October 7, 2010

نوبل ادبیات برای ماریو بارگاس یوسا

خبر اهدای جایزه نوبل به این رمان‌نویس بزرگ پروئی مرا به یاد آخرین مطلبی انداخت که مدتی پیش در مورد یکی از رمان‌های اخیرش "دفترچه یادداشت دُن ریگوبرتو"  نوشتم. آن روز، مطلبم را به خاطر اشارات صریح پرنوگرافیک در آن رمان، با احتیاط در صفحه‌ام آوردم ولی حالا که بزرگترین جایزه ادبی جهان به نویسنده‌اش تعلق گرفته بی‌واهمه دو باره آن را در زیر برایتان نقل می‌کنم!

«دفترچه یادداشت دُن ریگوبرتو»

بعید است رمان شناسی را بشناسید که اگر بخواهد پنج قصه پرداز نامدار معاصر را از قاره وسیع آمریکای لاتین، با نزدیک به بیست کشور اسپانیائی زبان نام ببرد بتواند از نامیدن «ماریو بارگاس یوسا»، رمان نویس برجسته پروئی، گریزی بیابد. بارگاس یوسا که حالا هفتاد و چهار سال سن دارد با انتشار حدود بیست رمان بیش از چهار دهه است که نه تنها دنیای اسپانیائی زبان که جهان ادبیات داستانی را با قلمش در چهار گوشه جهان تسخیر کرده است.

 

من اما خیال ندارم در مورد رمان‌های او به طور کلی بنویسم بلکه فقط دلم می‌خواهد شما را با یکی از رمان‌های اخیرش که به دلیل سبک و سیاق نویسندگی در میان کارهای خودش بی‌نظیر است آشنا کنم. من این رمان را سه چهار ماه پیش خواندم ولی هر وقت خواستم در باره‌اش بنویسم زبان سکسی بی‌پرده بارگاس یوسا در این رمان دستم را پس کشید. حالا هم به شما اخطار می‌کنم که اگر به هر دلیلی جزو کسانی هستید که از دیدن نقاشی یک زن و مرد برهنه در رختخواب، حتی اگر کار اساتید نقاشی جهانی باشد، دلتان به هم می‌خورد، نه تنها رمان «دفترچه یادداشت دُن ریگوبرتو» را هرگز نخوانید بلکه همین نوشته را هم از همینجا رها کنید!

رمان، بر خلاف عنوانش فقط در مورد یادداشت‌های دن ریگوبرتو، قهرمان قصه، نیست بلکه این یادداشت‌ها تنها فصل‌های کوتاهی از رمان را اشغال کرده‌اند. موضوع یادداشت‌ها عموما تفکرات مردی بسیار موفق از نظر شغلی است که رئیس یک موسسه بزرگ بیمه است اما مشغله اصلی ذهنی‌اش هنر نقاشی و معماری است و مجموعه‌ای از آثار با ارزش نقاشی را در اختیار دارد و کتابخانه‌اش سرشار از کتاب‌های هنری است. از این مهم‌تر، ریگوبرتو به نظر می‌رسد دارای جنون شهوت باشد، نه تنها به خاطر زیاده‌روی در شهوت‌رانی که به خاطر نحوه متفاوت لذت بردن از سکس. سرتاسر رمان پر است از صحنه‌های اروتیک که با زبانی بی‌پرده بیان شده؛ سکس میان دُنیا لوکرسیا، همسر او  که در زیبائی و جذابیت با شهر‌ه‌ترین سوژه‌های نقاشی آثار هنری بزرگترین نقاشان و مجسمه سازان قرون گذشته پهلو می‌زند، نه تنها با خود او که نیز با ندیمه‌ی زیباروی خودش، و حتی با برادرش.

خط پر رنگ قصه اما رابطه‌ غریبی است که فونچیتو، پسر نوجوان ریگوبرتو از زن اولش، با لوکرسیا، همسر پدرش دارد. او که دانشجوی نقاشی است شیفته زندگی و آثار «اگون شیل»، نقاش اتریشی است که در اوائل قرن بیستم می‌زیست و در نوجوانی در گذشت. نقاشی‌های زنان برهنه در آثار او جای ویژه‌ای در تاریخ هنر دارند و خود او در زندگی کوتاهش همواره مورد حمایت هنری نامدارترین نقاش هموطنش، گوستاو کلیمت، بوده است. به هر حال، آنچه فونچیو جوان را به همسر پدرش پیوند می‌زند شیفتگی اوست به اندام این زن بعنوان مدل نقاشی، اما به همان صورت که اگون شیل بارها بدان متهم شده بوده است؛ داشتن رابطه جنسی با سوژه!

