October 27, 2015

شلخته‌نويسى سلمان رشدى از اسطوره‌های ايرانى در رمان جديدش

بههر جانکندنی بود رمان تازهی سلمان رشدی را به پایان بردم! اگر خورهی رمانخوانی نبودم، یا اگر به موضوع این رمان علاقه ویژهای نداشتم حرفش را نمیزدم و این را به حساب خودم میگذاشتم نه نویسنده. رمانهای نیمهخوانده در کتابخانهام کم نیست. اما رمانی با عنوان "دوسال و هشتماه و بیستوهشت شب" که جمعش میشود همان هزارویکشب، خوراک هرکس نباشد خوراک من یکی باید میبود!

از آنجا كه كتاب پرحجم "هزارويكشب" را بارها بالا و پائين كردهام و جدا از مطالب پراكنده، اخيرا در پانزده مطلبِ پيوسته از زواياى مختلف اين كتاب شگفت را بررسيدهام وقتى با رمان تازهى سلمان رشدى روبرو شدم بلافاصله و با اشتياق تمام شروع به خواندنش كردم. متاسفم كه بگويم اين كتابِ بىدروپيكر و بىشيرازه را در سطح كارهاى سابق خود نويسنده نديدم كه هيچ، آن را بازى شلختهاى يافتم با نمادها و كاراكترهاى شناخته شدهى شرقى بهقصد ارائهاش به غربيانِ ناآشنا با دنياى قصهپردازىِ شرق. 

اما پيش از پرداختن به اين رمان بايد يك بار ديگر تكليفم را با خوانندگان اين مطلب در مورد سرچشمهی كتاب هزارو يكشب روشن كنم. چون موضوع حساس است اجازه بدهيد قاعده بازى را تعيين كنيم كه كسى نتواند جر بزند!

وقتى از كتاب هزارويكشب نام مىبرم منظورم كتابى است که صدوشصت، هفتادسال پيش به دستور بهمنميرزا فرزند فرزانهى عباسميرزا (ولیعهد فقید محمدشاه) توسط عبدالطيف طسوجىِ تبریزی، از عربى به فارسى ترجمه شده و مترجم به جاى ترجمه اشعار عربى به فارسى، از ابياتى از رودكى و فردوسى و انوری و سعدى و حافظ و... به مناسبت استفاده كرده است. 

این کتاب که در قطع معمولی دارای نزدیک به دوهزار صفحه است از یک داستان اصلی یا بقول هنرمند دانای زمانهمان، بهرام بیضائی، از یک "داستانِ بنیادین" تشکیل شده که در دل خود چندین و چند داستان کوتاه و بلند را جا داده است. این داستان اصلی یا بنیادین را همه میشناسیم: شهرزاد با بیان قصههای تودرتو در طول هزارویکشب ملک شهربازِ همسرکش را نه تنها از کشتن بیشتر وامیدارد بلکه از او پادشاهی عادل و مهربان به حال رعیت میسازد. اما شاید همه به این نکته توجه نکرده باشیم که این داستانِ بنیادین حداکثر هشت صفحه از کتاب قطور هزارویکشب را به خود اختصاص داده و تمامی بحثهای مربوط به ایرانی بودنِ اصل هزارویکشب مریوط به همین داستانِ بنیادینِ هشت صفحهای است! تازه کم نیستند مورخینی که معتقدند همین داستان بینادین را هم ایرانیان باستان از یک کتاب هندی گرفتهاند! و این را هم نگفته رها نکنم که نویسندگان کتاب هزارویکشب به ایرانی بودن داستان بنیادین اعتراف دارند وگرنه به راحتی میتوانستند اسم شهرزاد و دنیازاد و شهرباز را به اسامی عربی تغییر دهند و این کتاب قصور را با نام بردن از سلسه ساسانیان آعاز نکنند: "چنین گویند که مَلِکی از مُلوکِ آلِ ساسان، سلطان جزایر هند و چین بود و دو پسر داشت، یکی شهرباز و ..."

