February 17, 2012

خاطرات پنج سال زندان

[اگر نیاز و اشتیاق نسل تازه را به دانستن از پرجنجال‌ترین پرونده‌ی سیاسی حکومت شاه در دهه‌ی آخر سلطنتش نمی‌دیدم، و اگر روز به روز شاهد انتشار گزارشاتی مخدوش از آن پرونده و بازیگرانش نمی‌بودم، هرگز انگیزه کافی برای بازگشتِ دردناکِ ذهنی‌ام به آن دوران، و گزارش کردن آن به صورت یک کتاب، در خود نمی‌دیدم.

چشم و گوش حساس واقعیت، بر روی تک تک حرکات و حرف‌های ما گشوده است و پرده‌پوشی را به هر دلیل، حتی رفاقت که شریف‌ترین احساس انسانی است، در ردیف چیزی چون دروغگوئی می‌آورد، خصلتی که هرگز با واقعیت جمع‌پذیر نیست.]

این فرازی است برگرفته از متن کتاب تازهام "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" که در پشت جلد آن آمده است.

در طول دو سالی که با وقفههای کوتاه و بلند مشغول نوشتن خاطرات زندانم بودم، برایم مثل خود زندانی بودن روزهائی تلخ با خود داشت. با این همه کار را به سرانجام رساندم و کتاب، تا پایان ماه جاری توسط "بیژن خلیلی" مدیر "شرکت کتاب" در لس آنجلس در خواهد آمد.

ده روز اخیر را به شکل کامل صرف آخرین غلطگیریها، بررسی صفحهبندی، و بویژه تهیه فهرست اعلام کردم. با آماده شدن روی جلد که کار "فرناز صداقت‌بین" است، کتاب اکنون زیر چاپ رفته است و قرار است در هفته دوم ماه مارس با حضور خودم در لس آنجلس رونمائی شود، هرچند دو هفته پیش از آن نسخههائی از کتاب به دستم خواهد رسید تا در جلسه نمایش عمومی فیلم "تابوی ایرانی" در واشینگتن، (اول مارس)، و چند ایالت دیگر به هموطنان علاقمندم عرضه کنم.

برای پاسخ به کنجکاوی علاقمندن این صفحه، یا بهتر، برای بیشتر کنجکاو کردنشان، دو سه پاره از کتاب را در این جا میآورم و باقی را میگذارم برای وقتی که کتاب در آمده باشد.

□◊□

برای ورود به این پرونده بگذارید از نیمه‌ی راه وارد شوم. سماکار در خاطره‌اش از شب آخری که من و او و بطحائی در سلول‌های وسط بودیم، همان شبی که خبر تخفیف مجازات ما از اعدام به حبس ابد اعلام شد، و نیز همان شبی که دانشیان و گلسرخی را از سلول مقابل ما بیرون بردند و فردایش به جوخه اعدام سپردند، می‌نویسد:

[هرگز فکر نمی‌کردیم که رژیم بتواند ما را به خاطر حرف خشک و خالی اعدام کند.] ص 251

اگر سماکار این جمله را در سال‌های زندانی بودنش نوشته بود می‌شد فکر کرد که او از ترس اینکه مبادا این نوشته به دست ماموران بیافتد جوهر پرونده‌ی بدان پر سر و صدائی را "حرف خشک و خالی" نامیده است. ولی او این جمله را 28 سال پس از آن شب دردناک، و 23 سال پس از سقوط پادشاهی، و در شرائط آزاد غرب نوشته و دلیلی ندارد بخواهد از اهمیت فعالیت سیاسی سابقش که در 250 صفحه قبل در همان کتاب اینهمه بدان بالیده است بکاهد و آن را "حرف خشک و خالی" بخواند.

واقعیت اما این است که سماکار در این جمله صادقانه‌ترین احساسش را نسبت به این پرونده بیان کرده است. جمله‌ای که هزاران بار از زبان تک تک افراد این پرونده در آمده بود. حتی گلسرخی که در دادگاه کمترین ترسی از بیان نظراتش بروز نداد و جانش را در این راه گذاشت، وقتی از اتهامات ساواک به خودش یاد کرد این چنین گفت:

[اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی هستم. به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است دستگیر می‌شوم، تحت شکنجه قرار می‌گیرم و خون ادار می‌کنم... دو سال پیش حرف زده‌ام و اینک به عنوان توطئه‌گر در این دادگاه محاکمه می‌شوم.] ص201

□◊□

در بیرون، جز دو روزنامه عصر تهران، کیهان و اطلاعات، که خبر کوتاهی در صفحه اول در مورد برنده شدن این جایزه در همان روز دریافتِ خبر، نوشتند، و یک مصاحبه کوتاه که "ژاله کاظمی" در یک برنامه تلویزیونی با من داشت، دیگر هیچ خبری در مورد فیلم "دار" پخش نشد. "تقی مختار" که سردبیر مجله "ستاره سینما" بود بعدها برایم نقل کرد که روز پس از دستگیری‌ام ماموران به چاپخانه آمدند و دستور دادند گزارش مفصلی را که او در مجله‌اش نوشته بود در بیاورند. "مختار" که دوست نزدیک من و بازیگر نقش اول هر دو فیلم سینمائی قبلی‌ام بود، ظاهرا در آن مطلب برایم سنگ تمام گذاشته بود! به گفته "حسین سماکار"، برادر عباس و معاون "لیلی امیرارجمند" مدیر عامل کانون پرورش فکری، دستور داده شد فیلم "دار" را از بخش مسابقه جشنواره جهانی فیلم مسکو، که بلافاصله پس از جشنواره خیخون برگزار می‌شد، بیرون بکشند.

