March 18, 2005

در آنسوی رود

می خواستم به شادمانی نزدیکی نوروز، چیزی شاد - مثل عیدی- برایتان بنویسم. ذهنم، پروانه ای بال بالَک زن، از این بنفشه به آن پامچال پَرَک پَرَک زد و بر گلبرگی لطیف به لطافت یک ترانه ی امیدوار، آرام گرفت. با ترجمه آن برای شما دلم که شاد نشد هیچ، بگوئی نگوئی گرفت. نه که ترانه ای غمگین باشد، که اگر بود اینجا نمی آمد در آستانه نوروز، بلکه از خوشباوری معصومانه ی تنیده در آن دلم گرفت؛ همان معصومیت تنیده در ذهن همه ی ما و آنها که دیگر نیستند به "رستگاری ناگزیر بشر". این ترانه، اَنگ سر جایش نشسته است، روی فیلمی در مورد "چه گوارا"ی جوان، سرشار از امیدهای معصومانه، با عنوان "روزنوشت های موتورسیکلت" که قبلا از آن برایتان نوشته ام. و بی جهت نیست که در تنگاتنگ رقابتهای سنگین امسال، جایزه اسکار بهترین ترانه اوریژینال برای فیلم را نصیب خالقش، "خورخه دِرخلِر"، خواننده و موزیسین جوان "اوروگوئه" ای کرد. ترجمه این ترانه لطیف را با آرزوی سالی بهتر برای همه، تقدیمتان می کنم:

 

پارویم را به آب می دهم

پاروی تو را بر می گیرم

انگار نوری دیده ام

در آنسوی رود.

 

روز می تواند

آرام آرام به سردی گراید.

با اینهمه باورم نیست

همه چیز از کف رفته باشد

آن همه اشک، آن همه اشک،

و من جامی تهی باشم.

 

صدائی می شنوم که مرا می خواند،

همچون زمزمه ای:

پارو بزن، پارو بزن!

 

بر  ماسه های این جهان

هرچه جز پاره چوب، بیهوده است.

من چه جدی پارو زنان می رانم

و چه می خندم در درونم،

انگار نوری دیده ام

در آنسوی رود.

 

برای شنیدن فرازی از این ترانه روی [فایل صوتی] کلیک کنید.

Posted by reza at March 18, 2005 3:30 PM
مطالب مرتبط