February 19, 2012

اعترافِ "یهودائی"

[آقای رضا علامه زاده عزیز. امیر فطانت هستم. محال است که شما رضا علامه زاده باشید و این نام را نشناسید. قبل از اینکه فراموش کنم خدمتتان عرض کنم که کمتر کسی مثل من به عنوان "خائن" و ضد قهرمان این ماجرا، علاقمند و ناظر و تماشاگر ماجرای پرونده "قهرمانان روشنفکران چپ ایران" و بازیگران آن بوده است. می توانم به شما اطمینان دهم که همیشه برای عزت نفس و روح هنرمندانه اتان که هرگز در مورد این پرونده همچون برخی قهرمانان اسب های چوبین داستان سرائی نکردید احترام بسیار قائلم.
قبل از هر چیز بگذارید تا یک نکته را روشن کنم. برای روشنفکران سیاسی چپ ایران من همان "یهودا" هستم که مسیح آنان، تبلور شعر و هنر و اهل قلم را مظلومانه به مسلخ تاریخ برد. اما من از نقش تاریخی خود خوشنودم. همه در این ماجرا برنده شدند. روشنفکری چپ ایران قهرمانان خود را یافت و سرود بهاران خجسته باد سرود ملی روشنفکران چپ شد.
من از روشنفکرانی که اگر قهرمان نشده بودند یکی از همین کسانی بودند که هستند قهرمانانی بزرگ آفریدم، از حق نباید گذشت که شایسته بودند. قهرمانان اهل هنر که تا تاریخ سیاسی ایران پابرجاست قهرمان باقی خواهند ماند. چه مقامی برای یک انقلابی بالاتر.
علی الظاهر خاندان پهلوی از یک گروگان گیری نجات یافت و رضا پهلوی امروزه روز یکی از ناجیان ایران قلمداد می شود و آدم هائی که کسی نبودند از زندگی خود برای دیگران حماسه آفریدند و به زندگی خود معنائی دادند و یکی از بزرگترین ماجراهای تاریخ سیاسی ایران آفریده شد. و با نقشی بسیار پر رنگ در انقلاب ایران، و این همه با زندگی من، امیر فطانت رابطه تنگاتنگ دارد.]
آنچه خواندید آغاز نامه بلندی است با عنوان "به بهانه انتشار دستی در هنر، چشمی بر سیاست"، که دیروز از کلمبیا، از طریق ایمیل، به دستم رسید. نویسنده‌اش امیر فتانت (فطانت) است که در همین نامه به روشنی از عمل یهوداواره‌اش در مقابل نزدیک ترین دوست خود، کرامت دانشیان، پرده برمی‌دارد؛ عملی که منجر به اعدام او شد. ماجرای رابطه‌ی دانشیان و فتانت را می‌گذارم برای آنکه در کتابم بخوانید اما تا نامه‌ی فتانت معنای واقعی‌اش را گم نکند تنها به این نکته اشاره می‌کنم که کرامت بی‌آنکه بداند فتانت همکار ساواک است برای تهیه اسلحه به او مراجعه می‌کند و از آن پس ساواک از طریق فتانت تمام گروه را به بازی می‌گیرد.
فتانت در پایان نامه‌ی دیروزش به من، پیشنهاد می‌کند:
[به کلمبیا بیائید تا چند روزی را با هم باشیم حرف های بسیار برای گفتن است. این روایت را از زبان یهودا بشنوید. دلم میخواست این دیدار قبل از رونمائی کتابتان می بود که نمیدانم چقدر ممکن است.]
