January 4, 2005

دیدار با "شاهدان چشمبند زده"

آخر هفته آینده عازم سفری چند روزه به استکهلم هستم برای دیدار و گفتگو با چند تن از زندانیان سیاسی سابق که سالهای بسیاری را در  زندانهای جمهوری جهالت اسلامی سپری کرده اند و با حرکتی شجاعانه دیده ها و تجربه هایشان را به عنوان شاهدانی راستین در  فیلم مستندی که تدوینش را من بعهده داشتم  با تماشاگران در میان نهاده اند.



با اینکه تا کنون هیچیک از آنان را ندیده ام ولی برای مدتی چنان روز و شبم با حرفها و دردهای آنها عجین شده بود و چنان برق نگاه و لرزش صدایشان، وقتی از تجربه های مخوفی که از سر گذرانده بودند حرف می زدند، در قلب و ذهنم رخنه کرده بود که انگار هزار سال با آنها همنشین که هیچ هم سلول بوده ام.


   


   


ویدئوی شهادتهای آنها را "بابک" یکی از مسئولین و فعالان "کانون زندانیان سیاسی ایران" در سوئد در اختیارم گذاشت. دو فیلمبردار در شرائطی متفاوت این مصاحبه ها را انجام داده بودند و موفق شده بودند لحظاتی فرّار ولی فراموش نشدنی را بر روی نوار برای همیشه ثبت کنند (امیدوارم در این سفر آندو را نیز ملاقات کنم).

آوریل گذشته عازم سفر به کالیفرنیا بودم که ویدئوها به دستم رسید. وقتی بار اول به حرفهای زندانیان سابق گوش کردم تمام بدنم به لرزه افتاد. با اینکه خودم تجربه زندان را پشت سر دارم و با اینکه بارها و بارها از زبان دیگران در مورد زندان جمهوری اسلامی شینده ام اما باز این سخنان به سختی تکانم داد. به "بابک" اصمینان دادم که از این مواد خام پنح شش ساعته می توان فیلم مستند قابل ارائه ای تدوین کرد و کار را شخصا به عهده گرفتم.


در سفر  به سان فرانسیسکو برای دیدار با دوست سالیان سالم ناصر رحمانی نژاد ویدئوها را با هم دیدیم و یکبار دیگر از واقعیاتی که در آنها افشا می شد به خود لرزیدیم. در گفتگوئی سازنده  و طولانی ساختار کار معین شد و وقتی من به هلند برگشتم ناصر متنی را که در همین رابطه نوشته بود در مقابل دوربین خواند و ویدئو آن را برایم به هلند فرستاد.



تدوین آن برای من که همه وسائل مورد نیاز را در خانه دارم شاید یک هفته بیشتر  طول نکشید اما یک هفته ای بود که روز و شبم در هاله ای از کابوس پیچیده شده بود؛ کابوسی که این "شاهدان چشمبند زده" سالها در آن زیسته بودند و شاید هنوز هم ته نشستهای آن را با خود حمل می کنند. وقتی صحنه ای را تدوین می کردم که در آن "نازلی" می خواست از اعدام برادرش حرف بزند ولی به ناگهان بغض راه صدایش را بست، خودم هم با بغضی فرو خورده کار را متوقف کردم. هر بار که همین صحنه را دست می گرفتم همین احساس بر من چیره می شد و کار پیش نمی رفت. تا اینکه دوریین کوچکم را برداشتم و به جنگل کنار خانه ام رفتم و در یک عصر نمدار تصاویری از درختهای سر پا و شاخه های بریده و ساقه های اره شده بر داشتم و آنها را با تصاویری که از سوختن و خاکستر شدن همیه های خشک در شومینه خانه خودم برداشته بودم تلفیق کردم. حالا آن نفس بلندی را که برای ادامه کار لازم بود کشیده بودم و می توانستم پیش تر بروم. این همان صحنه ای است که موسیقی زیبای دوست دیرینه ام اسفندیار منفردزاده بر آن سوار شده است.


 


 


از "اسفند" نام بردم این را هم بگویم که شوق این سفر برای من دو چندان است چرا که جدا از اشتیاق فراوانم به دیدار با "بابک" و چند تن از "شاهدان چشمبند زده"، او را نیز که مدتی است در استکهلم ساکن است خواهم دید و بوسید.

Posted by reza at January 4, 2005 9:05 PM
مطالب مرتبط