April 10, 2012

عارف و حیوانات زبان بسته‌اش

عارف قزوينى را بيش و پيش از همه به خاطر اشعار و ترانه‌هاى وطنى‌اش مى‌شناسيم. روح لطيف و طبع حساس او، آنجا كه از وطن مى‌سرايد چنان به شور در مى‌آيد كه دلى نيست كه از سوز به درد نيايد. 
گاه اين شور به مويه‌اى دلخراش بدل مى‌شود كه تا رسم دوست و دوستى برجاست، به جا خواهد ماند: مثل آنچه در سوگ "يگانه فرزند فداكار ايران" و "شرف خراسان"، كلنل پسيان سروده و با "صوت داودى"اش در كنسرت‌هاى متعدد خوانده است (كه خود بخشى از طرح "اُپِرتِ عارف و كلنل" من است  و حيف كه حتى يك صفحه یا نوار با صداى خود او براى استفاده‌ام وجود ندارد.)
روح حساس عارف اما، تنها در عشق به وطن و وفاى به دوست نيست كه تجلى مى‌يابد. هر رابطه‌ى صميمانه‌ای، حتى با حيوانات بى‌زبان، سرچشمه‌ى غليان روح حساس اوست. عارف كه پس از كشته شدن كلنل پسیان و اعدام چند تن از دوستان ديگرش به شدت از دنيا و مردم سرخورده بود ببينيد در مورد گربه‌اش چه مى‌نويسد:
[بلی، بدین جهت از مردم دوری جسته و با بی‌حقوق‌ترین حیوانات که گربه باشد، خود را مانوس و مشغول کردم. بچه‌گربه‌ی ملوس، از نژاد آن گربه که عبید زاکانی تعریف آن کرده و "مار دُم و عقاب پیشانی" گفته است بود، با تفاوت اینکه این گربه، روباه دُم و عقاب پیشانی بود. هزار بار کار عشقم با این گربه بالاتر از گربه‌ی معروف، ببری خان، ناصرالدین شاه شد. این حیوان مثل اینکه می‌خواست بفهماند که انسان حق ندارد نسبتِ بی‌حقوقی به او بدهد. آنچه را که در مدت عمر از این حیوان دیده و شنیده بودم مثل این بود که تمام تهمت و افترا بوده است. شبی که صبح آن، موقع فرار و عقب‌نشینی بود، برای انس فوق‌العاده‌ای که به این حیوان پیدا کرده بودم طبیعت را طرفِ حمله و مخاطب ساخته، آنچه ناگفتنی بود گفته، و بقدری گریه کردم که چشمه‌ی چشمم خشکید. در آخر گفتم من با یک گربه هم مانوس شدم او را هم نگذاشتی چند روزی به حال محبت با من باشد، به این بی‌رحمی از من دورش کردی.]
عارف بويژه در دوران دربدرى و تبعيد چندين سگ داشته كه به آنان عشق مى‌ورزيده است. دورى از آدميان و الفت با سگ‌هايش سرچشمه‌ى بسيارى از اشعار او نيز هست:
[در این نوروز و عید باستانی / که هر کس خواهد از نو زندگانی
چنان از زندگی بیزار و سیرم / که روز مرگ خود را عید گیرم
من از روزی که با سگ خو گرفتم / نظر از حسن و رنگ و بو گرفتم
چو در یک ملتی روح طرب نیست / منم گر شاعر ملی‌ش، عجب نیست!]
