قبل از رسیدن به مقام "استادی" در آمریکا به اتهام جاسوسی در ایران دستگیر و مدتی در زندان مانده بود. او وقتی به شکل موقت آزاد شد از ایران بیرون زد و نهایتا از آمریکا سر در آورد!

در گفتگوی سی ان ان، نه مصاحبهگر (کریستین امانپور) و نه طبعا خود موسویان کمترین اشارهای به عدم رابطه او با جمهوری اسلامی، یا اتهامات وارده به او و زندانی بودنش نکردند و طوری در مورد مسئله هستهای حرف میزدند که گوئی او همچنان در پست مذاکرهکننده ارشد مشغول انجام وظیفه است.

این نکته، همانوقت که برنامه را دیدم، برای چند ساعت موجب تعجبم شد ولی بعد یادم آمد که از مقامات سابق و اسبق و فعلی رژیم رمّال اسلامی بهقدری از این کرامات دیدهام که دیگر نباید چیزی مرا به شگفتی بیاورد!

دیروز بهطور اتفاقی یک برنامه ویدیوئی در یوتیوب دیدم با عنوان "از جنایت مقدس تا لابی مقدس" که در مورد دلائل پشت پردهی حضور موسویان در آمریکاست، و توسط سایتی بهنام "فوروم ایرانی" تهیه شده است. در این برنامه که "ذرهبین" نام دارد و توسط "حسن داعی" اجرا میشود سعی شده به پرسشهائی از این دست پاسخ دهد که: "چه کسانی موسویان را به آمریکا آورده و با مشاور وزارتخارجه همکارش کردند؟ چه کسانی برایش کتاب چاپ کرده و با حمایت مالی و سیاسی، درب مهمترین رسانهها را برویش باز میکنند؟"

به اعتقاد من سازندگان این برنامه موفق شدهاند با اسنادی خدشهناپذیر به این پرسشها و پرسشهای مشابه پاسخ روشنگرانه بدهند. این نکته را هم بگویم که نه تنها در عنوان این ویدئو، که در خود آن نیز از فیلم مستند من، "جنایت مقدس"، بهره گرفته شده است (البته من نقشی در ساخت این برنامه نداشته و حتی از وجود آن بی‌خبر بوده‌ام، ولی خوشحالم که از فیلم من استفاده مفیدی کرده‌اند.)

□◊□
Posted by reza at 4:47 PM

December 14, 2012

آقای جعفر پناهی "مرزهای جغرافیائی عشق" کجاست؟

آقای پناهی عزیز خودت بهتر از هر کسی می‌دانی که من همواره برای آثار ارزشمندت اهمیت قائل بوده‌ام و این احساس را در نوشته‌های متعددی انعکاس داده‌ام، از جمله در "جعفر پناهی در آفساید!". و نیز می‌دانی که کار ارزشمندترت، آشتی‌ناپذیری با نامردمان حاکم بر وطنمان را تا چه میزان ارج نهاده‌ام، مثل آن‌چه در "احساسی مثل گمشدگی" نوشتم. این بار هم شاید یکی از اولین کسانی بودم که تعلق جایزه ساخاروف به تو و خانم نسرین ستوده را در مطلبی با عنوان "افتخاری برای سینما و وکلای مستقل ایران" از صمیم قلب تبریک گفتم. ولی وقتی پیامت را به مناسبت مراسم دریافت همین جایزه خواندم از برداشت تو در مورد رابطه‌ی میان عشق به وطن و مرزهای جغرافیائی متاسف شدم. تو در این پیام نوشته‌ای:
[دو سال پيش، پس از دريافت حكم محكوميتم، دوستى به من گفت: "مى‌دانى معنى اين حكم چيست؟! اين پيغامى است به تو، بايد از كشورت بگريزى و هرگز باز نگردى٠" نمی‌دانم واقعا پيام ِ اين حكم همين بود يا نه؟ اما اگر چنين بود، چرا بايد از كشورم كه عاشقانه دوستش دارم مى‌گريختم. اين عشق فراتر از مرزهاى جغرافيايى است.]
پناهی عزیز، یک بار دیگر این دو جمله‌ات را بخوان و ببین هر یک با دیگری متناقض نیست؟ "چرا بايد از كشورم كه عاشقانه دوستش دارم مى‌گريختم. اين عشق فراتر از مرزهاى جغرافيايى است." اگر عشق تو به وطن فراتر از مرزهای جغرافیائی است معنایش این است که در خارج از مرزهای جغرافیائی هم عاشق وطن خواهی ماند. گمان نمی‌کنم منظورت این باشد که اگر خارج از وطن باشی دیگر عشقی به وطن نخواهی داشت! یا بدتر، آنانی که خارج از مرزهای جغرافیائی وطن هستند عشقی به وطنشان ندارند.
دست روی نقطه حساسی گذاشتی. در وطن ماندنت زیباست. کاش من هم مثل تو می‌توانستم آنجا بمانم. اما دلیل این آرزویم برای در وطن بودن این نیست که فکر می‌کنم در خارج از مرزهای جغرافیائی ایران نمی‌توان عاشق وطن بود. یا نمی‌توان "فیلمساز اجتماعی" باقی ماند، آن‌طور که در فراز دیگری از همان پیام طرح کرده‌ای:
[مگر نه اين كه من، فيلمساز اجتماعى‌ام؟ فيلمسازِ اجتماعى از جامعه‌اى كه در آن زندگى مى‌كند الهام مى‌گيرد تا اثر خود را بيافريند. اين آفرينش محصول تجربه‌ى سال‌ها زندگى و درك و لمس، با گوشت و پوست و احساسِ هنرمند از آن جامعه است.]
این جملاتت را هم یک بار دیگر بخوان، لطفا. چه کسی گفته است که اگر "فیلمساز اجتماعی" در خارج از کشورش باشد دیگر نمی‌تواند از جامعه اش الهام بگیرد تا اثر خود را بیافریند. می‌گوئی :"آفرينش محصول تجربه‌ى سال‌ها زندگى و درك و لمس، با گوشت و پوست و احساسِ هنرمند از آن جامعه است" ولی نمی‌گوئی چرا با زندگی در خارج از چهارچوب جغرافیائی ایران، این "محصول تجربه‌ى سال‌ها زندگى و درك و لمس" به‌ناگهان ناپدید می‌شود.
پناهی عزیز، کسی که از طرف تو جایزه ساخاروف را در مراسم اهدای آن گرفت، و موجب افتخار مضاعف تو شد، یعنی "کوستاگاوراس"، یک هنرمند یونانی است که سال‌ها خارج از وطنش، در فرانسه زیسته و معروف‌ترین کارهایش مثل فیلم "Z" را علیه دیکتاتوری سرهنگ‌ها در یونان، خارج از وطنش ساخته است، فیلمی که جایزه اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان را هم به خاطرش برد. اگر از مطلب دور نمی افتادم نام ده ها هنرمند دیگر را هم می بردم که در خارج از وطنشان از عشق به وطن شعر سروده، رمان نوشته، و فیلم و نمایش ساخته‌اند.
من به گواه ده‌ها نوشته‌ی منتشر شده‌ام هیچگاه ترغیب کننده‌ی کسی برای ترک وطن نبوده‌ام؛ چه هنرمند و چه غیرهنرمند. فیلم "چند جمله ساده"ام که بیست‌و شش سال از ساختش می‌گذرد از درد غربت یک کودک در کشوری ناهم‌زبان می‌گوید، و فیلم "میهمانان هتل آستوریا"یم با این بیت از حافظ آغاز می‌شود: "به یاد یار و دیار آن‌چنان بگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم". ولی نه مثل برخی از ترکِ‌وطن‌کردگان، هنرمندان مانده در وطن را مشاطه‌های رژیم اسلامی می‌دانم، و نه مثل برخی در وطن‌ماندگان، هنرمندان خارج از کشور را ریشه‌بریدگانِ خارج از کشور می‌شناسم.
در وطن ماندن یا خارج از وطن بودن نه افتخار دارد و نه ننگ. کارنامه یک هنرمند مستقما در رابطه با آثارش تعیین می‌شود، نه در چارچوب تنگِ "مرزهای جغرافیائی" زندگی‌اش.
□◊□
Posted by reza at 4:05 PM

November 29, 2012

سانسورگری، "چپ" و "راست" نمی‌شناسد!

اخیرا فیلم مستند "حرف بزن ترکمن" که تنها چهارماه پس از پیروزی انقلاب در ترکمن‌صحرا ساختم در "یوتیوب" گذاشته شده است. کسی که با نام کاربریِ "چپ‌گرد" فیلم را در یوتیوب آپلودکرده در توضیح کوتاهی در مورد فیلم نوشته: [فیلم «حرف بزن ترکمن» در سال 1358 و در فاصله‌ی جنگ اول و دوم گنبد به کارگردانی «رضا علامه‌زاده» و همراهی «کانون سیاسی فرهنگی خلق ترکمن» ساخته شده است و یکی از با ارزش‌ترین اسناد تصویری بازمانده از شوراهای ترکمن صحرا محسوب می‌شود. این فیلم برای اولین بار چند سال پیش توسط سازمان فدائیان (اقلیت) در دسترس عموم قرار گرفت.]

جالب این که بر خلاف این اطلاعات درست، در تیتراژ خودِ فیلم، هم اسم مرا که سازنده‌اش هستم در آورده‌اند و هم در تیتری که به فیلم افزوده شده نوشته‌اند: «تهیه شده توسط کانون سیاسی فرهنگی خلق ترکمن»، یعنی این فیلم را آن کانون تهیه کرده است. و از این هر دو مهم‌تر این که مدت فیلم که نزدیک به یک‌ساعت بوده را به حدود نیم‌ساعت تقلیل داده‌اند بی‌آنکه تماشاگر اصلا متوجه آن شود، چرا که سر و ته فیلم سر جایشان هستند و فقط صحنه‌هائی به سلیقه‌ی "رفقای اقلیت!" از این‌جا و آن‌جای فیلم حذف شده است!
من در تیتراژ اصلی فیلم به‌دلائل امنیتی و به‌خواست خود همکارانم نامی از فیلمبردار و صدابردار و تدوین‌گر و سایر عوامل فنی فیلم نیاورده بودم و فقط نوشته بودم "گزارشی از رضا علامه‌زاده". هنوز هم نمی‌توانم نامشان را ببرم چون هم‌چنان در ایران مشغول کارند. اما در مورد تهیه فیلم که به "کانون سیاسی فرهنگی خلق ترکمن" نسبت داده شده باید بگویم این فقط نوعی "مصادره"ی اموال دیگران است که "چپ" و "راست" در آن، مثل سانسورگری، ید طولائی دارند!
فیلم، هیچ تهیه‌کننده به مفهوم حرفه‌ای نداشت. کار تدارکاتی تهیه‌کنندگی به عهده‌ی یکی از دوستان که کار صدابرداری را هم به عهده داشت و خود من بود، و بودجه‌ای – حتی محدود- هم در اختیار نداشتیم. فیلم خام را فیلمبردار و صدابردار از تلویزیون و استودیوهائی که با آن سروکار داشتند گرفته بودند چرا که کار تولید فیلم در ماه‌های اول پس از انقلاب کاملا خوابیده بود و تهیه فیلم خام کار پرخرجی نبود (این فیلم با نگاتیو 16 میلیمتری فیلمبرداری شده است).

یکی از آشنایانی که مثل خود من از "سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران" هواداری می‌کرد جیپ آهوی بیابانی در اختیارم گذاشت و با رابطه نزدیکی که در دوران زندانی بودنم با هم‌بندانی که حالا مسئولیت‌هائی در "ستاد خلق ترکمن" در گنبدکاووس و بندرترکمن داشتند توانستم راهم را به روستاهای ترکمن صحرا باز کنم. از همه مهم‌تر و تعیین‌کننده‌تر آشنا شدنم بود با جوانی که هنوز که هنوز است داغش بر دلم سرد نشده: شیرمحمد درخشنده "توماج".
توماج در تمام طول دوران فیلمبرداری هم‌راه و هم‌سفر ما بود. او با همه جوانی چنان مورد احترام ترکمن‌ها بود که هیچ خواست او را بی‌پاسخ نمی‌گذاشتند. مترجم ما با روستائیانی که فارسی بلد نبودند هم توماج بود. توماج حتی در یکی از صحنه‌های مهمی که در نسخه‌ی یوتیوب حذف شده به‌عنوان مصاحبه‌گر ما ظاهر شده بود. چرا این صحنه نسبتا بلند از فیلم درآمده پرسشی است که پاسخش برایم روشن نیست. شاید چون روستائیان ترکمن در این صحنه تاکیدکرده بودندکه این جنگ توسط پاسداران به آنان تحمیل شده و "سازمان چریک‌های فدائی" در آن نقش نداشته، چیزی نیست که امروزه خوشآیند "رفقای اقلیت" بوده باشد! (خوشخبتانه بخشی از مصاحبه خود من با توماج در این نسخه هست و وجود همین صحنه و دیدن چهره‌ی جذاب او باعث می‌شود من از دیدن این فیلم با همه‌ی اشکالاتی که دارم به آن می‌گیرم راضی باشم.)
تدوین فیلم توسط دو همکار حرفه‌ای‌ام انجام گرفت اما نه در یک اتاق مونتاژ ثابت. مونتاژ اولیه آن در ساعات غیر اداری در "مدرسه عالی تلویزیون سینما" که خودم مدرّس‌اش بودم انجام گرفت. با آغاز مجدد جنگ در ترکمن صحرا نیاز به جای امن‌تری برای نگهداری و ادامه مونتاژ پیدا شد. بنابراین فیلم‌ها به اتاق تدوین یک موسسه نیمه دولتی که یکی از همکاران من کلیدش را داشت منتقل شد و نهایتا در یک استودیوی آشنا کار به سرانجام رسید و به‌این‌طریق گرچه تدوین آن مخارجی در بر نداشت اما انجام آن بیش از شش ماه به‌درازا کشید.
درست زمانی که تدوین فیلم بالاخره به‌پایان رسید خبر فجیع کشته شدن توماج و سه دوست و هم‌رزم ترکمنش به دست پاسداران، ایران را تکان داد. و همین تکان، بسیار بیش از کیفیت خود فیلم موجب شد که نمایش آن با استقبالی باور نکردنی روبرو شود؛ استقبالی که دو دست آورد بزرگ برای من داشت: آشنائی با "بیژن شاهمردای" یکی از مسئولین کمیته نمایش فیلم "پیشگام"، که مسئولیت نمایش این فیلم را به عهده گرفته بود و از آن پس تا همین امروز به همکار دائمی‌ام بدل شد، و یکی تامین مالی برای راه انداختن یک دفتر تولید فیلم با نام رسمی "آتلیه فیلم" که چیزی نبود جز همان "کارگاه فیلم ایران" که در آغاز به "سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران" و سپس به "فدائیان اکثریت"، و آنگاه به جریان موسوم "16 آذری"ها یا "کشتگری"ها وابستگی داشت و تا دستگیری بیژن شاهمرادی و خروج من از ایران همچنان فعال بود.
نه تنها "حرف بزن ترکمن" که هیچ‌یک از فیلم‌های کوتاه و بلندی که من در طول سرپرستی‌ام بر "آتلیه فیلم" ساخته‌ام متعلق به سازمان‌هائی که نام بردم نبود و آن‌ها در تولید هیچ‌کدام نقش تهیه‌کنندگی نداشتند (من در فاصله‌ی آزادی از زندان تا خروج از وطن، یعنی در طول نزدیک به پنج سال، جدا از فیلم "حرف بزن ترکمن" که مستقلا ساخته شد، یک فیلم برای "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" و سه فیلم برای تلویزیون ساختم که تمام بودجه مربوطه توسط همان نهادها تامین شده بود، و البته خودشان هم آن‌ها را سانسور و توقیف کردند!)
برگردم به حرف اصلی: برداشتن نام من از تیتراژ فیلم "حرف بزن ترکمن" به قدری بی‌معناست که مرا به یاد حرف کسی (شاید زنده‌نام گلشیری) می‌اندازد که گویا به یکی از سانسورگران جمهوری اسلامی گفته بود اجازه نشر ندادن به کتابی که هفده بار منتشر شده خیلی بی‌معناست! حالا برداشتن نام من از فیلمی که صدها بار با نام خودم پخش شده خیلی بی‌معناترست. دو دهه پیش مقامات سیمای جمهوری اسلامی مثل "رفقای اقلیت" با دو فیلم دیگر من، "آقای بیمه‌ای" و "نقش" همین برخورد را کردند و فقط به شرط حذف نام من بود که به آن‌ها اجازه پخش دادند!
از حذف نام سازنده‌ی اثر بدتر، حذف صحنه‌هائی از یک فیلم است که به هر دلیلی انجام گرفته باشد شرم آورست. دست به این کار زدن، بدون اطلاع و موافقت خالق اثر، حتی به دلیل هنری و تکنیکی و حرفه‌ای، عملی است بسیار مذموم. بویژه آنکه این تیغِ بی‌دریغ نزدیک به نیمی از فیلم را از دَم‌اش گذرانده باشد! یکی از صحنه‌های قابل ملاحظه‌ای که نمی‌دانم به چه دلیل حذف شده تاریخچه ترکمن صحراست از زبان یکی از ریش سفیدان ترکمن. شاید اگر ذهنم یاری می‌کرد و حرف‌ها و تصاویر این صحنه را به یاد می‌آوردم می‌توانستم علت حذف آن را حدس بزنم.
با اینهمه دیدن دوباره این فیلم پس از این‌همه سال برایم تلخ/شیرینی‌های بسیار به‌همراه داشت. یاد آن همه شور و شوق برای دفاع از بی‌پناهانی که امروزه بی‌پناه‌تر از پیش نیز شده‌اند. و باز هم یادی از توماج و آن سه ترکمن جوان که در اوج همان شور و عشق به زخمی بر دل ما بدل شدند.
مطلب را با یاد مادر داغدیده‌ای به پایان می‌برم که همین چند روز قبل عزیزانش را تنها گذاشت و به دنبال پسرش، توماج، رفت. یادش گرامی.
□◊□
Posted by reza at 11:45 AM

November 22, 2012

"وصیّت" من!

دلتان را خوش نکنید صحبتی از وصیتِ خودم نیست! این عنوان فیلم بلندی است که در دست تهیه دارم. یا دستکم فعلا عنوانش این است. "وصیت" که فیلمی مستند/داستانی در خواهد آمد باز هم با یکی از دُمل‌هائی سروکار دارد که دستاورد چرکین رژیم اسلامی برای ملتی است که چشم بسته در استقرارش کوشید و هنوز دارد بهای سنگین آن حمایت را می‌پردازد؛ یعنی کشتار زندانیان سیاسی در تابستان شصت‌وهفت.
از آخرین فیلم‌های "مستند/داستانی" که ساخته‌ام نزدیک به سه‌دهه می‌گذرد. عنوانشان این بود: "آقای بیمه‌ای!" و "نقش". اولی در مورد بچه‌ای بود که در جنوب شهر تهران در یک تعمیرگاه ماشین‌آلات سنگین کار می‌کرد، و دومی در مورد پسرکی که در کارگاه نمدمالی پدرش در شهر کازرون مشغول کار بود. این دو فیلم را در مجموعه‌ای با عنوان "نان‌آوران کوچک"، دو سه‌سال پس از انقلاب، برای تلویزیون ساختم. مشغول ساختن سومین فیلم از این مجموعه، "راسته ماهی‌فروشان"، بودم که در نیمه‌راه مجبور به اختفا، و سپس خروج از وطن شدم.
هر سه فیلم‌نامه مستند بودند با خط باریکی از قصه که مستقیما از واقعیت برداشت شده بود. ساختار دو فیلمی که ساخته شدند هم ترکیبی بود از صحنه‌های مستند و گفتگوهای مستقیم که در طول قصه‌واره‌ای که به آرامی در زیر در جریان بود پیش می‌رفت (حیف که هیچکدم را ندارم وگرنه همین جا برایتان به نمایش می‌گذاشتمشان.)
حالا باید ضمنا این را هم روشن کرده باشم که علت غیبت طولانی‌ام از این صفحه درگیری‌ام با فیلم "وصیت" بوده است؛ درگیری‌ای که حالا حالاها ادامه دارد!
دوستی که طرح مقدماتی این فیلم را خوانده بود از من پرسید: "راست می‌گوئی که این وصیتِ خودت نیست؟"
پاسخش را در دلم این‌گونه دادم: "شاید هم باشد!"
□◊□
Posted by reza at 4:33 PM

October 27, 2012

افتخاری برای سینما، و برای وکلای مستقل ایران

دیروز ظهر وقتی فیلمبردار و صدابردارم مشغول آماده کردن صحنه برای مصاحبه با دو شخصیت بین‌المللی که در رابطه با "ایران تریبیونال" در دادگاه لاهه حضور داشتند بودند، تلفن دستی‌ام زنگ زد. خبرنگاری بود از رادیو فردا. می‌خواست ببیند کی می‌توانم با او مصاحبه‌ای داشته باشم. فکر کردم باید در باره ایران تریبیونال بوده باشد. ولی نبود.
خبر شیرین و افتخارآمیز برنده شدن "جعفر پناهی" و "نسرین ستوده" را همو بود که به من داد و نظر مرا می‌خواست. چنان شادمان شدم که بارها از اینکه این خبر شیرین را به من داده است سپاسگزاری کردم. و البته گفتم که خودم دارم آماده می‌شوم برای مصاحبه، و تمام روز گرفتارم.
 
اما حالا که فرصتی دارم این چند خط را به جبران مافات می‌نویسم و به این دو شخصیت مورد افتخار ما ایرانیان از صمصم قلب تبریک می‌گویم. شاید جالب باشد این را هم بگویم که یکی از مصاحبه‌های دیروز من با کسی نبود جز "پرفسور موریس کاپینتورن"، نماینده ویژه پیشین سازمان ملل متحد برای بررسی وضع حقوق بشر در ایران که خبر افتخارآمیز تعلق "جایزه‌ی ساخاروف" به ستوده و پناهی را از خود من شنید.
□◊□
Posted by reza at 11:07 AM

October 16, 2012

دادنامه‌ای به شکل فیلم

انجمن‌های فرهنگی "پرسپولیس"، "اروپرس"، "رازی" و "تشکل اتحاد برای ایران - بلژیک" با پشتیبانی کانون حقوق بشر «امید»، در یک همکاری موفق فیلم "تابوی ایرانی" را در بروکسل به نمایش گذاشتند. در این رابطه، نقد و گزارشی خواندنی از "سیامک فرید" به دستم رسید که حیفم می‌آید دوستان این صفحه را در جریان آن نگذارم.
  
