April 6, 2012

شوهر بد، و دوست خوب!

ماه پیش در برنامه‌ای که به همت "شهرزاد نیوز" برای معرفی رمان "وسوسه‌های آبی" ترتیب یافته بود من هم یکی از سخنرانان بودم. پیش از آغاز سخنم بهانه‌ای یافتم تا به شکلی بگویم که من گرچه شوهر بدی بودم اما سعی دارم دوست خوبی برای همسر سابق و مادر فرزندانم باشم؛ یعنی برای "مهرناز صالحی" نویسنده‌ی رمانی که از آن نام بردم.
این اعتراف که از صمیم قلب بیان شده بود لبخندی بر لبان حضار آورد و موجب برقی از رضایت در چشمان مهرناز شد. این برق اما در آخرین دیدارم با آن عزیز کدر شده بود. یادآوری تلخ فرازهائی از زندگی مشترکمان که به خاطرات زندانم ارتباط داشت و در کتاب اخیرم "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" از آنان سخن رفته موجب آن بوده است، کتابی که خودم نسخه‌ای از آن را چند روز پیش به دستش داده بودم.
من از حدود هشت سال قبل که گاه‌نوشت‌هایم را در این صفحه آغاز کردم بنای‌ام بر این بوده است که چیزی را از خوانندگان این صفحه پنهان نکنم، بویژه آنچه بر ذهن و احساسم اثر می‌گذارد. از این رو وقتی احساس کردم که نوشتن از ماجرای جدائی از همسرم در زندان، و عواقب ناخوشایند آن برای من و او و فرزندمان در آن سال‌های دور، موجب رنجش مهرناز شده است لازم دیدم این یادداشت را بنویسم به نشانه‌ی احترام به سخت‌کوشی زنی که در طول زندگیش از تلاش باز نایستاده و با انتشار اولین رمانش پس از عبور از شصت سالگی به روشنی این را اثبات کرده است.
من در طول نگارش خاطرات زندانم که دو سال به درازا کشید به ناچار ذهنم را با همه‌ی دردناکی‌اش، نزدیک به چهار دهه به عقب بازگرداندم تا بتوانم احساس آن روزهایم را به روشنی بیان کنم. انگار با این بازگشت به گذشته لحظاتی میان "دوست خوب" و "شوهر بد" در نوسان قرار گرفتم که موجب کدورت کسی که مثل همیشه برایش احترام قائلم شده‌ام.
این یادداشت را با رونویسی فرازی از کتاب خاطرات یکی از زندانیان سیاسی در آن زمان، "آلبرت سهرابیان"، به پایان می‌برم تا نشان دهم تصویری که از جدائی من و همسرم به همبندانم داده شد و در ذهن آلبرت انعکاس یافته، با همه‌ی نادقیق بودنش، تا چه میزان شریف بوده است:
[موازین انسانی حکم می‌کند که هنگامی که فردی به زندان ابد و یا بسیار سنگین محکوم می‌شود و چشم‌اندازی برای رهائی او از زندان وجود ندارد، برای ایجاد امکان گزینش آزاد، به همسرش پیشنهاد جدائی بدهد. رضا علامه‌زاده هنرمند مبارز و فیلمساز سرشناس کشورمان نیز یکی از کسانی بود که با پافشاری زیاد در عین داشتن فرزند، خواهان جدائی بود. کارهای اداری برای انجام مراسم طلاق در دادگستری آماده شد. هنگام جدائی، این زن و شوهر همدیگر را شدید در آغوش گرفته و اشک می‌ریختند. کارمندان و کارکنان دولت با حیرت بسیار شاهد مراسم طلاقی بودند که طرفین آن ضمن پابرجا بودن رشته عشق و علاقه، به خاطر شرایطی که استبداد حاکم تحمیل کرده بود ناچار به وداع با زندگی مشترک بودند.]
[خاطرات آلبرت سهرابیان. ص 222 انتشارات بیدار. هامبورگ. آلمان]
Posted by reza at April 6, 2012 12:53 PM
مطالب مرتبط