April 2, 2013

چهار نوای مهربان از چمخاله

از دیروز عصر تا حالا که بالاخره بر تردیدم غلبه کردم و دارم این یادداشت را می‌نویسم جسم‌ام این‌جا، جان‌ام اما در چمخاله است.
تردید برای چه؟ از خودم می پرسم. که کسی را هزار فرسنگ آنسوتر، در وطنِ دورمانده از خود به خطر نیاندازی؟ اهل خطر نبودند که نوای مهربانشان را به گوش‌ات نمی‌رساندند. اسم‌شان را نمی‌بری نبر، اما مگر دل‌ات چقدر جا دارد که این همه شوق بازگوئی احساس‌ات را در آن تلنبار می‌کنی و درش را می‌بندی؟ نمی‌ترسی یک روز از این همه فشار بترکد؟
این هم جوابی است که به خودم می‌دهم و به نوشتن می‌پردارم. اگر سربسته بنویسم دوستداران این صفحه متوجه نمی‌شوند؟ می‌شوند! تازه، هر کس متوجه نشود صاحبان آن چهار نوای مهربان که متوجه می‌شوند. اصلا این یک یادداشت را فقط برای آن چهار نفر می‌نویسم. مگر قرار نیست در این صفحه حرف دل‌ام را بزنم؟ این که سایت خبری و روزنامه و مجله نیست. وبلاگ شخصی است. پس این همه رعایت برای چیست؟
دیروز عصر تلفن خانه‌ام زنگ زد. چند روزی برای فیلمبرداری در واشینگتن بودم و تازه به خانه برگشته بودم. صدای مهربانی با تبریک دیرهنگام نوروز شروع کرد و تا نامش را برد سخت شادمانم کرد. پرسیدم از کجا زنگ می‌زند گفت از چمخاله! حس کردم صدایش مثل نم باران‌های موسمی عطر شمال وطنم را دارد.
دو کلام که حرف زد گوشی را داد به مهربانی دیگر. وقتی این یکی نامش را گفت از شادی دایره‌وار دور خودم چرخیدم. انگار زیر همه چیز زده بود و دوربین به‌دست داشت از من فیلم می‌گرفت. چشمِ کنجکاو عدسی‌اش که به من افتاد دلش نیامد بگوید جایت این جا خالی است. ترسید بغضم بترکد. ولی گفت گوشی را می‌دهد به مهربان دیگری که کنارش ایستاده است.
و این یکی مرا برد به دوران کودکی‌ام؛ وقتی مثل نوزادی از شکمِ زندان سیاسی نامنتظر پا به جهان ناشناخته‌ی وطن طوفانی‌ام گذاشتم و دست در دست محمد مختاری، و سعید یوسف، و منصور و نسیم خاکسار، و او، که شعرِ تر می‌سرود، به راهی رفتم که گردبادش تنها پنج‌سال بعد به بیرون از کهکشان ایران پرتابم کرد.
در این رویا/کابوس بودم که او گوشی را به چهارمی داد و نوای مهربان آخرین‌شان را شنیدم. تا بیاید حرف بزند سرپوشِ دل‌ام را برداشتم و برایش تعریف کردم که آخرین باری که در شمال بودم فقط چندماه پیش از خروج اجباری‌ام از ایران بود. داشتم فیلمی با عنوان "راسته‌ی ماهی‌فروشان" می‌ساختم. فیلمی بود در مورد یک پسربچه کوچک که نان‌آور خانواده بود و هر بامداد برای ماهیگیری به تالاب انزلی می‌رفت... تازه فیلمبرداری را شروع کرده بودیم که "کمیسیون پاکسازی تلویزیون" مرا به تهران خواست و ...
تا این را گفتم یادم آمد که دارم با کسی در داخل ایران حرف می‌زنم و سخنم را درز گرفتم. خداحافظی که کردم تازه هجوم خاطرات تلخ/شیرین بود که سرازیر شد و سرِ باز ایستادن نداشت. شب را با رویای چمخاله صبح کردم و صبح را با همان رویا به عصر کشاندم، و دیدم تا ننشینم و با "نوشتن‌درمانی" دردِ‌ دوری را چاره نکنم کار دیگری از دستم بر نخواهد آمد.
و این شد که از آن چهار نوای مهربان، برای آن چهار نوای مهربان، این را نوشتم.
□◊□
Posted by reza at April 2, 2013 5:13 PM
مطالب مرتبط