همزمان با آن، ساواک برنده شدن من را به مقامات دربار، کانون، و تلویزیون نشانه جدی بودن بیش از اندازه طرح ترور و گروگان‌گیری جلوه می‌داد. فرح پهلوی در کتاب خاطراتش می‌نویسد:

[در سال 1352 رضا و من در حین شرکت در فستیوال فیلم کودکان، از خطر ربوده شدن نجات پیدا کردیم.] کهن دیارا، ص 185

این کتاب که بیش از سه دهه پس از آن ماجرا نوشته شده نشان می‌دهد ساواک به چه اندازه در جا انداختن این طرح در ذهن درباریان موفق بوده است، حتی در ذهن کسی مثل فرح پهلوی که خود در همین کتاب می‌نویسد:

[بعضی از مامورین ساواک متاسفانه از قدرت خود سوءاستفاده کرده، کارهائی انجام می‌دادند که قابل بخشش نبود. آیا آن‌ها متوجه کار خود بودند؟ متاسفانه باید گفت آن‌ها با انجام این حرکات ناشایست خود، شاید هم بدون قصد، به مقام سلطنت زیان می‌رساندند.] کهن دیارا، ص 230

با این وجود هنوز هم ایشان فکر می‌کند واقعا در "حین شرکت در فستیوال" از خطر ربوده شدن نجات یافته است، در حالی‌که مراسم پایانی فستیوال، دستکم یک و ماه نیم با دستگیری آخرین نفر از این گروه، که من باشم، فاصله داشته است!

ساواک با توفیق در باوراندن این خطر بزرگ به شاه، توانست دو سنگری که تا حدودی از دست‌اندازی خودسرانه مامورانشان مصون مانده بود تصرف کند: "تلویزیون ملی ایران" و "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان".

"رضا قطبی" و "لیلی امیرارجمند" که از نزدیکان و معتمدمین فرح پهلوی بودند در راس این دو نهاد معتبر و فعال در عرصه فرهنگی کشور قرار داشتند. آندو که در میان درباریان افرادی روشنفکر و دموکرات‌منش محسوب می‌شدند توانسته بودند با تکیه بر ملکه کشور دست ماموران بهانه‌جوی ساواک را تا حد زیادی از دخالت در امور این دو نهاد کوتاه کنند. بی‌جهت نیست که در فردای روز دستگیری من، رضا قطبی تشخیص داد که دستکم در یک حرکت نمادین باید از سمت خود در تلویزیون استعفا دهد:

[دوشنبه 2/7/52، ... قبل از مرخصی (از حضور اعلیحضرت) دو موضوع کوچک را عرض کردم. یکی استفعای رضا قطبی رئیس تلویزیون که دائی‌زاده علیاحضرت است و... در (این) مورد فکر می‌کنم به علت شهبانو تامل فرمودند و ... جوابی ندادند.] یادداشت‌های اسدالله علم، جلد سوم، ص 157

□◊□

جز در ماه‌های اول آزادی که ناچار در باره‌ی پرونده‌مان و شرائط زندان سیاسی، به چند مصاحبه و یکی دو سخنرانی تن دادم، در طول بیش از سی و چند سالی که از آزادی‌ام می‌گذرد از پرداختن به آن پرونده و آن دوره‌ در این همه گردهمائی که به دلیل نویسنده و فیلمساز بودن در آنان شرکت داشتم، سر باز زدم. زیرا سال‌های زندانم را پرانتزی می‌دانم که بدون اختیارم، جائی در زندگی‌ام باز، و چند سال بعد، این بار هم بدون اختیارم، به خودی خود بسته شد. آن‌چه با اختیار کامل توسط خودم، چه پیش و چه پس از زندان، و چه در درون آن، انجام دادم کتاب‌ها و فیلم‌هایم هستند که مرا و نگاهم را به زندگی نمایندگی می‌کنند. از روزی که از زندان آزاد شدم همواره تلاشم این بوده است که با این دو عنوان، نویسنده و سینماگر، به من نگاه شود، نه به عنوان زندانی سیاسی سابق. چقدر از پس‌اش برآمده‌ام را، به قضاوت دیگران وامی‌گذارم.

□◊□

Posted by reza at February 17, 2012 12:55 PM
مطالب مرتبط