May 25, 2012

گزارش پنج شهر (سه)
نمايش استكهلم به همت دوست فرهيخته‌ام "مسعود مافان"، مدير انتشارات و مسئول نشريه‌ى وزين "باران" برنامه‌ريزى شده بود. سپيده، همسرش، علاوه بر همكارى در برنامه نمايش، مصاحبه مفصلى هم با من و "اسفنديار منفردزاده" داشت كه نمى‌دانم كجا در خواهد آمد. 
استقبال از اين نمايش به قدرى بود كه مافان بلافاصله برنامه نمايش ديگرى را براى علاقمندان اين فيلم كه موفق به تهيه بليت نشده بودند اعلام كرد.
جدا از ديدار شيرين با دوستانى كه مگر در چنين فرصت‌هائى شانس بوسيدنشان دست دهد، مثل امير ممبينى، هم‌بند سابق و هم‌دل کنونی‌ام، بى‌آنكه از يك ديدار به ياد ماندنى ديگر در شب نمايش بنويسم نمى‌توانم به شهر بعدى بروم!
منظورم ديدار با شاعر نازك‌خيال، "اكبر ذوالقرنين" است. كتاب كوچك "اين سكته‌ى سگ مصب!"اش  را شب قبل از آن با بغضى در گلو، قطره اشكى بر پلك، و لذتى از زيبائى كلام و عشق به زندگى و زندگان بر دل، خوانده بودم. 
اكبر را كه عليرغم مشكلات پس از سكته به سالن آمده بود در آغوش گرفتم و قامت زلزله‌زده‌اش را به خود فشردم. او شعر زيبا و بلندى كه در رابطه با همين فيلم سروده و به اسفند و داريوش و من تقدمش كرده را به دستم داد كه بى‌شك به شكل مستقل در همين صفحه خواهمش آورد. اما اينجا تنها شعر كوتاهى از كتابى كه نام بردم را رونويس مى‌كنم تا طعم تلخ/شيرين آن را بچشيد.
سوار بر صندلى چرخ‌دار
سپر دف گرفته در كف
زره‌ى شعر و ترانه در بَر 
مى‌روم به جنگ انفاكتوس
دلدار من هشدار!
تا دلبرانه برآيم از اين دشوار
مرا بنواز
مرا دوست بدار. 
سفر بعدى را با اسفند همراه بودم. برنامه‌ى نمايش در گوتنبرگ، يا يوته‌بورى، آنطور كه خودشان مى‌نامندش، توسط يار ديرينم "ناصر زراعتى" برپا شده بود. ناصر كه در كم اما گزيده‌نويسى استاد است آلونك دنجی در آن شهر دارد كه داشتنش آرزوى هر اهل قلمى است: يك كتابفروشى به اندازه‌ى يك كف دست كه از در و ديوارش كتاب مى‌بارد!
از دوستى كه ديدارش در سالن نمایش برايم جالب بود بايد از "حسين مهينى" نام ببرم كه مدير "جشنواره سينماى در تبعيد است" و از وقتى فتواى تبعيد من از سينماى در تبعيد توسط "رهبر عظیم‌الشأن سینماگران تبعیدی" صادر شد تماسى با من نداشت! 
اما حادثه‌ی فراموش نشدنى‌ام در آن شهر مربوط است به دیدار با استاد هنرشناس، و نقاش نامدار "شكرالله منظور" كه افتخار شاگردى‌اش را در مدرسه عالى تلويزيون و سينما داشتم، هرچند كه هم‌سن و سال خودم بايد باشد. سال‌ها بود آرزومند ديدارش بودم و اين فرصت دست نمى‌داد. استاد منظور، يك نقاشى زيبا از كارهاى خودش را برايم آورده بود كه به خانه نرسيده قابش كردم و مقابل ميز كارم آويختمش. تصويرش را براى زينت اين مطلب در اين‌جا مى‌گذارم.
 
فردای روز نمایش در فرودگاه از اسفند عزیز جدا شدم و به کپنهاک پرواز کردم. دو بار تا آنوقت به این شهر رفته بودم، یکی برای نمایش فیلم "جنایت مقدس"، شانرده هفده سال پیش، و یک بار هم برای اجرای نمایش "مصدق"، شش هفت سال پیش.
كپنهاك اما اين‌بار شكل ديگرى برايم داشت. "فريدون وهمن"، ايران شناس صاحب‌نام ميهمان‌دارم بود و سه روز زيبا و پربار از حرف و گپ و تبادل انديشه برايم خلق كرد. فریدون را دو سال پيش از طريق كتاب كم نظيرش "١٦٠ سال مبارزه با آئین بهائى" شناختم، ولى شناخت واقعى‌ام وقتى بود كه براى فيلم "تابوى ايرانى" با او مصاحبه مى‌كردم. در طول آن گفتگو صداقت و صميمت از كلامش مى‌باريد. پس از مصاحبه، ساعتى با هم قدم زده بوديم و همان كافى بود تا هر دو احساس كنيم انگار ساليان سال است همديگر را مى‌شناسيم.  
نمايش كپنهاك به همت فريدون و دوست خوب ديگرم "اسفنديار صنايع" که در دو سفر قبلی مهمان‌‌دارم بود، برنامه‌ريزى شده بود. برنامه به شكل بسيار منظمی، در سالنى مملو از تماشاگر برگزار شد. نويسنده‌ى صاحب نام مقيم كپنهاك، "اكبر سردوزآمى"، كه كمتر در مجامع آفتابى مى‌شود، لطف كرده بود و برای دیدن فیلم آمده بود. ديدارش سخت شيرين بود. پس از نمايش، همو بود كه غيرمترقبه‌ترين پرسش را در جلسه‌ی گفت و شنود مطرح كرد: "چرا از ترانه‌ى مزخرف داريوش در فيلمت استفاده كردى؟"
سالن، كه پرسشگر را نمى شناخت، يك لحظه در سكوت فرو رفت. توضيح دادم كه سليقه‌ها فرق مى‌كند و هستند كسانى كه از ترانه‌ی داريوش خوششان مى‌آيد. شرح دادم که داریوش با پشتوانه‌ی ترانه‌های مردمی‌اش برجسته‌ترین خواننده‌ای است که در کنار من و اسفند و "بیژن شاهمرادی" و دیگران، می‌توانست مِهر و همدردی هنرمندان و روشنفکران ایرانی را به هموطنان بهائیمان بیان کند. در این لحظه يكى با صداى بلند گفت "درود بر داريوش"، و تماشاگران بسيارانی برایش كف زدند.
وقتى جلسه تمام شد من و اكبر دست به گردن در حال بوسيدن يكديگر داشتيم عكس مى‌گرفتيم كه خانم باريك‌انديشى گفت: آقاى علامه‌زاده، فيلم بعدی‌تان را در مورد همنجس‌گرايان بسازيد!
از سؤال‌هاى غير مترقبه‌ای كه در نمايشات دیگر نشنيده بودم یکی هم پرسش نیش‌دار تماشاگرى بود كه پرسيد: آيا اين فيلم سفارشى بود؟
و من در جواب فقط گفتم: بله، سفارش وجدانم بود! 
□◊□
Posted by reza at May 25, 2012 10:33 AM
مطالب مرتبط