December 10, 2011

یک تیر و سه نشان!

تازه از سفری کوتاه به لس آنجلس برگشته‌ام که در اصل برای شرکت در اولین نمایش فیلم تازه‌ام، "تابوی ایرانی"، انجام گرفت ولی در عمل دو نشانه‌ی دیگر را هم هدف گرفته بود که در زیر به هر کدام، به اختصار البته، خواهم پرداخت.

بیتا میلانیان، منصور تائید، من و اسفند

اول از مراسم اولین نمایش فیلم بگویم که به همت تهیه‌کنندگان، بویژه با ظرافتِ خاص "بیتا میلانیان"، مسئول روابط عمومی فیلم، با شکوه تمام برگزار شد. برای من اولین بار بود که این فیلم را روی پرده‌ی عریض سینما و با حضور حدود دویست و پنجاه نفر تماشاگر می‌دیدم. همواره در چنین لحظاتی به یاد جمله‌ی معروفی از "آیزنشتاین"، پدر سینمای واقعگرا، می‌افتم که گفته بود فیلم نه روی نوار است و نه روی پرده، بلکه هر بار در جائی میان تماشاگر و پرده خلق می‌شود. به راستی که فیلم "تابوی ایرانی" با تماشاگرانی که نسبت به صحنه‌های مختلف آن، گاهی با خنده، گاهی با بغض، و گاهی با سکوت مطلق واکنش نشان می‌دادند، برای اولین بار در سالن نمایش خلق شد!

در میان دعوت شدگان کسانی بودند که خیلی وقت بود آرزوی دیدار مجددشان را داشتم. از چهره‌های شاخصی که از اساتید خودم بوده‌اند باید از "حسن فیاد"، سینماگر پیش‌کسوت، و "یوسف شهاب"، پدر صدابرداری سرصحنه در ایران که افتخار همکاری با او را در فیلم "میهمانان هتل آستوریا" داشتم، یاد کنم.

نامی از "میهمانان هتل آستوریا" بردم باید بگویم دیدار بانوی همیشه زیبای سینمای ایران "ویدا قهرمانی" بزرگترین هدیه‌ای بود که آن شب از برگزارکنندگان برنامه گرفتم (اعترافکی بکنم که من در نوجوانی سخت عاشق دلخسته‌ی ویدا بودم. البته او آن روزها بازیگری محبوب بود و من دانش‌آموزی پابرهنه!) از دیگر همکارانم در آن فیلم ،تا جائی که حالا به یاد دارم، "ناصر رحمانی‌نژاد"، "هوشنگ توزیع" و "محسن مرزبان" هم محبت کرده و آمده بودند. "فلور" همسر سابق زنده‌نام "باربد طاهری"، فیلمبردار فیلم "میهمانان هتل آستوریا"، که خودش هم نقش کوچکی در آن بازی کرده بود در میان میهمان آن شب بود. و نیز دوست نازنینم "عباس حجت پناه" که عکاسی همان فیلم را به عهده داشت.

از همکاران "تابوی ایرانی" هم طبعا بودند اما نه چندان. از تهیه‌کنندگان، "شیدان و مهران تسلیمی"، "بیژن شاهمرادی" و "منصور تائید" حضور داشتند و جای "فرشاد مهجور" که در سفر بود خالی بود. "اسفند منفردزاده" و "داریوش اقبالی" هم که ستاره‌های آن شب بودند!

جای خالی هنرمند ارزشمند و دوست نازنینم که زحمت فیلمبرداری از صحنه‌های ترکیه را به عهده گرفت، "احمد نیک‌آذر"، سخت خالی بود؛ و سخت خالی بود جای آن‌هائی که در ایران برایم فیلم‌برداری کردند که حتی اگر نامشان را ببرم زبانم می‌سوزد! (راستی "بابک"، یکی از بهائیانی که در ترکیه در مقابل دوربین قرار گرفته و ساز زده بود هم در سالن حضور داشت.)

از راست: من و تائید، شیدان تسلیمی، بابک، داریوش، و مهران تسلیمی

از صاحب‌نامان شهر، البته من فقط با اهل قلم و هنر آشنایم، که یکی از آن‌ها همان "جوان سالخورده‌!"ی دوست داشتنی، "فرهنگ فرهی" است که در پایان فیلم به کوتاهی سخنی فراموش نشدنی گفت و فیلم را به یک سمفونی که هر نُت آن سر جای خودش قرار گرفته تشبیه کرد. همو، چند روز بعد در "مجله‌ی جوانان" مقاله‌ای با عنوان "تابوی ایرانی، فیلم مستندی کارساز و ماندگار از رضا علامه‌زاده" نوشت و بر من منت گذاشت. از مجله جوانان گفتم این را هم بگویم که "مهدی ذکائی"، سردبیر پشتکاردار مجله جوانان هم در نمایش فیلم حضور داشت. شانس دیدار دوست فرهیخته‌ام، "کاظم علمداری" نیز در سالن نمایش دست داد که سخت مغتنم بود.