نمایش تابوی ایرانی در بروکسل
شنبه شب سیزده اکتبر، سینمای کوچکی در نزدیکی قلب تاریخی بروکسل، «گراند پلاس»، شاهد نمایش فیلم تابوی ایرانی بود. سالن کوچک سینمای «اکتورز» مملو از جمعیت به تماشای فیلمی نشست که در نوع خود یک دادنامه است و فریاد؛ فیلمی که با تلاش فراوان رضا علامه‌زاده و دوستانش گوشه‌ای از رنج‌های بهائیان ایرانی را به تصویر کشیده است. رضا علامه‌زاده سینماگر مقیم هلند در این شب از میهمانان سالن سینمای اکتورز بود. مردی که دوربینش را مانند نیشتری بکار برد تا سر از زخمی چرکین باز کند. همان زخمی که تابوی ایرانی‌اش نام نهاد. فیلم با تصاویری از زنی بهائی که ایران را ترک کرده است آغاز می‌شود و در ادامه قبرستانی با سنگ‌هائی که شکسته شده‌اند را با تصاویر یک ویدئو لرزان آماتوری به نمایش می‌گذارد. وقتی دوربین از ارتفاعات کوه‌های مازندران بالا می‌رود و پای سخن روستائیان بهائی در«ایول» می‌نشیند تا طنزی تلخ را در خود ثبت کند ضربه سختی به پیش ذهنیت‌هائی که با شنیدن نام بهائی به ذهنم می‌رسید زد. وقتی صدای تلخ خنده‌های جسته گریخته از گوشه کنار سالن نمایش بر می‌خیزد، می‌شنوم که کسی می‌گوید: نخند خوب نیست! جائی که فاجعه و طنز به هم می‌آمیزد نمی‌دانی باید بخندی یا های‌های گریه کنی!
فیلم تنها گوینده ظلم‌هائی که به بهائیان شده است، نیست بلکه از تلاش خستگی ناپذیرشان برای بقا نیز سخن می‌گوید. دانشگاه زیرزمینی بهائیان اوج این تلاش است .
موسیقی اسفندیار منفردزاده و صدای داریوش اقبالی انعکاس دقیق فاجعه است. صدای داریوش که می‌خواند: "ما نشستیم و تماشا کردیم" همه ما را کمی روی صندلی جابجا می‌کند.
رضا علامه زاده سخنی کوتاه از چگونگی ساخت فیلم و مشکلات بر سر راهش به زبان انگلیسی گفت و سپس به دلیل کمبود وقت همه با سئوالاتی فراوان سالن را ترک کردیم تا در گوشه‌ای دیگر با علامه‌زاده گفتگویی صورت گیرد.
موقع خروج از سالن یک نفر به فرانسوی به همراهش می‌گفت: جالب است که ایرانیان به این مسئله پرداخته‌اند. با اینکه فیلم تابوی ایرانی به صورت کامل روی یوتیوب وجود دارد و مدت‌ها از پخش آن از تلویزیون‌های ماهواره‌ای پارسی‌زبان از جمله صدای امریکا می‌گذرد، چنین استقبالی در بروکسل از رضا علامه‌زاده نشانه بزرگی کاری است که صورت گرفته است. این یک فیلم نیست که ساده از آن بتوان گذشت، بلکه دادنامه‌ای است که شاید هرگز به این بلندی فریاد نشده است.
سیامک فرید
□◊□
Posted by reza at 10:35 AM

October 4, 2012

حسِ شیرینِ همکاری

چند روز گذشته را درگیر سروسامان دادن به مراسم گشایش نمایشگاه فرناز در پاریس بودم. شاید این اولین بار بود که احساس کردم دارم کاری برای فرناز انجام می دهم. همیشه فرناز بود که شانه زیر بار کارهای من می داد. از کشیدن تابلوهای نمایش مصدق و کارهای سنگین پشت صحنه آن تا دوندگی های بی پایان فیلم تابوی ایرانی، از آغاز راه تا همین حالا که نمایشش این ور و آن ور ادامه دارد، همواره پشتم به پشتکار بی دریغ فرناز گرم بود. نمی خواهم خیلی به عقب بروم وگرنه باید به بیست و پنج سال پیش برمی گشتم و از فیلمبرداری بخشی از فیلم میهمانان هتل آستوریا در هلند شروع می کردم که او یکی از یاوران پیگیر این کار در تدارک دکور صحنه ها بود.
این دو کلام را نوشتم تا شما را به دیدن یک ویوئو کلیپ کوتاه که از مراسم افتتاح نمایشگاه اخیرش در فرهنگسرای پویا (پاریس) تدوین کرده ام دعوت کنم؛ مراسم گرمی که جدا از همه چیز این فرصت را فراهم آورد تا با دوستان نازنینم در پاریس که تماما از سرشناس ترین شخصیت های فرهنگی و هنری و اجتماعی کشورمان هستند ملاقات مجدد داشته باشم.
 
Posted by reza at 11:34 AM

September 13, 2012

دی وی دی تابوی ایرانی در آمازون

از امروز با یک کلیک روی عکس جلد دی وی دیِ "تابوی ایرانی" می توانید نسخه فارسی با زیرنویس انگلیسی این فیلم را از سایت "آمازون" تهیه کنید

Posted by reza at 11:01 AM

August 27, 2012

"مهرجوئى"، "فراستى"، و تجویز قُرص!

داريوش مهرجوئى را كه مى‌شناسيد، سازنده‌ى فيلم‌هاى "گاو"، "آقاى هالو" و... "سنتورى".
مسعود فراستى را اگر نمى‌شناسيد سرى به "يوتيوب" بزنيد و چرنديات اسلامى‌اش را در مورد سينماى ارزشى و از اين مزخرفات در "سيماى جمهورى اسلامى ایران" بشنوید.
 
حالا مهرجوئى در گفتگوئى در ایران، در مورد فراستى گفته است: "از خودش نفرت دارد، از سینما نفرت دارد، از آدم‌ها نفرت دارد، همه را می‌خواهد آزار بدهد و از این طریق ابراز شخصیت بکند. خب این شخصیت بیمار است، باید برود بستری شود و قرص بخورد!"
از اين خبر، صداى یکی از "قرصی"ها در خارج از كشور چنان در آمده است كه مهرجوئى را با اين جملات معرفی می‌کند:
"استاد سینما، - البته در زمینه‌ی مسایل دیگر یعنی حرکت در جهت حفظ و بقای یک نظام متحجر، عقب مانده، قرون وسطایی و جنایتکار هم مهرجویی به درجه استادی رسیده است."
و سپس در دفاع از معلومات سینمائی فراستی می‌نویسد:
"اگر نسبی مقایسه کنیم این آقای تواب نقد فیلم نویس [فراستى] اطلاعات سینمائیش از اکثر دیگر سینما بنویسان جمهوری اسلامی بیشتر است. و چون چند بار صابونش به تن داریوش مهرجویی خورده داریوش هم از وی کینه به دل دارد، و در این جلسه فرصتی برای مهرجویی پیش می‌آید که از فراستی هم انتقام بگیرد."
"اين "قرص‌خورها" از راه دور هم بدجورى هواى همديگر را دارند! و جالب اينكه خودشان هم شيرين كارى‌هايشان را مرتب برایم ايميل مى‌كنند كه مبادا محروم بمانم!
اگر یادتان باشد من هم چند سال پیش به ضرورت "قرص خوردن" این آقایان در مطلبی با عنوان [لطفا قرصتان را به موقع بخورید!] اشاره كرده بودم كه متاسفانه تا کنون به آن بى‌توجهى شده است.
□◊□
Posted by reza at 6:57 PM

July 20, 2012

گفتگوی مدیای مستقل آمریکا با من در مورد "تابوی ایرانی"

ساعتی پیش گفتگوی کوتاهی با من از رادیوی مستقل سراسری آمریکا پخش شد که همزمان با آن تصویر ویدیوئی آن، که از طریق "اسکایپ" ضبط شده بود، در "یوتیوب" قرار گرفت. برای علاقمندانی که به زبان انگلیسی آشنایند لینک زیر را در این صفحه می‌گذارم.

Posted by reza at 6:56 PM

June 30, 2012

"تابوی ایرانی" به سینمای زیرزمینی ایران اضافه شد!

جناب علامه‌زاده عزیز
من از دوستان منصور تائید و از دوستداران شما و کارهایتان هستم. برای فیلم تابوی ایرانی هم تا جائی که در توانم بوده است تبلیغ کرده‌ام. ناگفته نگذارم که من نه بهائی هستم و نه اینکار را برای دوستیم با منصور کرده‌ام بلکه بخاطر زیبائی کار شما و صرفا برای روشن کردن اذهان دوستان و اطرافیانم از ستمی که به جمعی از هموطنان خودم می‌شود این تلاش را نموده‌ام. این نامه را هم برای عذرخواهی از شما می‌نویسم چرا که با شنیدن مصاحبه شما و اینکه قصد شما رساندن این پیام به هموطنان داخل است، وقتی فیلم بر روی یوتیوب آمد من هم آن را در صفحه فیس‌بوک خودم گذاشتم با این نیت که دوستان ایرانیم که نتوانسته بودند فیلم را در پخش تلویزیونی ببینند شانس دیدن آنرا داشته باشند. و وقتی در سایت شما نارضایتی‌تان را از این کار دیدم بلافاصله آنرا از صفحه خودم پاک کردم. و از این بابت از شما عذرخواهی می‌کنم. ولی در همان یک روزی که فیلم بر روی فیس‌بوک من بود، ده‌ها نفر از دوستانم در ایران آنرا تماشا کردند و شاید مکالمه من با خوهرزاده‌ام برایتان جالب باشد که می‌گفت از روز یک‌شنبه تمام ویدئوفروشی‌های تهران فیلم را با قیمت 10 هزارتومان می‌فروشند و به نقل از یکی از دوستانشان که صاحب یک ویدئوکلاب زیرزمینی است فیلم شما امروز از جمله پرطرفدار‌ترین فیلم‌هاست! 
در هر حال خسته نباشید. کار بزرگتان را ستایش میکنم و در انتظار در آمدن دی وی دی فیلم هستم که به آرشیو فیلم‌های شما اضافه کنم.
Posted by reza at 7:51 AM

June 28, 2012

مشت نمونه‌ی خروار

تنها یک روز پس از پخش فیلم "تابوی ایرانی" از تلویزیون صدای آمریکا یک شیرپاک خورده‌ی ناشناس تمام فیلم را ضبط، و در یوتیوب آپلود کرد. این شیوه‌ی ناپسند البته بقدری رایج شده که دیگر قبح‌اش ریخته است. کسانی که دست به این کار می‌زنند به تنها چیزی که نمی‌اندیشند لطمه به فروش فیلم در سینما یا به صورت دی‌وی‌دی است که موجب زیان تهیه‌کنندگان می‌شود، و در نتیجه ساختن فیلم‌هائی از این دست را با مشکلات بیشتری روبرو می‌کند.
نزدیک به چهار روز طول کشید تا پخش‌کننده‌ی رسمی فیلم توانست با شکایت به یوتیوب جلو پخش غیرقانونی فیلم را بگیرد. اما همین مدت کوتاه برای من کافی بود تا بر مبنای ضرب‌المثل "مشت نمونه‌ی خروار" برخورد تماشاگران آنلاین فیلم را بسنجم. طبق آخرین آمار یوتیوب که من دیدم، یعنی امروز صبح، بیش از 12.500 نفر، در کمتر از چهار روز فیلم را دیده بودند، که 103 نفر از آنان نظر مثبت و تنها 3 نفر نظر منفی به فیلم داده بودند.
با داشتن این آمار قابل اتکاء می‌توانم حدس بزنم که وقتی فیلم به شکل رسمی از طرف پخش‌کننده در یوتیوب به نمایش دربیاید مثل کلیپ‌های "تجاوز در زندان‌های ایران" با استقبال قابل ملاحظه‌ی کابران اینترنت روبرو خواهد شد.
حالا برای این که دست خالی از این صفحه بیرون نروید مصاحبه کوتاه "بهنود مکری" را با خودم که پس از پخش فیلم از تلویزیون صدای آمریکا انجام شد در این جا می‌گذارم.

Posted by reza at 2:56 PM

June 18, 2012

"تابوی ایرانی" در تلویزیون صدای آمریکا

نمایش ویژه فیلم "تابوی ایرانی"
 برای ایرانیان در سراسر جهان
از تلویزیون صدای آمریکا
VOA
اطلاعیه - دوشنبه، ۲۹ خرداد، ۱۳۹۱ - لوس انجلس، کالیفرنیا
تهیه‌کنندگان فیلم "تابوی ایرانی" بدین وسیله به اطلاع می‌رسانند که پس از نمایش عمومی ‌موفقیت‌آمیز فیلم در آمریکا، کانادا و اروپا، در توافقی ویژه با تلویزیون صدای آمریکا VOA، فیلم "تابوی ایرانی"ساخته رضا عللامه‌زادهسینماگر ایرانی ساکن هلند که ورودش به ایران ممنوع است,  روز شنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۱۲  برابر با سوم تیرماه ۱۳۹۱ در ساعت 11 شب به وقت تهران/   ۲:۳۰ بعد از ظهر به وقت شرق آمریکادر برنامه شباهنگ برای هموطنان در سراسر جهان ، از این تلویزیون پخش می‌شود.
کارگردان و تهیه‌کنندگان فیلم "تابوی ایرانی" همواره بر این نکته تاکید داشته‌اند که هدف اصلی آنان از ساختن فیلمی در باره وضعیت اسفناک بهائیان ایران و به تصویر کشیدن این رنج ناگفته‌ی 150 ساله، در درجه اول آگاهی رساندن به مردم ایران، بویژه ایرانیان غیربهائی بوده است تا شاید از این طریق گامی در جهت درک عمیق تبعیضی که بر هموطنان بهائی‌امان تحمیل شده برداشته شود.
فیلم "تابوی ایرانی" داستان "نادره"، یک مادر بهائی، و دختر چهارده ساله ‌اش را بازگو می ‌کند که هرچه دارند به فروش می‌گذارند و سرزمین مادریشان را ترک می‌ کنند تا به غرب پناهنده شوند. تابوی ایرانی تماشاگر را از قاره ‌ای به قاره دیگر، از ترکیه به اسرائیل، و از آمریکا به ایران می‌ برد تا تصوری روشن از تعقیب بهائیان در ایران عرضه کند – از دانشگاه زیرزمینی بهائیان گرفته، تا روستائیان بهائی تحت ستم در دهکده‌ ایول در مازندران. فیلم شامل گفتگوهائی یگانه است با کارشناسان، اندیشمندان، سیاستمداران و روشنفکران برجسته ایرانی که ریشه‌ های تجاوز به حقوق پیروان دیانت بهائی در ایران را می‌ کاوند.
با تشکر از تلویزیون صدای آمریکا VOA که این فرصت را در اختیارمان قرار داده است. همه ایرانیان عزیز، بویژه هموطنان داخل کشور را به دیدن این فیلم و گفتگوی زنده در استودیو با رضا علامهزاده کارگردان فیلم، که همزمانبانمایش انجام می گیرد، دعوت می‌کنیم.
اطلاعات بیشتر در مورد این فیلم: www.IranianTaboo.com
Posted by reza at 5:20 PM

May 25, 2012

گزارش پنج شهر (سه)
نمايش استكهلم به همت دوست فرهيخته‌ام "مسعود مافان"، مدير انتشارات و مسئول نشريه‌ى وزين "باران" برنامه‌ريزى شده بود. سپيده، همسرش، علاوه بر همكارى در برنامه نمايش، مصاحبه مفصلى هم با من و "اسفنديار منفردزاده" داشت كه نمى‌دانم كجا در خواهد آمد. 
استقبال از اين نمايش به قدرى بود كه مافان بلافاصله برنامه نمايش ديگرى را براى علاقمندان اين فيلم كه موفق به تهيه بليت نشده بودند اعلام كرد.
جدا از ديدار شيرين با دوستانى كه مگر در چنين فرصت‌هائى شانس بوسيدنشان دست دهد، مثل امير ممبينى، هم‌بند سابق و هم‌دل کنونی‌ام، بى‌آنكه از يك ديدار به ياد ماندنى ديگر در شب نمايش بنويسم نمى‌توانم به شهر بعدى بروم!
منظورم ديدار با شاعر نازك‌خيال، "اكبر ذوالقرنين" است. كتاب كوچك "اين سكته‌ى سگ مصب!"اش  را شب قبل از آن با بغضى در گلو، قطره اشكى بر پلك، و لذتى از زيبائى كلام و عشق به زندگى و زندگان بر دل، خوانده بودم. 
اكبر را كه عليرغم مشكلات پس از سكته به سالن آمده بود در آغوش گرفتم و قامت زلزله‌زده‌اش را به خود فشردم. او شعر زيبا و بلندى كه در رابطه با همين فيلم سروده و به اسفند و داريوش و من تقدمش كرده را به دستم داد كه بى‌شك به شكل مستقل در همين صفحه خواهمش آورد. اما اينجا تنها شعر كوتاهى از كتابى كه نام بردم را رونويس مى‌كنم تا طعم تلخ/شيرين آن را بچشيد.
سوار بر صندلى چرخ‌دار
سپر دف گرفته در كف
زره‌ى شعر و ترانه در بَر 
مى‌روم به جنگ انفاكتوس
دلدار من هشدار!
تا دلبرانه برآيم از اين دشوار
مرا بنواز
مرا دوست بدار. 
سفر بعدى را با اسفند همراه بودم. برنامه‌ى نمايش در گوتنبرگ، يا يوته‌بورى، آنطور كه خودشان مى‌نامندش، توسط يار ديرينم "ناصر زراعتى" برپا شده بود. ناصر كه در كم اما گزيده‌نويسى استاد است آلونك دنجی در آن شهر دارد كه داشتنش آرزوى هر اهل قلمى است: يك كتابفروشى به اندازه‌ى يك كف دست كه از در و ديوارش كتاب مى‌بارد!
از دوستى كه ديدارش در سالن نمایش برايم جالب بود بايد از "حسين مهينى" نام ببرم كه مدير "جشنواره سينماى در تبعيد است" و از وقتى فتواى تبعيد من از سينماى در تبعيد توسط "رهبر عظیم‌الشأن سینماگران تبعیدی" صادر شد تماسى با من نداشت! 
اما حادثه‌ی فراموش نشدنى‌ام در آن شهر مربوط است به دیدار با استاد هنرشناس، و نقاش نامدار "شكرالله منظور" كه افتخار شاگردى‌اش را در مدرسه عالى تلويزيون و سينما داشتم، هرچند كه هم‌سن و سال خودم بايد باشد. سال‌ها بود آرزومند ديدارش بودم و اين فرصت دست نمى‌داد. استاد منظور، يك نقاشى زيبا از كارهاى خودش را برايم آورده بود كه به خانه نرسيده قابش كردم و مقابل ميز كارم آويختمش. تصويرش را براى زينت اين مطلب در اين‌جا مى‌گذارم.
 
فردای روز نمایش در فرودگاه از اسفند عزیز جدا شدم و به کپنهاک پرواز کردم. دو بار تا آنوقت به این شهر رفته بودم، یکی برای نمایش فیلم "جنایت مقدس"، شانرده هفده سال پیش، و یک بار هم برای اجرای نمایش "مصدق"، شش هفت سال پیش.
كپنهاك اما اين‌بار شكل ديگرى برايم داشت. "فريدون وهمن"، ايران شناس صاحب‌نام ميهمان‌دارم بود و سه روز زيبا و پربار از حرف و گپ و تبادل انديشه برايم خلق كرد. فریدون را دو سال پيش از طريق كتاب كم نظيرش "١٦٠ سال مبارزه با آئین بهائى" شناختم، ولى شناخت واقعى‌ام وقتى بود كه براى فيلم "تابوى ايرانى" با او مصاحبه مى‌كردم. در طول آن گفتگو صداقت و صميمت از كلامش مى‌باريد. پس از مصاحبه، ساعتى با هم قدم زده بوديم و همان كافى بود تا هر دو احساس كنيم انگار ساليان سال است همديگر را مى‌شناسيم.  
نمايش كپنهاك به همت فريدون و دوست خوب ديگرم "اسفنديار صنايع" که در دو سفر قبلی مهمان‌‌دارم بود، برنامه‌ريزى شده بود. برنامه به شكل بسيار منظمی، در سالنى مملو از تماشاگر برگزار شد. نويسنده‌ى صاحب نام مقيم كپنهاك، "اكبر سردوزآمى"، كه كمتر در مجامع آفتابى مى‌شود، لطف كرده بود و برای دیدن فیلم آمده بود. ديدارش سخت شيرين بود. پس از نمايش، همو بود كه غيرمترقبه‌ترين پرسش را در جلسه‌ی گفت و شنود مطرح كرد: "چرا از ترانه‌ى مزخرف داريوش در فيلمت استفاده كردى؟"
سالن، كه پرسشگر را نمى شناخت، يك لحظه در سكوت فرو رفت. توضيح دادم كه سليقه‌ها فرق مى‌كند و هستند كسانى كه از ترانه‌ی داريوش خوششان مى‌آيد. شرح دادم که داریوش با پشتوانه‌ی ترانه‌های مردمی‌اش برجسته‌ترین خواننده‌ای است که در کنار من و اسفند و "بیژن شاهمرادی" و دیگران، می‌توانست مِهر و همدردی هنرمندان و روشنفکران ایرانی را به هموطنان بهائیمان بیان کند. در این لحظه يكى با صداى بلند گفت "درود بر داريوش"، و تماشاگران بسيارانی برایش كف زدند.
وقتى جلسه تمام شد من و اكبر دست به گردن در حال بوسيدن يكديگر داشتيم عكس مى‌گرفتيم كه خانم باريك‌انديشى گفت: آقاى علامه‌زاده، فيلم بعدی‌تان را در مورد همنجس‌گرايان بسازيد!
از سؤال‌هاى غير مترقبه‌ای كه در نمايشات دیگر نشنيده بودم یکی هم پرسش نیش‌دار تماشاگرى بود كه پرسيد: آيا اين فيلم سفارشى بود؟
و من در جواب فقط گفتم: بله، سفارش وجدانم بود! 
□◊□
Posted by reza at 10:33 AM

May 21, 2012

گزارش پنج شهر (دو)

نمايش فيلم "تابوى ايرانى" در كلن به همت اصغر سليمى و همكارانش برگزار شد. او كه فيلم را قبلا در نمايش تورنتو در كانادا ديده بود مطلب چشمگيرى با عنوان "تابوشکنی هوشمندانه علامه‌زاده یا تلاش دیرهنگام...؟" نوشت كه به شكل گسترده‌اى در دنياى مجازى به گردش در آمد. 
كلن همواره براى من شهر ديدار با ياران قديمى است؛ يارانى كه در كلن يا شهرهاى اطرافش زندگى مى‌كنند و شانس ديدارشان اغلب در كلن دست مى‌دهد. مثل دوست انديشمندم ناصر كاخساز و همسر نازنينش هما، نويسنده‌ى سرشناس اسد سيف و همسرش، يا موسيقى‌شناس نامدار محمود خوشنام و همسرش الهه، كه این آخری مصاحبه‌اى هم با من داشت كه در سايت "راديو دوچه‌وله" با عنوان "تابوئى كه بايد شكسته مى‌شد" منتشر شده است. 
نام بردن از همگى دوستان وقت ‌گير خواهد شد ولى بايد بگويم كه حضور همكار سينماگرم احمد نيك آذر سخت شادمانم كرد. احمد براى همين فيلم زحمت بسيار كشيده است. وقتى من در پاريس مشغول فيلمبردارى بودم اين احمد بود كه به جاى من همراهِ همكار ديگرم منصور تائيد به كايسرى در تركيه رفت، و نتيجه درخشان كارش تاثير تعيين كننده‌اى در كيفيت فيلم داشت. 
 
