October 27, 2009

جشن تولد استثنائی

  با اینکه در این دیار غربت در غربت، انتظار جشن تولدی نداشتم اما دلم طور دیگری گواهی می‌داد. دیروز عصر وقتی از کلاس درس خلاص شدم و داشتم به دفترم می‌رفتم «کریس»، معلم صدابرداری، تا مرا در راهرو دید انگار هول شده باشد گفت اگر وقت دارم برویم پائین یک قهوه با هم بخوریم. گفتم خیلی خسته‌ام و با تشکر ازش جدا شدم. هنوز به اتاقم نرسیده بودم که «انت»، معلم فیلمنامه‌نویسی، از اتاقش در آمد و او هم تا مرا دید با همان دستپاچگی همان پیشنهاد را تکرار کرد. همان جواب را دادم و وقتی «لارا»، معلم فیلمبرداری، قبل از اینکه در اتاقم را باز کنم از دفترش در آمد و پیشنهاد آن دو را تکرار کرد، آن هم با همان دستپاچگی، دیگر مطمئن شدم دلم بیراه گواهی نداده است.

اول فکر کردم لابد همکاران یک دسته گل گرفته‌اند و گذاشته اند روی میز کارم. بعد فکر کردم اگر این کار را کرده باشند دیگر نباید جلوم را می‌گرفتند که به دفترم بروم. فکر کردم لابد در کافه‌ی زیر دانشکده جمع شده‌اند. این فکر عاقلانه‌تر بود. رفتم توی دفترم و اثاثم را برداشتم و وقتی داشتم در را قفل می‌کردم «جنیفر»، معلم بازیگری، سینه به سینه‌ام شد و گفت اگر میل دارم برویم کافه‌ی زیر دانشکده لبی تر کنیم. دیدم لوس بازی در نیاورم بهتر است. اگر کسی بخواهد سورپریزم کند خوشم نمی‌آید خیطش کنم.

به کافه که وارد شدیم جای سوزن انداز نبود. زیرچشمی سرگرداندم تا همکارانم را ببینم و اگر دیدم یکباره جا بخورم و نشان دهم اصلا حدسش را نمی‌زدم. ولی هیچکدام را ندیدم. حتی کریس و انت و لارا را. جنیفر قهوه گرفت و من یک جام شراب قرمز. هنوز لب به قهوه‌اش نزده بود که تلفن دستی‌اش زنگ زد. به بهانه سر و صدا از من دور شد و در حالیکه پیدا بود حواسش به من است چند دقیقه‌ای حرف زد و برگشت. بی‌اینکه سئوالی از او بکنم شروع کرد به توضیح اینکه پسرش بود که از لندن زنگ می‌زد. و هنوز دو قلپ نزده بود که قهوه را زمین گذاشت و گفت باید همین حالا برگردد به دفترش. پرسید برنامه امشبم چیست. گفتم شرابم را خوردم می‌روم خانه. گفت پس تا زود. فکر کردم به جای تا زود باید می‌گفت تا فردا. وقتی من جوابش دادم تا فردا لبخندی مرموزی زد و رفت.

توی اتوبوس وقتی به طرف خانه می‌رفتم نمی‌توانستم جلو پرواز ذهنم را بگیرم. حرف‌ها و نگاه همکاران و از آن مهم‌تر گواهی دلم به من اطمینان می‌داد که با سورپریزی مواجه خواهم شد. و هر چه می‌کردم ذهنم را کنترل کنم تا دست به پیش‌بینی نزند موفق نمی‌شدم.

پشت در خانه‌ لحظه‌ای مکث کردم تا ببینم صدائی می‌شنوم یا نه. بلافاصله فکر کردم کار درستی نیست موشکافی کنم. سرم را زیر انداختم و در زدم. صاحبخانه که با یکی از همکارانم نسبت دارد و اتاقی به من اجاره داده است، در را باز کرد. در نگاهش چیزی مثل یک راز برای پنهان کردن بود. به روی خودم نیاوردم و داخل شدم. توی راهرو نتوانستم جلو وسوسه‌ام را بگیرم و قبل از اینکه مثل معمول به اتاقم در طبقه بالا بروم سری به اتاق بزرگ پذیرائی نزنم.

در را که باز کردم با همان که دلم گواهی داده بود روبرو شدم. اتاق پذیرائی مملو از دوستانم بود. دوستانی که با دیدن من بیکباره فریاد شادی کشیدند و مهربانانه دوره‌ام کردند. نمی‌دانستم کدامشان را اول ببوسم. تک تکشان را به نام و به چهره می‌شناختم گرچه اکثرشان را هرگز ندیده بودم. از همه جای دنیا آمده بودند. از کانادا، از آمریکا، از همین اروپا. و از همه هیجان‌انگیرتر، از ایران. آن هم نه فقط دوستان قدیمی که از پیش می‌شناختم، بلکه دوستان تازه‌ای از نسل جوان وطنم که در همین چند ماه اخیر با من در ارتباط قرار گرفته‌اند.

ناباوارنه و از سر شادمانی با سرعت برق به اتاقم در طبقه دوم دویدم، بطری شراب نیمه نوشیده را برداشتم و با همان سرعت به اتاق پذیرائی برگشتم. روی یک صندلی راحتی در گوشه دنجی از اتاق در آرامش کامل نشستم و جامی شراب سرخ را به یاد همه‌ی دوستان مهربان دنیای مجازی‌ام، در تنهائی نوشیدم.

Posted by reza at October 27, 2009 7:37 PM
مطالب مرتبط