April 19, 2016

نوحه‌خوانى براى فيلمساز برجسته‌ى سينماى ايران!

عباس كيارستمى كه سه چهارسال قبل از تولد ناميمون گورزادى با عنوان جمهورى اسلامى با فيلمهائى همچون "مسافر" و "گزارش" توجه سينماشناسان ايران را بهمثابه فيلمسازى صاحب سبك و متفاوت جلب كرده بود با همهى دستاوردهاى شگرفش در عرصهى سينماى جهانى در طول عمر بديمن جمهورى اسلامى، تا در بستر مرگ (كه اميدوارم از آن به سلامت بگذرد) قرار نگرفت توجه مقامات مرگباور جمهورى اسلامى را به خود جلب نكرد!

حالا وزير بهداشت و وزير ارشاد رژيم اسلامى نگران جان كسى هستند كه پيش از اين كمترين توجهى به افتخاراتى كه او براى سينماى ايران در عرصه جهانى به ارمغان آورده بود نداشتند. آنهم در شرائطى كه كيارستمى در تمام اين دوران دردآور، براى برنيانگيختن حساسيتهاى سانسورگرايانه و اسلامى آنان تمام سعىاش را مىكرد!

kiarostami.JPG

روزنامهها و مجلات ايران هم كه افتخارات كيارستمى براى سينماى ايران را معمولا ناديده مىگرفتند در روزهاى گذشته در انتقال آخرين خبرها در مورد روده كوچك و روده بزرگ فيلمساز نامدار ايرانى، و درجه حرارت بدن و ميزان فشار خونش اصلا كوتاهى نكردند!

من اما بعنوان همكار او (مىترسم بگويم آشناى او چون نمىخواهم ناچار شود در بستر بيمارى بگويد اصلا هرگز با من تماس نداشته چه برسد كه آشناى من بوده باشد!!) آرزوى بهبودى سريع او را دارم، و او را عليرغم اختلاف نظر فاحشم در مورد برخورد با سانسور و سانسورگران، فيلمسازى ممتاز و يكتا مىدانم.  

Posted by reza at 2:36 PM

March 4, 2016

اسپات لایت

همین حالا فرصت یافتم فیلم "اسپات لایت" را ببینم. چنان تحت تاثیرش هستم که اگر هم لازم بود چیزی در بارهاش بنویسم نمیتوانستم. فقط میخواهم این را بگویم که اسکار امسال با دنبالهروی نکردن از گلدن گلاب و بفتای انگلستان، و اهدای اسکار بهترین فیلم سال به "اسپات لایت"، حیثیت هنری و اجتماعیاش را یک سروگردن از آن دو بالاتر برد.

spotlight.jpg

اسپات لایت نام یک گروه چهار پنج نفرهی ژورنالیست است که از طرف روزنامهی "بوستون گلاب" در مورد تجاوز جنسی به کودکان در کلیساهای کاتولیک توسط کشیشها تحقیق میکنند. تلاش جانکاه این گروه برای یافتن قربانیان و افشای هفتاد کشیش متجاوز در ایالت ماساچوست که منجر به افشای کامل این فجایع در سراسر آمریکا شد موضوع این فیلم است که کاملا واقعی است. اسپات لایت در لغت یعنی نورافکن.

Posted by reza at 4:42 PM

February 27, 2016

فيلم "بازگشته" و اسكار امسال

آدم بايد دل شير و كلهى خر داشته باشد تا جرات كند از فيلمى خرده بگيرد كه نه تنها تا كنون جوايز اصلى "گلدن گلاب" و "بفتا" را درو كرده بلكه نامزد دوازده جايزه اسكار امسال است و خواهى نخواهى دو سه روز ديگر دستكم نيمى از آن را خواهد برد!

اگر هنوز از ديدن اين همه خونریزی و بدنهاى دريده و دل و رودههاى درآمده در اخبار روزانه تلويزيونها، از سوريه و يمن و افغانستان، چشمتان سير نشده حتما فيلم "بازگشته" را از دست ندهيد چرا كه صحنههاى خشونتبار و دريدن و دريدهشدن آدمها به دست يكديگر بهقدرى با تكيه بر جزئيات و بهشكل كاملا طبيعى نشان داده شده است كه حتما سيرابتان مىكند (جنگ تنبهتن قهرمان و ضدقهرمان در سكانس طولانى پايانى فيلم كه با اسلحه گرم شروع و با قمه و تبر تا مرگ ضدقهرمان ادامه مىيابد يكى از كليشهاىترين صحنههاى هزاران بار تكرار شده در سينماى حادثهاى است!)

revenant.jpg

فيلم "بازگشته" البته از نظر عظمت فيلمبردارى و قدرت تصويرپردازى در سختترين شرائط محيطى و جَوى ممكن (برف و کولاک و ...)، اثرى شگفت انگيز است. اگر اين فيلم نُه جايزه از دوازده نامزدىاش در اسكار را در رشته های فیلمبرداری و تدوین و جلوه های ویژه و طراحی لباس و ... را بهدست بياورد حق مسلمش مىدانم، ولى حتى كانديدائى در سه رشته ديگر، بهترين كارگردان، بهترين بازيگر مرد، و بهترين فيلم را خيلى از سرش زياد مىبينم، آنهم وقتی فيلمهاى بىادعا ولى بسيار چشمگيرى همچون "ترومبو"، "اتاق"، "كارول"، "دختر دانماركى" و بويژه "بروكلين" به ليست نامزدهاى اسكار امسال راه يافتهاند.

از ورود به موضوعات اين فيلمها و ارزش سينمائىشان از ديدگاه خودم درمىگذرم چرا كه تماما فيلمهاى شناخته و مطرح سال ٢٠١٥ هستند. فقط پيش از اعلام جوائز اسكار امسال وسوسه شدهام اين يادداشت را بنويسم و نامزدهاى شايستهتر از فيلم "بازگشته" را كه نامشان در سه رشتهى نامبرده در ليست نامزدها وجود دارد، از نگاه خودم معرفى كنم:

بهترين بازيگر مرد، نه "لئوناردو دى كاپريو" برندهى گلدن گلاب و بفتاى امسال، كه "برايان كرانستون" در فيلم "ترومبو"، يا "ادى ردماين" در فيلم "دختر دانماركى".

trumbo.jpg

بهترين كارگردان، نه "آلخاندرو اينياريتو" برندهى گلدن گلاب، كه "لنى آبراهمسون" براى فيلم "اتاق".

room.jpg

و بالاخره بهترين فيلم، نه "بازگشته" برندهى گلدن گلاب و بفتا، كه "بروكلين".

brooklyn.jpg

البته بعید نمیدانم که امسال فیلم "بازگشته" با اسکار همان کاری را بکند که فیلم "راکی" چند دهه پیش با آن کرد، و من حدود ده سال قبل در مطلبی با عنوان "مارتین اسکورسی‌زی، جایزه اسکار، و جبران مافات" در وبلاگم "از دور بر آتش" این چنین نوشتم:

سه دهه‌ی پیش، مارتین اسکورسی‌زی با فیلم متفاوتش"راننده تاکسی" که راه نوینی در سینمای آمریکا و حتی جهان گشود، متولیان آن روز "اسکار" را به چالشی بزر گ فراخواند. معیار سینماشناسان آن روز اسکار اما اجازه نمی‌داد تا سره را از ناسره تمیز بدهند. فیلم "راننده تاکسی" در همان سال ساخته شدنش (١٩٧٦) با فیلم بازارپسند "راکی" در رقابت افتاد؛ رقابتی که بیشتر موجب شناخت دیدگاه‌ متولیان اسکار شد تا ارزش یا بی‌ارزشی سینمائی این دو فیلم رقیب.

فیلم "راکی" با نامزدی در ده رشته، از بهترین کارگردان و بهترین بازیگر مرد و زن در نقش اصلی و فرعی گرفته تا بهترین فیلمنامه و موسیقی و تدوین، در مقابل راننده تاکسی که تنها در چهار رشته (بهترین فیلم، بهترین بازیگر مرد، بهترین بازیگر نقش دوم زن و بهترین موسیقی) نامزد شده بود ایستاد.  برنده شدن جایزه‌ی نخل طلای بهترین کارگردان از "جشنواره سینمائی کن" توسط مارتین اسکورسی‌زی به خاطر همین فیلم هم ذهن داوران اسکار را قلقلک نداد، و آن‌ها در انتخابی غیرسینمائی جوائز بهترین کارگردان و بهترین فیلم و بهترین تدوین را یک جا به فیلم راکی دادند و فیلم "راننده تاکسی" کاملا ندیده گرفته شد.

جالب این‌جاست که کارگردان فیلم راکی، "جان جی اویدسون" در سی سالی که از دریافت جایزه اسکار بهترین کارگردان می‌گذرد نشان داده است که هیچ استعدادی در سینما نداشته است (تنها فیلم‌های مشهور او در این مدت، دو فیلم بسیار بازاری "کاراته کید" یک و دو هستند.) در حالیکه مارتین اسکورسی‌زی چهار سال بعد با فیلم "گاو خشمگین"، اثری که به اعتقاد من شاهکار او به حساب می‌آید به اسکار بازگشت هرچند باز هم در مقابل "رابرت ردفورد"، بازیگری که به کارگردانی رو کرده بود و با فیلم "مردم معمولی" در مقابل او ایستاده بود شکست خورد (البته "رابرت دو نیرو" بازیگر فیلم "گاو خشمگین" جایزه اسکار نقش اول مرد را با خود به خانه برد.)

Posted by reza at 10:36 AM

February 6, 2016

فیلمی به نام "اتاق"

فیلم "اتاق" که پس از بردن چندین جایزه در گلدن گلاب و بفتای انگلستان حالا نامزد چهار اسکار در بخش های اصلی (بهترین فیلم، بهترین کارگردان، بهترین بازیگر زن و بهترین فیلمنامه اقتباسی) است بر مبنای رمانی موفق به همین نام ساخته شده است. معمولا وقتی آدم رمانی را خوانده باشد فیلم آن خیلی به دل نمی چسبد. این فیلم اما برای من استثنا بود. بعد از پایان فیلم همان احساسی را داشتم که پس از خواندن رمان. بنابراین برای معرفی این فیلمِ خوش ساخت، به جای نوشتن مطلبی مستقل، علاقمندان به دانستن بیشتر از "اتاق" را به نوشته ای ازجاع می دهم که در وقت انتشار کتاب، (پنج سال پیش) در همین صفحه با عنوان "رمانی به نام اتاق" منتشر کرده ام.

Posted by reza at 11:41 AM

February 3, 2016

آثار برتر سينماى آمريكاى لاتين: "توت‌فرنگى و شكلات" و "رفتار"

دهمين و آخرين مطلب در مورد سينماى آمريكاى لاتين را اختصاص دادهام به دو فيلم بسيار موفق و زيبا از سينماى كوبا كه بهشكل آشكارى از سياستهاى رسمى دولتى انتقاد مىكنند، هرچند خود محصولات رسمى دولتى هستند! "توتفرنگى و شكلات" كه بيش از دو دهه از ساخته شدنش مىگذرد برخورد غلط حكومت با همجنسگرایان را زير ذرهبين مىگذارد، و فیلم "رفتار" كه كمتر از دو سال پيش ساخته شده سياست خشك و رسمى آموزش در مدارس كوبا را به نقد میکشد. و هر دو فيلم جدا از محتواى انتقادى شجاعانهشان فيلمهائى هستند بهغايت زيبا، هنرمندانه و گويا.

فيلم "رفتار" ساختهى "ارنستو داراناس" داستان "چالا" پسركى دوازدهساله را روايت مىكند كه مادر جوانش معتاد است و او تنها نانآور خانه است. چالا از طريق شركت دادن سگاش در شرطبندى جنگ سگها پولكى به دست مىآورد. "كارملا" آموزگار پابهسن مدرسهى او، زنى است سرد و گرم چشيده كه رفتارش با شاگردانش مطابق با قواعد ديكته شدهى آموزشى مدارس كوبا نيست. كارملا با آگاهى از مشكل خانوادگى چالا رابطهاى همچون يك مادربزرگ با او برقرار مىكند تا بر زندگىاش تاثير مثبت بگذارد اما وقتى بهدليل سكته قلبى مدتى از تدريس باز مىماند معلم جانشين او، چالا را بهعنوان شاگردى بدرفتار به مدرسهى مخصوص بچههاى ناسازگار مىفرستد. تلاش كارملا پس از بازگشت به مدرسه براى بازگرداندن چالا به كلاس از يك سو، و درگيرى چالا در آغاز نوجوانى با مادر معتادش از سوى ديگر، فيلم را سرشار از لحظات گرم و پراحساس كرده است. کارگردان در بازگوئى اين رابطههاى سادهى انسانى، از بوركراسى و قوانين خشك و بىروح حكومتى در نظام آموزشى كوبا نیز بهروشنى انتقاد مىكند.

conducta3.jpg 

بازیهای بسیار خوب بازیگران بهویژه "آرماندو بالدِس" در نقش چالا و "آلینا رودریگِز" در نقش کارملا، آموزگار او، این اثر را واقعا دیدنی کرده است. فیلم تماما در مکانهای واقعی در هاوانا فیلمبرداری شده و تصویری غیرتوریستی از این شهر ساحلی بهدست میدهد. تضاد آشکار پیراهنهای تمیز سفید و شلوار و دامنهای زرشکی و دستمال گردنهای سرخِ دانشآموزان مدارس، در پسزمینهی شهری باستانی که در اثر بیتوجهی (و البته محدودیتهای ناشی از محاصره اقتصادی نیمقرنه) به مخروبهای شباهت دارد، در سراسر فیلم نمایان است. به اين بستر داستانی، رابطهی لطيف عاشقانه و كودكانهى چالا و يكى از دختركهاى همكلاسش را اضافه كنيد تا ظرافت قصه را دريابيد.

و اما شايد هيچ فيلم كوبائى به اندازهى "توتفرنگى و شكلات" در جهان شهرت نيافته باشد. اصلىترين دليل آن بهعقيده من واقعگرائى خدشهناپذير فيلم است در نشان دادن زندگى مردم عادى كوبا بدون نگرانى از سانسورگرانی كه خشك مغزيشان شهره است و با بيان هر جنبهای از زندگى مردم در سينما كه با تئورى آنها همخوانى ندارد مخالفند، مثل اعتقادات مذهبى، وجود باورهاى خرافى در ميان مردم، تمايل به ترك كوبا براى فرار از دخالتهاى حكومت در زندگى روزمره، و نيز بدبينى بيمارگونهشان به هرچه كه به فرهنگ و هنر غربى ارتباط داشته باشد (اينها و بهویژه این آخرى براى ما كه صابون جمهورى جهالت اسلامى به تنمان خورده كم آشنا نيستند!).

fresa%20poster.jpg

و فيلم "توتفرنگى و شكلات" مملو از همين تابوشكنىهاست، آن هم در بستر قصهاى كه شخصيت مركزىاش جوانى است هنرشناس، با دانش وسيع در ادبيات و موسيقى و هنرهاى تجسمى، كه اتفاقا همنجسگرا نيز هست.

شايد بد نباشد اول كمى در مورد عنوان فيلم توضيح بدهم. مىدانيد كه تا هشت ده سال پيش كه برخى از خدمات در بخش خصوصى آزاد شد همه چيز در كوبا در دست دولت بود چه تاكسى و اتوبوس و چه ساندويج و بستنىفروشى! از آن جا كه تهيه و توليد شكلات براى دولت سختتر از توت فرنگى بود (يا شايد هنوز هم هست!) در هواى تبدار هاوانا بستنى شكلاتى خيلى بسيار زودتر از بستنى توتفرنگى تمام مىشد، چون خواستاران بيشترى داشت. در يكى از صحنههاى آغازين فيلم، "ديهگو"، كاراكتر همجنسگرا، با "داويد"، دانشجوئى با تمايلات كمونيستى كه بهدليل قيافهى مردانهاش مورد توجه ديهگوست، بر سر یک میز مینشیند و بستنى سفارش مىدهد. ديه گو با ترجيح دادن بستنى توتفرنگى به شكلاتى اولين نغمه را در مورد متفاوت بودنش با ديگران ساز مىكند! در يكى از صحنههاى پايانى فيلم، (پس از تب و تابهاى بسيار كه بعدتر مختصرا به آن اشاره خواهم كرد)، يك بار ديگر آن دو را در همان بستنىفروشى مىبينيم كه داويد براى نشان دادن درك تازهاش نسبت به همجنسگرايان بستنى شكلاتىاش را با بستنى توتفرنگى ديهگو عوض مىكند!

تمام قصهى فيلم در حول و حوش رابطهى بسيار زيباى ديهگو و داويد و "نانسى"، همسايهى طبقهى پائين آپارتمان ديهگو مىگردد. ديهگو به بهانهاى موفق مىشود داويد را كه نه تنها گرايش جنسى مشابهى ندارد بلكه نسبت به همجنسگرايان بدبين است، به خانهاش بياورد. در اين خانه همه چيز مغاير با خواست رژيم است: موسيقى كلاسيك غربى؛ ويسكى جانى واكر؛ نسخههائى از مجله تايم؛ رمانهاى مطرح نويسندگان سرشناس آمريكائى و اروپائى؛ مجسمههايى از مسيح ساختهى يكى از دوستان مجسمهساز ديهگو، و از همه خطرناكتر نامهاى بر روى ماشين تحرير ديهگو براى ارسال به دفتر حفظ منافع آمريكا در كوبا (جايگزين رسمى سفارت آمريكا، از انقلاب كوبا تا همين چند ماه پيش).

نانسى زن جوان نسبتا زيبائى است كه اعتقادات مذهبىاش با باورهاى خرافى چنان آميخته شده كه با هر ناملايمى قصد خودكشى به سرش مىزند! دوستى او با همسايهى همجنسگرايش در اوج بىآلايشى است. قصهى فيلم با اضافه شدن دو خط باريك به خط اصلى، تكميل مىشود: احساس عشق بين نانسى و داويد؛ و توقع "ميگل" همكلاسى متعصب داويد از او براى خبرچينى از آنچه در خانهى مشكوك ديهگو مىگذرد!

"توتفرنگى و شكلات" تنها فيلمى از سينماى كوباست كه نامزد بهترين فيلم غيرانگليسى زبان در رقابتهاى اسكار سال ١٩٩٥ شد. اين فيلم پيش از آن جايزه بهترين فيلم و جايزه هيئت ژورى جشنواره برلين را برده بود.

بازى "خورخه پِروگوريا" در نقش ديهگو در اوج است. او موفق شد جايزه بهترين بازيگر سال را از جشنواره شيكاگو به دست آورد. "توماس آلهآ" كارگردان فيلم كه شهرهترين فيلمساز كوبائى و يكى از موسسان بنياد رسمى سينماى كوبا پس از انقلاب است دو سال پس از ساختن همين فيلم درگذشت. او به دليل بيمارى، كارگردانى بخشى از فيلمش را به همكار ديگرش "خوان كارلوس تابيو" سپرد و از اين رو نام هردو بهعنوان كارگردان در فيلم آمده است.      

در پایانِ این نوشته در مورد آثاری از سینمای کوبا، که اتفاقا آخرین مطلب از سری مطالب مربوط به آثار برتر سینمای آمریکای لاتین نیز هست دستم نمیرود از بازنشر مطلب کوتاهی که در آگوست ٢٠٠٦ در مورد فیلمی با عنوان "نود مایل" در وبلاگم "از دور بر آتش" نوشتم درگذرم، گرچه نه این فیلم متعلق به سینمای کوباست و نه سازندهاش کوبائی است.

[می‌گویند جزیره کوبا تا سواحل ایالت فلوریدا در آمریکا تنها ٩٠ مایل فاصله دارد. "نود مایل" در ذهن مردم کوبا گویای یک مسافت معین نیست. برای هر کس، بسته به موضعی که در برابر حکومت "کاسترو" دارد  گویای حرف و احساس دیگری است. نود مایل تا خیانت به طبقه کارگر؛ نود مایل تا آزادی؛ نود مایل تا خودفروشی؛ نود مایل تا رفع گرسنگی...  برای بسیاری از هنرمندان اما، چه کوبائی و چه غیرکوبائی، این نود مایل در طول این چهل و اندی سالی که مردم کوبا راهی به بیرون از جزیره‌شان نداشته‌اند، نود مایل درد و رنج انسانی است. سالی نیست که صدها نفر به انگیزه‌‌ دست یافتن به یک زندگی ساده اما مطمئن، خود و خانواده‌شان را در این نود مایل به مخاطره‌ی مرگ نیانداخته باشند. انتصاب این از جان گذشتگان به "ضد انقلاب"، آن هم پس از این همه سال که از انقلاب می‌گذرد، همانقدر ارزش طرح دارد که انتصاب هزاران هزار آواره ایرانی به نوکران "شیطان بزرگ". از این مقوله دردناک در این سال‌ها بسیار سخن رفته است اما فکر ‌نمی‌کنم کاری موثرتر و دردناک‌تر از فیلمی که هم اکنون دیدنش را از تلویزیون بین‌المللی اسپانیا تمام کردم فیلمی ساخته شده باشد: فیلمی سینمائی با عنوان "نود مایل" به کارگردانی "فرانسیسکو رودریگز" و محصول سال گذشته‌ی کشور اسپانیا.

قصه فیلم ماجرای فرار یک خانواده است با یک تخته‌پاره‌ی شناور دست‌ساز از ساحلی در کوبا به امید رسیدن به فلوریدای آمریکا؛ خانواده‌ای که مسن‌ترین فردش پدربزرگ خانواده است و کوچکترینش دخترکی نوزاد و شیرخواره. فیلمساز توانسته است تماشاچی را در لحظات دردناک این سفر مخوف با شخصیت‌های فیلم همدرد و همسفر کند؛ سفری که مسافرانش تک تک به کام مرگ فرو می‌روند و در پایان جز کودک شیرخواره هیچیک از افراد فامیل از این مخاطره جان به در نمی‌برد. اوج قصه‌پردازی و صحنه‌آرائی فیلم آنجاست که مادر نوزاد که از تشنگی، گرسنگی و سوزش بی‌علاج آفتاب رو به مرگ دارد سینه‌های نیمه خشکش را در دهان پسر نوجوان، برادر و شوهرش می‌گذارد تا قطره‌ی باقیمانده از شیره جانش را در دهان آن‌ها بچکاند.

چقدر دلم می‌خواست راهی وجود می‌داشت که این فیلم را به شخص "فیدل کاسترو" که در بستر بیماری است نشان می‌دادم و واکنش او را به چشم می‌دیدم. و یا کاش آنقدر قدرت تخیل داشتم که می‌توانستم این صحنه را در ذهنم تجسم بخشم. دلم می‌خواهد تجسم کنم که او، یعنی فیدل کاسترو، وقتی در فیلم می‌بیند که شوهر سرش را در کنار سر فرزندش زیر پستان خشک همسرش می‌گذارد، برای پنهان کردن قطره اشکی که بر گوشه چشمش لغزیده است رویش را از من برمی‌گرداند. با خودم می‌جنگم تا، دستکم تا وقتی تصویر دردناک این فیلم در ذهن خودم کمرنگ نشده، باور نکنم که او، این همه را تبلیغات ضدانقلابی امپریالیست‌ها بنامد و از آنچه بر مردمش روا داشته شرمسار نباشد.

این یادداشت را با جملاتی از "ماریا النا کروز والِرا" شاعره‌ی نامدار کوبائی که در دفاع از دموکراسی در آغاز دهه نود دو سال در زندان بود به پایان می‌برم [این بخشی از مصاحبه‌ی من با اوست که در فیلم "شعر عمل است" ساخته‌ی خود من آمده است.

"دریا برای من به چیزی مثل یک پل مرموز بدل شده است. دریائی که سرزمین مرا به فلوریدا در امریکا می‌پیوندد ذهن مرا در ده سال گذشته به شدت اشغال کرده است. موج، دیگر همان نیست که بود. انگار ضجه می‌زند. بسیاری از هموطنان من که سعی کردند از طریق دریا بگریزند با مرگ روبرو شده‌اند. از آن پس من دریا را به شکل قبرستان بزرگی می‌بینم که تنها صلیب کم دارد."]

آنونس "رفتار" با زیرنویس انگلیسی:



آنونس "توت‌فرنگی و شکلات":
Posted by reza at 2:25 PM

January 29, 2016

آثار برتر سينماى آمريكاى لاتين: "روزنوشت‌های موتورسیکلت" و "ايستگاه مركزى برزيل"

يكى از كشورهاى آمريكاى لاتين كه سينمائى بسيار پربار دارد كشور برزيل است. اگر مشكل زبان اصلى مردم برزيل كه پرتقالى است در ميان نبود اين سينما نه تنها در آمريكاى لاتين كه در جهان بسيار بيشتر از اينها  شناخته مىشد.

در ميان فيلمهاى مطرح برزيلى سه چهار عنوان بيشتر از ديگران در دنيا نامآور شدهاند مثل "پیشوته"، "شهر خدا"، "روزنوشتهای موتورسیکلت" و "ايستگاه مركزى برزيل"، كه من اين آخری را براى معرفى كاملتر انتخاب كردهام چرا كه آن را اثرى مى دانم سخت انسانى با قصهاى بديع و زبان سينمائى بسيار گويا. پیش از آن اما لازم میدانم اشارهای گذرا به دو فیلم اولی که نام بردم بکنم.

