May 8, 2014

گله‌گزاری از شاه، و عشق‌وحال با ارباب، در یادداشت‌های عَلم

(متن کامل)

جلد تازه انتشار یافته‌ی یادداشت‌های اسدالله عَلم که به‌دلیلی ناشناخته بجای جلد اول، جلد هفتم نامیده شده، مثل مجلدات شش‌گانه‌ی قبلی سرشار از صداقت و ظرافت و ایجاز در بیان است.

شنیده بودم این جلد شامل بخش‌های تازه یافته، یا به‌دلائلی حذف شده از مجلدات قبل است ولی چنین نیست، و در توضیح مفصلی که در مقدمه کتاب آمده نیز پاسخی به این پرسش که چرا جلد اول پس از شش جلد بعدی منتشر شده، داده نشده. فکر کردم شاید اگر کتاب را بخوانم از لابلای سطور ممکن است خودم پاسخ این پرسش را بیابم که نیافتم. یعنی حدس‌هائی زدم ولی چون مطمئن نیستم از آن می‌گذرم.

کار جالب و بسیار مفیدی که در این جلد انجام شده تدارک یک فهرست اَعلام مفصل است که شامل هر هفت جلد می‌شود، و کار را برای محققین آسان می‌کند. به این معنی که مثلا زیر لغت شاه (که طبعا در هر صفحه وجود دارد) لیست بلندی آمده که بر مبنای موضوع، تفکیک شده است، مثل: "اعتماد و دلبستگی به ارتش"، "پایبندی به اسلام و خداپرستی"، "ثروت شخصی"، "حساسیت در باره رسانه‌های جمعی"، و جز این‌ها، که پژوهشگران را به‌راحتی به صفحات مورد نیازشان در تمامی هفت جلد راهنمائی می‌کند.

البته باید بگویم برای پژوهشگرنمائی از قماش من که در یادداشت‌های خواندنی علم بیشتر به دنبال آنچه در عنوان همین مطلب آمده می‌گردد تا اظهارنظرهای سیاسی در مورد مسائل روز ایران و جهان، باید دو تفکیک موضوعی دیگر صورت می‌گرفت که نگرفته است: یکی گله‌گزاری‌های عَلم از شاه، و دیگری "گردش" و عشق‌وحالش با، و بی ارباب!

گلهگزاری

تا جائی که به ذهنم مانده در مجلدات شش‌گانه قبلی این‌همه گله‌گزاری از شاه در یادداشت‌های عَلم ندیده بودم. شاید به این دلیل که جلد اخیر همانطور که گفتم بخش اول یادداشت‌های او را در بر دارد، یعنی مربوط به دو سال اول وزارت دربار اوست و هنوز رابطه‌اش با شاه در این سِمتِ حساس جا نیافتاده بوده است.

علم در آبان‌ماه سال ١٣٤٥ وزیر دربار می‌شود ولی نوشتن یادداشت‌های روزانه‌اش را از اول اردیبهشت ١٣٤٦ آغاز می‌کند. خودش می‌نویسد:

[امروز در ژنو هستم. این یادداشت را اینجا نوشتم و دفترم را در بانک می گذارم. مقدمه دفتر را اگر عمری بود، در سفر دیگر خواهم نوشت. چون من این یادداشتها را از ماه پنجم یا ششم وزارت دربارم شروع کردم. به علاوه خیال دارم یادداشتهای سی سال زندگیم را با شاه بنویسم. اگر وقت و عمری باشد یادداشتهای متفرقه دارم که باید جمع بشود.

ولی به دخترم رودی که همه زندگی من در دست اوست وصیت می کنم که مبادا خدای نکرده این یادداشتها را در موقعی که شاهنشاه و من یا یکی از ما زنده باشیم منتشر کند، یا خدای نکرده موقعی که کوچکترین خطری برای رژیم در بر داشته باشد. به هر صورت مسلما اگر انشالله رژیم برقرار باشد که برقرار هم خواهد بود، باید پنجاه سال صبر کند،بعد آنها را منتشر سازد. اگر خودش نتوانست اولادش انشالله این کار را بکنند.

ژنو- شانزدهم دیماه ١٣٤٧مطابق ششم ژانویه ١٩٦٨]

علم در جای جای این کتاب از نگرانیش از انتشار زودهنگام یادداشت هایش حرف می زند:

[سه شنبه ٢٩-١٢-٤٦ دو راه دیگر هم به نظرم رسیده که در مورد خلیج و شیخ نشینها می توان عمل کرد که خیلی ماکیاولی است. می ترسم بنویسم، مبادا بمیرم و این یادداشتها زودتر از موقع به دست اشخاص ناباب بیفتد. من چه می دانم دخترم با چه کسی شوهر می کند.]

[پنجشنبه ٢-٣-٤٧ مطالبی که آن خارجی گفته بود عرض کردم. بعد شاهنشاه یک مطلب خیلی محرمانه به من فرمودند که پشتم لرزید که خدای نکرده اگر درز بکند تکلیف چیست. چون غیر از شاهنشاه و من کسی خبر ندارد. لابد من متهم می شوم، گو اینکه صد در صد طرف اطمینان هستم. حتی مطلب را نمی توانم بنویسم. یعنی جرات ندارم. شاید فردا که به شیراز می روم، طیاره بیفتد و بمیرم و این یادداشتها به دست کسی بیفتد.]