من قبلا هم نوشتهام که چون با همسایگانمان خیلی اهل منوتوئی نیستم این مقوله را درز میگیرم فقط یادآوری میکنم که كتاب هزارويكشبِ مورد بحثِ من، مثل يك پرده نقاشى عظيم چندهزارمترى است كه قاب باريكى دورش را گرفته و تنها عنصری كه رنگ ايرانى دارد همین قابِ آن است؛ يعنى قصهی شهرزاد و خواهرش دنيازاد، و شوهرش ملك شهرباز. وگرنه تمام قصههاى درهمبافتهشدهى اين تابلوى عظيم، قصههاى عربى هستند؛ يعنى هم كاراكترها عموما عرباند و نامهاى عربى دارند، و هم ماجراها در اغلبِ قريببهاتفاق قصهها در سرزمينهاى عربى مىگذرد. و شاید بههمین دلیل ساده باشد که ترجمه کتاب هزارویکشب به زبانهای اروپائی عنوانش "شبهای عربی" است؛ نه بهخاطر توطئه غربیها برای دزدیدن گنجینهی ادبی ما، و بخشیدن آن به عربها!

حالا حتى اگر بپذيريم آن كتابى که با عنوان "هزار افسان" در ايران باستان وجود داشته و روزی روزگاری به عربی ترجمه شده، همین کتابی است که عربها بخشى را دستكارى كرده و بخشى را كموزياد كردهاند و نام هزارويكشب بر آن گذاشتهاند، باز بايد ببينيم جز ماجراى شهرزاد و شوهرش و چند حکایت کوتاه در مورد حیوانات که زمان و مکان معین ندارند كدام حکایت هزارويكشب مىتوانست در هزار افسان وجود داشته باشد. 

این هم يادمان باشد كه حتی حضور عدد هزار در اين هر دو، دليل هيچ تشابهى نيست. هزار افسان يعنى هزار افسانه يا قصه (البته اگر لغت هزار، به اصظلاح اهل دستور زبان، "قیدِ کثرت" مثل "هزارپا" و "هزارچم" نباشد!)، در حاليكه در كتاب هزارويكشب صحبت از حداكثر دويست (دقیقتر بگویم صدونودوهفت) حکایتِ مستقل است كه در هزار و يك شبِ متوالى توسط شهرزاد براى شوهرش بيان شده است. 

برگردم به اصل مطلب:

rushdi2.PNG

سلمان رشدی در رمان تازهاش گرچه بهزیبائی با عدد هزارویک بازی کرده و با بخش کردن آن به ماه و سال، عنوان تفکر برانگیزی برگزیده اما در استفادهی ساختاری از کتاب هزارویکشب اصلا موفق نبوده است؛ نه از داستانهای گیرایِ تودرتو در آن خبری هست، و نه از کاراکترهای تازه و جالب توجه.

خلاصه کردن کتاب بهدلیل بیشیرازه بودن آن غیرممکن است و مثل خود کتاب بیسروته از آب در خواهد آمد. تنها چیز دندانگیری که در این کتاب یافتم این نکته است که سلمان رشدی سعی میکند بگوید که در دنیای امروز ما، دیواری که در قدیم میان زندگی جاری و واقعی از یکسو، و زندگی تخیلی و کابوس وار اجنه و شیاطین و اشباح از سوی دیگر وجود داشت، فروریخته است و زندگی امروزیان ملغمه است از کشمکش دائمی دنیای ما و دنیای اجنه، که حتما اشارهای است به شرائط سیاسی امروز جهان، بویژه جنگ مذهبی در خاورمیانه. و برای بیان این نکته از هر چه در فرهنگ غنی شرق وجود دارد بیتوجه به عمق معنای آنان استفاده کرده است: جن و پری و عفریت و .... و شهرزادِ قصهپردازِ هزارویکشب.