جوان سالخورده! فرهنگ فرهی

از دیگر صاحب‌نامانی که دیدارشان در نمایش فیلم برایم فراموش نشدنی است دوستان نازنین و هنرمندان ارزشمند وطنمان "حسن خیاط‌باشی" و "پرویز کاردان" بودند. "علی پورتاش" بازیگر توانائی که شانس همکاری با او را در نمایش "مصدق" داشتم از آن عزیرانی است که دلش مثل دل گنجشک کوچک است. بعد از پایان فیلم با چشمان تر بغلم زد و چنان بغض داشت که نتوانست درست حرف بزند.

از نمایندگان رسانه‌های ایرانی هم کم نبودند که "رضا گوهرزاد" از تلویزیون "اندیشه"، "علیرضا امیرقاسمی" مدیر تلویزیون "تپش"، و "علی لیمونادی" از تلویزیون "آی آر تی وی" می‌توانم نام ببرم. روز قبل از نمایش، مصاحبه‌ای مفصل به همراه منفردزاده با گوهرزاد در تلویزیون اندیشه، و روز بعد از نمایش، مصاحبه‌ای حتی مفصل‌تر با امیرقاسمی در تلویزیون تپش داشتم.

از هم‌کلاسی‌های سابقم در "مدرسه عالی تلویزیون و سینما" فقط دو عزیز را دیدم که سخت شادمانم کردند؛ "فریبرز یوسفی" و "امین ضرغامی". بی‌تردید نام‌های دیگری باید به این سیاهه افزوده می‌شد که کندی ذهن و شور و شوق دیدار موجب از قلم افتادنشان شده است.

و اما از دومین نشانه بگویم: انتشار کتاب تازه‌ام "دستی در هنر، چشمی بر سیاست"، که در واقع خاطرات دوران زندانی بودنم در سال‌های 1352 تا 1357 است. این کتاب را که پس از چندین سال تفکر و دو سال نگارش به تازگی به پایان بردم در همین سفر در اختیار دوست خوبم "بیژن خلیلی"، مدیر انتشاراتی "شرکت کتاب" در لس آنجلس قرار دادم که اولین چاپ آن قرار شد در ماه فوریه سال میلادی آینده منتشر شود. از انگیزه‌ی خودم در نگارش این کتاب فراز زیر را نقل می‌کنم تا تصوری به شما داده باشم:

[بدون بیان بی‌پرده‌ی واقعیات امکان حقیقت‌گوئی در مورد پرونده‌ای‌که هنوز پس از سی و شش سال کوچک و بزرگِ مردم ایران به دانستن بیشتر از آن علاقمندند، وجود ندارد. اگر می‌خواستم به هر دلیل مثل دیگران این واقعیات روشن را لاپوشانی کنم هرگز زحمت خاطره‌نویسی را به خودم نمی‌دادم. چشم و گوش حساس واقعیت، بر روی تک تک حرکات و حرف‌های ما گشوده است و پرده‌پوشی را به هر دلیل، حتی رفاقت که شریف‌ترین احساس انسانی است، در ردیف چیزی چون دروغگوئی می‌آورد، خصلتی که هرگز با واقعیت جمع‌پذیر نیست.]

و بالاخره سومین نشانه، مقدمه‌چینی‌ام بود برای اجرای مجدد نمایش "مصدق" در لس‌آنجلس. دوستان می‌دانند که مشکل ویزای آمریکا برای برخی از بازیگرانی که از اروپا می‌آمدند یکی از دلائل اصلی ادامه نیافتن اجراهای صحنه‌ای "مصدق" بود. خوشبختانه "هوشنگ توزیع" بازیگر توانا و بسیار محبوب سینما و تئاتر، دعوت مرا برای بازی در نقش تیمسار آزموده، دادستان دادگاه مصدق، پذیرفت و مرا یک گام دیگر به برنامه‌ریزی برای اجرای مجدد این نمایش در ماه‌های آوریل و می نزدیک کرد. در اجراهای گذشته این نقش توسط بازیگر توانای تئاتر ایران "هومن آذرکلاه" که ساکن پاریس است با قدرت تمام اجرا شده بود.

می‌دانم هنوز تا حتمیت یافتن اجرای مجدد نمایش "مصدق" خیلی فاصله دارم. "بیژن شاهمرادی" تهیه کننده‌ی این نمایش، به قدری درگیر کارهای دیگر است که از وارد شدن مجدد به این کار هراس دارد. "مصدق" گرچه نوشته‌ی خودم است ولی همانقدر متعلق به من است که به بیژن، چرا که او از اولین گام در اندیشیدن به آن، تا پایان راه با من همراه بوده است. این است که "مصدق" بدون بیژن در نقش تهیه‌کننده برایم قابل تصور نیست (گرچه دارم عین حقیقت را می‌گویم اما دارم زرنگی هم می‌کنم چون می‌دانم این نوشته را بیژن هم خواهد خواند!)

◊□◊

Posted by reza at December 10, 2011 4:44 PM
مطالب مرتبط