January 23, 2012

جنونِ دل‌انگيز قصه‌پردازى

 

[کارگاهِ فیلمنامهنویسی در "مدرسه تلویزیون و سینما"ی کوبا که توسط "گابريل گارسيا ماركز" رهبری میشود یکی از جذابترین کلاسها برای فیلمنامهنویسان جوان اسپانیائیزبان است. بحث در این کلاسها معمولا بر روی نوار ضبط، و سپس به صورت کتاب برای استفاده دانشجویان دیگر منتشر میشود. مطلبی که بخشهائی از آن را که جنبه عمومی دارد به فارسی برگرداندهام، گفتار مقدماتی گارسيا ماركز است در اولین جلسهی یکی از همین کارگاهها.]

 

با اين واقعيت آغاز میكنم كه اين كارگاههاى فيلمنامهنويسى مرا خیلی بد عادت كرده است. تنها چيزی كه در زندگى مىخواستم انجام دهم - و تنها كارى كه كم و بيش به خوبى انجام دادهام - قصهپردازى است. اما هرگز فكر نمىكردم قصهپردازى به شكل دستهجمعی تا اين حد دلانگيز باشد.

تا امروز اگر نگويم ناممكن، اما مشكل به نظرم مىآمد که شاهد بازىِ خودسرانهى تخيل باشم؛ غافلگير كردن آن لحظهى دقيق كه در آن يك ايده شكل مىگيرد، مثل يك شكارچى كه به ناگهان از مگسَك تفنگش لحظهى دقيق جهش یک خرگوش را كشف مىكند. اما وقتى با متن تمام شده روبروئیم، اين كاری ساده است. آدم بايد به عقب برگردد و بگويد: "درست همين جاست". چون متوجه خواهد شد كه از اين به بعد است كه قصه ضرب گرفته، شكل يافته، و راه قطعى اش را پيدا كرده است. 

يكى از سردرگمىهاى معمول، تا جائى كه به كارگاه فيلمنامهنويسى مربوط مىشود، در اين باور نهفته است كه ما آمدهايم اينجا كه فيلمنامه بنويسيم. البته طبيعى است. تقريبا تمام شماها يا فيلمنامهنويس هستيد يا مىخواهيد باشيد، می‌خواهید بنويسيد و يا براى نوشتن براى تلويزيون يا سينما ايده بدهيد، و چون اينجا مدرسه تلويزيون و سينماست بسيار منطقى است كه با ورودتان به اينجا عادات روانى اين حرفه را كسب كنيد. دائما به اصطلاحات تصويری بيانديشيد، به ساختار دراماتيك، صحنهها و سكانسها، "اينطور نيست؟" خوب. فراموش كنيد! اينجا هستيم تا قصهپردازى كنيم. چيزى كه اينجا دوست داريم بياموزيم اين است كه چطور داستانگوئى مىكنند، چگونه مىتوان قصهپردازى كرد.

گرچه با صداقت كامل مىگويم كه براى خودم اين پرسش مطرح است كه آيا اصلا اين چيزى است كه بشود آموخت. نمىخواهم توى دل كسى را خالى كنم، ولى باور دارم كه دنيا تقسيم شده بين كسانى كه بلدند قصه بگويند و كسانى كه بلد نيستند. آنچه مىخواهم بگويم اين است كه یک قصهپرداز، زاده مى شود، ساخته نمى شود.

روشن است كه ذوق كافى نيست. براى كسى كه تنها ذوقش را دارد ولى حرفه را نمىشناسد خيلى چيزهاى ديگر هم لازم است: دانش، تكنيك، تجربه... اما درست است که بگوئیم: او اصل قضيه را دارد. شايد چيزى باشد كه از خانواده به او مىرسد، نمىدانم، يا از طريق ژن، يا در اثر گفتگوهاى خانوادگى. اين افراد كه استعداد ذاتى دارند معمولا بدون اينكه از آنان خواسته شود قصهپردازى مىكنند، شايد به اين خاطر كه راه ديگرى براى بيان حرفشان نمىشناسند.

خود من، براى اينكه راه دور نروم، قادر نيستم به مفاهيم مجرد بيانديشم. تا در يك مصاحبه از من مىپرسند نظرم در باره لايهى اوزن چيست، يا به اعتقاد من چه عواملى آيندهى سياسى آمريكاى لاتين را تعيين مىكند، تنها چيزى كه پيش مى‌آيد اين است كه برايشان يك قصه مىگويم. خوشبختانه حالا برايم خيلى آسان شده است زيرا تجربه دارم و بلدم هر بار قصهام را مختصرتر، و در نتيجه كمتر خسته كننده تعريف كنم. 

