June 6, 2006

فرصتی بایست تا خون شیر شد...

هنوز چند ساعتی از بازگشتم از سفر هفت هشت روزه به مادرید نگذشته است، و بارم را درست و حسابی باز نکرده‌ام که با دیدن ایمیلها و اظهار لطف خوانندگان این صفحه دلم نیامد بیش از این صبر کنم و دست به نوشتن نبرم (بخصوص که در این مدت از کامپیوتر و ایمیل و اینترنت دور مانده بودم). قبلا گفته بودم که برای شرکت در  اولین"جشنواره گوهر فلامنکو"، و یا شاید رساتر "جشنواره چکیده‌ی فلامنکو"، عازم سفر به اسپانیا هستم. سفری بود که پربارتر از این نمی‌شد تصورش را کرد. به قدری دست پر  برگشته‌ام که تا مدتها برایتان تصویر و صدای دلنشین و اخباری دست اول خواهم داشت. اما چنان که می‌دانید تدوین مطالبی مرکب از تصویر و صدا و ویدئو نیاز به زمانی بیشتر از صِرف نوشتن دارد. این است که تنها به بیان سر فصل آن‌چه در اولین فرصت به تدوینش خواهم پرداخت کفایت می‌کنم و باقی را می‌گذارم برای وقتی که به زبان شاعر شاعران، مولای رومی، خون به شیر بدل شده باشد.

       برای آن‌که حس و حال کولی‌ها را بهتر درک کنیم، من و یار همراهم بر آن شدیم که نه در هتلی در مادرید که در چادری در حاشیه شهر اطراق کنیم (البته ملاحظات اقتصادی هم در اتخاذ این تصمیم بی‌اثر نبود!). بامداد روز اول وقتی با صدای پرندگان در چادر کوچکمان بیدار شدم و رادیو کوچک ترانزیستوری را برای شنیدن اخبار هوا روشن کردم با خبری مواجه شدم که بی‌کمترین اغراق اسپانیا را تکان داد. این خبر نه به دولت سوسیال دموکرات اسپانیا مرتبط بود که در تصمیمی تاریخ‌ساز همانروز با چریکهای جدائی‌طلب باسک (اِتا) بر سر میز مذاکره نشسته بود، و نه به هیچ حادثه‌ی پراهمیت دیگری از این دست، بلکه اعلام خبر مرگ "روسیو خورادو Rocío Jurado"، خواننده‌ای با شهرت جهانی بود که مقام بلامنازع "آوازه‌خوان روح اسپانیا" را از آن خود کرده بود.

از ساعت شش بامداد روز پنجشنبه، اول ماه ژوئن، که این خبر منتشر شد تمام رادیو تلویزیون‌های اسپانیا برنامه‌های عادی‌شان را قطع کردند و تا ساعت هشت شب همانروز به پخش مستقیم مراسم آخرین بدرود مردم مادرید با "روسیو" پرداختند. روزنامه‌نگاران شاعرانه‌ترین عناوین را برای اعلام مرگ او انتخاب کردند و پادشاه اسپانیا شخصا به شوهر او تلفنی تسلیت گفت. شهردار مادرید بلافاصله به محل زندگی (و مرگ) روسیو خورادو که به قصری می‌ماند رفت و جنازه را پوشیده در دو پرچم، پرچم اسپانیا و پرچم آندولس، با تشریفات رسمی به سالن مجلل فرهنگ شهرداری مادرید منتقل کرد. رادیو و تلویزیونها اعلام کردند که از ساعت یازده بامداد تا ساعت هشت شب جنازه در این سالن برای آخرین بدرود مردم مادرید قرار خواهد داشت و پس از آن با هواپیما به شهرک کوچک "چیپیونا" در آندولس، که محل تولدش بود، انتقال خواهد یافت. "روسیو خورادو" که سالها بود با صدای زیبا و شیوه بی‌همتای آوازخوانیش به شهرت و محبوبیتی افسانه‌ای رسیده بود و در نعمت و ثروت غرق بود، و از هر خواننده اسپانیائی اسپابیائی‌تر به حساب می‌آمد، در اصل یک دخترک پابرهنه و یتیم کولی بود که با هنر فلامنکو اولین گامهایش را به سوی "خواننده ملی ملت اسپانیا" شدن برداشته بود...

حالا خودتان فکر کنید من چه باید می‌کردم؟ دقیقا همان کار را کردم! دوربین عکاسی را به دست همراهم دادم  و دوربین ویدئو را خودم برداشتم و به میدان "کُلون" در مرکز مادرید رفتیم و به جمع هزارانی که برای آخرین بدرود با "روسیو خورادو" صف کشیده بودند پیوستیم .باقی، بی کمک تصویر و صدا گفتنی نیست، که می‌ماند برای بعد. و نیز می‌ماند برای بعد فیلم‌نگاشته‌هائی از دو شب فراموش نشدنی در "جشنواره چکیده فلامنکو" با کنسرت دو خواننده‌ی کم‌نظیر، "چانو لوباتو Chano Lobato" و "خوزه مرسه José Mercé"، که همه ابزار و ادواتش را برایتان آماده کرده‌ام و در اولین فرصت به تدوینشان خواهم پرداخت.

Posted by reza at June 6, 2006 11:12 PM
مطالب مرتبط
Comments

وبلاگت قشنگه
من عشق اونور آب دارم

Posted by: vahid at June 12, 2006 2:10 PM

سلام استاد.يه سري هم به ما بزن و بگو آيا ما از نزديك دستي بر آتش داريم يا...

Posted by: ashena at June 7, 2006 11:02 PM
Post a comment









Remember personal info?