November 15, 2010

نلسون ماندلا و مشق تیرانداری!

پیش از این در مطلبِ "گفتگوی نلسون ماندلا با خودش" به خواندنی بودن کتاب اخیری که از نامه‌ها و یادداشت‌ها و گفتگوهای منتشر نشده‌اش فراهم آمده اشاره کردم. یکی از گفتگوهای بلندش که تکه‌های بسیاری از آن در این کتاب آمده مربوط است به توضیحات ماندلا در پاسخ سئوال‌های دوست هم‌بندش "احمد کاترادا". کاترادا از طرف ناشر کتاب معروف ماندلا "راه دراز آزادی" مامور شده بود که قبل از انتشار آن کتاب نکاتی را که ناروشن است و گاهی منتاقض به نظر می‌رسد برای ویرایش نهائی روشن کند. کار جالبی که کاترادا کرده این است که تمام گفتگوهایش با ماندلا را در مورد ابهامات کتاب قبلی روی نوار ضبط کرده است. من فقط یک تکه از این گفتگو را که به اعتقاد خودم به یک قصه کوتاه ساده و زیبا بیشتر می‌ماند تا بخشی از یک گفتگو، برای دوستان این صفحه به فارسی برمی‌گردانم. فقط این را لازم است بگویم که در این تکه صحبت بر سر مشق تیراندازی است که ماندلا در سال 1962 در اتیوپی تعلیم گرفت.

[کاترادا: آن‌وقت، در مورد تعلیمات نظامی این را می‌گوئی "من قبلا هرگز یک تیر شلیک نکرده بودم، اما خیلی راحت تفنگ را به دست گرفتم. نشانه رفتم، ماشه را کشیدم و چیز دیگری که می‌دانم این بود که غباری از صخره بلند شد. مربیان من به عربی توضیحاتی دادند و از نشانه‌گیری من تمجید کردند. بعد معلوم شد که شانسی زده بودم چون بعد هر چه تلاش کردم به صخره نزدم."

ماندلا: زاستش را بخواهی، نه، همان اولی هم نخورد، اولی را هم به هدف نزدم.

کاترادا: آها!

ماندلا: فاصله زیاد بود، بین ما یک رودخانه بود. یک دره بود، دره دراز، و یک رودخانه، و صخره درست آنورش بود، من تنها نزدیک به صخره زدم.

کاترادا: آها!

ماندلا: برای کسی که برای اولین بار تفتگ به دست می‌گرفت به اندازه کافی نزدیک زده بودم. فکر کنم به تو گفته باشم که آن بابا چه طوری تعلیمم می‌داد – زبان همدیگر را نمی‌فهمیدیم.

کاترادا: نه؟

ماندلا: عربی حرف می‌زد.

کاترادا:ادامه بده.

ماندلا: آره، می‌دونی؟ من ادایش را در می‌آوردم – یادم نیست ادایش را برای تو در آوردم یا نه، اما او بلد نبود انگلیسی حرف بزند و تنها کاری که می‌کرد این بود که تفنگ را بردارد، می‌دانی، تفنگ موزر سنگینی بود. تفنگ را می‌گرفت و می‌گفت، تق‌تق‌تق (کف می‌زند)، می‌دونی؟

کاترادا: آها!

ماندلا: باید تفنگ را محکم می‌چسبیدم، بعد می‌گفت باید، چه جوری بگم، باید محکم روی زمین می‌ایستادم، می‌گفت (پایش را یک‌بار محکم به زمین می‌زند).

کاترادا: آها!

ماندلا: (پایش را یک‌بار دیگر به زمین می‌زند) می‌بینی؟

کاترادا: آها!

ماندلا: ولی خیلی مربی خوبی بود، می‌دونی؛ منظورم این است که با این که انگلیسی بلد نبود...

کاترادا: آها!

ماندلا: ولی آدم خیلی خوبی بود. اما من به هدف نزدم.

کاترادا: آها!

ماندلا: نزدیکش زدم.

کاترادا: نزدیک هدف زدی.

ماندلا: بله!

□◊□

Posted by reza at November 15, 2010 10:52 AM
مطالب مرتبط