August 18, 2011

خاطره ای مغشوش از "تماس فریدون فرخزاد با چریک های فدائی"

یک سال پیش دوست خوبم "مهدی اصلانی" لینک وب نوشته ای را برایم فرستاد با عنوان "تماس فریدون فرخزاد با چریک های فدائی" به قلم "کیانوش توکلی" که در آن نامی از من برده شده بود. به شکل خصوصی پاسخ پرسش اصلانی را دادم ولی لازم ندیدم واکنشی به آن نوشته نشان بدهم. در طول هفته گذشته چندین و چند بار دوستان دیگری همان خاطره را که به دلیل بیستمین سال کشته شدن زنده نام فریدون فرخزاد بازنشر شده است برایم فرستاده اند و مستقیم و غیرمستقیم خواسته اند صحت و سقم خاطره ی توکلی را بسنجند. برخی حتی گفته اند که اگر توضیحی ندهم ممکن است به نظر برسد که آن را تائید می کنم. از آن جا که در مجموع این خاطره را مغشوش می بینم به ناچار توضیحاتی می دهم. اما اول برای آنانی که خاطره را نخوانده اند بخش اصلی آن را در زیر می آورم:

[بهار 58، بهار آزادی در ایران بود و ستاد چریک ها در خیابان میکده (دهکده) از خیابان های منشعب از بلوار کشاورز، در ساختمان بزرگ 5 طبقه ای با اتاق های فراوانش که متعلق به ساواک بود، پس از انقلاب در اختیار چریک ها قرار گرفت ... جلوی ستاد محوطه نسبتا بزرگی بود که روزانه معیادگاه هزاران بازدیدکننده بود. تعداد چریک های (بی نام و نشان) انگشت شمار ولی تعدا هواداران با نام و نشان آنان هزاران بود. ستاد از بخش های متفاوتی تشکیل می شد که در طبقه اول آن دفتر تدارکات (نظامی) قرار داشت که مسئول آن و یا بعبارت دقیق تر، فرمانده آن چریکی بود به نام هادی (احمد لنگرودی). در کنار این اتاق، دفتر کارگاه هنر بود که رضا علامه‌زاده و تعدادی از هنرمندان سرشناس هوادار چریک ها برای سازماندهی مسایل هنری سازمان در آنجا گرد هم می آمدند. در اردیبشهت 58 کارگاه هنر یک آگهی تبلیغی در روزنامه کیهان منتشر کرد که در آن از هنرمندان کشور می خواست که به ستاد چریک ها آمده و برای همکاری با آنان تماس گیرند.

روز بعد از آگهی تبلیغی من و هادی در اتاق تدارکات نشسته بودیم که فریدون فرخزاد وارد ستاد شد و سراغ کارگاه هنر را گرفت و مطرح کرد که حاضر است که با کارگاه هنر همکاری نماید .... رضا علامه زاده پس از چند دقیقه نزد هادی آمد و در خواست همکاری فریدون را با او در میان گذاشت که ناگهان هادی بر افروخته شد و چهره اش از عصبانیت سرخ شده بود و خطاب به علامه زاده گفت :« فورا این بچه قرتی، کونی را از ستاد بیرون می اندازی... وگرنه با همین مسلسل (که دستش بود) اونو می کشم....»

راستش با برخورد افراطی هادی همه ما جا خوردیم، هر چند در مجموع دید مثبتی به فرخزاد نداشتیم ... شومنی که در تلویزیون شاه برنامه اجرا می کرد و به یک همجنس گرا در بین مردم مشهور بود... چگونه می توانست با چریک ها همکاری کند... غافل از این که فریدون آزاده ای چپگرا و جزء معدود مارکس شناسان ایرانی بود، در حالی که هادی، فرمانده و رهبر مارکسیست ها که چندان از مارکس نخوانده بود.... سر انجام رضا علامه زاده از ترس هادی کوتاه آمد و فریدون را دست بسر کرد.]