میدانید که حصیرآبادها و حلبیآبادهای حاشیهی شهرهای بزرگ در تمامی کشورهای آمریکای لاتین با هزاران هزار کودک و نوجوان گرسنه و بیسرپرست مرکز تامین نیروی انسانی برای تبهکاران حرفهای، از فروشندگان مواد مخدر گرفته تا دست اندرکاران فحشاء است. این کودکان اما بدون گذراندن یک دورهی آموزشی تبهکاری قادر به همکاری مفید نیستند. اصلیترین مرکز تربیت تبهکار در این کشورها و بویژه در ریودُژانیرو، پایتخت برزیل، مرکز بازسازی نوجوانان یا همان زندان کودکان است؛ جائی که پلیس و تبهکاران با سابقه، دست در دست هم کودکان را برای تبهکاری حرفهای آماده میکنند!

فیلم "پیشوته" این ماجرای دردناک را به شکل واقعگرایانهای به تصویر کشیده و نشان میدهد که چگونه یک پسربچه یازدهساله به نام "پیشوته" در این مرکز بهاصطلاح تربیتی به یک تبهکار همهکاره بدل میشود.

فیلم بسیار معروف و خوشساخت "شهر خدا" هم به کودکان تبهکار در حاشیهی ریودُژانیرو میپردازد، با این تفاوت که به اعتقاد من نشان دادن عریان خشونت که معمولا برای سینماروها جذابیت دارد بیش از شناخت ریشههای این تبهکاری، برای سازندگانش اهمیت داشته است. با اینهمه این فیلم نامزد چهار جایزه اسکار (بهترین فیلمنامه، بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین و بهترین کارگردانی) در سال ٢٠٠٤ شد که در میان فیلمهای آمریکای لاتین بیسابقه بوده است.

فیلم "ایستگاه مرکزی برزیل" اما در نگاه من از سنخ دیگری است؛ از سنخ فیلم های برجستهای از سینمای خودمان مثل "باشو، غریبه کوچک" یا "خانه دوست کجاست؟" بیآن که قصهی مشابهی داشته باشد.

central.jpg

"والتر سالِس" کارگردان بسیار سرشناس فیلم "ایستگاه مرکزی برزیل"، اتفاقا با سینمای ایران خیلی آشناست. او وقتی جعفر پناهی سینماگر آگاه وطن ما به زندان افتاد در دفاع از او نوشت:

"من بهعنوان يك فيلمساز برزيلى براى آثار به يادماندنى او مثل "بادكنك سفيد" و "دايره" ارزش قائلم و از آنان آموختم. اين واقعيت كه هنرمندى مهم مثل او نمىتواند آزادانه نظراتش را بيان كند و در كشور خودش زندانى است نه تنها تجاوز عليه جعفر پناهى و خانوادهاش بلكه عليه تمام كسانى است كه براى كار او ارزش قائلند و از آزادى بيان در سراسر جهان حمايت مىكنند."

"ایستگاه مرکزی برزیل" ماجرای "دورا" یک خانم معلم بازنشسته را روایت میکند که برای تامین زندگی سادهاش هر روز در ایستگاه مرکزی قطار شهر هفده میلیونی ریودُژانیرو برای بیسوادان نامه مینویسد و یا پاسخ نامهشان را میخواند. یکی از مشتریهایش زن جوانی است که پسر هشت ده سالهای دارد به نام "ژوزُه" که هرگز پدرش را ندیده است. مادر او هرازگاه نامهای به شوهر سابقش به آدرسی ناشناس در یکی از شهرکهای بسیار دورافتادهی شمال برزیل میفرستد؛ نامههائی که اصلا ممکن است در کیف "دورا" بمانند و هرگز فرستاده نشوند!

قصه از وقتی به جریان میافتد که مادر پسرک در ایستگاه مرکزی در یک تصادف کشته میشود و "دورا" که شاهد ماجراست با تردید بسیار ولی بالاخره تصمیم میگیرد به "ژوزه"ی بیسرپرست ولی مغرور و ناسازگار که در ایستگاه مرکزی ویلان مانده کمک کند. یکی از گیرائیهای فیلم رابطهی بسیار استثنائی میان این دو شخصیت است که به زیبائی تصویر شده. بخش اعظم قصه ماجرای سفر طولانی این زن جاافتاده با این پسربچه بیسرپرست است از پایتخت به شمال کشور پهناور برزیل براى پيدا كردن پدر ژوزه.

در نهایت پس از ماجراهائی بهغایت دیدنی و تلخ/شیرین که پیوند ایندو را گام به گام محکمتر میکند "دورا" دو نابرادریِ ژوزه را که پدرش از همسر اولش داشته مییابد. دورا که حالا دل کندن از ژوزه برایش ساده نیست وقتی پسرک در خواب است به آرامی خانه را ترک میکند و ژوزه را با نابرادریهایش تنها میگذارد، در حالیکه ما هرگز نمیدانیم که پدرش به خانه برخواهد گشت یا نه.

"ایستگاه مرکزی برزیل" که در سال ١٩٩٨ ساخته شده نه تنها در رقابتهای اسکار نامزد بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان شد بلکه بازیگر نقش دورا، "فرناندا مونتهنِگرو" اولین هنرپیشهای از سینمای آمریکای لاتین شد که مقام نامزدی اسکار بهترین بازیگر زن را بهدست آورد. از این مهمتر، این فیلم در جشنواره جهانی برلین برنده خرس طلا، و در گلدنگلاب برندهی بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان، و در چندین جشنوارهی دیگر برنده جوائز بسیاری شد.

"والتر سالِس" شش سال بعد فیلمی گیراتر و موفقتر از این ساخت که نامش را در ردیف چهل کارگردان بزرگ تاریخ سینمای جهان ثبت کرد. فیلم "روزنوشتهای موتورسیکلت" که من در موقع نمایش آن مطلب زیر را در وبلاگم "از دور بر آتش" نوشتم:

[با این عنوان چشمگیر "والتر سالِس" کارگردان صاحبنام برزیلی که پیش از این با فیلم زیبای "ایستگاه مرکزی برزیل" توجه سینمادوستان جهان را به خود جلب کرده بود روزهای تعیینکننده در روزگار جوانی "ارنستو چه گوارا" را با موفقیت به تصویر میکشد.

فیلمنامه بر اساس دو نوشته، یکی یادداشتهای روزانه خود چه گوارا در طول سفری که با دوست نزدیکش "آلبرتو گرانادو" به سراسر قاره بزرگ امریکای لاتین کرده بود، و دیگری کتابی که همسفر او در مورد چه گوارا و این سفر انتشار داده، تنظیم شده است.

چه گوارای بیستوسه ساله که هنوز دانشجوی پزشکی است و در زمینه جزام تحقیق میکند همراه با نزدیکترین دوستش که تازه در رشته علوم آزمایشگاهی فارغ التحصیل شده با یک موتورسیکلت دست دوم و ناواردی آشکار در موتور سواری عازم سفری دراز میشوند که از بوئنوس آیرس در آرژانتین (محل زندگی و تحصیل آندو) آغاز و تا شمالیترین نقطه قاره امریکای جنوبی (پرو) ادامه مییابد؛ سفری که از دو جوان ماجراجوی اهل عشق و حال، دو مرد درد آشنای آمادهی مبارزه برای تغییر شرائط دردناک مردم محروم آن قاره میسازد.

آندو در طول این سفر بلند نقاط محروم آرژانتین و برزیل و شیلی و پرو را در مینوردند و با مردم همصحبت و همخواب و خوراک میشوند و گام به گام از گذشته شان فاصله میگیرند. در پایان این سفر، آنها به محرومترین جزیرهی جهان پا میگذارند؛ به مرکز حفاظت از جزامیان در جزیرهای دور افتاده در پرو. ورود چه گوارا، دانشجوی این رشته، به این مرکز جزامیان بیآنکه دانش تازهای و یا داروی کارآمدتری با خود آورده باشد روح زندگی در بیماران این جزیره میدمد چرا که چیزی با خود دارد که تا کنون در کیف هیچ پزشک دیگری یافت نمیشده است: عشق شورانگیز به محرومان.

این را نوشتم تا ترغیبتان کنم فیلم را اگر ندیدهاید ببینید. کار فیلمساز از هر نظر زیبا و هنرمندانه است. او با ظرافتِ تمام از یک اسطورهی دور از دسترس یک انسان صمیمی و آشنا میسازد. بازیها تماما در اوجاند، بهویژه بازی "گائل گارسیا برنال" در نقش چه گوارای جوان.] دسامبر ٢٠٠٤

این فیلم هم در جشنوارههای جهانی سخت موفق بود. از جمله عنوان بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان از بفتای انگلستان، و جوائز جشنوارهی "سان سباستین" و "گویا"ی اسپانیا را بهدست آورد، و نیز برندهی اسکار بهترین ترانهی متن فیلم شد به خاطر ترانهی "در آنسوی رود" اثر "خورخه دِرکسلِر"، خواننده و موزیسین جوان "اوروگوئه"ای.

ترجمه چند فراز از این ترانه لطیف را به همراه ویدئو کلیپش در اینجا میآورم:

پارویم را به آب میزنم

پاروی تو را بر میگیرم

انگار نوری دیدهام

در آنسوی رود.

 

روز میتواند

آرام آرام به سردی گراید.

با اینهمه باورم نیست

همه چیز از کف رفته باشد

آنهمه اشک، آنهمه اشک،

و من جامی تهی باشم.

 

صدائی میشنوم که مرا میخواند،

همچون زمزمهای:

پارو بزن، پارو بزن!

 

من چه جدی پارو زنان میرانم

و چه میخندم در درونم،

انگار نوری دیدهام

در آنسوی رود.

***

ویدئو موزیک "آنسوی رود":

فیلم کامل "ایستگاه مرکزی برزیل" با زیرنویس انگلیسی:


آنونس انگلیسی "روزنوشتهای موتورسیکلت":


Posted by reza at 1:28 PM

January 20, 2016

آثار برتر سينماى آمريكاى لاتين: "عشق‌هاى سگى" و "بابِل"

خيال داشتم اينبار از سينماى پربار برزيل بنويسم ولى درو كردن جوائز اصلى گدن گلاب و نامزدى دوازده جايزه اسكار امسال توسط فيلم "بازگشته" ساختهى "الخاندرو گونزالس اینیاريتو" كارگردان بسيار نامدار مكزيكىالاصل مرا بر آن داشت تا نوشتن از سينماى مكزيك را جلو بياندازم.

نوشتم مكزيكىالاصل، نه مكزيكى، چرا كه اينياريتو در سالهاى اخير تا حدود زيادى از سينماى مكزيك فاصله گرفته و فيلمهايش ارتباط زيادى با فرهنگ و جامعهى مكزيك ندارند. دو فيلم اخير او "بِردمَن" و "بازگشته" محصولاتى صرفا آمريكائى، يا بهتر، هاليوودى هستند؛ البته نه به معناى بدِ كلمه كه در فرهنگ ما رايج است، بلكه به معناى توليدات عظيم با بودجههاى سرسامآور و استفاده گسترده از تكنولوژى بهروز شوندهى امروزين.

گونزالس اينياريتو كه در مكزيك بيشتر با راديو و موزيك سروكار داشت تا با سينما، با اولين فيلم بلندش "عشقهاى سگى" در سال ٢٠٠٠ شكل تازهاى از قصهپردازى سينمائى را تجربه كرد و يك شبه ره صدساله رفت!

اول بگويم كه عنوان اصلى این فيلم "Amores Perros" است و به همين نام هم در آمريكا و اروپا و در جشنوارههاى جهانى به نمايش درآمد. بيش از همه به اين دليل كه اين تركيب ترجمهناپذير مىنمود (برخی منتقدین آمریکائی عنوان فیلم را "عشق مادهسگ است" ترجمه کردهاند). من اما با توجه به قصه و محتواى فيلم، "عشقهاى سگى" را برگردان مناسبى مىدانم گرچه دقيق نيست. عنوان فيلم "بابِل" که اينياريتو پنج سال بعد از اين فيلم ساخته هم خيلى ترجمهپذير نيست. من هشت نُه سال پيش در توضيح آن در وبلاگم "از دور بر آتش" اينگونه نوشتم:

[فیلم تازه‌ی "الخاندرو گونزالس اینیاريتو"، کارگردان چهل و سه ساله‌ی مکزیکی و خالق فیلم صاحب سبک "عشق‌های سگی"، را بالاخره دیشب دیدم؛ فیلمی که جشنواره‌های هنری اروپائی را همچون "جشنواره کَن"، همانقدر تسخیر کرد که "جشنواره‌ی گلدن گلاب"، که مقدمه‌ای محسوب می‌شود بر جشنواره‌ی اسکار، (و پیش بینی من، یا محافظه‌کارانه تر، امید من این است که این فیلم جایزه اسکار را نیز ببرد.)

ظاهرا عنوان این فیلم، "بابِل"، ترجمه‌ناپذیر به نظر می‌آید، چرا که نه تنها در زبان فارسی که در زبان‌های دیگر هم همان "بابل" نامیده می‌شود. یکی از معانی لغت "بابل" که ریشه در همان نام بابل، پایتخت بابلیون دارد، در زبان‌های اروپائی درهم تنیده شدن صداهای مختلف است. همهمه‌ای است که از اختلاط زبان‌های مختلف ایجاد می‌شود وقتی هیچکدام از دیگری قابل تمیز نباشد: مثل زبان این فیلم که مخلوطی است از عربی و اسپانیائی و انگلیسی و ژاپنی. همهمه‌ای است که از طنین این صداهای مختلف در برج بابل می‌پیچد: مثل قصه‌ی این فیلم که حاصل طنین سه قصه‌ی متفاوت است. همهمه‌ای است که در  بازار سر پوشیده‌ی شهر بابل می‌پیچید که محل تلاقی بازرگانان سرزمین‌های دیگر بود: مثل شخصیت‌های این فیلم که در قصه‌ای غریب از ژاپن به مراکش، از مراکش به آمریکا، و از آمریکا به مکزیک پیوند می‌خورند.

از قصه فیلم حرفی نخواهم زد. و نه از قدرت قلم فیلمنامه‌نویس و تسلط چشمگیر کارگردان، که توانسته‌اند یک سینمای پرحادثه را به یک سینمای تفکر برانگیز پیوند بزنند (آیا راز موفقیت این فیلم در دو جشنواره متفاوت چون "کن" و "گلدن گلاب" در همین کیفیت نهفته نیست؟) در این یادداشت به همین بسنده می‌کنم که شما را به دیدن این فیلم زیبا ترغیب کنم، و بگویم که گرچه لغت بابل به معانی "اختلاط" و "اشتباه" نیز به کار می‌رود، و در بافت قصه‌ی این فیلم هم "اختلاط" و "اشتباه" نقش تعیین کننده دارند، اما اگر قرار بود من عنوان این فیلم را به فارسی برگردانم، "هَمهَمه" می‌نامیدمش.] ژانويه ٢٠٠٧

babel.jpg

كمى از "آمورِس پرّوس"، يا عشقهاى سگى، اولين فيلم اينياريتو دور افتادم. ساختار اين فيلم از سه قصهى مستقل از يكديگر شكل گرفته كه با يك حادثهى خونبار تصادف اتومبيل در خيابانى در مكزيكو سيتى، به هم پيوند مىخورند.

amores%20perros.jpg

قصهى اول، ماجراى يك جوان از طبقات پائين به اسم "اُكتاويو" است كه عاشق همسر برادرش، "سوزانا"، است (گائل گارسیا برنال، که امروزه در بازیگری بسیار سرشناس است شهرتش را مدیون بازی در نقش اکتاویو در همین فیلم است). اكتاويو براى كسب درآمد كافى براى فرار با سوزانا سگ سياهش "كوفى" را در شرطبندىِ جنگ سگها شركت مىدهد و كوفى سگهاى حريف را يكى پس از ديگرى مىدرد. برادر اكتاويو اما قبل از اقدامى از سوى او پولهاى اكتاويو را مىدزدد و با همسرش از خانه فرار مىكند. رقيب اكتاويو وقتى آخرين سگاش در جنگ با كوفى كشته مىشود كوفى را با شليك گلوله مىزند. اكتاويو با تلافى او را با چاقو مضروب، و با سگ مجروحش با اتومبيل از صحنه فرار مىكند. و در همين فرار و گريز است كه تصادف هولناكى رخ مىدهد؛ تصادفى كه سه قصهى مستقل را به هم پیوند مىدهد.

رانندهی ماشينى كه با ماشين اكتاويو تصادف مىكند، "والريا"، زنى است اسپانيائى كه مدل سرشناسى است. معشوقش به تازگى همسرش را رها كرده و با او در آپارتمانى زندگى مىكند. با گم شدن سگ كوچك والريا در شكافى در كف اتاق، جستجو براى يافتن سگ رابطهى مشكل آنان را پيچيدهتر مىكند. والريا در غياب معشوق با پاى شكسته بر صندلى چرخدار به جستجوی سگاش ادامه مىدهد و اينبار صدمات سنگينترى به پايش مىزند كه به ناچار پايش را در بيمارستان قطع مىكنند.

سومين قصه كه با تصادف این دو اتومبیل به دو قصهی ديگر مرتبط مىشود بار سنگينترى در فيلم دارد. مردی بهظاهر بىخانمان که چندین سگ کوچک و بزرگ دارد پس از تصادف به ماشین اکتاویو نزدیک میشود و کیف پولش را میدزدد و کوفی، سگ مجروهش را با خود می برد تا مداوایش کند. روز بعد که به خانهی مخروبهاش بازمیگردد با صحنهای تکاندهنده روبرو میشود: کوفی که به جنگ با سگها عادت کرده تمام سگهای کوچک و بزرگ مرد را دریده است!

ماجرای این مرد و دختر خودش که از او بیخبر است از یک سو، و رابطهاش با یک مامور پلیسِ فاسد که از او بهعنوان آدمکش استفاده میکند از سوی دیگر، این قصه را بهاعتقاد من بیش از حد لزوم پیچیده کرده است و لذا از خلاصه کردنش درمیگذرم.

عشقهای سگی هم مثل فیلم بعدی اینیاریتو، بابِل، همانقدر در جشنواره های اروپائی مثل بَفتای انگلستان و کَن فرانسه موفق بود که در جشنوارههای آمریکائی مثل گلدن گلاب و اسکار.

آنونس "عشقهای سگی":




آنونس بابِل
Posted by reza at 11:39 AM

January 18, 2016

آغوش افعی

برای من که مدتی است مشغول نوشتن در مورد آثار برتر سینمای آمریکای لاتین هستم شنیدن خبر نامزدی یک فیلم از سینمای کلمبیا در رقابت های اسکارِ بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان سخت خوشحال کننده است هرچند هنوز فیلم "آغوش افعی" را که اولین نمایشش در بخش دو هفته ی کارگردانان جشنواره کَن فرانسه بوده و جایزه سینمای هنری را در آن جا گرفته، ندیده ام.

آنونس فیلم با زیرنویس انگلیسی این جاست.
Posted by reza at 12:54 PM

January 15, 2016

آثار برتر سينماى آمريكاى لاتين: "نَه"، "ماچوكا" و "لَلـِه"

در ميان كشورهاى آمريكاى لاتين شيلى همچون برزيل و آرژانتين يكى از پربارترين سينماها را دارد. گرچه در دوران پانزده سالهى ديكتاتورى "آگوستو پينوشه" (١٩٧٣-١٩٨٨) و سانسور شديد هنرمندان، اين سينما افت چشمگيرى داشت اما پس از اسقرار دموكراسى، هم از نظر كمى و هم كيفى، رشد قابل ملاحظهاى داشته است. جالب اين كه مطرحترين فيلمهائى كه پس از ديكتاتورى نظامى در شيلى در جهان شهره شدند سوژههائى مرتبط با دوره ديكتاتورى بويژه در مورد عمر كوتاه حكومت مردمى "سالوادور آلنده" داشتهاند، مثل دو فيلم بسيار معروف "نَه" و "ماچوكا" كه به موضوعاتشان مختصرا خواهم پرداخت. البته فيلم مورد نظرم براى معرفى كاملتر در اين مطلب، فيلم بسيار انسانى "لَلـِه" يا "خدمتكار" است.

پیش از پرداختن به دو فیلم "نَه" و "ماچوکا" لازم است اين را بگويم كه تلفظ درست نام سالوادور آلنده، سالوادور آيـِنده است ولى چون اين غلطِ مصطلح در زبان ما خيلى جاافتاده است من هم در اين متن از نوشتن درستِ آن درمىگذرم.

فيلم "نَه" محصول سال ٢٠١٢ به كارگردانى "پابلو لارائين" تا کنون تنها فيلم شيليائى است كه نامزد اسكار بهترين فيلم غيرانگليسى زبان شده. اين فيلم با بازى چشمگير "گائل گارسيا برنال"، بازيگر سرشناس مكزيكى، چندين جايزه از جشنوارههاى مهم سينمائى جهان را نصيب سازندگانشان كرده است. موضوع فيلم مربوط به سال ١٩٨٨ است وقتى كه ژنرال پينوشه تحت فشار جنبش دموكراسىطلبى داخل و شرائط مساعد جهانى ناچار به پذيرش رفراندوم شد. مردم شيلى مىتوانستند در اين رفراندومِ سرنوشتساز با راى "آرى" يا "نه" در مورد ادامه يا عدم ادامهى حكومت پينوشه براى هشت سال ديگر نظر بدهند.

poster%20no.jpg

قهرمان قصهى فيلم "نَه" جوانى است كه براى يك شركت تبليغاتى ايدههاى مناسب مىدهد. او با كمك همكاران و همفكرانش در تلاش است تا موثرترين لوگوى كمپين "نه" را طراحى كند و فيلم كوتاه تبليغاتى آن را بسازد. در طرف مقابل، تلاشگران كمپين "آرى" نيز كه از پشتيبانى فعال نظاميان برخوردارند به شدت در تكاپو هستند. فيلم به زيبائى تلاطم دوران گذار از ديكتاتورى به دموكراسى در شيلى را به تصوير كشيده و همچنان كه مىدانيم رفراندوم، عليرغم همهى تشبثات و سنگاندازىهاى نظاميان و هوادارانشان، با راى "نه" به پينوشه عصر تازهاى در تاريخ معاصر شيلى گشود.

اگر فيلم "نه" آخرين روزهاى ديكتاتورى نظامى در شيلى را به تصوير كشيده فيلم "ماچوكا" محصول سال ٢٠٠٤ و ساختهى "آندرس وود" به آخرين روزهاى حكومت سالوادور آلنده و آغاز كودتاى نظاميان پرداخته است.

ماچوكا در اين فيلم نام يك پسربچه فقير حلبىآبادنشين است كه همراه با چهار پسربچه فقير ديگر به مدرسهاى وارد مىشود كه متعلق به فرزندان ثروتمندان است. مدير مدرسه، یک کشیش آگاه، تحت تاثير برنامههاى دولت سالوادور آلنده براى حمايت از اقشار كمدرآمد، اين پنج پسر فقير را به مدرسهاش مىآورد به اين اميد كه كودكان طبقات بالاتر دركى از جامعهشان پيدا كنند. درگيرىها و رفاقتهاى اين دو طبقهى كاملا متمايز موضوع اصلى اين فيلم ديدنى است. فيلم در نهايت با كودتاى نظاميان، اخراج مدير مدرسه، و تخريب حلبىآبادِ محل زندگى ماچوكا پايان مىگيرد.

poster%20machuca.jpg

و اما من اين مطلب را در اصل به فيلم "لَلـِه" محصول سال ٢٠٠٩ و ساختهى "سباستين سيلوا" اختصاص دادهام كه نامزد "گلدن گلاب" و برنده چندين جايزه در جشنوارههاى معتبر جهانى است.

للـه قصهى "راكل" خدمتكار چهلويك ساله است كه از هيجده سالگى در خانهى خانوادهى "بالدِس" للـهی چهار بچهى اين خانواده بوده كه حالا بين شش-هفت، تا پانزده-شانزده سال سن دارند. فيلم با مراسم چهلمينويكمين سال تولد راكل به ابتكار "پيلار"، خانم مهربان خانه كه همسن و سال خود او مىنمايد، آغاز مىشود. در اولين دقايقِ فيلم بهروشنى مىبينيم كه راكل زنى است بريده از جهان پيرامونش، تُرشرو و غمگين و دلمرده، كه شادى خانواده و كادوها و شمعهاى روشن شده روى كيك تولدش هم بهسختى مىتواند دلش را باز كند.

راكل كه از نوجوانى تنها لذتش اظهار رضايت خانواده از وفادارى، نظافت و محبت به كودكانشان بوده است از سردرد و سرگيجهاى مزمن رنج مىبرد كه به ناچار هر روز بارها نياز به دارو دارد. پيلار كه نگران سلامت خدمتكار وفادارش است وقتى بيمارى راكل شدت مىيابد تصميم مىگيرد خدمتكار تازهاى براى كمك به راكل بياورد. و اين البته آخرين چيزى است كه راكل از ارباب مهربانش انتظار دارد!

راكل خود را به همان اندازه صاحب اين خانه مىداند كه خانم و آقايش را، و حضور هيچكس را در حيطهى كارىاش نمىپذيرد. قصه از اين جا تازه آغاز مىشود.

poster%20la%20nana%202.jpg

اولين خدمتكارى كه پيلار براى كمك به راکل به خانه مىآورد يك دختر جوان روستائى ساده از اهالى پِروست (پروئىها معمولا براى يافتن كارهای ساده به شيلى مىآيند). وقتى برخورد سرد و بىاعتنائى كامل راكل اين دختر ساده را از پذيرش كار نمىرماند راكل دست به كارهائى عجيب و غريب مىزند. او بچه گربهى ملوس دختر خانه كه به دست خدمتكار تازه سپرده شده را از ديوار به بيرون مىاندازد تا برای او مشکل ایجاد کند. حتی وقتى خدمتكار تازه در حياط است در ورودی ساختمان را برويش مىبندد و به اين بهانه كه صداى در را نشنيده او را پشت در نگاه مىدارد!

