October 27, 2011

تولدش مبارک!

 ساعاتی پیش، بعد از انتظاری طولانی بالاخره پدر بزرگ شدم! شصت و هشت سال پیش، دقیقا در همین روز، یعنی پنج آبان، خودم به دنیا آمده بودم. دخترم دیروز به زایشگاه رفت و اگر مثل مادرم تنبلی نمی‌کرد، دخترش "لیلیان" را به جای امروز که پنج آبان است، دیروز که چهارم آبان بود به دنیا می‌آورد و روح پدر خدابیامرزم را در آن دنیا شاد می‌کرد!

اگر بخواهید معنای آن چه گفتم را دریابید باید نگاهی به نوشته زیر که درست پنج سال پیش، در سالروز تولد شصت و سه سالگی‌ام نوشتم، بیاندازید:

شصت و سه سال پیش، با چندین ساعت تاخیر که برای پدرم چندین قرن گذشت، به جای روز با شگون چهارم آبان در بامداد روز بی‌خاصیت پنجم آبان در خانه‌ای که کمترین خاطره‌ای از آن ندارم در شهرستان ساری به دنیا آمدم. پدرم رئیس بانک ملی بهشهر بود و با مقامات شهر نشست و برخاست داشت. وقتی فهمیده بود که قرار است چهارم آبان به دنیا بیایم به آن‌ها گفته بود که اگر زنش پسر بزاید اسمش را به نشانه علاقه‌اش به شاه جوان "محمدرضا" خواهد گذاشت، حالا از روی علاقه واقعی بود یا حرامزادگی نمی‌دانم! سال 1322 بود و محمدرضا، شاه جوان و محبوبی بود که دو سالی می‌شد جای پدر نامحبوبش را گرفته بود. روز چهارم آبان آن سال، برای پدرم روزی سخت و فراموش ناشدنی بود. چپ و راست یک استکان عرق می‌انداخت بالا و یک نگاهی به ساعت زنجیردار آویخته به جلیقه‌اش می‌کرد و از مادرم می‌خواست یک بار دیگر سعی خودش را بکند تا این روز با شگون تمام نشده من را به دنیا بیاورد. مادرم بعدها می‌گفت همین چند ساعت تاخیر من در به دنیا آمدن، رابطه او و شوهرش را تیره کرد و طلاق و بی‌کسی بعدیش نتیجه تنبلی و بی‌تدبیری ذاتی من بود. با این همه پدرم نام من را به احترام شاه جوان همان محمدرضا گذاشت، گرچه رئیس ثبت احوال ساری حاضر نشد تاریخ تولدم را یک روز زودتر در شناسنامه‌ام ثبت کند. این‌گونه بود که سرنوشت من با سرنوشت شاه جوان گره خورد!

         ده ساله بودم که محمدرضا شاه با آلوده شدن به کودتای مرداد سی و دو از یک پادشاه مشروطه به یک دیکتاتور مطلق فرو غلتید و من چقدر خوشحال بودم که همه من را نه با اسم کاملم "محمدرضا"، که به کوتاهی "رضا" صدا می‌زنند. بعدها هم که دست به قلم بردم و سر از فیلمسازی در آورم همه جا با نام رضا خودم را معرفی کردم بی‌آنکه بدانم سرنوشت را با اینگونه دستکاری‌ها نمی‌توان گول زد!

         بند ناف من که به بند ناف محمدرضا شاه بسته شده بود بالاخره کار خودش را کرد. تازه سی ساله بودم و داشتم توی فیلمسازی سری میان سرها در می‌آوردم که به اتهام اقدام برای ترور شاه و تمام خانواده سلطنتی، یکجا، به ییلاقات اوین برده شدم و تا سرنگونی او و نهاد دیرپای پادشاهی در آن جا و ییلاق و قشلاقات دیگر آب خنک خوردم. سرنوشت این گونه رقم خورده بود که با آزادی من از زندان، محمدرضا شاه می‌باید به ناچار برای همیشه ایران را ترک می‌کرد: کشور باستانی و پهناور ایران جای دو "محمدرضا" را نداشت!

         حالا در این اولین ساعات شصت و سه سالگی دارم به این می‌اندیشم که اگر تاریخ به عقب بر‌می‌گشت و من به جای پدرم می‌توانستم نام خودم را خودم تعیین کنم اسم من حالا چه می‌بود. دیدم حتی اگر از "سرنوشت" گریزی باشد از "سرگذشت" دیگر گریزی متصور نیست. نام من همان می‌بود که هست؛ "محمدرضا"ئی که همه "رضا" صدایش می‌زنند، بی‌تردید.

□◊□

Posted by reza at October 27, 2011 9:17 AM
مطالب مرتبط