علم البته تا آخرین روزی که در سمت وزیر دربار خدمت کرد، یعنی بیش از ده سال، به نوشتن یادداشت‌های روزانه‌اش ادامه داد و هرگز کسی از آن مطلع نشد. شاه با آغاز ناآرامی‌ها در مرداد ١٣٥٦ وقتی علم برای معالجه در فرانسه بود تلفنی به او امر به استعفا کرد و هویدا رقیب سرسخت او را بجایش به وزارت دربار گماشت که این آخرین گلایه‌ی علم از اربابش را موجب شد، و من آن را از آخرین صفحات جلد ششم نقل می‌کنم و دوباره به همین جلد اخیر برخواهم گشت:

[شنبه ١٥ مرداد دولت جدید به ریاست جمشید آموزگار... تشکیل گردید و هویدا هم وزیر دربار شد، و باز جای تعجب است که در استعفانامه خود می گوید چون شاهنشاه کار دیگری برای من در نظر گرفته اند استعفا می دهم. این قدرت نمائی هم مثل جواب دادن به اقلیت هنگام تقدیم بودجه که چندین سال گفت شما چه بخواهید چه نخواهید من سالها این بودجه را خواهم آورد از معماهای روزگار است، که فقط شاهنشاه و خودش می داند.]

علم البته در فروردین ١٣٥٧ دور از میهن درگذشت و معمای دیگر روزگار در زندانی شدن هویدا توسط شخص شاه، و اعدامش توسط خمینی پس از سقوط سلطنت را ندید؛ همان خمینی که خودِ عَلم وقتی نخست‌وزیر بود جنبش واپسگرایانه‌اش را در سال ١٣٤٢ با قدرت تمام سرکوب کرده بود.

و اما از گلایه‌های فراوانش از شاه در جلد اخیر بنویسم. شاه از متن مصاحبه خودش با مجله اشترن ناراضی است ولی عَلم را استنطاق می‌کند:

[پنجشنبه ٤-٣-٤٦ توضیحات مفصلی ضمن عریضه به پیشگاه مبارک عرض کردم که قربان خاکپای مبارکت شوم، خودت مصاحبه می فرمائی، مرا در جریان نمی گذاری، نمی دانم بعد از آن نظرت چیست، باز ایرادش را به من می گیری؟ خدا عمرت بدهد. ولی من که نوکر و غلام صمیمی تو هستم باید بدانم که چه می خواهی.]

ضمنا، تا آنجا که به خاطر دارم در سراسر یادداشت‌ها، عَلم تنها دوبار شاه را "تو" خطاب می‌کند. یکی همین که نقل شد، و یکی هم در تکه‌ی زیر که بیشتر از این‌که جنبه‌ی گله‌آمیز داشته باشد صبغه‌ی دلبری دارد!

[دوشنبه ١٤-١٢-٤٦ من اربابم را تا حد غیرقابل تصوری دوست دارم. گاهی چنان مرا ناراحت می کند که از خدا طلب مرگ می کنم. مگر نمی دانی همه چیز من، حتی زندگی من متعلق به تو است؟]

گله‌گزاری‌های عَلم از شاه البته اغلب جدی‌تر از این حرف‌هاست:

[دوشنبه ٣-٧-٤٦ شورای اقتصاد در پیشگاه مبارک بود. عجیب است رئیس دفتر مخصوص را امر فرمودند شرکت کند اما من را نفرمودند. این هم از مسائل بزرگی ست که من پی نبرده ام. با همه اعتماد و مرحمتی که نسبت به من هست، ولی گاهی هم حس می کنم که:

مرا خواجه بی دست و پا می پسندد // مرا خواجه بی بال و پر می پسندد!]

از این دست گلایه در یادداشت‌ها فراوان است. علم بارها سعی کرده نشان دهد که شاه نمی‌توانسته موفقیت‌های او را در هر کاری که داشته ببیند، چه در زمان نخست‌وزیری، چه بعنوان رئیس دانشگاه شیراز، و حتی در همان شغل وزارت دربار که جز خدمت‌گزاری به شخص او وظیفه دیگری برای خودش نمی‌شناخته.

[سه شنبه ٦-٩-٤٦ شاهنشاه فرمودند تو که عوض خواهی شد و دیگر رئیس دانشگاه (شیراز) نخواهی بود. علیاحضرت برآشفتند و به اعلیحضرت فرمودند چرا هرجا که درست می شود خرابش می کنید. چرا علم را برمی دارید؟ فرمودند، علم دیگر با این همه کار که این جا دارد نمی رسد. من فرمایش شاهنشاه را تصدیق کردم، ولی دلیل این کار را خودم می دانم! اواخر ایامی که حسب الامر شاهنشاه نخست وزیر بودم، بعد از همه جنگها که با آخوند و مرتجع و توده ای و چپی کرده بودیم، در نهایت موفقیت بودیم... هیچکس خیال نمی کرد دولت رفتنی باشد مگر خودم، و همین طور هم بود. یک شب که در نهایت خوشحالی هیئت دولت داشتیم، من احضار شدم برای شام، و بعد تکلیف به استعفا فرمودند که فوری اطاعت شد و خیلی طرف توجه قرار گرفت. خود شاهنشاه هم تصور نمی فرمودند به این آسانی مطلب را هضم کنم، ولی من منتظر بودم و دلیلش را هم خودم می دانستم زیرا الملک عقیم.]