خدمتكار بعدى زنى است پابهسن و سردوگرم چشيده كه سابقه طولانى در خدمتكارى در خانهى اين و آن دارد. اين بار راكل است كه با بىاعتنائى خدمتكار تازه روبرو مىشود. با اين حال نقشهاش مىگيرد و او را هم به بهانهاى به حياط میفرستد و در را رويش مىبندد، آنهم درحالیكه خدمتكار غذا را در فِر روشنِ آشپزخانه گذاشته است! زن مسن وقتى از باز شدن در نااميد مىشود براى جلوگيرى از سوختن غذا ناچار از ديوار به پشت بام بالا مىرود و با دست و پائى خراشيده خود را به راكل مىرساند و با مشت و لگد به جانش مىافتد! پیلار، خانم خانه که مهرش به للـهی بچههایش خدشهناپذیر است همهی اینها را میشنود ولی پشت گوش میاندازد.

خدمتكار سومی که پیلار به خانه میآورد اما زندگى راكل را دگرگون مىكند. "لوسى" يك دختر زندهدل شهرستانى است كه درست برخلاف راكل از همه چيز زندگی لذت مىبرد. او که همان شب اول پس از فراغت از کار با گوشیِ واکمَن بر گوش در خیابان دویده است وقتى فردای آنروز با تاكتيك تكرارى راكل پشت در خانه در حياط مىماند هيچ اصرارى براى بازگشت به ساختمان خانه نشان نمىدهد. به جايش لخت مادرزاد در حياط بزرگ و خلوت خانه براى خودش آفتاب مىگيرد! شور و سرزندگى لوسى و اهميت ندادن به بدقلقىهاى راكل حسى را در او بيدار مىكند كه تا كنون نمىشناخته؛ حس تماس مستقيم و بىواسطه با دنياى بيرون از چهارديوارى خانه، و نگاه مثبت به زندگی.

رابطهى راكل و لوسى بر خلاف انتظار اهالى خانه به خوبی پیش میرود. آخر هفته بعد، وقتى لوسى مىخواهد به ديدار خانوادهاش به شهرستان برود راكل هم با او همراه مىشود. اين سفر بلند با اتوبوس به يك شهر ديگر، تماس با يك خانواده گرم و مهربان شهرستانى، و حتى مورد توجه مردى قرار گرفتن در یک مهمانى، عشق به زندگى را در راكلِ دلمرده و بريده از دنیا بيدار مىكند.

حالا خانم و آقاى "بالِدس" براى اولين بار صداى خندهى راكل را كه با بچهها سربهسر مىگذارد مىشنوند؛ بچههائى كه للـهشان بوده و بزرگشان كرده است.

فيلمساز در يك شگردِ ساختارى زيبا، همانطور كه فيلم را با جشن تولد راكل آغاز كرده بود با مراسم جشن تولد لوسى به سراشیب پايان نزدیک میکند؛ جشن تولدی که به ابتكار راكل با حضور همهی افراد خانوادهی بالدِس در آشپزخانه، مقر فرمانروائى راكل، ترتيب داده مىشود!

سباستين سيلوا، نويسنده و كارگردان فيلم، با ظرافت عمق ذهن شخصيتهاى اصلى فيلمش را مىكاود و مهربانى، اين شريفترين حس انسانى را، وراى ظاهر تلخ رويدادهاى روزمره به نمايش مىگذارد.

فیلم با صحنهی دویدن راکل در خیابان پس از فراغت از کار روزانه، با گوشی واکمَن بر گوش پایان مییابد که نشانگر آغاز زندگی تازهی راکل است پس از ترک لوسی و بازگشت او به شهرستان. 

از آنجا كه در اينترنت نسخهى با كيفيت از اين فيلمها نيافتم تنها آنونس آنان را در اينجا مىآورم.

آنونس انگليسى فيلم "نه":


آنونس فيلم "ماچوكا" با زيرنويس انگليسى:


آنونس فيلم "للـه" با زيرنويس انگليسى:

Posted by reza at 8:44 PM

January 6, 2016

آثار برتر سینمای آمریکای لاتین: گورستان فيل‌ها

بوليوى كه فقيرترين كشور در ميان كشورهاى آمريكاى لاتين است سينمايش نيز در مقايسه با بسيارى از كشورهای ثروتمندتر از رشد كمى و كيفى مشابهى برخوردار نيست. با اينهمه هرازگاهى فيلمى از بوليوى در عرصه سينماى جهانى عرضه مىشود كه توجه منتقدين را به خود جلب مىكند. يك نمونه معروف آن فيلم "منطقه جنوبى" است به كارگردانى "خوان کارلوس بالدیبیا". اين فيلم ماجراى يك خانواده اشرافىِ رو به زوال را روايت مىكند كه در كوران تغييرات اجتماعى در بوليوى دچار سردرگمى شدهاند. دوربين كه بهندرت از اين خانه اشرافى بيرون مىرود تاثير تكانهاى اجتماعى را در درون شخصيتهاى اصلى اين خانه انعكاس مىدهد. فيلم "منطقه جنوبى" در سال ٢٠١٠ در جشنوارهى با كيفيتِ "ساندَنس" درخشيد و چند جايزه به دست آورد.

من اما به سليقه خودم فيلم ديگرى از سينماى بوليوى را براى معرفى انتخاب كردهام؛ فيلمى با عنوان "گورستان فيلها" كه قصهاى كمتر شنيده شده دارد. اول اين را بگويم كه تركيب جمعيتى در تمامى كشورهاى آمريكاى لاتين از سه تيره يا نژاد، و امتزاجِ این سه تشكيل شده؛ بوميان قديمى ساكن آن منطقه، اروپائيانِ فاتح سرزمينهاى بوميان، و سياهپوستان آفريقائى كه نوادگان بردگان كوچ داده شده به آنجايند. اين اختلاط نژادى را نه تنها به روشنى مىتوان در ظاهر مردم ديد بلكه در عرصه فرهنگ و باورهاى قومى و مذهبى آنان نيز قابل رديابى است. اين را نوشتم تا عنوان فيلم را توضيح دهم كه ريشه در ميتولوژى آفريقائيان دارد. در اين افسانه گفته مىشود كه در جنگلهاى آفريقا مكان معينى وجود دارد كه فيلها وقتى پير مىشوند و چيزى به مرگشان نمانده به آن جا مىروند تا در آرامش و به دور از هياهوى جنگل بميرند!

"گورستان فيلها" با استفاده از اين افسانه كه به باور عمومى درآمده قصهى مرگ بىخانمانان معتاد به الكل را به شكل واقعگرايانهاى به نمايش درمىآورد.

"جوبنال"، قهرمان قصه، مردى جوان و الكلى، با لباسى ژنده و سروروئى آشفته در حالى كه پاكتى زير بغل دارد پاكشان به مهمانخانهمانندِ كثيفی وارد مىشود و تقاضاى اتاق مىكند. مهمانخانهدار، زن ميانسالى با چهرهى بوميان بوليوى، مخارج اقامت و پذيرائى و شرط و شروط لازمه را يادآورى مىكند و وقتى پولش را پيشاپيش از مرد مىگيرد او را به اتاق خالى بسيار كثيف و بزرگى راهنمائى میكند كه يك دست رختخواب چرك در گوشهاى از آن افتاده است. كارگر مهمانخانه يك سطل پر از الكل با يك ليوان در كنار رختخواب مىگذارد و موقع خروج در اتاق را پشت سرش قفل مىكند. اينجا گورستان فيلهاست.

الکلیهائی که برای مردن به این مکان مراجعه میکنند معمولا پنج شش روز بیشتر گرسنگی را تحمل نمیکنند و همان یک سطل الکل کارشان را میسازد. جوبنال در طول شش روز اقامتش بیوقفه الکل مینوشد و در مالیخولیائی مداوم نقاط عطفی از زندگیش را به یاد میآورد. سينماگر اين فرازهاى حساس زندگى او را در واگردها (فلاشبکها) به تماشا مىگذارد.

آنچه از كودكى قهرمان قصه مىبينيم خشونت پدر نسبت به او، و بويژه نسبت به مادر اوست. تنها يادمان شيرين از پدرش، كادوى تولد يازده سالگى است كه او تا آخرين لحظه زندگى در پاكتى زير بغلش با خود دارد و به وقت ورود به گورستان فيلها زير صندلى اتاقش پنهان مىكند. ترك خانه، ولگردى با دوستان، و آشنائى با زنان مختلف زندگىاش فرازهاى ديگرى هستند كه در واگردها مىبينيم.

در پسزمینه، زندگی روزمرهی مردم فقیری که در بازارهای گلآلود و خیابانهای بیقواره و خاکی به دنبال لقمه نانی تلاش میکنند تصویر شده است. شهر در این فیلم چیزی نیست جز تجسم آشکار فقر و نابسامانی.

 مهمترين فراز زندگی جوبنال که در تنهائی اتاقش در گورستان فیلها مثل تبی تند به سراغش میآید آشنائى اوست با يك الكلى بيخانمان مثل خودش كه چهرهاش نشان مىدهد از بوميان بوليويائى است.

در صحنهای تاثیرگذار، وقتی ایندو در گوشه خیابان مستاند دوست بومی جوبنال چاقوی کوچکی از جیبش در میآورد و پیشنهادی غیرمنتظره میکند:

"بیا به سبک کولیها برادر خونی همدیگه بشیم!"

آنوقت با نیش چاقو کف دست خودش و جوبنال را میبرد تا وقتی به هم دست میدهند خونشان به نشانه صمیمیت در هم بیامیزد.

جوبنال و دوستش در جستجوى كارى براى تامين مخارج الكل، با دو تبهكار آدمربا دمخور مىشوند و پيش از آنكه خودشان در يك درگيرى به دست آنان كشته شوند هردو را مىكشند و در بيابانى دفن مىكنند. در نهايت وقتى برادر خونى جوبنال به مرگ نزديك مىشود اين جوبنال است كه آخرین جام الکل را به دستش میدهد و دوستش را كه هنوز نفس مىكشد در  قبری که در بیابان از قبل کنده است مىگذارد و رويش خاك مىريزد تا در آرامش گورش بميرد.

poster.jpg

خودش اما، وقتى تصميم به مرگ مىگيرد، با آخرين پولى كه به دست آورده به گورستان فيلها مىرود و پس از مرورى بر زندگى تلخِ كوتاهش در يك اتاق دربسته، در حالى كه به كادوى تولد يازده سالگىاش خيره مانده از رنج زندگى آسوده مىشود.   

قصه واقعى گورستان فيلها اول بار در كتابى با عنوان "مست بودم اما به ياد مىآورم" نوشتهى "ويكتور هوگو بيسكارا"، نويسنده بوليويائى در سال ٢٠٠٢ منتشر شد که کتاب خاطرات زندگی خودش بود. نویسنده چهار سال پس از انتشار کتابش در اثر اعتیاد به الکل مرد. بعدتر، در سال ٢٠٠٨ این قصه توسط كارگردان صاحبنام هموطنش "توچى آنتهزانا" به سينما راه يافت.

در پایان فیلم، در نوشتهاى آمده است که در "لاپاز"، پایتخت بولیوی، چهار گورستان فيل وجود دارد.

 آنونس فیلم با زیرنویس انگلیسی:


فیلم کامل به زبان اسپانیائی:

Posted by reza at 9:46 PM

December 30, 2015

آثار برتر سینمای آمریکای لاتین: سفرهاى باد

خوانندگانى كه اين سلسه مطالب را دنبال مىكنند لابد متوجه شدهاند كه سعى من بر اين است كه فيلمهاى مورد نظرم را از كشورهاى متفاوت آمريكاى لاتين انتخاب كنم تا يك تصور كلى از سينماى قابل ذكر اين قاره وسيع كه بيش از بيست كشور را دربرمىگيرد بهدست دهم. گرچه محصولات سينمائى برخى از كشورها مثل آرژانتين و برزيل بهدليل وسعت و جمعيت بالاتر بسيار بيشتر از كشورهاى كوچكى چون اوروگوئه و پاراگوئه است ولی یک قاعده در سینمای تمامی آنها مشترک است: در قبال صدها فيلم بنجل و بازارى كه هر ساله در این قاره توليد مىشود هرازگاهى به یکی دو فیلم برجسته برمىخوريم كه سهمى بهسزا در پيشبرد زبان سينما دارند. سينماى كلمبيا نيز از اين قاعده مستثنى نيست.

كلمبيا، مركز عمدهى توليد و قاچاق مواد مخدر در جهان، و پايگاه فعالترين و خطرناكترين باندهاى تبهكار در اين عرصه، نمىتواند سينمائى داشته باشد به دور از موضوعات مرتبط با مواد مخدر؛ چه در عرصهى سينماى تجارى و بازارى، و چه در گسترهى محدود سينماى ارزشمند هنرى. هرچند مثل همهى قواعد جهان، استثناها را نمىتوان ناديده گرفت!

فيلم "سفرهاى باد" گرچه عميقا با جامعه كلمبيا در پيوند است اما قصهاى دارد به دور از مسائل شهرهاى بزرگ كه هر موضوعش، مستقيم يا غيرمسقيم، به مواد مخدر، تبهكاران، و يا قربانيان آنان مربوط مىشود.

اما قبل از پرداختن به فيلم لطيف و شاعرانهى "سفرهاى باد" كه استثنائا به مواد مخدر مربوط نيست، دلم نمىآيد به فيلم خوشساخت "دخترك رُزفروش" محصول ١٩٩٨، ساختهى "ويكتور گاويريا" اشارهاى نكنم كه درست بهعكس، در دلِ دنياى كودكان خيابانى، قربانيان معصوم مواد مخدر، به شكل تكاندهندهاى واقعگرايانه ساخته شده است. اين واقعگرائىِ سينمائى، پس از ساخته شدن فيلم بهشكل دردناكى در واقعيت زندگى بازيگران خردسالش نمودار شد. اغلبِ كودكان معتاد خيابانى كه در این فيلم به طبيعىترين شكل ممكن بازى كردهاند، پيش يا به مدت كوتاهى پس از نمايش فيلم در جشنواره سينمائى كَن فرانسه به ضرب چاقو یا گلوله كشته شده، يا در اثر اعتياد در گوشه خيابان مردند.

بازيگر اصلى فيلم، "ليدى تابارِس"، دختركى چهاردهساله كه نقش واقعى خودش را بهعنوان دخترك رُزفروشِ خيابانى به شكل غريبى زيبا بازى كرده بود به همراه رئيس جمهور كلمبيا بهعنوان مهمانان اختصاصى در جشنواره كَن حضور يافتند. دخترك، جايزهى بهترين بازيگر را هم از چند جشنواره از جمله جشنوارهى نامى براتيسلاوا ربود. اما وقتى همهى اين تشريفات سينمائى پايان يافت دخترك به خيابان بازگشت. او چندى بعد به جرم كشتن يك راننده تاكسى به ٢٦ سال حبس محكوم شد اما پس از دوازده سال، همین سال پیش از زندان آزاد شد.

تا تصوری از چهرهی معصوم بچههای معتاد خیابانی که در این فیلم بازی کردهاند داشته باشید آنونس آن را در این جا میآورم:

 

اين هر دو فيلم، "دخترك رُزفروش" و "سفرهاى باد" نه فقط در جشنوارهى سينمائى كَن فرانسه حضور داشتهاند بلكه جوائز بسيارى از جشنوارههاى معتبر ديگر به هر يك از آنان در زمينههاى مختلف تعلق گرفته است.

و اين هم چند فرازى در معرفى فيلم "سفرهاى باد" تا مرهمى باشد بر زخم فيلم "دخترك رُزفروش"!

"سفرهاى باد" ساختار سهل و ممتنعى دارد. همانطور که از عنوان فیلم برمیآید این فیلمی است متعلق به ژانری که "سینمای جادهای" نامیده میشود گرچه در سرتاسر فیلم حتی یک جاده نمیبینیم!

داستان فيلم بهقدرى مختصر است كه مختصرتر كردنش عملى نيست! حُسن اين ماجرا اين است كه با دانستن همين خلاصه قصهای که برایتان مینویسم همه مىتوانند از فيلم لذت ببرند بىآنكه مشكل فهميدن و نفهميدن زبان اسپانيائى در میان باشد.

فيلم با یک خاكسپارى ساده در صحرائى خشك آغاز مىشود كه ما فقط از دور شاهد آنيم. با ديدن مردى غمگين (ايگناسيو) كه سوار بر خر، و يك آكوردئون عتيقه بر دوش، دارد از روستا بيرون مىرود با قصه همراه میشویم. مرد هنوز خيلى از روستا فاصله نگرفته كه جيپى به دنبالش مىآيد و راننده دعوتش مىكند كه در مراسم كدخدای یکی از روستاها كه پول خوبى هم مىدهد آكاردئون بنوازد. ايگناسيو اين دعوت را رد مىكند چون تصميم دارد ديگر دست به آكاردئون نبرد.

پسرى جوان (فِرمين) كه از روستا تا اينجا، دورادور، ايگناسيو را دنبال كرده است در پاسخ نگاه پرسان او مىگويد كه مىخواهد همراهیاش کند چون آرزويش اين است كه مثل او آكاردئون نواز دورهگرد محبوبى شود. ایگناسیو از سر تنهائى همراهى او را مىپذيرد و فيلمساز ما را به همراه اين دو نفر و خرشان به دور افتادهترين و زيباترين مكانهاى طبيعى در ايالات شمالى كلمبيا مىكشاند.

از گفتگوى كوتاه اين دو همسفر درمىيابيم كه مراسم تدفين آغاز فيلم مربوط به همسر جوان ايگناسيو بود كه بهناگهان فوت كرد، و تصميم ايگناسيو براى ترك نواختن آكاردئون به همين دليل است. او دارد اين راه دراز را، از اين صحرا به آن بیابان و از اين دره به آن كوهپايه، مىپيمايد تا آكاردئونش را به استادش، كسى كه آكاردئون را به او سپرده بوده و در دورترين نقطهى شمالى كلمبيا زندگى مىكند، برگرداند.

در طول اين سفر غريب كه چشم از ديدن مناظر طبيعى، از دريا و صحرا و جنگل و بيابان گرفته تا مزارع و كشتزارها و خانهها و كومههاى روستائى سير نمىشود، ايگناسيو چندبار وادار مىشود برخلاف قولش دست به آكاردئون ببرد و قطعات محلى بسيار شنيدنى بنوازد.

يكى از اين بارها وقتى است كه آنها به روستائى مىرسند كه اتفاقا در آنجا جشن مسابقهمانندى در جريان است كه آكاردئوننوازهاى منطقه در آن شركت دارند. آكاردئوننوازان در مقابلهاى رَجَزخوانانه، دوبهدو در مقابل هم مىايستند و بهشكل فىالبداهه ابياتى مىخوانند و قطعهاى متناسب با آن مىنوازند.

جوان نوازندهاى كه برندهى سال پيش اين مسابقه است نوازندههاى رقيب را يكى پس از ديگرى از نفس مىاندازد و در ميان شور و هيجان تماشاگران پيروز مىشود. ايگناسيو متوجه طلسمى مىشود كه بر گردن نوازنده آويزان است و اين را دليل پيروزىهاى مكرر او مىداند. شكست دادن صاحب اين طلسم بيش از پنجاه پزوئى كه كدخدا به برنده جايزه مىدهد انگيزهاى مىشود كه ايگناسيو توبهاش را بشكند و دست به آكوردئون عتيقهاش كه با دو شاخ بر دو سويش به كلهى يك گاو وحشى شبيه است ببرد.

در اين صحنهى هيجان انگيز، ايگناسيو با نواختن و خواندن ابياتى يكى پس از ديگرى حريفش را در نهايت تسليم مىكند. او حتى پس از تسليم رقيب به نواختن گوشنوازش ادامه مىدهد و جمعيت را به جوش و خروش در مىآورد. همين موجب مىشود كه يكى از يارانِ نوازندهى شكست خورده به خشم بيايد و با قدارهى بلندش به او حملهور شود. قداره به جاى دريدن سينهى ايگناسيو، پردهى آكاردئون را كه بر سينهاش آويزان است جر مىدهد.

همين مسئله موجب مىشود دو مسافر راهشان را كج كنند. منزلگاه بعدى آنان بر فراز كوهى جنگلى است كه زيبائى طبيعىاش واقعا استثنائى است. بر فراز اين قله، مردى زندگى مىكند كه تعميركار آكاردئون است. و همين مرد است كه در غياب ايگناسيو راز آكاردئون عتيقه را با فِرمین در ميان مىگذارد؛ رازى كه گرچه كسى حرفش را نمىزند ولى همه از آن آگاهند و آن اين است: استادِ ايگناسيو، صاحب اصلى اين آكاردئون، در يك مسابقه با شيطان او را شكست داده و شيطان به تلافى اين آكاردئون را نفرين كرده است. هر كس با آن بنوازد به نفرين شيطان گرفتار خواهد آمد!

اگر بخواهم به تمامى ماجراهائى كه در اين سفر رخ مىدهد بپردازم سخن به درازا مىكشد. فقط مىگويم همهى اين ماجراهای کوتاه و مستقل، در پسزمینههای تصويرى بسيار ديدنى رخ میدهند، گرچه برخى از ماجراها به نگاه من خيلى به خط اصلی قصه ارتباط ندارند و بيشتر به خاطر زيبائى تصويرىاشان در فيلم جا گرفتهاند، مثل صحنهی دوئل با قداره بین دو مرد روی یک پل چوبی بسیار دراز در یک مرداب وسیع، با خانههای تختهای که بر فراز آب ساخته شدهاند. یکی از دو طرفِ دوئل با تهدیدِ قداره ایگناسیو را وادر میکند تا در صحنهی دوئل بر روی پل حاضر شود و موزیک متن این قدارهکشی را بنوازد! دوئل با کشته شدن رقیب و پرتاب شدنش از روی پل به مرداب پایان میگیرد.

پايان سفر اما چشمگير است. اين دو همسفر در نهايت در شمالىترين منطقهى كلمبيا در كلبهاى نئى در وسط صحرا به خانهى استاد ايگناسيو مىرسند. زن ميانسالِ استاد آنها را به كلبه مىبرد و جسد استاد را كه در يك تابوت چوبى خوابيده نشانشان مىدهد.

 ايگناسيو در كنار تابوت مىنشيند و در حالیكه چندين فرزند كوچك و پابرهنهى استاد، او و آكاردئونش را دوره كردهاند قطعهاى گوشنواز مىنوازد. با اين موسيقى دوربين از كلبه دور مىشود و ما در نمائى كوتاه فِرمین، همسفر جوانِ ايگناسيو را مىبينيم كه در صحرا راه مىرود و انگار دارد به دهكدهاش برمىگردد.

آيا فيلمساز اشاره به اين دارد كه ايگناسيو پيش بيوه و فرزندان استادش مىماند؟ مطمئن نيستم!

آنونس فیلم با زیرنویس انگلیسی:

 

فیلم کامل به زبان اسپانیائی:

Posted by reza at 12:32 PM

December 23, 2015

زخم کهنه ناپدیدشدگان آرژانتین

سينماى آرژانتين با رنجى كه اين ملت در نزديك به يك دهه تسلط مطلق نظاميان بر كشورشان كشيده بيگانه نيست؛ بويژه با فاجعهی ناپديدشدگانى كه رقمش را بين ده تا سى هزار نفر مىدانند. حتى پيش از اينكه ديكتاتورى نظامى در آرژانتين در سال ١٩٨٣ سرنگون شود هنرمندانى بودند كه به معضل اجتماعى ناپديدشدگان در كشورشان به اشكال مختلف پرداختند. پس از سقوط ديكتاتورى نظامى اما اين مسئله به موضوعى مهم در سينماى آرژانتين بدل شد. اما كمتر فيلمى است كه به اين زخم كهنه بدور از نشان دادن خشونت و برکنار از شعار، بپردازد.

"داستان رسمى" عنوان فيلمى است از "لوئيس پوئنزو" كه در سال ١٩٨٥، دو سال پس از تسلط نظاميان بر آرژانتين و پايان دورهى معروف به "جنگِ كثيف"، ساخته شده است. اين فيلم كه از زاويهاى كاملا متفاوت به مسئله ناپديدشدگان مىپردازد سالِ پس از ساخته شدنش جايزه اسكار و گلدن گلاب را بعنوان بهترين فيلم غيرانگليسى زبان از آن خود كرد.

official1jpg.jpg

"داستان رسمى" قصهى يك زن و شوهر از طبقهى مرفه در بوئنوس آيرس در اواخر دورهى ديكتاتورى است؛ وقتى كه جنبش هاى مدنى شدت گرفته و فروپاشى رژيم نظاميان حاكم در چشمانداز است. "آليسيا" زنى است كه عليرغم ناآگاهى از آنچه در كشورش مى گذرد دبير تاريخ دبیرستان است و جز آنچه در كتابهاى رسمى نوشته شده نه خودش چيزى مىداند و نه از شاگردانش توقع دانستن دارد. شوهرش "روبرتو"، كارفرمائى موفق است كه از يكسو با نظاميانِ حاكم در ارتباط نزديك است و از سوئى با كاسبكاران خارجىِ حامى ديكتاتورى، بىآنكه خودش نظامى بوده يا مقام بالاى حكومتى داشته باشد. اين زوجِ ظاهرا خوشبخت دختر كوچكى دارند با نام "گابى" كه از نوزادى به فرزندخواندهگى آنان درآمده. فیلم با صحنههای مقدماتی کوتاه به معرفی این سه شخصیت میپردازد و همین اطلاعاتی که ذکرش رفت را به تماشاگر میدهد. اصلِ قصه اما با مقدمهچينى براى جشن تولد پنج سالگى گابی، دختر خواندهی این زوج، آغاز مىشود.  

