October 18, 2010

اعلیحضرت و آن دختره پدرسوخته!

این مطلب را با نام بردن از بانو "ملک‌تاج عَلَم"، همسر فقیدِ امیراسدالله علم آغاز می‌کنم تا به این بانوی بزرگوار ادای احترام کرده باشم. چرا که اگر سعه‌ی صدر ایشان نبود ما ایرانیان از خواندن یکی از معتبرترین نوشته‌ها برای شناخت حساس‌ترین دهه‌ی تاریخ معاصر وطنمان، و بازیگران اصلی آن به ویژه شخص شاه، در قدرتمندترین دوره زندگانیش، محروم می‌شدیم و هیچ محقق و تاریخ‌نگاری نمی‌توانست کمبود آن را برای نسل‌های آینده جبران کند.

علینقی عالیخانی، ویراستار یادداشت‌های علم که آن را در شش مجلد انتشار داده در مقدمه جلد اول در مورد بانو علم می‌نویسد: "ایشان با بزرگواری شگفت‌آوری دست مرا بازگذاشتند تا هر موضوعی را در باره زندگی خصوصی خود و همسرشان که در یادداشت‌ها آمده است، هرچند هم یادآوری آن دردناک باشد، نقل کنم." و وقتی خواننده به چنین موضوعاتی در یادداشت‌ها برمی‌خورد به راستی با ویراستار هم‌صدا می‌شود که اجازه انتشار این بخش‌ها از سوی بانو علم، نشانه‌ی آشکار "بزرگواری شگفت آور" ایشان است.

و اما علت انتخاب عنوانی آن‌چنان که بر پیشانی مطلب آمده این است که باز هم خیال ندارم به مطالب سیاسی و اجتماعی در این یادداشت‌ها بپردازم؛ مطالبی که یادداشت‌ها سرشار از آنند و مطالعه‌شان به درک شرائط زمان و نکات مثبت و منفی آن دوران بسیار کمک می‌کند. بلکه صرفا می‌خواهم مثل یادداشت قبلی‌ام، "خاطرات شیرین اسدالله علم"، به جنبه متفاوت این یادداشت‌ها اشاره کنم تا با شخصیت جالبِ توجه اسدالله علم بیشتر آشنا شویم، یعنی با کسی که تا قبل از انتشار یادداشت‌هایش تنها یک تن از صدها "خاکپای همایونی" و "غلام خانه‌زاد" بود، ولی حالا دستکم در ذهن من با پوست و خون تازه‌ای بازآفریده شده است.

ویراستار در همان مقدمه آورده است که "علم که در واپسین ماه‌های زندگی‌اش سخت نگران  تحولات داخلی ایران بود، به همسرش وصیت کرده بود که این یادداشت‌ها هنگامی منتشر شود که دودمان پهلوی دیگر در ایران سلطنت نمی‌کند." در یادداشت‌ها نیز خود علم بارها و بارها تاکید می‌کند که این یادداشت‌ها برای انتشار پس ار مرگش نوشته شده، و بنابراین آنچه را که نمی‌خواسته کسی پس از او و پس از پایان دودمان پهلوی بداند، اصولا بر قلم نیاورده است. کاش ویراستار با عنایت به این واقعیت، در کنار زحمتِ ضروری که برای ویرایش کتاب کشیده، بی‌جهت نگرانِ بیرون رفتن از "راه اعتدال" و "پرده‌دری" نمی‌شد و قلم ویرایشگرش را از آنچه عَلَم می‌خواسته از زندگی خصوصی خود و پادشاهی که به او عشق می‌ورزید برای آیندگان به ودیعه بگذارد، دور نگه‌می‌داشت. تردید ندارم بر مبنای سخن "شیطان" در رمان "مرشد و مارگریتا"ی بولگاکف که گفت: "دست‌نوشته نمی‌سوزد!"، روزی این یادداشت‌ها نیز بدون نگرانی از "پرده‌دری" به شکل کامل منتشر خواهد شد.

با این مقدمه بروم سر اصل مطلب! برای دست‌گرمی از جلد سوم چند تکه مختلف ولی مرتبط به یکدیگر را انتخاب می‌کنم که قصه‌ی "اعلیحضرت" و "یک دختر پدرسوخته" را جسته و گریخته بازمی‌گوید:

سه‌شنبه 22 خرداد 52

[عرض کردم یک دختری به نام گ... شایعات عجیبی در شهر می‌دهد که شاهنشاه عاشق دلباخته او هستید. شاهنشاه که به کسی عاشق نمی‌شوید! فرمودند این پدرسوخته را یک وقتی دیده‌ام و من هم این مسائل را شنیده‌ام. حتی به گوش نزدیکان علیاحضرت شهبانو هم رسیده. به هر صورت او را احضار کن و بگو اگر از این پدرسوختگی‌ها بکنی حبس خواهی شد.]

