October 9, 2012

برای اولين همسرم، بانو

[چند روز پیش وقتی باز این دلِ صاحب‌مرده بیقراری کرد و پایم را به بیمارستان کشاند فکر کردم اگر این بار روزگار با دل من راه نیاید و بروم آنجا که عرب نی انداخت، چه چیزی در این دلِ بی‌صاحب‌مانده می‌ماند که می‌توانست نماند؟ که باید می‌کرد و نکرد؟ دیدم هیچ، اگر می‌توانست که کرده بود!
بعد به یاد خاطره‌مانندی افتادم با عنوان "برای اولین همسرم، بانو" که مدتی قبل نوشته بودم ولی به دلیلی دلشوره‌مانند دستم نرفته بود در این صفحه منتشرش کنم. امشب که برای صدمین‌بار داشتم به ترانه‌ی مازندرانیِ "بانو" گوش می‌کردم دیگر نتوانستم جلو وسوسه‌ام را بگیرم و تصمیم گرفتم با این مقدمه، پیش از آن که این دلِ بی‌صفت کار دستم بدهد، هم این ترانه و هم آن نوشته را در این صفحه بگذارم.]
□◊□
برای اولين همسرم، بانو
می‌دانم روز عقدمان را به یاد نمی‌آوری. چطور می‌توانی به یاد بیاوری؟ سِن‌ات قَد نمی‌داد. خیلی کوچکتر از من بودی. من هم خودم سن‌وسالی نداشتم. ولی تو که دیگر خیلی کوچکتر بودی. کدخدای دهِ "چَمان" این پیشنهاد را به پدرت کرده بود. "مش‌رضا"، پدرت، هم بله گفته بود. از تو که نمی‌توانست بپرسد. خیلی کوچک بودی. به من هم همان کدخدای چَمان بود که پیشنهاد کرده بود برای مَحرمیّت، داماد "مش‌رضا" بشوم.
روز عقدمان، بالا خانه‌ی منزل شما پر از مهمان بود. همه از اهالی دهِ چَمان بودند. تو پیراهن سفید پوشیده بودی ولی پاهایت در قُنداق بود. من لباس سربازیِ سپاه‌دانشی‌ام را نپوشیده بودم. کت‌وشلوار تهرانی‌ام را تن کرده بودم. بی‌خود نبود همیشه "رضا تهرانی" صدایم می‌کردند.
دهِ چَمان آخوند نداشت. یک آخوند از یک ده دیگر برای عقدمان آورده بودند. با ورود آخوند به بالاخانه‌ی منزل شما، همه جلو پایش بلند شدند. من هم بلند شدم. تو اما کنار من روی تشکچه‌ای دراز کشیده بودی. خواب نبودی، تاجائی‌که یادم هست.
آخوند پس از کمی حرف‌وگپ با این‌وآن، مراسم عقد من و تو را شروع کرد. تو که جای خود داری، من هم که دیپلمه و معلم دهِ شما بودم چیزی از حرف‌های عربی‌اش نفهیمدم. فقط یادم هست وقتی آخوند رو به تو کرد و پرسید «"بانو"جان، آیا حاضری همسر آقا مدير بشی؟» تا آمد پدرت به جای تو بگوید «بله!»، تو مثل یک جوجه‌کفتر، بَغبَغوی بلندی کردی. همه یکباره از جا پریدند و برایت کف زدند. آخوند هم حتی خندید و گفت "مبارک است، عروس کوچولو خودش بله داد!"
بعد عمویت، که تنها چَمانی بود که دوربین عکاسی داشت، آمد از من و تو عکس انداخت. تو در لباس سفید در حالی که پاهایت در قُنداق بود در بغل من بودی و من داشتم مستقیم به دوربین نگاه می‌کردم. خیلی جوان بودم. فقط نوزده سالم بود. تو که خیلی کوچکتر بودی. چهارماه بیشتر نداشتی. معلوم است که نمی‌توانی چیزی از مراسم عقدمان به یاد بیاوری.
از آن روز به‌بعد من دیگر نه در چمان غریبه بودم، و نه در خانه شما نامحرم. حالا دیگر مادرت "ننه‌خانم" و خواهر بزرگ‌ترت "سليمه" می‌توانستند بی‌نگرانی با دامادشان در یک‌خانه زندگى كنند.
