March 18, 2004

قصه نويسان جديد كوبا

چندى پيش از وسائل نقليه در كوبا برايتان نوشتم يادم آمد دو سه سال قبل كتابى در اسپانيا منشتر شد با عنوان "قصه نويسان جديد كوبا" كه مجموعه اى است از ۲۵ قصه كوتاه از نسل تازه قصه پردازان كوبائى. از اين بيست و پنج نفر ۱۴نفرشان در كوبا ساكنند، ۵ نفر در تبعيدند، ۵ نفر مهاجرت كرده اند و يكى بين خانه و غربت در رفت و آمد است. و اتفاقا قصه كوتاه همين نويسنده اخير است كه مرا به ياد آن كتاب انداخت. نام قصه اش "اتوبوس" است و من دوست دارم بدون هيچ توضيحى اين قصه كوتاه را كه سرشار از بيان ظريف و هنرمندانه مسائل اجتماعى كوباست، برايتان ترجمه كنم. اما اول كمى از خود او كه "آلكسيس دياز-پيميه نتا Alexis Diaz-Pimienta" نام دارد برايتان مينويسم.
او در سال ۱۹۶۶ در هاوانا متولد شده و تا كنون كتابهاى بسيارى از شعر و قصه انتشار داده است كه چندين جايزه ادبى ملى و بين المللى به آنها تعلق گرفته است. او بين آلمريا، شهرى در جنوب اسپانيا، و هاوانا در رفت و آمد است و كتابهايش به تناوب در اسپانيا و كوبا منتشر ميشوند. قصه كوتاه "اتوبوس" براى اولين بار در سال ۱۹۹۴ در مجموعه قصه اى با نام "ويزيتورهاى شنبه" در هاوانا منتشر شده است.

اتوبوس
از خيابان مونته به سوى بلاسكوآين روانيم. از گرما در اتوبوس خط ۱۵ كه پشت چراغ قرمز مانده است عرق ميريزم. پنجره ها بسته اند چون بيرون دارد نرم نرمك باران ميبارد. من به خاطر آدمهاى ديگر عرق ميريزم و آدمهاى ديگر به خاطر من. شايد تنها وجود يك نفر باعث اين نفس تنگى است، شايد اگر فقط يك نفر در اين قوطى ساردين مكعب كم بود هوا براى نفس كشيدن همه كافى ميبود. همين هوائى كه اين مسافر ناشناس به نام ايكس به سهم خودش مصرف ميكند كافى ميبود كه عرق بدن ديگران، اكسيد كربنشان، را استشمام نكنيم. به فكر ميافتم كه "اما اگر من آن آدم اضافى باشم" و تمايلم را به متهم كردن كسى ديگر در خودم سركوب ميكنم، كس ديگرى كه به نوبه خود دارد تمايلش را به متهم كردن من در خودش سركوب ميكند. تقريبا جلو در ايستاده ام، پشت سر دخترى كه خودش را به من ميمالد، يك كپل نرم كه استحكام مرا روى پاى چپم به خطر مياندازد: تعادلم را بندبازانه حفظ ميكنم تا به او نمالم و ديگران به من نمالند چون نميتوانم سرم را برگردانم و ببينم كه پشت سرم چيست، آرنج، زانو يا كيف. چيز‌ى به من ميفشارد و نفسم را ميبرد. و ناگهان بوى گندى از غذاى مانده ى ديروز ميايد، بوئى بى صاحب و بى صدا، اوج، لحظه فراموش نشدنى. نگاههاى مظنونانه گوشه چشمى از اين به آن ميگردد. خصمانه براى يك نفس هوا ميجنگم. ميخواهم دوباره كسى را متهم كنم كه او به نوبه خود دارد كس ديگرى را متهم ميكند كه اين يكى هم به نوبه خود من را متهم ميكند. دماغ يكى ميخورد به دماغ يكى ديگر. اولين ضربه ها با كونه آرنج شروع ميشود، ضربه هائى عمدى. حالا ديگر تعادل اتوبوس در بين نيست، فقط فشار-فشار است.