شنبه 23 تیر 52

[غفلتا فریده خانم (مادر شهبانو) به منزل من آمدند و مدتی در مورد اشاعه خبر ازدواج شاهنشاه مذاکره کردند. من گفتم دروغ محض است... این حرف‌های خاله‌زنکی، گریه کردن و سر و صدا راه انداختن به ضرر خود شماست. چه طرفی از این کار می‌بندید؟ حال آمدیم چنین اتفاقی هم افتاده باشد، سر و صدا راه انداختن شما که علاج آن را نمی‌کند... طوری شدید حرف زدم که خانم از کرده پشیمان شد و از من قول گرفت چیزی به شاه عرض نکنم... بعد که رفتند خانم علم که جضور داشت گفت خیلی تندی کردی، معنی نداشت. گفتم شما فضولی نکنید.]

شنبه 30 تیر 52

[فریده خانم از این مسائل خاله‌زنکی و ازدواج شاهنشاه یک ساعت با من صحبت کردند، پوستم را کندند. من هم باز سخت جواب دادم.]

یکشنبه 31 تیر 52

[صحبت‌های دیشب فریده خانم را  عرض کردم و منجمله این که ایشان به من گفتند دختر من خوشبختانه به تجمل عادت نکرده (یعنی این‌که می‌تواند طلاق بگیرد). گو این‌که این را بر زبان نیاوردند، ولی معنی آن این بود. فرمودند، زکی! و بعد مفصل صحبت کردیم که چه باید بشود، قرار شد برای این دختره پدرسوخته شوهری پیدا کنیم.]

شنبه 10 شهریور 52

[(اعلیحضرت) فرمودند راستی فلانی، علیاحضرت شهبانو کاملا متقاعد شده و باور کرده‌اند که این دختره‌ای که مردم با حرف به ریش ما چسباندند، دوست ارتشبد خاتم، فرمانده نیروی هوائی، است. تا جائی که به من می‌گویند ما چرا باید این همه فداکاری بکنیم؟ عرض کردم چه بهتر! یکی از مشکلات اساسی ما حل شده که علیاحضرت کلافه نشوند. حقیقت این است که شاهنشاه چند دفعه این دختر را دیده بودند، ولی بعد که مرخص شد، خاتم عاشق دلباخته او شد و چون چندین دفعه با هلیکوپتر و اتومبیل اسکورت او را جا‌به‌جا کرد، مردم خیال کردند زن شاه است. به خصوص که خیلی هم خوشگل است.]

یکشنبه اول مهر 52

[فرمودند یک زن ترک روزنامه‌نویس پدرسوخته آمده با اقوام این دختره پدرسوخته ملاقات کرده است. آن‌ها گفته‌اند موضوع عروسی در بین نبود، ولی رفیقه شاه بوده است. فوری تحقیق کن موضوع چیست. این‌ها دیگر باید تنبیه شوند.]

در حال رونویسی همین تکه آخر، تازه متوجه شدم که تاریخ این یادداشت دقیقا مصادف است با تاریخ روز دستگیری خودم در خانه‌ام در تهران، یعنی روز اول مهر سال 1352. گرچه این اشاره ربطی به آن "دختر پدرسوخته" ندارد اما چون اتهامم به "شاهنشاه" مربوط بود، و تا آستانه سرنگونی او نیز در زندان ماندنی‌شدم،‌ یادآوری‌اش پُر خالی از معنا نیست!

فکر نکنید اسدالله علم تنها خواسته است دست "ولی‌نعمتش" را رو کند. او در یادداشت‌هایش در کمال صداقت، از "خانم‌بازی‌"های خودش هم، گاهی گذرا و گاهی به تفصیل، تکه‌هائی خواندنی می‌نویسد؛‌ آنقدر خواندنی که آدم باور نمی‌کند کسی در آن مقام و موقعیت، با آن‌همه مشغله شخصی و سیاسی و اجتماعی، و در درباری با آن‌چنان تشریفات و اِهِن و تُلُپ، بتواند به این راحتی برای خودش پرونده‌سازی کند و تازه از همسرش هم بخواهد که حتما آن را برای نسل‌های آینده منتشر کند!:

دوشنبه 23 اردیبهشت 53

[در فرودگاه اصفهان باز هم عینا همان اشخاص و همان تشکیلات سال گذشته را دیدم که باز هم در رکاب همایونی آمده بودیم. نمی‌دانم به چه مناسبت از خود خجل شدم، یا به عبارت دیگر بیزار شدم! باز هم چرخ زمانه می‌گردد و من بر گرده مردم سوارم. با این تفاوت که سال گذشته با دوستم بودم و امروز با یک دختر دیگر!]