این ضرب‌المثل عربی "الملک عقیم" را عَلم بیش از ده بار در همین یک جلد به کار برده است. دنبال معنایش گشتم و دریافتم که یعنی حکومت فرزند ندارد. و منظور این است که پادشاهان برای حفظ قدرت به فرزندانشان هم رحم نمی‌کنند چه رسد به دیگران.

[یکشنبه ١٧-٩-٤٧ در شرفیابی درست احساس نکردم از احترام فوق العاده ای که رئیس جمهور آمریکا به نخست وزیر (هویدا) گذاشته و حتی به سفارت برای دیدن نخست وزیر رفته، شاهنشاه راضی یا ناراضی بودند. کسی چه می داند؟ زیرا الملک عقیم است.]

این خصلت شاه که از بال‌وپر گرفتن هر کس در هر زمینه در هراس بود البته خصلت بسیار شناخته شده‌ی او در میان اطرافیانش بود ولی کسی جرات نداشت این نکته را برویش بیاورد:

[دوشنبه ٢٥-١٠-٤٦ بعدازظهر شورای اقتصاد بود. من پیاده گردش رفتم. در شورای اقتصاد شرکت نمی کنم. دلیلش را می دانم، ولی به روی خودم نمی آورم. آخر اگر انسان هرچه را بداند و بفهمد اظهار بکند، یک وقت زبان سرخ سر سبز بر باد می دهد.]

عَلم در یادداشت زیر با صراحت بیشتری این مشکل را موشکافی می‌کند:

[پنجشنبه ٥-١١-٤٦ عجب زندگی کثیف بدی دارم. حتی در محیط اداری هر روز تنزل می کنم. توجه دستگاهها احساس می کنم که کم و کمتر می شود. این هم لازمه روال کار ارباب عزیز من است که بی نهایت هم دوستش دارم، ولی هر کس در هر مقامی که هست، باید مفلوک و خاک بر سر باشد. فرقی نمی کند، چه آن که مورد مرحمت است مثل من و چه آن که مورد بی مرحمتی است. گمان می کنم هم وصیت شاهنشاه فقید و هم تجربه شخصی شاه این روال را برای ارباب عزیزم برگزیده که هر کس قدرت داشته خیانت کرده. من در هر مقامی که بوده ام چه وزیر و چه نخست وزیر و چه رئیس دانشگاه، از این مسئله رنج برده ام که ارباب من می سازد و باز بر زمین می زندنش!]

در پنجم خردادماه ٤٧ علم وقتی به همراه معشوقه اش از سخنرانی در دانشگاه شیراز به تهران باز می گردد، سرزنده و شادمان می نویسد:

[واقعا زندگی کردم. دوستم همراه بود و روزگار به کام. واقعا مصداق این شعر حافظ بود:

دل در بر و می در کف و معشوقه به کام است // سلطان جهانم به چنین حال غلام است

نطقی که لازم بود کردم یک نسخه را این جا می گذارم. وظیفه ام را نسبت به اربابم از روی اعتقاد انجام دادم.]

ولی فردای همان‌روز شاه بر خلاف انتظار عَلم یک ایراد جزئی به نطق او می‌گیرد و:

[نه تنها اظهار رضایت نفرمودند بلکه فرمودند برو توضیح بده و مطلب را تصحیح کن و بگو که تو از ارقام اطلاع نداری (یعنی بگو که از اوضاع در حقیقت بی خبری)... اطاعت کردم. دوباره به این فکر فرو رفتم که درست است که نطق خوب بوده، درست است که وظیفه ام را نسبت به اربابم انجام داده ام، ولی به هر صورت الملک عقیم. اصولا من چرا باید بتوانم نطق خوبی بکنم، ولو به نفع اربابم باشد.]

علم مدعی است که حتی فکر ایجاد سپاه دانش که یکی از پایه‌های مهم "انقلاب سفید" بود از او بوده که شاه به نام خودش تمام کرده است:

[یکشنبه ١٠-٩-٤٧ شاهنشاه خوش ندارند چیزی که ابتکار خودشان نباشد فوری قبول کنند. چنان که در امر سپاه دانش، وقتی من نخست وزیر بودم عینا همینطور شد. بعد با آن شوق و اشتیاق قبول فرمودند و سپاه های ترویج و بهداشت و غیره را هم در دنبال آن درست کردند.]

 

گله‌گزاری‌های عَلم که در این یادداشت‌ها منعکس شده تنها به شاه برنمی‌گردد بلکه از خانواده خودش نیز کم نمی‌نالد! و هیچ هم نگران این نیست که آیندگانی که یادداشت‌هایش را می‌خوانند، چه فکر می‌کنند. به‌ویژه همسر و فرزندانش. بارها و بارها به‌جا یا نابه‌جا از دست آنان می‌نالد و سختش نیست که خصوصی‌ترین احساساتش را در مورد همسر و فرزندانش بر کاغذ بیاورد، که در نهایت قرار است برای انتشار به دختر خودش بسپاردش (همین‌جا از شهامت و امانت‌داری همسر و دخترانش باید یاد کنم که علیرغم این نکته‌گیری‌ها، باز هم دست به انتشار این یادداشت‌ها زدند و علاقمندان به تاریخ معاصر وطنمان را از دسترسی به این سند با ارزش سیاسی محروم نکردند).