راننده يك پنكه كوچولو دارد. پنجره راننده باز است. راننده به عقب نگاه نميكند و احساس بدى ندارد. راننده كلى مسافر در ايستگاه مونته و آخيلا ميبيند ولى نمى ايستد. لاى درها را كمى باز ميكند ولى بوى گند تنها چيزى است كه پياده ميشود، باقى از "هواگيرى" لذت ميبرند ولى پياده نميشوند. راننده در را ميبندد و دوباره راه ميافتد اما صداى سوت مانندى بگوشش ميرسد ﴿روشن است كه چون راننده در حال خفقان نيست ميتواند صدا را بشنود و حتى بداند كيست آنكه با زبان دوتا شده در ميان دندانها و دست دراز شده فرياد ميزند "نگهدار، عزيز من، بذار سوار شم.") راننده در مقابل پنكه با پره هاى كوچكش، در عقب را باز ميكند و سوت زننده سوار ميشود. چون از پا در افتاده نفس عميقى ميكشد و هواى گرم نفسش به دماغمان ميخورد. راننده با پنجره بازش، ميگويد اگر در را نبنديم همينجا نگاهمان ميدارد.
دوباره همه شروع ميكنند به فشار دادن و من خودم را ميمالم... نه، نميمالم: فشار مياورم، زور ميدهم، كپلهاى دخترى كه جلوام ايستاده را حس ميكنم. ﴿يا شايد دختر باشد كه فشار مياورد، زور ميدهد، و بدن مردى كه پشتش ايستاده را حس ميكند؟﴾ زنجيره اى از فشار آغاز ميشود. مثل بازى معروف آجرهاى چيده شده كنار هم: يك تلنگر به يكى بزن همه روى هم خراب ميشوند. يك كسى از كنار در آخرى فرياد ميزند "فشار ندين، فشار ندين" و سوت زننده از در جلو پاسخ ميدهد "ولى سوار كه بشن، نه؟".
يادم ميايد كه به هم فشرده شده بوديم. يادم ميايد كه "بههمفشردهشده" بوديم و اينكه راننده، بالاخره در را بست. جا نبود آدم دستمالش را در بياورد، روزنامه اش را تكان بدهد، لبهايش را بجنباند و با هم نفس بكشد. بيرون باران بند آمده بود، اما بدون جاى كافى چطور ميتوانستى دستت را بلند كنى و به پنجره برسانى و شيشه را باز كنى؟ جاى كافى براى كارى بيش ار نگاه كردن وجود نداشت. پره هاى دماغها باد ميكردند، به هم ميخوردند و منطقا موقع به هم خوردن به يكديگر ضربه ميزدند، همديگر را گاز ميگرفتند و "اين اتم مال من است، مال من است، مال من است" گويان، هر كدام با نيروئى مشابه ديگرى نفس ميكشيدند بطوريكه اتم اكسيژن در ميانه راه باقى ميماند. حالا ديگر "نشسته ها" نشسته هاى ديگرى را روى زانوهاشان داشتند و جاى خالى بين صندليها، فضاى ميان زانوى عده اى و شانه عده اى ديگر، هم اشغال شده بود. خانمها به فرصت طلبى آقايان در سواستفاده از فشار و تماس مستقيم با آنها نمى انديشيدند چون تمام آندامهاى مردها مثل مال زنها از احساس افتاده بود. در چنين بى حركتى مطلقى - كه مسلما براى مبتلايان به بيمارى وحشت از محيط بسته كشنده ميبود - احساس ضعف كردم، احساس يخزدگى، و به سوى زمين متمايل شدم ولى بخاطر اندام ديگران بر سر پا ماندم. هوا داشت ته ميكشيد. گردنها بی رمق شروع به خم شدن كردند و كله ها هر يك روى ديگرى فرو افتادند و ما به جماعت عظيمى از مستان ماننده شديم.
بی حركت و ميرنده يكباره همه مان دريافتيم كه در تله افتاده ايم. همه مان از سر غريزه بقا، نيروى جاذبه ترس يا تله پاتى وحشت دريافتيم كه راننده در ايستگاه بعدى به عبث سعى خواهد كرد درها را باز كند ولى جا براى باز شدن وجود نخواهد داشت. در يك اتوبوس پر راه حل فشار است. وقتى در به داخل فشار ميآورد تا باز شود نزديكترين آدم به در، به آدم بغل دستى اش فشار ميآورد. همين عمل، زنجيره اى از فشار را موجب ميشود و در نهايت يك فضاى كوچك براى باز شدن در ايجاد ميشود. اما در يك اتوبوس چپانده از آدم، فشار در به خودى خود خنثى ميشود، مسافر بغلى خنثايش ميكند و مسافران ديگر هم. به ياد ميآورم كه راننده در مقابل پنكه كوچك، متوجه هيچ چيز نبود. همه مان پذيرفته بوديم كه در تله افتاده ايم. خفه خون گرفته و نفس بريده، ميديديم كه به ايستگاههاى ديگر ميرسيم. درها ناله كنان تلاش ميكنند باز شوند و بر تاتوانى خود ميگريند. راننده از اينكه كسى فرياد نميزد "در عقب رو باز كن! در عقب رو باز كن!" و اينكه كسى به او درى ورى نميگفت تعجب كرد. او با رسيدن به آخرين ايستگاه بى نتيجه سعى كرد درها را باز كند. فقط آنوقت بود كه نگاهى به دور و برش انداخت. ما به عروسكهائى با دهانهاى باز ميمانديم. او به دو نفر كه نزديكش بودند و رو در روى هم ايستاده بودند نگاه كرد كه هر كدام با نفس گرفتن از دهان ديگرى از مرگ جان به در برده بود. راننده حس كرد به هوا نياز دارد. ديوانه وار شيشه پنجره را شكست و به بيرون پريد. كمك خواهان سر به دويدن گذاشت. مردم سر رسيدند. مردمى بسيار. پليس، ماموران آتش نشانى. نمى دانستند چه كنند. تنها يك اتوبوس ميديدند چپانده از آدم، صورتهاى پخ فشرده به شيشه پنجره ها، چشمهاى از حدقه در آمده، دهانهاى گشاده. شروع كردند به ضربه زدن به درها تا به زور بازشان كنند. بى نتيجه. صحنه غريبى بود. پاترولها و آمبولانسها از اينسو به آنسو ميراندند. آتش نشانها قيچيهاى آهن بر دستى و اكسيژنى آوردند. "بايد دو تكه اش كنيم. بايد دو تكه اش كنيم". كپسولهاى اكسيژن و آسيتيلين، شيلنگ، ساعتهاى شمارشگر، شعله هاى آبى برنده فلز. با هم بحث ميكردند "بايد مواظب باشيم نسوزانيمشان. بايد از اين نقطه دو تكه اش كنيم". صفى از پليس تشكيل شد. "عقب، عقب. همه به عقب". اظهار نظرات جمعى، ترس. جمعيت همچنان ميآمد. زمزمه ها فزونى ميگرفت، توقع، تا اينكه آخرين آتش نشان آخرين قطعه را بريد. اتوبوس به دو نيمه شد، از وسط نصف شد. واكنش فيزيكى - منطقى اين بود كه هر نيمه از اتوبوس به سوئى ميافتاد و ملت به طرف فضاى خالى ميگرديدند. ولى نه. اتوبوس، گرچه شكسته و زخم خورده اما روى چرخهايش ايستاده بود.
همه به جنبش در آمدند. پليسها، آتش نشانها، مردم عادى. بعضى به طرف جلو، بعضى به طرف عقب. همه آمدند تا اتوبوس را هل بدهند. با اينكار هر تكه از اتوبوس به سوئى می چرخيد و از هم جدا ميشد و ما از وسط آندو ميافتاديم زمين. اما چيز غير معمولى رخ داد. اتوبوس دو پاره شد، هر پاره به طرفى گرديد، از همديگر جدا شد اما توده مردم همچنان در آن چپيده بودند. اتوبوس مردم را در همگديگر ذوب كرده بود و حالا يك مكعب مانده بود از صورتها، شانه ها، چهره ها: يك نقاشى سه بعدى از چشمها و دهانهاى از هم دريده. مثل اثرى غم انگيز از يك هنرمند بود كنده شده بر مرمر يا يخ.
برخى از مسافران، آنان كه ارجحيت داشتند، كاملا پيدا بودند. باقى فقط يك بازو يا يك گوش يا يك لنگه كفش پاى چپشان پيدا بود، مثل خود من. از بالا منظره اى بينظير بود از موها و كچليها، شانه هاى در هم شده و سايه ها. از پائين يك تابلو امپرسيونيستى بود از كفشها. هر طرفش ارزش امضاى ولاسكوئز، رامبرانت و پيكاسو را داشت. چه چهره هائى! چه سايه روشنى از نور! چه اندامهاى هندسى ئى!
همانطور كه در آتش سوزيها مرسوم است محل را از مردم خالى كردند. پرده بزرگى روى ما انداختند و اول ما را به ساختمان ميترانس بردند و بعد آوردند اينجا در موزه هنرهاى زيبا، جائيكه مردم از سه شنبه تا يكشنبه، از ساعت ۲ عصر تا ۹ شب براى بازديد ميآيند و بعضى از آنها، تقريبا همواره خارجيها، ميپرسند خالق اثرى به اين شگفتى كيست. و يا در نتيجه قاطى كردن نام خالق و نام سفارش دهنده اثر، با اين فكر از كنارمان ميگذرند كه هنرمند مربوطه ميتران نامى بايد باشد از اهالى ايتاليا.
پايان


Posted by reza at March 18, 2004 1:04 PM
مطالب مرتبط