April 12, 2004

يک سبد سيب گلاب خاطره

تازه از سن خوزه به لس آنجلس بازگشته ام با عطر خوش چند خاطره که هنوز در دماغم پيپچيده است. جدا از ديدار دوستان نازنينی که دو سه روزی را با آنها گذراندم، فرصتی دست داد تا ساعاتی را با دوستان و همکاران هنری ام بگذرانم: با باربد طاهری، يکی از با دانش ترين فيلمبرداران سينمای ما که در ديگر عرصه های سينمائی چون کارگردانی و تهيه کنندگی نيز دستاوردهائی ماندنی داشته است: با کامران نوزاد، بازيگر توانای صحنه تئاتر و پرده سينما با کوله باری از تجربه سی و چند ساله: و بالاخره با آذر فخر، بازيگر خوش نقش عصر طلائی تئاتر سنگلج (سالهای دهه چهل خودمان) که در زندگی هنريش همانقدر حرمت نمایش را پاسداری کرده است که نمايش، حرمت او را.
حرف که گل انداخت هر کدام سبدی از سيب گلاب خاطره در مقابلم نهادند که با اينهمه فاصله زمانی و مکانی از رخدادشان، هنوز عطرشان را حفظ کرده بودند. مثل هميشه دل ندارم شما را از آنچه خودم دوست می دارم بی نصيب بگذارم. اين است که از خاطره شيرينی که آذر از پشت صحنه تئاتر آنروزها گفت برايتان می نويسم:
نمايش "سگی در خرمنجا" اثر به ياد ماندنی "نويدی" به کارگردانی "عباس جوانمرد" برای اجرا آماده شده بود اما هنوز اجازه نمايش نگرفته بود. راه حل را نماینده ساواک در وزارت فرهنگ و هنر خودش پيدا کرد. پيشنهادش اين بود که روی دکوری که ديوار روستای محل حادثه به حساب می آمد بنويسند "د. د. ت" و زير آن تاريخ پيش از "انقلاب سفيد" را بزنند تا موضوع قصه به رژيم برنخورد.

جوانمرد به ناچار پذيرفت و داد آنرا روی لته دکور نوشتند اما مامور از اندازه نوشته راضی نبود. خودش می رفت در نقاط مختلف سالن می نشست و می خواست نوشته چنان درشت باشد که از همه جا به وضوح بتواند آنرا بخواند. بالاخره "د. د. ت" و تاريخ را چنان درشت نوشتند که او راضی شد اما برای اينکه اين نوشته بيقواره صحنه را از سکه نياندازد و ضمنا نيش خودشان را هم زده باشند قرار شد لته دکور را روی بلبرينگ (چرخک فلزی) بگذارند تا نصيريان که بايد در آغاز نمايش در تاريکی مطلق به صحنه وارد می شد، بتواند به هوای اينکه چشمش دکور را نديده تنه ای به لته بزند تا اريب شود و خيلی مقابل چشم تماشاگران قرار نگيرد. با اينکار نوشته کمی هم در سايه قرار می گرفت و خيلی توی ذوق نمی زد. جوانمرد به مامورانی که گهگاه به نمايش می آمدند و در اين مورد پرسشی می کردند می گفت که بلبرينگ برای جابجا کردن دکور ضروری است و تنه زدن به دکوردر تاريکی در هر تئاتری اتفاق می افتد.
نمايش به اين طريق پيش می رفت تا اينکه يک شب که همان مامور اصلی ساواک در سالن بود نصيريان اشتباها چنان تنه محکمی به دکور زد که لته کاملا چرخيد و در تاريکی کامل فرو رفت. چاره ای جز ادامه کار نبود. جوانمرد مطمئن بود که در انتراکت بايد سين جيم پس بدهد. در اوج نگرانی ناگهان فکری به خاطرش رسيد. به من (آذر فخر) که بايد از سوی ديگر وارد صحنه می شدم گفت به هوای اينکه عصبی هستی يک تنه هم به اين طرف دکور بزن و من را از دست اين مردک نجات بده!

Posted by reza at April 12, 2004 2:52 AM
مطالب مرتبط