May 19, 2012

گزارشِ پنج شهر (یک)

در دو هفتهای که پشت سر گذاشتهایم برای شرکت در نمایش فیلم "تابوی ایرانی" و معرفی کتاب "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" موفق شدم در پنج شهر اروپا شخصا حضور یابم و با علاقمندان به این دو اثر گفتگو کنم. این پنج شهر عبارتند از: کلن، برلین، استکهلم، گوتنبرگ و کپنهاک. در این دو هفته چندین نمایش هم در دیگر شهرهای اروپا مثل پاریس و لندن در جریان بود که موفق به شرکت در آنان نشدم.
از آنجا که نکات جالب و قابل ذکر در دیدار با هموطنانم در این سفر کم نیست، ترجیح میدهم گزارشِ این پنج شهر را در دو بخش، یکی مربوط به کتاب و یکی مربوط به فیلم، بنویسم. و نمیدانم چرا احساس میکنم راحتترم که این گزارش را از دومی شروع کنم!
چون کتاب خاطرات زندانم هنوز به اندازه کافی توزیع نشده است دوستانی که در این باره با من حرف میزدند اغلب خودِ کتاب را نخوانده بودند ولی نقد مشترک "عباس سماکار" و "طیفور بطحائی" را در وبلاگ خودم، یا در سایت "اخبار روز" خوانده بودند. بیشتر پرسشها این بود که چرا حالا که جنایات جمهوری اسلامی در ذهن بسیارانی از مردم ایران موجب روسفید شدن رژیم فاسد شاه شده این کتاب را نوشته، و مبارزه این گروه دوازده نفره را با رژیم شاه، اتهامات واهی ساواک عنوان کردهام.
معنای این پرسشها که گاهی در موافقت، و گاهی در مخالفت با ادعای من طرح میشد این بود که چرا من این همه سال سکوت کردهام و بیاساس بودن اتهامات ساواک را قبلا بر زبان نراندهام. گرچه این را کسی به صراحت نگفت ولی میشد دریافت که در پسِ ذهن برخی از منتقدین این بود که در دورهی انقلاب، و در وقتِ سرنگونی رژیم شاه که من و دیگران از زندان آزاد شدیم، مبارزه مسلحانه با رژیم شاه یک افتخار بزرگ تلقی میشد و من از این رو سکوت اختیار کردم تا از این افتخار سهمی ببرم، ولی حالا که دیگر آنگونه مبارزه مورد تائید کسی نیست و رژیم شاه هم در مقایسه با رژیم جایگزینش در ذهن مردم، رژیم فاسدی تلقی نمیشود دارم دامانم را از آلودگی به انقلابیگری در آن دوران پاک میکنم (این معنا در نقد مشترک سماکار و بطحائی، که دوست باریکاندیشی آن را "نقد دوترکه!" نامیده، هم آمده است).
در پاسخ به این دوستان از آنان خواستم که کتاب مرا بخوانند و اگر باز هم این پرسش برایشان بیپاسخ ماند به هر طریق ممکن با من تماس بگیرند. حالا که به خانه رسیدهام سند روشنی که مدتی پیش از دوستی به دستم رسیده را برایشان اسکن میکنم و در این جا میآورم تا ببینند که در اولین مصاحبهها پس از رهائی از زندان، در بحبوحهی انقلاب، وقتی که چند روز زندانی بودن برای هر ملائی جزو افتخارات مبارزاتی تلقی میشد، در مورد این پروندهی "انقلابی" و نقش خودم در آن، همان حرفی را زدهام که سی و چهار سال بعد در کتاب زندانم نوشتم.
بریده روزنامهای که تصویرش را میبینید از "روزنامه اطلاعات" است که متاسفانه تاریخش در آن نیامده ولی مسلم است که مربوط به آبان یا آذر 1357 است. در این مطلب با عنوان "رضا علامهزاده: از پشت دوربین فیلمبرداری تا شکنجه گاه ساواک!" در زیر عکسی از من نوشته شده: "رضا علامهزاده: از سال 51 به اتهام کارهائی که هرگز مرتکب نشدم در زندان ساواک بودم."