از سوی دیگر همین جنبه از شخصیت عَلم، یعنی بیانِ بی‌پرده‌پوشی احساسش، برای من که دارم این را می‌نویسم سخت دلچسب است. به نظرم این هفت جلد یادداشت، چهره تازه‌ای از اسدالله علم آشکار می‌کند که پیش از آن برای مردم ما ناشناخته بود.

نزدیک بود از گله‌گزاری عَلم از دخترانش دور بیافتم! یکجا می‌نویسد:

[جمعه 14-7-46. بعد به منزل برگشتم. با دخترهایم دعوا کردم که زیادی به مهمانی می روند و خودشان را بدنام می کنند. به قدری ناراحت شدم که سردرد گرفتم.]

و جای دیگر می‌نویسد:

[جمعه ١٤-٧-٤٦ عصری به کارهای جاری رسیدم. در کمال اوقات تلخی راجع به رفتار دخترم بودم. مطابق شئونات خودش و من عمل نمی کند. مایه تعجب و تاسف و تاثر فوق العاده من است.]

و وقتی دلگیری اش از شاه و دخترانش به اوج می رسد می نویسد:

[پنجشنبه ٢٦-١١-٤٦ حقیقتا وضع عجیبی دارم، ولی صبر می کنم، اگر این صبر را بدنم بتواند تحمل بکند.

گرچه از آتش دل چون خُم مِی در جوشم // مُهر بر لب زده، خون می خورم و خاموشم

مطمئن هستم سل یا سرطان مرا از پا خواهد انداخت.]

مشکل او با همسرش اما ریشه در جاهای شیرین‌تری دارد!

[سه شنبه ٦-٨-٤٧ امروز بعد از ظهر با دوستم گذراندم. بسیار خوش گذشت، ولی وقتی منزل آمدم خانم مثل اینکه با حس ششم استباطی کرده بود، به اوقات تلخی انجامید. اوقات خوش قدری خراب شد. واقعا مثل این که زرخرید این زنها هستیم.]

[جمعه یکم آذرماه ١٣٤٧ امشب با دوستم شام خوردم، خیلی خوش گذشت. شب دیر وقت منزل آمده ام. خانم بیدار و بی نهایت عصبانی بود، من هم ناچار تندی کردم. اگر ملایمت با این جنس لطیف بشود بیشتر به خودشان اهمیت می دهند و خیال می کنند انسان وافعا از آنها می ترسد. ساعت یک صبح است. با ظاهری عصبانی می خوابم.]

"دوست" به معنای معشوقه، و "گردش" اسم دیگری برای خانمبازی، در یادداشتهای عَلم

در شش جلد قبلا منتشر شده، صحبت از معشوقه و یا خانم‌بازیِ منظم و برنامه‌ریزی شده شاه و عَلم، به‌تفصیل در یادداشت‌ها آمده و من هم با ذکر نمونه‌هائی یکی دو مطلب در این مورد نوشته و قبلاها در وبلاگم منتشر کرده‌ام (همین‌جا توضیحی بدهم تا مبادا کسی، شاه‌دوست بویژه، فکر کند من با بیرون کشیدن این سطور از یادداشت‌های عَلم می‌خواهم چهره پادشاهش را خراب کنم. هر که با من، چه از نزدیک و چه از راه نوشته‌هایم اشنا باشد، می‌داند که هرچه باشم اهل جانماز آب کشیدن نبوده و نیستم. تازه، رطب خورده منع رطب کی کند!؟)

برگردم به یادداشت‌ها. ظاهرا در این جلد اخیر که همچنان که قبلا نوشتم نه جلد هفتم (آنطور که روی جلد کتاب نوشته شده) بلکه جلد اول محسوب می‌شود، عَلم در آغاز با تردید و بسیار سربسته از این مقولات می‌نویسد، مثل نمونه زیر که مشابهش در کتاب بارها و بارها آمده است:

[سه شنبه ١٦-٣-٤٦ امروز روز خوشی گذشت. هم از جهت خبر شکست ناصر بی همه چیز (رئیس جمهور مصر)، و هم از جهت اینکه دوست عزیز من از مسافرت آمد و چند ساعتی با او گذراندم.]

یا:

[دوشنبه ١٧-٧-٤٦ ضمنا فرمودند خیلی خسته شده ام، فردا گردش برویم. قرار شد بعد از ظهر باشد.]

