December 24, 2011

مهمان دیوانه‌ی شاهنشاه!

استقبالی که از نوشته قبلی‌ام در مورد "یادداشت‌های اسدالله علم" شد مرا بر آن داشت که مروری بر حاشیه نویسی‌هایم بر این کتاب بکنم و تعطیلات کریسمس شما را با شیرینی زبان نویسنده شیرین‌تر کنم. نوشته‌ی قبلی البته اولین نوشته‌ی من در مورد این کتاب خواندنی نبود. پیش از آن نیز چند بار به مناسبت‌هائی – گاهی هم فقط به بهانه‌ای - از این کتاب نوشته، و یا فقط یادی کرده بودم. اگر کسی تمایل داشته باشد نگاهی به آنان بیاندازد لینکشان را همین‌جا می‌آورم:

[یادداشتی برای دستگرمی]، [پایان هفته‌ی گرم]، [شاه و من و موتورسیکلت!]، [خاطرات شیرین اسدالله علم]، [اعلیحضرت و آن دختره‌ی پدرسوخته!]، [نثر طنزآلود اسدالله علم در یادداشت‌هایش]

باز هم می‌دانم که در این باره خواهم نوشت.

 

این بار اما، چنانچه از عنوان مطلبم بر می‌آید، تنها به یک ماجرای به هم‌پیوسته که در طول یک هفته در یادداشت‌های روزانه علم دنبال شده می‌پردازم که از روز چهارشنبه 25/3/1356 آغاز می‌شود و در جلد ششم کتاب آمده است:

[بعد من مرخص شدم، به دفترم رفتم. مهمان عزیزی که آمده بود و به شمال فرستاده بودیم، با تب شدید و سرماخوردگی برگشت. برنامه‌های گردش بعد از ظهر را به کلی خراب کرد و ما را ناراحت. البته پس از آن که [به شاهنشاه] گزارش دادم، باعث ناراحتی شد.]

فردای آن روز می‌نویسد:

[باری، در مورد شرح حال این علیامخدره، [به شاهنشاه] عرض کردم دوا نمی‌خورد، به همه فحش می‌دهد و تحکم می‌کند. دیروز با حال تب، از منزل خارج و مدتی پیاده راه رفته است و مجددا با حال تب برگشته. هرچه دوست من [م] از او خواسته که خارج نشود، قبول نکرده و به او فحش داده است. و خلاصه به نظر می‌رسد که یا دیوانه و یا آشفته است. چون وقتی نشئه می‌شود، شمر هم جلودار او نیست. امروز صبح که هنوز خواب است، ولی یقین دارم با تب و بدبختی بیدار خواهد شد. اگر بدبخت [م] را کتک نزند، خوب است. شاهنشاه خندیدند... بعد مرخص شدم به کارهای جاری رسیدم، منجمله معلوم شد که دختره پدرسوخته، با تب زیاد از خواب برخاسته و باز می‌خواهد از منزل خارج شود. به دکتر گفتم پیش او برود. گفت، فحش می‌دهد، نمی‌روم. معلوم شد دیوانه است و باید امشب او را برگردانیم. با تلفن جریان را عرض کردم. فرمودند، به هر حال بعد از ظهر به احوال‌پرسی او خواهم رفت. هرچه التماس کردم که دکتر می‌گوید آنژین دارد، واگیر است، قبول نفرمودند.]

دو روز بعد ماجرا را این‌گونه دنبال می‌کند:

[و بعد عرض کردم، این مهمان عزیز و مزاحم، هنوز ناخوش و تب‌دار است و به درد امروز نمی‌خورد. تکلیف گردش بعدازظهر چیست؟ فرمودند، خوب، احوال‌پرسی می‌رویم. عرض کردم و اصرار کردم که هیچ ارزش ندارد، تا قبول فرمودند. عرض کردم، از قدیم گفته شده، سر زلف تو نباشد، سر زلف دیگری! مرخص شدم و ترتیب کار را دادم، خودم پیش دخترخانم ایرلندی رفتم و دو ساعتی دنیا فراموش شد!]

عَلَم، فردای آنروز ماجرای "مهمان دیوانه" را پی می‌گیرد:

[صبح شرفیاب شدم. شاهنشاه فرمودند، خوب، مهمان را که دیشب فرستادی. عرض کردم خیر، این جاست و حالش هم بسیار بد است. فرمودند، پس چطور دیشب در کاخ مادرم، امیر هوشنگ دولو به من گفت او را فرستادیم؟ عرض کردم، او لابد در نشئه تریاک بوده است و می‌خواسته خودشیرینی کند. بدبخت سخت مریض است، با تب چهل و یک درجه و احتمال مننژیت هم ما را بدبخت کرده است. چون اگر اتفاقی برای او بیافتد، دیگر آبروئی برای ما نمی‌ماند. شاهنشاه فوق‌العاده ناراحت شدند. عرض کردم، این جا به بیمارستان هم نمی‌توانیم او را بفرستیم، چون احمق و پرحرف و پرگو و بی‌پرواست. فرمودند، خوب، هرچه می‌توانید بکنید. پس ما بعدازظهر چه بکنیم؟... بعد مرخص شدم ترتیب دیدار بعداز ظهر را دادم. خوشبختانه حال مهمان هم بهتر شده بود. با تلفن به شاهنشاه عرض کردم. شاهنشاه خوشحال شدند. عرض کردم، امشب هم، یا فردا صبح، او را پس می‌فرستیم.]

ظریف‌ترین نکته در رابطه با این "مهمان دیوانه شاهنشاه" را باید در یادداشت روز بعد اسداله عَلم بخوانید:

[صبح شرفیاب شدم. الحمدالله حال شاهنشاه بسیار خوب بود، ولی اول حال مریض را پرسیدند. عرض کردم، باز هم ممکن نشد دیشب او را بفرستیم، چون تب بالا رفت و به 40 درجه رسید. خطرناک بود. ولی امروز بهتر است. غلام فکر کردم اگر او را با آن حال بفرستیم، کسی که مادرش در حزب کمونیست فرانسه و کارمند روزنامه اومانتیه است، ممکن است بازی عجیبی سر ما دربیاورند.به علاوه این دختره دیوانه است و بازی عجیبی در می‌آورد. اما امروز صبح حالش بهتر شده و امید هست فردا عصر، یا پس فردا بتواند برود. خیلی ناراحت شدند از این که مادرش کمونیست است. عرض کردم، نگران نباشید، میخ اسلام را در کشور کمونیستی هم فرو کردید!]

Posted by reza at December 24, 2011 10:30 AM
مطالب مرتبط