[اثری از اگون شیل]

تا در باز کردن قصه زیاده روی نکرده باشم فصلی نمونه‌وار از این رمان را به خلاصه بازگو می‌کنم. در فصل مورد نظر، نامه‌ای از یک مهندس موفق که سال‌ها پیش خواستگار لوکرسیا بود اما به وصالش نرسید، به دست لوکرسیا می‌رسد با یک پیشنهاد غریب. از آنجا که لوکرسیا قرار بود هیچ چیز را از شوهرش پنهان نکند نامه را به ریگوبرتو می‌دهد. مهندس که اسمش مودستو باشد به لوکرسیا پیشنهاد می‌کند فقط یکبار با هم دیدار کنند و برای یک هفته به سفری رویائی بروند و قول می‌دهد که کمترین تخطی از او سر نزند، چرا که هم خودش همسر دارد و هم می‌داند که او شوهر کرده است. مودستو دو بلیت درجه یک هواپیما برای سفر از لیما به نیویورک و بعد به پاریس و ونیز و ... گرفته و بهترین هتل‌ها و رستوران‌ها را رزرو کرده و در هر هتلی دو اتاق مجزا گرفته تا سوءتفاهمی پیش نیاید. ریگوبرتو که حساسیت غریبی به رابطه‌های نامعمول دارد همسرش را به پذیرش پیشنهاد ترغیب می‌کند، و نویسنده فصل بلندی از رمانش را به ماجراهای این سفر اختصاص می‌دهد. در این فصل لوکرسیا در حالیکه کنار شوهرش در رختخواب دراز کشیده به تفصیل از سفرشان حرف می‌زند. روزهای اول آندو مثل دو دوست از این رستوران به آن کافه و از این کافه به آن هتل می‌رفتند بی‌آنکه مودستو کمترین تلاشی برای نزدیکی با او بکند. بعد لوکرسیا آرام آرام بازی را آغاز می‌کند: یک بار از زیر میز پایش را به پای مهندس می‌زند؛ یکبار موقع شب بخیر گفتن می‌بوسدش؛ یکبار دستش را در دستش می‌گیرد و روی زانوی برهنه‌اش می‌گذارد؛ و بالاخره شبِ ماقبل آخر اجازه می‌دهد مودستوی بی‌دست پا اندام لختش را ببیند و حتی به آن دست بکشد. و این همه را حالا خودش با جزئیات دارد برای شوهرش در رختخواب تعریف می‌کند!  

دیگر پیش‌تر نمی‌روم و صفحه‌ای از این فصل که مربوط به آخرین شب مسافرت این دو نفر است را با دقت برایتان به فارسی برمی‌گردانم تا هیچگونه مسئولیت اخلاقی، جز صداقت در امانت، در باره محتوایش نداشته باشم:

[در واقع به محض آنکه آندو وارد اتاق در هتل سیپریانی شدند دُنیا لوکرسیا بازوی مودستو را کشید و دور کمرش حلقه کرد، لب‌هایش را به لبش نزدیک کرد و در حالیکه دهان بر دهان و زبان در زبان او داشت زمزمه کرد، "برای خداحافظی امشب را با هم می‌گذرانیم. با تو همانقدر مهربان، همانقدر لطیف و همانقدر عاشقانه رفتار خواهم کرد که تا کنون فقط با همسرم کرده‌ام."

دُن ریگوبرتو یک قرص استریکنین را با عسل قورت داد و گفت "این حرف را زدی؟"

همسرش با نگرانی پرسید "کار بدی کردم؟ باید بش دروغ می‌گفتم؟"

دُن ریگوبرتو زوزه وار گفت "کار درستی کردی، عشق من."

دُن ریگوبرتو در وضعیتی دوگانه که در آن تحریک جنسی و حسادت با یکدیگر در برخورد بودند و هر یک دیگری را تغذیه می‌کردند، همسرش و مودستو را دید که لباس از تن در آوردند، اعتماد به نفس زنش را تحسین کرد، از بی‌دست و پائی آن موجود میرای خوشبخت لذت برد که شادمانی آن شبِ آخر ترس و تسلیمش را جبران می‌کرد. لوکرسیا مال اوست امشب، و چه لذتی خواهد برد: دست مودستو ناشیانه دکمه‌های پیرهن خودش را باز کرد، زیپ شلوارش را گشود، و پاکوبان کفش‌هایش را در آورد، و وقتی با چشمانی گشاده به تختخوابی که آن اندام شگفت انگیز، در حالتی از خماری در تاریکی انتظارش را می‌کشید نزدیک می‌شد – دُن ریگوبرتو فکر کرد مثل «مایای برهنه»ی گویا است، گرچه ران‌هایش از هم گشوده‌تر بود - زانویش به لبه تخت خورد و ونگ زنان گفت"ااااووووخخخخ!". دُن ریگوبرتو از بشاشتی که این بُزبیاری در لوکرسیا موجب شد کیف کرد. مودستو هم وقتی روی تخت رسید به خنده افتاد: "ذوق زدگی، لوکرسیا، ذوق زدگی کامل."

کوره‌ی سوزان لذت دُن ریگوبرتو موقعی سرد شد که دید همسرش با فرو خوردن خنده، از آن حالت مجسمه‌وار که در مقابل نوازش‌های مودستو در روز گذشته داشت دست کشید و ابتکار عمل را به دست گرفت. بغلش می‌زد، وادارش می‌کرد کنارش دراز بکشد، بیاید رویش، برود زیرش؛ پاهایش را در پاهای او چفت می‌کرد؛ دنبال دهانش می‌گشت و زبانش را تا ته توی دهانش می‌کرد و – دُن ریگوبرتو شاکی شد، وای، وای – لوکرسیا با حالتی عاشقانه چمباتمه زد و با انگشتان ظریفش دنبال عضو راست شده‌ی مودستو گشت و پس از دست کشیدن به سر و دسته‌اش، به طرف لبانش برد و پیش از آن که در دهانش بگیرد بر آن بوسه زد.] (ص 53-54)

Posted by reza at October 7, 2010 8:44 PM
مطالب مرتبط