و سپس مطلب اینگونه ادامه مییابد: "اشاره: رضا علامهزاده کارگردان فیلمهای کودکان که در شهریور ماه 1351 به همراه خسرو گلسرخی، عباس سماکار، طیفور بطحائی و چند تن دیگر به اتهام مشارکت در توطئه سوء قصد علیه خاندان سلطنت دستگیر و به حبس ابد محکوم شده بود چندی پیش همزمان با موج فزاینده مبارزات مردم ایران علیه ظلم و استبداد به همراه عدهای از زندانیان سیاسی از زندان رهائی یافت. در همان زمان علامهزاده در طی مصاحبهای که در روزنامه اطلاعات چاپ شد اعلام داشت اتهاماتی که از آغاز دستگیری به او وارد کردهاند واهی و بیاساس بوده و چون جرمی مرتکب نشده هرگز تقاضای عفو نیز نکرده است."
همانطور که از متن بالا پیداست این دومین مصاحبه روزنامه اطلاعات با من بود که تنها حدود یک ماه پس از آزادیام صورت گرفت (نکتهای کم اهمیت: نویسنده، تاریخ دستگیری مرا اشتباه نوشته. من در روز اول مهر 1352 دستگیر شدم).
به اولین مصاحبه با این روزنامه دسترسی ندارم ولی گزارشی از آن مصاحبه را "علیرضا نوریزاده" سالها پیش در ستون هفتگیاش در "کیهان لندن" منتشر کرده است که با نقل تکهای از آن، این مقوله را میبندم:
"بعد از خروج زندانیان سیاسی... من با بسیاری از زندانیان سرشناس آن سالها گفتگو کردم. در آن تاریخ که جامعه به دنبال قهرمانسازی بود خیلی ساده بود که یک زندانی سیاسی با شرح کشافی از مبارزات قبل از زندان و مقاومتش در برابر شکنجه ... از خود یک قهرمان بسازد. جامعه نیز بدون هیچ درنگی این چهرهسازی را پذیرا میشد... باری، در چنین فضائی کم بودند انسانهائی که فروتنانه حاضر به حماسهسازی از خود نشوند. رضا علامهزاده یکی از این فروتنان بود. روزی که به همراه دیگر دوستان زندانیش به اطلاعات آمد و کلی با هم سخن گفتیم، من شیفته رفتار و منش هنرمندی شدم که در آن جمع حتی عبارتی عنوان نکرد که از آن معنای خودپرستی و ستایش از خویش مستفاد شود."
کسانی هم بودند البته، که کتاب را خوانده بودند. بسیاری از آنان دوستان سرشناسی نیز هستند. بدون هیچ استثناء، جز تعریف از صمیمت و صداقت در کتابم، چیز دیگری از آنان نشنیدم ولی چون ممکن است تعارف و رودرواسی کرده باشند از بیان آن در میگذرم، و تنها به رونویسی فرازی از نقدِ "مسعود کدخدائی" با عنوان "با علامهزاده در زندان" که در "وبلاگ نشر فردوسی" انتشار یافته اکتفا میکنم (کدخدائی که شانس دیدارش در کپنهاک برای اولین بار دست داد یک مصاحبه مفصل ویدیوئی هم با من کرد که هر وقت در آمد خبرتان می کنم.)
"رضا علامه زاده در این کتاب، دست ما را میگیرد و به زندان شاه میبرد. برای این میگویم دستمان را میگیرد ‏که ما فقط در همراهی با او است که صحنههایی از زندان را میبینیم. او از آنچه مربوط به خودش نیست ‏صحبتی نمیکند. نمیدانم آقای علامه زاده هنگام نوشتن این کتاب چه قدر حواسش به این موضوع بوده که دارد ‏یک مستند میسازد. منظورم از “میسازد” این نیست که بار منفی به کار او بدهم، بلکه برعکس، میخواهم ‏بگویم که این خاطرات بدون شعار، و به قول خود او بی“دراماتیزه” شدن، به شکل مستندی بیطرفگیری، و ‏به زبانی ساده و بیدستانداز و پر کشش نوشته شدهاند، و کتاب را یک شبه میتوان خواند."
◊□◊
Posted by reza at May 19, 2012 4:13 PM
مطالب مرتبط