April 3, 2012

برای امیر مُمبینی

امیر جان، عضو فیسبوک نیستم تا مستقیما برایت این یادداشت را بفرستم ولی برادرم سعید مثل همیشه کمبودهایم را جبران می کند! همو بود که پیام مهربان و لطیفت را در فیسبوک تلفنی برایم خواند. کاش آدرس پستی ات را بدهی تا یک نسخه از کتاب خاطرات زندانم را برایت بفرستم که در آن از همبند بودن شیرین خودم و خودت در زندان کرمان، به همراه آن بزرگمرد که معاون زندان بود، سروان متولی، نوشته ام. فعلا تا کتاب به دستت برسد این دو تکه از کتاب را بخوان:
یک تبعیدی نورسیده
با این‌که پس از ملاقاتِ رئیس سازمان صلیب سرخ جهانی با شاه، و قول و قرارهائی که گذاشته شد شرائط در زندان‌ها از هر نظر تفاوت چشم‌گیری کرد، ولی تبعید از این زندان به آن زندان قطع نشد. این البته برای من که با بازگشتم به تهران مخالفت شده بود نتیجه بدی نداشت چون پس از یک سال و نیم جدا ماندن از زندانیان هم‌سلک خودم، شاهد ورود یک زندانی تبعیدی تازه از تهران شدم: فرج‌الله کاظمی، که اغلب او را با نام امیر مُمبینی می‌شناسند.
امیر، از بچه‌های چریک فدائی، و از زندانیان مقاوم سیاسی بود. من با او در تهران هم‌بند نبودم ولی به محض ورود او به زندان کرمان انگار گمشده‌ای را پیدا کرده باشم با هم سخت جفت و جور شدیم. کتاب‌خوانی مشترک، هم‌فکری مشترک، ورزش مشترک و بیش از همه هم‌دلی مشترک‌مان هر دومان را از تنهائی در آورد.
در کنار این فضای تازه برای من در درون زندان، اخبار جنبش اعتراضی مردم علیه رژیم شاه که دیگر دیوار زندان‌ها هم جلودارش نبود، دوره‌ی تازه‌ای از زندانی بودن را، که به کلی با پیش از آن متفاوت بود، نوید می‌داد...
فرج الله کاظمی معروف به امیر مُمبینی
آخرین شب
روز چهارم آبان، به سنگینی گذشت و از آزادی‌ام خبری نشد. برادرانم عصر آن روز دوباره به ملاقاتم آمدند و خبر آزادی صدها هم‌بند سابقم در زندان قصر تهران را دادند؛ زندانیانی بسیار سرشناس مثل صفرخان قهرمانی و آیت‌الله طالقانی هم در میانشان بودند.
سروان متولی تا غروب به آن‌ها اجازه داد در اتاق ملاقات بمانند. خودش می‌رفت و می‌آمد و هر بار از این‌که هنوز تلکسی برای آزادی من نرسیده اظهار تاسف می‌کرد.
با پایان ملاقات، به بند برگشتم. قبل از خواب ماموری آمد و مرا به دفتر سروان متولی برد. سروان سخت نگران بود. گفت چندین بار به تهران تلکس زده و پاسخی نگرفته، حالا به افسر نگهبان امشب سفارش کرده اگر تلکس از تهران رسید، هر وقت شب بود خبرش کند. مهربانانه با من دست داد و رفت.
تازه میان خواب و بیداری بودم که دو باره ماموری برای بردنم آمد. باز هم سروان متولی را در دفترش دیدم که به دلیل مشروب خوردن و بی‌خوابی چشمانش سرخ بود. گفت تلکس نرسیده ولی می‌خواست به من اطمینان بدهد که خودش دنبال کارم را می‌گیرد. مطلع بود که ده‌ها زندانی سیاسی دیگر از شهرستان‌ها آزاد شده بودند و همین کمی نگرانش می‌کرد. گفت همسرش به او گفته «تو که امشب خوابت نمی‌برد چرا نمی‌روی در دفترت بمانی تا خودت خبر آزادی علامه‌زاده را به او بدهی؟»
باور این برخوردها برای کسانی که در آن دنیا زندگی نکرده‌اند آسان نیست. برای من هم بازگوئی‌نکردن حرف‌های باور نکردنی، ناممکن است.
نمی‌دانم ساعت چهار بود یا پنج صبح روز پنجم آبان (سال‌روز تولد خودم!) که بیدارم کردند. این بار امیر ممبینی را هم که در اتاق من بود بیدار کردند. گفتند سروان متولی هر دوی ما را خواسته است.
به دفترش که رسیدیم سروان را دیدیم که مست مست، یقه فرنچ‌اش را باز کرده، چشمان سرخ اشک‌الودش را به در دوخته، و چند گیلاس عرق روی میزش برای من و امیر آماده گذاشته است.
تلکس آزادی‌ام از تهران دقایقی پیش رسیده بود. از آن ضیافت چیزی نمی‌نویسم چون امیر ممبینی، عضو مرکزیت سازمان فدائیان و سردبیر سابق نشریه کار، اخیرا در یکی از سایت‌ها، اشاره‌ای به آن داشته است. گمان می‌کنم شهادت او، باور این واقعیت‌های غیر قابل باور را آسان‌تر کند:
[محشر آدمی است این رضا علامه‌زاده. پس از تبعید من از قصر به کرمان، یکباره متوجه شدم که رضا هم در همان زندان تبعید است. در یک سلول مستقر شدیم و شدیم یک جان در دو قالب. و چه خاطراتی. بهترین دوست ما دو تا در آن زندان، زندانبان ما جناب سرهنگ متولی بود. میخواهم بگویم رفیق سرهنگ متولی! معاون رئیس زندان کرمان. شبی که فردای آن رضا را آزاد میکردند آمد و ما دوتا را برد دفتر رئیس زندان و چه ضیافتی. انواع غذا و نوشابه و دسر. همه چیز تکمیل بود. احترامی که او به ما گذاشت یک یادگار خاطره انگیز است. یاد او خوش باد. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.]
□◊□
Posted by reza at April 3, 2012 3:02 PM
مطالب مرتبط