او نه تنها با نام شهزاد و خواهرش دنیازاد بازی سادهای کرده بلکه از کوه قاف و سیمرغ شاهنامه هم نگذشته و جاوبیجا از آنان استفاده نادقیق کرده است. اگر این را وقت تلف کردن نمی دانستم میآمدم چندین نمونه از این شلختگی را نشانتان میدادم ولی تا نگوئید که دارم بهانه میگیرم به یک نمونه آشکار از آن میپردازم.

رشدی در صفحه ١٥٧ رمان، از زبان کاراکتر اصلیاش که نام خواهر شهرزاد، دنیازاد، را بر او نهاده و او را از اجنههائی معرفی میکند که در زمانهای مختلف میزیسته، میگوید:

"در اطراف مرزهای سرزمین افسانهها، کوهِ گِردی وجود دارد به نام کوه قاف، جائی که بر مبنای افسانهها زمانی یک خدا- پرنده در آنجا زندگی میکرد به نام سیمرغ که فامیل مرغ رُخ در حکایت سندباد است."

از یک خانواده پنداشتن یا هماننددانی سیمرغِ شاهنامه با مرغ رُخ در حکایت سندباد نشانهی روشن بیدانشی کسی است که نه شاهنامه را به درستی خوانده و نه هزارویکشب را.

سیمرغ، در اساطیر ایرانی گرچه بسیار پبشتر از نوشته شدن شاهنامه حضور داشته ولی استادِ توس آنچنان چهرهی بیهمتائی از این مرغِ افسانهای تصویر کرده است که در نوغ خود در دنیای اساطیری بینظیر است. بر من نیامده که در مورد سیمرغ بنویسم فقط به یادتان میآورم که نامِ سیمرغ با رستم، قهرمان اصلی شاهنامه پیوندی ناگسستنی دارد چرا که این سیمرغ است که زال پدرِ رستم را از نوزادی در آشیانهی خود میپرورد و وقتی او را به برنائی میرساند با دادن پَری از بالاش به زال، دو بار در جساسترین لحظات زندگی رستم به کمکش میشتابد: یکی در وقت بهدنبا آمدن او، وقتی مادرش رودابه از هوش رفته است؛ و یکی آنگاه که در نبرد با اسفندیار زخمهای مرگبار خورده است و تنها به افسون این مرغِ افسانهای است که سلامتش را باز مییابد.

حالا بیائید خلاصهای از مرغ رُخ در حکایت سفرهای سندبادِ بحری در هزارویکشب را با سیمرغ مقایسه کنید تا ببینید چه مضحک است در دنیای قصهپردازی این دو را از یک طایفه نامیدن!

سندباد در سفر دوم از هفت سفر معروفش در جزیره‌ای چنان سرمست طبیعت می‌شود که خوابش می‌برد و ملوانان و بازرگانان او را در همان جزیره جا می‌گذارند و می‌روند. وقتی بیدار می‌شود چشمش به پرنده‌ی عظیم‌الجثه‌ای می‌افتد که بر گنبد سفید بزرگی نشسته. نام این پرنده "رُخ" است و آن گنبد سفید چیزی نیست جز تخمِ رخ! سندباد دستارش را مثل طناب می‌تابد و یک سرش را به کمر خود و سر دیگرش را به پای رخ گره می‌زند تا به این حیله وقتی رُخ به پرواز در می‌آید از آن جزیره بگریزد.

حالا نقش ابتدائی مرغ رُخ در هزارویکشب را با نقش اسطوره‌ای سیمرغ در شاهنامه مقایسه کنید تا ببینید چه تشبیه بی‌پایه‌ای از قلم سلمان رشدی در این رمان جاری شده است.

بگذریم! گرچه آن طور که دلم می‌خواست پنبه این کتاب را نزدم ولی فکر می‌کنم به اندازه کافی دقِ دلم را از این که کُلی پول و وقتم را برای خریدن و خواندن هزارویکشب به روایت سلمان رشدی حرام کردم، در آورده باشم!

Posted by reza at October 27, 2015 11:21 AM
مطالب مرتبط