ولی هرچه به آخر این جلد نزدیک می‌شویم عَلم صراحت بیشتری به خرج می‌دهد به طوری که تنها یک صفحه مانده به پایان یادداشت‌های این جلد، در مورد خود و معشوقه‌اش اعتراف سنگینی می‌کند:

[روزی که وارد ژنو شدم دوست من از لندن تلفن کرد که کار فوری دارد می خواهد مرا ببیند. خیلی تعجب کردم که چه کاری ممکن است داشته باشد. اجازه دادم برای 24 ساعت به ژنو بیاید. وقتی آمد، به من گفت باردار است و نظر مرا می خواهد که چه بکند؟ من خیلی فکر کردم و بالاخره به او اعلام کردم که به کلی تسلیم نظر او هستم. اگر میل دارد ادامه بدهد، اگر میل ندارد معالجه کند. علت این نظر مرا پرسید. گفتم تو همه چیز خودت را برای یک مرد نسبتا پیر به علاوه صاجب زن و بچه فدا می کنی، چه طور می توانم نظری به تو تحمیل کنم؟ هرچه دلت خواست بکن، من همه مسئولیتها و مشکلات را بعهده می گیرم...

من این مطالب خصوصی و البته نمی دانم مخالف یا موافق اخلاق را می نویسم برای این که خوانندگان پنجاه سال بعد من بدانند آن چه این جا گفته ام حقیقت است نه مجاز و خودستائی و دروغگوئی، زیرا که اصلا به خودپرستی و خودستائی معتقد نیستم.

به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم // که تا خراب کنم نقش خودپرستیدن]

یا در این تکه از یادداشت‌ها که در سفر خراسان نوشته؛ وقتی که بی‌توجه به نظر مقامات محلی و نزدیکانش، معشوقه‌اش را به همراه برده است:

[همراه من دوستم هم بود. با آنکه کار زیاد داشتم، ولی بسیار خوش گذشت. همه جا هم همراه من بود، قدری باعث تعجب استاندار و مقامات رسمی شده بود. غافل از آن که من دیگر به قدری آخر عمر را نزدیک می بینم و به قدری به این مسائل تشریفاتی و حرف مردم بی اعتنا هستم که این مسائل در من تاثیر ندارد. آن چه وظیفه وجدانی و اخلاقی نسبت به مردم دارم، می کنم، بقیه حرف مفت است.]  ص ٤٠٧

در مورد "گردش" ملوکانه هم به‌همین شکل هر چه به پایان این جلد نزدیک می‌شویم صراحت بیشتری در یادداشت‌های عَلم مشاهده می‌کنیم:

[یکشنبه ١٨-١-٤٧ بعد از ظهر در رکاب مبارک گردش رفتیم. پیش آمد مضحکی شد، یعنی همان جائی که ما گردش می کردیم، علیاحضرت شهبانو تشریف آوردند. برخورد ما غیرمنتظره و ناراحت کننده بود.]

[پنجشنبه ٢٦-٢-٤٧ صبح فرمودند عصر گردش برویم. رفتیم، بد نبود. ضمن گردش بی سیم گارد خبر داد از ساعتی که شاهنشاه بیرون تشریف برده اند، شهبانو دو بار جویا شده اند که شاهنشاه کجا هستند. شاهنشاه خیلی ناراحت شدند. فرمودند، به فرمانده گارد ابلاغ کن دوباره اگر چنین سئوالی شد، خیلی صریح و جدی باید جواب بدهند که از طرف من اجازه ندارند به احدی بگویند که من کجا می روم. خیلی از این قدرت نمائی خوشم آمد، ولی روی هم رفته هم شاهنشاه و هم من ناراحت شدیم.]

گرچه می توان حدس زد که نیاز شاه به گردش برای شهبانو پذیرفتنی نبود ولی شاه – مثل خیلی از ما مردها - استدلال خاص خودش را داشت!

[جمعه ٦-٢-٤٧ گفتند من از هیچ چیز زندگی شخصی خودم لذت نمی برم، تمام حواسم جمع کار کشور است. تو خوب می دانی که اگر گاهی تفریحی می کنیم برای این است که بهتر بتوانیم کار بکنیم. شهدالله همین طور است. تصدیق کردم.]

نکته جالب این که نه تنها شاه، که عَلم هم برنامه‌ریزی برای "گردش" شاه را جزو وظیفه‌های وزیر دربار می‌دانست:

[شنبه ٣٠-٦-٤٧ برای فردا که دستور گردش داده اند و وسائل فراهم نیست، خیلی ناراحت هستم و با کمال ناراحتی دارم می خوابم، حتی نتوانستم کار کنم. در قبال همه چیز خونسرد و بی تفاوت هستم، ولی وقتی ارباب من فقط دو ساعت وقت دارد و آن هم با چه زحمت فراهم می کند، نهایت درجه بی انصافی و بی لیاقتی است که نتوانیم وسائل آن را فراهم آوریم.]

[چهارشنبه ٢٦-٧-٤٧ مقرر شد بعد از ظهر گردش برویم. ترتیبات فراهم شد. بعد از ظهر متاسفانه به هم خورد، یعنی ترتیبات به هم خورد. ارباب من و خودم خیلی ناراحت شدیم، یعنی وقت تلف شد.]

یک‌روز وقتی با علینقی عالیخانی، وزیر اقتصادِ وقت، و ویراستار فعلی همین یادداشت‌ها، از شکار قرقاول برمی‌گردد می‌نویسد:

[جمعه ٢٦-٥-٤٧ شکار خوبی کردم و خوش گذشت، ولی به محض مراجعت، مطابق معمول، اخبار بد داشتم. یعنی این که ترتیباتی که برای گردش روز جمعه شاهنشاه داده بودم درست از کار در نیامده بود. خیلی ناراحت شدم، ولی دیگر کار از کار گذشته، دیر شده بود و تمام تفریح 24 ساعت از دماغم در آمد.]