آليسيا كه از علت بىسرپرستى گابى از بدو تولد مطلع نيست هرگاه از شوهرش پرسشى در اين مورد مىكند با اكراه او در پاسخ مواجه مىشود. هر سه، چنان به همديگر علاقمندند كه آليسيا نظر شوهرش را مىپذيرد كه دانستن علت واقعى بىسرپرست شدن گابى خدمتى به كسى نمىكند. اين طرز تلقى اما با آمدن "آنا"، يكى از دوستان بسيار صميمى و قديمى آليسيا به خانهاشان در هم مىريزد. این دو دوست قدیمی، آليسيا و آنا، كه تازه از خارج به كشورش بازگشته، در پايانِ شب وقتى روبرتو به رختخواب رفته و گابى كوچك هم در اتاقش خوابيده، با هم مشروب مىخورند و از هر درى حرف مىزنند تا سخن به دورى هفت سالهى آنا از كشور مىرسد.

بیآنکه از بازی شگفتانگیز این دو زن در این صحنه حرف بزنم نمیتوانم به نوشتن ادامه بدهم. جالب است بدانید که نقش آلیسیا را "نورما آلهآندرو" بازى مىكند كه خودش در آن دوران تبعيدى بود و اول در اوروگوئه و سپس در اسپانيا زندگى مىكرد و تنها پس از سرنگونى ديكتاتورى به آرژانتين بازگشت. او با بازى زيبايش در همين فيلم جايزهى بهترين بازيگر زن را از حشنوارهى سينمائى كَنِ فرانسه به دست آورد.


official4.jpg

در این صحنه كه عمدتا بدون قطع فیلمبرداری شده، آنا در میان خنده و گریه برای آلیسیا ماجرای دردناک دستگیری و شکنجه شدنش را تعریف میکند. آندو که حالا سرشان از مشروب گرم است در حالیکه مثل دو پرنده سرهاشان را زیر بال یک دیگر فرو کردهاند با بازی شگفتآوری تماشاگر را به دنبال خود میکشانند.

ماجرای آنا این است: او تنها به این خاطر که معشوقش مظنون به فعاليت عليه نظامیان بوده دستگیر میشود. دو سال است که آنا از آن مرد خبر ندارد ولی ماموران حرفش را باور نمیکنند و همراه با تجاوز جنسی چنان شکنجهاش میدهند که هنوز پس از هفت سال احساس غرق شدن ترکش نمىكند (او را از پا آویزان کرده و سرش را در آب فرو میکردند.) و این همه تنها در تکگوئی آنا آمده بیآنکه دوربین از چهرهی این دو بازیگر فاصله بگیرد.

آنچه البته آلیسیا را بیش از شنیدن در مورد شکنجه تکان میدهد این است: آنا در زندان شاهد این واقعیت دردناک بوده که نوزادانِ کسانی که کشته میشدند را به جای دادن به بستگان نزدیکشان، به خانوادههائی که رازدار نظامیان بودند و بچه نداشتند میسپردند تا کسی از کشته شدن والدینِ نوزادها مطلع نشود.

با این ضربه، ذهن آلیسیا به سوی این میرود که گابى دخترخواندهى خودشان هم باید یکی از همین نوزادان بوده باشد که نظامیان به شوهرش هدیه دادهاند، هرچند شوهرش اين بچه را مثل خود آليسيا عاشقانه دوست دارد.

فیلم از اینجا با رتیمی تازه شروع به حرکت میکند. آلیسیا پنهان از چشم روبرتو به زایشگاهی که ظاهرا گابی در آن متولد شده میرود ولی كسى كه مىتواند كمكش كند خودش جزو گمشدگان است! همانجا در مییابد که مادرانِ ناپدیدشدگانِ "جنگ کثیف" تشکلی دارند که ممکن است بتوانند اطلاعاتی به او بدهند. به دنبال یافتن سرنخی، پای آلیسیا به "پلازا دِ مايو"، میدان مشهور "ماه مه" در مرکز بوئنوس آیرس باز میشود؛ جائی که مادران و مادربزرگان کشته و ناپدیدشدگان، هر هفته با پلاکاردهائی از عکس فرزندانشان در دست، با شعار "كودكانى كه در زندان زاده شدهاند را به ما برگردانيد" جمع میشوند.

official3.jpg

نه تنها دیدن این فیلم از این جا به بعد برایم مثل نیشتری بر جان بود، که همین حالا هم که دارم این را مینویسم نمیتوانم جلوی لرزش دستم را بگیرم.

آلیسیا در نهایت در ميدان مايو با "سارا"، زنی ساده از طبقات پائين جامعه آشنا میشود که احتمال میرود مادر بزرگ گابی باشد. سارا در کمال معصومیت عکسهای دختر ناپدیدشدهاش را که فکر میکند باید مادر گابی باشد یکی یکی به آلیسیا نشان میدهد. در اين صحنهى نفسگير، سارا كه با بازى شگفتانگيز "چِلا روئيز" جان گرفته، به تلخى تاريخ كوتاه زندگى دختر و داماد ناپديدشدهاش را باز مىگويد. آليسيا كه قادر نيست بغض فروخوردهاش را از زن پنهان كند عکسهای کودکی دختر او را يكى پس از ديگرى مىبيند و بالاخره بغضش مىتركد. سارا، مادر دردكشيده كه چشمان خودش هم از اشك تر است به سادگی تمام مىگويد:

با اطمینان نسبى از اين كه مادربزرگ دخترك را يافته، آلیسیا كه درد از دست دادن گابى دارد از درون خُردش مىكند سارا را مستقیما از میدان مایو به خانه میآورد تا بدون پنهانکاری بيشتر، ماجرا را در حضور سارا مسقيما با شوهرش در میان بگذارد. پيش از آن، گابىِ كوچولو را به منزل پدر و مادر روبرتو برده كه در صحنههای قبلی شاهد مخالفت جدی پدر و برادرش با عقايد ارتجاعى روبرتو بودهایم.

روبرتو که در اثر تزلزل در پایههای حکومت دیکتاتوری مورد حمایتش، در سختترین زمان ممکن است وقتی بدون کمترین اطلاع از تماسهاى اخير همسرش به خانه میآید و زنی از طبقات پائین را میبیند که دستهی چوبی پلاکارد عکس فرزندش از ساك دستیاش بیرون زده، بقدری تکان میخورد که حاضر به همصحبتى با او و آلیسیا نمیشود و با عصبانيت به اتاق خودش مىرود. آلیسیا قراری برای روز بعد با سارا میگذارد تا روانه اش کند. سارا لحظهای بين رفتن و ماندن پابهپا مى شود و سپس با بوسهای مهربان بر چهرهی آلیسیا از خانه بیرون میرود.

یک بار دیگر در صحنهای تكاندهنده، شاهد بازی شگفتانگیز دو بازيگر قدرتمند در مقابل هم هستیم؛ "هكتور آلتهريو" در نقش روبرتو، و "نورما آلهآندرو" در نقش آلیسیا.

آليسيا كه حالا پنج سال دروغگوئى همسرش را به رخش كشيده، وحشتى از رودرروئی با او ندارد. روبرتو اما با اين عقيده كه محروم كردن گابى كوچك يك بار ديگر از داشتن پدر و مادرى كه عاشقانه دوستش دارند خدمت به او نيست، آليسيا را به مصاف مىطلبد. روبرتو در اوج بحث به اتاق گابى مىرود و وقتى او را نمىبيند پيش از اينكه آليسيا بتواند توضيح دهد كه او را به خانهى مادر و پدر خود روبرتو برده است بسوى او حمله مىبرد و دست به رويش بلند مىكند. در اوج همين لحظات تلخ است كه تلفن زنگ مىزند. مادر روبرتوست كه به خواست گابىِ كوچك زنگ زده تا او براى پدر و مادرش پاى تلفن ترانه بخواند.

آليسيا كه چشم گريان و نگاه پشيمان شوهرش هم جلودارش نيست، با برنداشتن کلید از روی در، او را برای همیشه ترک میکند.

فيلم با آواز خواندن گابیِ کوچک پايان مىيابد كه دارد ترانهاى لالائىوار را كه در آغاز فيلم هم زمزمه كرده بود دوباره مىخواند:

تو كشورى كه اسمش يادم نمىآد

سه قدم كه ورمىدارم گُم مىشم

يك قدم اينور

يك قدم اونور

باز يادم مىره كدوم ور بودم.

آخ، داره ترس ورم مىداره! 

آنونس فیلم:


 

فیلم کامل به زبان اسپانیائی:

 
Posted by reza at 10:30 AM

December 15, 2015

آثار برتر سینمای آمریکای لاتین: مو وِزوِزى!

ترجمه تحتاللفظى عنوان فيلم "pelo malo" محصول ٢٠١٣ كشور ونزوئلا "موى بد" است كه اگر فيلم را ببينيد قبول مىكنيد كه "مو وزوزى" برگردان فارسى مناسبترى براى آن است. نويسنده و كارگردان فيلم، "ماریانا رُندون"، خانمى ميانسال ونزوئلائى است كه تحصيلات سينمائىاش را در "مدرسه بينالمللى سينما و تلويزيون كوبا" گذرانده كه يكى از نامدارترين مدارس سينمائى جهان است. قبل از پرداختن به اين فيلم بسيار لطيف و خوش ساخت، اين را بگويم كه مدرسه سينمائى كوبا نه تنها به دولت كوبا كه حتى به كشور كوبا ربط مستقيمى ندارد. نه بودجه آن توسط كوبا تامين مىشود و نه دولت كوبا هرگز نظارتى بر كاركرد اين مدرسه داشته است. تنها سهم دولت كوبا در آن، در اختيار گذاشتن زمين وسيعى در سى كيلومترى هاوانا براى ساخت مدرسه است. من قبلا در اين مدرسه تدريس كردهام و از زيروبم شكلگيرى آن آگاهم. اين مدرسه نزديك به سى سال پيش با تصويب "بنياد سينماى نوين آمريكاى لاتين" و با بودجهاى كه گابریل گارسيا ماركز از جايزه نوبل و افزايش درآمد چشمگيرش در انتشار رمان بدان اختصاص داده بود پايهريزى شد و هيئت امنايش مثل خود ماركز اكثرا از كشورهاى ديگر آمريكاى لاتين بوده اند تا از كوبا. 

و اما از فيلم مو وزوزى! داستان فيلم بر مشكل رابطهى ميان يك پسربچه نُه ساله به نام "جونيور" با مادر جوان بيوهاش، "مارتا"، استوار است. مارتا كه علاوه بر جونيور يك پسر يكى دو ساله هم دارد براى تامين زندگى فقيرانهاش ناچار است با كارهاى پيش پا افتاده و ناپايدار مثل مستخدمى در خانهی اين و آن بسازد. مشغله اصلى زندگىاش اما بيش از مشكل مالى خودِ جونيور است كه حركات و رفتارش به پسرهاى همسن و سالش نمىماند. جونيور كه بر خلاف مادرش رنگ پوستى كاملا تيره و موهاى پرپشت وزوزى دارد تنها فكر و ذكرش پيدا كردن راهى براى صاف كردن موهايش است، بخصوص حالا كه نزديك به باز شدن مدارس است و جونيور بايد عكس تازهاى بياندازد و براى تكميل پرونده به مدرسه بدهد. 

pelo%20malo1.jpg

گرچه ما در فيلم هرگز پدر جونيور را نمىبينيم ولى بهروشنى از طريق مادر بزرگ جونيور پيداست كه پدرش مردى سياه پوست است. هرچه مارتا از تلاش جونيور براى صاف كردن مويش ناراضى است و اين را نشانهى گرايش دخترانه در او مىبيند مادربزرگ سياه پوستش كه گاه از او و برادر كوچكش نگهدارى مىكند، با جونيور تفاهم دارد و همراه او با بورس و سشوار به جان موى وزوزىاش مىافتد تا صافش کند! مادر بزرگ حتى در رقص و آواز كه مارتا علاقهى جونيور به آنها را دلائل ديگرى براى گرايشات دخترانهى پسرش مىداند با پسرك همدل است. آن دو در صحنهاى بسيار زيبا در خانهى مادربزرگ با هم مىرقصند و در حاليكه بُرُسِ مو را مثل ميكروفن جلو دهانشان گرفتهاند همصدا ترانه مىخوانند.

وقتى جونيور به اخطارهاى مادرش توجهى نمىكند و با ماليدن سُسِ مايونز به صاف كردن مويش اصرار مىورزد مارتا حتى به دكتر مراجعه مىكند تا مطمئن شود او گرايش همجنسگرائى ندارد. و اين همه در پسزمينهاى از شرائط زندگى مردم فقير در شهر كاراكاس، پايتخت شلوغ و درهم ريختهى ونزوئلا مىگذرد كه در فيلم به شكلى گذرا اما بسيار موثر تصوير شده است؛ عمارتهاى بسيار بزرگ گتومانند براى اسكان طبقات كم درآمد كه از بيرون مثل يك تابلوى سوررئاليستى از هزاران حفره بعنوان ايوان تشكيل شده است كه از هر سوراخش دهها لباس و ملافه براى خشك شدن آويزان است. 

نيشهاى ظريف اجتماعى در پسزمينهى مشكل اين مادر و پسر در فيلم كم نيست. مرتبطترين و زيباترينشان به نظر من صحنهاى است كه مادر و پسر دارند به تلويزيون نگاه مىكنند. گزارشى از تلويزيون دارد پخش مىشود كه در آن عدهاى زن و مرد در سلمانىها دارند با خوشحالى موى سرشان را از ته مىتراشند. گزارشگر توضيح مىدهد كه مردم ونزوئلا براى نشان دادن همدردى با رئيس جمهور محبوبشان، هوگو چاوز كه به دليل ابتلا به سرطان و شيمىدرمانى موهاى سرش ريخته سرهايشان را مىتراشند! (فيلم گرچه محصول ٢٠١٣ است ولى قصهاش به دو سال قبل از آن برمى گردد وقتى كه خبر بيمارى چاوز منتشر شد.) 

pelo%20malo2.jpg

مارتاى خسته و كلافه از بيكارى و سروكله زدن با جونيور، در عين حال زن جوانى است كه اگر فرصت كند دستى به سروصورتش بكشد بسيار خواستنى خواهد شد. و همين ويژگى راه را براى يافتن شغلى ساده برايش باز مىگذارد؛ در صحنهاى كه ماريا كارفرمايش را به خانه راه مىدهد تا گرفتن شغلش را تضمين كند، آگاهانه درِ اتاق پسرش را باز مىگذارد تا شايد جونيور با ديدن همخوابى آندو بر روى كاناپه، مردانگىاش تحريك شود!

درست قبل از باز شدن مدرسه وقتى جونيور يك بار ديگر تلاش مىكند با روغن آشپزخانه موهايش را صاف كند ماريا سر مىرسد و در صحنهاى بسيار ديدنى مادر و پسر روبروى هم قرار مىگيرند و جونيور بىوحشت از ماريا با موهاى چرب روى يك صندلى در اتاق مىخواند و مىرقصد.

فيلم پايان غيرمنتظره و آگاهانهاى دارد. ماريا دارد ساك پسرش را مىبندد و در پاسخ  جونيور مىگويد كه مىخواهد او را به خانه مادر بزرگش ببرد چون ديگر تحملش را ندارد. جونيور قبول نمىكند و هر لباسى را كه مادر در ساك مىگذارد بلافاصله برمىدارد. رابطهی سرد آن دو  با بازى طبیعی و عالى هردو نفر سخت تاثيرگذار است. جونيور مىگويد قول مىدهد ديگر آواز نخواند. ولى اين كافى نيست. پسر مىگويد حتى حاضر است مويش را از ته بتراشد. مادر بدون يك كلام حرف يك ماشين سرتراشى از كيفش در مىآورد و روى ميز جلو او مىگذارد. لحظات سنگینی در سكوت مىگذرد؛ لحظاتى كه جونيور بايد تصميمش را بگيرد. جونيور پس از مكثى طولانى با زبانى رنجيده و بچگانه به حرف مىآيد: "اصلا دوستت ندارم."

و مادر به همان سردى پاسخ مىدهد: "من هم دوستت ندارم." ولی مهری که در نگاهشان است خلاف این را نشان می دهد.

و آنگاه جونيور ماشين سرتراشى را به دست مىگيرد و در حالیكه چشم از چشم مادرش برنمىدارد موهاى وزوزى بلندش را از ته مىتراشد.

صحنه نهائى فيلم در حياط مدرسه فيلمبردارى شده، جائى كه بچهها در صفهاى متعدد دارند سرود مى خوانند در حاليكه جونيور با سر تراشيده میانشان ایستاده و بدون همصدا شدن با بچهها، ساكت به روبرو خيره شده است.

(توصيه ام به خوانندگان اين نوشته اين است كه اگر هم با زبان اسپانيائى آشنا نيستند تا فيلم کامل را ببینند، ديدن اين دو صحنه نهائى فيلم را از دست ندهند.)

***

آنونس فیلم با زیرنویس انگلیسی:


فیلم کامل به زبان اسپانیائی:



 

Posted by reza at 6:16 PM

December 8, 2015

داستان دو روزى كه خدا مرده است!

سينماى كشور فقرزدهى پِرو، سينمائى است بسيار ناشناخته حتى در خودِ قارهى وسيع آمريكاى لاتين. با اين همه در پانزده سالى كه از قرن حاضر مىگذرد همين سينما دو سه بار حضورى چشمگير در جشنوارههاى معتبر جهانى داشته است. يكى از اين چند فيلم مطرح، فيلمى است با عنوان "مادينوسا" محصول سال ٢٠٠٦ و اولين ساختهى فيلمساز جوان "كلوديا يوسا".

مادينوسا نام دختركى است كه چهرهى اصلى قصهى كاملا استثنائى فيلم است. ماجرا در روستائى دور افتاده با نامی تخیلی، در يك منطقهى كوهستانى در پِرو مىگذرد جائى كه اعتقاد عميق مذهبى ساكنان بومىاش ملغمهاى است از مذهب كاتوليك و باورهای قديمى و بومی آنان. بر اساس همين اعتقادات است كه مردم اين دهكده باور دارند كه هر ساله در ايام عیدِ پاک، از عصر روز جمعهاى كه مسيح (تجسم خدا بر زمين) بر صليب مىرود، تا دوشنبه، که روز رستاخیز است و او دوباره برمىخيزد، خدا مرده است و هيچ نظارتى بر كردار بندگانش ندارد و ارتكاب هر گناهى در اين دو روز كه "زمان مقدس" نام دارد جرم محسوب نمىشود و بىمجازات باقى خواهد ماند!

فيلم با تاكيد آشكار بر صحنهاى كه در آن مادينوسا پودر مرگِ موش دور خانه مىپاشد تا موشهاى موزى را نابود كند آغاز مىشود و با مشمئزكنندهترين گناه در اولين شب آغاز مراسم ايام عید پاک ادامه مىيابد؛ همخوابگى كدخداى روستا با دختر چهارده سالهی خودش كه همان مادينوسا باشد.

فرداى آن شب با ورود بىمقدمهى يك دانشجوى بومشناسى از شهر ليما (پايتخت پرو) به اين دهكدهى بريده از جهان، داستان در مسير تازهاى به حركت در مىآيد.  

اولين ديدار اتفاقى اين جوان با مادينوسا در كوچههاى خاكى دهكده وقتى است كه دخترك در لباس بلند سفيد ملیلهدوزی شده و تاجى بر سر قرار است در نقش باكرهى مقدس در مراسم شركت كند. پدر دختر، كدخداى دهكده، كه از حضور بىوقت دانشجوى بومشناسى سخت دلخور است مردى است میخواره و دائمالخمر، بويژه در اين روزهاى جشن. او دانشجو را با اکراه به اتاقی متروکه در خانهاش میبرد و این امکان فراهم میشود تا مادینوسا و دانشجو یکی دو دیدار کوتاه با یکدیگر داشته باشند.


madeinusa02.jpg

بعدتر، درست در ميانهى همين مراسم مقدس در كوچههاى دهكده است كه دخترك كه باكرهگىاش را شب گذشته از دست داده دانشجو را به پسكوچهاى مىكشاند و به سادگى تمام به او مىگويد كه خدا تا روز دوشنبه مرده است و او دوست دارد بدون كمترين احساس گناه همانجا با دانشجو بياميزد؛ كه اين هماغوشى مرد جوان با دخترک در آن پوشش مذهبی (تجسم عينى مريم مقدس) در كنج يك ديوار، صحنهاى بسيار زيبا در فيلم مىآفريند؛ صحنهاى كه مثل برخى ديگر از صحنههاى غریبِ فيلم مرا به ياد فصل‌‌هاى به ياد ماندنى از رمانهاى جاودانهى نويسندگان آمريكاى لاتين مىاندازد كه در آنان تميز ميان مراسم مذهبی و بومی و واقعيت و تخيل براى خواننده ناممكن است. 

فيلمساز به توجيه حضور اين دانشجو، تماشاگر را به همراه او و كدخدا به محلههاى مختلف دهكده مىبرد و با آداب و رسوم مردم آشنا مىكند. فيلم سرشار است از مراسم ويژه مذهبى و بومى كوهنشينان پروئى كه به اختصار بيان شده، و به زيبائى با خط اصلى قصه گره خوردهاند. 

از گفتگوى مادينوسا و خواهر كوچكترش در مىيابيم كه مادرشان سالها قبل خانه را ترك كرده و به ليما رفته است و كسى از او خبرى ندارد. آشنائى با دانشجو حالا فكر فرار از خانه و رفتن به ليما را در ذهن دخترك بيدار كرده است ولى او اصرار دارد قبل از بامداد دوشنبه فرار كند تا خدا او را نبيند!

تاثير ناخودآگاه دانشجو بر ذهن اين دخترك ساده در مسير آگاه شدن به پوچى باورهائى از اين دست، در پايان فيلم به روشنى ديده مىشود، بويژه در آخرين شبِ "زمان مقدس" كه يك بار ديگر مورد تجاوز پدر مستش قرار مىگيرد. 

درست در لحظهى اعلام پايان "زمان مقدس" توسط پيرمردى كه در ميدان دهكده ساعت به ساعت وقت را از روى ميزان تاريك روشنى آسمان تعيين مىكند، مادينوسا در سوپ مورد علاقه پدرش پودر مرگِ موش مىريزد و بىهيچ احساس گناهى سوپ را به پدر بيهوشِ در رختخواب افتادهاش مىخوراند، و پس از اطمينان از مرگ او با همان اتوبوس لكنتهاى كه دانشجو را به دهكده آورده بود به ليما مىرود.  

آنونس فیلم

كارگردان فيلم، كلوديا يوسا، كه بردارزادهى نويسندهى نامدار پروئى، "ماريو بارگاس يوسا" برنده ى نوبل ادبیات سال ٢٠١٠ است، با اين اولين فيلم بلندش نامى از خود در سينماى پرو بجا گذاشته است. البته به اعتقاد من او در نوشتن فيلمنامهى فيلم موفقتر از كارگردانى آن عمل كرده است و خامدستى در بيان تصويرى در برخى لحظات فيلم احساس مىشود (فيلمنامهى او قبل از فيلم شدن در بخش مخصوص به فيلمنامههاى منتشر نشده در "جشنوارهى سينماى نوين آمريكاى لاتين" در هاوانا جايزه اصلى را برده بود). و بالاخره  فضاى تاريك روشن دائمى فيلم با فيلمبردارى بسيار حرفهاى، احساس درونى كاراكترها را به خوبى به تماشاگر انتقال مىدهد.

در پايان به يك نكته اشاره كنم: نام دختركِ قهرمان قصه با حروف لاتين، كه عنوان فيلم نيز هست، شامل همان حروفى است كه عبارت "ساخت آمريكا" از آنان تشكيل مىشود: Madeinusa, Made In USA

در فيلم اشارهاى گذرا به اين بازى لُغَوى شده ولى هيچ عمقى در اين بازى نيست. اگر آپلود كننده فيلم در يوتيوب كه لينكش را در زير مىآورم، عنوان فيلم را به صورت درست، همانطور كه در پوستر و تيتراژ و صفحات رسمى جشنوارهها آمده نوشته بود من نيز مثل اغلب نقدنويسان اصلا اشارهاى به آن نمىكردم.

فیلم کامل به زبان اسپانیائی


Posted by reza at 10:55 AM

December 2, 2015

مستراحِ پاپ!

این عنوان يك فيلم زيباست از كشور اوروگوئه در آمريكاى لاتين كه همين هفت هشت سال پيش در بسيارى از جشنوارههاى سينمائى درخشيد. اخيرا در دو ليست متفاوت در سايتهاى اختصاصى سينما در مورد سينماى غنى آمريكاى لاتين، با دو ليست روبرو شدم: يكى شامل ٥٠ فيلم برتر اين سينما، و ديگرى شامل ١٥ فيلم سينماى آمريكاى لاتين در قرن جارى، يعنى از سال ٢٠٠٠ تا امروز.