نيمى از قصههائى كه از طريق آنها چيزى آموختم را از مادرم شنيدم. حالا هشتاد و هفت ساله است و هرگز نشنيدم در مورد ادبيات، يا از تكنيك قصه پردازى، يا چيزى از اين دست حرف بزند اما بلد بود يك ضربهى موثر را تدارك ببيند، بلد بود بهتر از چشمبندهائى كه از يك كلاه دستمال و خرگوش در مىآورند یک آس را لای آستینش قایم کند. یادم هست یک بار كه داشت برايمان چيزى تعريف مىكرد، بعد از نام بردن از كسى كه هیچ ربطى به ماجرا نداشت داستانش را انگار نه انگار، با همان حرارت دنبال كرد، بى‌آنكه از آن آدم حرفى بزند، تا اينكه قصه داشت تقريبا به پايان مىرسيد، بووووم! دوباره همان آدم، و حالا، بايد گفت به شكل يك شخصيت اصلى، و همهى ما با دهان باز از تعجب، و من پرسان از خودم كه مادرم اين تكنيك را از كجا ياد گرفته كه ديگران بايد تمام زندگيشان را وقف يادگيريش كنند.

براى من، قصه مثل يك اسباببازى است، و شكل دادن به آن، مثل يك بازى. فروتنانه بگويم كه من خودم را آزادترين انسان جهان مىشناسم - به اين معنا كه نه به چيزى وابستهام و نه به كسى- و اين را مديون اين واقعيت هستم كه در تمام طول زندگيم فقط و منحصرا كارى را كردهام كه دوست مىداشتهام، كه همانا قصهپردازى است.

به ديدار دوستانم مىروم و بىترديد برايشان قصهاى تعريف مى كنم؛ به خانه بر مىگردم و قصه ديگرى مىگويم، شايد قصهى همان دوستانى كه قبلا به قصه من گوش كردهاند؛ مىروم زير دوش و در حالیكه دارم خودم را صابون مىزنم براى خودم قصهاى را مىگويم كه در روزهاى اخير در كلهام مى گشته... منظورم اين است كه جنونِ دلانگيز قصهپردازى را با خودم حمل مىكنم. و از خودم مىپرسم: اين جنون آيا مىتواند واگير داشته باشد؟ آيا مىتوان ابتلاى ذهنى را تدريس كرد؟   

اعتقادم بر اين است كه كسى كه قصه مىخواند خيلى آزادتر از كسى است كه فيلم مىبيند. خوانندهى رمان، چيزها را به شكلى كه دلش مىخواهد تصور مىكند - چهرهها، فضا، مناظر...- در حاليكه تماشاگر سينما يا تلويزيون جز اين كه تصوير ظاهر شده بر پرده را ببيند چاره ديگرى ندارد، آن هم در وسیلهی ارتباطی كه چنان مسلط است كه جائى براى برداشت شخصى باقی نمىگذارد. فكر مىكنيد چرا اجازهى فيلم شدنِ صد سال تنهائى را نمىدهم؟ چون مىخواهم به خلاقيت خواننده احترام بگذارم، به حق انحصارى تصور كردن چهرهى عمه اورسلا يا كلنل، به شكلى كه خودش تمايل دارد. 

اما، خيلى از موضوع، كه چيزى نيست جز كار فيلمنامهنويسى دور افتادم، يعنى همين كه بتوانيم جنون قصهپردازى را كه هر كدام كم و بيش بدان مبتلائيم تغذيه كنيم. هرچه زودتر بايد نيرويمان را براى بحث و فحص كارگاه بكار بگيريم. يك كدام از شما پرسيد كه آيا امكان دارد با يك تير دو نشان زد و صبحها در كارگاه فيلمبردارى زير آب، كه همينجا تدريس مىشود شركت كرد، به او گفتم فکر جالبى نيست. اگر كسى خيال دارد نويسنده شود بايد بيست و چهار ساعت در روز، و سيصد و پنجاه و پنج روز در سال در حال آماده باش باشد. چه كسى بود كه گفته بود وقتى چيزى به ذهنم برسد می‌بینم که در همان آن مشغول نوشتنش هستم؟ او مىدانست چه دارد مىگويد. اهل تفنن مىتوانند كيفِ پروانهوار داشته باشند، تمام زندگيشان از يك چيز به چيز ديگر بپرند بى‌آنكه در عمق هيچكدام فرو روند، ما اما نمىتوانيم. كار ما كار محكومان به بردگى است، نه كار اهل تفنن.

گابريل گارسيا ماركز

Posted by reza at January 23, 2012 12:28 PM
مطالب مرتبط