February 6, 2004

خاطرات پشت صحنه ﴿۱﴾

نوشتن دو خاطره از پشت صحنه فيلمسازى در ايران قبل از انقلاب در ماههاى گذشته در اين سايت و بازچاپ آنها در بسيارى از سايتهاى داخل و خارج ايران مرا بر آن داشت تا فكر كنم شايد بد نباشد تحت عنوان "خاطرات پشت صحنه" برخى از آنان را كه ارزش بازگوئى دارند برايتان بنويسم. من با اينكه تنها مدت كوتاهى در سينماى فارسى، يعنى در ساختن فيلمهاى بلند داستانى، كار كرده ام اما خاطرات بسيارى از دست اندركاران آن دارم. براى اطلاعتان ميگويم كه من در سال تحصيلى ۱۳۴۹ - ۱۳۵۰ كه سال آخر مدرسه عالى تلويزيون و سينما را ميگذراندم با انجام دستيارى كارگردانى در فيلم "چشمه" ساخته آربى آوانسيان وارد فيلمساز‌‌ى حرفه اى شدم. بلافاصله پس از آن بعنوان دستيار كارگردان در فيلم "سه قاپ" به كارگردانى زكريا هاشمى مشغول به كار شدم ﴿اين دو فيلم هر دو از محصولات تلويزيون ملى ايران بودند﴾. اولين فيلم سينمائى ام را همان سال بر مبناى فيلمنامه ابراهيم مكى با عنوان "قدير" براى سينماى تجارى ساختم و پيش از آنكه فيلم به اكران بيايد "فدائى"، دومين فيلم بلندم را، بر مبناى فيلمنامه اى از ايرج جنتى عطائى كارگردانى كردم. و همه اينها در فاصله كمتر از دو سال انجام شد. شكست تجارى اين دو فيلم بلند سينمائى كه نتيجه مستقيم بى تجربگى خودم بود، خوشبختانه مرا از جرگه فيلمسازان تجارى بيرون راند و من از سال ۱۳۵۱ تا نيمه ۵۲ كه دستگير شدم به ساختن فيلم كوتاه داستانى براى كودكان و نوجوانان ﴿در كانون پرورش فكرى﴾ و فيلم مستند ﴿در تلويزيون﴾ مشغول شدم. پس از انقلاب هم جز ساختن فيلمهاى كوتاه داستانى براى كودكان و نوجوانان و فيلم مستند كار سينمائى ديگرى در ايران نكردم. در تبعيد اما يكبار موفق به ساختن فيلم بلند سينمائى شدم كه همان "ميهمانان هتل آستوريا" باشد كه بر مبناى فيلمنامه اى از خودم آنرا كارگردانى كردم. باقى كارهاى سالهاى اخيرم باز هم در مقوله فيلم براى كودكان و نوجوانان و مستند سازى مى گنجد، دو مقوله اى كه به آن عشق ميورزم. حالا با اين مقدمه بگذاريد از پشت صحنه فيلم بلند سينمائى "چشمه" ساخته آربى اوانسيان كمى برايتان بنويسم.

