February 7, 2014

به گيسوى تو سوگند كه آسوده شدم

[دوستان و همكاران عزيزم. پس از يكسالونيم كار مداوم كه شما نيز در مراحل مختلف آن در كنارم بوديد فيلم "با من از دريا بگو" با همهى تاخيرات اجبارى ناشى از مشكلات مالى، بالاخره بهپايان رسيد.
بار سنگينى كه يار هميشه همراهم، بيژن، در طول اين مدت بر دوش كشيد پايه‌ى اصلى پاگرفتن اين كار بود كه در كنار سخاوت بزرگوارانهى دوستانى كه بار مالى فيلم را بهعهده گرفتند، آن را بهسرانجام رساند.
 >
>
از تكتك دوستانى كه در اين فيلم با هنر و كار و تخصصشان، در مقابل يا پشت دوربين، يارىام كردند سپاسگزارم.
از اين پس اخبار اين فيلم را از بيژن خواهيم شنيد كه در تدارك نمايش افتتاحيه فيلم در لسآنجلس براى نيمه اول ماهمارس است.]

این پیام را دیروز برای همکارانم در این فیلم فرستادم تا هم تشکری کرده باشم و هم خاتمه کار را بهاطلاعشان رسانده باشم. اما برای یاران این صفحه دوست دارم چند جمله بهآن بیافزایم.
>
 

>
هر بار نوشتن کتاب یا ساختن فیلمی را بهسرانجام میرسانم این حس را دارم که بار سنگینی را بهسرمنزلش رساندهام. حس شیرینی است. حسی مثل حس آسودگی. اما هنوز مزهی شیرین این حس را در کام دارم که احساس میکنم بار بهمنزل نرسیدهای منتظرم است!
و این حس تازه نمیگذارد از طعم شیرین آسودگی لذت ببرم. این احساس از کجا میآید؟ چه کسی این وظیفه را برای من تعیین کرده است که بی باری بر دوش احساس بیهودگی کنم؟
نمیدانم.
نه پاسخ این پرسش را میدانم و نه حتی اگر بدانم کمکی میکند. بار تازه، -کتاب باشد یا فیلم-، تا بداند جانی در بدن دارم همانجا بر زمین منتظرم میماند!
□◊□
Posted by reza at February 7, 2014 10:47 AM
مطالب مرتبط