February 14, 2004

خاطرات پشت صحنه ﴿۲+۱﴾

روز از نو روزى از نو! بين اين نوشته با قسمت اول آن كمى بيش از آنكه انتظار ميرفت فاصله افناد. تا بيشتر دير نشده بيائيد بخش ديگرى از نامه خاطره برانگيز دوستمان را بخوانيم:
﴿يك زمانی هم حدود اواسط ۵۹ بوده كه شما همراه يه اكيپ از بچه های كارگاه هنر بوده كه - بازهم بخاطر فراموش كاری و دستگيری يكی دو هفته بعدتر از آن تاريخ كه بسياری از قضايای آن روزها را از ذهنم نه بالكل اما بخشاً پاك كرده! - به رشت آمده بوديد و قرار بود كه روی پروژه " سياهكل" بعنوان بنيان گذاری سازمان فدائيان كار كنيد. بعداز آن ديگر سير تحولات بگونه ای پيش رفت كه بسياری از هنرمندان مجبور به ايجاد فاصله بين خود و رفتارهايی شدند كه احزاب سياسی بنا به مصلحت خواهی های درست يا غلط بدنبالش بودند. بالاخره نفهميدم كه آن قضيه به كجا انجاميد.﴾

اشاره شما به ماجرای ساختن ﴿يا بهتر، ساخته نشدن!﴾ فيلم بلند سينمائى "جاى پای آهو" است كه وقتى همه تداركات لازمه در روستاى "كنف گوراب" از توابع لاهيجان به سرانجام رسيد يك اتفاق مسخره مانع آغاز فيلمبردارى شد. فيلمنامه را خود من با اقتباسى آزاد از رمان "فونتامارا" نوشته نويسنده ايتاليائى "اينياتسيو سيلونه" نوشته بودم و بر خلاف آنچه در ذهن شما مانده ارتباطى به "سياهكل" نداشته است ﴿اين فيلمنامه دو سه سال پس از توقف فيلمبردارى، يعنى حدود بيست سال پيش در تهران به چاپ رسيده است﴾. اتفاقا همين شايعه يكى از دلائل توقف اين فيلم بود. بگذاريد قبل از اينكه از پايان كار بگويم كمى به آغاز ماجرا اشاره كنم. براى راه اندازى اين پروژه ى نسبتا وسيع، عده بسيارى از دوستان و همكاران هنرمندم بسيج شده بودند. "كارگاه فيلم ايران" كه خود من مسئول آن بودم و امكانات فنى فراوانى داشت در واقع تهيه فيلم را بعهده گرفته بود. اين كارگاه گرچه به خاطر نگرش سياسى من و همكاران ديگرم همواره در تماسى نزديك با سازمان فدائيان خلق قرار داشت اما دفتر مستقلى بود كه بشكلى كاملا حرفه اى اداره ميشد. تمام بازيگران فيلم "جاى پاى آهو" از گروه صاحب نام "انجمن تئاتر ايران" انتخاب شده بودند كه "ناصر رحمانى نژاد" سرپرستشان بود. نقش اول فيلم را بازيگر سخت با استعداد "مهدى ميامى" بعهده داشت. گروه فنى را دفتر سينمائى "ايران پژوه" در اختيارم گذاشته بود كه يكى از فعالترين دفاتر فيلمسازى مستقل در آن سالها يود. و اما همه اينها بدون دريافت دستمزد با من همكارى ميكردند. بگذريم. پس از دوندگيهاى بسيار روستاى كنف گوراب را براى فيلمبردارى مناسب ديدم و پيش از حركت اكيپ فنى و بازيگران به همراه دو دستيارم به لاهيجان رفتم. همان شب اول در خانه اى در كنف گوراب نشسته بودم كه ماشين كميته با چند پاسدار براى دستگيريم آمدند. من نامه اى رسمى از اداره نمايش وزارت فرهنگ و هنر آنزمان داشتم كه نشان ميداد اجازه فيلمبردارى اين فيلم را دارم ولى اين كمكى به مشكل نميكرد چرا كه آنها معتقد بودند من نه "رضا علامه زاده" كارگردان اين فيلم بلكه "ايرج نيرى" تنها بازمانده گروه "سياهكل" هستم كه زير پوشش اين پروژه به گيلان آمده ام! ﴿ايرج نيرى جوانترين عضو اين گروه بود كه از مهلكه ى مرگ جان بدر برد. او حالا در تبعيد زندگى ميكند.﴾ باور اين قصه براى شما شايد سخت باشد ولى عين واقعيت است. آنها پس از بازداشت من در كميته لاهيجان نيمه هاى شب به سراغم آمدند و مرا به يك كتابفروشى كوچك كه كركره اش پائين كشيده شده بود بردند. معلوم شد مغازه متعلق به رئيس كميته است. رئيس كه با پيژامه در مغازه منتظر من بود تحقيقاتش را كرده بود و باور داشت كه من خودم هستم! اما گفت فرق زيادى نميكند چون منهم پرونده قابل قبولى نزد ايشان ندارم. ميخواست فيلمنامه را بخواند تا ببيند آيا ميتواند به من اجازه كار بدهد يا نه. براى دكتر ورجاوند، جانشين وزير فرهنگ و هنر كه هيچ، براى خود مهندس بازرگان نخست وزير هم تره خرد نميكرد و اين را به صراحت ميگفت. ميگفت خود آنها هم ضد انقلابند و نامه اشان در لاهيجان و توابع مفت نمى ارزد. بالاخره با اين قول كه فيلمنامه را برايشان از تهران پست كنم از بازگشت به بازداشتگاه معاف شدم و همان شبانه با دو دستيارم لاهيجان را به قصد تهران ترك كردم.

يكبار ديگر هم گفته ام كه كارنامه فيلمهاى ساخته نشده من بسيار پربارتر از كارنامه فيلمهاى ساخته شده ام است! تنها در فاصله بين "جاى پاى آهو" و "وصيت نامه ققنوس"، فيلمى كه قرار بود چهار پنجسال پيش با حضور "احمد شاملو" در ايران بسازم، دهها طرح نوشته شده و نساخته دارم كه سياهه شان طولانيتر از سياهه ساخته شده هاست. چه بد كه هيچ هنرمندى را از روى آثار نساخته اش قضاوت نميكنند!

Posted by reza at February 14, 2004 1:49 PM
مطالب مرتبط