آربى از يك خانواده مرفه ارمنى بود كه تحصيلات متوسطه و دانشگاهيش را در انگليس گذرانده بود و در اواسط دهه چهل و همزمان با راه اندازى تلويزيون ملى ايران توسط مهندس قطبى و همكاران حرفه ايش كه اغلب در فرانسه تحصيل كرده بودند به ايران بازگشته بود. آربى يكى از دو استاد جوان ما در اولين دوره مدرسه تلويزيون و سينما بود. آن ديگرى زنده نام هژير داريوش بود كه چند سال پيش در غربت درگذشت. من كه تازه در بيست و پنجسالگى، پس از چند سال معلمى و دبيرى، به مدرسه سينما آمده بودم تفاوت سنى خيلى زيادى با اين دو استادم نداشتم. وقتى آربىدر سال ۱۳۴۹ ساختن اولين فيلم بلند سينمائيش را آغاز كرد سه تن از دانشجويانش را به كار گرفت. من و هوشنگ آزادى ور، كه حالا بيشتر بعنوان مترجم شناخته ميشود، دستيار كارگردان بوديم و ژيلا مهرجوئى خواهر كارگردان صاحب نام داريوش مهرجوئى، منشى صحنه بود. آربى از ديد من هنرمندى بود ﴿يا هست!﴾ سخت با سواد، به شدت خلاق و به غايت خودشيفته. هنر برايش يك فرم بود و فرم را هرچه نوتر، زيباتر و پرسش آميزتر مى پسنديد. در زندگى شخصى اش كه من به دليل رفت و آمدهاى همين فيلم با آن بيگانه نبودم آدمى بار آمده بود كه هرچه ميخواست برايش فراهم بود. گمان نميكنم تا آنروز حتى يك بار به يك بقالى براى خريد يك قالب پنبر رفته بوده باشد. به شوخى ميگفتيم اگر آربى را ببريم ميدان توپخانه ولش كنيم هرگز نميتواند خانه پدرش را پيدا كند! او در اوج شهرتش همچنان با پدر و مادرش زندگى ميكرد و همه چيز در خانه برايش مهيا بود. جالب اينكه در تلويزيون هم از همين نعمات برخوردار بود. نميدانم آشنائيش با قطبى از كجا بود ولى ميدانم كه هر تقاضائى از او داشت بلافاصله اجابت ميشد. يك نمونه اش را كه خودم در آن دخيل بودم برايتان ميگويم. اتفاقا مربوط به همين فيلم چشمه است اما مربوط به بعد از پايان فيلمبردارى آن.

آربى كه ميخواست فيلم را خودش تدوين كند تصميم گرفت ميز مونناژ "اشتين بك ۳۵ ميليمترى" را كه فقط يكى در تلوبزيون وجود داشت به خانه پدرش بياورد تا به آسودگى در خانه كار كند. يكروز من كه حتى پس از پايان فيلمبردارى تماسم را با او حفظ كرده بودم و هرجا لازم بود كمكش ميكردم ﴿من از يادگيرى از او سيرائى نداشتم﴾ خواست تا ترتيب بردن ميز مونتاژ را از تلويزيون به خانه پدرش بدهم. روزى كه براى گرفتن ميز رفتم مسئول بخش مونتاژ كه باور نميكرد اينكار عملى باشد ميز را به من نداد. مهندس ويسى مسئول فنى تلويزيون و يكى از نزديكان قطبى هم اينكار را عملى ندانست. ناچار از تلويزيون به آربى زنگ زدم و ماجرا را گفتم. آربى با يك تلفن كوتاه كه به قطبى زد همه چيز حل شد و من ميز مونتاژ را با يك وانت بزرگ به منزل پدر آربى بردم. مسئله اما اينجا تمام نشد. ميز با برق معمولى راه نميافتاد و نياز به برق سه فاز داشت. من به اداره برق منطقه مراجعه كردم ولى معلوم شد برق سه فاز را به متقاضيان معمولى نميدهند و فقط براى كارخانجات و اينهاست. دوباره با يك تلفن آربى به قطبى مسئله حل شد. فرداى آنروز قسمت ادارى تلويزيون نامه اى در اختيار من گذاشت كه در آن ادعا ميشد خانه پدر آربى يكى از ساختمانهاى متعلق به تلويزيون ملى ايران است و به اين دليل نياز به برق سه فاز دارد!