       احمد نیک آذر و من در کلن                     من و مترجم در برلین
ديدار با دكتر عنايتى كه به همراه خانواده مهربانش از فرانكفورت براى ديدن فيلم آمده بود هم بسيار مغتنم بود. دكتر عنايتى را من قبلا نمى‌شناختم ولى بارها در مصاحبه‌هايم گفته‌ام كه نامه‌ى ايشان به من كه پس از پخش كليپ‌هاى مربوط به تجاوز در زندان‌هاى جمهورى اسلامى نوشته شده بود، موجب شد من براى ساخت فيلمى در مورد مشكلات هموطنان بهائى قدمى جدى بردارم. 
آخرين زوجى كه بايد نامشان را ببرم، و براى اولين بار بود که موفق به ديدارشان مى‌شدم آقاى حسن یوسفی اشكورى، روحانى خلع لباس شده در رژيم اسلامى، و همسر محجبه‌شان بودند كه پس از پایان فيلم متوجه حضورشان در سالن نمایش شدم. از گفتگوی کوتاهی که با ایشان داشتم به نظرم رسيد از فيلم خوششان آمده است. امیدم این است که هموطنان معتقد به اسلام، مثل این زوج حاضر باشند فیلم را فارغ از پیشداوری ببینند و شخصا قضاوت کنند.
 در تمام شهرهای پنجگانه، نماينده‌اى از سوی بهائيان آن شهر شرکت داشت که یا پیش و یا پس از نمایش، مطلب کوتاهی در سپاس از سازندگان فیلم و برگزارکنندگان گردهمائی، بر زبان می‌آورد. صداقت و صمیمیت در صدا و نگاهشان آشکارتر از آن بود که قلبم را نلرزاند. بر خلاف نمایشاتی که در چند شهر آمریکا شاهدش بودم تعداد تماشاگران بهائی در این پنج شهر بسیار کمتر از غیربهائیان بود. با این همه گرمای محبتشان مرا به یاد نمايش فیلم "حرف بزن تركمن" در بندر تركمن می‌انداخت. باید اواسط سال 1358 بوده باشد. تنها نمایشی که در ترکمن صحرا، در هوای آزاد، برگزار شد و من شخصا در آن حضور داشتم نمایشی بود که گرمای محبت و سپاس ترکمن‌ها نسبت به من که ترکمن نبودم در فضا موج می‌زد و قلبم را می‌لرزاند؛ درست مثل فضائی که هر بار با نمایش "تابوی ایرانی"، توسط هموطنان بهائیمان دوباره خلق می‌شود.
برای دادن نمونه، تنها به رونویس یکی دو فراز از یکی از پیام‌‌ها اکتفاء می‌کنم:
[این لحظه برای ما از لحظات بخصوصی بشمار می‌رود. جناب آقای علامه‌زاده، شما که همه می‌دانند بهائی نیستید، از مهارت‌های حرفه‌ای خود استفاه نموده‌اید تا توجه عموم را عطف قشری از هموطنان خود بکنید که آئین دیگری دارند و با وجود این انسان هستند. و برای این که به آنان، جناب آقای علامه‌زاده، صدا و حق صحبت می‌دهید یک واژه "سپاس" می‌تواند فقط ابراز نارسائی از احساسات ما بشمار برود
... اکنون آن‌هائی دست کمک به سوی ما بهائیان به جلو می‌آورند که سالها رژیم تهران در صدد وانمود کردن آن بود که آنها ما را به عنوان نجس می‌شمارند. حال این افراد با صدای رسا از بهائیان ایران دفاع می‌کنند. ما به گرمی دست آن‌ها را فشار می‌دهیم، و بدین وسیله این تابو در هم میشکند.]
این فضای مهر و صمیمیت بقدری در نمایش برلین سنگین بود که وقتی در پایان نمایش به روی صحنه رفتم برای دقایقی بغض راه صدایم را بست و نتوانستم جلوی احساساتم را بگیرم.
از گفتنی‌های برلین جدا از دیدار بسیاری از عزیزان مثل حسن جعفری، همبند و همشهری نازنینم، و مهدی ابراهیم‌زاده، یکی از جان‌به‌دربردگانِ ترور میکونوس که گفتگو با او آغازگر فیلم "جنایت مقدس" بود، باید از برنامه‌ریزی مسئولانه‌ی خانم انسیه دهقانی، مدیر نشریه جمعه بازار، نام ببرم. انسیه، دو مامور امنیتی را جلو درهای ورودی سینما گماشته بود و در مقابل نگاه پرسان من گفت در شهر میکونوس احتیاط، شرط عقل است!
البته این احتیاط موجب نشد ماجرائی مشکوک کمی ذهن ما را قلقلک ندهد. در پایان فیلم وقتی داشتم در راهرو کتاب تازه‌ام را برای علاقمندان امضاء می‌کردم، مرد میانسالی از اهالی ترکیه که نه فارسی می‌دانست و نه انگلیسی، به زبان آلمانی شکسته بسته از من به خاطر ساختن فیلم تشکر کرد و کتابم را برای امضاء جلوام گذاشت. گرچه دیدن فیلم و خواندن کتابِ من برای کسی که فارسی و انگلیسی نمی‌دانست عملی نبود ولی من کتاب را برایش امضاء کردم. آنگاه او بسته‌ای کادوپیچی شده به دستم داد که با کمک یکی از تماشاگران که آلمانی می‌دانست فهمیدم از ترکیه برایم به عنوان هدیه آورده است.
پس از رفتن او انسیه کاغذ کادو را باز کرد و چون بسته‌ی درون آن (یک جعبه شیرینی) قبلا باز شده بود توصیه کرد دستش نزنیم، و ما بعد از پایان برنامه آن را دور انداختیم. آن شب کسانی که این داستان را شنیدید گفتند کاش جعبه را برای آزمایش به ماموران امنیتی داده بودیم. ولی دیگر البته دیر شده بود.
(همین جا بگویم که اگر آن تماشاگر ترک، واقعا از روی محبت به تماشای فیلم آمده بوده باشد باید من و دیگران را که ذهنمان دقایقی به خطا رفته ببخشد، و این سوءتفاهم را به حساب تصویر شیطانی‌ای که رژیم جمهوری اسلامی در اذهان ما آفریده بگذارد.)
چون نه من حوصله بلندنویسی، و نه شما فرصت درازخوانی دارید گزارش سه شهر اسکاندیناوی را که حرف‌های گفتنی بسیاری در آن خواهد بود، جداگانه خواهم نوشت.
◊□◊
Posted by reza at 3:34 PM

April 19, 2012

گفت و شنود در استانفورد

از یکی دو روز پیش ویدئوی گفت و شنود با من در دانشگاه استانفورد در شمال کالیفرنیا به صورت آنلاین انتشار یافته است. این گفتگو پس از نمایش فیلم "تابوی ایرانی" بین دکتر عباس میلانی، مدیر برنامه مطالعات ایرانی در این دانشگاه و من از یک سو، و میان من و تماشگران از سوی دیگر انجام شد.
فیلمبرداری و تدوین این ویدئوی سی دقیقه‌ای توسط  هنرمند ساکن کالیفرنیا، "سیروس عمومیان" انجام گرفته که آن را در دو نسخه‌ی فارسی و انگلیسی آماده نمایش کرده است. من اما در این جا تنها نسخه فارسی آن را برای دوستان می‌گذارم.
Posted by reza at 6:07 PM

April 13, 2012

دور تازه‌ی نمایش "تابوی ایرانی"

استقبال کم‌نظیر هم‌وطنانم از نمایش فیلم مستند "تابوی ایرانی" موجب شد که دور تازه‌ای از نمایش این فیلم در سینماها و مراکز فرهنگی آمریکا، کانادا و اروپا برنامه‌ریزی شود.

در دور اول، شخصا موفق شدم در چند نمایش در آمریکا حضور داشته باشم که گزارشش را در این صفحه در مطلبی با عنوان "کوله‌باری از محبت" آورده‌ام. این بار سعی می‌کنم در چند نمایش در شهرهای اروپا حضور داشته باشم تا بتوانم از نزدیک با تماشاگران گفتگو کنم.
اطلاعات دقیق‌تر برنامه‌ی کامل نمایش دور دوم را می‌توانید در پوستر و لینک زیر ببینید.
 
Posted by reza at 9:57 PM

April 10, 2012

عارف و حیوانات زبان بسته‌اش

عارف قزوينى را بيش و پيش از همه به خاطر اشعار و ترانه‌هاى وطنى‌اش مى‌شناسيم. روح لطيف و طبع حساس او، آنجا كه از وطن مى‌سرايد چنان به شور در مى‌آيد كه دلى نيست كه از سوز به درد نيايد. 
گاه اين شور به مويه‌اى دلخراش بدل مى‌شود كه تا رسم دوست و دوستى برجاست، به جا خواهد ماند: مثل آنچه در سوگ "يگانه فرزند فداكار ايران" و "شرف خراسان"، كلنل پسيان سروده و با "صوت داودى"اش در كنسرت‌هاى متعدد خوانده است (كه خود بخشى از طرح "اُپِرتِ عارف و كلنل" من است  و حيف كه حتى يك صفحه یا نوار با صداى خود او براى استفاده‌ام وجود ندارد.)
روح حساس عارف اما، تنها در عشق به وطن و وفاى به دوست نيست كه تجلى مى‌يابد. هر رابطه‌ى صميمانه‌ای، حتى با حيوانات بى‌زبان، سرچشمه‌ى غليان روح حساس اوست. عارف كه پس از كشته شدن كلنل پسیان و اعدام چند تن از دوستان ديگرش به شدت از دنيا و مردم سرخورده بود ببينيد در مورد گربه‌اش چه مى‌نويسد:
[بلی، بدین جهت از مردم دوری جسته و با بی‌حقوق‌ترین حیوانات که گربه باشد، خود را مانوس و مشغول کردم. بچه‌گربه‌ی ملوس، از نژاد آن گربه که عبید زاکانی تعریف آن کرده و "مار دُم و عقاب پیشانی" گفته است بود، با تفاوت اینکه این گربه، روباه دُم و عقاب پیشانی بود. هزار بار کار عشقم با این گربه بالاتر از گربه‌ی معروف، ببری خان، ناصرالدین شاه شد. این حیوان مثل اینکه می‌خواست بفهماند که انسان حق ندارد نسبتِ بی‌حقوقی به او بدهد. آنچه را که در مدت عمر از این حیوان دیده و شنیده بودم مثل این بود که تمام تهمت و افترا بوده است. شبی که صبح آن، موقع فرار و عقب‌نشینی بود، برای انس فوق‌العاده‌ای که به این حیوان پیدا کرده بودم طبیعت را طرفِ حمله و مخاطب ساخته، آنچه ناگفتنی بود گفته، و بقدری گریه کردم که چشمه‌ی چشمم خشکید. در آخر گفتم من با یک گربه هم مانوس شدم او را هم نگذاشتی چند روزی به حال محبت با من باشد، به این بی‌رحمی از من دورش کردی.]
عارف بويژه در دوران دربدرى و تبعيد چندين سگ داشته كه به آنان عشق مى‌ورزيده است. دورى از آدميان و الفت با سگ‌هايش سرچشمه‌ى بسيارى از اشعار او نيز هست:
[در این نوروز و عید باستانی / که هر کس خواهد از نو زندگانی
چنان از زندگی بیزار و سیرم / که روز مرگ خود را عید گیرم
من از روزی که با سگ خو گرفتم / نظر از حسن و رنگ و بو گرفتم
چو در یک ملتی روح طرب نیست / منم گر شاعر ملی‌ش، عجب نیست!]
يكى از خاطرات دردناك اين شاعر درد كشيده كشته شدن يكى از سگ‌ها، و عواقب دشوار آن است كه نفرت او را نسبت به ملاها دو چندان كرد:
[چیزی که خیلی علاقمند به ذکر آن بودم می‌خواستم شرح حال سگ‌بازی و عشق خود را به دوتا توله‌های شکاری بی‌نظير خود که یکی از آن ها را در بروجرد کشته، و بعد هم آخوندها شورش کرده ده یازده روز حکم به بستن بازار و اجتماع در مسجد شاه، و تلگراف به دولت و مجلس که عارف سگ خود را در امامزاده دهکرد دفن کرده. و بعد جمعیت به امر ملاها خیال حرکت برای کشتن من به طرف دهکرد که دهی است در سه فرسخی بروجرد داشته‌اند. در میان سرمای زمستان مجبور شدم از خاک بروجرد با ضعف مزاج به خاک تره‌بند عراق حرکت کرده که حقیقتا شرح آن نوشتنی است در تحت عنوان این شعر:
[هیچ کاری نشد اسباب سرافرازی من / آبرومندتر است از همه، سگ‌بازی من]
عارف در ادامه مى‌نويسد:
[انس وعلاقه من به اين سگى كه در بروجرد كشته شد به قدرى بود كه مى‌توانم بگويم تمام عشق  و محبت دوره‌ى جوانى و ايام زندگانى من همه يكجا جمع، و آن هم متوجه اين حيوان شريف شده بود. شبى كه او را روز آن كشته بودند همين قدر عرض مى‌كنم از سر شب تا دو ساعتِ نصف شب بى‌اختيار چنان نعره مى‌زدم كه هر كه در آن دهِ ويران شده در اطراف من بود آسوده نبود. از آن به بعد هم اشك چشم من خشك نشد و تا نفس آخر، آن حيوان و زحمتى كه از كشتن آن به من رسيد فراموش نخواهد شد.] 
تا آنجا كه از خلال يادداشت‌هاى پراكندی عارف پيدا كرده‌ام هم‌نشينى با سگ براى او بخشى از زندگى روزمره‌اش بوده است:
[آرى امروز در حاليكه از همه كس و همه چيز كنار گرفته‌ام فقط با دوستى سگ خوشنودم و خانواده‌ى من عبارت از دو سگ، و جيران كلفت آذربايجانى است كه نقدا از كلفتى خارج، زنى است شريك زندگى سگ‌بازى من شده است.]
پيش از اينكه كمى از رابطه عارف با اين دو سگ كه "مينو" و "مينا" نام دارند بنويسم بد نيست گريز كوتاهى بزنم به تعريف عارف از جيران، كلفت سابق و هم بستر بعدی‌اش:
[براى اين زن انصافا همين قدر كافى است بگويم... در تمام زندگانى يك ركعت نماز نخوانده و هزار شكر كه اساسا بلد نشده است، و نمى‌داند نماز و روزه چيست.]
چه شانسی داشت عارف که در ایران امروز زندگی نمی‌کرد!
برگردم به مينو و مينا كه وقتى عارف مغضوب رضاشاه مى‌شود همسفر دربدرى‌های او نیز بوده‌اند (هرچه در یادداشت‌ها و نوشته‌های عارف گشتم درنیافتم که سگی که کشته شد یکی از همین دو سگ، مینو و مینا، بوده است یا نه.)
[پانزدهم خرداد ١٣٠٥ مانند يك خانواده كوچكى كه براى كسب شرافت از ننگ بشريت با سگ پيوند كرده باشد، من و جيران و مينا و مينو و بچه مينو (ژيان) طهران را وداع گفته براى ديگران گذاشته، بيرون شديم.]
و اين هم مطلع غزلى است براى آن دو سگ وفادار:
[ديگر دلم هواى پريرو نمى‌كند / سر همسرى به جز سر زانو نمى‌كند]
كه اين گونه ادامه مى‌يابد:
[چندين هزار طره‌ى گيسو كمند زلف / همسر دلم به يك موى "مينو" نمى‌كند
در وزن مهر "مينو" و "مينا" دلم تو را / اى يار، پارسنگ ترازو نمى‌كند
آن دل كه از تو باز گرفتم به پيش سگ/ انداختم، بيا و ببين بو نمى‌كند
در سگ حقيقت است و حقيقت چو در تو نيست / آب من و تو، سير به يك جو نمى‌كند
با خُلق سگ چو خوی سگم آشنا شده است / دیگر به خَلق ناکس و کس خو نمی‌کند
ديگر به ياد عارف و "مينا" و "مينو"اش / يك بى‌صفت عبور از اين كو نمى‌كند]
□◊□
Posted by reza at 12:29 PM

March 29, 2012

عارف و عمامه!

[اين نوشته را به برادرم سعيد تقديم مىكنم كه در رساندن صداى من به دوستانش در "فيسبوك" لحظهاى تاخير نمىكند!]

 يك ترجيع‌بندى در زندگى من وجود دارد كه فقط خودم از آن آگاهم. هر وقت كارى كه به دست دارم به سرانجام مى‌رسد، بلافاصله فيل‌ام ياد هندوستان مى‌كند و مى‌روم سر وقت آن ترجیع‌بند. فكر بد نكنيد! اين ترجيع‌بند چيزى نيست جز ور رفتن با سوژه‌اى براى فيلم يا تئاتر، و يا اگر هيچكدام نشد نوشتن يك كتاب كه به "عارف قزوينى" و "كلنل پسيان" و "ايرج ميرزا" و رابطه‌ی عجیب این سه تن ربط داشته باشد.
حدود چهل سال پيش، هنوز در زندان بودم كه به دراماتيك بودن اين سوژه پى بردم. اولين بار يك سال پس از آزاديم بود كه طرحى براى ساختن يك سريال تلويزيونى روى كاغذ آوردم ولى تا بيايم بجنبم انقلاب به سوئى رفت كه بايد دنبال سوراخ موش مى‌گشتم!
در طول سال‌هاى تبعيد بارها به سراغ اين سوژه رفته‌ام، بارها كتاب‌هاى تازه خريده‌ام، يادداشت‌هاى بسيارى برداشته‌ام، و بر مبناى آن طرح‌هاى سينمائى و تئاترى مختلفى نوشته‌ام، و هر بار با نيافتن سرمايه براى اجرائى كردنشان، برآوردن اين آرزو را به آينده‌اى نامعلوم موكول كرده‌ام. 
با اين مقدمه مى‌خواستم بگويم كه عنوان اين مطلب به مشغله‌اى بسيار مهم‌تر از رابطه‌ی عارف با عمامه مربوط مى‌شود. از روزى كه نمايش فيلم اخيرم "تابوى ايرانى" به چرخش افتاده و كتاب تازه‌ام "دستى در هنر، چشمى بر سياست" منتشر شده است دو باره رفته‌ام سر وقت همان سوژه كه عنوانش مى‌تواند "اُپرت عارف و كلنل" باشد، البته با رويكردى تازه و متفاوت با گذشته. در همين گشت و گذار بودم كه ديگر دلم نيامد دوستان اين صفحه را از آن بى‌نصيب بگذارم. 
عارف قزوينى، كه من شيفته‌ى كاراكترش هستم، در سال‌هاى تبعيد و فقر و پريشانى، دست به نوشتن "تاريخ حيات عارف" مى‌زند كه سوگ‌نامه‌ى زندگى خودش است در صد و اندی صفحه، از كودكى تا به قول خودش تا "داخل شدن در خط آزادى‌خواهى". از بخش پر بار و افتخار آفرين زندگی‌اش چيزى نمى‌نويسد چون فكر مى‌كند "قلم‌هاى پاك و افراد با وجدان آن‌ها را خواهند نوشت". 
اين مختصر را داشته باشيد تا بروم سر رابطه‌ى شيرين او و عمامه!
عارف در مورد پدرش مى‌نويسد: "ياد ندارم تا كنون اسم پدرم را به خير و خوبى برده يا اينكه از براى او طلب آمرزش كرده باشم، و تمام بدبختى‌هاى خود را در دوره زندگانى از او مى‌دانم."
و در مورد شغلش مى‌گويد: "پدرم داراى شغل وكالت بود. من از طفوليت حس كرده بودم كه اين اسم اسباب نفرت مردم است."
صفحاتى بعد مى‌نويسد: "چون داراى حنجره داودى بودم كه مى‌توان گفت معجزه يا سحرى بود، همين اسباب شد كه پدرم به طمع افتاد از براى خطاهاى خود كه در دوره زندگى بواسطه شغل وكالت مرتكب آن‌ها شده بود جلوگيرى از آن‌ها كرده باشد هيچ بهتر از اين نديد مرا به شغل روضه‌‌خوانى كه به عقيده من هزار بار بدتر از شغل وكالت است وادار كرده باشد... پدرم با داشتن دو پسر بزرگتر، چون مرا روضه‌خوان خيال مى‌كرد وصى خود قرار داد. روزى از جمعيتى دعوت شد. پس از صرف چاى و شربت و شيرينى، مرا زير يك بار ننگينى بردند يعنى عمامه بر سر من كردند. البته اشخاص حساس مى‌دانند، با اين حال من در چند روز اولى كه عبور از كوچه و بازار مى‌كردم با اين بار ننگين شرم‌آور در چه حالى بودم."
عارف كه شرمى بالاتر از پوشيدن لباده‌ی آخوندى در خيابان نمى‌شناخت به قول خودش "تلافى، به آخرت نگذاشته، كردم آنچه را نمى شود كرد."
عارف در روز بيست و يكم ماه رمضان، كه اوج عزادارى ايام موسوم به احياء براى شيعيان است، در شهر خودش قزوين، به نوشته خودش "با موى و پوطين برقى، با لباسى كه تا آن روز چنين هيكلى را هيجكس نديده بود" به مسجد شاه مى رود. 
 
