March 8, 2005

عمر خیام و مزار ملا مصطفی بارزانی

عنوان بالا مرا ناچار می کند که مطلب امروزم را از پایان آن آغاز کنم! یعنی با عکسی از یکی از همرزمان ملا مصطفی بارزانی، پدر کُردهای عراق، که دوبیتی های خیام را از فارسی به کردی ترجمه کرده ولی هنوز امکان چاپ آنرا نیافه است (یا دستکم تا سه سال پیش که فرصت دیدارش بر مزار ملا مصطفی در منطقه بارزان دست داد این فرصت را نداشته بوده است).

 

 

همرزم ملا مصطفی در حال خواندن دوبیتی های خیام  

 

کمی پیش ار جنگ اخیر عراق و ده سالی پس از جنگ معروف به خلیج که کردستان عراق به یک خودمختاری تمام عیار ولی غیر رسمی دست یافت برای برگزاری یک دوره پیشرفته تلویزیونی برای کارکنان تلویزیون کردستان عراق موسوم به "کا تی وی"، از طریق دمشق به کردستان عراق رفتم و کلاسهایم را در هتل مدرن "ژیان" در شهر زیبای "دهوک" تشکیل دادم.

 

 

کلاس درس من در هتل ژیان (دهوک)

 

می دانید که کردها عملا به چهار پاره تقسیم شده و در قمرو چهار کشور ایران و ترکیه و عراق و سوریه زندگی می‌کنند. تا آنجا که به تاریخ معاصر منطقه مربوط است هیچیک از این پاره ها امکان خودمختاری و تسلط بر سرنوشت خود را هرگز نیافته بوده است الا در همین سالهای پس از جنگ خلیج و ممنوعیت صدام از تجاوز به شمال و جنوب کشور یعنی ده یازده سال پیش ار سرنگونی کاملش که کردهای عراق این فرصت تاریخی را به دست آوردند؛ و چه زیبا نشان دادند که در اداره سرزمینشان، از هر جنبه که بنگری، شایستگی برتری از تمام رژیمهای سابق و فعلی در عراق و کشورهای همسایه‌اش دارند.

            باید به کردستان عراق رفته باشید و نهادهای مدنی فعال در آن را دیده باشید تا بدانید این حرف را از سر بی‌اطلاعی نمی‌زنم. یکی از این نهادها که من بویژه به آن حساسم نهاد "اتحادیه نویسندگان کُرد" است که صدها نویسنده و مترجم و پژوهشگر را گرد هم آورده که در فضائی آزاد به تبادل اندیشه می نشینند و بی نگرانی از سانسور و ممیزی و "ارشاد" به خلاقیت ادبی و هنری مشغولند.

 

 

سر در "اتحادیه نویسندگان کُرد" د ر دهوک

 

 

حیاط مصفای "اتحادیه نویسندگان کُرد" آماده برای برگزاری جلسه

 

همانجا و در گفتگوی کوتاهی با میزبانان نویسنده ام بود که بالاخره بغضم ترکید و گفتم که این نعمت را دستکم نگیرید که می توانید آزادانه دور هم جمع شوید. نویسندگان ایران سالیان سال است برای داشتن همین امکان ساده تلاش می کنند ولی جز تسمه ای بر گردن برجستگانشان، همچون مورد محمد مختاری و پوینده، چیزی عایدشان نمی‌شود.

            تا غمگینتان نکنم عکس شادی از مراسم پایانی این دوره را نشانتان می دهم که در شهر "صلاح الدین" که مرکز تلویزیون نیز در آنجاست برگزار شد.

 

 

دانشجویان در مراسم پایانی دوره تلویزیونی

 

در پایان همین روز بود که از همکاران تلویزیونی خواستم مرا به منطقه بارزان بر سر مزار ملا مصطفی ببرند. از "اربیل" چهار ساعتی در میان کوهستانهای سبز و سربفلک کشیده کردستان راندیم تا به بارزان رسیدیم؛ به مزار ساده و بی‌پیرایه‌ی پدر کردهای عراق.

 

 

مزار ملا مصطفی و یکی از پسرانش که به دست صدام کشه شد

 

 

من بر مزار ملا مصطفی بارزانی

 

گفتم "ساده و بی پیرایه" و نمی خواهم ساده از آن بگذریم. رهبران کردها به خوبی از تاثیرات منفی تجملات و تبلیغات دروغین آگاهند. اتفاقی نیست که سرتاسر کردستان از مجسمه ها و عکسها و شعارهای مربوط به رهبران سیاسی خالی است. باید سوریه را دیده باشید تا بدانید از چه حرف می زنم. در سرتاسر دمشق یک کف دست دیوار سفید پیدا نمی شود که رویش تصویری از "قائد اعظم" و پسرش، بشار اسد، باسمه نکرده باشند. حتی در صحرای سوزان میان دمشق و "قمیشلی"، شهر مخروبه‌ای که مرکز کردستان سوریه است، سر هر چهار راه بی نام و نشانی به جای تابلو راهنمای مسیر، تصویری مقوائی، حلبی یا تخته ای از این پدر و پسر عَلَم شده است!

            از مطلب دور نیافتم. سر مزار ملا مصطفی بود که با یکی از همرزمان او آشنا شدم. مردی بود نازنین که فارسی را به شیرینی حرف می‌زد. گفت همراه ملامصطفی در سال 1975 میلادی از هجوم وحشیانه صدام به ایران گریخت و در سال 1991 یعنی پس از جنگ خلیج همچون بسیاری از کردهای عراقی دیگر به کردستان عراق برگشت. مثل همه کردهای دیگری که دیدم و در ایران مدتی را سر کرده بودند جز خاطرات شیرین از مردم ایران هیچ نداشت. می گفت: "گر چه هیچ جای دنیا از بارزان خوشترم نیست اما در چشمه ای که از آن آب خورده ام نمی توانم سنگ بیاندازم. ایران برایم همیشه عزیز است" بعد به خواهش من چند دوبیتی از خیام به کردی خواند. سعی کرد از کردی آنها را مجددا به فارسی ترجمه کند تا من بدانم کدامند. این ذهن کُند من اما، با اینکه آنها را می‌شناخت، به جایشان نمی آورد. خودم را کشتم تا آن دوبیتی را که مذمونش باریدن ابر بر سر سبزه بود و با "تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست" پایان می یافت به یاد بیاورم و نتوانستم. دروغ نگفته باشم حالا هم که داشتم این خاطره  را می نوشتم به همین مشکل مبتلا شدم! جای شکرش باقی است که کتاب حکیم را داشتم و برای حسن ختام این مطلب، رونویسش می کنم:

            ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

            بی باده ارغوان نمی باید زیست

            این سبزه که امروز تماشاگه ماست

            تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست.

Posted by reza at March 8, 2005 3:30 PM
مطالب مرتبط