August 14, 2009

جامی آب زلال

  از نیمه شبِ پریشب که پس از یک شب بلند بی‌خوابی تدوین مصاحبه با نازنین زنِ وطنم، خواهر معصومم آذر، را به پایان بردم و منتشر کردم تا حالا که دارم این چند خط را می‌نویسم این بغض گلوگیر رهایم نکرده است. نه اینکه اشک نریخته باشم. از مرگ نابهنگام جوادم تا امروز که دوازده سال از آن می‌گذرد اینقدر اشک نریخته بودم. همین حالا هم این اشک است که نمی‌گذارد این چند کلام را بنویسم و خودم را خالی کنم.

با هر پیامی که می‌خوانم قلبم برای دختر آذر که باید به سن دختر من، بیست و هفت هشت ساله باشد می‌گیرد؛ گرچه دهسال پیش از این، همین ها را از دهن مادرش شنیده است باز نمی دانم چرا فکرش رهایم نمی‌کند. گاهی از اینکه در بازتاب بی‌نظیر این شهادت تکاندهنده سهم داشته‌ام شادمان می‌شوم و گاهی غمگین. غمگین از اینکه چرا باید این همه درد داشته باشیم که بیانش تن خودمان را هم بلرزاند.

با تو هستم آذر. یادت باشد کی دارم این را حرف می‌زنم. تو در تاریخ وطن تجاوز شده‌ی من، نمونه‌ی شرافت، پاکی، صداقت و از خود گذشتگی برای همیشه باقی خواهی ماند چرا که وقتی ملتت در التهاب تشنگی حقیقت می‌سوخت جام آب زلال روحت را به آن‌ها پیشکش کردی.

Posted by reza at August 14, 2009 10:14 AM
مطالب مرتبط