March 25, 2006

"گوآنتانامِرا"

تردید ندارم اگر این لغت را به آهنگ درستش تلفظ کنید بلافاصله ترانه زیبائی را به یاد می آورید که بارها و بارها با صداهای مختلف اجرا شده است. اگر نه، کافی است روی این علامت بلندگو   کلیک کنید تا این نغمه زیبا را به یاد بیاورید. اما نمی دانم چقدر با نام و محتوای شعر و سراینده اش آشنائید. نام ترانه به معنای دختر گوآنتاناموئی یا دختر اهل گوآنتاناموست. "گوآنتانامو" دستکم در سالهای اخیر به خاطر برپائی زندانی به غایت استثنائی از طرف دولت آمریکا برای نگهداری مظنونان به همکاری با جریان "القاعده" در آن، نامی بسیار آشنا برای جهانیان است. اما گوآنتانامو در اصل نام استانی است در شرقی ترین نقطه ی جزیره کوبا که بسیار بزرگتر از آن بخش کوچکی است که همواره در اشغال آمریکا بوده و حالا در آن این زندان مخصوص را راه انداخته اند.

            و اما ترانه "گوآنتانامِرا" بسیار قدیمی تر از این حرفها و حتی از انقلاب کوباست. این ترانه بر مبنای اشعاری ساخته شده که گوینده اش یکی از سرشناس ترین شاعران و نویسندگان دنیای اسپانیائی زبان است که بیش از صد و ده سال پیش به دست اشغالگران اسپانیائی جزیره کوبا کشته شده است؛ خوزه مارتی.

مجسمه خوزه مارتی در کوبا

از او که یک مبارز پیگیر برای نجات کوبا از دست اسپانیائیها بود گنجینه ای از نوشته ها و اشعار برجا مانده است که نمی دانم چه بخشی از آنها به فارسی برگردانده شده، ولی برای این که از ترانه ی زیبای "گوآنتانامِرا" دور نیافتم اجازه بدهید ترجمه این ترانه را تقدیم به شما، بویژه تقدیم به هادی و فرشته، نازنینانی که از تهران زنگ زدند و خواستار مطالب بیشتری از این دست شدند، بکنم با این یادآوری که این اشعار خطاب به دختری از "گوآنتانامو" نوشته شده نه اینکه در باره دختری از آن دیار باشد. اگر روی علامت بلندگو کلیک کنید می توانید ترجمه را در حال شنیدن آهنگ بی کلام آن بخوانید، شاید در این حالت ضعفهای ترجمه ام را کمتر متوجه شوید!

مردی صادقم از سرزمینی که نخل در آن می روید

و می خواهم پیش از آنکه بمیرم

شعرهایم را از قلبم بیرون بیافشانم.

شعرم به رنگ سبز روشن است

و به رنگ یاسمن سوزان،

شعرم گوزنی زخمی است

به جستجوی پناهگاهی در کوهسار.

می خواهم سرنوشتم را

با تهی دستان زمین یکی کنم

لالائی زمین برایم

از زمزمه دریا دلپذیرتر است.

به آنها طلای ناب عطا کن

که وقت گدازش، می تابد و می درخشد،

و به من، جنگل بی انتها،

وقتی که خورشید در آن غروب می کند.

هر ژانویه و ژوئن،

گل رُز سفید می کارم برای دوستی که دست صمیمیت به دستم می دهد

و برای نادوستان نابکار،

که قلبم را، که با آن زنده ام، جریحه دار می کنند،

نه خار و نه گَزَنه،

که رُز سفید می کارم.

آرزومندم دنیا را از دروازه طبیعی اش ترک کنم

با ماشینی پوشیده از برگهای سبز،

نه آنکه در تاریکی بگذارندم

همچون خائنان.

من زیبایم

و همچون زیبایان، رو به سوی آفتاب خواهم مُرد.

در همین زمینه و به همین قلم:"اُخالا" یعنی "انشاالله" ، "قرار ملاقات با فرشتگان" ، "اگر آمریکائی باشیم" ، "فرشتگان سیاه" ، "یولاندا"، یولاندای هماره ، پابلوی مجبوب 

Posted by reza at March 25, 2006 12:32 PM
مطالب مرتبط