و روز بعدش می‌نویسد:

[بعد شرفیاب شدم. از به هم خوردن ترتیبات گردش دیروز اربایم را خیلی کسل و گله مند یافتم، حق هم داشتند.]

اما خیال نکنید علم همه‌اش از بدبیاری آوردن در "گردش" می‌نویسد. با همه سربسته‌گوئی فرازهای بسیاری در کتاب وجود دارد که حاکی از موفقیت در "ترتیبات گردش" است:

[ترتیباتی دادیم که در غیبت شهبانو که به زودی به غرب تشریف می برند، به شاهنشاه در آنجا خوش بگذرد.] ص ٣٤١

[چون شاهنشاه بیستم ژانویه به وین تنها تشریف می برند و٢٥ ژانویه هم از وین به زوریخ و باز هم تنها خواهند بود و تقریبا ده روز تنها خواهند بود، ترتیباتی را برای این دو محل قرار گذاشتیم که به وجود مبارکشان بد نگذرد.] ص ٤٤٤

گاهی هم از خانم‌بازی‌های خود و اربابش با آب‌وتاب فراوان حرف می‌زند:

 [شنبه ٢٦-٥-٤٧ بعد از ظهر در رکاب مبارک گردش رفتیم. سه ساعت طول کشید و بسیار خوش گذشت. امشب من خودم قدری برای تفریح خارج شدم. یک چیزی دیدم که در تمام عمر تا حالا که٤٩ سال دارم ندیده بودم و آن این بود که واقعا یک زن جوان در هنگام طلب، هیستریک می شود. اول خیال می کردم بازی در می آورد، بعد که به گریه افتاد باور کردم. آن هم چون زن فرنگی بود وگرنه باور نمی کردم. حالا که یک صبح است منزل آمدم، بعد از قدری دعوا با خانم می خواهم بخوابم.]

[جمعه ١٧-٨-٤٧ تلفن مرا خواست. شاهنشاه بودند. فرمودند قصد گردش دارم، فوری بیا بالا. دوستم را گذاشتم و رفتم بالا به نیاوران. عرض کردم چرا قبلا اطلاع نفرمودید. فرمودند پیش آمده است. قدری گردش رفتیم، بقیه به بعد از ظهر موکول شد... ماشالله به قدرت شاه.]

ترتیباتِ گردش گاهی با چنان پیچیدگی و خطرکردن همراه بوده که گرچه همواره سربسته نوشته شده ولی ریسک بسیار بالای آن را به‌راحتی می‌توان حس کرد. بویژه آنکه فرح به‌خاطر غیبت‌های ناگهانی شاه و عَلم، به‌شدت به آن‌ها مشکوک بوده است:

[چهارشنبه ٢٢-٩-٤٦ مطلب مهمی که امروز فرمودند این بود که شهبانو سئوال فرمودند، شما بعضی روزها با عَلم بعد از ظهرها کجا می روید؟ جواب فرموده بودند، در این کارها شما نباید دخالت کنید! عرض کردم، به نظر غلام جواب خیلی تند است. فرمودند می خواستم برای همیشه مطلب را بریده باشم.]

شاه و عَلم برای پنهان‌کاری در کار "گردش"هایشان گاهی از امکاناتی بهره می‌گرفتند که به ذهن جن هم نمی‌رسید! امکانی مثل حضور شاهانه در مانور نظامی:

[سه شنبه ٧-٨-٤٧ فرمودند شب گردش برویم (به مناسبت مانور نظامی باید بیرون تشریف می بردند). عرض کردم مانور دارید. فرمودند، مخلوط می کنیم. ولی در حقیقت شب که بیرون رفتیم و من الان که نصف شب است می آیم منزل، گردش مقدم شد. جسارت کردم، عرض کردم، این کار صحیح نیست. آنقدر آقا و بزرگوار است که فرمودند، صحیح می گوئی، در عوض فردا صبح زودتر سر مانور خواهم رفت که تلافی بشود.]

و دو روز بعد می نویسد:

[امشب هم گردش و نظارت بر مانور نظامی را توام کردیم، ولی اول کار نظامی را تمام کردیم بعد به گردش پرداختیم. معلوم شد عرایض پریروز من موثر شده. خدا عمرش بدهد، حرف حساب را قبول می کند. حالا دو صبح است با نهایت خستگی می خوابم.]