در شرح ماجراى آن روز در مسجد شاه، در "تاريخ حيات عارف" مى‌نويسد: "وعاظ شهر هم هر كدام به وسعت دايره عوام‌فريبى خود، معركه را گرم و خود را سرگرم خر درست كردن نموده [بودند]... ورود بى‌موقع من مثل خروس بى‌محل چنان جلب نظر عامه كرد كه ديگر هيچكس گوش به ياوه‌سرائى آن‌ها نداد."
دلم نمى‌آيد اين نوشته كوتاه را بى گريزى به وطن، عشق بى‌شائبه‌ى اين شاعر عاشق پيشه‌ى وطن‌دوست، به پايان ببرم:
مرا ز عشق وطن دل به اين خوش است كه گر:
ز عشق هر كه شوم كشته، زاده‌ى وطن است
□◊□
Posted by reza at 9:04 PM

March 21, 2012

شریف‌ترین هدیه نوروزی

از لحظه‌ای که نامه‌ی تنی چند از زندانیان سیاسی بهائی که از درون زندان برایم نوشته‌اند به دستم رسیده بی‌قرارتر از آنم که بتوانم بدون سهیم شدن این شریف‌ترین هدیه نوروزی با شمائی که به فردای روشن آزادی و برابری و یگانگی و دگردوستی در میهن عزیزمان ایران می‌اندیشید هیچ کار دیگری بکنم.
از یک ماه پیش که نمایش عمومی فیلم "تابوی ایرانی" آغاز شده جدا از هموطنان بهائی، به قدری از هموطنان غیربهائی محبت دیده‌ام که تا امروز برای هیچیک از کارهای دیگرم ندیده بودم.  هنوز کامم از تلاش روشنفکران و هنرمندان مسئولی که چه در برنامه‌ریزی برای نمایش فیلم یاری‌ام کرده‌اند، و چه با قلم شیوایشان در نشریات مختلف این تلاش انسانی را ستوده‌اند شیرین بود که با رسیدن این نامه از درون زندانِ جهالتِ اسلامی قلبم سرشار از شادمانی شد.
کافی است فقط یک لحظه خودتان را جای من، که خود زندانی جهالتی از نوع دیگر بوده‌ام بگذارید تا احساس تلخ/شیرینی را که این نامه در کامم برانگیخت درک کنید. تردید ندارم همانطور که صدای آنان از دیوار ضخیم زندان‌ها به گوش من رسیده است صدای سپاس من هم در پس دیوارهای بلند دگراندیش‌ستیزی به گوش آنان خواهد رسید.
و این هم متن نامه، با عذری درک شدنی برای حذف نام و امضای این عزیزانِ در بند.
[فیلمساز ارجمند جناب علامه زاده
استماع خبر انتشار اثر گرانقدر شما به نام "تابوی ایرانی" که از ظلم غیرمنصفانه ای که قریب دو قرن بر بهائیان ایران روا داشته شده، پرده برمی دارد اعماق جان این اسیران را به اهتزاز در آورد. خدای را سپاس می گوئیم که از میان فرزندان برومند این سرزمین اهورائی نفس آزاده ای چون شما شهامت پرداختن به چنین کار سترگی را به خود راه داده و طلوع دوره ای جدید در روابط و تعاملات دوستانه و خیر اندیشانه همه ایرانیان در جهت احیاء و تجدید مجد و عظمت دیرینه میهنمان را بشارت می دهد.
صمیمانه از جنابعالی تشکر می کنیم و برای موفقیتهای روز افزونتان دعا می نمائیم.]
Posted by reza at 12:30 PM

March 15, 2012

كوله‌بارى از محبت

[اين يادداشت را دارم در هواپيما مى‌نويسم. از "اورلاندو" عازم "لس آنجلس" هستم. در هفت روز گذشته در پنج شش نمايش فيلم حضور داشتم. در اين جلسات شايد نزديك به سه هزار نفر فيلم را ديده باشند كه دستكم هفتاد در صدشان هموطنان بهائى‌امان بوده‌اند. بنابراين حدس مى‌زنم در نمايشى كه به همت تو چند روز ديگر در "تورنتو" برپا مى‌شود نيز تركيب تماشاگران همان باشد كه در شهرهاى ديگر بود. 
شور و شوقى كه از اين عزيزان در طول نمايش، و محبت و سپاس‌شان در پايان فيلم ديده‌ام آن چنان عميق، شريف و نجيب است كه شرمسار مى‌شوم چرا پيش از اين‌ها آستين بالا نزدم. تا اين لحظه، احساسى كه از واكنش گرم آنان دارم  اين است كه انگار حامل كوله‌بارى از محبت از طرف خودم و كسانى كه در جلو و پشت دوربين ياورم بودند، و آنانى كه مثل تو براى نمايش فيلم زحمت مى‌كشند به كسانى هستم كه هرگز پيش از اين طعم محبت را از سوى غيربهائيان هموطنشان نچشيده بودند. 
تنها راه تحمل اين همه محبت عميق انسانى كه از سوى آنان به من ابراز مى‌شود اين است كه اين بار شريف را به صاحبان اصليش، همكاران عزيزى كه در توليد و پخش اين فيلم ياريم داده اند و خواهند داد، برسانم.]
يك هفته از يادداشتى كه خوانديد و من آن را خطاب به دوست خوبم "حسن زرهى"، سردبير نشريه "شهروند" نوشته بودم، مى‌گذرد. حالا كه دارم اين يادداشت تازه را مى‌نويسم باز در هواپيما هستم ولى ديگر دارم پس از دو هفته به هلند برمى‌گردم. 
دارم سعى مى‌كنم ببينم چگونه مى‌توانم به مختصرترين شكلى گزارشى از جلسات نمايش فيلم "تابوى ايرانى" به خواننده‌ى اين صفحه بدهم. از آخرينش شروع مى‌كنم كه چند روز پيش در "دانشگاه استنفورد" به همت "دكتر عباس ميلانى" برگزار شد. در سالنى به ظرفيت سيصد و بيست نفر، بيش از سيصد و پنجاه نفر تماشاگر كه برخى بر پلكان سالن نشسته و برخى در حاشيه سالن ايستاده بودند فيلم را تماشا كردند كه در ميانشان هنرمندان نامدارى چون "بهرام بيضائى" و همسر بازيگرش "مژده شمسائى"، "ناصر رحمانى‌نژاد" و "كامران نوزاد" را به ياد مى‌آورم. همان شور و شوق شب‌هاى پيش در آنجا هم به شكل باران محبتى كه از سوى تماشاگران بر سازندگان فيلم باريد دوباره تكرار شد. جلسه با گفتگوئى گرمى ميان من و دكتر ميلانى، و سپس برخى از تماشاگران ادامه يافت. تمام اين گفتگو با دو دوربين ضبط شده كه بزودى در دسترس دوستان قرار خواهد گرفت.  
در يكى از دوبار نمايش فيلم در واشينگتن هم گفتگوى نسبتا مفصلى با تماشاگران داشتم كه بخشى از آن به همراه مصاحبه‌هاى كوتاهى با حاضران در نمایش از جمله "دكتر احمد كريمى حكاك"، "بيژن شاهمرادى" و "فرامرز اصلانى" در ويدیوئى كه توسط "نوین تی وی" تهيه و از تلویزیون "اندیشه" پخش شد آمده است. مجرى اين برنامه در واشينگتن دوست خوب و مجرى نامدار تلويزيزن ملى ايران "فريدون فرح اندوز" بود كه با سخنانى جذاب برنامه را آغاز كرد و با بازخوانى شعر زنده نام "فريدون مشيرى" آن را به پايان برد. 
بانى خير در "اورلاندو" دوست قديم و نديم خودم "دكتر مسعود نقره‌كار" بود كه بنیان‌گزار "کانون فرهنگی ایران" است و بگفته‌ی دبیر آن، این کانون هفده سال پیش با نمایش فیلمی از خود من، "جنايت مقدس"، اعلام موجودیت کرده بود و حالا من با فیلم "تابوی ایرانی" در برنامه صد و یکم آن شرکت داشتم.
شب پیش از آن، در نمایش فیلم در شهر "اتلانتا" که با همان شور و شوق برپا بود ديدار شیرینی دست داد با نوه‌ى دو تن از شخصیت‌های فیلم که در ایرانند. کسانی که فیلم را دیده‌اند بی‌تردید یک زوج سالخورده مازندرانی را هرگز فراموش نخواهند کرد که با زبانی طنزآلود اما معصوم، از رنج‌هائی که به دلیل بهائی بودن در روستای "ایول" در شمال ایران کشیده‌اند سخن می‌گویند.
حادثه شيرين تر از آن، البته در اورلاندو رخ داد. چنان از این دیدار غیرمنتظره تکان خوردم که احساسم را ساعتی پس از آن در يادداشت کوتاهی كه برای تهیه کنندگان فیلم نوشتم بدین صورت آوردم: 
[نمايش‌ها در اتلانتا (دو سانس) و اوراندو بى‌نظير بود. اما زيباترين هديه‌اى كه گرفتم ساعتى پيش، پس از پايان فيلم بود كه دختركى نوجوان به سويم آمد و با چشمانى به زيبائى آهو در چشمم خيره شد. باورش هنوز برايم مشكل است كه بگويم او همان "مينا"ى زيباى فيلم خودمان بود. نمى‌دانم چگونه در آغوشش گرفتم كه هنوز عطر گيسويش در سرم پيچيده.]
مینا در فیلم من، دخترک ده دوازده ساله‌ای است که در صحنه پایانی، شعری از یک شاعر بهائی، نعیم اصفهانی، می‌خواند. مینا در آن وقت به همراه پدر و مادرش به عنوان متقاضی پناهندگی در "کایسری" ترکیه زندگی می‌کرد.
"ایهاالناس ما همه بشریم
بنده‌ی یک خدای دادگریم
خواهران و برادران همیم
چون ز یک مادر و ز یک پدریم"
فیلم با چهره‌‌ی معصوم او که با شرمی دلچسب می‌گوید "همین!" پایان می‌گیرد، و قلبی نیست که در این لحظه از محبتِ به هم‌نوع نلرزد.
□◊□
Posted by reza at 10:10 AM

February 27, 2012

نوبتِ سربلندی

مثل هر ایرانی در هر جای این جهانِ پهناور، در اوج خواری کشیدن از رژیم بیدادگر اسلامی حاکم بر وطنم، این لحظه‌ی سربلندی ملی را که دسترنج سینمای در بند اما سرفراز ایرانی است، با تمام وجود گرامی می‌دارم و به آفرینندگان این سربلندی، صمیمانه تبریک می گویم.
Posted by reza at 11:59 AM

February 11, 2012

پلاکارد

نمردیم و بعد از بیست و چهار سال که از نمایش فیلم "میهانان هتل آستوریا" می گذرد یک بار دیگر پلاکارد فیلمی از من بر سر در سینمائی در لس آنجلس بالا رفت! بین این دو فیلم چند تای دیگر ساخته باشم خوب است؟

 

Posted by reza at 9:02 PM

February 7, 2012

"از عکس به فیلمنامه" و "هنر و سیاست"

فردا چهارشنبه هشتم فوریه در "دانشگاه ساتمپتون سولنت" در حوالی لندن "ورک شاپ"ی خواهم داد با عنوان "از عکس به فیلمنامه". این ورک شاپ یا "ماسترکلاس" را در دانشگاه‌های دیگر هم داده‌ام که خیلی مورد توجه دانشجویان قرار گرفته بود (کاش این امکان فراهم شود که این ماسترکلاس را برای هموطنان ایرانی‌ام در هلند هم بتوانم بگذارم).

روز بعد در همان دانشگاه سخنرانی خواهم داشت تحت عنوان "هنر و سیاست" که آن هم صرفا برای دانشجویان است، ولی در غروب همانروز در سالن نمایش دانشگاه، فیلم اخیرم "تابوی ایرانی" به نمایش در خواهد آمد که ورود در آن برای عموم آزاد است.

حالا که نام این فیلم آمد این را هم بگویم که این فیلم در هلند در روز بیست و ششم فوریه به نمایش در خواهد آمد که اطلاعات مربوطه در [این لینک] در دسترستان است. نمایشات دیگر، در شهرهای آمریکا و کاناد، را نیز در [این لینک] می توانید دنبال کنید.

Posted by reza at 3:16 PM

February 2, 2012

جدائى فيلم از فيلمساز

اختصاصی برای نشریه "شهروند" در کانادا

□◊□

به آن انگشتشمارانی که مخالفخوان حرفهای هستند و موجودیتشان را در نفی دیگران معنا میکنند کاری ندارم، بلکه به این دردآشنایانی که نگران برگخوردن از سیاستهای به غایت موذیانهی ملایان هستند اطمینان می‌دهم که: اگر نخل طلاى جشنوارهى "كن" توانست چهرهى زشت رژيم اسلامى حاكم بر وطنمان را در انظار جهانيان بزك كند و از نفرت ما ايرانيان، چه مانده در وطن و چه رانده از آن، نسبت به حاكمان تهران بكاهد، اسكار محتملى كه در پيش است نيز خواهد توانست دردى از اين رژيم دوا كند. تازه آن جايزه به كسى داده شده بود كه چه پيش و چه پس از گرفتنش، در حمايت از سانسور رژيم داد سخن داد، و اين يكى قرار است به دست كسى برسد كه دستكم تا امروز چنين موضعى از او ديده نشده است. از اين مهمتر، در آن روزهاى پس از دوم خرداد 1376 که "نخل طلا" به ایران رسید، نه تنها دنياى غرب، كه اکثریت بالائی از مردم ما نيز اميد به اصلاحاتى در ساختار حكومتى داشتند كه فضاى باز سياسى را نويد مىداد، ولى امروز پس از سركوب خشونت بار جنبش سبز، نه دنيا در تماميتش و نه مردم ما در كليتشان، كمترين باورى به امكان همزیستی با رژيم اسلامى ايران ندارند و هیچ "اسکار"ی هم این نظر را عوض نمی‌کند

در تاثیر شرائط سیاسی بر تصمیمگیری جشنوارهها بویژه در مرحله نامزد کردن فیلمها که هنوز پای داوران اصلی جشنواره در میان نیست تردیدی ندارم. به تاثیر این شرائط حتی در مرحله بعد، بر داورانی که اغلب مستقل و صاحب اراده هستند هم باور دارم. چرا که آنان نیز انسانهائی اجتماعیاند و نظرات سیاسیاشان می‌تواند بر تصمیمات هنریشان تاثیر بگذارد. ولی غلو کردن در این نکته را به دور از واقعگرائی میدانم. اگر تحمیل یک فیلم به جشنوارههای معتبر توسط نمایندگان آشکار و پنهان رژیم اسلامی به همین سادگی عملی بود تردید نکنید که در طول سی سال گذشته دهها جایزه بینالمللی به فیلمهای الگوی اسلامی، از "توبه نصوح" در سالهای آغازین گرفته، تا "اخراجیها" در سالهای اخیر تعلق گرفته بود. آن بخش کوچک از سینمای ایران که در سه دههی گذشته افتخاری برای مردم ما آفریدهاند هیچکدام به "سینمای اسلامی"، "سینمای دفاع مقدس"، "سینمای ارزشی" و "سینمای معناگرا" که نامهای مختلفِ همان سینمای بیمعنا با محتوای اسلامی است، تعلق نداشتهاند.

البته رژیم مزور اسلامی همواره سعی کرده از موفقیت فیلمهائی که به دلیل نامیرائی هنر و تلاش هنرمندان ما، علیرغم سانسور چندین مرحلهای آفریده شدهاند، بهره برداری تبلیغاتی کند. ولی منصفانه نیست که این عمل مزورانه‌‌ی رژیم را بدون داشتن دلائل قاطع نتیجهی همکاری هنرمندان وطنمان با مقامات رژیم اسلامی بدانیم.

جدا از ایرانیان، استقبال کم نظیر مردم عادی در کشورهای اروپائی و آمریکا از فیلم "جدائی نادر از سیمین" در سینماها امری نیست که هیچ شخص یا نهادی در جهان امکان سازمانگری آن را داشته باشد. البته استقبال مردم به تنهائی نشانه‌ای بر ارزش هنری یا اجتماعی یک فیلم نیست - که اغلب هم معنائی به عکس دارد – ولی نشانگر این هست که فیلم از گیرائیهائی برخوردار است که ممکن است کمیته انتخاب یا داوران یک جشنواره را نیز تحت تاثیر قرار دهد.

 

من شخصا "اصغر فرهادى" را نمىشناسم ولى سينمايش را چرا. اولين فيلمى كه چند سال پيش از او ديدم، "شهر زيبا" بود كه به نگاه من كارى منسجم از آب در آمده بود و نويد تولد يك فيلمساز خوب را می‌داد. فيلم "چهارشنبه سورى"اش البته به دلم ننشست، ولى "در باره الى" را فيلمى يافتم سخت گيرا، نه تنها در قصهى جذاب و بازىهاى روانش، كه بويژه در كارگردانى تردستانهاش. به عنوان کسی که با این حرفه ناآشنا نیست باید بگویم که کار کارگردانی در اغلب فیلمها به راحتی به چشم نمیآید. تبحر یا خامدستی کارگردان را در انتخاب زوایای دوربین، سایه روشن نور و رنگ، و یا در بازی بازیگران میتوان دید که هر کدام در واقع نتیجه کار مستقیم هنرمندان دیگر، مدیر فیلمبرداری، طراح صحنه و بازیگران است. ولی در ورای اینها مشکل است کار کارگردان را که هماهنگی این همه، و بسیاری جزئیات دیگر است تشخیص داد. "در باره الی" از معدود فیلمهائیست که در آن تسلط کارگردان را در تصویر کردن صحنههای بسیار پیچیده به وضوح میتوان دید. گمان میکنم فرهادی به این توانائیش واقف بوده که در فیلم "جدائی نادر از سیمین" خودش را در موقعیتهای بسیار مشکلتری از نظر کارگردانی قرار داده، و به حق از عهدهاش هم برآمده است.

چون نمیخواهم این نوشته به نقد فیلم بدل شود بیش از این به ساختار سینمائی فیلم نگاه نمیکنم بلکه به محتوای قصهی فیلم میپردازم که سرچشمهی نگرانی برخی از دردآشنایان، از جمله خود من است.

برخی از دوستان در مطالبی که انتشار دادهاند محتوای فیلم را در یک کلام دفاع از اخلاق مذهبی طبقه پائین جامعه، در مقابل طبقه متوسط که غیرمذهبی است میبینند. از زاویهی دید آنان، "نادر" و خانوادهاش در فیلم، نمایندگان طبقه متوسط‌اند که در مقابل "راضیه" و خانوادهاش که نمایندگان طبقه پائین جامعه ایران هستند قرار داده شدهاند تا واکنش آنها به یک مسئلهی عام انسانی، یعنی پایبندی به حقیقت و دوری از دروغ، به داوری گذاشته شود. اگر از همین زاویه هم به قصهی فیلم نگاه کنیم باید منصفانه بپذیریم که بر خلاف نتیجه گیری آنان، این "نادر" و خانوادهاش هستند که از این آزمون سربلند در میآیند. در این فیلم آنانی که تا آخرین لحظه به دروغگوئی ادامه میدهند "راضیه"ی نجس و پاکیدار، و شوهرش هستند. "راضیه"ی مذهبی، تنها وقتی قسم به قرآن مطرح میشود از ترس به شدتِ خرافى صدمه ديدن دخترش به خاطر قبول پول حرام، از ادامه دروغگوئی سر باز میزند. حتی در آن وقت هم شوهرش زیر بار حقیقت نمیرود و خشمش را با شکستن شیشه ماشین "نادر" فرو مینشاند. در حالیکه نمایندگان طبقه متوسط، "نادر" و همسر و دخترش، نه از ترس خدا و پیغمبر و بهشت و جهنم، بلکه صرفا به خاطر احترام به اخلاق انسانی از این که در لحظات حساسی دروغ گفتهاند رنج میبرند و در مقابل یکدیگر احساس شرم میکنند.

یکی از زیباترین لحظات فیلم، روبروئی "نادر" و "ترمه"، دخترش است که از پدرش میپرسد آیا دروغ گفته است یا نه. صحنهآرائی و بازیها در این لحظه حساس به نگاه من مثالزدنی است.

من کلا بر این اعتقادم که این طبقهی متوسط هر جامعه است که بار اخلاق سالم اجتماعی را برای رساندن به نسل بعدی به دوش میکشد. طبقات بالاتر به دلیل داشتن امکاناتی استثنائی در خطر لغزشهای ناگزیری از ارزشهای اخلاقی جامعه هستند، و طبقات فرودست به دلیلی کاملا بعکس گاهی ناچارند ارزشهای اخلاقی را زیر پا بگذارند.

با این همه گمان ندارم که این فیلم اصلا به این نکتهای که گفتم نظر داشته باشد. یا اگر هم نظر داشته آن را تنها در پسزمینه نگاه داشته است و فیلمساز بیش از این که به برخورد از زوایه طبقاتی اندیشیده باشد، به برخورد افراد يك خانواده (نادر و همسر و دخترش) با يكديگر در يك شرائط بحرانى (جدائى) پرداخته است. او در برخی لحظات موفق می شود کنه ذهن تک تکشان را بکاود و در مقابل چشم تماشاگر بیاورد. اگر نخواهیم دنبال بهانه برای محکوم کردن فیلم بگردیم میتوانیم بپذیریم که علت وجود شخصیتی مثل "راضیه"در قصه، از یکسو حضور فراوان چنین کسانی در جامعه امروز ایران است که خود نتیجهی تبلیغات مسموم روزمرهی رژیمی هستند که تمام وسائل ارتباط با جامعه را در دست قشریترین بخش خود قبضه کرده است، و از سوی دیگر قرار دادن خانوادهی رو به تلاشی "نادر" است در شرائطی که باید آن را "درماندگی" کامل نامید. "نادر" و "سیمین" در کنار مشکلات سنگینی که بیماری آلزایمر "پدر" به پیچیدگی آن افزوده است، حالا در اثر یک حادثه‌ی کاملا اتفاقی باید با کسانی مثل "راضیه" و شوهرش همسخن شوند که ابدا زبان مشترکی با آنها ندارند. این درماندگی بویژه در صحنهای که "راضیه" پس از آن همه پافشاری خود و شوهرش برای گرفتن پول از "نادر"، به مدرسه میآید و از "سیمین" میخواهد برای گرفتن رضایت از شوهرش پولی به او پرداخت نکنند، به اوج خود میرسد. درماندگی "سیمین" در این لحظه، از درک آن‌چه "راضیه" از او توقع دارد به روشنی در فیلم تصویر شده است.

از این زاویهای که سعی کردم شرح دهم، بحث محوری فیلم را نه بررسی شرائط اجتماعی و طبقاتی امروز ایران، بلکه وارسی درونی شخصیتهای اصلی فیلم میدانم. و از همین رو نیز هست که دادگاهی که در فیلم میبینیم را نه به عنوان نمونهای از دادگاههای واقعا موجود در جمهوری جهالت اسلامی، که صرفا دادگاهی تمثیلی میفهمم که قاضیاش ما تماشاگران فیلم هستیم (مگر فیلم با گفتگوی مستقیم دو شخصیت اصلی‌اش که رو به دوربین حرف میزنند شروع نمیشود؟)

با این همه، نگرانیهای دردآشنایان را به خوبی درک میکنم. ما در شرائط طبیعی زندگی نمیکنیم که سینمایمان را هم بتوانیم با معیارهای طبیعی بسنجیم. این پرسش که در شرائط کنونی آیا موقعیتی که این فیلم یافته میتواند کمکی به جنبش دموکراسیطلبی مردم ایران باشد یا به عکس، پرسش نادرستی نیست. از این درستتر، این پرسش است که تاثیر این موفقیتها در وضعیتِ از همیشه نگران کنندهتر سینما و سینماگران ایران چیست. در طول سه دهه که از این حاکمیت فاسد میگذرد هرگز سینما و سینماگر ایرانی این چنین بیحرمتی ندیده، و ابعاد سانسور فیلم به زندانی کردن فیلمساز فرو نلغزیده بود. پس بیجا نیست به این نکته اندیشید که وزن موقعیت استثنائی این فیلم در جهان، که در تاریخ سینمای ما بیبسابقه است، بر کفهی کدام سوی این کشمکش افزود خواهد شد.

پاسخ من به این پرسش حساس، به روشنی این است: باید فیلم را از فیلمساز جدا کرد. فیلم "جدائی نادر از سیمین" به خاطر ارزش هنریاش مورد توجه جهانیان قرار گرفته. خود فیلم نه به جنبش دموکراسیطلبی مردم ایران ارتباط دارد و نه به دشمنان این جنبش. این سازندهی فیلم است که باید نشان دهد در نبرد سرنوشتسازی که مردمش در آن درگیرند کدام سمت را انتخاب کرده است، یا خواهد کرد. از آن جا که هنوز حرف با صراحتی از زبان "فرهادی" نشنیدهام برداشت قابل اتکائی از شخصیت او ندارم. و از آن دسته هم نیستم که به صرف اینکه این فیلم در ایران از سدِ سانسور اسلامی گذشته، در جشنوارهی دولتی فجر تجلیل شده، و یا حتی از طرف حکومت به "اسکار" معرفی شده را برای محکومیت فیلم و سازندهاش کافی بدانم.

یادمان نرود که محتوای اغلب قریب به اتفاق آوازهای سَمبُل آوازخوانان مردمی ما، استاد "شجریان"، که از دیوان شاعران کلاسیکمان انتخاب شدهاند، ربطی به مسائل امروز ایران ندارند و تمام آلبومهای متعدد او با مجوز حکومت در آمدهاند ولی این "شجریان" است که تکلیفش را در این میانه روشن کرده، و در کنار مردمش ایستاده است. اکثر فیلمسازانی که در ایران زیر فشار هستند نه به خاطر فیلمی است که علیه رژیم حاکم ساختهاند بلکه به دلیل همدلیشان با مردم است که در حرفها و حرکات روزمرهشان نشان میدهند. "جعفر پناهی" در مرحلهاى از رشد هنرىاش با درك اين واقعيت که شخص سینماگر هم مسئولیتی کمتر از خود سینما در جامعه ندارد، رفتار و گفتاری منطبق با خواست مردمش پيشه كرد و آن گاه تاوانش را با زندانی و خانهنشین شدن پرداخت.

او به روشنی نشان داد که اگر شرائط امروز ایران به یک فیلمساز این امکان عملی را نمیدهد که فیلمی از مسائل اساسی جامعه بسازد دلیل نمیشود که فیلمساز نتواند به این محدودیتها انتقاد کند. این کاری است که صدها روزنامه نگار و وبلاگنویس و بسیاری از فیلمسازان مطرح دیگر در ایران به شکل روزمره انجام میدهند و شجاعانه پای عواقب آن هم ایستادهاند.

"فرهادی" با موفقیتی که در عرصه جهانی به شایستگی یافته است حالا این شانس را دارد که نشان دهد همانطور که در هنرش نگران اخلاق شخصیتهای فیلمش است نگران اخلاق خود نیز هست. اگر در پاسخ پرسشی در مورد وضعیت هنر و هنرمند در ایران اسلامی، به هر انگیزهای دروغ "مصلحت آمیز" را به حقیقتگوئی ترجیح دهد باید بداند که صحنهای مثالزدنیتر در مقابل چشمان دخترش، که اتفاقا بازیگر نقش "ترمه" دختر "نادر" نیز هست، در زندگی واقعیاش خواهد آفرید. 