بسيارى از فيلمهاى برگزيده در اين دو ليست را قبلا ديده بودم و تعدادى را هم همين روزها ديدهام و مشغول ديدن باقى آنها نيز هستم. گرچه لزوما سليقه شخصى من دقيقا منطبق با فیلمهای منتخب در اين دو ليست نيست ولى نزديكى بسيارى با آنان دارد. از اين رو تا علاقمندان فارسىزبانِ سينماى آن خطهى وسيع را بىنصيب نگذارم فكر كردم ليست فيلمهاى مورد نظر خودم را، يك به يك البته، ارائه دهم، و تا جائى كه ممكن باشد از ساختار سينمائى، چهارچوبِ قصه، و فضاى تصويرى آنها بنويسم. 

و براى شروع، فيلمى را مناسبتر از "مستراح پاپ" به كارگردانى مشترك "سزار شارلونه"، و "انريكه فرناندز"، محصول اوروگوئه نديدم. 

papa.jpg

آشنائى مختصر با جغرافياى اين كشور كوچك سه ميليونى كه در محاصرهى دو كشور بسیار بزرگ قاره آمريكاى لاتين، برزيل و آرژانتين قرار دارد براى درك موضوع اين فيلم ضرورى است. ماجرا در يك شهرك كوچك در نزديكى مرز اروگوئه با برزيل اتفاق مىافتد؛ شهركى به نام "ملو". گرچه فيلم محصول سال ٢٠٠٦ است ولى قصهى ماجرا به سال ١٩٨٨ برمىگردد كه قرار بود پاپ ژان پل دوم، رهبر كاتوليكهاى جهان، در تور آمريكاى لاتين در این شهرك نیز مراسمى برگزار كند.

زندگى اغلب مردم فقير اين شهرك از طريق قاچاق محصولات برزيلى به اوروگوئه مىگذرد. اين قاچاقچيان فقير با دوچرخه كيلومترها مىپيمايند تا وسائل و مايحتاج مورد نياز روزمره مردم را به شهرشان قاچاق كنند. ماموران مرزى هم كارى جز سركيسه كردن آنان، یا سنگ کردن کاسبی کوچکشان ندارند. قصهى به تله افتادن يا فرار اين قاچاقچيان بينوا از دست ماموران مرزی در آغاز فیلم به زيبائى ترسيم شده است؛ سه قاچاقچی سوار بر دوچرخههای لکنته، خسته و ازنفسافتاده به سرحدی که تنها با یک پرچم و یک اتاقک فکسنی علامتگذاری شده میرسند و با دیدن ماموری که گوش به زنگ آنجا نشسته تصمیم میگیرند از کوره راههای میان مزارع که عبور از آن جان سگ میخواهد پاسگاه مرزی را دور بزنند و به هر بدبختی شده کالای ناچیزشان را به شهرک برسانند...

قصه اصلى اما وقتى آغاز مىشود كه خبر برنامهریزی برای استقبال از پاپ که قرار است به شهرك "ملو" بیاید پخش میشود و مردم این شهرک تبليغات تلويزيون را باور مىكنند كه هزاران ثروتمند برزيلى به شوق ديدار پاپ به "ملو" خواهند آمد تا در مراسم مذهبى شركت كنند. مردم فقير شهر هر يك به فكر بهرهبردارى اقتصادى از اين حادثهى استثنائى که به معجره میماند برمىآيند؛ يكى وسائلش را مىفروشد تا پولى براى خريد صدها سوسيس فراهم كند كه در روز موعود به زائران پاپ بفروشد؛ يكى صدها بادكنك باد مىكند تا به عنوان سوغاتى به آنان عرضه كند؛ يكى یک خروار نان شيرينى مىپزد؛ يكى در خيابان بساط باربكيو علم مىكند و... و قهرمان قصه، "بتو"، فكر بكرى به سرش مىزند: ساختن مستراحى در حياط خانهاش تا ثروتمندان برزيلى كه در پايان مراسم از خوردن فراوان سوسيس و كباب و شيرينى نياز به سبك كردن شكمشان دارند در مقابل پرداخت پول از آن استفاده كنند!

"بتو" همسرى دارد كه به دليل اعتقادات مذهبى از اينكه شوهرش از اين حادثهى روحانى خيال پول درآوردن دارد ناراحت است ولى بعد با اصرار و فشار بیش از حد شوهرش قانع مىشود، و حتى پولى را كه براى ادامه تحصيل دختر نوجوانشان ذخيره كرده را هم به شوهرش مىسپارد و هر سه دست به دست هم مىدهند تا اين فكر بكر به نتيجه برسد. (این را هم باید بگویم که داشتن توالت خانگی در روستاها و شهرکهای فقرزدهی بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین معمول نیست. هر چالهای در پشت حیاط خانه با آویختن پردهای کوتاه میتواند به مستراح بدل شود.)

"بتو" به هر جانكندنى هست با قرض و قولهى فراوان بالاخره مستراحى با سنگ و آجر در حياط مىسازد و یک کاسهی توالت فرنگی نونوار در آن نصب میکند. او حتى با همسر و فرزندش تمرينات لازمه را انجام مىدهند كه چه كسى افرادى را كه در صف توالت مىايستند يكی يكى به درون بفرستد، و چه كسى كاغذ توالت به آنها بدهد، و چه كسى وقت نگهدارد كه هر كس چه مدت از مستراح استفاده كرده که متناسب با آن پولش را بپردازد!

حالا برآورد تلويزيون از استقبال بازديدكنندگان به دويست هزار نفر مىرسد و روز معجزه برای اهالی "ملو" نزدیک است. در روز موعود اما یک بیستم این تعداد هم به مراسم نمیآیند و آمار واقعی به هشت هزارنفر هم نمیرسد!

در صحنهاى تكان دهنده "بتو" در ميان زائران مىدود و مصرانه از آنان مىخواهد به خودشان فشار نياورند و بيايند از مستراح او استقاده كنند!

شب پس از ديدار پاپ، سورچرانى بزرگ در شهر "ملو" برپاست. سگ ها و گربه ها، گاوها و خوكهاى گرسنه به مهمانى سوسيسها و كبابهاى باد كرده روى دستِ خوشباوران، دعوت دارند!

ساختار سينمائى فيلم شباهتى آگاهانه به فيلمهاى مستند دارد؛ دوربين روى دست، حركت مداوم دوربين در تعقيب و گريزها؛ بهرهبردارى از طبيعتِ بكر روستائى، تماما به زيبائى در خدمت پيشبرد داستانند. بازىهاى بسيار روان، اغلب توسط بازيگران غيرحرفهاى، آدم را به ياد فيلمهاى زيبا و خوشساخت خودمان مىاندازد. 

و مهمتر از همه اينكه فيلم سرشار از طنزهاى تلخ در مورد فقر است. برخلاف تصورى كه ممكن است از عنوان آن برآيد، فيلم ابدا رنگ و بوى ضدمذهبى ندارد بلكه از اين ماجراى واقعى براى نشان دادن جلوههاى دردناك فقر بهره برده است. اگر بخواهم به ظرافتهاى تصويرى و كاراكترى فيلم بيش از اين بپردازم سخن به درازا خواهد كشيد. فقط به صحنه پايانى فيلم اشاره مىكنم كه "بتو" به مستراحى كه ساخته مىرود در حالى كه همسر و دخترش در حياط منتظر اويند. دختر نياز به مستراح دارد ولى هر چه پدرش را صدا مىزند نتيجه نمىدهد تا آن كه پدر بالاخره با خوشحالى از درون مستراح فرياد مىزند:

"فكر بكرى به ذهنم رسيده!"

◊  

 تا حال و هواى تصويرى فيلم را ببينيد آنونس فيلم را در اينجا مىآورم:


و اين هم لينك به فيلم كامل براى كسانى كه به زبان اسپانيائى آشنائى دارند. 

http://youtu.be/qSMprxSOGBM


Posted by reza at 8:16 PM

November 26, 2015

از مستندِ شگفت‌انگيز "انسان"

آخرين كار فيلمساز فرانسوى "آرتوس برتران"  كارى است كاملا استثنائى كه در سه قسمت (يا به قول خودش سه جلد!) و هر جلد در حدود يكساعتونيم تدوين شده است. اين فيلمِ بسيار بلند محصول همين امسال است و به خواست سازندگانش هم اكنون در یک صفحه اختصاصی در يوتيوب به شكل رايگان براى عموم به تماشا گذاشته شده است.


human1.jpg

فيلم "انسان" حاصل سه سال گفتگو با هزاران نفر در دهها كشور مختلف است كه البته بريدههاى كوتاهى از سخنان چند صدنفر از آنان كه در سرزمينها و فرهنگهاى مختلف و به زبانهاى متفاوت بهسادگى از عشق، مرگ، گرسنگى، ارتشاء، انقلاب، درد، شادمانى، فقر، ثروت و... حرف مىزنند در فيلم آمده است. اين بريدههاى كوتاه از ابراز نظرها از كودكان و نوجوانان، زنها و مردان، پيران و جوانان، از روستائی و شهری گرفته تا تحصیلکرده و بیسواد، با تصاويرى شگفتانگيز از مناظر طبيعى از كره خاكى ما همراه است كه با موسيقى بومى ملل مختلف تلفيق شدهاند (همين جا بگويم كه با هيچ ايرانى در اين فيلم گفتگو نشده، هرچند در موسيقىِ فيلم از آواز سنتى ايران دو بار استفاده شده است). 

در صفحه متعلق به اين فيلم در یوتیوب، علاوه بر نسخه انگليسى، چندين نسخه به زبانهاى مختلف از جمله عربى و فرانسوی و اسپانیائی و روسی و ... قرار داده شده است. آدرس آن را در زير براى دوستان مىآورم با اين اطمينان كه هرگز از ديدن اين فيلمِ بلندِ مستند خسته نخواهيد شد چرا كه در سرتاسر آن با  انسانهائى از چهارگوشه جهان روبرو مىشويد كه بهشكلى انسانى از انسان حرف مىزنند، حتى اگر با آنان همسنخ يا همنظر نباشيد. 

https://www.youtube.com/user/HUMANthemovie2015

Posted by reza at 9:43 PM

October 24, 2015

یه دونه انار، دو دونه انار...!

پس از سه هفته دوندگى و ديدار و گفتگو، جلسه بازى و مهمانى و گردهمائى در لس آنجلس، ديروز به سرزمين يار و ديارم هلند برگشتم، با دستى پر از قرار و مدارهائى نه چندان بى گير و گرفت كه در سفر بعدى ام، فوريه آينده، بايد پى شان را بگيرم. 

و اما از ديدارهاى سخت شيرين، كه تعدادشان اين بار بيش از بارهاى پيش تر بود، يكى ديدار دوباره با استاد شكرالله منظور بود كه با هديه اى چشمگير همراه شد. 

دوستانى كه با اثار نقاشى سال هاى اخير استاد آشنايند مى دانند كه در بسيارى از آنان از فرم و رنگ انار استفاده اى خلاقه شده است. سه سال پيش بود كه براى نمايش فيلم "تابوى ايرانى" به گوتنبرگ سوئد، محل سكونت استاد منظور رفته بودم كه او با يك تابلوى زيبا از انارى سرخ به ديدارم آمد كه از آن پس زينت بخش ديوار خانه ام است. 

استاد چون خوب مى داند كارهايش، بويژه با سوژه ى انار را خيلى دوست مى دارم اين بار هم زحمت كشيده بود و يك نقاشى تازه با سوژه ى انار برايم از سوئد به لس آنجلس آورده بود كه عنوانش مثل خودش زيباست: "انار رو سفيد"!

شيرين تر اين كه زير اين نقاشى به خط زيباى خويش نوشته است: براى دوست و هنرمند عزيز و موسفيد، رضا علامه زاده!

با سپاس از استادم، عكسى از اين دو اثر ارزنده را براى تماشاى دوستان در اينجا به يادگار مى گذارم.  

 manzoor.JPG

Posted by reza at 9:44 AM

September 11, 2015

من و گروهی از بازیگران جوان

فکر می کنید برای فیلمسازی مثل من چه لحظاتی شیرین تر از این می تواند وجود داشته باشد که در جمع بازیگران جوان و هنرمندی باشم که عشقشان بازیگری است؟

این عکس دو سه هفته پیش در لس آنجلس در جلسه آشنائی با این بازیگران پرشور گرفته شده است.

me%20and%20acting%20group.jpg
Posted by reza at 11:04 AM

August 31, 2015

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

من در برنامه افق از صدای آمریکا به مناسبت پنجاهیم سال تاسیس کانون 

Posted by reza at 8:17 PM

August 22, 2015

کودکان و مادران زندانی

چون تازه از سفر برگشته بودم امکان حضور در مراسمی که امرز در لاهه در حمایت از مادران زندانی در ایران در جریان بود فراهم نشد. به نشانه ی همدلی و همراهی با برگزارکنندگان و شرکت کنندگان در این برنامه ی شریف و مسئولانه، صحنه ی مربوط به کودکان و مادران زندانی از فیلم "با من از دریا بگو" را که تنها سه دقیقه طول دارد با دوستان به اشتراک می گذارم.


Posted by reza at 6:08 PM

July 1, 2015

جلد آخر دُن کیشوت

نمایشنامه ای از من با عنوان "جلد آخر دُن کیشوت یا افسانه ی افعیِ مارکش" به زبان اسپانیائی، با ترجمه شاعر و مترجم برجسته "کلارا خانِز"، در شماره جدید فصلنامه ی "انجمن کارگردانان تئاتر اسپانیا" منتشر شد.

teatro2.png teatro.jpg
Posted by reza at 12:16 PM

June 18, 2015

جعفر پناهى در "تاكسى" چه مى‌كند؟

آنچه جعفر پناهى در "تاكسى" مىكند تنها افزودنِ يك فيلم شجاعانهى ديگر به سينماى اجتماعىِ معترض ايران، صدور بيانيهاى تصويرى در مذمت سانسور و دفاع از دگرانديشان سركوب شده، و حتى سرشاخ شدن مجدد و بىواهمه با گزمههاى قرون وسطائىِ يك حاكميت واپسمانده، نيست. 

TAXI-TEHRAN.jpg

مىتوان "تاكسى" را در صحنههائى سخت پسنديد و از طنز تلخ و ظريف آن تكان خورد؛ مىتوان در صحنههائى ديگر كمى احساس خستگى كرد. مىتوان از بازى برخى، مثل خودِ پناهى كه انصافا بهترين بازى را شخصا ارائه داده است، و از بازى مسافر "فيلم پخشكن" سخت لذت برد، و از بازى برخى نه چندان. مىتوان برخى از قصههاى فرعى مثل درگيرى لفظى مرد و زنى در آغاز فيلم، یا وصیت کردن آن مرد شهرستانی تصادف کرده را سخت پسنديد ولی از قصهى طولانى هممحلىِ سابقِ رانندهی فيلم راضى نبود؛ ولى نمىتوان به شهامت پناهى كه در اوج خلاقيت هنرى در چنبرهى اختاپوس متعفن رژيم اسلامى اسير است، ارج ننهاد كه در كمال صلابت و پايدارى از هيچ روزنهاى براى رساندن هنرمندانهى صداى اعتراضش به جهانيان از پا نمىنشيند.  

مىتوان با آنانى همنظر بود كه معتقدند كاش جشنواره برلين اين فيلم را خارج از بخش رقابتى، در يك اكران ويژه به نمايش مىگذاشت، و براى حمايت از سينماى معترض ايران در مقابل رژيم فرهنگكش اسلامى، جايزه "افتخارى" خرس طلائى را به جعفر پناهى اهداء مىكرد تا ارزش سینمائی و محتوای فیلم در بحثهای حاشیهای منتقدین فیلم نادیده گرفته نشود؛ اما نمىتوان از جشنوارهاى همچون "برليناله" با آن سابقهى انسانگرايانه و ضدِ تماميتگرائى، توقع داشت كه نسبت به پيگيرى كمسابقهى پناهى در تداوم فيلمسازى خلاقهاش در سالهاى ممنوعيت از فيلمسازى، كه نقشى تعيينكننده در روحيهبخشى به فيلمسازان خلاق و جوان وطن ما داشته است و دارد،  بىتفاوت میبود. 

بویژه آنکه جدا از قصه و گفتگوهای فیلم که به نگاه من گاهی از سستی مبرا نیست، ساختار سینمائی آن سخت مستحکم است. پناهی به شکلی آگاهانه ساختاری مستند را برای یک فیلم کاملا داستانی و کنترلشده به کار گرفته است. فرض را بر این گذاشته است که تنها منبع تصویریاش، دوربین نصب شده در اتاقک تاکسی است و هرچه به بیننده عرضه میشود از همینجاست. برای برخی صحنههای بیرون از اتاقک تاکسی که نیاز به دوربین برای تعقیب سوژه دارد، مثل تعقیب پسرک نوجوانی که در زبالهدان به دنبال بطری خالی پلاستیکی میگردد، نیز تمهید قابل قبولی اندیشیده است: خواهرزادهی پناهی که نیمی از فیلم در تاکسی نشسته است با دوربین کوچکی که در دست دارد این مشکل را حل میکند! اتفاقا تصاویر لرزان، با کادربندیهای نادقیق که "مثلا" با دستان کوچک این دخترک فیلمبرداری شده، گیراترین صحنههای فیلم را فراهم آورده است.

و اما از همه اینها گذشته، جعفر پناهى با "تاكسى" يكبار ديگر اثبات میکند كه بهرهبردارى مزورانهى رژيم اسلامى از سينماى بالندهى وطن ما در ربع قرن اول حضور منحوسش در ايران، و واريز كردن آن موفقيتهاى سينمائى به حساب سياستهاى راهبردى رژيم اسلامى در نهادهائى همچون بنياد فارابى، تا چه حد پوچ و بىپایه بوده است. بویژه آنکه این جلوهفروشىها اغلب با همصدائىِ ناشايستِ برخى از خودِ سينماگران سانسورشده، و همدستى كارگزارانِ شناخته يا ناشناس رژیم اسلامی در جشنوارههاى جهانى، همراه بوده است.

از اين زاويه، يعنى در رابطه ميان سينماى ما و جشنوارههاى جهانى، سه دهه گذشته را مىتوان به دو دورهى كاملا متفاوت تقسيم كرد؛ دورهاى كه افتخارات سينماگران خلاق ايرانى در جشنوارها بر سينهى سانسورگران نصب مىشد؛ و دورهی تازه كه اين افتخارات در مخالفت آشكار با سانسوگران، به صاحبان اصلى آن تعلق مىگيرد.

و شك ندارم كه سرسختی شرافتمندانهی جعفر پناهی، و محتوای فيلمهاى اخيرش نقشی تعیینکننده در اين چرخش فرخنده داشته است. 

Posted by reza at 11:14 AM

May 25, 2015

یادی از "یاران ایران" در برنامه صفحه آخر

به نگاه من برنامه "صفحه آخر" در تلویزیون صدای آمریکا یکی از دیدنی‌ترین، حرفه‌ای‌ترین، گیراترین، و در عین حال مسئولانه‌ترین برنامه‌هائی است که در تلویزیون‌های خارج از کشور می‌شناسم.

مهدی فلاحتی، تهیه‌کننده و مجری این برنامه‌ی بسیار موفق و پربیننده، به کاری که می‌کند عشق می ورزد و او و هم‌کارانش در این برنامه، دانش حرفه‌ای و تلاش تحقیقاتی‌شان را در عطر دلپذیری از مهر به ایران و ایرانی به تماشاگرانشان عرضه می‌کنند.

در برنامه جمعه گذشته‌ی صفحه آخر به مناسبت هفتمین سال زندانی شدن مدیران جامعه بهائی در ایران، مهدی فلاحتی نیمه‌ی دوم برنامه‌اش را به این مهم اختصاص داد و با استفاده از فیلم "تابوی ایرانی" و گفتگوئی پربار با خانم "پراکند"، یکی از وکلای یاران ایران، و گفتگوی کوتاهی با من، برنامه‌ای چشمگیر ارائه داد.

حرف‌های دیگر را می‌گذارم که خودتان در کلیپ زیر ببینید و بشنوید که نیمه‌ی دوم برنامه صفحه آخر است. 

Posted by reza at 11:07 AM

May 22, 2015

محسن مرزبان، بازیگر توانا، جامعه هنری ما را تنها گذاشت

خبر بد بستری شدن محسن مرزبان، بازیگر برجسته ی تئاتر و سینما در بخش مراقبت های ویژه بیمارستانی در لس آنجلس را چند روز قبل در گفتگوی تلفنی با "هوشنگ توزیع" شنیدم و امروز در پیامی از "ماشا منش" خبر دردناک از دست رفتن محسن را دریافت کردم.

محسن جدا از تسلط حرفه ای اش بر بازیگری و کارگردانی تئاتر یکی از شریف ترین، کم ادعاترین و انسان ترین کسی بود که من شخصا در محیط کاری ام در غربت شانس همکاری با او را داشتم. با تسلیت به خانواده عزیز او، دوستان و همکاران و بویژه به جامعه هنری ایران یک کلیپ کوتاه از فیلم "میهمانان هتل آستوریا" با بازی او در کنار "شهره آغداشلو" را در اینجا به اشتراک می گذارم. یاد و نامش جاودان.

Posted by reza at 8:48 AM

March 24, 2015

یادداشتی بر "اُپرتِ عارف و كلنل"

با نوشتن صحنهى پايانى "اُپرتِ عارف و كلنل" در اولين ساعات بامداد امروز، اولين پيشنويس اين فيلمنامه را بهسرانجام رساندم. به گيرائى شخصيت عارف قزوينى و كلنل محمدتقىخان پسيان، و بار دراماتيك رابطهى آنها براى خلق يك اثر هنرى، حدود چهلسال پيش وقتى در زندان قصر بودم با خواندن سه كتاب "از صبا تا نيما" از يحيى آرينپور، "سرگذشت موسيقى ايران" نوشتهى روحالله خالقى و "تاريخ مختصر احزاب سياسى در ايران" اثر ملكالشعراى بهار پى بردم. در اين چهار دههى پر دغدغه که از آن زمان میگذرد چندبار تلاس كردم بهشكلى روى اين موضوع كار كنم ولى هرگز نتيجهاى بيش از نوشتن چند مطلب و مقاله كوتاه میسر نشد. 

امروز، با پايان يافتن پيشنويس "اُپرتِ عارف و كلنل" احساس مىكنم بار سنگينى را بهسر منزلش رساندهام. گرچه از پيشنويس تا پاكنويس (!) راه كوتاهى نيست اما بهتجربه، كار را تمام شده مىدانم. 

در طول ماه گذشته بهتدريج بيش از يك سوم اين اثر را در وبلاگم منتشر كردهام اما تا با ناشر براى انتشار آن به صورت كتابی مستقل بهمشكل برنخورم از ادامه انتشار آن در وبلاگم درمیگذرم.

Posted by reza at 10:57 AM

March 22, 2015

پیام نوروزی پرویز صیاد

دوست نازنین و هنرمند برجسته، پرویز صیاد،  در این پیام نوروزی از انسان دوستی و عشق به شادی و زندگی می گوید

Posted by reza at 1:19 PM

March 19, 2015

"اُپرتِ عارف و کلنل" بخش چهارم

اتاق عارف

شبی دیگر. عارف گرفته و پریشانحالتر از همیشه است. حالت تبآلود دارد و در میان حرفزدن بهشدت عرق میکند. فتحعلی با حوصله از حرفهای او یادداشت برمیدارد.

عارف:

مزاج ناخوش و روح عصبانى من نمىگذارد ببينم چه مىگويم. بهشرافت انسانيت و بهروح راستى قسم است كه در بيستوچهار ساعت يكربع ساعت آسايش حال ندارم  و راه چاره را بهاين ديده كه بگويم: "اى مرگ بيا كه زندگى ما را كشت!"

ولى حالا پاى قولم بهشما ايستادهام. چندينبار قصد كرده بودم  شرح دورهى أزاديخواهى خود را بهقلم درآورده براى اين ملت بهيادگار بگذارم و بگذرم ولى پريشانخيالىام نگذاشت.

بهملتی که ز تاریخ خویش بیخبر است/ بجز حکایت محو و زوال نتوان گفت

سر شما سلامت كه قبل از اینکه این آرزو را بگور ببرم زبان قفل شدهام را باز كردين!

حرف دورهى آزاديخواهى شد البته بد نيست بدانيد كه آزاديخواهى من بىمزد و مواجب نگذشت، و چوب ايرانپرستى را كم نخوردم! از اولین قدمی که پا به این دایره گذاشتم تا کنون زندگانی متزلزی من مانند یک نفر آدم جانی بوده است که در تعقیب پلیس واقع شده باشد!

عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشت/ تاریخ زندگی همه در دردسر گذشت

مثل آنشب كه در پارك ظلالسطان كنسرتى دادم بهاسم شركت خيريه براى تاسيس مدرسه احمديه، و مزدم مشت و لگد مرحمتى فراشهاى حكومتى بود!

 

سالن پارك ظلالسطان در تهران

(سال ١٢٩٤)

عارفِ جوان در سالنى پر از تماشاگر در حال آوازخوانى است.

عارف (آواز):

ببند اى دل غافل بهخود ره گِله را/ زيان بس است ز مردم ببُر معامله را

شدند دهدله و اجنبىپرست، منم/ كه مىپرستم ايرانپرست يكدله را

به هيچ مملكت و ملك اين نبوده و نيست/ بهدست گرگ شبانى رها كند گَله را

 

صداى عارف (بيرون از صحنه)

سه چهار غزل ديگر هم در آن نمايش خوانده شد كه يكى از آنها را بواسطهى كتكى كه از آن نمايش خورده و مدت دوماه در رختخواب خوابيدم، خوب در نظرم مانده!