یک‌سال‌و‌نیمه بودی که ترکت کردم. طلاقت ندادم ولی ترکت کردم. دوره سربازی‌ام تمام شد و برگشتم تهران.
آخرین باری که دیدمت یازده‌ساله بودی. این را دیگر باید به‌یاد داشته باشی. شک ندارم که نمی‌توانی آن شب را فراموش کرده باشی. من برای ساختن فیلم "دار" در جنگل‌های شمال بودم. یک روز که با جیپ آهوی بیابانِ "کانون پرورش کودکان و نوجوانان" به همراه راننده‌مان به "نکاء" آمدم تا خریدی بکنم اتفاقا مش‌رضا، پدرت، را دیدم. گفت سليمه، خواهر بزرگترت، عروسی کرده و دعوتم کرد یک شب شام بیایم به خانه‌تان. یکی دو شب بعد، از همان "نکاء" دوتا سکه نیم‌پهلوی خریدم. یکی برای "سلیمه"، خواهر تازه‌عروس‌ات، و یکی هم برای "بانو"، همسر اول خودم که تو باشی. تازه هوا تاریک شده بود که با راننده و جیپ آهوی بیابان به دهِ چَمان رسیدیم، و یکراست از دروازه‌ی بزرگ منزل‌تان وارد حیاط خاکی‌تان شدیم.
مادر و پدر، و خواهر و شوهرخواهرت که منتظرم بودند بسویم دویدند. تو اما تا جیپ وارد حیاط شد مثل یک بره‌آهو فرار کردی و بیست‌متر دورتر پشت چپرها قایم شدی. یازده ساله بودی و از وقتی به یاد داشتی از مادر و پدر و در و همسایه شنیده بودی که زنِ "رضا تهرانی" هستی که یک روز با یک جیپ از تهران می‌آید و تو را با خودش می‌برد! و حالا قلب کوچکت مثل گنجشک در سینه می‌زد و می‌ترسیدی این کابوس واقعیت یافته باشد.
من اما فقط آرزو داشتم از نزدیک همسر اولم را بعد از ده‌سال ببینم. خودم دوباره ازدواج کرده بودم و پسر نوزادی هم داشتم. پسرم هم‌سن‌وسال تو بود، آن‌وقت‌که زنِ من شدى. چهارپنج‌ماهه بود. تو اما این‌ها را نمی‌دانستی و نگران بودی مبادا آمده باشم ببرمت. در تاریکی، پشتِ چپر ایستاده بودی و تا یک قدم به طرفت برمی‌داشتم دو قدم عقب می‌رفتی.
شام را با خانواده‌ات در همان اتاقی که من و تو را عقد کرده بودند خوردیم در حالیکه تو همچنان دور از ما پشت چپرها مانده بودی. حتی وقتی مادرت از روی ایوان صدایت کرد و گفت «بیا ببین برات چه آورده‌« و از دور سعی کرد جعبه‌ی كوچك حاوى نیم‌پهلوی را نشانت بدهد حاضر نشدی یک قدم جلو بگذاری.
وقتی سوار جیپ شدم تا برگردم نکاء، تو همچنان مثل بره‌آهوئى رمیده، با چشمان درشتِ نگرانت در تاریکی پشت همان چپر منتظر رفتن من مانده بودی. و من این تصویر دلگیر از تو، همسر اولم را، چهل‌سال است که در ذهن دارم.
حالا شاید بپرسی چطور شد پس از این همه سال به یاد اولین همسرم افتاده‌ام. پاسخش این است. همین چند هفته پیش ایمیلی داشتم از دکتر جوانی از لندن که برایم نوشته بود از اهالی دهِ "چَمان" بوده، و با اینکه وقتی من در آن‌جا بودم هنوز به دنیا نیامده بود ولی از پدرش در مورد من شنیده، و قصه‌های مرا در مورد چَمان خوانده است. مشتاقانه پاسخش را دادم و احوال تو و پدرت را از او پرسیدم.
خبر تلخ تصادف مرگبار پدر نازنینت "مش‌رضا"، و خبر شیرین سلامتی و ازدواج تو را از همو بود که شنیدم.
□◊□
Posted by reza at October 9, 2012 10:38 PM
مطالب مرتبط