November 4, 2010

گفتگوی نلسون ماندلا با خودش

هشت ده روز پیش، خبر انتشار کتاب "گفتگو با خودم" از نلسون ماندلا، به طور هم‌زمان در 28 کشور جهان، توجهم را جلب کرد. بویژه آن‌که مقدمه کتاب را هم باراک اوباما نوشته است. بی‌آنکه ناچار شوم مثل همین چند سال پیش کفش و کلاه کنم و از این کتابفروشی به آن کتابفروشی بروم با چند کلیک کتاب را سفارش دادم و دو سه روز بعد خواندن آن را که هنوز بوی چاپ می‌داد آغاز کردم!

بر خلاف انتظارم این کتاب نسبتا پر حجم، نوشته تازه‌ای از او نیست بلکه کتابی است تدوین شده از نامه‌های او در طول زندانی بودنش به این و آن، مصاحبه بسیار بلندی که برای تدوین کتاب قبلی‌اش "راه‌پیمائی طولانی به سوی آزادی" و یا به ترجمه روان‌تر "راه دراز آزادی" انجام شده بود، و نیز مکاتبات و گفتگوهای دیگرش با شخصیت‌ها، یا دوستان هم‌رزمش.

اول کمی جا خوردم چون فکر کردم مبادا مطالب تکراری در آن زیاد باشد ولی وقتی چند فصل را خواندم متوجه شدم نگرانی‌ام بجا نیست. اتفاقا از یک جنبه این کتاب گیرائی زیادی دارد چون از درون نلسون ماندلا و به دور از قهرمان‌سازی حرف می‌زند. و از این رو عنوان کتاب، "گفتگو با خودم"، بسیار به جا انتخاب شده است.

چون هنوز در میانه‌ی خواندن هستم دو تکه کوتاه از متن را که به نظرم جالب می‌رسد به فارسی برمی‌گردانم و باقی حرف‌ها را می‌گذارم برای فرصتی دیگر، اگر دست بدهد، البته!

[خوب، من قبلا هم زندان افتاده بودم، البته به خاطر خلاف‌های کوچک‌تر که فقط حدود یک روز بازداشت شده بودم، و نه حتی یک روز کامل. صبح دستگیر می‌شدم و عصر آزاد می‌شدم... یک‌بار دستگیرم کردند، نه به خاطر این‌که مبارزه کرده بودم بلکه به این خاطر که در – اسمش چیه؟ - در مستراح سفید، که فقط برای سفیدپوست‌ها بود، شاشیده بودم. خوب، می‌توانستم بگویم رفته بودم دستم را در دستشوئی سفیدپوست‌ها بشورم که دستگیر شدم!... تقصیر خودم بود؛ تابلو را نخوانده بودم. آن‌وقت دستگیرم کردند و به اداره پلیس بردند. اما عصر همان‌روز آزادم کردند.] ص 46

در تکه‌ای که در زیر می‌آورم ماندلا در مورد صمیمت‌اش با یک زوج سفید پوست انگلیسی که در آقریقای جنوبی زندگی می‌کردند حرف می‌زند. همسر آن مرد نابینا بود و یک روز شوهر او از ماندلا می‌خواهد همسرش را از محل کار بگیرد و به خانه بیاورد چون خودش گرفتار است:

[و من رفتم دنبالش. پیدایش کردم. خوب، چون نابینا بود دستش را گذاشت اینجا، روی بازویِ من. آنوقت من و او این‌جوری بیرون رفتیم. سفیدپوست‌ها نزدیک بود مرا بکشند. زن زیبائی بود. کسی ببیند که یک سیاه‌پوست دست یک بانوی سفید را این‌جوری گرفته؟ اما من هم می‌توانستم جلوه‌فروشی کنم که ببینید چقدر شجاعم، که می‌توانم همه دنیا را شکست بدهم. اصلا اعتنائی به آن‌ها نکردم. همینطوری رفتیم تا توی ماشین.] ص 50

Posted by reza at November 4, 2010 11:01 AM
مطالب مرتبط