 

عارف غزل ديگرى را شروع به خواندن مىكند و در ميانهى خواندن متوجه حضور چند گماشتهى دولت مىشود ولى بهآوازش ادامه مىدهد.

عارف:

واعظا گمان كردى داد معرفت دادى / گر مقابل عارف ايستادى اُستادى

پار در سر منبر داده حكم تكفيرم / شكر مىكنم كامروز زان بزرگى افتادى

پنجهى توانائى گر مدد كند روزى / بشكنم من از بازو پنجهى ستبدادى

 

همانشب/ بيرونى/ باغ پارك ظلالسلطان

عارف دارد به طرف درشكهاى كه منتظرش ايستاده مىرود كه ناگهان چند گماشته بر سر او مىريزند. قبل از اينكه درشكهچى و يكى دو همراه عارف بتوانند گماشتهها را بتارانند عارف با كتف شكسته و چهرهى خونين بر زمين مىافتد.

(تصوير به سياهى مى گرايد)

(تصوير از سياهى در مى آيد)

 

خیابانهای مرکزی همدان

جیران در حالی که چادرش را سرسری به‌شانه انداخته با نگرانی و تعجیل از میان مردم و گاری و ارابه و درشکه‌ها به‌سوی قهوه‌خانه‌ی فتح‌علی می‌رود. وقتی به قهوه‌خانه می‌رسد پشت پنجره می‌ایستد تا فتح‌علی او را ببیند و بیرون بیاید.

فتح‌علی در میان پذیرائی از مشتریان متوجه حضور جیران در خیابان می‌شود و با تعجیل سینی را روی میزی می‌گذارد و بیرون می‌دود.

 

محلهای اعیانی در همدان

یک درشکه وارد محله می‌شود. درون درشکه عارف با چشمان بسته و صورت تبدار به شانه‌ی فتح‌علی تکیه کرده است. درشکه‌چی جلوی در مطب یک دکتر می‌ایستد.

روی تابلو نام "دکتر بدیع الحکماء" نوشته شده است.

 

مطب دکتر بدیع

عارف روی تخت معاینه دراز کشیده است. دکتر بدیع تازه معاینه را تمام کرده است.

دکتر بدیع (به فتحعلی):

کمکشان کن لیاس بپوشند.

 

دکتر پشت میزی می‌نشیند و به عارف توضیح می‌دهد.

دکتر بدیع:

حضرت عارف این یک سرماخوردگی ساده نیست. مالاریاست، تب‌نوبه است، ولی خوشبختانه نوع مالاریای سنگین نیست. برای یک هفته داروی آماده دارم. هفته بعد خودم سر می‌زنم ببینم چطورید. دارو هم می‌آورم. اما این یک هفته را استراحت مطلق لازم دارین. مطلق! گردش دادن مینو و مینا و ژیان را بسپاريد به جيران، لطفا!

 

مزرعهاى بيرون شهر

سگهاى عارف در صحرا در جست و خيزند. بر تنهى افتادهى درختى فتحعلى نشسته و كتاب درسىاش را مىخواند.

 

اتاق عارف

عارف كه بيمارى را تا حدى پشت سر گذاشته دارد به بیان خاطراتش برای فتح‌علی ادامه می‌دهد.

عارف:

اولین پائیز و زمستانی که کلنل بعنوان فرمانده ژاندارمری در خراسان بود با کشمکش شبانه روزی با قوام و عوامل فاسدش داشت سر می‌آمد که کودتای سیدضیاء بازی را به‌هم زد. سوم اسفند ١٢٩٩ رضاخان میرپنج و سیدضیاء با چند فوج قزاق وارد تهران شدند و یکشبه کار دولت سردار منصور سپهدار رشتی را تمام کردند و دو روز بعد سیدضیاء رفت به قصر فرح آباد تا حکم صدارتش را از احمدشاه بگیرد.

 

اتاق کار احمدشاه در قصر فرح آباد

(پنجم اسفند ١٢٩٩)

احمدشاه (جوانی ٢٤ ساله) در لباس رسمی، نگران و کمی خشمگین در وسط اتاق کارش ایستاده و منتظر است. در اتاق جنبى سيدضياء در انتظار اجازه شرفيابى است. معينالملك، رئيسدفتر احمدشاه، سيدضياء را تا در اتاق احمدشاه مىبرد و او را بهدرون اتاق مىفرستد و بازمىگردد.

AhmadShahQajar2.jpgseied2.jpg

سیدضیاء در مقابل شاه تعظیم کوتاهی می‌کند. احمد شاه بی‌اعتناء به او چندگام برمی‌دارد و سپس بر یک صندلی مرصع می‌نشیند. سیدضیاء دور و برش را نگاه مىكند ولى صندلى براى نشستن نمىبيند. وسط اتاق رو به احمدشاه چهارزانو بر زمين مىنشيند!

احمدشاه:

اين خبرها چيست كه مىشنوم؟

سيدضياء:

هرچه بهسمع عالى رسيده صحت دارد، قربان!

احمدشاه:

منظورتان از این کارها چیست؟ چرا اعضای دولت مرا توقیف کرده‌اید؟

 

سیدضیاء، مسلط بر اعصابش، بی‌کسب اجازه قوطی سیگار نقره‌ای‌اش را درمی‌آورد و سیگاری می‌گیراند. احمدشاه خود را به ندیدن می‌زند.

سیدضیاء:

شما دولتی نداشتید که من توقیف کنم. اگر دولتی سر کار بود، من سیدِ روزنامه‌نگار با یک مشت قزاق گرسنه تهران را فتح نمی‌کردم!

احمدشاه:

اگر قواى ژاندارم و پليس مقاومت مىكردند مىدانيد چه خونى در دروازههاى تهران ريخته مىشد؟

سيدضياء:

فكرش شده بود قربان، قرار نبود خونى ريخته شود.

احمدشاه:

به چه اطمينانى؟

سيدضياء:

اعليحضرتا، انسان بندهى پول است. من فرماندههای قوای ژاندارم و پلیس را قبل از حركت فوج قزاق از قزوين خريده بودم!

احمدشاه سعى مىكند بر اعصابش مسلط شود. پس از مکثی کوتاه رئيسدفترش را صدا مىزند. معينالملك وارد مىشود.

احمدشاه:

[به رئیس‌دفترش] حکم ریاست وزرائى روی میز است. اسم و رسم ايشان را اضافه كنيد تا توشيح كنم.

معينالملك حکم و قلم را از روی میز برمىدارد و به سيدضياء نگاه مىكند. سیدضیاء برمیخیزد و به طرف میز میرود و قبل از اینکه پاسخی بدهد ته سیگارش را در زیرسیگاری احمدشاه خاموش میکند.

سيدضياء:

اسم حقير همان است که همیشه بود؛ سيدضياءالدين طباطبائى!

معينالملك:

اسمتان را كه مىدانم آقا. لقبتان را بفرمائيد بنويسم. اتابك اعظم؟ امین حضور؟ سردار افخم؟

سيدضياء:

لقبداران فعلا در حبس بندهاند!

معينالملك:

بدون لقب كه حكم رياست وزرائى كامل نمىشود.

سيدضياء:

لقب روزنامهنویسها ميرزابنویس است. بنویسید ميرزاسيدضياءالدين!

 

معينالملك براى كسب اجازه به احمدشاه نگاه مىكند.

احمدشاه:

همين را بنويسيد بروند دنبال كارشان!

 

اتاق عارف [ادامه]:

عارف:

[به فتحعلی] این را هم بنویس که واجبتر از هر چیز است. علت طرفداری من و امثال من، از ملکالشعرای بهار و ایرج میزرا گرفته تا آن شهید رشید کلنل پسیان از سیدضیاء اول این بود که از طبقه عامه بهمقام صدارت رسیده و طلسم اعیانی را درهم شکست. دوم آن که بهواسطه فعالیت و جدیت خود نمونهی بزرگی از اینکه لیاقت یک وزیر یا مدیر چیست نشان داد. سوم آنکه داغ باطله به اشراف زد و میرفت گریبان ما را از دست این طبقه رها نماید.

حالا که ده سال گذشته میگویند دست و پول انگلیس او را آورد و برد. میدانی که تهمت در ایران فراوان است و آسان. اگر وقتی این اسناد صورت حقیقی پیدا کرد البته گفتههای خودم را پس گرفته و سید را خائن خواهم شمرد.

همه را عینا نوشین؟

فتحعلی:

بله قربان. ولی اسمی از کلنل بردید خواستم بهیادتان بیاورم که قصهی ایشان را ناتمام گذاشتید.

 

(تصوير به سياهى مى گرايد)

(تصوير از سياهى در مى آيد)

 

دفتر قوام در استاندارى خراسان

[ادامه دارد]

Posted by reza at 4:44 PM

March 15, 2015

"اُپرتِ عارف و کلنل" بخش سوم

اداره پست و تلگرافخانه همدان

ادارهای دکانمانند با پیشخوانی چوبی که دو کارمند در آن بهمراجعان جواب میدهند. فتحعلی نامهاش را بهیکی از دو مامور پست میدهد.

فتحعلی:

اگر پستی برای حضرت عارف قزوینی رسیده بدهید برایشان ببرم.

مامور به اتاق جنبی میرود و با بستهای نامه و روزنامه بازمیگردد و بسته را روی میز میگذارد. اولین روزنامه در بستهی پستی همان "روزنامه امید" است که آگهی کنسرت قمرالملوک وزیری در پشت جلدش دیده میشود:

"کنسرت با شکوه

لیله دوشنبه پنجم خرداد ١٣٠٩

در سالن گراندهتل

کنسرت با شکوهی بشرکت خانم قمرالملوک وزیری"

 

مزرعهای در حاشیهی همدان

عارف و سگهایش به همراه فتحعلی در حال گردشاند.

فتحعلی:

آگهی کنسرت بانو قمر را ملاحظه کردید؟ در روزنامه امید چاپ شده.

عارف:

چطور مگر؟

فتحعلی:

فکر می‌کنین تصنیف‌های شما را هم در کنسرت می‌خوانند؟

عارف:

شهامتش را که دارد، فقط اگر بگذارند. خبر دارم در کنسرت خراسان، سال گذشته یکی دوتا از تصنیف‌های مرا خواند. البته مردم فشار آورده بودند، اینطور که خبرش به‌من رسید.

فتحعلی:

من شش سال پيش در اولین کنسرت ایشان در تهران حضور داشتم. دنیائی بود! تازه در درشكهخانهى حاج ميرزاى همدانى كه با پدرم آشناست كار گرفته بودم تا خرج تحصيل در مدرسه علوم را در بياورم. شبها اسطبل اسبها را پاك مىكردم و درشكهها را مىشستم و همانجا هم مىخوابيدم. روزهاى تعطيل هم بين سبزهمیدان و بازارچه نايبالسطنه درشكه مىراندم.

در همان مدرسه بود كه از اولين كنسرت بانوقمر مطلع شدم و با چند محصل ديگر بليت تهيه كردیم و رفتیم. چه غوغائی بود!

 

با رسیدن به تنه‌ی افتاده‌ی درختی در کنار باریکه‌راه، هر دو پا سست می‌کنند. عارف بر تنه‌ی درخت می‌نشیند و سگ‌هایش به دورش حلقه می‌زنند.

فتحعلی:

سالن گراند هتل پر از جمعیت بود. وقتی پرده‌ی آلبالوئی رنگ صحنه کنار رفت بانوقمر با گیسوان طلائی روی صحنه ظاهر شد. حاضران با شور و هیجان برایش کف زنند و من اشک شوق را در چشمانش دیدم که برق می‌زد. وقتی نوای تار مرتضی‌خان نی‌داود بلند شد سالن در سکوت محض فرورفت. بعد صدای بانوقمر بود که در سالن پیچید. هرگز فراموش نمی‌کنم. با این بیت شروع کردند:

نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند/ نعوذبالله اگر جلوه بی‌نقاب کند

عارف:

فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست/ چرا که هرچه کند حیله، در حجاب کند

سروده‌ی ایرج میزراست. خبرش به من رسید که همان‌شب قمر را به‌ کلانتری جلب کردند و به او تاکید کردند و التزام گرفتند که دیگر بی‌حجاب ظاهر نشود. که البته حرف مفت بود و باد هوا!

فتحعلی:

بعید نیست یک روز هم بیایند همدان کنسرت بدهند. شما خبری ندارید؟

عارف:

در این خراب‌آباد از چه خبر دارم که از این داشته باشم!؟

خوشم که هیچکس از من دگر نشان ندهد

بکوی عشق نشان، به ز بی نشانی نیست

چندی پیش چند نفر از آزادیخواهان همدان که فهمیده بودند روزگار من خیلی سخت است در صدد برآمدند که نمایشی به‌اسم و منفعت من راه اندازی کنند و با پول گدائی چَرچَر بنده را راه بیندازند. بعد از شنیدن، خیلی دلتنگ شده پیغام دادم که اگر از این خیال منصرف نشوید خواهم نوشت باعث کشتن من این‌ها شدند و انتحار خواهم کرد.

(تصوير به سياهى مى گرايد)

(تصوير از سياهى در مى آيد)

 

اتاق عارف

شبی دیگر. عارف در اتاق گام میزند و آنچه را به یاد میآورد برای فتحعلی بازمیگوید. در میان حرفزدن تک سرفههائی میکند و چشمانش از تب سرخ است.

عارف:

شنیده بودم که این ملکالشعرای بهار بود که کلنل را به رفتن به مشهد و پذیرفتن پست ریاست ژاندارمری ترغیب کرد. کلنل تازه از آلمان برگشته بود و در تهران به دفتر روزنامه "نوبهار" رفت و آمد داشت. همین ملک‌الشعرائی که امروز با من سرسنگین است چون در قیام کلنل پشتیانش بودم خودش کلنل را به دموکرات‌های خراسان معرفی کرده بود، هرچند این جوان رشید وطن‌پرست خودش را قاطی هیچکدامشان نکرد. بهار هی از حمایت از "دولت مرکزی مقتدر" دم می‌زد و بعد البته همین "دولت مرکزی مقتدر "خوب توی پوزش زد! همین حالا هم معلوم نیست توی کدام هلفدونی دارد آب خنک می‌خورد!

کلنل یک نظامی با دیسپلینی بود که میتوانست ارتش یک ملت را اداره کند چه رسد به ژاندارمری خراسان. خلبانی میدانست و در تیراندازی و اسبسواری تالی نداشت. و از اینهمه مهمتر، شریف و دستپاک و عاشق ایران بود. حالا این جوان رعنا باید با یک رجالهی دزد سروکله میزد که والی خراسان بود. کی؟ قوام السطنهی پدر بر پدر خائن به ایرانیت!

بگو بخضر جز از مرگ دوستان ديدن / دگر چه لذت از اين عمر جاودان ديدى

 

عارف کتابی از قفسه برمی دارد و چند برگ کاغذ از لای کتاب بیرون می کشد و ادامه می دهد.

عارف:

بگذار از زبان خودش بگویم در ژاندارمری خراسان با چه مخروبه‌ای روبرو شد. می‌نویسد: "از بدو تصدی دچار یک سلسله اشکالات و مسائل لاینحلی گردیدم که دائما مرا در زحمت داشته و آنی راحتم نمی گذاشتند از جمله مسئله حقوقات معوقه بود، هر پیشنهادی که به مرکز اداره خود می‌فرستادم یا جواب نرسیده یا جواب منفی بانزاکتی می‌رسید و بخوبی حس می‌کردم که کسی در خراسان طالب انتظام حقیقی امور نمی‌باشد بلکه مقصود این بود که در دست پنجه‌ی قادری اسیر مانده، وجودِ معطل شده، بالاخره به بی‌کفایتی معرفی، و مفتضح شوم."

 

اتاق کلنل در باغ خونی مشهد (مرکز ژاندارمری خراسان)

یک روز پائیزی (آبان ١٢٩٩)

کلنل پسیان در لباس نظامی در اتاق بزرگش پشت پیانو نشسته و دارد آهنگ مارشی نظامی را می‌سازد و هر قطعه‌ای که می‌نوازد را یادداشت می‌کند. نگاهش گهگاه از پنجره‌ی وسیع به باغ می‌گردد، گوئی منتظر کسی است.

دو ژاندرام جوان سوار بر اسب در پشت پنجره دیده می‌شوند که اسب درشت هیکل خوش‌تراشی را به‌همراه دارند.

کلنل از پشت پیانو برمی‌خیزد، کیف چرمی‌اش را از روی میز کارش برمی‌دارد و بیرون می‌رود.

 

محوطهی باغ خونی

با ورود کلنل به حیاط، ژاندارم‌هائی که در میانه‌ی باغ به‌نظم ایستاده‌اند پا به‌هم می‌کوبند و سلام نظامی می‌دهند. کلنل به‌اشاره‌ی دست فرمان "آزاد" می‌دهد و بر زین اسب نشسته پیشاپیش دو ژاندارم به‌سوی دروازه‌ی باغ می‌تازد. نگهبان دروازه با دیدن کلنل سلام نظامی می‌دهد و دروازه را می‌گشاید.

bagh2.jpg

کلنل و دو اسکورتش در حاشیهی خیابانی پردرخت که چند کالسکه و درشکه در آن در رفت و آمدند در حال عبورند که یک اتومبیل از پشت به آنان نزدیک میشود. راننده اتومبیل کمی جلوتر می‌راند و در مقابل اسب کلنل توقف می‌کند.

کلنل با دیدن قوام‌السلطنه، والی خراسان که بر صندلی عقب نشسته، دستش را به‌علامت سلام، سرسری به‌طرف کلاهش می‌برد. قوام‌السلطنه پنجره اتومبیل را پائین می‌کشد.

قوام [با تمسخر]:

چه اتفاق جالبی! داشتید سواره به دارالولایه می‌آمدید!؟

کلنل:

خیر حضرت اشرف، اتومبیلم مقابل اسطبل ژاندارمری است. داشتم می‌رفتم از دیویزیون سواره سرکشی کنم بعد با اتومبیل در استاندارى خدمت برسم.

قوام:

ولی من دو ساعت پیش پیغام فرستاده بودم هرچه زودتر تشریف بیاورین.

کلنل:

من هم پاسخ فرستادم که دو ساعت از ظهر در خدمت خواهم بود. هنوز ظهر نشده! مسئله‌ی تازه‌ای مطرح است؟

قوام:

خیر. همان مرقومه شما به مرکز، به وزارت مالیه مورد سؤال است.

کلنل:

حالا که تعجیل دارید پس لطفا به دفتر من تشریف ببرید من هرچه زودتر برمی‌گردم.

 

کلنل بی‌آنکه منتظر پاسخ قوام بماند به ژاندرام‌های همراهش فرمان می‌دهد.

کلنل:

حضرت اشرف را تا دفتر من اسکورت کنید.

 

دو ژاندرام در دو سوی اتومبیل قرار می‌گیرند و کلنل اسبش را می‌راند و دور می‌شود. راننده ی قوام منتظر دستور حرکت است ولی قوام لحظاتی مکث می‌کند و سپس فرمان می‌دهد.

قوام:

لازم نیست. برویم دارالولایه!

 

وقتی اتومبیل به اسب کلنل می‌رسد راننده به اشاره‌ی قوام اتومبیل را متوقف می‌کند.

قوام:

همان دو ساعت از ظهر منتظرتان هستم!

 

قوام بی‌آنکه منتظر پاسخ باشد شیشه را بالا می‌کشد و به‌اشاره به راننده فرمان حرکت می‌دهد.

 

دفتر قوام در استاندارى خراسان

قوام پشت میز بزرگش نشسته و کلنل در لباس کامل نظامی در مقابلش ایستاده و وقتی حرف می‌زند به راست و چپ گام برمی‌دارد.

کلنل:

از وزارت مالیه تلگرام داشتم که تمامی حقوق دو برج گذشته بدون کم و کاست به اداره‌ی مالیه خراسان ارسال شده حالا چطور است که ژاندارم‌های من قرآنی از حقوقشان را دریافت نکرده‌اند؟

قوام:

شما بهتر است بنشنید تا راحت‌تر حرف بزنید!

کلنل:

اگر اساعه ادب تلقی نشود اجازه بفرمائید ایستاده در خدمت باشم.

قوام:

شما که یک نظامی آزموده هستید از مسائل بی‌قدر مالی چنان حرف می‌زنید که انگار زمین به آسمان می‌رسد اگر سربازان چند روز دیر و زود حقوق بگیرند. انتظارم از شما به‌عنوان یک سرباز وطن این است که این همه حرارت را برای انتظام امور نظامی و آمادگی جنگی دیویزین‌های ژاندارمری بکار بگیرید و مسائل کم اهمیت را بسپارید به‌دست کارمندان اداره مالیه.

کلنل:

در کدام خطه از وطن جنگی در پيش است که این بنده خبر ندارد تا ژاندارم‌های گرسنه‌ی بدون سلاح و تجهیزات را به جبهه گسیل کند!؟

حضرت اشرف، به اعتراف دوست و دشمن ژاندرامری خراسان در همین سه ماهه به منظبط‌ترین قوای نظامی در سراسر ایران تبدیل شده. بنده هم توقعم از حضرت والا این است که بعنوان والی ولایت خراسان مسئولان ماليهى استاندارى را مواخذه فرمایند که وجوه دریافتی از مرکز برای ژاندارمری که سندش را تقدیمتان کرده‌ام به‌جیب چه کسانی رفته است!

 

اتاق عارف

[ادامه دارد]

Posted by reza at 5:21 PM

March 12, 2015

"اپرت عارف و کلنل" بخش دوم

سالن باغ ملى مشهد

(تيرماه ١٣٠٠)

عارف چهلساله، خوشسيما و سروبالا، لاى پرده را باز كرده و چشم به سالن دوخته است. سالن مملو از جمعيت است كه برپا ايستاده و براى كلنل پسيان ابراز احساسات مىكند. در رديف جلو تعدادى از مقامات خراسان نشستهاند. كلنل در كنار ايرج ميرزا كه به احترام او برپا ايستاده مىنشيند.

پرده مخملين صحنه به آرامى كنار مىرود و با ورود عارف به صحنه سالن دوباره به پا مىخيزد و تماشاگران براى او ابراز احساسات مىكنند. آواز عارف را مشيرهمايون شهردار با پيانو همراهى مىكند.

عارف (آواز):

پيام، دوشم از پير مى فروش آمد / بنوش باده كه يك ملتى به هوش آمد

هزار پرده ز ايران دريد استبداد / هزار شكر كه مشروطه پرده پوش آمد

 

تماشاگران با شور و شوق عارف را تشویق می‌کنند. کلنل پسیان و ایرج میرزا هم در این ابراز احساسات سهمیند. وقتی کف‌زدن‌ها آرام می‌شود عارف نغمه‌ی تازه‌ای سر می‌دهد.

عارف:

سپاه عشق تو مُلک وجود ویران کرد / بنای هستی عمرم بخاک یکسان کرد

خدا چو طره زلفت کند پریشانش / کسیکه مملکت و ملتی پریشان کرد

چو جغد بر سر ویرانههای شاه عباس / نشست عارف و لعنت به گور خاقان کرد

 

به محض آغاز تصنیف، ایرج میرزا کمی جابجا میشود و چهرهاش درهم میرود. در میانهی بیت آخر غزل دیگر تاب نمیآورد و معترضانه برمیخیزد و در مقابل نگاه نگران کلنل پسیان سالن کنسرت را ترک میکند.

 

اتاق عارف [ادامه]

عارف به حرف زدن با فتح علی ادامه میدهد تا یادداشت کند.

عارف:

چو جغد بر سر ویرانههای شاه عباس / نشست عارف و لعنت به گور خاقان کرد

هنوز این بیت را تمام نکرده بودم که ایرج میزرا، شازدهی قاجار، به تریج قبایش برخورد و رفت. من بی منظور به او این تصنیف را انتخاب کرده بودم. تازه در این تصنیف سربسته از این خاندانِ ایران بربادده حرف زده بودم. اگر میماند و میخواندم که:

تا که آخوند و قجر زنده در ایرانند، این / ننگ را کشور دارا به کجا خواهد برد

لابد کلاهش را به سرم میکوفت! که کاش البته میکوفت و آن عقده گشائی سخیف را در "عارفنامه"اش نمیکرد.

 

عارف که از یادآوری این خاطره بوضوح بههم ریخته، جامش را از شراب پر میکند و به لب میبرد.

عارف:

شازده خطاب به من می‌نویسد:

تو آهوئی، مکن جانا گرازی / تو شاعر نیستی تصنیف‌سازی!

انگار تصنیف‌سازی فحش است! وقتی من شروع به تصنیف ساختن و سرودهای ملی و وطنی کردم مردم خیال می‌کردند که باید تصنیف برای جنده‌های دربار یا ببری‌خان، گربه‌ى شاه شهید گفته شود! این شازده نمی‌داند من وقتی تصنیف وطنی ساختم که ایرانی از ده هزار نفر یک نفرش نمی‌دانست وطن یعنی چه!

 

سالن گراندهتل در تهران (تئاتر باقراف)

Tehran_Grand_Hotel_-_1900s.jpg

(سال ١٢٩٤)

سالن کنسرت گراندهتل مملو از تماشاگر است. عارف جوان، سه‌تار به‌دست در یکسو نشسته، و نوازندگان دیگر مانند نیم‌دایره دورش حلقه زده‌اند. پس‌زمینه را نقاشی بزرگی از قله ی دماوند پوشانده است. عارف دارد یکی از محبوب‌ترین تصانیف وطنی‌اش را می‌خواهد.