□◊□

Posted by reza at 4:19 PM

January 8, 2012

"سرای بیم و امید"

این عنوان نمایشنامه تازهای است از دوست فرهیخته و هنرمندم "محسن یلفانی" که به کارگردانی دوست هنرمند دیگرم "ابراهیم مکی"، در اولین پایان هفتهی فوریه امسال در پاریس به صحنه خواهد رفت.

نقش کوچکی هم در این کار به من سپرده شده بود که برای انجامش چند روزی در پاریس بودم و با آماده شدنش به خانه برگشتم و تا این یادداشت را ننویسم نمیتوانم نفسی به راحتی بکشم!

نمایش "سرای بیم و امید"، آنطور که در بروشور آن عنوان شده به تماشا گذاشتن پنجاه و هفت سال زندگی تب آلود یک زوج پاکباخته است در برابر دورنمای سراسر تلاطم و التهاب این سرزمین بیم و امید.

حدود پانزده ماه پیش که برای برنامهریزی فیلمبرداری "تابوی ایرانی" در پاریس بودم، "محسن" و "ابراهیم" متن این نمایشنامه‌ی نیمهنوشته شده را در اختیارم گذاشتند تا در تدارک و تدوین صحنههائی که نیاز به فیلمهای مستند دارد کمکشان کنم. با عشق پذیرفتم. دو سه ماه پیش، "محسن" چند روزی در هلند مهمان من بود و فیلمهای مورد نیازش را از آرشیو شخصی‌ام، و بیش از آن از آرشیو بسیار پربارتر دوست سینماشناسم "آران جاویدانی" انتخاب کرد؛ صحنههائی مستند از قیام سی تیر سال سی و یک شمسی گرفته تا کودتای بیست هشت مرداد و میتینگ جلالیه و انقلاب سفید و جشن های شاهنشاهی و .... انقلاب اسلامی و بالاخره خیزش اخیر که "جنبش سبز" نام گرفته است.

اوائل هفته گذشته، من و "آران" با کوله باری از وسائل فنی تدوین فیلم به پاریس رفتیم و در کنار "محسن" به شکل ضربتی با روزی چهارده ساعت کار مداوم، صحنههای لازم را تدوین شده بر روی دیویدی تحویل او دادیم و همین دیروز به هلند بازگشتیم.

متاسفانه در موقع اجرای نمایش در پاریس، من باید برای تدریس و نمایش فیلم "تابوی ایرانی" به لندن بروم و از دیدن اولین اجرای آن محروم خواهم بود ولی امیدوارم در اجراهای دیگر این شانس را از دست ندهم. 

Posted by reza at 6:29 PM

December 26, 2011

میزگرد رادیو فرانسه در رابطه با فیلم تابوی ایرانی

دیشب میزگری در رابطه با موضوع بهائی ستیزی در ایران، و فیلم تابوی ایرانی، از رادیو فرانسه پخش شد که علاوه بر خود من، فریدون وهمن و کاظم کردوانی هم در آن شرکت داشتند. برای خواندن متن گفتگو، و یا شنیدن این برنامه ی رادیوئی 20 دقیقه ای، اگر وقتتان اجازه داد، روی نشانه زیر کلیک کنید

Posted by reza at 1:05 PM

December 16, 2011

گفتگوی آموزشکده توانا با من

آموزشکده الکترونیکی "توانا"، گفتگوئی تلفنی در زمینه سینما با من داشت که متن پیاده شده اش در سایتشان انتشار یافته است. گردانندگان این سایت آموزشی، خود و اهدافشان را اینگونه معرفی کرده اند

توانا فضای آموزشی الکترونیکی برای کنشگران مدنی ایرانی است. توانا دروس آموزشی زنده الکترونیکی، پادکست، جزوه ها و منابع آموزشی، مطالعات موردی مربوط به مبارزات مدنی جهانی (تجربه ها)، مصاحبه های ویدئوئی با رهبران مدنی، کتابخانه منابع دموکراسی... و حقوق بشر را عرضه می کند

دوستان علاقمند به مباحث بالا بد نیست سری به این سایت آموزشی بزنند. و آنانی که به بحث سینما علاقمندند، می توانند با کلیک روی نقش زیر، متن گفتگو  با من را بخوانند 

Posted by reza at 6:42 AM

December 14, 2011

بازتاب افتتاح فیلم تازه ام

 ویدئوی زیر گزارشی است کوتاه از "آرش راد"، خبرنگار تلویزیون صدای آمریکا در لس آنجلس، در مورد برنامه افتتاحیه فیلم تازه ام "تابوی ایرانی" که دو روز پیش در برنامه ی "شباهنگ" پخش شد

 

و این هم گزارش رادیوئی "شهرام میریان" که دیروز از "رادیو فردا" پخش شد

Posted by reza at 12:14 PM

December 10, 2011

یک تیر و سه نشان!

تازه از سفری کوتاه به لس آنجلس برگشته‌ام که در اصل برای شرکت در اولین نمایش فیلم تازه‌ام، "تابوی ایرانی"، انجام گرفت ولی در عمل دو نشانه‌ی دیگر را هم هدف گرفته بود که در زیر به هر کدام، به اختصار البته، خواهم پرداخت.

بیتا میلانیان، منصور تائید، من و اسفند

اول از مراسم اولین نمایش فیلم بگویم که به همت تهیه‌کنندگان، بویژه با ظرافتِ خاص "بیتا میلانیان"، مسئول روابط عمومی فیلم، با شکوه تمام برگزار شد. برای من اولین بار بود که این فیلم را روی پرده‌ی عریض سینما و با حضور حدود دویست و پنجاه نفر تماشاگر می‌دیدم. همواره در چنین لحظاتی به یاد جمله‌ی معروفی از "آیزنشتاین"، پدر سینمای واقعگرا، می‌افتم که گفته بود فیلم نه روی نوار است و نه روی پرده، بلکه هر بار در جائی میان تماشاگر و پرده خلق می‌شود. به راستی که فیلم "تابوی ایرانی" با تماشاگرانی که نسبت به صحنه‌های مختلف آن، گاهی با خنده، گاهی با بغض، و گاهی با سکوت مطلق واکنش نشان می‌دادند، برای اولین بار در سالن نمایش خلق شد!

در میان دعوت شدگان کسانی بودند که خیلی وقت بود آرزوی دیدار مجددشان را داشتم. از چهره‌های شاخصی که از اساتید خودم بوده‌اند باید از "حسن فیاد"، سینماگر پیش‌کسوت، و "یوسف شهاب"، پدر صدابرداری سرصحنه در ایران که افتخار همکاری با او را در فیلم "میهمانان هتل آستوریا" داشتم، یاد کنم.

نامی از "میهمانان هتل آستوریا" بردم باید بگویم دیدار بانوی همیشه زیبای سینمای ایران "ویدا قهرمانی" بزرگترین هدیه‌ای بود که آن شب از برگزارکنندگان برنامه گرفتم (اعترافکی بکنم که من در نوجوانی سخت عاشق دلخسته‌ی ویدا بودم. البته او آن روزها بازیگری محبوب بود و من دانش‌آموزی پابرهنه!) از دیگر همکارانم در آن فیلم ،تا جائی که حالا به یاد دارم، "ناصر رحمانی‌نژاد"، "هوشنگ توزیع" و "محسن مرزبان" هم محبت کرده و آمده بودند. "فلور" همسر سابق زنده‌نام "باربد طاهری"، فیلمبردار فیلم "میهمانان هتل آستوریا"، که خودش هم نقش کوچکی در آن بازی کرده بود در میان میهمان آن شب بود. و نیز دوست نازنینم "عباس حجت پناه" که عکاسی همان فیلم را به عهده داشت.

از همکاران "تابوی ایرانی" هم طبعا بودند اما نه چندان. از تهیه‌کنندگان، "شیدان و مهران تسلیمی"، "بیژن شاهمرادی" و "منصور تائید" حضور داشتند و جای "فرشاد مهجور" که در سفر بود خالی بود. "اسفند منفردزاده" و "داریوش اقبالی" هم که ستاره‌های آن شب بودند!

جای خالی هنرمند ارزشمند و دوست نازنینم که زحمت فیلمبرداری از صحنه‌های ترکیه را به عهده گرفت، "احمد نیک‌آذر"، سخت خالی بود؛ و سخت خالی بود جای آن‌هائی که در ایران برایم فیلم‌برداری کردند که حتی اگر نامشان را ببرم زبانم می‌سوزد! (راستی "بابک"، یکی از بهائیانی که در ترکیه در مقابل دوربین قرار گرفته و ساز زده بود هم در سالن حضور داشت.)

از راست: من و تائید، شیدان تسلیمی، بابک، داریوش، و مهران تسلیمی

از صاحب‌نامان شهر، البته من فقط با اهل قلم و هنر آشنایم، که یکی از آن‌ها همان "جوان سالخورده‌!"ی دوست داشتنی، "فرهنگ فرهی" است که در پایان فیلم به کوتاهی سخنی فراموش نشدنی گفت و فیلم را به یک سمفونی که هر نُت آن سر جای خودش قرار گرفته تشبیه کرد. همو، چند روز بعد در "مجله‌ی جوانان" مقاله‌ای با عنوان "تابوی ایرانی، فیلم مستندی کارساز و ماندگار از رضا علامه‌زاده" نوشت و بر من منت گذاشت. از مجله جوانان گفتم این را هم بگویم که "مهدی ذکائی"، سردبیر پشتکاردار مجله جوانان هم در نمایش فیلم حضور داشت. شانس دیدار دوست فرهیخته‌ام، "کاظم علمداری" نیز در سالن نمایش دست داد که سخت مغتنم بود.

جوان سالخورده! فرهنگ فرهی

از دیگر صاحب‌نامانی که دیدارشان در نمایش فیلم برایم فراموش نشدنی است دوستان نازنین و هنرمندان ارزشمند وطنمان "حسن خیاط‌باشی" و "پرویز کاردان" بودند. "علی پورتاش" بازیگر توانائی که شانس همکاری با او را در نمایش "مصدق" داشتم از آن عزیرانی است که دلش مثل دل گنجشک کوچک است. بعد از پایان فیلم با چشمان تر بغلم زد و چنان بغض داشت که نتوانست درست حرف بزند.

از نمایندگان رسانه‌های ایرانی هم کم نبودند که "رضا گوهرزاد" از تلویزیون "اندیشه"، "علیرضا امیرقاسمی" مدیر تلویزیون "تپش"، و "علی لیمونادی" از تلویزیون "آی آر تی وی" می‌توانم نام ببرم. روز قبل از نمایش، مصاحبه‌ای مفصل به همراه منفردزاده با گوهرزاد در تلویزیون اندیشه، و روز بعد از نمایش، مصاحبه‌ای حتی مفصل‌تر با امیرقاسمی در تلویزیون تپش داشتم.

از هم‌کلاسی‌های سابقم در "مدرسه عالی تلویزیون و سینما" فقط دو عزیز را دیدم که سخت شادمانم کردند؛ "فریبرز یوسفی" و "امین ضرغامی". بی‌تردید نام‌های دیگری باید به این سیاهه افزوده می‌شد که کندی ذهن و شور و شوق دیدار موجب از قلم افتادنشان شده است.

و اما از دومین نشانه بگویم: انتشار کتاب تازه‌ام "دستی در هنر، چشمی بر سیاست"، که در واقع خاطرات دوران زندانی بودنم در سال‌های 1352 تا 1357 است. این کتاب را که پس از چندین سال تفکر و دو سال نگارش به تازگی به پایان بردم در همین سفر در اختیار دوست خوبم "بیژن خلیلی"، مدیر انتشاراتی "شرکت کتاب" در لس آنجلس قرار دادم که اولین چاپ آن قرار شد در ماه فوریه سال میلادی آینده منتشر شود. از انگیزه‌ی خودم در نگارش این کتاب فراز زیر را نقل می‌کنم تا تصوری به شما داده باشم:

[بدون بیان بی‌پرده‌ی واقعیات امکان حقیقت‌گوئی در مورد پرونده‌ای‌که هنوز پس از سی و شش سال کوچک و بزرگِ مردم ایران به دانستن بیشتر از آن علاقمندند، وجود ندارد. اگر می‌خواستم به هر دلیل مثل دیگران این واقعیات روشن را لاپوشانی کنم هرگز زحمت خاطره‌نویسی را به خودم نمی‌دادم. چشم و گوش حساس واقعیت، بر روی تک تک حرکات و حرف‌های ما گشوده است و پرده‌پوشی را به هر دلیل، حتی رفاقت که شریف‌ترین احساس انسانی است، در ردیف چیزی چون دروغگوئی می‌آورد، خصلتی که هرگز با واقعیت جمع‌پذیر نیست.]

و بالاخره سومین نشانه، مقدمه‌چینی‌ام بود برای اجرای مجدد نمایش "مصدق" در لس‌آنجلس. دوستان می‌دانند که مشکل ویزای آمریکا برای برخی از بازیگرانی که از اروپا می‌آمدند یکی از دلائل اصلی ادامه نیافتن اجراهای صحنه‌ای "مصدق" بود. خوشبختانه "هوشنگ توزیع" بازیگر توانا و بسیار محبوب سینما و تئاتر، دعوت مرا برای بازی در نقش تیمسار آزموده، دادستان دادگاه مصدق، پذیرفت و مرا یک گام دیگر به برنامه‌ریزی برای اجرای مجدد این نمایش در ماه‌های آوریل و می نزدیک کرد. در اجراهای گذشته این نقش توسط بازیگر توانای تئاتر ایران "هومن آذرکلاه" که ساکن پاریس است با قدرت تمام اجرا شده بود.

می‌دانم هنوز تا حتمیت یافتن اجرای مجدد نمایش "مصدق" خیلی فاصله دارم. "بیژن شاهمرادی" تهیه کننده‌ی این نمایش، به قدری درگیر کارهای دیگر است که از وارد شدن مجدد به این کار هراس دارد. "مصدق" گرچه نوشته‌ی خودم است ولی همانقدر متعلق به من است که به بیژن، چرا که او از اولین گام در اندیشیدن به آن، تا پایان راه با من همراه بوده است. این است که "مصدق" بدون بیژن در نقش تهیه‌کننده برایم قابل تصور نیست (گرچه دارم عین حقیقت را می‌گویم اما دارم زرنگی هم می‌کنم چون می‌دانم این نوشته را بیژن هم خواهد خواند!)

◊□◊

Posted by reza at 4:44 PM

November 21, 2011

شهرزاد نیوز و فیلم تابوی ایرانی

برای خواندن مطلبی در مورد بهائی ستیزی و بهائی گریزی، لطفا روی آرم شهرزاد نیوز کلیک کنید. این مقاله بر مبنای مصاحبه ای با من در  مورد فیلم "تابوی ایرای" تدوین شده است

Posted by reza at 2:22 PM

November 8, 2011

گزارش تلویزیون هلند از فیلم تابوی ایرانی

 دیشب از برنامه "نیوز اور" در کانال دو هلند، گزارشی کوتاه از وضعیت بهائیان در هلند پخش شد که صحنه هائی کوتاه از فیلم "تابوی ایرانی" هم در آن بود. برای دوستانی که هلندی می دانند و این برنامه را ندیده اند، ویدئو کلیپ آن را در زیر می گذارم

Posted by reza at 10:44 AM | Comments (0)

November 1, 2011

گوش شیطان کر!

بالاخره طلسم شکست و تاریخ اولین نمایش فیلم "تابوی ایرانی" تعیین شد. روز یکشنبه، چهارم دسامبر (یک ماه دیگر)، مراسم نمایش افتتاحیه فیلم، در سالن "جیمز بریجز تیاتر" در دانشگاه یو.سی.ال.ا، در لس آنجلس برگزار خواهد شد. تریلر فیلم (آنونسی به مدت یک و نیم دقیقه) را که همین دیروز آماده کرده ام برایتان در زیر می گذارم.

 

Posted by reza at 10:22 PM

October 18, 2011

مقامات سینمایی جمهوری اسلامی را تحریم کنید

بیش از سه هفته از دستگیری غیرقانونی و ناعادلانه سینماگران ایرانی می گذرد

اطلاعات دریافتی از ایران نشان می دهد که سینماگران زندانی در شرایط بسیار سخت و دشواری قرار گرفته اند تا مکتوب و در مقابل دوربین فیلمبرداری به ارتباط با کشورهای غربی از جمله فرانسه و انگلیس اعتراف کنند.

 

ملاقات خانواده ها با سینماگران زندانی نشان میدهد، تحت فشار و رفتار غیرانسانی قرار دارند که موجب کاهش وزن آنان شده است.

 

هم چنین خانم مرضیه وفامهر بازیگر و کارگردان سینما به یک سال زندان و 90 ضربه شلاق محکوم شده است. رامین پرچمی بازیگر سینما و تئاتر نیز به یک سال زندان محکوم و در شرایط دشواری بسر می برند.

 

طی ماه گذشته دهها تن از سینماگران به وزارت اطلاعات احضار شده و مورد بازجویی و تهدید قرار گرفته اند.

 

ما امضاکنندگان این بیانیه از وزرای امور خارجه، وزرای فرهنگ، جشنواره های فیلم و مراکز سینمایی و فرهنگی کشورهای سراسر جهان تقاضا داریم دستگیری فیلمسازان ایرانی را محکوم و از حکومت جمهوری اسلامی بخواهند تا سریعا سینماگران زندانی را آزاد نماید.

 

اتحادیه اروپا در پی دریافت اخبار مربوط به اعمال فشار به هنرمندان، محمد حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد حکومت اسلامی ایران را در لیست تحریم خود قرار داده است.

 

ما همچنین از شما درخواست می کنیم تا آزادی تمام سینماگران و هنرمندان دربند مقامات سینمایی و تلویزیونی حکومت ایران را مورد تحریم قرار دهید.

بهروز وثوقی (بازيگر سينما)، شيرين نشاط (کارگردان) شجاع آذری (کارگردان)، شبنم طلوعی (بازيگر سينما و تئاتر) شهره آغداشلو (بازيگر سينما و تئاتر)، سپيده فارسی (کارگردان)، محسن مخملباف (کارگردان)، سميرا مخملباف (کارگردان)، حنا مخملباف (کارگردان)، بهمن قبادی (کارگردان)، رضا علامه زاده (کارگردان)، بابک پيامی (کارگردان)، مازيار بهاری ( مستندساز)، نازنين بنيادی (بازيگر سينما)، نکار زادگان (بازيگر سينما)، فرامرز رهبر (مستندساز)، علی صمدی احدی (مستندساز) نيما سروستانی (مستندساز)، هوشنگ توزيع (کارگردان تئاتر و بازيگر) عباس بختياری (عضو کميته افتخاری آکادمی فرانسه)

Posted by reza at 1:49 PM

October 13, 2011

کنفرانس حقوق بشر و قضیه شلاق

فردا و پس فردا، به همت "بنیاد کوشش برای استقرار دمکراسی و حقوق بشر در خاورمیانه" کنفرانس و جشنواره ای هنری در شهر ماینس (آلمان) بر پا خواهد بود که من هم با فیلمی از جنایات رژیم اسلامی در آن شرکت خواهم داشت (متاسفانه تعداد جنایات رژیم به قدری زیاد است که هر چه فیلم ساخته می شود باز کم است!)

این خبر کوتاهی که دادم البته توسط برگزارکنندگان کنفرانس با تفصیل بیشتری از قبل داده شده است. اما آن چه ذهن مرا مشغول کرده این است که از وقتی که در کنفرانس برایم در نظر گرفته شده برای جلب توجه شرکت کنندگان به هجوم وحشیانه اخیر رژیم اسلامی به حریم سینما استفاده کنم.

می دانید که در ماه های اخیر این تجاوزات که از آغاز استقرار جمهوری اسلامی در وطن ما جریان داشته، شتابی باورنکردنی گرفته است. دستگیری مستندسازان مستقل، و محکومیت چندش آور زندان و شلاق برای "مرضیه وفامهر"، بازیگر توانا و بسیار شجاعی که برای اولین بار حاضر شد خط قرمزهای ابلهانه رژیم اسلامی در سینمای ایران را بشکند و در فیلمی بدون حجاب تحمیلی اسلامی ایفای نقش کند، چشمه ی تازه ای از دشمنی رژیم است با هنر اصیل و هنرمندان مستقل ایرانی.

من مثل همیشه خودم را همبند تک تک زندانیان سیاسی ایران، بویژه آنان که به جرم هنرمند بودن در بندند، می دانم.

□◊□

Posted by reza at 12:58 PM

September 21, 2011

بی بی سی، بهائیان و من، در ملغمه‌ی تلویزیون ولی فقیه

 دیشب یادداشت زیر از دوست نازنینی رسید به همراه لینک به کلیپی از یک برنامه خبری تلویزیون جمهوری اسلامی:

[جناب علامهزاده عزیز، این ویدئو اخیرا در یوتیوب قرار گرفته که شبکه بی بی سی را بیش از پیش شبکه بهائیان جلوه دهد. در انتهای آن تصویری هم از شما نشان داده میشود که با بی بی سی نساختید و فیلم مستند بهائی را برای بی بی سی تهیه نکردید. به هر حال حضرات شدیدا سعی دارند با صد من سریش بی بی سی را جزئی از شبکه جاسوسی و خبرپردازی بهائی در ذهن مردم فرو کنند! با درود گرم]

[لینک به کلیپ جمهوری اسلامی]

جالب است که در این برنامه‌ی مضحک، تصویری نسبتا طولانی از من را نشان دادهاند و حرف‌هائی زده‌اند بیآنکه حتی نامی از من ببرند! جالب تر اینکه این تصویر را از کلیپ سومین مصاحبه‌ام با یکی از قربانیان تجاوز در زندانهای ولی فقیه برداشتهاند بیآنکه، البته به دلائلی بسیار روشن، اشارهای به منبع آن بکنند. کاش به جای این تصویر، تمام مصاحبهام را با آن قربانی نشان میدادند!

(پوستر فیلم تابوی ایرانی)

داشتم فکر می‌کردم باید منتظر چه برخوردهای مضحک‌تری از سوی برنامه‌سازان تلویزیون جمهوری اسلامی باشم وقتی بالاخره پخش‌کنندگان فیلم اخیرم "تابوی ایرانی"، که هیچ نیست جز افشای بی‌پرده‌پوشی جنایات و تجاوزات رژیم اسلامی به ایرانیان بهائی، موفق شوند آن را بر پرده سینماها بیاورند.

Posted by reza at 12:14 PM

September 19, 2011

بازداشت مستندسازان در ایران

داشتم به این خبر تاسف بار می اندیشیدم، و فکر می کردم چگونه می توانم احساسم را در این باره بر قلم بیاورم که خانم لادن فیروزبخت از رادیو فارسی زبان فرانسه زنگ زد و بارم را سبک کرد. حاصل گفتگویمان ساعتی بعد از رادیو پخش شد و لینکش را برای دوستانی که به بحث هائی اینچنین علاقمندند در زیر می گذارم.

[گفتگو در مورد بازداشت مستندسازان در ایران]

Posted by reza at 7:26 PM

August 8, 2011

فیلم "کودتای آمریکائی" و حرف های دیگر

فرصتی دست داد تا در روزهای آخر هفته گذشته در لس آنجلس از چند فیلم در جشنواره ی کوچکی در دانشگاه "یو.سی.ال.ا" با عنوان "جشنواره فیلم های ایرانی نور" دیدن کنم. فیلم های به نمایش در آمده در این جشنواره یا ساخته ایرانیان بودند و یا مثل فیلم بلند مستند "کودتای آمریکائی" موضوعش به ایران ارتباط داشت.