يكى از خاطرات دردناك اين شاعر درد كشيده كشته شدن يكى از سگ‌ها، و عواقب دشوار آن است كه نفرت او را نسبت به ملاها دو چندان كرد:
[چیزی که خیلی علاقمند به ذکر آن بودم می‌خواستم شرح حال سگ‌بازی و عشق خود را به دوتا توله‌های شکاری بی‌نظير خود که یکی از آن ها را در بروجرد کشته، و بعد هم آخوندها شورش کرده ده یازده روز حکم به بستن بازار و اجتماع در مسجد شاه، و تلگراف به دولت و مجلس که عارف سگ خود را در امامزاده دهکرد دفن کرده. و بعد جمعیت به امر ملاها خیال حرکت برای کشتن من به طرف دهکرد که دهی است در سه فرسخی بروجرد داشته‌اند. در میان سرمای زمستان مجبور شدم از خاک بروجرد با ضعف مزاج به خاک تره‌بند عراق حرکت کرده که حقیقتا شرح آن نوشتنی است در تحت عنوان این شعر:
[هیچ کاری نشد اسباب سرافرازی من / آبرومندتر است از همه، سگ‌بازی من]
عارف در ادامه مى‌نويسد:
[انس وعلاقه من به اين سگى كه در بروجرد كشته شد به قدرى بود كه مى‌توانم بگويم تمام عشق  و محبت دوره‌ى جوانى و ايام زندگانى من همه يكجا جمع، و آن هم متوجه اين حيوان شريف شده بود. شبى كه او را روز آن كشته بودند همين قدر عرض مى‌كنم از سر شب تا دو ساعتِ نصف شب بى‌اختيار چنان نعره مى‌زدم كه هر كه در آن دهِ ويران شده در اطراف من بود آسوده نبود. از آن به بعد هم اشك چشم من خشك نشد و تا نفس آخر، آن حيوان و زحمتى كه از كشتن آن به من رسيد فراموش نخواهد شد.] 
تا آنجا كه از خلال يادداشت‌هاى پراكندی عارف پيدا كرده‌ام هم‌نشينى با سگ براى او بخشى از زندگى روزمره‌اش بوده است:
[آرى امروز در حاليكه از همه كس و همه چيز كنار گرفته‌ام فقط با دوستى سگ خوشنودم و خانواده‌ى من عبارت از دو سگ، و جيران كلفت آذربايجانى است كه نقدا از كلفتى خارج، زنى است شريك زندگى سگ‌بازى من شده است.]
پيش از اينكه كمى از رابطه عارف با اين دو سگ كه "مينو" و "مينا" نام دارند بنويسم بد نيست گريز كوتاهى بزنم به تعريف عارف از جيران، كلفت سابق و هم بستر بعدی‌اش:
[براى اين زن انصافا همين قدر كافى است بگويم... در تمام زندگانى يك ركعت نماز نخوانده و هزار شكر كه اساسا بلد نشده است، و نمى‌داند نماز و روزه چيست.]
چه شانسی داشت عارف که در ایران امروز زندگی نمی‌کرد!
برگردم به مينو و مينا كه وقتى عارف مغضوب رضاشاه مى‌شود همسفر دربدرى‌های او نیز بوده‌اند (هرچه در یادداشت‌ها و نوشته‌های عارف گشتم درنیافتم که سگی که کشته شد یکی از همین دو سگ، مینو و مینا، بوده است یا نه.)
[پانزدهم خرداد ١٣٠٥ مانند يك خانواده كوچكى كه براى كسب شرافت از ننگ بشريت با سگ پيوند كرده باشد، من و جيران و مينا و مينو و بچه مينو (ژيان) طهران را وداع گفته براى ديگران گذاشته، بيرون شديم.]
و اين هم مطلع غزلى است براى آن دو سگ وفادار:
[ديگر دلم هواى پريرو نمى‌كند / سر همسرى به جز سر زانو نمى‌كند]
كه اين گونه ادامه مى‌يابد:
[چندين هزار طره‌ى گيسو كمند زلف / همسر دلم به يك موى "مينو" نمى‌كند
در وزن مهر "مينو" و "مينا" دلم تو را / اى يار، پارسنگ ترازو نمى‌كند
آن دل كه از تو باز گرفتم به پيش سگ/ انداختم، بيا و ببين بو نمى‌كند
در سگ حقيقت است و حقيقت چو در تو نيست / آب من و تو، سير به يك جو نمى‌كند
با خُلق سگ چو خوی سگم آشنا شده است / دیگر به خَلق ناکس و کس خو نمی‌کند
ديگر به ياد عارف و "مينا" و "مينو"اش / يك بى‌صفت عبور از اين كو نمى‌كند]
□◊□
Posted by reza at April 10, 2012 12:29 PM
مطالب مرتبط