همین جا پاسخ او را به شکل سرگشاده می‌دهم:
آقای فتانت، آمدنم به کلمبیا، آن هم قبل از رونمائی کتابم که دو سه هفته دیگر خواهد بود غیر ممکن است. ولی در عصر ارتباطات برای گفتگو نیاز به سفر نیست. پیشنهاد می‌کنم بیائید با اسکایپ با من حرف بزنید و دلیل واقعی "یهودا" نامیدن خود را بی‌پرده بیان کنید. من این مکالمه را به صورت ویدئوئی ضبط خواهم کرد و برای امروزیان و آیندگان به یادگار خواهم گذاشت. اما از آن جا که هنوز کتاب مرا نخوانده اید تکه ای از آن را که به شما مربوط است در زیر برایتان می‌آورم. البته در کتابم بیش از این که می‌خوانید از شما نام برده شده. آنچه در زیر نقل می‌کنم تنها به یافتن انگیزه واقعی شما برای نوشتن کتاب "داستان همه داستان‌ها" مربوط می‌شود که یک نسخه فتوکپی شده از آن به شکل کاملا اتفاقی از طریق دوستی در میانه‌ی نوشتن خاطرات به دستم رسید:
□◊□
فتانت در این کتاب رمان‌گونه و رمزآلود، لابلای جملاتی که با درهم‌آمیزی فرازهای قرآن و تورات و انجیل شکل گرفته، و انسان و خدا و شیطان را دستمایه قرار داده، آشکارا ولی در تودرتوی یک بازی زبانی ناآشکار، که گاهی هم زیبا و خواندنی می‌شود، به خیانت "یهوداواره"‌اش به آن کس که "آب و نانش را با او تقسیم کرده بود" اعتراف می‌کند:
[چگونه توانسته بودم آن‌همه گناهکار باشم؟ چگونه چشمانم بر آن‌همه حقایق عریان کور گشته بود؟ چگونه با "او" چنین کرده بودم؟ او که آب و نانش را با من تقسیم کرده بود و معنای عشق را به من آموخت؟ او که مرا آن‌همه حکمت آموخت و راز شفای کوران و احیای مردگان را بر من گشود؟ او که آن‌همه صادقانه جانش را به من اعتماد کرده بود؟ او که آن‌همه دوستش داشتم؟] ص 57
فتانت در این "داستانِ داستان‌ها" که نزدیک به 250 صفحه دارد به پرسشی که خود طرح می‌کند هرگز پاسخ نمی‌دهد و انگیزه‌اش را برای خیانتی چنین سنگین به "او"، کرامت دانشیان، نزدیک‌ترین دوستش، توضیح نمی‌دهد. حتی از نام‌بردن "او" هم به صراحت پرهیز دارد گرچه جائی به نامش اشاره می‌کند:
[وای بر من... اینک حقیقت عریان. همهه‌ها به هیاهوها بدل شده بودند و نور "او" در دل رنج‌دیدگان گرمای دوباره‌ی حیات آفریده بود. "او"، از هر دهانی به سینه‌ای نقل می‌شد و همه جا حدیث حکایت‌‌هائی بود از کرامت‌های "او".] ص 64
و جابه‌جا، گوئی برای آرامش وجدان، به یهودا بودن خویش اعترافِ مکرر می‌کند:
[یهودا بودم، با دردی که تنها یهودا می‌شناخت، درد یهودا بودن.] ص 82
و باقی، آن‌چه می‌نویسد چیزی نیست جز شرح رنج و درد بسیاری که پس از رو شدن دستش برای فرار از مجازات در فضای انقلا‌ب‌زده‌ی ایرانِ پس از بهمن 57 کشیده است:
[اینک، روزها از آغاز حکومت خدا گذشته بود و روزها بود که فاجعه‌ی بزرگ بر من به یکباره فرو ریخته بود. روزهائی که همه چیز چنان حادث شده بود که بر هیچ چیز جای تردیدی نبود. حقیقت عریان و آشکار همچون خورشید در دل روز... از شهری به شهری می‌گریختم و سیمای خود را از جهان می‌پوشاندم و ...] ص 82
و این‌که چگونه در بیغوله‌ها خوابیده، به هیئت یک بلوچ از کشور گریخته، و پس از درد و رنجی مالیخولیاگونه بالاخره از کلمبیا، "بهشتِ یهوداها"، در آمریکای لاتین سر در آورده است!
[مرا از خویش گریزی نبود. من باید به جستجوی مذهبی تازه بودم که درهای بهشتِ آن، بر گناهکارانی چون من نیز بسته نبود. من باید مذهب تازه‌ای می‌آفریدم که خویش و یهودا را نیز در آن رستگار می‌یافتم.] ص 58
□◊□
Posted by reza at February 19, 2012 11:39 AM
مطالب مرتبط