همچنان که از عنوان آن بر می آید این فیلم کاوشی بود در چگونگی شکل گیری و اجرای کودتای آمریکائی بیست و هشت مرداد سال سی و دوی خورشیدی که به سرنگونی دولت ملی مصدق و استقرار دیکتاتوری محمدرضا شاه انجامید.

نویسنده و کارگردان فیلم، "جو آیه لا"، که احتمالا آمریکائی باید باشد، با دقت و وسواسی مسئولانه، زوایای پنهان این رویداد تاریخی را کاویده است؛ رویدادی که نه تنها چهره ی ایران که آینده ی خاور میانه را برای همیشه دگرگون کرد.

شخصیت های بسیاری در این فیلم مستند مقابل دوربین قرار گرفتند که شاید بتوان گفت "استیفن کینزر" نویسنده کتاب معروف "همه ی مردان شاه" دقیق ترین و بی طرفانه ترین تحلیل را ارائه داده است. جالب برای من به عنوان نویسنده و کارگردان نمایش "مصدق"، و برای "بیژن شاهمرادی" تهیه کننده آن که کنارم در سالن نشسته بود، این بود که وقتی در فیلم صحبت از دفاع آتشین مصدق در دادگاه نظامی شد به یکباره "ناصر رحمانی نژاد" و "حمید عبدالملکی" و "هومن آذرکلاه" بر پرده ظاهر شدند و برای دقایقی صحنه ی دادگاه نمایش ما مثل یک کلیپ مستند به نمایش در آمد!

به جای این که از فیلم "کودتای آمریکائی" بیشتر بنویسم شما را دعوت می کنم آنونس کوتاه آن را که در زیر می آید نگاه کنید. ولی پیش از آن بگذارید صادقانه بگویم که چقدر دلم می خواست "دکتر جلال متینی" نویسنده کتاب "نگاهی به کارنامه سیاسی دکتر محمد مصدق"، و "علی میرفطروس" نویسنده کتاب "آسیب شناسی یک شکست" این فیلم را می دیدند و کمی از تئوری من در آوردی کسی مثل "اردشیر زاهدی" فاصله می گرفتند. این تئوری ملغمه ای است از هر دو نگرش موجود به حادثه ای که موجب سرنگونی مصدق شد یعنی "کودتای آمریکائی" و "قیام ملی". در این ملغمه ی تازه، کودتای آمریکائی رد نمی شود (چون رد کردن آن با این همه شواهد روشن دیگر عملی نیست) ولی آنچه مصدق را سرنگون کرد نه این کودتا که یک "قیام ملی" بود که بلافاصله پس از کودتای شکست خورده ی آمریکائی رخ داد!

این تئوری من در آوردی حتی کتاب بسیار ارزشمند "عباس میلانی" با عنوان "شاه" را هم مخدوش کرده است. شاید تنها ضعفی که بتوان به این کتاب، که یک تحقیق تاریخی کم نظیر است، وارد دانست همین به بازی گرفتن تئوری بی پایه ی "اردشیر زاهدی" است در فصولی که به "مصدق" و سرنگونی اش مربوط می شود. به گفته خود میلانی "اردشیر زاهدی" در این کتاب از هیچ کمکی به او فروگذار نکرده است (کتابش دم دستم نیست تا عین جمله اش را بیاورم. عمری باقی باشد در باره این کتاب مهم به تفصیل خواهم نوشت).   


TRAILER VS04-H.264 LAN.mov (video quicktime... by Monteego

حالا که اسمی از "ناصر رحمانی نژاد" و "حمید عبدالملکی" بردم این را هم بگویم که از وقتی فیلم "تابوی ایرانی" به پایان رسیده، یعنی از همین هشت ده روز قبل، وسوسه شده ام نمایش "مصدق" را یک بار دیگر در لس آنجلس به صحنه ببرم. وقتی از این وسوسه با ناصر و حمید صحبت کردم اشتیاق آنان به همکاری، نیروی بیشتری به من داد. با اینکه حمید در هلند زندگی می کند، من نمی توانم این نمایش را بدون او به عنوان بازیگر تجسم کنم؛ همانطور که بدون ناصر نمی توانم. وقتی این را با ناصر در میان گذاشتم چیزی در مورد حمید گفت که حیفم می آید در اینجا، هرچند از حافظه، نقلش نکنم. گفت، نه تنها قدرت بازیگری و خلاقیت حمید در ارائه نقش، بلکه احساس مسئولیت، همکاری و همدلی او با گروه مرا به آن سال های دور برد که تک تک افراد گروه با عشق به تئاتر و با احساس مسئولیتی کم نظیر با یکدیگر کار می کردند.

تردید ندارم که همه کسانی که در نمایش "مصدق" کار کردند همین نظر را در مورد "حمید عبدالملکی" دارند؛ و در رأس آن ها، خود من. 

 

Posted by reza at 6:57 AM

July 27, 2011

گفتگو با میهن

کامران همیشگلی گزارشگر روزنامه اینترنتی میهن گفتگوی کوتاهی با من داشت در مورد فیلم تابوی ایرانی که لینک آن را برای علاقمندان این صفحه در اینجا می آورم

Posted by reza at 9:33 PM

July 23, 2011

"گفت نام گل تو، گفتم از آن بی خبرم"

در این دو روزی که از گذاشتن ویدئو موزیک فیلم "تابوی ایرانی" می گذرد دوستان بسیاری به اشکال مختلف در مورد صحنه هائی از فیلم که در این کلیپ می آید کنجکاوی کرده اند. قبل از این که به بخشی از این کنجکاوی ها پاسخ بدهم گله کوچکی بکنم از آن کاربران اینترنت که صدای ترانه را جدا از تصویر دانلود کرده و دوباره در یوتیوب به همین نام تابوی ایرانی گذاشته اند که موجب سردرگمی جستجوگران این ویدئو کلیپ در اینترنت می شود. طبیعی است وقتی کسی کلیپی را در اینترنت در دسترس می گذارد محدودیتی برای کاربران نباید قائل باشد و همه باید بتوانند نه تنها آن را ببینند بلکه اگر خواستند تکثیر کنند. ولی این بی اخلاقی آشکاری است که تصویر یک ویدئو کلیپ را حذف کنند و رابطه ی بین ترانه و محتوای آن را از بین ببرند.

به قول مادر بزرگ خدا بیامرزم چاره ای ندارم جز این که خودم به خودم بگویم "گله هایت به سرم، باقی عروسی پسرم!" با همه این حرف ها تا این لحظه بیش از چهارده هزار نفر مستقیما از دو نسخه ای که خودم در صفحه ام گذاشته ام دیدن کرده اند.

و اما اغلب پرسش ها این است که چگونه و چه کسانی از ایران برایم فیلمبرداری کرده اند. به این دوستان باید بگویم هنوز پس از گذشت سی و دو سال که از ساختن فیلم "حرف بزن ترکمن" می گذرد به کسی نگفته ام چه کسی فیلمبردار آن فیلم بود چطور ممکن است در این لحظه نامی از کسانی که زیر تیغ جلادان اسلامی قرار دارند ببرم:

"گفت نام گل تو، گفتم از آن بی خبرم / مستم اما نه چنان مست که نامش ببرم" (عماد خراسانی)

اما یک فیلمبردار را بی نگرانی و با افتخار نام خواهم برد. البته من در این فیلم چندین فیلمبردار داشتم یک آمریکائی/هلندی در هلند، یک اسپانیائی در سیویلیا، یک اسرائیلی در حیفا، یک آمریکائی در لس آنجلس، ولی همه یک طرف، فیلمساز خوب و یار همراهم "احمد نیک آذر" یک طرف، که صمیمانه دست همکاری مرا فشرد و صحنه های زیبای کایسری (قیصریه) در ترکیه حاصل دست هنرمند اوست.

 

همواره گفته ام فیلم، بویژه فیلم مستند، گرچه حاصل فکر کارگردان ولی محصول کار او به تنهائی نیست. در مورد "تابوی ایرانی" باید بگویم این واقعیت ابعاد وسیع تری داشته است. در یک کلام این فیلم بدون همکاری جانانه ی ده ها نفر، بویژه آنانی که در شرائط خطرناک ایران دست همکاری با من را فشردند، هرگز ساخته شدنی نبود.

Posted by reza at 3:28 PM

July 21, 2011

این قصه سر دراز دارد!

یک نسخه ی تازه از ویدئو موزیک "تابوی ایرانی" را هم اکنون در صفحه ام در یوتیوب آپلود کردم چون دوستان توجه دادند که چند سطر از ترجمه شعر زیبای زنده نام "فریدون مشیری" در نسخه قبلی در طول آپلود کردن حذف شده است. از فرصت استفاده کردم و چند اشتباه تایپی را هم تصحیح کردم. اگر جزو دوستانی هستید که این ویدئو کلیپ را دانلود کرده اید لطف کنید از این نسخه ی تازه استفاده کنید که اشکال کمتری دارد. کار من که به هر حال بی اشکال نخواهد بود!

 

 و این هم دو سوی اولین فلایری که برای این فیلم طراحی و چاپ شده.

 

Posted by reza at 11:21 AM

July 20, 2011

"تابوی ایرانی" و داریوش

امشب به این راحتی ها خواب به چشمم نمی آید. گرچه شب از نیمه گذشته اما من تا همین چند ساعت پیش در استودیو مشغول آخرین دستکاری در زیر نویس فیلمی بودم که هشت ماه تمام است که به هیچ چیز جز از آن فکر نکرده ام. مال سن است یا احساس مسئولیت روزافزون، درست نمی دانم، ولی وسواسم به کار به وضوح دو چندان شده است.

فردا باید نقطه پایانی باشد بر این فیلم بلند مستند 78 دقیقه ای که محتوایش در یک جمله این است: "افشای تابوی رژیم اسلامی، تحمیل شده بر معتقدان به دیانت بهائی". یا شاید هم نقطه آغازی باشد. چرا که با فرارسیدن فصل سینمائی جدید (نیمه ی سپتامبر) نمایش این فیلم هم آغاز خواهد شد. و "تابوی ایرانی" مثل نوزادی مستقل از سازندگانش، با اولین نمایش عمومی، زندگی مستقلش را آغاز خواهد کرد. از کجا و چگونه؟ هنوز نمی دانم. تا به نقطه ی پایان که باید همین فردا باشد نزدیک نمی شدم حتی حاضر نبودم به آن فکر کنم.

چند روزی است که صدای گرم "داریوش" بی وقفه در سرم می پیچد. می دانم ترانه تازه اش را که با موسیقی "اسفند منفردزاده"، اختصاصا برای این فیلم خوانده شده، هنوز نشنیده اید. من اما در طول چند روز گذشته صد بار آن را شنیده ام. حالا هم در این ساعات نیمه شبی در انتظارم تا ویدئو موزیکی را که بر روی این ترانه تدوین کرده ام در صفحه خودم در یوتیوب آپلود شود تا به همراه این یادداشت مثل رهاوردی شیرین از سفر بلند هشت ماهه ام به دنیای "تابوی ایرانی"، آن را به یاران این صفحه پیشکش کنم.

Posted by reza at 4:46 AM

May 23, 2011

این بار سکوت خیلی به درازا کشید!

از نزدیک به هشت سال پیش که وبلاگ "از دور بر آتش" راه‌اندازی شد هیچگاه غیبتی به این حد طولانی از این صفحه نداشتم. خودم هم باور نمی‌کنم که سمبل نوین ارتجاع اسلامی، "اسامه بن لادن"، کشته شود و من یک کلام در این صفحه ننویسم و این را نگویم که به اعتقاد من "بن لادن" قبل از اینکه به دست کماندوهای آمریکائی کشته شود به دست جوانان دموکراسی‌طلب تونس و مصر و لیبی و سوریه... کشته شده بود؛ جوانانی که به نظر دوست و دشمن سربازان آینده‌ی اسلام وحشیانه‌ی "بن لادن" بودند در حالیکه سرایندگان سرود آزادی از آب در آمدند.

باور نمی کنم احمدی‌نژاد و خامنه‌ای صرفا از روی منافع شخصی و گروهی بر روی هم ناخن بکشند و من نگرانی‌ام را در این صفحه منعکس نکنم؛ این نگرانی که مبادا طرفداران آزادی و دموکراسی برای ایران، یک بار دیگر این بحث کهنه شده را پیش بکشند که در هر دعوائی بالاخره یک سوی مرافعه به نفع مردم است و... همان شیوه استدلالاتی که روشنفکران ما را چندین دهه به طرفداری از عقب مانده‌ترین نیروهای داخلی و خارجی کشاند.

و بالاخره باور نمی‌کنم قرارم برای سفر به تورنتو به‌ناگهان بهم بخورد و برخی از بهترین دوستانم به این خاطر از من سخت برنجند و من این درد را در دلم نگه‌دارم و با "نوشتن‌درمانی" در این صفحه مرهمی بر آن نگذارم!

با این نمونه‌ها می‌خواستم این را روشن کرده باشم که علت این همه تاخیر در نوشتن در این صفحه، نه بی‌حرفی بود و نه کاهلی. واقعیت این است که در طول این سال‌های "از دور بر آتش" متوجه این نکته شدم که نوشتن برای این صفحه به شکل نسبتا مرتب موجب شده است که جز در یک مورد، نوشتن و اجرای نمایش "مصدق"، از انتشار کتاب یا ساخت فیلم یا هر کار دیگری که نیاز به زمان طولانی داشته باشد باز بمانم. بیشترین نیرو و هوش و حواسم در این سال‌ها صرف نوشتن برای این صفحه شد و رضایتی که از این نوشتن‌ها نصیبم می‌شد مرا از پرداختن به یک کار اساسی‌تر مثل نوشتن یک کتاب و یا ساختن یک فیلم بلند باز می‌داشت.

اولین فاصله‌گیری‌ ناگزیرم از این صفحه حدود یک سال پیش اتفاق افتاد، وقتی که بالاخره بر تردیدهایم غلبه کردم و نوشتن کتاب خاطرات زندان‌ام را با عنوان "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" آغاز کردم. دوستان نزدیکی که این دستنوشته‌ها را – که البته هنوز تمام نشده – خوانده‌اند می‌دانند که من برای نوشتن این کتاب ماه‌ها از زندگی رهای‌ام در غربت بریدم و به سلول‌های تنگ اوین و کمیته باز گشتم تا بتوانم فضای روحی آن روزهایم را بازنویسی کنم.

هنوز این کتاب به سرانجام نرسیده بود که کاری سنگین‌تر از آن را به عهده گرفتم؛ فیلم بلند مستند "تابوی ایرانی" را. در این لحظه که قادرم فارغ از این دو کار دست به قلم ببرم و این مطلب را بنویسم صرفا به این خاطر است که کار تدوین فیلم سرانجام یافته و در انتظار تنظیم و ضبط موسیقی فیلم دارم نفسی به راحتی می‌کشم!

در پایان برای علاقمندان به این موضوع بگویم که کارهای فنی فیلم برای ماه آینده برنامه ریزی شده و در پایان ماه جولای فیلم "تابوی ایرانی" در دو نسخه فارسی و انگلیسی آماده خواهد بود و امیدوارم از آغاز فصل هنری امسال (سپتامبر 2011) نمایشش آغاز شود. این که کار نوشتن باقی کتاب "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" کی آغاز خواهد شد و چه وقت از چاپ در خواهد آمد هنوز برای خودم هم روشن نیست.

Posted by reza at 7:34 PM

April 25, 2011

یک تیر و دو نشان

با رو به پایان رفتن تدوین فیلم "تابوی ایرانی" این فرصت پس از چندین هفته فراهم شد تا سری به صفحات مهجور مانده ی "از دور بر آتش" و "فیس بوک" خودم بزنم. این یادداشت کوتاه را دارم در لس آنجلس می نویسم جائیکه کار تدوین نهائی را به کمک همکار همیشگی ام "بیژن شاهمرادی" به زودی به نتیجه خواهیم رساند.

اما پس از آن، و پس از بازگشت به یار و دیار، هنوز نفسی تازه نکرده باید بار سفر را برای دو برنامه دیگر در تورنتو ببندم؛ یکی برای شرکت در "شب غلامحسین ساعدی" که به همت "کانون کتاب تورنتو" تدارک دیده شده و من به عنوان سخنران مهمان دعوت دارم، و دیگری تشکیل کارگاه فیلمسازی به مدت یک هفته خواهد بود که "کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو" سازمانگر آن است.

      

دوستانی که کارهای مرا دنبال می کنند به خوبی می دانند که من در طول بیش از یک دهه تدریس مداوم در مدارس سینمائی مختلف، کمتر شانس این را داشته ام که با دانشجویان هموطن کار کنم. بنابراین کارگاه فیلمسازی دانشگاه تورنتو که صرفا برای دانشجویان ایرانی طراحی شده اولین فرصتی خواهد بود که سال هاست آرزوی آن را داشته ام. و اگر این اقدام با توفیق روبرو شود بی تردید در شهرهای دیگر هم تکرار خواهد شد. همین جا لازم می دانم از حمایت بی دریغ دوست نویسنده ام "حسن زرهی" و همکاران دیگر او در نشریه "شهروند"، و نیز از دست اندرکاران "جشنواره فیلم مهاجرین" برای برگزاری این کارگاه فیلمسازی سپاسگزاری کنم. 

Posted by reza at 9:44 PM

March 13, 2011

تابوی ایرانی

ساعتی پیش چند صحنه دیگر که به همت کم نظیر دوستان و همکاران مسئولم در داخل ایران فیلمبرداری شده بود به دستم رسید. فیلمبرداری‌های خود من که بیش از دو ماه قبل، از همین هلند آغاز شده و در فرانسه و سوئیس و اسپانیا و ترکیه و آمریکا ادامه یافته بود، بالاخره با فیلمبرداری در شهرهای حیفا و عکا در اسرائیل، همین هفته گذشته به انجام رسید و من کار تدوین فیلم بلند مستندم، "تابوی ایرانی" را، آغاز کرده‌ام.

من تا کنون فیلم های مستند مشکل و پیچیده که نیاز به جلب اعتماد و همکاری دیگران داشته باشد کم نساخته‌ام. فیلم "حرف بزن ترکمن" که در ماه‌های اول پس از انقلاب ساختم بدون همکاری ترکمن‌ها کاری ناممکن می‌بود (یادش بخیر "توماج" که راه مرا به خانه‌ی هموطنان ترکمنم باز کرد و در همان گیرودار، جان بر سر پیمانی که با مردمش داشت باخت). بدون او و جلب حمایت هموطنان ترکمن، سخن گفتن از ستمی که رژیم اسلامی از همان روز به قدرت رسیدنش به آنان روا داشت کار آسانی نبود.

فیلم "شط و شرجی" را هم در زمانی که خرمشهر در اشغال، و آبادان در محاصره کامل متجاوزین عراقی بود، به سادگی نمی‌توانستم بسازم. من و گروه کوچک چهار نفره‌ام در آبادانِ محاصره شده، از مردمی که به ما اعتماد کرده بودند فیلم می‌گرفتیم؛ مردمی که هر چه می‌توانستند به دوش می‌گرفتند و از شهر می‌گریختند و در نخلستان‌های کناره‌ی بهمنشیر، روزها و هفته‌ها به امید یافتن لنچی که در زیر بمباران مداوم آنان را به بندر ماهشهر برساند منتظر می‌ماندند.

دور از وطن نیز کارهائی از این دست کم نکردم. ساختن یک سری فیلم از زندگی کولی‌ها، که در حاشیه مانده‌ترین مردم اروپا هستند، با عنوان "ما کولی هستیم"، بدون جلب حمایت و اعتماد آنان کاری شدنی نبود. ولی برای مخاطبین ایرانی‌ام شاید مشخص‌ترین کار از این دست، فیلم "جنایت مقدس" باشد. نیاز من در این فیلم به جلب اعتماد و حمایت همه گروه‌های سیاسی، از سلطنت‌طلبان گرفته تا ملی‌گراها و میانه‌روها و جریانات متفاوت چپ، بیش از هر فیلم دیگری بود که تا آن وقت ساخته بودم. بی‌تردید عدم همکاری این جریانات سیاسی موجب می‌شد که دست من از منابع تصویری آنان خالی بماند و فیلم به کیفیتی که لازم بود نرسد.

با همه این‌ها، هیچ کاری به اندازه همین فیلمی که تدوینش را تازه آغاز کرده‌ام سنگین نبوده است. نیاز من به همکاری سه گروه، بهائیان، مسلمانان، و لائیک‌هائی مثل خودم، بیش از آن بود که بدون همکاری یکی از این سه گروه بتوان کار را دست گرفت. هموطنان بهائی وقتی از طریق نوشته‌هایم متوجه شدند که در اندیشه‌ی ساختن فیلمی در مورد حقوق پایمال شده آن‌ها هستم اعتمادشان به من جلب شد، و تا جائی که می‌شد درهای اغلب بسته مانده به روی غیر بهائیان را به روی من باز کردند. هموطنان مسلمانی که در مقابل دوربین من قرار گرفتند نیز بیشتر به دلیل سوابق کاری‌ام به من اعتماد کردند و همکاریشان را از من دریغ نداشتند. گروه سوم که در واقع من هم جزو آنانم، طبیعتا در کنارم بودند اما نکته حساس این جاست که پرداختن به هر موضوعی که به بهائیان ایران مربوط می‌شود برای ایرانیان غیر بهائی از هر سنخی از حساسیت ویژه‌ای برخوردار است. یک و نیم قرن پرونده‌سازی و دروغ‌پردازی ملایان و گروه‌های سازمان یافته‌ی ضد بهائی بر بستر ناآگاهی توده‌های تحریک پذیر مردم وطن ما، و نیز سکوت و تحمل و عدم اعتماد به غیر بهائیان از سوی خود بهائیان ایران (بجز در این دهه‌ی اخیر) موجب شده است که جو عدم اعتماد بین این دو عضو از پیکره‌ی ایرانی همچنان به شکل آشکاری باقی بماند و پرداختن به بهائیان جز از زاویه خصومت و تهمت پراکنی، خصلت تابو بودنش را حفظ کند.

مشکل دیگر، مسئله فیلمبرداری در ایران بود، چرا که تمام اجحافاتی که بر بهائیان روا می‌شود عملا در چهارچوب مرزهای ایران رخ می‌دهد و حرف زدن از این تجاوزات بدون منابع تصویری از داخل کشور می‌توانست لطمه جدی به کیفیت کار بزند. برنامه ریزی برای این کار دشوار، یعنی فیلمبرداری از مکان‌های مربوطه و حتی مصاحبه با برخی از قربانیان در ایران، به همت دوستان بهائی و غیر بهائی در داخل کشور آسان شد. آنان با احساس مسئولیتی تحسین برانگیز از بسیاری از صحنه های واقعی مورد نیاز من در ایران فیلم گرفتند و آن ها را به اشکال مختلف در اختیارم قرار دادند.

گمان می‌کنم بهتر است بیش از این وارد جزئیات نشوم و با سپاسی از صمیم قلب برای تمام یارانی که در جلو و پشت دوربین، در داخل و خارج از وطن، گامی برای این فیلم برداشتند، این مقوله را ببندم.

 

محمد جعفری، مدیر سابق روزنامه انقلاب اسلامی و ناصر پاکدامن، پژوهشگر

 

ناصر مهاجر، پژوهشگر و من                 شاپور راسخ، استاد جامعه شناس و من

 

سواد شهر باستانی عکا از مدیترانه         تندیس زندانیان در حیاط زندان قدیم عکا

Posted by reza at 10:20 PM

February 23, 2011

آکاردئون

اگر فیلم کوتاه آکاردئون ساخته جعفر پناهی را ندیده اید این فرصت طلائی را از دست ندهید. هشت دقیقه بیش نیست ولی گمان نمی کنم تا هشت سال دیگر اثرش از ذهنتان پاک شود

Posted by reza at 2:24 PM

January 4, 2011

بی وفائی!

