March 17, 2011

در سکوت حرف زدن

با یاد کاکا منصور خاکسار در اولین سالگرد نبود خود خواسته‌اش

زنگ که به تلفن خانه‌اش می‌زدی گوشی را زود برمی‌داشت ولی زود حرف نمی‌زد. تا صدایت را نمی‌شنید و نمی‌شناخت "الو" نمی‌گفت. برای من که این را می‌دانستم مشکلی نبود. از همان صدای سکوت تلفن می‌فهمیدم آنکه گوشی را برداشته کاکامنصور است، نه کس دیگری! این در سکوت حرف زدن مشخصه‌ی منصور بود، نه تنها پای تلفن که در گفتگویش با تو از سیاست، از هنر، از سیاست هنر، و از هنر سیاست. در شعرهایش هم بود. یعنی هست. حرف‌هائی که بین سطرها، در سفیدی کاغذ زده گاهی بیش از خود سطرهاست. شک دارید؟ شعرهای پس از سرخوردگی‌اش از زندگی در شوروی سابق را بخوانید. خون دلی که خورده در بیت‌ها کمتر خوانده می‌شود تا در فاصله بیت‌ها. در عاشقانه‌هایش بخوانید که چگونه از وطن می‌سراید بی‌آنکه از وطن گفته باشد.

برخی این در سکوت حرف زدن کاکا را به حجب ذاتی او نسبت داده‌اند. پُر بی‌راه نیست. در میان اهل سیاست، تا آنجا که من از نزدیک دیده‌ام، منصور محجوب‌ترین مبارزان بود. ولی این همانی نیست که من دارم در باره کاکا می‌گویم. در محجوبیت گاهی چیزی از خودکوچک‌بینی نیز هست. در کاکا این نبود. خود بزرگ‌بین که حاشا! نمی‌دانم چگونه بگویم. بزرگوار بود. فکر می‌کنم این همان لغتی است که دنبالش می‌گشتم. بزرگوار. اما به معنائی که لازم است در آن باریک شوم.

منصور یکی از باسوادترین فعالان سیاسی چپ ایران بود. این را به جرات می‌گویم و آگاهانه از صفت "باسواد" استفاده می‌کنم. یعنی بیش از خیلی‌ها کتاب خوانده بود. بیش از خیلی‌ها محتوای خوانده‌هایش را درک کرده بود. و در یک کلام بیش از خیلی‌ها درک سیاسی داشت. اما همو، درست به لحاظ در سکوت حرف زدن، در مقایسه با همان "خیلی‌ها" بسیار کمتر از آنان در پیشبرد سیاست سازمانی که بدان تعلق داشت تاثیر می‌گذاشت. و این همیشه برایم تاسف‌بار بود چرا که کمبود نگاه شفاف او را به زندگی، به مردم و به مبارزه در آن سازمانی که هر دو بدان همبسته بودیم همواره احساس می‌کردم. همین باور عمیق به شعور و شفافیت منصور بود که پس از جدائی اعتراض‌آمیزم از سازمان فدائیان اکثریت در اوائل سال 1360، وقتی که مطمئن بودم دیگر هرگز به هیچ سازمانی نخواهم پیوست دعوت شخص کاکا را برای همکاری با جریانی که او از چهره‌های شاخص آن بود و آنروزها به اعلامیه 16 آذر معروف شد پیوستم گرچه این پیوستگی هم نه برای من و نه برای خود کاکا منصور دوامی نیاورد و هر یک جدا جدا از فعالیت سازمانی بریدیم و از آن پس خود را از هفت دولت آزاد کردیم!

برگردم به برداشتم از شخصیت ویژه منصور. داشتم می‌گفتم او بزرگوار بود. شاید باید اضافه می‌کردم بزرگوار و وزین بود. هر جا که بود مثل سنگ بزرگی در بیابان بود که خسته می‌توانست پشتی به آن دهد و دمی بیارامد. حالا چگونه است که وقتی خودش خسته شد سنگی نیافت تا دمی به آن تکیه کند و ترجیح داد تا مرگ خودخواسته را بپذیرد خود معمائی است که اگر کاکای ما اهل در سکوت حرف زدن نبود جوابش را با صراحت بیشتری داده بود.

اما این چیزی از تکیه‌گاه بودنش، آنوقت که خسته‌ای نیازمندش بود نمی‌کاهد. و این که می‌گویم انشای تکراری برای تجلیل از زنده‌یادی نیست. من در درازای سفر زندگی‌ام، آنجا که شانس همسفری با کاکا را داشتم، خسته‌ای بودم که بارها به این سنگ وزین تکیه کردم.

گویند بوی زلف تو جان تازه می‌کند / سلمان قبول کن که من از جان شنیده‌ام

سال‌های خونبار نیمه اول دهه شصت خودمان بود. کدام سال خونبار نبود البته!؟ فکر می‌کنم تابستان 1362 بود. من و نسیم خاکسار قرار بود آماده سفر غیر قانونی به خارج باشیم. تا امکان فراهم شود نمی‌باید در خانه‌مان می‌ماندیم چون امن نبود. ضربه پشت ضربه بود که می‌خوردیم. روزهائی بود که برادر از برادر می‌گریخت. من گاهی به تنهائی در این و آن خانه نسبتا امن، اغلب فک و فامیل هواداران، و گاهی به همراه نسیم در خانه‌ی امن دیگری به انتظار خبر سفر می‌ماندم.