عارف(آواز):

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن

مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه‌ی ایام بتر

اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

چه کجرفتاری ای چرخ/ چه بدکرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ/ نه دین داری نه آئین داری ای چرخ.

 

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کجرفتاری ای چرخ...

 

قهوهخانه فتحعلى

[ترجیع بند ترانهی پیشین این بار با صدای قمرالملوک وزیری

در آغاز این صحنه به آرامی ادامه مییابد.]

وقت نهار است و قهوهخانه پر از مشتری است. قهوهچى پير پاى منقل بزرگى كه ديزىهاى کوچک آبگوشت رويش چيده شده ايستاده، و فتحعلى مشغول پذيرائى است. از سر و وضع مشتريان پيداست كه از طبقات مختلف هستند. يكسو چند نفر با لباس كارگرى خاکگرفته نشستهاند و سوى ديگر چند كاسب محله در لبادههاى بلند. كنار پنجرهى رو به خيابان سه معلم با كلاه پهلوى و كت و شلوار دور ميزى نشستهاند. روى ميز ديزىهاى خالى و باقيمانده نان و سبزى هنوز برجاست.

معلم اول جزوه کوچکى را از كيفش در مىآورد و دنبال صفحه بخصوصى در آن مىگردد. معلم دوم به فتحعلى اشاره مىكند تا ظرفهاى نهار را جمع كند.

معلم دوم:

فتحعلى خان، لطفا يك قليان و سه تا چائى.

فتحعلى در حال جمع كردن ميز گوشش به معلم اول است.

 

معلم اول:

حالا اين تكه ى عارفنامه را ببينين! [از روی جزوه میخواند]

سخن از عارف و اطوار او بود / شكايت در سر رفتار او بود

كه چون چشمش ببيند –[صدايش را پائين مى آورد] ببخشين! "اون!" كم پشم/

بپوشد از تمام دوستان چشم

هر سه میخندند و فتحعلی با سینی ته مانده‌ی غذا از آنان دور میشود.

 

معلم اول:

اگر روزى ببينم روى ماهش/ دو دستى ميزنم توى كلاهش

شنيدم تا شدى عارف كلاهى/ گرفته حسنت از مَه تا به ماهى

ز سر تا مولوى را بر گرفتى/ بساط خوشگلى از سر گرفتى

به هر جا مى روى خلقند حيران/ كه اين عارف بود يا ماه تابان

تا كه مى رسد به اينكه ميگه:

من و تو گر به سر مشعل فروزيم/ به آن جفت سبيلت هردو گوزيم!

 

هر سه معلم با صداى بلند مىزنند زير خنده. فتحعلى قليان چاق شده و سه استكان چاى را در يك سينى جلوشان روى ميز مىگذارد و براى همراهى لبخندى میزند.

 

معلم اول [به فتحعلى]:

تو كه لابد عارفنامه را از برى!

فتحعلى:

فقط يكبار خواندمش، تهران كه بودم.

 

فتحعلى به اشاره يك مشترى بهطرف ميز ديگرى مىرود ولى گوشش به آنهاست.

معلم اول:

ايرج ميرزا البته از كلنل پسيان زياد تمجيد ميكند، مثل اين جا:

مودب باحيا عاقل فروتن/ مهذب پاك دل پاكيزه ديدن

خليق و مهربان و راست گفتار/ توانا با توانائى كم آزار

به هرجا يك جوانى با صلاح است/ دراين ژاندارمى تحت السلاح است

همه با قوت و با استقامت/ صحيح البنيه و خوب و سلامت

چو يك گويند و پا كوبند بر خاك/ بيفتد لرزه بر اندام افلاك

هرچند باز دلش طاقت نمىگيرد نيشى به عارف نزند. راجع به بچه ژاندارمها ميگوید:

همه شكر دهن شيرين شمايل/ همانطورى كه مىخواهد تو را دل

همانا عارف اين اطفال ديده است/ كه در ژاندارمرى منزل گزيده است!

 

در همين لحظه فتحعلى با يك سينى چاى از كنار ميز آنها مىگذرد. معلم اول با صدای آرام ولی نه آنقدر که فتح علی نشود تکه‌ای میپراند.

 

معلم اول:

خدا کند برای او حرف در نيارن!

 

فتحعلى متلک او را نشنيده مىگيرد.

 

اتاق فتحعلى

اتاقى كوچك و محقر. فتحعلى به بقچهى رختخوابش در گوشهى اتاق تكيه داده و در نور يك گردسوز دودزده دارد نامه مىنويسد و متن نامه را ریرلبی زمزمه میکند. یک نسخه از "روزنامه امید" دم دستش است.

فتحعلی:

با سلام و تهنيت به آرتیست شهیر بانو قمرالملوک وزیری. بنده یکی از علاقمندان به شما می باشم که شش سال پیش که برای اولین بار از همدان به تهران برای تحصیل در مدرسه علوم آمدم افتخار داشتم در اولین کنسرت فراموش نشدنی شما در سالن گراندهتل حضور یابم.

امروز در روزنامه امید خبر کنسرت جدید با شکوه شما را ملاحظه کردم و به یاد آن شب به یاد مادنی افتادم. از آنجا که مدتی است این سعادت نصیبم شده که هر روزه به خدمت شاعر ملی و محبوب عموم ایرانیان وطن پرست حضرت عارف قزوینی برسم بر خود فرض دیدم که وضع دردناک زندگی این آزاده مرد عاشق وطن را به اطلاع شما برسانم تا شاید....

 

اداره پستخانه همدان

[ادامه دارد]

Posted by reza at 11:49 AM

March 9, 2015

"اُپرتِ عارف و کلنل" بخش اول

پیشنویس فیلمنامه‌ی بلندِ "اُپرتِ عارف و کلنل" را که مدتی است در دست نوشتن دارم برای علاقمندان بهاین قلم بهتدریج در وبلاگم منتشر میکنم تا هم عذری باشد بر غیبت‌های طولانی‌ام، و هم شانسی بیابم برای بهره گیری از نظرات احتمالی آنان.

 

"اُپرتِ عارف و کلنل"

قهوهخانهاى در همدان

(بهار ١٣١٠)

ده، دوازده مرد در قهوهخانه مشغول چاى نوشيدن و قليان كشيدناند. پیرمردی فرتوت، صاحب قهوهخانه، پشت پیشخوان نشسته و فتحعلى، پسر جوانش در لباس کارگری دارد به مشتريان مىرسد. صداى قمرالملوك وزيرى از گرامافون در حال پخش است كه دارد قطعهى "مارش جمهورى" ساختهى عارف قزوينى را مىخواند.

سلطنت كو رفت گو رو / نام جمهورى است از نو

دور بايد شد ز اوهام / بايدى برچيدن اين دام

سلطنت را همچو بهرام / زنده بايد كرد در گور

يك افسر و دو پاسبان جلو در قهوهخانه ظاهر مىشوند. ییرمرد با نگرانی به فتحعلی اشاره میکند گرامافون را خاموش کند و خودش به طرف نظامیها میرود تا به داخل دعوتشان کند. پاسبانها به اشاره افسر به داخل قهوهخانه مىآيند. يكى صفحه گرامافون را بر مىدارد و به دو تكه مىكند، و ديگرى با خشونت فتحعلى را به بيرون هل مىدهد و با خود میبرد.

 

[عنوان فیلم "اُپرت عارف و کلنل" بر نمائی درشت از گرامافون

که بدون صفحه، خش خش کنان در حال گردیدن است می آید]

 

خیابان و خانهی فتحعلی در همدان

(یک سال قبل: یک روز بهاری، ١٣٠٩)

فتح‌علی در کلاه و قبای محصلی در حالیکه دو جامه‌دان سنگین به دست دارد و پیداست از سفری دراز برگشته جلو در خانه‌شان از درشکه‌ای پیاده می‌شود. گرفته و غمگین است. مزد پیرمرد درشکه‌چی را می‌دهد و پیاده می‌شود.

درشکه چی:

خدا رحمتش کنه. انشالله آخرین غمت باشد پسر.

 

فتح‌علی با حرکت سر سپاسگزاری می‌کند و از در باز خانه داخل می‌شود. در حیاط کوچک خانه، چند زن سیاه‌پوش دارند در حیاط روی اجاق‌های سنگی غذا می‌پزند. با دیدن فتح‌علی به او سلام و تسلیت می‌گویند. فتح‌علی مستقیم به اتاقی می‌رود که چند مرد در آن نشسته‌اند و پدر عزادار و پیر او را دوره کرده‌اند.

فتح‌علی از میان تسلیت‌گویان به طرف پدرش که روی زمین نشسته و سر در گریبان دارد می‌رود و دستش را می‌بوسد.

 

گورستان همدان

بیست، سی نفر مرد و زن و کودک بر گوری تازه جمع‌اند و سوگواری می‌کنند. فتح‌علی زیر بازوی پدر پیرش را گرفته تا بر زمین نیافتد.

 

قهوهخانه                                                                                                    

فتح‌علی آگهی فوت مادرش را از پنجره‌ی قهوه‌خانه بر می‌دارد. قفل در را باز می‌کند و به درون می‌رود تا قهوه خانه را پس از یک هفته تعطیلی دوباره راه اندازی کند.

سماور را تازه علم کرده و هنوز مشغول تمیز کردن میز و صندلی‌هاست که اولین مشتری‌ها تسلیت‌گویان سر می‌رسند.

یک مشتری:

خدا مادرت را بیامرزه. خیال برگشت به تهران را نداری؟

فتح علی:

فعلا که نه. می‌مانم به آقام کمک کنم. تنهائی دیگه قادر نیست.

مشتری دیگر:

درس و مشقت چه میشه؟

فتح علی:

یک چمدان کتاب آوردم تا عقب نیافتم. تا ببینم چه میشه.

 

کوچه و خانهی عارف در همدان

فتح‌علی در حالیکه کیف سنگینی زیر بغل دارد به پشت در خانه‌ی عارف می‌رسد و در می‌زند. صدای جیران، کلفت عارف، از حیاط می‌آید.

جیران:

کی هستی؟

فتح علی:

محصل تاریخ هستم و از تهران برای حضرت عارف کتاب آورده‌ام.

 

جیران، زنی چهل‌ساله درحالیکه موی جوگندمی بلندش بر شانههایش ریخته و چارقد به سر ندارد در خانه را به رویش باز می‌کند. عارف، پنجاه ساله، تکیده و بیمار در لباس خانه از اتاق در می‌آید و در ایوان منتظر مهمان ناشناس می‌ایستد.

 

مزرعه ای باز در حاشیهی شهر همدان

عارف، به همراه فتحعلی در حاشیهی مزرعهای گام میزنند در حالیکه دو سگ شکاری و يك توله، جست و خیزکنان پیشاپیش آنان دوانند.

 

عارف:

امروز در حاليكه از همه كس و همه چيز كنار گرفته‌ام فقط با دوستى سگ خوشنودم.

با خُلق سگ چو خوی سگم آشنا شده است

دیگر به خَلق ناکس و کس خو نمی‌کند

آن جلوئی میناست. اسم دومی مینوست. تولهی شیطانشان هم اسمش ژیان است.

دیگر به یاد عارف و مینا و مینواش / یک بیصفت عبور از این کو نمیکند!

 

اتاق عارف

عارف در بالای اتاق محقرش به مخدهای تکیه داده و حرفش را ادامه میدهد. يك گربه در پائين پاى او دارد از سر و كلهى ژیان بالا مىرود. فتحعلی، تکیه داده بر مخدهای دیگر در مقابل عارف نشسته و میز کوتاهی در مقابلش است و دارد حرفهای عارف را بر دفتری مینویسد. یک چراغ گردسوز جلوش روشن است.

عارف:

و البته جيران، كلفت آذربايجانىام هم هست كه نقدا از كلفتى خارج، زنى است شريك زندگى سگ‌بازى من. يكى از بدبختىهاى او همين است كه امروز با من زندگى مىكند. شرح حال او را هم در موقع خود مىگويم بنويسى. اين زن هم خانمان به باد دادهى عمامه و تحتالحنك و متوارى شده‌ی نعلين است.

 

جیران با یک سینی چای وارد میشود و سینی را مقابل آندو روی زمین میگذارد.

عارف:

براى اين زن انصافا همين قدر كافى است بگويم که در تمام زندگانى يك ركعت نماز نخوانده و هزار شكر كه اساسا بلد نشده است، و نمى‌داند نماز و روزه چيست!

جیران:

آقا شما از خودت بگو بنویسه، من چه محلی دارم!؟

فتحعلى:

[به عارف] شما قول دادید از كلنل بگيد بنويسم.

عارف:

حقیقت اینکه من هيچوقت خودم را لايق اينكه در موضوع اين شخص فوقالعاده سخن بگويم نمىدانم. جانِ تحمل یادآوری دردش را هم ندارم.

انگشت مزن بر دل کم حوصلهی من / بگذار بماند به دل من گلهی من

فتحعلى:

حضرت عارف، اگر شما امروز در بیان این واقعیات حوصله بهخرج ندهید معلوم نیست پس از شما دیگران با چه تحریفاتی آن را بازخواهند گفت.

عارف:

یقین من است که روزگار، مرام و عقيده و خيالات مقدس کلنل را در باب ايران نخواهد گذاشت از بين برود. ولی من در مورد خودم همينقدر مىدانم بعد از او اميدم از هر جهت نااميد شد. چكار دارین مىكنین؟

فتحعلى:

دارم همين فرمايشات شما را مىنويسم.

عارف:

پس اين را هم مضاف كن. به روح مقدس كلنل محمدتقىخان كه بزرگترين قسم من است مىتوانم بگويم كه واقعهى خراسان كمرم را شكست و قواى من بكلى تحليل رفت.

بجز از عشق كه اسباب سرافرازى بود / آنچه ديديم و شنيديم همه بازى بود

تنها نهضتى كه پى و پايه و شالودهى آن بر روى اساسى محكم گذاشته شده بود نهضت خراسان بود.

فتحعلى:

لطفا از اول بگوئيد. اول بار كجا با كلنل ملاقات داشتيد؟ تهران؟

عارف:

نخير! من با كلنل در مهاجرت آشنا شدم و به شرافت و صداقت و وطنپرستىاش پىبردم. ولى بعد كه در تهران بودم - كه كاش هرگز نمىبودم! - آوازهى كلنل را شنيده بودم ولى شانس ديدار نداشتم. او هم از آوازهى من بىخبر نبود البته. روزگارى بود كه وقتى كنسرتى در سالن گراندهتل داشتم تهران تكان مىخورد. بگذريم!

اين شد كه وقتى آن ماجراى خراسان پيش آمد و كلنل قيام كرد و علاوه بر فرماندهى ژاندارمرى كفالت استاندارى را هم به عهده گرفت برای من پيام فرستاد تا به مشهد بروم و نمايشى بدهم به جهت فراهم کردن بودجه برای ساختن مقبرهى فردوسى عليهالرحمه.

kolonel21.jpg aref12jpg.jpg

بيدار هر كه گشت در ايران رود بهدار / بيدار و زندگانى بيدارم آرزوست

اين شعر را قبلا براى مرحوم حسينخان لَله، وقتى وثوقالدوله بدارش زد گفته بودم. همين را غزلى ساخته و در نمايش خراسان خواندم كه هوش از سر مردم برد.

بيمار درد عشق و پرستارم آرزوست / بهبود زان دو نرگس بيدارم آرزوست

اى ديده خون ببار كه يك ملتى بخواب/ رفته است و من دو ديدهى بيدارم آرزوست

چه شب غريبى بود! من پشت صحنه داشتم آماده مىشدم كه فرياد شادى تماشاچيان را شنيدم. لاى پرده را كنار زدم. كلنل پسيان بود كه با دو ژاندرام پشت سرش، در لباس نظامى مثل شاخ شمشاد وارد شد. بهعقيده‌ی من از عهد نادرشاه تا كنون ايران كمتر همچو آدم فوقالعادهاى ديده.

 

سالن باغ ملى مشهد

(تيرماه ١٣٠٠)

[ادامه دارد]

Posted by reza at 3:26 PM

February 16, 2015

"پناهی" و سینمای معترض ایران

"جعفر پناهى بجاى اينكه بگذارد روحيهاش در هم بشكند و تسليم شود، بجاى اينكه بگذارد وجودش از خشم و نااميدى پُر شود، يك نامهى عاشقانه به سينما خلق كرده است. فيلم او سرشار از عشق به هنر، به جامعهاش، به كشورش، و به تماشاگرانش است." 

اين حرف را "دَرن آرونفسكى"، خالق فيلم زيباى "قوى سياه" كه رياست هيئت داوران "جشنواره برليناله" را بهعهده داشته، زده است.

taxi.jpg

گرچه هنوز فرصت ديدن فيلم "تاكسى" را نيافتهام تا نظری در مورد حرف و حدیثهای حاشیهای آن داشته باشم، اما بهدلیلی مشابه با آنچه از آرونفسكى نقل کردم، موفقيت چشمگير جعفر پناهى را در جشنواره سينمائى برلين به او، و به كنشگران سينماى معترض در وطن، صمیمانه تبريك میگويم. 

□◊□

Posted by reza at 11:08 AM

December 19, 2014

با یاد بانوی از دست رفته زیبا نعیمی

تردید ندارم هر کس که فیلم "تابوی ایرانی" را دیده باشد نمی تواند چهره ی مهربان و زیبای بانوی از دست رفته "زیبا نعمیی" را فراموش کند. صداقت، صمیمیت و انسانیت از نگاه زیبایش می بارد. از لحظه ای که این چشمان گیرا را در کلیپی که از ایران برایم فرستادند دیدم شک نداشتم که شناسنامه فیلم من نگاه گیرای آن عزیز خواهد بود. و همین هم شد. طرح پوستر فیلم را ماه ها قبل از ساخته شدن فیلم در ذهنم ساخته بودم.

و حالا سکانس "روستای ایول" در مازندرن را که حدود هفت دقیقه بیشتر نیست از فیلم تابوی ایرانی برای دوستان این صفحه می گذارم تا خود همان بانوئی را ببینند که مثل نامش "زیبا"ست.
Posted by reza at 8:19 PM

مرگ یک شخصیت

شخصیت والا، شیرین، و دلنواز فیلم "تابوی ایرانی"، که گزارش صادقانه اش در مقابل دوربین قلب هزاران هزار هموطنانمان را لرزاند به زندگی بدرود گفت و وطن تابوزده اش را برای همیشه پشت سر گذاشت. برق چشمان گیرایش هرگز از ضمیر دل من و دوستدارانش زدوده نخواهد شد.


mother.JPG mother2.jpg
Posted by reza at 10:25 AM

December 17, 2014

مصدق


فیلم کامل از نمایش مصدق (فارسی با زیرنویس انگلیسی)

نویسنده و کارگردان: رضا علامه زاده

تهیه کننده: بیژن شاهمرادی

بازیگران: ناصر رحمانی نژاد، علی پورتاش، هومن آذرکلاه و حمید عبدالملکی

موسیقی: اسفندیار منفردزاده


Posted by reza at 10:21 AM

October 18, 2014

چند عکس از نمایش "با من از دریا بگو" در مادرید


audience5.jpg

poster%2C%20theatre.jpg

pannel2.jpg

audience3.jpg
Posted by reza at 10:10 AM

October 9, 2014

سفر به شمال و جنوب اروپا در راه است

فیلم "با من از دریا بگو" دارد در اینسو و آنسوی جهان می چرخد و در این چرخش گاهی مرا هم با خود می گرداند!

این فیلم روز یکشنبه دوازدهم اکتبر در جشنواره جهانی فیلم مستند حقوق بشر در گلاسگو، که با نام مختصر "سند 12" شناخته می شود، به نمایش در خواهد آمد.

document-12.jpg

روز چهارشنبه پانزدهم اکتبر هم این فیلم با زیرنویس اسپانیائی در مادرید به نمایش در خواهد آمد که به همت دوستان ایرانی ام در انجمن ایرانی دفاع از حقوق بشر (اسپانیا) برنامه ریزی شده است. زحمت ترجمه اسپانیائی فیلم را هم همین دوستان به عهده گرفتند گرچه زیرنویس کردن اسپانیائی فیلم به گردن خودم افتاد!

Cartel%20-%20H%C3%A1blame%20de%20Darya.jpg

بنابراین دو هفته گذشته بیشترین وقتم صرف زیرنویس کردن اسپانیائی فیلم شد و حالا بستن بار سفر برای رفتن به اسکاتلند سرد و اسپانیای گرم "مشکل لوکسی" است که با آن درگیرم!

Posted by reza at 6:11 PM

September 27, 2014

برنامه شبنامه و من

گفتگوی آقای احمد رافت با من که دیشب از تلویزیون رها پخش شد

Posted by reza at 3:54 PM

برنامه شبنامه و من

گفتگوی آقای احمد رافت با من که دیشب از تلویزیون رها پخش شد

Posted by reza at 3:54 PM

September 9, 2014

اطلاعیه‌ی "بنیاد سینمائی برداشت ٧"

Logo%20Take%207%20Foto%201.jpg

اطلاعیهی "بنیاد سینمائی برداشت ٧"

برای رسانههای فارسی

فيلم "با من از دريا بگو" براى نمايش در "جشنواره جهانى فيلم مستند گلاسگوى اسكاتلند" كه يكى از معتبرترين جشنوارههاى اختصاصى براى فيلمهاى مدافع حقوق بشر محسوب مىشود انتخاب شده است. به دعوت اين جشنواره، رضا علامه زاده كارگردان فيلم روز يكشنبه دوازدهم اكتبر در مراسم نمايش فيلم در گلاسكو حضور خواهد داشت.

 

این فیلم پس از شركت در بخش "مستندهاى جهان" در جشنواره جهانى فيلم

مونترال، در "جشنواره جهانى فيلم مستند فلوريداى آمريكا" روز شنبه سيزدهم سپتامبر نمایش داده خواهد شد.

 بنياد سينمائى برداشت ٧ بدينوسيله از هموطنان ايرانى مقيم میامی و گلاسگو دعوت مىكند با حضور خود در نمايش فيلم "با من از دريا بگو" ياد و نام جانباختگان تابستان ٦٧ را گرامى داشته، و با "مادران خاوران" همدردى كنند. 

بنیاد سینمائی برداشت ٧

□◊□

Posted by reza at 8:17 PM

September 7, 2014

سیمین‌بانو و شعر نغز "شتر"

تا کنون دو شعر سیمین‌بانو بهبهانی را که یک سال پیش از به ابدیت پیوستنش به خواهش من در مقابل دوربین همکارانم در ایران خواند را در این صفحه آورده‌ام با عنوان‌های: "چابک غزال غزل" و "گورم به خاک وطنم".

حالا شما را به شنیدن شعر نغز "شتر" دعوت می‌کنم که هم در فرم و هم در محتوا، به اعتقاد من، به یک اعجاز شعری می‌ماند.


Posted by reza at 4:55 PM

September 4, 2014

برنامه "اکران" و گفتگو با من

گفتگوی شپول عباسی، تهیه کننده و مجری برنامه ی پر بیننده ی "اکران" در تلویزیون صدای آمریکا با من که قبل از نمایش فیلم "با من از دریا بگو" برای بینندگان در ایران پخش شد.

Posted by reza at 3:56 PM

September 2, 2014

بار دیگر "با من از دریا بگو"

خستگی سفر به جشنواره فیلم مونترال و سپس سفر به واشینگتن برای مصاحبه با تلویزیون صدای آمریکا در رابطه با فیلم "با من از دریا بگو" که شنبه گذشته برای هموطنانم در ایران پخش شد را اول از همه دوبیت پرمهری از طنزپرداز بزرگ هادی خرسندی از تنم در آورد و بعدش دعوتنامه ی رسمی جشنواره جهانی فیلم حقوق بشر گلاسکو (اسکاتلند) که همین دقایقی پیش به دستم رسید.

Glascow%20logo.JPG 

از شعر هادی که پریروز به دستم رسید فقط بیت دومش را می آورم و اگر خودش خواست بیت اولش را خواهد آورد!

باز از درد وطن با ما بگو

بار دیگر "با من از دریا بگو"

□◊□

Posted by reza at 6:17 PM

August 17, 2014

بیائیم یادمان کشتار ٦٧ را هرچه باشکوه‌تر برگزار کنیم

Logo%20Take%207%20Foto.jpg

اطلاعیهی "بنیاد سینمائی برداشت ٧"

برای رسانههای فارسی

 بیائیم یادمان کشتار ٦٧ را هرچه باشکوهتر برگزار کنیم

"بنیاد سینمائی برداشت ٧" که در کارنامهی پربار هنریاش بیش از ده فیلم داستانی و مستند و نمایش، از جمله "میهمانان هتل آستوریا"، "جنایت مقدس"، "مصدق" و "تابوی ایرانی" به چشم میخورد، افتخار دارد نمایش سراسری تازهترین اثر این بنیاد، فیلم مستند/داستانیِ "با من از دریا بگو"، را اعلام کند.

