February 6, 2010

ای دل من، دل من، دل من!

ساعت سه بامداد شنبه است و من چنان بی‌خوابی به سرم زده است که روی تختم در بخش قلب بیمارستان نشسته‌ام و این یادداشت را می‌نویسم. دیروز صبح پس از یک عمل موفقیت آمیز قلب در بیمارستانی در آمستردام، با آمبولانس به بیمارستانی نزدیک محل زندگیم منتقل شدم تا یک شب را تحت نظر بگذرانم. حالا در این نیمه شب، در این اتاق چهار نفره که جز من کسی در آن نیست، چنان خواب از سرم پریده است که گمان نمی‌کنم دیگر به این زودی‌ها برگشتنی باشد.

خوب شد به فکرم رسید لپتاپ کوچکم را با خودم بیاورم. وگرنه حالا به جای گوش سپردن به پنجه‌ی تلخ-شیرین زنده یاد علی اصغر بهاری که نوای کمانچه‌اش را مثل سرُمی آرامبخش از طریق گوشی کامپیوتر در جانم روان کرده است، و دل سپردن به تو که خواننده‌ی مهربان تراواشات مغز خسته‌ی منی، باید چشم به سقف اتاق بیمارستان می‌دوختم و برای باز گرداندن خواب به چشمانم دقیقه شماری می‌کردم.

علیرغم بی‌خوابی‌ها و انتظار کشیدن‌ها و نگرانی‌هائی که در طول یک ماه گذشته، هم در ذهن خودم و هم در نگاه عزیزانی که دوره‌ام کرده بودند می‌دیدم، حالا با همه‌ی کم‌خوابی احساس سرزندگی تازه‌ای می‌کنم. می‌دانم باید روی تخت همچنان دراز بکشم، نه تنها امروز در این بیمارستان که سه چهار روز آینده هم در خانه، ولی اگر ولم می‌کردند لباس ورزشم را تنم می‌کردم و پیش از اینکه اولین رگه‌ی نور از پنجره اتاقم به درون بتابد می‌زدم بیرون و در جنگل اطراف بیمارستان که وجب به وجبش را خوب می‌شناسم می‌دویدم و دلِ تازه تعمیر شده‌ام را جلا می‌دادم.

یا می‌رفتم و کفش و کلاه می‌کردم و موتور خوش‌دستم را که یک ماهی است استارت نخورده به غرش درمی‌آوردم و سرمای خشک این بامداد زمستانی را با اشتیاق به ریه‌هایم می‌کشیدم و آخرین نشانه‌های حضور یکماهه مرگ در حول و حوشم را به دور دست‌های زمان می‌تاراندم.

از دیروز که روی تخت عمل، بر مونیتوری تلویزیون مانند،تصویر سیاه و سفید و تار شیئی را دیدم که شبیه به تصویر اولین انسانی که پا بر کره ماه گذاشت در رگ‌های قلبم حرکت می‌کرد، احساس می‌کنم کهکشان کوچک وجودم به دست قدرتمند انسان فتح شده است. دست که به سینه‌ام می‌کشم آن ماهواره‌ای را که پانزده میلی‌متر طول و سه میلی‌متر قطر دارد و به فنری ظریف ماننده است را احساس می‌کنم که دست توانای انسان بر مدار قلبم قرار داده است.

به زیبائی بامداد سوگند که اگر دل، پایداری نمی‌کرد و در طول عمل از حرکت می‌ایستاد تنها داغی که بر آن بجا می‌ماند داغ ندیدن استقرار دموکراسی در وطنم ‌بود.

Posted by reza at February 6, 2010 10:22 AM
مطالب مرتبط