 

 این خاطره را مغشوش نامیدم چون اولا اعلامیه ی "کارگاه هنر ایران" که به درستی گفته شده در طبقه همکف ستاد چریک های فدائی در ساختمان ساواک سابق بود، نه دعوت از هنرمندان برای همکاری با کارگاه هنر، که تقاضای ارسال عکس و فیلم و سندهای مربوط به انقلاب بود. من به عنوان مسئول "کارگاه فیلم ایران" - نامی که برای مرکز فعالیت سینمائی هواداران سازمان چریک های فدائی انتخاب کرده بودیم-، نویسنده این اطلاعیه بودم و هدفم جمع آوری اسناد تصویری انقلاب بود، وگرنه سازمان در آن زمان امکان به کارگیری هنرمندان ایرانی را نداشت که از آنان دعوت به همکاری کند. در حاشیه بگویم که من در همان زمان از یکسو عضو فعال "کانون سینماگران پیشرو" و از سوی دیگر مسئول منتخب "سندیکای هنرمندان و کارکنان سینمای ایران" بودم و به این ترتیب تماس روزمره با هنرمندان ایران داشتم و برای جلب همکاری آنان نیاز به چاپ اعلامیه در روزنامه کیهان نداشتم!

و اما در مورد مراجعه ی زنده نام فرخزاد به ستاد و باقی ماجرا.

همانطور که در خاطره ی توکلی آمده است دفتر اسلحه خانه ی ستاد جنب دفتر کارگاه هنر بود و "هادی" (احمد لنگرودی) مسئول آن دفتر بود. (یک اغتشاش دیگر در خاطره آنجاست که نویسنده، هادی، مسئول دفتر اسلحه خانه را "فرمانده و رهبر مارکسیست ها" می نامد!) من آن روز در دفترم بودم که یکی از رفقای سازمان که اسمش یادم نیست ولی اگر اشتباه نکنم مسئول امنیت ستاد بود به دفتر آمد و گفت که از نگهبانان ساختمان ستاد شنیده است که فریدون فرخزاد آمده و تقاضای دیدار با تو را دارد (آن روزها تماس من با ستاد کاملا علنی بود). هیچکس هم در دفتر به جز من و همان رفیق نبود. تا جائی که به یاد دارم با طنز گفت یک جوری دست بسرش کن!

من قبل از به زندان افتادنم در کانال سه تلویزیون ملی کار می کردم و تماس احترام آمیزی با فریدون فرخزاد داشتم. در زندگی روزمره اش هم مثل روی صحنه شوخ و بذله گو و به شکل حیرت انگیزی صادق و رک و راست بود. در تلویزیون مردانی که گرایشات همجنس گرائی داشتند کم نبودند ولی هیچکدام تمایلی نداشتند به این نام شناخته شوند. فرخزاد اما انگار اصرار داشت همه این را بدانند. هر وقت مرا در راهرو تلویزیون می دید، جلو هر کس که بود با خنده ای مهربان و شیرین با صدای بلند می گفت " بالاخره یه روز تورت می زنم!" (من با سبیل سیاه از بناگوش در رفته و چین های عمیق صورتم حتی در جوانی، انگار به نظرش جذاب می آمدم!)

از خاطره خودم در بیایم و برگردم به خاطره ی توکلی.

به هر حال وقتی فهیمدم فرخزاد جلو در ستاد منتظر من است رفتم و با سلام و علیکی گرم به داخل ستاد آوردمش. یادم نمی رود هوادران سازمان که تمام روز در خیابان جلو در می ایستادند و با نگاه کسانی که به ستاد می آمدند را دنبال می کردند، حالا سر می کشیدند تا مشهورترین هنرمند بحث انگیز کشورشان را ببینند. از جلو در تا دفتر کارگاه هنر هم کسی نبود که با کنجکاوی به فرخزاد نگاه نکند. اما این کنجکاوی با یک ظاهر بی تفاوتی نیز همراه بود. کسی دلش نمی خواست وقتی دارد به او نگاه می کند توسط کس دیگری دیده شود! اصلا این اصلی ترین ویژگی شخصیت خارق العاده ی فریدون فرخزاد بود؛ همه دوستش داشتند ولی نشان می دادند که دوستش ندارند!