و حدود یک‌ماه بعد وقتی شاه "به جلسه انتقاد از مانور" مربوط به ماه پیش می‌رود، عَلم به این صورت در یادداشت روزانه‌اش به آن واکنش نشان می‌دهد:

[من اگر بودم، انتقادم این بود که فرماندهی کل، چند ساعتی از اوقات فرماندهی را به کار دیگر دادند!] ص ٤٢٤

عَلم وسط آن‌همه گرفتاری که هر روزه داشت، از دیدار با سفرا و مقامات و نامه‌نگاری‌ها و بازدیدها گرفته، تا اجرای همین خرده فرمایشات اربابش، باز هم قبل از اینکه به گفته خودش "با نهایت خستگی و کسالت" به رختخواب برود، یادش می‌مانده در کنار یادداشت‌کردن نکات مهم سیاسی ایران و جهان، و ملاقات‌های شاه با این‌وآن، نکات با نمک روز را از قلم نیاندارد:

[سه شنبه ١٩-٩-٤٧ چند تکه جواهر خریده بودم که لازم بود. نمی دانستیم این ها را چه جور به داخل عمارت اختصاصی ببریم، چون در جیب شاهنشاه جا نمی گرفت. نمی خواستند من هم جواهرات را آن جا ببرم. مدتی فکر کردیم و خندیدیم. بالاخره انجام شد.]

[پریروز کار با مزه ای کردیم که این جا می نویسم. شاهنشاه می خواستند تکه جواهری به شخصی مرحمت کنند. از بخت بد آن جواهر در نمایشگاه جواهراتی بود که بر حسب امر شهبانو درست شده بود و گرفتن جواهر از آن جا خیلی مشکل بود، آن هم توسظ من. گوشه اش خیلی باز بود. یک خریدار خارجی پولدار پیدا کردم و آن قدر حقه بازی کردیم تا جواهر را تحویل گرفته تقدیم شاهنشاه کردم. خیلی خودشان هم خندیدند.] ص ٤١٣

خیلی پیش می‌آمد که شاه خودش مستقیما، یا توسط کسان دیگری از یار غارهایش، قراری برای "گردش" می‌گذاشت ولی باز هم برای پوشش نیاز به همراهی عَلم داشت. با این‌که دست عَلم پیش فرح رو بود، ولی ظاهرا شاه کسی مناسب‌تر از او برای توجیه غیبت‌های ناگهانی‌اش نداشت. این بود که عَلم با همه‌ی مراعاتی که می‌کرد، گاهی صدایش در می‌آمد:

[فرمودند بعد از ظهر گردش می رویم. عرض کردم، چشم، ولی اگر جسارت نکنم دیروز هم رفتیم، زیاد خواهد شد. فرمودند، به تو مربوط نیست.] ص ١٩٥

[عرض کردم شاهنشاه تفریح لازم دارید ولی نباید در هیچ کاری زیاده روی بشود و از حد اعتدال خارج گردد. فرمودند، چون تو خودت بی حال هستی این حرف را می زنی. عرض کردم، درست است من بی حالم، ولی سن مبارک هم به پنجاه رسیده است.] ص ٤٤٨

حالا جدا از همه این حرف‌ها، زبان عَلم در بیان مسائل روزمره‌اش بسیار روان و اغلب سخت شیرین است. بویژه آنکه جابجا نوشته‌اش را با بیتی متناسب، و یا ضرب‌المثلی به‌مورد، می‌آراید و این بر جذابیت نوشته‌هایش می‌افزاید. به‌راحتی می‌توان دریافت که علم با ادبیات فارسی آشنائی عمیق داشته و بویژه به حافظ عشق می‌ورزیده است:

[پنجشنبه ١٨-٣-٤٦ آخر شب ساعت 2 صبح تفال زدم. واقعا لسان الغیب است. البته اینها که حرف و دلخوشی است، ولی حافظ آن کسی است که من می پسندم. به هیچ چیز در دنیا اعتنا نداشت و آزاد مرد به تمام معنی ست. به قول علی اللهی ها:

من علی را خدا نمی دانم // از خدا هم جدا نمی دانم

واقعا حافظ پیامبر است، پیامبر وارستگی و آزادگی. تنها پناهگاه من است، وقتی از همه چیز ناامیدم.]

[اکنون ساعت ١١بعد از ظهر با نهایت خستگی و کسالت می خواهم بخوابم. قدری حافظ خواندم نجاتم داد.] ص ١٠١

و در تکه‌ای که در زیر نقل می‌کنم با ظرافتی به یادماندنی از حافظ می‌نویسد:

[شنبه ١٨-٦-٤٦ با دوست عزیزم که از سفر آمده بود، تقریبا به خوشی و به بطالت گذراندم. راستی کاش عمر به این جور بگذرد. به قول حافظ:

به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد // بطالتم بس! از امروز کار خواهم کرد

به راستی من فکر می کنم حافظ بزرگتر از آن بوده است که ادعای پیغمبری کند!] ص ١٢٢

طنز و ظرافت و ایجاز در بیان هم یکی دیگر از ویژگی‌های نثر عَلم است. از ده‌ها نمونه که یادداشت کرده‌ام تنها به ذکر چند تایشان اکتفا می‌کنم:

 [دوشنبه ٢ شهریور ٤٧ برای یک دقیقه نزدیک بود خر بشوم، یعنی خرتر، و آن این بود که همان دختر دو سه شب قبل به من گفت تو را خیلی دوست دارم و من داشتم باور می کردم. ما مردها آن قدر احمق هستیم که ممکن است به آسانی گول بخوریم! یک دختر بیست ساله چه طور ممکن است یک مرد پنجاه ساله بدترکیب مثل مرا دوست بدارد؟]

[سرشب پیش والاحضرت علیرضا رفتم که این جا تنها مانده است. طفل دو ساله و بسیار با هوش و بامزه و قدری عصبانی است. در حمام بود، مدتی دُولش را به من نشان داد! نیم ساعتی ماندم بازی کردم، ولی از نبودن اربابم در قصر خیلی دلم گرفت. به این دلیل و به دلیل این که پرستارش هم خوشگل نیست.] ص ٢٢٤

حسن ختام این قسمت از نوشته‌ام را به دو تکه از دو یادداشت متوالی عَلم می‌سپارم:

[صبح خانم و دختر بزرگم به سویس رفتند. عصری هم دختر کوچکم رفت. دوست من دیشب وارد شده بود، از امشب پیش من است و واقعا دارم زندگی می کنم.]

