April 3, 2008

دنیا کوچکتر از آن است که به نظر می‌آید

 با «ماریا النا» از طریق دوستی آشنا شدم که از او خواسته بود با ماشین «لادا»ی بیست و پنجساله‌اش به دنبال من در خانه‌ای در مرکز هاوانا بیاید و مرا به دهکده ساحلی «گوانابو» ببرد. خانه ماریا النا در دهکده‌ای نزدیک «گوانابو» است و محل کارش در هاوانا. از این رو هر روز با ماشین خودش به هاوانا می‌آید و بازمی‌گردد، و سر راه البته مسافرکشی غیرقانونی هم می‌کند، که در آمد ماهانه‌اش از این راه بیش از ده برابر حقوق رسمی‌اش است.
در یک ساعت و اندی که از هاوانا تا گوانابو در راهیم گفتگوئی پر و پیمان با ماریا النا را دنبال می‌کنم و به محض اینکه مرا به اتاقی که دوست دیگری برایم در خانه‌ای روستائی در کنار دریا اجاره کرده است می‌رساند قراری با او می‌گذارم تا سه روز بعد برای برگرداندم به هاوانا به دنبالم بیاید. پانزده دلار که دقیقا معادل یک ماه حقوق اوست به او می‌پردازم و اولین کاری که می‌کنم یادداشت کردن سریع گفتگویم با اوست. حاصل آن را تا آنجا که امکان دارد به همان صورت گفتگو در زیر برایتان می‌آورم:
من: گفتی کجا کار می‌کنی؟
ماربا: در دفتر روابط آمریکای لاتین. دفتری است زیر نظر حزب برای مطالعات در مورد کشورهای آمریکای لاتین و تعیین سیاست برای مناسبات با آن‌ها.
من: تو خودت عضو حزبی؟
ماریا: البته. عضو حزب نباشی در چنین دفتری نمی‌توانی کار کنی.
من: کارت را دوست داری؟
ماریا: خیلی. من دکترای جامعه شناسی و روابط بین‌الملل دارم و این کار دقیقا در رابطه با تخصص من است. بعلاوه امکان سفر به کشورهای دیگر هم دارم چون من یک شیلیائی/ کویائی‌ام و محدویت کوبائی‌ها را ندارم.
من: یعنی چه؟
ماریا: مسلما از کودتای پینوشه مطلعی، نه؟ پدر من کمونیست بود و بعد از کودتا توانست من و مادرم را از کشور خارج کند. من فقط شش ساله بودم که به کوبا آمدم. پدر و مادرم همین جا فوت شدند و من حالا با شوهر کوبائی و دو فرزندم زندگی می‌کنم.
من: نه فقط من از کودتای شیلی آگاهم که یک ایرانی نمی‌شناسی که این تراژدی را نشناسد.
ماریا: ایرانی؟
من: آخه من ایرانی‌ام.
ماریا: «هانیبال» گفت هلندی هستی؟
من: من همانقدر هلندی هستم که پدر تو کوبائی بود! بگذار چیزی ازت بپرسم. تو می‌دانی بیست سال پیش از کودتای شیلی عین همین تراژدی در ایران اتفاق افتاد؟
ماریا: ماجرای مصدق را می‌گوئی؟
من: به راستی که چه دنیای کوچکی است! می‌دانی آخرین کاری که کردم نمایش‌نامه‌ای بود در مورد مصدق؟
ماریا: مگه تو هنرمندی؟ هانیبال می‌گفت معلمی.
من: هر دو هستم! برگردیم سر حرف خودمان. تو بعد از تغییرات در شیلی به کشورت برنگشتی؟
ماریا: یک بار رفتم. ولی فرق زیادی ندیدم.
من: حالا که یک زن مخالف کودتا رئیس جمهور شیلی شده. واقعا فرق زیادی نکرده؟
ماریا: ببین، خیانت پینوشه به ملت ما در کشتن سالوادور آلنده و دیگران محدود نمی‌شه. او قانون اساسی را به گونه‌ای تغییر داد و به زور به تصویب رساند که هر رئیس جمهوری که بیاید دست و بالش در مقابل ارتش بسته است. تنها راه حل تغییر قانون اساسی است که عملی مطلقا غیر ممکن است به این خاطر که برای تغییر آن، شرائطی در همان قانون آمده است که به دست آوردنش به تخیل می‌ماند.
من: به عنوان یک زن یک کمی از شرائط زنان در اینجا برایم بگو.
ماریا: زن‌ها در اینجا با همان مشکلات معشیتی روبرویند که مردها. از این نظر برابری مطلق وجود داره!
من: در زمینه‌های دیگر چی؟ در زمینه یافتن شغل مثلا.
ماریا: فکر می‌کنم در این زمینه هم برابری کامل وجود داره. شانس کار برای همه هست اما اینکه حقوقش برای یک زندگی ساده کافی باشد باید بگویم که برای هیچکس نیست، چه زن چه مرد. این مشکل کوباست. ولی وقتی وضع زن‌ها را در اینجا با کشورهای فقیر دیگر مثل بولیوی و اکوادور مقایسه می‌کنم این وضعیت را مثبت می‌بینم. بگذار یک چیزی را برایت بگویم. هیچ چیز برای یک زن، یک مادر، مهمتر از این نیست که بچه‌اش بی‌سرپناه نباشد،‌ امکان تحصیل داشته باشد و دسترسی به پزشک داشته باشد. باید کشورهای دیگر آمریکای لاتین را دیده باشی تا آرامش مادران کوبائی را نسبت به دیگران درک کنی.
من: به نظر می‌رسد از زندگی در اینجا راضی باشی.
ماریا: نه همیشه. ولی هر وقت از چیزی در جامعه کوبا عصبی می‌شوم به یاد این واقعیت می‌افتم که در آن سال‌های سیاه دیکتاتوری نظامی در قاره آمریکا، منظورم فقط شیلی نیست، از این سر قاره تا آن سر قاره، این تنها فیدل و مردم کوبا بودند که به آزادیخواهان تحت تعقیب پناه می‌دادند. آن‌ها لقمه از دهان بچه‌هایشان گرفتند و به من و پدر و مادرم دادند. یادت باشد آدم با ناسپاسی به هیچ جا نمی‌رسد!
□□□

 

Posted by reza at April 3, 2008 4:11 PM
مطالب مرتبط