فکر می کنم حدود یک ربع در دفتر کارگاه هنر در ستاد با هم حرف زدیم. در اتاق بسته بود و کسی از گفتگوی ما خبر نداشت. البته هیچ حرف مهمی هم رد و بدل نشد. می دانستم گرایش مردمگرایانه دارد و اگر یادم مانده باشد بر این نکته کمی بیش از نیاز تاکید کرد. از "فروغ" هم حرف زد که بیشتر به نظرم رسید می خواهد یادآوری کند که برادر همان فروغ است که چپ ها آنقدر دوستش دارند. چیزی که در ذهنم مانده این است که از آن طبیعت ثانوی اش، شوخ طبعی و حاضر جوابی و متلک گوئی شیرین اش، لااقل در آن دقایقی که با من تنها بود فاصله گرفته بود. چیزی که اصلا مطرح نبود پیشنهاد همکاری بود. نمی دانم چطور خاطره نویس فکر نکرده که مگر سازمان چریک ها تلویزیون داشت که به یک شومن نیاز داشته باشد!؟ آمدن فرخزاد به ستاد دلیل متفاوتی داشت. به اعتقاد من او کاملا تنها مانده بود و هیچ گروه مطرح موجود در جامعه را نزدیک تر از سازمان چریک های فدائی به خودش نمی دید. این را به من نگفت ولی من از حالتش حدس زدم چون کاملا نگران به نظر می رسید. همین را البته به تاکید گفت. حسم این بود که نیاز به پناه دارد. ولی ما هم خودمان بی پناه بودیم. از آن روز تا روز حمله به ستاد و مخفی شدن خود من برای مدتی، چند ماهی بیشتر فاصله نبود. نمی دانم واقعا دست به سرش کردم یا نه. چون یادم نمی آید چیز بخصوصی از من خواسته باشد. همانطور که محترمانه به ستاد آورده بودمش تا دم در ستاد، زیر نگاه کنجکاو دیگران مشایعتش کردم و او رفت.

دیگر هرگز با او روبرو نشدم ولی وقتی فیلم "جنایت مقدس" را می ساختم از مزارش در "بن" فیلم گرفتم و فصلی از جنایت مقدس را با شوخی نیشدار و نکته سنجانه اش به پایان بردم.

باز خاطره ها را قاطی کردم!

زنده نام هادی (احمد لنگرودی) که مسئول دفتر اسلحه خانه بود اتفاقا جوانی بسیار شوخ بود (من از خاطره ی توکلی متوجه شدم که او هم به یکی از قربانیان رژیم سفاک اسلامی بدل شد). از آن جا که دفترمان در ستاد کنار هم بود دائم با هادی در تماس بودم. آن چهره جدی و گاهی عبوسی که برخی از اعضای سازمان به آن فخر می فروختند اصلا در هادی نبود. اگر فرخزاد به ستاد می آمد و تقاضای همکاری می کرد چرا من باید از مسئول دفتر اسلحه خانه اجازه می گرفتم!؟ کار هادی این بود که وقتی بچه ها اسلحه هائی را که برخی از مردم و هوادران سازمان به جای تحویل دادن به کمیته های انقلاب در مساجد، به ستاد می آوردند در جائی انبار و از آنان صورت برداری کند. کار دیگرش این بود که اگر تعدادی از بچه ها به ماموریتی فرستاده می شدند اسلحه را از هادی تحویل می گرفتند و دوباره به او تحویل می دادند. و اصلا مگر مسئول دفتر اسلحه خانه در اتاق کارش در یک ساختمان محافظت شده مثل ستاد چریک ها با مسلسل در دست روی صندلی می نشست که وقتی اسم فرخزاد را می شنید واکنشی به آن تندی از او سر بزند!؟

اگر از من بپرسید پس چرا "کیانوش توکلی" این خاطره را به چنین صورتی نوشته پاسخم این است: بی تردید من ماجرای گفتگوی خصوصی ام با فریدون فرخزاد را همان روز برای هادی تعریف کردم و بعید نمی دانم او از سر شوخی و بامزگی حرف هائی را با "کیانوش توکلی" در میان گذاشته باشد که به دلیل فاصله زمانی بسیار زیاد در ذهن توکلی به شکل خاطره ای که نوشته و متاسفانه مغشوش است در آمده باشد.

Posted by reza at August 18, 2011 12:56 PM
مطالب مرتبط