"با من از دریا بگو"، تازهترین فیلم "رضا علامهزاده" بهتهیه کنندگی "بیژن شاهمرادی" و با موسیقی "اسفندیار منفردزاده" تا کنون به "جشنواره جهانی فیلم مونترال" (کانادا) و "جشنواره جهانی فیلم مستند فلوریدا" (آمریکا) راه یافته، و اولین نمایش جهانیاش را همزمان با آغاز هفتهی سالگرد کشتار ٦٧ در تاریخ جمعه بیستودوم آگوست ٢٠١٤ در جشنواره جهانی فیلم مونترال برگزار خواهد کرد که نمایش آن برای سه روز متوالی در جشنواره ادامه خواهد یافت (٣١ مرداد تا دوم شهریور ١٣٩٣)

خانم شیرین عبادی، چهرهی سرشناس دفاع از حقوق بشر و برندهی جایزه صلح نوبل، دعوت "بنیاد سینمائی برداشت ٧" را برای حضور به همراه کارگردان و تهیه کننده در اولین شب نمایش این فیلم در جشنواره مونترال پذیرفتهاند، و در پایان نمایش سخنانی در ارتباط با فاجعهی کشتار ٦٧ ایراد خواهند کرد.

نمایش "با من از دریا بگو" در "جشنواره جهانی فیلم مستند فلوریدا" در روز شنبه سیزدهم سپتامبر در دو نوبت خواهد بود که اطلاعات مربوط به حضور فیلم در این جشنواره به زودی در اختیار رسانهها قرار خواهد گرفت.

یاران و فعالان حقوق بشر در شهرهای مختلف جهان از دیرگاه در تلاش برگزاری جلساتی مشابهاند تا یادمان کشتار ٦٧ را همراه با نمایش فیلم "با من از دریا بگو" هرچه با شکوهتر برگزار کنند. با سپاس از تلاش انسانی این همراهان، لیست شهرهائی که تا کنون برنامهریزیشان به سرانجام رسیده، اعلام میشود:

 

گوتنبرگ (سوئد) -شنبه 23 آگوست

Saturday August  23, 17:00 pm

Karlgustavsgatan 54B – Göteborg

فرزنو - يكشنبه ٢٤ آگوست

Fresno.  California   Sunday August 24  

www.iraniancultureandartclub.com 

استکهلم - یکشنبه 24 آگوست

Sunday August 24, 18:00 pm

ABF Spelanaden 3C – Sundbyberg

فرانكفورت - جمعه ٢٩ آگوست

Frankfort, Germany    Friday August 29

(0)17632485138

ونكوور - شنبه ٣٠ آگوست 

Vancouver   Saturday August 30

(604)988-9262

Hadi@shahrgon.com

تورنتو - شنبه ٦ سپتامبر

Toronto Saturday September 6

news@shahrvand.com

آتلانتا - يكشنبه ٧ سپتامبر

Atlanta   Sunday September 7

(770) 846-0933

دالاس - يكشنبه ٧ سپتامبر

Dallas. Sunday September 7

(214)243-3102

اورلاندو - يكشنبه ١٤ سپتامبر

Orlando. Sunday September 14

(407)327-2184

نيويورك - شنبه ٢٠ سپتامبر

New York. Saturday September 20

(718) 309-1996

مادرید – سه شنبه ٣٠ سپتامبر

Tuesday September 30, 19:00

Ateneo de Madrid

Tel: 91 429 17 50

C/ Prado 21 

28014 Madrid.

برای اطلاعات بیشتر و کاملتر میتوانید به سایت رسمی فیلم مراجعه کنید: http://www.tellmeoftheseasmovie.com/

و یا به آدرس زیر پیام بفرستید:

take7pro@yahoo.com

بنیاد سینمائی برداشت ٧

□◊□

Posted by reza at 9:34 AM

August 12, 2014

"خلافت اسلامی" و "ایزدی‌ها"

بیش از ده‌سال پیش در همین صفحه در مطالبی کوتاه مشاهدات شخصی‌ام را از زیارت سالانه‌ی فرقه‌ی مذهبی‌ای که خودشان را "یزیدی" می‌خوانند و مسلمانان افراطی آنان را "شیطان‌پرست" می‌دانند و این روزها در رسانه‌های فارسی‌زبان "ایزدی" نامیده می‌شوند، شرح دادم. من برای تدریس به‌دانشجویان فیلم‌وتلویزیون به کردستان عراق رفته بودم که مصادف شد با مراسم حج ایزدی‌ها.

دو سال بعد هم فیلم کوتاهی از همین مراسم در "زیارتگاه لالِش" در  ایالت انبار کردستان را در صفحه‌ام در یوتیوب گذاشتم که تا کنون بیش از شصت‌هزار تماشاگر داشته است.

این‌روزها که اوباش مسلمان زیر پرچم شرم‌آور "خلافت اسلامی" رذیلانه‌ترین اعمال را با مردمی که در دامشان اسیرند مجاز می‌دانند، نام این فرقه‌ی آرام و صلح‌اندیش را که پس از سقوط دیکتاتوری صدام حسین امکان برگزاری آزاد مراسم مذهبی‌شان را بازیافته بودند، بر سر زبان‌ها انداخته است.

از آنچه این روزها بر این بی‌پناهان می‌رود چیزی نمی‌نویسم چرا که خبرهای دردناکشان در همه رسانه‌ها در راس اخبار روز است. فقط برای این‌که اطلاعات محدودم در مورد آنان را با علاقمندان این صفحه شریک شوم لینک مطالب قبلا منتشر شده‌ام به همراه فیلم مراسم حج در زیارتگاه لالِش را در اینجا می‌گذارم.

مراسم حج فرقه "شیطان پرستان"

مستمع صاحب سخن را ...

مراسم حج به روایت تصویر

 

Posted by reza at 10:38 AM

August 1, 2014

فیلم "با من از دریا بگو" منتخب "جشنواره فیلم مستند فلوریدا"

ساعاتی پیش انتخاب فیلم "با من از دریا بگو" برای شرکت در "جشنواره فیلم مستند فلوریدا" رسما اعلام شد. این جشنواره در نیمه ماه سپتامبر امسال در ایالت فلوریدای آمریکا برگزار خواهد شد.

selection_laurel_2014_white.jpg

اولین نمایش جهانی این فیلم در هفته آخر ماه آگوست امسال در "جشنواره 
جهانی فیلم مونترآل" کانادا خواهد بود

□◊□

Posted by reza at 10:14 PM

July 2, 2014

غنچه‌اى بر درخت كهنسال زندگى‌ام

پس از شبى بسيار پربار و موفق در دانشگاه استنفورد (شمال كاليفرنيا)، بههمراه نمايش "با من از دريا بگو" در سالن بزرگى مملو از تماشاگرانِ مشتاق، كه به همت دوست خوبم عباس ميلانى برگزار شد، در اولين ساعات بامداد كه هنوز شيرينى ديدار ياران را در كام داشتم خبر برآمدن غنچهاى تازه بر درخت كهنسال زندگىام رسيد.

Charlotte%20abd%20Nasim.jpg

چگونه پر كشيدن به سوى وطن دوم‌ام، هلند را تا روز پرواز تاب آوردم خودم هم نمىدانم. مستِ عطر نوزائى طبيعت بودم و هستم كه انسان و زاد و مرگش نيز از قانون ابدى آن جدا نيست. 

نيستان رفتند و هستان مىرسند. 

□◊□

Posted by reza at 7:49 AM

June 24, 2014

عطر خوش دیدار

عازم سفری کوتاه مدت و دراز فاصله، به شمال کالیفرنیا هستم، جائی که از هم اکنون عطر خوش دیدار با دوستان آنسوی اقیانوس را به مشامم رسانده.

سفر به همت دوست مهربان و پژوهشگر برجسته، عباس میلانی، فراهم شد تا در نمایش فیلم اخیرم "با من از دریا بگو" در دانشگاه استنفورد حضور داشته باشم. استنفورد را این روزها ما ایرانیان با نام میلانی و بهرام بیضائی، استاد برجسته‌ی تئاتر و سینمای ایران، می‌شناسیم.

از آخرین باری که فرصت دیدار و بوسیدن روی هر دوشان دست داد هفت هشت ماهی می‌گذرد، وقتی که رفته بودم تا به همت یاران دیگرم، ناصر رحمانی‌نژاد و کامران نوزاد و آذر فخر و همکارانشان صدای فارسی همین فیلم را ضبط کنم. از اینکه بار دیگر شانس دیدار با ناصر و کامران و آذر نصیبم شده سخت خوشحالم.


Tell%20me%20LOGO.jpg

منصور تائید، دوست خوبی که فیلم قبلی‌ام "تابوی ایرانی" به همت او ساخته شد در شب بعد از نمایش استفورد، در تئاتری که سرپرستی‌اش را به عهده دارد، برنامه‌ای ترتیب داده که با تماشاگران این دو فیلم گفتگوئی خودمانی داشته باشم.

در این سفر سه روزه، جز منصور و عزیزان دیگری که نام بردم، شانس دیدار کدام دوست دیگری را خواهم یافت برایم روشن نیست، ولی این البته برایم روشن است که دوست و همکار وفادارم، بیژن شاهمرادی، همزمان با من از لس آنجلس به سان‌فرانسیسکو خواهد رسید تا عطر خوش دیدار را کامل کند.

□◊□

Posted by reza at 1:39 PM

June 17, 2014

"با من از دریا بگو" در جشنواره جهانی مونترآل

فيلم "با من از دريا بگو" ساختهى تازهام، به تهيهكنندگى بيژن شاهمرادى و با موسيقى اسفنديار منفردزاده براى شركت در جشنواره جهانى فيلم مونترال (كانادا) انتخاب شد. 

اين فيلم كه در رابطه با كشتار زندانيان سياسى در تابستان ٦٧ ساخته، و به "مادران خاوران" تقدیم شده است، دقيقا در بيستوششمين سالگرد اين فاجعه، در بخش مستندهای جهان جشنواره مونترال به نمايش در خواهد آمد (این جشنواره از اول تا دهم شهریور امسال در کانادا برگزار می شود).


 Montreal%20invitation.jpg
Posted by reza at 12:24 PM

June 9, 2014

چه‌گويم؟ عيب آن شب كوتهى بود!

از سفرى دلپذير، سرشار از مهربانى و همدلى (همدردى؟) بازگشتهام، و هنوز پس از شباروزى كه از رسيدنم به يار و ديار خويش گذشته، ذهنم از يادش جدا نمانده است. 

برنامهى نمايش فيلم "با من از دريا بگو" را "انجمن فرهنگى ايران و دانمارك" در دانشگاه كپنهاك سامان داده بود كه به شكلى بسيار سازمانيافته، در سالنى مجهز و با تماشاگرانى مشتاق برگزار شد.

حس همدلى و همدردى با "مادران خاوران" در چشمان اغلب نَمدار كسانى كه پس از پايان فيلم در فضائى سخت صميمانه در انتظار آغاز گفتگو با من بودند به حدى بود كه به شكل پيشنهادى گيرا از دهان يكى از تماشاگران درآمد: بيائيد با اعلام يك دقيقه سكوت شروع كنيم!

و جمعيت در سکوتی سنگین به پا ايستاد تا به ياد همه بياورد كه چيزهائى در تاريخ يك ملت است كه هرگز نبايد از يادها برود. 

از تفصيل همصحبتى و همنشينى دلپذير با يكى از زلالترين دوستانى كه مىشناسم، "فريدون وَهمن"، در مىگذرم. فقط قلمم با من قهر مىكند اگر همينقدر ننويسم كه همچون قلندرى از پير ديرش، چه طُرفهها كه من از آن عزیز نديدم و نشنیدم. 

□◊□

Posted by reza at 10:28 PM

May 27, 2014

پیام

با اینکه اعلام شده بود که در نمایش فیلم "با من از دریا بگو" در آخر هفتهای که گذشت حضور خواهم داشت اما متاسفانه موفق به سفر به هانوفر و برلین نشدم. دلائلش را در پیامی که در زیر میبینید نوشتم و در اختیار دوست خوب و رفیق مسئولم، اصغر سلیمی، گذاشتم تا در پایان نمایش برای دوستان شرکتکننده بخواند.

دوستان گرامى

اگر در طول ديدن اين فيلم فقط يك بار قلبتان لرزيده يا چشمتان تر شده باشد، درمىيابيد كه بر من كه بيش از يك سالونيم، بهشكلى مداوم و هر روزه درگير نوشتن و فيلمبردارى و تدوين اين فيلم بودهام چه گذشته است. 

در سالهاى نه چندان بلند فيلمسازىام در ايران، توقيف اغلب فيلمهايم بود كه مرا از ديدنشان به همراه تماشاگران احتمالىام محروم مىكرد، و در سالهاى دورى از وطن، بازتاب سنگين، و گهگاه غيرقابل تحمل دردى است كه خود براى روايتش آستين بالازدهام ولى بارها پيش آمده كه از ديدن دوبارهاش در هراس بودهام. روايت دردهائى از اين دست كه فيلمسازانى مثل من و يارانم در اين فيلم، خود را موظف به بيانش مىدانيم، خود دردى مضاعف است كه با هر بار نمايشش بر قلب من و همكارانم سنگينى مىكند. 

همين هفته گذشته در دومين روز نمايش در آلمان، هم به دليل شرائط نامساعد جسمى - كه در هفتادسالگى غريب نيست-، و هم به دليل روحى كه در بالا به اشاره از آن گذشتم، بيش از ده دقيقه نتوانستم در سالن نمايش حضور داشته باشم  و به ناچار گفتگو با عزيزان حاضر در پايان جلسه نيز با اختصار كامل انجام شد. 

از شما عزيزانى كه در اين روزهاى بىتفاوتى و سرددلى نسبت به مسائل وطنمان، كه بويژه در محيط آزاد بيرون از دسترس گزمههاى حريص رژيم اسلامى جلوهى ناميمونى دارد، وقت گذاشته و به ديدن اين فيلم آمدهايد، و نيز از يارانى كه با احساس وظيفه نمايش‌های فيلم را سامان دادهاند، سپاسگزارم و به دليل عدم امكان حضورم در جمع شما عزيزان، از تكتكتان پوزش مىخواهم. 

با آرزوى ايرانى آزاد و آباد

رضا علامهزاده

Posted by reza at 2:41 PM

May 15, 2014

بوسه بر چشم بيدار مادرانِ خاوران

قرار است جايزهها موجب افزايس حيثيت برندگانشان شوند. اما كم نيستند جايزههائى كه حيثت خود را از برندگانشان مىگيرند. تازهترين نمونه در مورد اخیر، اختصاص جايزه حقوق بشر "گوانگجو" در كره جنوبى به مادرانِ خاوران است. 

مادران خاوران كه بيستوپنج سال است با باری از دردى توانسوز بر دوش، از پا ننشسته، و در كشورى كه حتى مويه بر گور عزيزت ممنوع است، بىمحابا كشتار ٦٧، اين راز سربهمهر رژيم اسلامى را برملا كردهاند، نمونهى درخشان مبارزه در راه حمایت از حقوق بشر در ایران هستند، که بسیار پیش و بیش از اینها شایستهی دریافت جوائز حقوق بشری بودهاند.

khavaran0001.jpg

حالا با اختصاص این جايزه حقوق بشرى به مادران خاوران، نام اين جمع شريف در عرصهاى تازه طرح شده است؛ عرصهى جهانى. همان عرصهاى كه سالهاست نام جمع مشابهى را میشناسد كه پرچم مشابهى را در دست دارند: مادرانِ ميدان "مايو" در آرژانتين. مادرانی که بیش از چهار دهه هر هفته در میدان اصلی شهر بوئنوسآیرس، با عکسی از فرزندان گمشدهشان در دست، جمع میشوند تا پاسخ این پرسش را بیابند که عزیزانشان چرا و چگونه سربهنیست شدهاند.

mayo001.jpg

چند ماه پيش كه با بیژن شاهمرادی، تهيهكننده، داشتیم نسخه انگليسى فيلم "با من از دريا بگو" را آماده مىكرديم با اين پرسش روبرو شديم كه نوشتن عبارت "تقديم به مادران خاوران" كه در نسخه فارسى وجود دارد در نسخه انگليسى، براى غيرفارسىزبانان مفهوم خواهد بود يا نه؟ شهرام قنبرى، مشاور آگاه من در اين فيلم، در پاسخ اين پرسش برايمان نوشت که براى شناساندن اين جمع شريف به جهانیان، و براى حك كردن نام خاوران در حافظه جمعى غيرايرانيان، بايد از جائى شروع كرد و چه جائى مناسبتتر از همين فيلم كه موضوعش كشتار ٦٧ است. او در یادداشتش به جهانی شدن نام مادران میدان مایو اشاره کرده بود و اینکه این نام اکنون برای تمام جهانیان شناخته شده است.

اشارهای بجا که بلافاصله اجرا شد.

همزمان شدن خبر اهدای جایزه حقوق بشر به مادران خاوران را با اولین دور نمایش عمومی فیلم "با من از دریا بگو"، که از فردا در شهر آخن در آلمان آغاز و در کلن و هانوور و برلین در همین ماه، و سپس در کپنهاک و سانفرانسیسکو در ماه آینده ادامه مییابد به فال نیک میگیرم و همراه با تبریکات صمیمانه، این فیلم را یکبار دیگر از سوی خودم و تمامی همکاران، و دوستان برگزارکننده نمایشات، همچون بوسهای بر چشمان بیدار مادرانِ خاوران، تقدیم حضورشان میکنم.

Posted by reza at 12:04 PM

May 9, 2014

نمایش "با من از دریا بگو" آغاز شد

به همت دوستان، نمایش فیلم "با من از دریا بگو" تا کنون در چند شهر زیر برنامهریزی شده است:

آخن (آلمان)، جمعه شانزدهم می

کلن، شنبه هفدهم می

هانوفر، شنبه بیستوچهارم می

برلین یکشنبه بیستوپنجم می

کپنهاک (دانمارک) جمعه ششم ژوئن

سانفرانسیسکو (دانشگاه استنفورد) جمعه بیستوهفتم ژوئن


screenings%20in%20Germany.jpg
Posted by reza at 9:25 AM

May 8, 2014

برنامه افق و یادمان گارسیا مارکز

دو شب پیش به همراه "مُنیرو راونیپور"، رماننویس نام آشنا، و "محسن عماد"، شاعر و مترجم، در برنامه افق "تلویزیون صدای آمریکا" شرکت داشتم و سعی کردم در گفتگو با "سیامک دهقانپور"، مجری توانای برنامه، رابطه مارکز با سینما را توضیح دهم. دوستان علاقمند به موضوع میتوانند این بحث را در ویدئو زیر دنبال کنند.


Posted by reza at 10:26 AM

April 17, 2014

در معنای سفسطه و وقاحت

[اگر یک مولفه در تمام شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی و هنری و اقتصادی ایران اسلامی بتوان یافت همان قدرت سفسطه و وقاحت در کلام است.]
این جمله را بیستوسه سال پیش در فصل "سینمای الگوی اسلامی" در کتاب "سراب سینمای اسلامی ایران" نوشتم (چاپ اول ص. 69) و هر بار که به سخنان هر یک از مقامات گوش میکنم به درستیِ این برداشت اطمینان بیشتری مییابم. این "قدرت سفسطه و وقاحت در کلام" ظاهرا یکی از دستآوردهای انقلاب اسلامی است که متولیانش بشکلی روزافزون تلاش در حفظ و گسترش آن دارند، به شکلی که نه تنها مقامات و مسئولان که حتی منتقدان و رقبای درونیاشان هم در این زمینه از یکدیگر کم نمیآورند.
در این عرصهی بسیار اختصاصی دیگر فرقی میان خامنهای و رفسنجانی و خاتمی و روحانی نیست. همین آخری در همین روزهای آخر در کمال سفسطهگری و وقاحت مدعی شد که در "قانون اساسی این نظام هیچ تفاوتی بین اقوام وجود ندارد و همه از حقوق شهروندی برابری برخوردارند."
خیال ندارم برای اثبات ادعای بیستوسه سال پیشم از سفسطههای اینوآن شاهد بیاورم که از بیستوسه هزار نمونه افزون خواهد شد؛ نه تنها از این چند نخبه که نامبردم، که از مخالفان و مدعیان نامدارشان همچون گنجی و سروش نیز هم!
بلکه فقط میخواهم اشارهای بکنم به پاسخ سرگشادهی یک هنرمند سرشناس به سفسطه و دروغپردازی اخیر یکی از برادران لاریجانی که مثلا مسئول رعایت حقوق بشر از نوع اسلامیاش در ایران است.
"شبنم طلوعی"، بازیگر و کارگردان تئاتر، خطاب به محمدجواد لاریجانی مینویسد:
[من – "خانم حکمتی" مجموعهی تلویزیونی بدون شرح - همانم که وقتی مامور معذور حراست فرم معروف را در محل فیلمبرداری بهدستم داد و برایش به خط خوش موروثی با خودکار بیک بیارزشم جلوی مذهب نوشتم "بهائی"، لرزید، و بعد با من عکسی به یادگار گرفت برای همسر و فرزندانش. چون میدانست با این "اعتراف" به زودی توسط دستان ناپیدا حذف میشوم، نه فقط از آن سریال که از هرجا که بودهام، انگار که هرگز نبودهام.]
[اصلِ نامه را میتوانید در اینجا بخوانید]
Posted by reza at 12:19 PM

March 30, 2014

نورورخوانی پرویز صیاد!

ما مازندرانیها یک سنتِ نوروزی زیبا داریم که به آن نوروزخوانی میگوئیم. حالا خبر ندارم، ولی هزار سال پیش که در ایران بودم میدانستم که در ولایت ما در روزهای نوروزی گروهی متشکل از نقارهزن و طبال و خواننده در کوچهها راه میافتادند و نوای شادِ بهاری سر میدادند.
نمیدانم این روزها در ولایت ما چه خبر است ولی میدانم که "گروه رستاک" همین نوروزخوانی مازندرانی را به شکل زیبا و شیوائی بازخوانی کردهاند که دل آدم را میلرزاند (لینکش را قبلاها با عنوان "وقتی خبری داغ میشود!" در همین صفحه گذاشتهام).
اما حالا شما را به یک نوروزخوانی از نوع غیرمازندارنیاش دعوت میکنم؛ نوروزخوانی پرویز صیاد که به مناسبت نوروز همین امسال ترانهی تلخ/شیرینی را میخواند که نه تنها دل همولایتیهای من، که دل همه‌ی هموطنانم را میلرزاند.
بخش آغازین

 
بخش میانی

 و بخش پایانی

Posted by reza at 2:26 PM

March 16, 2014

سوغاتی های خوش طعم

دو هفته پیش فرصتی دست داد تا ساعاتی میزبان دو یار صمیمی باشم که بارها میزبانم در کلن بودند و شرمنده ی مهربانیهایشان بودم. اصغر و سهیلا، این دو یار خستگی ناپذیر اهل سیاست و فرهنگ این بار راه درازی را پیمودند و به دیدنم آمدند. اصغر، به رسم مهربانان شمالی، انگار از ده به شهر آمده باشد باری از سوغات روستائی به همراه داشت: زیتون و انار و گردو و نعنا. هرچه گفتیم خوردنی و نوشیدنی به حد وفور آماده است دست برنداشت و تا رنده و تخته ساطور به دست نگرفت آرام ننشست و در چشم به هم زدنی برایمان زیتون پرورده درست کرد که مزه اش حالا حالاها زیر دندانمان است!

اما خوش طعم تر از آن مطلب گیرائی بود که هفته بعد در باره فیلم من در سایت گویا نیوز منتشر کرد. او و سهیلا فیلم را همان شب در خانه خودم دیده بودند. دوستانی که هنوز آن مقاله را نخوانده اند می توانند آن را [در اینجا] بخوانند

Posted by reza at 9:39 PM

March 15, 2014

گزارش تصویری سایت "قدیمی ها" از نمایش افتتاحیه

سایت قدیمی ها گزارشی تصویری از مراسم افتتاحیه فیلم "با من از دریا بگو" منتشر کرده که [در اینجا] می توانید آنرا بخوانید/ببینید

Posted by reza at 12:18 PM

March 13, 2014

بی بی سی" و فیلم با من از دریا بگو"

"گفتگوی فیروزه خطیبی با من در باره فیلم "با من از دریا بگو" را که در سایت "بی بی سی فارسی منتشر شده در [این لینک] می توانید بخوانید
Posted by reza at 10:24 PM

March 12, 2014

از اولین نمایش "با من از دریا بگو"

هشتم مارس در مناسبت با روز جهانی زن، در سالن سینمائی در دانشگاه ایالتی لس‌آنجلس با حضور بیش از دویست ‌نفر اهل هنر و فرهنگ، و دوست و آشنا، فیلم "با من از دریا بگو" برای اولین‌بار به نمایش در آمد و با احساسات شایان توجهی که از سوی بینندگان در پایان فیلم ابراز شد خستگی من و بیژن و پشتیبانان مالی فیلم دررفت و نفسی به راحتی کشیدیم. متاسفانه همکاران دیگری که در ساخت فیلم با ما شریک بودند مثل اسفندیار منفردزاده و احمد نیک‌آذر و شهرام قنبری و آذر آل‌کنعان و دخترش نینا (و البته بسیاری دیگر که به دلائل روشن امنیتی قرار نیست نامی از آنان برده شود) در سالن حضور نداشتند تا کمی خستگی آن‌ها هم در برود!
و این هم چند عکس یادگاری از آن شب فراموش‌ناشدنی با عکاسی وفا خاتمی.
با هما سرشار که صبح همانروز هم در برنامه پرشنوندهی رادیوئیاش حضور داشتم

 

با ویدا قهرمانی و بیژن شاهمرادی

 

با علی پورتاش

 

با همکار سابق تلویزیونیام فریبرز یوسفی