یک ماه پیش از آن وقتی به من گفته بودند باید کشور را ترک کنم به شدت اعتراض کرده بودم و تا وقتی این را به عنوان یک دستور سازمانی به من ندادند از قبول آن سر باز زدم. اما حالا که دل کنده بودم بی‌تابی غریبی برای گریز از کشور داشتم. انگار با قبول ترک وطن چیزی در درونم شکسته بود. زمان به کندی می‌گذشت و محل امن برای انتظار روز به روز کمتر می‌شد. آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم که از خانه هواداری که نگران خانواده‌اش بود بیرون آمدم تا جای دیگری بیابم. جائی دیگر نمانده بود. سری به مطب رفیقی زدم شاید بتوانم شب را در آنجا بگذرانم. فهمیدم دو رفیق بی‌جای دیگر در آنجا پناه گرفته‌اند! به خانه یکی از نزدیکانم که تنها خانه نسبتا امن در فک و فامیل خودم بود رفتم، به بهانه‌ی احوالپرسی. رنگ رخسار و زنگ صدایم آن چنان نگرانشان کرد که حتی یک تعارف شاه‌عبدالعظیمی هم برای ماندنم نکردند! ترجیح دادم خودم را سبک نکنم و راه رفته را برگردم. تا غروب هنوز راه بود اما هیچ جائی برایم باقی نمانده بود تا امتحان کنم. به اولین تلفن عمومی که رسیدم پایم سست شد. گوشی را برداشتم و زنگ زدم. تق تلفن که در آمد از صدای سکوت آن آرام گرفتم. فهمیدم کاکا خودش گوشی را برداشته است! گفتم می‌خواستم ببینمت. گفت بفرما خانه! به همین راحتی.

منصور آن روزها خودش بیش از من در خطر دستگیری بود. اما هنوز مثل سنگی وزین در خانه کنار همسر و فرزندانش نشسته بود و به تلفن جواب می‌داد، گرچه با شیوه خاص خودش! هنوز تا روزی که ناچار شود دست زن و بچه‌هایش را بگیرد و به آنسوی مرزها بگریزد خیلی فاصله داشت.

لازم نبود به او دروغ بگویم که از بی‌جائی آمده‌ام سراغش، چون تردید نداشتم که هم این را ‌می‌داند و هم غیرممکن است مرا با این پرسش دستپاچه کننده روبرو کند. این هم یکی دیگر از آن نوع کاربرد سکوت بود که بیشتر به حرف زدن می‌ماند. وقتی می‌دید نگرانی‌ات را بر زبان نمی‌آوری چون می‌ترسی دیگران بفهمند ترسیده‌ای، بیش از خود تو نگران جریحه دار شدن احساساتت می‌شد.

بی کمترین اغراق می‌گویم وقتی در صف اتوبوس منتظر بودم تا به خانه کاکا بروم، هر منتظر دیگری را پاسدار، و هر رهگذری را بسیجی می‌دیدم.

لبخند گرم و آغوش بازش وقتی جلو در آپارتمان کوچکش به استقبالم آمد دنیای ترسناک دور و برم را قدمی به عقب راند. محکم‌تر از همیشه بغلش زدم تا با گرمای تنش سردی ترس را از وجودم برانم. ساعتی نشستم و کمی از این طرف و آنطرف گپ زدیم. بعد شامی هم با خانواده خوردیم، و وقتی پابپا شدم بروم گفت می‌توانم بمانم اگر راحت‌ترم. این را به همان راحتی گفت که یک سال پیش از آن، وقتی هنوز در خطر نبودیم، می‌گفت. آرامش مثل نگرانی مسری است. گفتم باید بروم کاکاجان. گفت سلام برسان ولی نگفت به کی. آنقدر راحت گفت که انگار داشتم به خانه‌ام می‌رفتم! دم در، دوباره در آغوشم کشید و با گرمای تنش سرمای ترس را باز هم بیشتر از تنم گریزاند.

وقتی گفتم آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم منظورم همین روز بخصوص بود. منصور بی‌آنکه حرفی بزند از من خواسته بود به خانه برگردم و تا وقتی جای امن‌تری نیافته‌ام مثل خود او پیش همسر و فرزندانم بمانم. گرچه چیزی بر زبان نیاورده بود اما راست گفته بود. فعلا جائی امن‌تر از خانه خودم نداشتم. اگر قرار بود دستگیر شوم در خانه خودم سنگین‌تر بودم. دستکم اعتماد به نفس از دست رفته‌ام را باز می‌یافتم و با تمیز قائل شدن میان مردم جامعه و مشتی پاسدار و بسیجی دنیای دور و برم را تا این حد خصمانه نمی‌دیدم.

بی کمترین اغراق می‌گویم که وقتی برای برگشت به خانه‌ در صف اتوبوس منتظر بودم، بر خلاف ساعتی پیش از آن هر منتظر دیگری را دوست، و هر رهگذری را رفیق می‌دیدم.

□◊□

Posted by reza at March 17, 2011 9:57 PM
مطالب مرتبط