جمعه 17 خرداد 53

[بعد از ظهر نیم‌ساعتی پیش دوستم رفتم. صحبت از عروسی خودش می‌کرد که سه نفر خواستگار پیدا کرده است... البته حق به او می‌دهم چون به این صورت نمی‌تواند روی من حساب کند، با آن‌که از لحاظ مالی همه جور زندگانیش را تامین کرده‌ام. کار خوبی در یک شرکت نفت به او داده‌ام و منزل در انگلیس برایش خریده‌ام (البته بسیار کوچک ولی برای او بسیار خوب است).]

یکشنبه 26 تا جمعه 31 خرداد 53

[در پاریس بودم. برای معاینه طبی رفته بودم... اما راجع به دوست من، پس از آن‌که ناراحتی‌های روز اول گذشت، شب‌ها در بیمارستان به دیدنم می‌آمد و ساعت‌ها با هم می‌گذراندیم. برای ناهار هم گاهی قاچاق می‌شدیم و روی‌ هم رفته بد نگذشت. ولو در بیمارستان با دوست بودن خوش می‌گذرد، به قول مولوی: ...

هر کجا تو با منی من خوش دلم // گر بود در قعر چاهی منزلم]

شنبه 19 مرداد 53

 [تنها در هواپیما در راه ژنو هستم. دوست من هم از پاریس امشب به لوزان پیش من خواهد آمد. هنوز باور نمی‌کنم این امر تحقق یافته باشد، با آن‌که در هواپیما با سرعت هزار کیلومتر در ساعت به سوی این سرنوشت (البته به ظاهر، وگرنه خدا می‌داند!) می‌روم. از این بهتر نمی‌شود! (جمله آخر به انگلیسی نوشته شده)]

یکشنبه 20 مرداد 53.

[هزار نقش برآرد زمانه و نبود // یکی چنان که در آیینه تصور ماست

دیشب چنان که منتظر بودم، دوستم وارد شد. اسدی هم این جا بود. شب بسیار خوش گذشت. صبح دیروقت از خواب برخاستیم. دوست من پس از صبحانه گفت امروز یکشنبه است تلفنی به مادرم بکنم، چون حال ندار بود. به انگلیس تلفن کرد و از آن طرف از مادرش شنید که پدرش همان دقیقه مرده است! بازی چرخ عجیب است. من پس از یک سال باید بتوانم ده روز به مرخصی دلخواه بروم و به این صورت بیفتد!... پریروز در یک مغازه این جا دختر خوشگلی دیدم، قرار شد بیاید با من شام بخورد. سر شب تلفن کرد که نمی‌تواند بیاید. من هم به اویان به قمار رفتم گو این که قمار را دوست ندارم، ولی اتفاقا خیلی بردم!]

یکشنبه 10 شهریور 53

[(شاهنشاه) فرمودند به جای فردا، امشب بعد از تشریفاتِ افتتاح استادیوم برای المپیک آسیائی، به رامسر می‌رویم. عرض کردم اطاعت می‌کنم. ظهر به منزل رفتم، مطلب را که به خانم علم گفتم، باز مجلس کربلا شد و ناهار را بر من و خودش زهرمار کرد. خودش که ناهار نخورد! بر فرض ما می‌خواستیم خانم‌بازی کنیم، امشب و فردا چه فرقی دارد؟ عصر مراسم افتتاح هفتمین دوره بازی‌های المپیک آسیائی برگزار شد. بسیار آبرومند بود. این یادداشت‌ها را در رامسر می‌نویسم. امشب بر خلاف تصور خانم علم تنها هستم ولی از این تنهائی و آسودگی و آزادی لذت فراوان می‌برم.]

یکشنبه 19 آبان 53

[احساس کردم بدحال هستم. از آن جا سری به دوست ایرانی خودم زدم و به منزل برگشتم. چیز عجیبی است! هم دوست انگلیسی من، هم دوست ایرانی من، و هم دوست سوئدی من، تمام یک دفعه وارد شدند و مایه دردسر و گرفتاری شده‌اند! گو این‌که در جنوب بسیار خوب بود. چند روز خوشی با دوست انگلیسی در شیراز گذراندم. البته این‌جا که آمدم، بدخلقی خانم علم (که البته حق هم دارد) تمام را خراب کرد و فکر می‌کنم از همین جهت هم ناخوش شده‌ام.]

□◊□

Posted by reza at October 18, 2010 7:53 PM
مطالب مرتبط