[از نوزدهم تا امروز بیست و چهارم یادداشت ننوشتم چون همان طور که فوقا گفتم زندگی کردم. دیگر یادداشت برای چه بنویسم؟] ص ٤٤٢

*

پیداست من در یادداشت‌های عَلم به‌دنبال مطالب اصلی نبوده‌ام؛ مطالبی که برای پژوهشگران تاریخ معاصر ایران و حتی جهان حائز اهمیت بسیار است؛ از رابطه ایران با آمریکا و اروپا و اعراب گرفته تا نگاه شاه ایران به مسائل مهمی مثل جنگ اعراب و اسرائیل، ترور رابرت کندی، دمکراسی غربی، نفت و غیره. که در زمینه‌هائی این‌چنین همین جلد هفتم (یا بهتر، ماقبل یکم) به تنهائی سرشار از اطلاعات ذیقیمتِ دستِ اول است.

اما دلم نمی‌آید بی اشاره‌ای به چند تکه از یادداشت‌های عَلم که به اردشیر زاهدی (وزیر امور خارجه وقت) مربوط است این نوشته را به پایان ببرم، چون از آنچه تا کنون از کتاب برایتان استخراج کرده ام کمتر خواندنی نیست!

[پنجشنبه ١٩-٥-٤٦ شاهنشاه مقداری از بی تجربگی و بچگی اردشیر زاهدی وزیر خارجه فرمودند... فرمودند، در سیاست خارجی حرفهای نامربوط می زند که باعث گرفتاری ست. مثلا به وزیر خارجه هندوستان گفته بود که ما هرگز به پاکستان کمک نمی کنیم در صورتی که ما هم عهد و پیمان پاکستان هستیم و ممکن نبود از این بی معنی تر یک کسی حرف بزند.]

[شنبه ٢٩-٧-٤٧ عرض کردم اردشیر زاهدی وزیر خارجه از سفر آمریکا برگشته (برای سازمان ملل رفته بود) خیلی روحیه خرابی دارد، چون فکر می کند مورد مرحمت نیست. فرمودند، پسر خوبی است، دوستش دارم، او هم مرا دوست دارد، به جای خود محفوظ، ولی شخص احمقی ست. از او بپرسید چرا به هیئت دولت حاضر نمی شود؟ چرا بی جهت به مردم فحش می دهد؟ این فخرفروشیها برای این است که نه سواد داری و نه فهم. دیدم خیلی عصبانی هستند، ولی خیلی استدعا کردم به پاس صمیمیت او، اظهار مرحمت فرمایند.]

[یکشنبه٨-١٠-٤٧ عجیب است که شاهنشاه معتقدند وزیر خارجه نه معلومات علمی، نه سواد فارسی و نه سواد خارجی دارد باز هم او را نگاه می دارند، ولی من معتقدم عوض خواهد شد، به خصوص که خیال می کند چون دوست با نیکسون هست باید نخست وزیر بشود.]

از این دست مطالب در مورد اردشیر زاهدی در میان یادداشت‌های عَلم بسیار است. در خاطرات دیگرانی هم که با زاهدی در سال‌های برو بیایش تماس داشته‌اند از این دست نوشته‌ها کم نیست. جالب اینکه مصاحبه‌ها و نوشته‌های خود اردشیر زاهدی هم بیش از آن‌که چهره‌اش را جلا دهد آن را مخدوش‌تر می‌کند!

کاش دوست مهربان و پژوهشگر بسیار برجسته، دکتر عباس میلانی، احتیاط بیشتری می‌کرد و در کتاب ارزشمندش، "شاه"، کمتر به نگرش اردشیر زاهدی به حوادث تاریخی بها می‌داد. یا دستکم در مقدمه‌ی کتابش، فراز زیر را نه با اطمینان، که با کمی تردید می‌نوشت (چون نسخه فارسی کتاب را ندیده‌ام آن را از صفحه هفتم مقدمه‌ی نسخه انگلیسی کتاب به فارسی برمی‌گردانم):

[اردشیر زاهدی یکی از برجستهترین دولتمردان قبل از انقلاب است. در مرحله آغازین این پژوهش با او دیدار کردم، و مهماننوازیهای بعدی بیپایان او، بزرگواریاش در اختصاص وقت، خاطرات و آرشیوش برای این پروژه اجتنابناپذیر بوده است. واقعیت شخصیت پیچیده او، و وطنپرستی پرشورش تضاد غریبی دارد با کاریکاتوری که مخالفانش از او ترسیم کردهاند.]

 

□◊□

Posted by reza at May 8, 2014 2:06 PM
مطالب مرتبط