March 29, 2012

عارف و عمامه!

[اين نوشته را به برادرم سعيد تقديم مىكنم كه در رساندن صداى من به دوستانش در "فيسبوك" لحظهاى تاخير نمىكند!]

 يك ترجيع‌بندى در زندگى من وجود دارد كه فقط خودم از آن آگاهم. هر وقت كارى كه به دست دارم به سرانجام مى‌رسد، بلافاصله فيل‌ام ياد هندوستان مى‌كند و مى‌روم سر وقت آن ترجیع‌بند. فكر بد نكنيد! اين ترجيع‌بند چيزى نيست جز ور رفتن با سوژه‌اى براى فيلم يا تئاتر، و يا اگر هيچكدام نشد نوشتن يك كتاب كه به "عارف قزوينى" و "كلنل پسيان" و "ايرج ميرزا" و رابطه‌ی عجیب این سه تن ربط داشته باشد.
حدود چهل سال پيش، هنوز در زندان بودم كه به دراماتيك بودن اين سوژه پى بردم. اولين بار يك سال پس از آزاديم بود كه طرحى براى ساختن يك سريال تلويزيونى روى كاغذ آوردم ولى تا بيايم بجنبم انقلاب به سوئى رفت كه بايد دنبال سوراخ موش مى‌گشتم!
در طول سال‌هاى تبعيد بارها به سراغ اين سوژه رفته‌ام، بارها كتاب‌هاى تازه خريده‌ام، يادداشت‌هاى بسيارى برداشته‌ام، و بر مبناى آن طرح‌هاى سينمائى و تئاترى مختلفى نوشته‌ام، و هر بار با نيافتن سرمايه براى اجرائى كردنشان، برآوردن اين آرزو را به آينده‌اى نامعلوم موكول كرده‌ام. 
با اين مقدمه مى‌خواستم بگويم كه عنوان اين مطلب به مشغله‌اى بسيار مهم‌تر از رابطه‌ی عارف با عمامه مربوط مى‌شود. از روزى كه نمايش فيلم اخيرم "تابوى ايرانى" به چرخش افتاده و كتاب تازه‌ام "دستى در هنر، چشمى بر سياست" منتشر شده است دو باره رفته‌ام سر وقت همان سوژه كه عنوانش مى‌تواند "اُپرت عارف و كلنل" باشد، البته با رويكردى تازه و متفاوت با گذشته. در همين گشت و گذار بودم كه ديگر دلم نيامد دوستان اين صفحه را از آن بى‌نصيب بگذارم. 
عارف قزوينى، كه من شيفته‌ى كاراكترش هستم، در سال‌هاى تبعيد و فقر و پريشانى، دست به نوشتن "تاريخ حيات عارف" مى‌زند كه سوگ‌نامه‌ى زندگى خودش است در صد و اندی صفحه، از كودكى تا به قول خودش تا "داخل شدن در خط آزادى‌خواهى". از بخش پر بار و افتخار آفرين زندگی‌اش چيزى نمى‌نويسد چون فكر مى‌كند "قلم‌هاى پاك و افراد با وجدان آن‌ها را خواهند نوشت". 
اين مختصر را داشته باشيد تا بروم سر رابطه‌ى شيرين او و عمامه!
عارف در مورد پدرش مى‌نويسد: "ياد ندارم تا كنون اسم پدرم را به خير و خوبى برده يا اينكه از براى او طلب آمرزش كرده باشم، و تمام بدبختى‌هاى خود را در دوره زندگانى از او مى‌دانم."
و در مورد شغلش مى‌گويد: "پدرم داراى شغل وكالت بود. من از طفوليت حس كرده بودم كه اين اسم اسباب نفرت مردم است."
صفحاتى بعد مى‌نويسد: "چون داراى حنجره داودى بودم كه مى‌توان گفت معجزه يا سحرى بود، همين اسباب شد كه پدرم به طمع افتاد از براى خطاهاى خود كه در دوره زندگى بواسطه شغل وكالت مرتكب آن‌ها شده بود جلوگيرى از آن‌ها كرده باشد هيچ بهتر از اين نديد مرا به شغل روضه‌‌خوانى كه به عقيده من هزار بار بدتر از شغل وكالت است وادار كرده باشد... پدرم با داشتن دو پسر بزرگتر، چون مرا روضه‌خوان خيال مى‌كرد وصى خود قرار داد. روزى از جمعيتى دعوت شد. پس از صرف چاى و شربت و شيرينى، مرا زير يك بار ننگينى بردند يعنى عمامه بر سر من كردند. البته اشخاص حساس مى‌دانند، با اين حال من در چند روز اولى كه عبور از كوچه و بازار مى‌كردم با اين بار ننگين شرم‌آور در چه حالى بودم."
عارف كه شرمى بالاتر از پوشيدن لباده‌ی آخوندى در خيابان نمى‌شناخت به قول خودش "تلافى، به آخرت نگذاشته، كردم آنچه را نمى شود كرد."
عارف در روز بيست و يكم ماه رمضان، كه اوج عزادارى ايام موسوم به احياء براى شيعيان است، در شهر خودش قزوين، به نوشته خودش "با موى و پوطين برقى، با لباسى كه تا آن روز چنين هيكلى را هيجكس نديده بود" به مسجد شاه مى رود. 
 
در شرح ماجراى آن روز در مسجد شاه، در "تاريخ حيات عارف" مى‌نويسد: "وعاظ شهر هم هر كدام به وسعت دايره عوام‌فريبى خود، معركه را گرم و خود را سرگرم خر درست كردن نموده [بودند]... ورود بى‌موقع من مثل خروس بى‌محل چنان جلب نظر عامه كرد كه ديگر هيچكس گوش به ياوه‌سرائى آن‌ها نداد."
دلم نمى‌آيد اين نوشته كوتاه را بى گريزى به وطن، عشق بى‌شائبه‌ى اين شاعر عاشق پيشه‌ى وطن‌دوست، به پايان ببرم:
مرا ز عشق وطن دل به اين خوش است كه گر:
ز عشق هر كه شوم كشته، زاده‌ى وطن است
□◊□
Posted by reza at March 29, 2012 9:04 PM
مطالب مرتبط