(با سلام و با احترام. آقای علامه زاده، من این فیلم بلندتون رو نمیرم ببینم. چون اصلا باهاش قهرم، وقته شمارو خیلی‌ گرفته. آنقدر که حتا ساله نوی مسیحی‌ را هم به هموطنان مسیحی‌ تون تبریک نگفتید.‌ ای بی‌ وفا، چه فراموش کار شدی. چه بخواهی، چه نخواهی، ما به خوندنت عادت کردیم، و این غیبت‌های طولانی‌ را دوست نداریم. ما تو غربتیم، زود دل‌ میبندیم و دیر ترک عادت می‌کنیم. یه سر به ما بزن، یا بهتر بگم بذار یه سری بهت بزنیم. سال نو مبارک. سیمین)

سیمین نازنین که قهرت شیرینی هزار آشتی را با خود دارد, گرچه از نزدیک نمی شناسمت ولی بدان که گله ای از این دلچسب تر کسی تا حالا از من نکرده است!

واقعیت این است که فیلم بلندی که درگیر ساختنش هستم, که تا وقتی فیلمبرداریش به پایان نرسیده نمی خواهم وارد جزئیاتش بشوم, نه تنها تمامی وقت و انرژی ام را گرفته بلکه بقدری برای پربارتر کردنش وسواس دارم که حساب روز و شب از دستم در رفته است (و چه شرمنده شدم وقتی یادم انداختی که سال نو مسیحی را به دوستان مسیحی ام تبریک نگفتم).

با این که سر و مرم گنده است و هنوز هم ادعای جوانی دارم (!) اما احساس می کنم که این آخرین فیلمی است که با این ابعاد قادر به ساختنش خواهم بود, و همین احساس وسواسم را دو چندان کرده است. تا اینجا یک سری سفرها را پشت سر گذاشته ام و فیلمبرداری شروع شده و سفرهای طولانی تر دیگری همراه با گروه فیلمبرداریم را در پیش دارم.

تردید ندارم وقتی این فیلم, آنطور که قرار است, اواخر آوریل تمام شود تو و دیگر نازنینانی که غیبتم دلگیرتان کرده است با من به شیرینی آشتی خواهید کرد, و فیلمم را که در واقع مال خود شماست با اشتیاق خواهید دید.

تا آنروز روی مهربان تو و دیگران را به گرمی می بوسم.

Posted by reza at 11:31 AM

December 20, 2010

قسم به برف!

قسم به توربافت درخشانی که دست بلند آسمان بر خاک اروپا گسترده است که اگر این همه هواپیما بر باند فرودگاه ها بر زمین نمانده بود همچنان از این کشور به آن کشور در پرواز می بودم تا ساختن فیلم بلند مستند تازه ام را به عنوان "8+150" پی بگیرم؛ فیلمی که هفته هاست مرا از نوشتن در این صفحه بازداشته و در ماه های آینده نیز بیش از این ها باز خواهد داشت.

Posted by reza at 6:04 AM

November 29, 2010

اطلاعیه تکمیلی در باره طرح 8989

ساعاتی از آغاز روز هشتم آذرماه 1389 خورشیدی که با طرح 8989 گره خورده است نگذشته که گروههایی از هموطنان علاقه مند به این طرح از "ایران ندا" خواسته‌اند فرصت بیشتری برای فیلم‌برداری داده شود تا بتوانند یک روز از زندگی خود را تصویر کنند. کمیته‌ی برگزاری طرح 8989 برای تسهیل کار مشارکت این هموطنان و دیگر علاقه مندان به آگاهی عموم می رساند که زمان ضبط ویدئوها می تواند در فاصله ده روزه ای باشد که برای ضبط و ارسال از پیش اعلام شده است. بنابرین هموطنان ایرانی در داخل و خارج می توانند از امروز تا پایان روز 17 آذرماه (8 دسامبر 2010) که پایان مهلت دریافت ویدئوها اعلام شده فیلم های خود را تهیه و ارسال کنند.

 

 

با آرزوی شرکت فعال هموطنان ما در هر کجای جهان که هستند،

کمیته برگزاری طرح 8989

Posted by reza at 4:56 PM

بصیر شریعتمداری و افشای "ایران ندا"

برای این که تشابه برخوردها موجب سردرگمی خواننده نشود لازم به ذکر است که پاراگراف های مورب به قلم "بصیر نصیبی" و غیرمورب به قلم "حسین شریعتمداری" است که خوشبخناته  هیچکدام از این نامداران نیاز به معرفی من ندارند.

دو سه ماه است رسانه های اینترنتی به اضافه تلویزیون ها و رادیو های فارسی زبان دولت های غربی برای دو شبکه تلویزیونی جدید «ایران ندا» و «رسا» تبلیغ می کنند. وقتی نخستین بیانیه های این دو را میخوانیم، اولین سئوال که به هر ذهن کنجکاوی میرسد اینست که آیا فراهم آورندگان این دو رسانه قبلاً در انعکاس افکارشان با مشکلی باز دارنده مواجه بوده اند که حالا در فکر باز شدن دریچه ای برای انتشار افکارشان افتاده اند؟

۞

گروهك هاي ضد انقلاب مقيم خارج با همراهي برخي بازيگران داخلي فتنه و با سازماندهي آمريكا و انگليس و برخي دولت هاي اروپايي، دو شبكه تلويزيوني راه مي اندازند. هر دو شبكه در خارج از كشور به ثبت رسيده اند اما در بين آنها نوعي تقسيم كار صورت گرفته تا يكي علناً اسلام و انقلاب را بكوبد و ديگري با تظاهر به اسلام و انقلاب، پروژه مشترك را تكميل كند.

۞

به ظاهر هیچ ارتباطی بین این دو رسانه نیست اما اگر نقاط ناروشن اطلاعیه «ایران ندا» به معنای واقعی شفاف نشود نباید تعجب کرد اگر«ایران ندا» و«رسا »را دو شاخه یک تفکر بدانند. بهتر بگویم ایران ندا را کانال دو ی رسانه سبز تصور کنند.

۞

شايان ذكر است در بيانيه منتشره از سوي هر دو طيف ادعا شده كه رسانه هاي مذكور مستقل از سياستگذاري و كمك مالي خارجي خواهد بود و تنها از سوي كمك هاي مردمي تأمين هزينه خواهند شد. اين در حالي است كه به عنوان مثال هنوز معلوم نيست 400 هزار دلاري كه دولت اصلاحات براي شبكه صبا پرداخت كجا رفته است.

۞

البته « ایران ندا» ئی ها اعلام کرده اند که فقط از موسسات مدنی ایرانی کمک  میگیرند و راه خودشان را برای دریافت آن گونه کمک ها پیشاپیش بسته اند. حالا شما یک موسسه ایرانی را به من معرفی کنید که خود دست بگیر نداشته باشد تا من این ادعا را بپذیرم که موسسات مدنی ایرانی!  بخشی ازهزینه سنگین و همیشگی ایران ندا  را تامین خواهند کرد.

۞  

15 نفر موسسان اين بنياد شامل رضا علامه زاده، مهرانگيزكار (سلطنت طلب و همسر سيامك پورزند) كاظم علمداري، داريوش آشوري، مهران براتي، مهدي جامي (سردبير اخراجي راديو زمانه و همكار سابق بي بي سي)، رامين جهانبگلو، شهرنوش پارسي پور، محمدرضا نيكفر، آرش سبحاني، محبوبه عباسقلي زاده، محسن نامجو و چند روزنامه نگار و عكاس فراري هستند. برخي اعضاي اين باند سابقه مطلقاً ضدديني و لائيك دارند و با بدنام ترين محافل صهيونيستي و نومحافظه كار در آمريكا و انگليس همكاري داشته اند.

۞

آنان که ارتجاع رژیم را با پوست و گوشت خود حس می کنند حاضر می شوند از خرج روزانه بزنند به رسانه ای کمک کنند که ادعای تجدد خواهی هم دارد اما رئیس هیات امنایش شهرنوش پارسی پور مبلغ صیغه یا فاحشگی اسلامی است؟ آیا تبعیدیانی که سالها در برابر همه حیله های رژیم ایستادگی کردند و حاضر نشدند به سفارت ننگین جمهوری اسلامی پا بگذارند و نپذیرفتند که آثارشان رابرای چاپ به اداره سانسور جمهوری اسلامی تقدیم کنند. مشتاق خواهند بود به رسانه ای کمک مالی کنند که یکی از اعضاء هیات امنایش رضا علامه زاده است که فیلمنامه ققنوس را به سفارت جمهوری اسلامی تحویل داد و همین فیلمنامه را  به سانسورچیان اسلامی وزارت ارشاد برای دریافت اجازه تقدیم کرد و اجازه انتشار هم گرفت!؟

۞  

رضا علامه زاده فيلمساز ضد انقلاب هم كه در جريان سناريونويسي شكنجه و تجاوز، در خدمت بي بي سي انگليس قرار داشت، درباره استقلال شبكه مورد نظر به راديو فرانسه گفت: ما دنبال عدم وابستگي هستيم و حركات خود را ادامه جنبش مشروطيت مي دانيم.

۞

هر دو هم به انقلاب مشروطیت بی زبان چسبیده اند وهر دو هم خودشان را مستقل می دانند، هر دو هم ادعا دارند فقط به پشتوانه مالی مردم متکی هستند و بودجه عظیم دو کانال تلویزیونی از گردآوری کمک های مردمی تامین خواهد شد.

۞

ايران ندا قرار است مديريت پشت پرده آمريكايي و ظاهري ايراني داشته باشند كاري كه پيش از اين راديو زمانه، بي بي سي و راديو فردا و سرانجام جرس در پيش گرفتند اما به سرعت لو رفتند و ماهيت آمريكايي و انگليسي خود را لو دادند.

۞

دوباره می پرسیم پول راه اندازی « ایران ندا» از کجا می تواند تامین شود؟... شاید اینها امید دارند که موسساتی به ظاهر مستقل که در دنیا کم نیستند مثل بنیاد هنریش بل در آلمان که کنفرانس جمهوری اسلامی در برلین رابا بودجه هنگفت برگذار کرد وخانم مهر انگیزکار عضو هیات امنای ایران ندا هم یکی از مدعوینش بود، به خود جلب کنند.

۞۞۞

Posted by reza at 3:39 PM

November 27, 2010

هم‌یاری خلافه در طرح 8989

تنها دو روز به هشتم آذرماه مانده، روزی که امیدوارم هر ایرانی در ثبت زندگی خود و دیگران با هر دوربینی که در اختیار دارد بکوشد. در کلیپ زیر، رضا دقتی که موقعیت جهانی‌اش در عکاسی و گزارش‌گری تصویری مرا از معرفی او بی‌نیاز می‌کند همین را از دوستان می‌خواهد. به امید هم‌یاری خلاقه در طرح 8989 

Posted by reza at 11:09 AM

November 12, 2010

شما در روز هشتم 89 از چه فیلم می‌گیرید؟

یک کلیپ تازه در رابطه با طرح یک روز از زندگی ایرانیان

Posted by reza at 8:32 PM

November 2, 2010

هشتم آذر 89 ما از چه فیلم خواهیم گرفت؟

کلیپ شماره 2 در رابطه با طرح یک روز از زندگی ایرانیان

Posted by reza at 9:03 PM

November 1, 2010

هشتم آذر امسال از چه فیلم خواهم گرفت؟

 کلیپ شماره یک، در رابطه با 8، 9، 89 طرح یک روز از زندگی ایرانیان

Posted by reza at 1:48 PM

October 31, 2010

شمارش معکوس

تا روز هشتم آذر هشتاد و نُه، بیست و نُه روز دگر باقی است!

بیائید در کاری مشترک، یک روز معین از زندگی خودمان، ایرانیان، چه آن پیکره با شکوهِ در وطن مانده، و چه آن اندام‌های جدا مانده از پیکره‌ی مادر، که در این گوشه و آن گوشه از این دنیای پهناور زندگی می‌کنند را برای نسل‌های آینده ثبت کنیم.

برای دانستن شرائط و پاسخ به پرسش‌هایتان لطفا روی تصویر زیر کلیک کنید.

Posted by reza at 11:34 AM

October 30, 2010

شمارش معکوس

تا روز هشتم آذر هشتاد و نُه، سی روز دگر باقی است!

بیائید در کاری مشترک، یک روز معین از زندگی خودمان، ایرانیان، چه آن پیکره با شکوهِ در وطن مانده، و چه آن اندام‌های جدا مانده از پیکره‌ی مادر، که در این گوشه و آن گوشه از این دنیای پهناور زندگی می‌کنند را برای نسل‌های آینده ثبت کنیم.

برای دانستن شرائط و پاسخ به پرسش‌هایتان لطفا روی تصویر زیر کلیک کنید.

Posted by reza at 11:45 AM

October 22, 2010

لعنت بر تو، و بر من هم!

دیوانه‌ام امشب. نه این‌که چند جامی زیادی زده باشم. خیلی قبل از آن‌که اولین جام را به دست بگیرم دیوانه‌ام کرده بود این کسی که در این هفته بیش از ده‌تا ایمیل برایم زده است. فکر می‌کنید از کجا؟ از مازندارن! حیف که صلاح نمی‌دانم نامش را ببرم و تمام آن‌چه برایم نوشته و فرستاده را در این‌جا بیاورم. یعنی برای او صلاح نمی‌دانم. من که خیلی وقت است کارم از صلاح و این حرف‌ها گذشته است! همین حالا که دارم این را می‌نویسم گوشم به موسیقی مازندرانی است که ساعتی پیش برایم از طریق اینترنت فرستاده و هرچه می کنم نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم. انگار کسی عکسی از بچه گمشده‌تان را بعد از چهل سال برایتان بفرستد و بگوید ببین! گرچه کنارت نیست ولی زنده است.

ببینید چه می‌نویسد در ایمیلش: [...من قبل از دیدن فیلم "شاهد"، فیلم "دار" شما را هم دیدم که واقعا موجز و زیبا بود. همان فیلمی که دوست مشترکمان، آقای سیامک اطسی در آن بازی می کرد... راستی آن نواری که آقای عسکری از "غدر" و پسرش در روستای "زاغمرز" پر کرده را هنوز در آرشیو خانه دارم. کمانچه غدر و صدای اصغر پسرش که چند تصنيف از "امیری" و "کتولی" برای موسیقی فیلم "دار" خوانده بود. صدای شما هم دراین نوار هنوز هست...]

آن‌ها که مثل همین دوست مازندانی مرا کمی می‌شناسند می‌دانند این فیلم برایم چه به ارمغان آورد؛ یک جایزه، و چند سال زندان! خودش در بخش دیگری از نامه‌اش نوشته: [سال 1355زمانی که برای ملاقات دوستم ... به زندان کرمان آمدم، او به من گفت که شما در همان زندان دوران محکومیت‌تان را سپری می‌کنید. از شنیدن این خبر بشدت افسرده شدم و تا غروب آن روزاحساس بدی داشتم...]

سخت است حرفش را باور کنم. ولی راست می‌گوید. عسکری سی و هفت سال پیش صدابردار فیلم من بود و من غدر، کمانچه‌کش سرشناس مازندران، و پسرش اصغر را به روستای زاغمرز بردم تا برای فیلم دار که تازه ساخته بودم موسیقی ضبط کنم.

برایش نوشتم: [آیا ممکن است نوار موسیقی "غدر" و پسرش را به شیوه‌ای برایم بفرستی؟ هدیه‌ای از این ارزنده‌تر برای خودم سراغ ندارم.]

و حالا، یعنی دو سه ساعت پیش، ایمیلم را که چک کردم فایل صوتی آن را برایم فرستاده بود. ناباورانه بازش کردم و وقتی صدای ساز غدر در آمد دیگر نتوانستم جلوی ریزش اشکم را بگیرم. در همان میانه به آن نازنین مازندرانی نوشتم:

[از وقتی این موسیقی را شنیدم اشکم بند نمی‌آید. لعنت بر تو! هیچ‌وقت محبتت را فراموش نمی‌کنم.]

حالا لعنت بر خودم اگر نتوانم این فایل را آپلود کنم. خواب را به خودم حرام می‌کنم اگر راهش را پیدا نکنم!

پیدا کردم! کافی است روی پوستر همان فیلم کلیک کنید تا صدای اصغر را با کمانچه پدرش بشنوید. یکی دو جا هم صدا قطع و وصل می‌شود ولی چیزی از سوز صدا نمی‌کاهد. اگر فکر می‌کنید همینطور الکی به موسیقی فلامنکو پیله دارم این را گوش کنید تا بدانید آهنگی که از دل بر آید "کتولی" و "امیری" و فلامنکو ندارد! این را هم بگویم که من تنها از قطعه‌ای از این موسیقی برای فیلم "دار" استفاده کردم و باقی را به آرشیو موسیقی محلی "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" سپردم.

 

Posted by reza at 12:17 AM

October 21, 2010

سایت "ایران ندا" و طرح یک روز از زندگی ایرانیان

دیروز سایت "ایران ندا" به قول امروزی‌ها رونمائی شد همراه با فراخوانی که چون عینا در زیر نقل می‌شود نیاز به توضیح بیشتر ندارد. امیدوارم هموطنانمان، هر کجای این جهان کوچکِ پهناور که هستند، دست در دست هم بگذارند و روز 8 از ماه 9 سال 89 را برای آیندگان ثبت کنند. 

بیائید در کاری مشترک، یک روز معین از زندگی خودمان، ایرانیان، چه آن پیکره با شکوهِ در وطن مانده، و چه آن اندام‌های جدا مانده از پیکره‌ی مادر، که در این گوشه و آن گوشه از این دنیای پهناور زندگی می‌کنند را برای نسل‌های آینده ثبت کنیم.

با این‌که ایرانی‌ها، به خصوص دختران و پسران جوان ما، در طول سال گذشته، نامشان را به عنوانِ "راه‌گشایان انقلاب دیجیتال در جهان" ثبت کرده‌اند اما به بهانه اِعمال تحریمات دولت آمریکا، از شرکت در حرکت جهانی "یک روز زندگی" محروم شدند.

"ریدلی اسکات" و "کوین مک دونالد"، دو چهره سرشناس سینمائی جهان، که تهیه و کارگردانی طرح "یک روز از زندگی" را بر عهده دارند در حرکتی سخت غیرهنرمندانه و نامنصفانه، ایرانیان را، چه آنان که ساکن ایران اند و چه آنان که بیرون از ایران اند، به دنباله‌روی از تحریمات آمریکا، از شرکت در این طرح جهانی محروم کردند.

"ایران ندا" در مقابله با این تبعیض آشکار و توجیه‌ناپذیر، در اولین حرکت مردم‌نهاد خود از تمام ایرانیان در هر کجا که هستند دعوت می‌کند تا با هر دوربینی که در اختیار دارند در روز 8، از ماه 9، سال 1389، یعنی هشتم آذر ماه سال جاری هجری شمسی، از زندگی خود، دور-و-بری‌ها، حوادث روزمره یا استثنائی که در این روز معین با آن مواجه می‌شوند تصویربرداری کنند و به ترتیبی که توضیح داده خواهد شد به "ایران ندا" ارسال یا در صفحه مخصوص این طرح در سایت ویمئو (Vimeo) آپلود کنند تا در یک فیلم مستند بلند به کارگردانی مشترک تک تک کسانی که ویدئوی ارسالی‌شان در این فیلم مورد استفاده قرار می‌گیرد، شرکت کنند. تهیه‌کننده رسمی این فیلم بلند مستند، "ایران ندا" و کارگردانی نهائی و تدوین فیلم به عهده "رضا علامه‌زاده"، فیلمساز و مدرس سینما و از اعضای موسس ایران ندا ست.

□◊□

چرا 8، 9، 89؟

به یک دلیل ساده این تاریخ انتخاب شده است؛ به دلیل زیبائی ترکیب اعداد 8 و 9 با سال 89، و مناسب بودن تاریخ آن برای این فراخوان.

بنابراین تمام ویدئوها باید از اولین دقایق بامداد روز هشتم آذرماه امسال تا آخرین لحظات همین روز فیلمبرداری شده باشد. (برای ایرانیان خارج از کشور، اولین دقایق روز 29 نوامبر سال جاری مسیحی تا پایان همان روز، بسته به کشوری که در آن زندگی می‌کنند، محاسبه می‌شود.)

چه کسانی می‌توانند در این طرح شرکت کنند؟

همه ایرانیان داخل و خارج از کشور، در هر سن و سالی.

در صورت انتخاب شدن، با ارسال کنندگان ویدئو از طریق ایمیل تماس گرفته خواهد شد تا فرم "حق انحصاری استفاده از ویدئو برای ایران ندا" را امضا کنند. افراد زیر سن قانونی باید این فرم را به امضای والدینشان برسانند.

مشخصات فنی ویدئوها چه باید باشد؟

هر فرمتی از ویدئو قابل ارسال خواهد بود. البته اگر برای کسی امکان فیلمبرداری با دوربین دیجینال (با استفاده از مینی دی وی یا حافظه) وجود داشته باشد بهتر است از آن استفاده کند ولی تصویر دوربین تلفن همراه هم به شرط برخورداری از کیفیت مناسب ویدئو به همان اندازه شانس انتخاب شدن در فیلم نهائی را خواهد داشت.

یادتان باشد که ما بیش از تکنیک فنی، به نگاه شخصی شما و ابتکاری بودن کارتان و ارزش تولید محتوای کار شما ارج می‌نهیم.

مدت ویدئو ارسالی چقدر می‌تواند باشد؟

باز هم برای بازی با اعداد 8 و 9، ویدئوها نباید مدتشان بیش از 8 دقیقه و 9 ثانیه باشد!

آیا باید ویدئوی تدوین (مونتاژ) شده ارسال کرد؟

فقط اگر مدت ویدئوتان بیش از مدت مجاز بود لازم است آنرا به ساده‌ترین شکلی تدوین کنید.

لطفا تمام ویدئوهای گرفته شده را نگهدارید تا چنانچه فیلم‌تان انتخاب شد بتوانید تمام آن را برایمان ارسال کنید.

آیا فقط ویدئوی مستند پذیرفته می‌شود؟

در اصل بله، ولی اگر کسی ویدیوئی داستانی بفرستد که در همان روز فیلمبرداری شده باشد اشکالی ایجاد نمی‌کند. در هر حال موضوع فیلم شما باید آدمهای طبیعی و لوکیشن های طبیعی باشد (کارهای انیمیشن در این طرح پذیرفته نمی شود).

آیا می‌توان از موزیک یا گفتار در ویدئو استفاده کرد.

خیر. لطفا به فیلمتان موسیقی یا گفتار اضافه نکنید مگر اینکه خودتان یا کس دیگری در مقابل دوربین حرف بزند یا موزیک زنده بنوازد.

آیا می توان از فیلمهای دیگر در ویدئوی ارسالی استفاده کرد؟

فیلمهایی که ارسال می شود باید تماما تولیدی خود شما باشد و از هیچ فیلم دیگری در تدوین آن استفاده نشده باشد.

آیا می‌توان بیش از یک ویدئو آپلود کرد؟

خیر. سعی کنید در انتخاب تصاویر دقت کنید تا نیاز به ارسال بیش از یک ویدئو نداشته باشید. هر شرکت کننده می تواند فقط یک فیلم ارسال کند.

تا چه روزی، و چگونه می‌توان ویدئو ارسال (آپلود) کرد؟

ارسال (آپلود فیلم) تا 9 روز بعد از روز فیلمبرداری امکانپذیر است یعنی تا پایان روز 17 آذر 89.