حالا با اين نمونه اى كه به دست دادم بينيد من و رايموند هواكيميان، مدير تهيه اين فيلم كه از دوستان ارمنى آربى بود براى تدارك صحنه ها چه ها كه نكشيديم! ﴿رايموند خودش بعدا به فيلمسازى پرداخت و چند فيلم سينمائى ساخت﴾. آربى كه هيچ شناختى از مشكلات جامعه نداشت فكر ميكرد هرچه بخواهد بايد آماده شود و هرگز به توضيحات رايموند گوش نميكرد. من و رايموند كه در طول اين فيلم بسيار به هم نزديك و صميمى شده بوديم بعدها ده ها خاطره از برخوردهاى ساده آربى تعريف ميكرديم. آربى ماشين بزرگ و قديمى پدرش را در اختيار من گذاشته بود تا در طول فيلمبردارى با رايموند دنبال كارهاى تداركاتى باشيم. نه خودش رانندگى ميدانست و نه رايموند. اگر اشتباه نكنم يك بيوك بود به اندازه يك كشتى! چه شبها كه من و رايموند در همين ماشين صيح نكرديم! بگذريم. با بيان خاطره اى از فيلمبردارى فيلم چشمه مطلب را درز ميگيرم.

آربى خواسته بود كه فردا يك درشكه با درشكه چى در سر صحنه در پسكوچه اى در دربند شميران براى فيلمبردارى حاضر باشد. اصرار هم داشت كه هم درشكه و هم درشكه چى همانى باشند كه هفته پيش از آن در صحنه اى ديگر حاضر بودند. درشكه را رايموند در ميدان شوش در جنوب تهران پيدا كرده بود و آوردن آن را به دربند غير عملى ميديد. آربى اما "نه" سرش نميشد! وقتى هم كه عصبانى ميشد دعوا نميكرد، قهر ميكرد! بايد كارى ميكرديم. من و رايموند با بيوك مربوطه اول غروب رفتيم ميدان شوش و به هر بدبختى بود درشكه چى را پيدا كرديم. با پول خوبى كه رايموند به او وعده داد درشكه چى پذيرفت كه همان شبانه راه بيافتد و تمام شب را در سربالائى شميران براند و خودش را فردا صبح سر صحنه برساند.

فردا صبح اما از درشكه چىخبرى نشد. آربى سخت مشوش بود و دور خودش ميگشت. من و رايموند بيوك را انداختيم توى جاده و مسير را گرفتيم و آرام آمديم طرف شهر تا مگر درشكه را وسط راه بيابيم. امكان ديگرى براى يافتن درشكه چى نبود. تا پيچ شيمران خبرى از آن نيافتيم. با نااميدى راه را ادامه داديم و ناگهان سر چهارراه پل چوبى درشكه را ديديم كه در پياره رو ايستاده بود. كاشف به عمل آمد كه درشكه چى از اول شب تا سه صبح سربالائى تيز از ميدان شوش تا فوزيه را طى كرده و چون خود و اسبش خسته بودند سر چهارراه پل چوبى توقف ميكند تا چرتى بزند كه پليس راه آمده و درشكه را توقيف كرده است. پليس را پيدا كرديم اما نه اسم فيلمبردارى و نه اسم تلويزيون ملى ايران كارى از پيش نبرد. پليس گفت تا ساعت دوازده شب درشكه حق حركت در جاده را ندارد و بايد همينجا بماند. راهى وجود نداشت. اينكه حركت درشكه در روز در خيابانهاى شهر تهران ممنوع است چيزى نبود كه آربى بتواند آنرا بپذيرد! تنها راه ادامه كار همان بود كه خود پليس به رايموند پيشنهاد كرد: "يك كاميون اجاره كن و درشكه و اسب و درشكه چى را سوارش كن و ببر. پول كه توى تلويزيون ريخته!"

با گوش سپردن به اين توصيه عاقلانه، فيلمبردارى از درشكه و درشكه چى در دربند شميران همانروز عصر آغاز شد، بى آنكه آربى هرگز از من و رايموند بپرسد كه مشكل چه بود و چگونه حل شد!

Posted by reza at February 6, 2004 9:00 PM
مطالب مرتبط