February 4, 2005

"ایراژ" آمد

من ایرج را معمولا "ایراژ" صدا می زنم. در واقع ادای "واروژان" را در می آورم؛ آهنگ سازی که به اعتقاد بسیاری از صاحب نظران و در رأسشان خود "ایرج جنتی عطائی" حقش در اعتلای موسیقی فیلم و موسیقی پاپ ایران نادیده گرفته شده است. از وقتی فیلم "فدائی" را می ساختم که فیلمنامه اش کار ایرج بود و موسیقی اش را واروژان می ساخت به تقلید از او "ایراژ" در دهانم افتاد. می خواستم بگویم که "ایراژ" هم حالا به "حلقه ملکوت" پیوسته است (منظورم به وبلاگ نویسان این حلقه است، نه زبانم لال به خودِ حلقه ملکوت!). جایش واقعا خالی بود. همچنان که جای بسیارانی دیگر خالی است. یکی دو ماه پیش که لندن بودم و شبی را در خانه درویشی شهین و ایرج گذراندم دعوتش کردم که دست به نوشتن روزنوشتهایش بزند. در حلقه ملکوت باشد چه بهتر. اما گفت گرفتارتر از این است که فرصت کاری از این دست را داشته باشد. حالا دَم کِه کارگر افتاد که تن به کار داد خدا می داند. هر که بود دَمش گرم!

            ایرج از دوستان عهد نوجوانی من است. چه کسی از نسل من و نسلهای بعد من است که با ترانه های او زندگی نکرده باشد؟ من اما علاوه بر آن گاهی با تک تک ابیاتش رابطه گرفته ام. یادم نمی رود وقتی که برای اولین بار ترانه "همخونه" اش را که با اجرای "گوگوش" پخش شد از رادیوی بند شش زندان سیاسی قصر شنیدم به بچه های همبندم گفتم باز "ایرج" و "شهین" با هم حرفشان شده!

            "همخونه من ای خدا از من دیگه خسته شده

کتاب عشقمون دیگه خونده شده، بسته شده،

خونه دیگه جای غمه، اون داره از من دور میشه

این خونه قشنگ ما داره برامون گور میشه،

ای دل من ای دیوونه، بذار برم از این خونه."

یا آن شب که برای بار اول ترانه دیگرش "بهارم مثل زمستون می مونه" را باز هم با صدای گوگوش در همان زندان شنیدم و بارها با یادآوریش زیر لحاف، پنهان از چشم همبندانم، اشک ریختم.

           

وقتي‌ نيستي

من‌ هواي‌ موندنم‌ نيست‌ 

 ديگه‌ اين‌جا

 بي‌تو جاي‌ موندنم‌ نيست‌ 

 

 وقتي‌ رفتي‌ آينه‌ چين خورد و شكست‌ 

 باغبون،‌ درهاي‌ گل‌خونه‌ رو بست‌ 

 عروس‌ سفيدپوشت‌ تا دَم مرگ‌

 لباس سياه‌ به‌ تن‌ كرد و

نشست‌ 

 

و بعد از سالهای سال وقتی کتاب ترانه های ایرج در آمد دیدم همین ترانه را به همسر من وقتی در زندان بودم تقدیم کرده بود. یا ترانه دیگرش که با صدای "داریوش" پخش شد و تا نامم را زیر این ترانه در کتاب "زمزمه های یک شب سی ساله" ی او ندیدم و از زبان خودش در جلسه ای نشنیدم باورم نشد که همانروزها آنرا برای من سروده بوده است.

            "یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

            غم من نخور که دوری برای من شده عادت"

بگذریم. من بیست شش هفت ساله بودم وقتی با ایرج روی فیلم "فدائی" کار می کردم. ایرج تازه چند سالی از من کوچکتر است. با این همه در همان سن کم شهرتی باور نکردنی داشت. ترانه هایش دهان به دهان می گشت. همانروزها یکی از همکاران من در تلویزیون ایران که شنیده بود من با ایرج جنتی عطائی ترانه سرای نامدار مشغول کارم از من خواست او را با ایرج آشنا کنم. عاشق ترانه های او بویژه ترانه "گل سرخ" بود که "ویگن" آن را خوانده بود:

            "آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد

            آتش عشق و محبت در خزان سینه افسرد"

گفتم فلان روز بیاید خانه من. آمد و ایرج را دید و رفت. بعد پشت سرم گفت که علامه زاده یک جوانک فیلمنامه نویس را می خواست جای ایرج جنتی عطائی معروف به ما قالب کند! البته ایرج تنها چوب جوانی اش را نمی خورد. چوب اسم فامیلش را هم می خورد. نام "جنتی عطائی" به درد افراد زیر چهل سال نمی خورَد. من اگر جای ایرج بودم مثل زنده نام "واروژان" که نام اصلی اش "واروژ هاخباندیان" بود از همان اول اسم هنری ام را می گذاشتم "ایراژ" و خودم را راحت می کردم!

 

در همین زمینه و به همین قلم:

خاطرات پشت صحنه (3) 

Posted by reza at February 4, 2005 7:11 AM
مطالب مرتبط