November 22, 2012

"وصیّت" من!

دلتان را خوش نکنید صحبتی از وصیتِ خودم نیست! این عنوان فیلم بلندی است که در دست تهیه دارم. یا دستکم فعلا عنوانش این است. "وصیت" که فیلمی مستند/داستانی در خواهد آمد باز هم با یکی از دُمل‌هائی سروکار دارد که دستاورد چرکین رژیم اسلامی برای ملتی است که چشم بسته در استقرارش کوشید و هنوز دارد بهای سنگین آن حمایت را می‌پردازد؛ یعنی کشتار زندانیان سیاسی در تابستان شصت‌وهفت.
از آخرین فیلم‌های "مستند/داستانی" که ساخته‌ام نزدیک به سه‌دهه می‌گذرد. عنوانشان این بود: "آقای بیمه‌ای!" و "نقش". اولی در مورد بچه‌ای بود که در جنوب شهر تهران در یک تعمیرگاه ماشین‌آلات سنگین کار می‌کرد، و دومی در مورد پسرکی که در کارگاه نمدمالی پدرش در شهر کازرون مشغول کار بود. این دو فیلم را در مجموعه‌ای با عنوان "نان‌آوران کوچک"، دو سه‌سال پس از انقلاب، برای تلویزیون ساختم. مشغول ساختن سومین فیلم از این مجموعه، "راسته ماهی‌فروشان"، بودم که در نیمه‌راه مجبور به اختفا، و سپس خروج از وطن شدم.
هر سه فیلم‌نامه مستند بودند با خط باریکی از قصه که مستقیما از واقعیت برداشت شده بود. ساختار دو فیلمی که ساخته شدند هم ترکیبی بود از صحنه‌های مستند و گفتگوهای مستقیم که در طول قصه‌واره‌ای که به آرامی در زیر در جریان بود پیش می‌رفت (حیف که هیچکدم را ندارم وگرنه همین جا برایتان به نمایش می‌گذاشتمشان.)
حالا باید ضمنا این را هم روشن کرده باشم که علت غیبت طولانی‌ام از این صفحه درگیری‌ام با فیلم "وصیت" بوده است؛ درگیری‌ای که حالا حالاها ادامه دارد!
دوستی که طرح مقدماتی این فیلم را خوانده بود از من پرسید: "راست می‌گوئی که این وصیتِ خودت نیست؟"
پاسخش را در دلم این‌گونه دادم: "شاید هم باشد!"
□◊□
Posted by reza at November 22, 2012 4:33 PM
مطالب مرتبط