صفحه ایران ندا در سایت ویمئو از پایان روز 8.9.89 فعال خواهد بود و شما می‌توانید ویدئوی خود را از طریق آن به "کمیته انتخاب طرح یک روز از زندگی ایرانیان" ارسال کنید. (علاقه مندانی که برای آپلود کردن مشکل داشته باشند می‌توانند ویدئوشان را به آدرس صندوق پستی "ایران ندا" که اعلام خواهد شد ارسال کنند. ویدئوهائی که تا پایان روز 17 آذر 89 به پست سپرده شده باشد صرف نظر از مدت زمان رسیدن به مقصد، در برنامه شرکت داده خواهد شد.)

"کمیته انتخاب طرح یک روز از زندگی ایرانیان" مرکب است از (به ترتیب الفبا): مهدی جامی، رضا دقتی، آرش سبحانی، محبوبه عباسقلی زاده  رضا علامه زاده.

به جز ساخت یک فیلم مستند بلند چه استفاده دیگری از ویدئوهای ارسالی می‌شود؟

بسته به آنچه دریافت می‌شود دو استفاده دیگر، بجز ساختن یک فیلم مستند بلند، از ویدئوها می‌توان کرد:

اول: هر ویدئوئی که در شکل ارسال شده یا با کمی تغییر در تدوین به شکل مستقل قابل نمایش تشخیص داده شود در سایت "ایران ندا" به نام ارسال کننده در اختیار کاربران قرار خواهد گرفت. زمانی که پخش برنامه‌های تلویزیون "ایران ندا" آغاز شود این ویدئوها نیز در برنامه ها استفاده می شود.

دوم: اگر چند ویدئو ارسالی به طور اتفاقی حول یک محور باشند (مثلا موسیقی یا ترافیک یا مهاجرت) ممکن است با استفاده از آن‌ها فیلمهای کوتاه تدوین کنیم.

همه فیلمها همواره با ارجاع به نام سازنده یا سازندگان آنها استفاده خواهد شد. در هر صورتی که ویدئوها مورد استفاده واقع شود، نام سازنده نه تنها به شکل رسمی در کارنامه (تیتراژ) فیلم خواهد آمد بلکه فیلم او در یک مسابقه بزرگ هنری شرکت داده می شود که در آن به ده ویدئو جوائزی اهداء خواهد شد.

Posted by reza at 11:13 AM

October 4, 2010

ربع قرن همکاری

دیروز در جمع گرم و پر مهری از دوستان و دوستداران کارهای اسفندیار منفردزاده و خود من، فیلمی به تماشا گذاشتم با عنوان "ربع قرن همکاری". این فیلم نیم‌ساعته، مرکب از صحنه‌هائی از هشت فیلم بلند و کوتاه داستانی و مستندی است که توسط من نوشته و کارگردانی شده، و موسیقی آن را دوست هنرمندم اسفند ساخته است. بی‌شک در فرصتی دیگر از آن شب گرم و پر احساس خواهم نوشت و بدین‌وسیله از دوستانی که گرم‌ترین محبتشان را با مهربانی تمام نثارمان کردند سپاس‌گزاری خواهم کرد، ولی فعلا دوستان را به دیدن این فیلم کوتاه که سرشار از موسیقی منفردزاده بر صحنه‌هائی از فیلم‌های من است دعوت می‌کنم: فیلم‌هائی همچون "چند جمله ساده"، "میهمانان هتل آستوریا، "شب بعد از انقلاب"، "جنایت مقدس"، "شعر عمل است"، "موج و آرامش"، "شاهدان چشمبندزده" و "مصدق".

Posted by reza at 1:51 PM

September 1, 2010

ما چه می خواهیم؟

 بیانیه دیدگاه‌های "ایران ندا" را از آن‌جا که خودم یکی از اعضاء بنیانگزاران آنم و سطر به سطر آن مورد تائیدم است، گرچه در سایت‌های دیگر هم منتشر شده، در این‌جا برای دوستان این صفحه می‌آورم:

ما در دوره‌ی زمانی ویژه‌ای و در پاسخ به نیازهای ویژه‌ای بر آن شده ایم رسانه‌ای بنیاد گذاریم که هم عزیمتگاه آن دفاع از آزادی بیان باشد هم هدف آن. ویژگی این دوران برآمدِ جنبش آزادی‌خواهانه‌ی مردم ایران است، استبداد فقاهتی همچنان ادامه دارد و نظام تبعیضیِ حاصل از درهم‌آمیزی دین و دولت به مرحله‌‌ی تازه‌ای از سرکوبگری پا نهاده است.

 

آینده اما آغاز شده است؛ باید ندای‌اش را شنید و آن را بازتاب داد. ما وظیفه‌ی خود می‌دانیم که به سهم خود رسانه‌ای شویم برای این ندای آینده. این آینده همانا اراده‌ی مردم ایران به تغییر سرنوشت خود است. آنان آزادی و عدالت می‌خواهند. تظاهرات میلیونی و مقاومتی که با سرکوب خیابانی و سانسور و زندان و تبعید درهم‌شکستنی نیست، گواه این اراده است.

 

ندایی که برخاسته، علیه تبعیض و ستم است. رسانه‌ی ما می‌خواهد رساننده‌ی این ندا باشد. رساننده‌ی صدای آزادیخواهان و کسانی که نظام تبعیض و ستم از بیان آشکار خواسته و نظر محروم‌شان کرده است.

 

ما به آزادی بیان، نه تنها به عنوان عزیمتگاه و هدف، بلکه همچون فرهنگ می‌نگریم. احترام به شأن انسانی همگان، احترام به مخالف، پرهیز از هیاهو‌گری، رواداری و اظهار نظر مسئولانه و چاره‌یابی بر اساس گفتگو از عناصر اصلی این فرهنگ هستند. ما می‌خواهیم به سهم خود در ریشه‌دار کردن این فرهنگ در میان ایرانیان بکوشیم.

 

ما رسانه‌ایم، نه حزب سیاسی. آرمان ما آن است که در کشور آزادی بیان بدون هیچ قید و بندی برقرار شود. همراهان و کوشندگان "ایران ندا" دیدگاه‌های سیاسی خود را دارند. اما هدف مشترک جمع ما  "آزادی بیان" است.

 

تجربه‌‌ی سی ساله به ما آموخته است که با وجود نظام ولایت فقیه و درهم‌آمیختگی دین و دولت آزادی بیان به دست نمی‌آید. از این رو ما خواهان آنچنان تحول سیاسی‌ای هستیم که به تبعیض‌هایی که حکومت فقاهتی برقرار یا تحکیم کرده، پایان دهد. ما هیچ گونه پیش‌داوری‌ در مورد چگونگی این تحول نداریم. اما میدانی فراهم می‌کنیم که تحول‌خواهان ضدتبعیض بتوانند در آن نظرشان را بیان کنند.

 

ما به اعتقادات مردم احترام می‌گذاریم و در عین حال منتقد کسان و دیدگاه‌هایی هستیم که با سوءاستفاده از انگیزه‌های اعتقادی مردم مبلغ خرافه و تبعیض‌ باشند.

 ما در انتقاد از آن عناصر اسارت‌آور فرهنگ و آموزش و سامان اجتماعی پا فشاری می کنیم. ما رسانه خود را در مسیر پس زدن درماندگی و ناکامی های آموخته یا تحمیل شده به فرد و جامعه ایرانی و نمایش شایستگی، کامیابی و آینده‌داری قرار می دهیم.

 

ما خود را عقل کل نمی دانیم و بنیان اعتقاد ما ‌اصل گفت‌وگو، چندصدایی بودن، و نگرش انتقادی‌ای است که خودمان را نیز در بر می گیرد.

 

ما رسانه‌‌ی ضد تبعیض ایم. با هر نوع تبعیضِ دینی، جنسی، طبقاتی، قومی و زبانی می‌ستیزیم. کوشش ما در جهت روشنگری در مورد تبعیض‌ها و چاره‌جویی برای رفع آنها ست.

 

ما آزادی‌خواه ایم. با تمام امکانات خود نظام زندان و شکنجه‌ای را که نماد آن سنگسار است، افشا می‌کنیم.

ما عدالت‌خواه ایم. محرومیت‌ها را بیان می‌کنیم و دفاع از حقوق همه‌ی شهروندان را وظیفه‌ی خود می‌دانیم.


ما آزادی و برابری حقوق زنان و مردان را یکی از شاخصهای اصلی آزادی جامعه می‌دانیم. تریبون ما آشکارا در جهتِ یاوری به آزادی و برابری زنان قرار می‌گیرد.

 

ما رسانه‌ای شاد هستیم. ما به پایمال کردن حق شادی به عنوان ستمی ضد انسانی می‌نگریم. رسانه‌‌ی ما رسانه‌ای شاد و امیدبخش برای جوانان است.

 

ما به بازنمایی جریان‌های اصلی بسنده نمی‌کنیم. همواره می‌گوییم و نشان می‌دهیم که می‌توان به هر چیز به گونه‌ای دیگر نگریست.

 

ما طرفدارِ محیطِ زیستِ پاک و زندگی‌بخش ایم.

 

ما با نظامی‌گری و برنامه اتمی حکومت ایران مخالف ایم. این برنامه را برای امنیت عمومی به شدت خطرناک می بینیم.

 

ما با همه‌ی مردم جهان همبسته‌ایم. به هیچ مردم و کشوری کینه نمی ورزیم. خواهان دوستی همه‌ی ملت‌ها در خاورمیانه ایم و آرمان خود را اتحاد مردمان و برچیدن مرزها و گفتگوی فرهنگ‌ها قرار داده‌ایم.

 

ما مبلغ صلح ایم. تبعیض‌ها در کشور ما شکافهای عمیقی در میان گروه‌های اعتقادی، گروه‌های سیاسی، اقوام، قشرهای گوناگون، و میان نسل‌ها ایجاد کرده که به شدت به صلح و همبستگی اجتماعی آسیب رسانده است. ما برآن ایم که برای همزیستی و صلح و آینده‌سازی مشترک باید به گفت‌وگو روی آورد.

 

مخاطب ما هر کسی است که خواهان تحول دموکراتیک باشد، خواهان نوسازی و پیشرفت ایران باشد، خواهان گسترش عدالت در وطن باشد.

 

ما خبردهنده‌ایم، فراخواننده نیستیم! رسانه‌ی ما برای هیچ اقدام جمعی فراخوان نمی‌دهد. ما روشنگری می‌کنیم، رهبری نمی‌کنیم.

 

ما مدیریت رسانه را کاری حرفه‌ای می‌دانیم. نیروی حرفه‌ای ما طبق اصول رسانه‌ عمل می‌کند و به محتوا و صورت هر دو توجه دارد. بخش اجرایی ما با استقلال عمل نسبی پیش می‌رود و در کار ما هم مسئؤلیت جمعی وجود دارد و هم مسئولیت فردی. ما می‌کوشیم شایسته اعتماد مردم آزادیخواه و عدالت‌طلب باشیم.

 

ما در مورد کارکرد ایران ندا به شفافیت معتقدیم. سامان کار خود را چنان قرار داده‌ایم که فعالیتهای مالی بنیاد "ایران ندا" همواره زیر نظارت مستقل و قانونی باشد.

Posted by reza at 11:49 AM

August 4, 2010

بیانیه اعلام موجودیت ایران ندا

بی‌تردید این بیانیه را در سایت‌های دیگر هم دیده یا خواهید دید ولی از آن‌جا که من هم یکی از امضاء کنندگان آنم جا دارد در این صفحه هم آن را بیاورم تا بیشتر در دسترس مراجعین به این وبلاگ قرار داشته باشد. با کلیک روی طرح زیر می‌توانید متن بیانیه و نام امضاء کنندگان آن را بخوانید.

Posted by reza at 12:24 PM

July 17, 2010

توضیح به یک دوست در مورد بی بی سی فارسی

دوستی مهربان نامه گلایه‌آمیزی در مورد مطلب «فیلم‌هائی که برای بی بی سی فارسی نساختم!» فرستاده که چون بعید نمی‌دانم پرسش طرح شده در آن به ذهن دوستان دیگری هم رسیده باشد پاسخ این دوست را به شکل سرگشاده می‌دهم. او می‌پرسد [چرا فرصت بازگویی آن حرف ها را در بی بی سی فارسی که شبکه ای معتبر و شناخته شده در میان ایرانیان است، از دست دادید؟ چرا فرصت رساندن این فریادها را به گوش آدم های این دنیا از طریق پخششان از شبکه های جهانی این غول رسانه ای از دست دادید؟ تنها به این علت که ناظر کار آدمی بود به نام "لوئیز نورمن" و نه "صادق صبا"؟ با احترام و درود و دلخوری،حامد]

دوست گرامی، چون در مطلب بی بی سی سعی داشتم تا حد ممکن از اسناد (نامه‌های رد و بدل شده) استفاده کنم از توضیحات ضروری کاستم و به این خاطر جا برای برخی ابهامات باز ماند. مشکل من نام یا ملیت این یا آن شخص نیست. من بیش از یک دهه برای تلویزیون هلند فیلم مستند، از جمله فیلم‌هائی مثل "جنایت مقدس" و "شب بعد از انقلاب" را که موضوعاتی ایرانی دارند ساخته‌ام و اغلبِ همکاران و تمام روسای من هلندی بوده‌اند. هم اکنون هر ساله در همان انگلستان در دانشگاه به تدریس مشغولم که همه مدیرانم انگلیسی‌اند. من حتی پیش از شروع کار بی بی سی فارسی متقاضی شغل مدیریت تولید فیلم‌های مستند در همین شبکه بودم که اتفاقا بیشترین توافق را با "جان ساتکلیف" اولین مدیر بی بی سی فارسی داشتم که به جائی نرسید و بالاخره با کنار رفتن او از مدیریت رابطه‌ام با آ‌ن‌ها قطع شد. مشکل من مشکل "لوئیز نورمن" یا "صادق صبا" بودن نیست. مشکل من مشکل قبول یا عدم قبول نظارت بر کارم توسط کسی است که مطمئن نیستم بیش از خودم با موضوع فیلم من آشنا باشد. در طول یک دهه مستند سازی برای تلویزیون هلند که در آن مدت، سیزده فیلم نیم تا یک و نیم ساعته ساخته‌ام هرگز کسی بعنوان ناظر بر کارم نظارت نکرد و در تمام جلسات مشاوره با همکاران و روسا، تصمیم گیرنده نهائی بعنوان نویسنده و کارگران خودم بوده‌ام.

دوست نازنین، هیچکس به اندازه خود من از توقف این سه فیلم صدمه نخورد و نگران نشد. نکته این است که من احساس کردم که این دست به دست کردن‌ها می‌تواند استقلال عمل را از من سلب کند،‌ چیزی که هر کس از من توقع قبولش را داشته باشد، حتی اگر غولی مثل بی بی سی باشد، آن را توقعی نادرست می‌دانم.

امیدوارم این توضیح کمی از دلخوری شما کاسته باشد!

Posted by reza at 1:30 PM

July 16, 2010

فیلم‌هائی که برای بی بی سی فارسی نساختم!

دیشب موفق شدم فیلم مستند "بهائی‌ها در ایران" را که مدتی پیش از تلویزیون بی بی سی فارسی پخش شده بود در اینترنت ببینم. لینک آن را دوستی از جامعه بهائیت ایران برایم فرستاده بود که در یک سال گذشته به طور منظم  مدارک بسیاری در مورد تجاوزات رژیم اسلامی ایران به اقلیت بهائی را در اختیار من می‌گذاشته است تا در فیلمی که از سال پیش خیال ساختنش را داشتم مورد استفاده قرار دهم. فیلم مستندی که در مورد بهائیت توسط بی بی سی فارسی ساخته شده بود نامی در کارنامه فیلم داشت که مرا به نوشتن این مطلب واداشت: نام سردبیر اجرائی آن، خانمی انگلیسی به اسم "لوئیز نورمن" (ده ماه بود که توضیح گزارشگونه زیر را به چندین‌ نفر که قرار بود جلو و پشت دوربین، داخل و خارج از ایران، با من در فیلم‌هائی که برای بی بی سی نساختم همکاری کنند بدهکار بودم.)

آغاز اکتبر سال پیش، وقتی هنوز مشغول تدریس در انگستان بودم تلفنی داشتم از صادق صبا که مدتی بود به ریاست تلویزیون بی بی سی فارسی منصوب شده بود. با هم از نزدیک آشنا نبودیم. مهربانانه از من دعوت کرد برای مذاکره در مورد چند فیلم مستند به لندن بروم. رفتم و در محیطی صمیمی قرار گذاشتیم سه فیلم مستند، یکی در مورد بهائیت (به پیشنهاد من)، یکی در مورد قتل‌های زنجیره‌ای و یکی هم در مورد کشتار 67 در زندان‌ها (به پیشنهاد صادق صبا) برای بی بی سی بسازم. مدتی بعد طرح اول را که در مورد بهائیت بود برایش فرستادم و چند روز بعد این پاسخ را گرفتم:

[طرحی که برای ساختن فيلم در باره بهائيت دادی بسيار عالی است و من در آستانه تصميم نهايی برای سفارش دادن اين فيلم به تو بودم که با موضوعی روبرو شدم که برای حل آن به کمک تو احتياج دارم. من امروز متوجه شدم که يکی از همکاران من از مدتها پيش مشغول ساختن فيلمی با همين مضمون بود که من از آن اطلاع نداشتم. اين همکار می‌گويد بيش از نيمی از فيلم را ساخته است. حالا او يا بايد بقيه فيلم را خودش تنهايی بسازد يا اينکه اگر تو مايل باشی مشترکا اين فيلم را تمام کنيد و اين همکار من مجری برنامه شود.]

پاسخ من این بود:

[حالا که پیش آمده چاره‌ای نیست جز اینکه به یکی از دو طرح دیگر بپردازم چرا که وقتی همکار دیگری تا نیمه راه رفته امکان مشارکت برای من عملی نیست. هر کس شیوه مستند سازی خودش را دارد و تداخل نگاه‌ها به نفع هیچکس و بی تردید به نفع فیلم نیست.]

نوشتن طرحی برای قتل‌های زنجیره‌ای با توجه به سال‌ها تلاش من در این زمینه وقت زیادی نمی‌خواست. تماس من با خانواده قربانیان از نزدیک در خارج، و حتی در داخل ایران به قدری است که به راحتی قادرم کار را هر لحظه شروع کنم. به هر حال، یک هفته بعد طرح فیلم مستند قتل‌های زنجیره‌ای را که دو سال پیش روی آن کار کرده بودم بازنویسی کردم و برایش فرستادم (این بار به فارسی، طرح بهائیت را به انگلیسی نوشته بودم). پاسخ این بار کمی دیر رسید:

[پيشنهاد تو را خواندم و از نظر من عالی است. فقط خواستم خواهش کنم که اگر ممکن است يک نسخه انگليسی آن را هم تهيه کن که می‌خواهم بدهم يکی از همکاران انگليسی من آنرا ببيند.]

شاخک بیش از حد حساس من شروع کرد به تکان خوردن. برایش نوشتم:

[در بی بی سی که بودیم وقتی از من خواستی در کنار بودجه خلاصه ای از طرح هر فیلم را بنویسم از تو پرسیدم که نوشتن طرح مبادا به معنای آغاز پروسه‌ای برای گرفتن جواب مثبت یا منفی باشد، که تو به من اطمینان دادی که تصمیمت را برای ساختن این فیلم‌ها توسط من گرفته‌ای و فقط ممکن است در مورد بودجه ناچار شوی با من چانه بزنی! و کسی بالا دست تو برای تصمیم گیری نیست.... وقتی طرح بهایئت به مشکل خورد خیلی نگران نشدم ولی حالا که از من خواستی طرح جدید را برای همکار دیگرت به انگلیسی بنویسم کمی نگران شدم که مبادا علیرغم این واقعیت که تو بعنوان رئیس تلویزیون خودت از من خواسته‌ای این فیلم‌ها را بسازم باز سرنوشت ساخته شدن یا نشدن آن‌ها به دست کس دیگری باشد.]

پاسخ سریع صادق را به این صورت دریافت کردم:

[من برای اين سری فيلم‌های به اصطلاح تحقيقی يکی از همکاران انگليسی را به عنوان تهيه کننده اجرايی انتخاب کردم که بر همه آن‌ها نظارت داشته باشد تا از سياست‌های اديتوريال بی بی سی خارج نشويم... متاسفانه من راه ديگری برای ادامه کار نمی‌شناسم.]

 پاسخ من هم سریع بود:

[اگر تنها راه کار کردن با بی بی سی همین است که تو در ایمیلت برایم نوشتی من ترجیح می‌دهم دوست تو در خارج از چارچوب بی بی سی باقی بمانم و فکر فیلم ساختن برای بی بی سی را فراموش کنم.]

جواب مهربانانه صادق به انگلیسی بود که به فارسی برش می‌گردانم:

[رضا جان، من علاقمند به همکاری با تو هستم و بیشترین احترام را برایت دارم. اما بی بی سی روال معینی برای قرارداد بستن دارد که باید رعایت کنیم. تهیه کننده اجرائی ما فارسی نمی‌داند و به این خاطر از تو خواستم نسخه انگلیسی به ما بدهی.]

پاسخ من هم در مهربانی کم نداشت:

[من مشکلات تو را درک می‌کنم و برای اینکه بار دیگر احترامم را به تو نشان دهم آخر هفته نسخه انگلیسی را آماده می‌کنم و تا هفته آینده بدستت می‌رسد.]

همین کار را کردم و طرح را به انگلیسی برایش فرستادم. اما بعد از یکی دو هفته ایمیلی به انگلیسی از همان خانم "لوئیز نورمن" دریافت کردم که اینگونه شروع می‌شد:

[اسم من لوئیز نورمن است و سردبیر اجرائی و مشاور تولید ساکن لندن هستم. جین تیلر از من خواست طرح فیلم مستند شما را بخوانم که خواندم. متشکر خواهم شد اگر به پرسش‌های زیر پاسخ بدهید: اول از همه اینکه این طرحی فوق العاده است. شما نوشته‌اید که قبلا روی این موضوع کار کرده‌اید. آیا فیلم دیگری در این مورد ساخته‌اید. اگر بله آیا امکان دارد آن را ببینیم؟ آیا نمونه‌های دیگری از کارتان دارید که ببینیم؟]

سئوال‌‌های دهگانه خانم لوئیز نورمن را نمی‌نویسم چرا که برخی از آنان پرسش‌هائی کلی و معمولی‌اند که ذکرشان مطلب را به درازا می‌کشاند و برخی دیگر به کنجکاوی ایشان در جزئیات و چگونگی برنامه‌ریزی‌های من برای فیلمبرداری در ایران مربوط است. و یا به شیوه‌هائی که برای انجام مصاحبات تصویری از راه دور اندیشیده بودم (مثل کاری که در مورد شاهد سوم تجاوز در زندان کردم). ناگفته روشن است هرگونه توضیحی در این موارد می‌توانست برای دوستانی که انجام این کار سنگین را در ایران تقبل کرده بودند خطرآفرین باشد. فقط یک نمونه از پرسش‌ها می‌دهم: [شما نوشته‌اید همکارانی در ایران دارید که فیلم می‌گیرند و بدون افشای نامشان برایتان می‌فرستند. تمهیدات برای حفظ امنیت آن‌ها چیست؟]. چون نمی‌توانستم، و لازم هم نمی‌دانستم، تمام برنامه‌ریزی‌ها و قرار و مدارهایم را برای کسی که نمی‌شناسم رو کنم طبیعی است که چاره‌ای جز طفره رفتن از پاسخ به سئوالات نداشتم. پاسخ من به این ایمیل هم البته مفصل بود که بخشی از آن را به فارسی برمی‌گردانم: