February 1, 2004

سه عكس يادگارى


عكس اول: اين عكس را همانطور كه مى بينيد از پنجره رو به حياط يكى از اتاقهاى بند پنج زندان شماره يك قصر انداخته ام. مال عهد دقيانوس است. آنها كه زير آن تك درخت كوچك و بى برگ و بار چهارزانو نشسته اند و دارند در طشتهاى قرمز رنگ رخت ميشويند ﴿گرچه در اين عكس سياه و سفيد رنگ طشتها را نميتوانيد تشخيص دهيد﴾ بچه هاى گروه رهائى بخش هستند كه معمولا لباسشان را جمع مى كنند و وقتى هوا مثل امروز آفتابى و درخشان است دسته جمعى رختشوئى ميكنند. آن بندهائى كه از شاخه هاى درخت به ديوار كشيده شده اند و از نخ پرك كلفت تر نيستند را هم زندانيان از نگهبانى قرض كرده اند تا بعد از خشك شدن رختهاشان به وكيل بند پس بدهند. آخر داشتن طناب در زندان آزاد نيست. اما اين آقائى كه در واقع سوژه اصلى عكس من است و دامن پيراهن بى يقه اش را روى شلوار ململ سفيدش انداخته و دم پائى پلاستيكى به پا دارد همين حجت الاسلام مهدى كروبى خودمان است كه حالا رئيس مجلس شوراى اسلامى ايران است. همينطور كه مى بينيد دارد دور حياط براى خودش قدم ميزند. ولى آن تكه پارچه سفيدى كه روى سرش است عمامه نيست. آقايان هيچوقت با پيژامه عمامه سر نميكنند. اگر خوب به عكس دقت كنيد متوجه مى شويد كه يك زيرشلوارى شسته شده است. او كش شورتش را دور سرش انداخته و پاچه هايش را روى كله اش گذاشته و با قدم زدن در آقتاب دارد آنرا خشك مى كند. آقاى كروبى يك كمى وسواسى بود و روى بندى كه چپيها رخت پهن ميكردند شورتش را آويزان نميكرد تا نجس نشود.

عكس دوم: اين يكى هم مال همان سالهاست ولى آنرا در حياط بند شش انداخته ام. بند شش، بند ابديها و حبس سنگينها بود. شايد باورش سخت باشد كه حياط بند شش حوض زيبائى داشت كه تكه اى از آن را در سمت چپ عكس مى بينيد. البته نيم متر بيشتر عمق نداشت ولى همان هم تابستانها براى آبتنى جان ميداد. به هرحال، از اين باورنكردنى تر براى شما لابد آن دو تا ميل زورخانه و هالتر و وزنه هاست كه گوشه حياط چيده شده و چند نفر پشت آن ايستاده اند و جلو دوربين من ژست گرفته اند. اگر حوصله كنيد يكى يكى معرفيشان ميكنم، هرچند در اين عكس كهنه تشخيص بعضى چهره ها براى خود منهم دشوار است. آنكه جلو همه ايستاده و از ديگران درشتتر و استوارتر است همان صفرحان قهرمانى قديميترين زندانى سياسى آن زمان ايران است. ميلها و هالتر هم مال خود اوست. سرهنگ زمانى، رئيس زندان سياسى، با همه سخت گيريهاى تازه اش حق استفاده سنتى صفرخان از وسائل ورزشى اش را پايمال نكرده است. وسائل البته دست خودش نبود ولى هر وقت ميخواست ميتوانست به وكيل بند بگويد و برود از اتاق نگهبانى برشان دارد. بچه هاى ديگر هم اگر دستى به وسائل ميزدند وكيل بند زير سبيلى در ميكرد. اگر صفر خان در اين عكس كمى اخمو به نظر ميرسد براى اين نيست كه از كسى دلخور است. تيپش اينست. و اما آنكه سمت راستش ايستاده دكتر مرتضى محيط است كه خوره ورزش است. صبحها دو برابر باقى بچه ها دور حياط ميدود و زمستان و تابستان همانجا كنار حوض دوش آب سرد ميگيرد. حالا در اين عكس منتظر است تا خان ميلش را بگيرد و هالترش را بزند تا نوبت به او برسد. اسم آن يكى كه پشت خان است را به ياد نميآورم ولى بغل دستيش، همان پسر جوان، ابوالقاسم سرحدى زاده است كه مثل من دستش تا حالا به ميل و هالتر نخورده است ولى تا دوربين را دست من ديده آمده كنار صفرخان تا در عكس بيافتد.

عكس سوم: از اين عكس كه شايد براى شما خيلى بى معنا جلوه كند خود من بيشترين خاطره را دارم. اين لكه هاى سفيد كه سرتاسر عكس را پوشانده پنبه لحاف است كه به هوا پاشيده شده. اين مردى كه كمى از چهره اش از ميان پنبه ها پيداست سركار ستار مرادى وكيل بند است. قبل از اينكه بگويم چرا عكس به اين مبهمى را برايتان انتخاب كردم تا در سايتم بگذارم بايد توضيح دهم كه اين عكس مربوط به روز چهارم آبانماه ۱۳۵۴ است. چهارم آبان را كه فراموش نكرده ايد؟ اتفاقا آنسال روز سالگرد تولد شاه به روز ملاقاتى ما خورده بود. سرهنگ زمانى با يك گروه از افسران و درجه داران و پاسبانهايش وارد بند شد و آنها را در حياط بند شش مستقر كرد. طبق معمول فقط پانزده بيست نفر از ميان حدود ۳۰۰ زندانى سياسى به دستورى كه از بلندگوى بند براى پيوستن به مراسم ۴ آبان پخش شد بى اعتنا نماندند و با اكراه به حياط رفتند. باقى در اتاقهاى بند ۴ و ۵ و ۶ ماندند و خودشان را به كتاب خواندن مشغول كردند. سرهنگ زمانى سخنرانى كوتاهى براى خرد كردن اعصاب اعضا خانواده ها كه پشت در زندان براى ملاقات آمده بودند و صداى او را از بلندگو مى شنيدند ايراد كرد و پيش ار ترك بند به ماموران دستور داد اتاقها را بازرسى كنند. بازرسى البته كار عجيبى نبود. بطور منظم سه چهار هفته يكبار و اغلب هم سر زده، ماموران به اتاقها مى آمدند و زير و بالاى دارائى ناچيز ما را بررسى ميكردند و هر چيز مشكوكى گير ميآوردند با خود مى بردند. اين بازرسى اما بازرسى ويژه اى بود. مامورين در يك چشم بهمزدن به اتاقها ريختند، دفتر ها و كتابها را پاره كردند و ملافه تشكها را با سنجاق قفليهايشان كندند. اين عكس را كه مى بينيد نماى درشتى است از پاره كردن لحاف كاظم ذوالانوار يكى از بچه هاى مجاهد در همان روز. اين لحاف بعد از رفتن كاظم، كه كنار من در اتاق شماره يك بند شش ميخوابيد، به من رسيد. شايد اسم كاظم را شنيده باشيد. او يكى از دو مجاهدى بود كه چندى بعد همراه با بيژن جزنى و حسن ضيا طريفى و پنج فدائى ديگر به بهانه اقدام به فرار، در تپه هاى اوين تيرباران شدند.

Posted by reza at February 1, 2004 3:22 PM
مطالب مرتبط