February 25, 2004

اى دل من، دل من، دل من!

هر انحرافى را به خود مى بخشم الا انحراف دور ماندن از دل را! وقتى به نوشته هاى چند هفته گذشته ام نگاه ميكنم مى بينم از هر چه حرف زده ام جز از دل. اين را نه حالا كه پشت كامپيوتر نشسته ام و دارم اين سطور را مى نويسم بلكه ساعتى پيش كه در هنگامه باد و برف در جنگل كوچك نزديك خانه ام قدم مى زدم، دريافتم. تا برگشتم رفتم سراغ همولايتى غول آسايم "نيماى يوش" و شعر بلند "افسانه" اش را باز كردم تا چند بيت از آن را برايتان بنويسم تا بدانيد از دل گفتن يعنى چه. روايت "افسانه" كه گفتگوئى است بلند ميان دو شخصيت ،"افسانه" و "عاشق"، سرشار از لحظه ها و صحنه هائى است كه همچون فيلم با فضاساز‌ى استادانه اى تصوير شده اند. در جنگل كه بودم ياد يكى از اين تصاوير حك شده در ذهنم افتادم و اين بود كه مثل دخترى كه نيما در اين صحنه تصوير كرده است "دل من، دل من" گويان به خانه دويدم تا حسم را براى شما قلمى كنم.

در يكى كلبه ى خرد چوبين، / طرف ويرانه ئى، ﴿ياد دارى؟﴾

كه يكى پيرزن روستائى / پنبه ميرشت و ميكرد زارى، // خامشى بود و تاريكى شب.

باد سرد از برون نعره ميزد. / آتش اندر دل كلبه ميسوخت.

دخترى ناگه از در درآمد / كه هميگفت و بر سر هميكوفت: // - "اى دل من، دل من، دل من!"

آه از قلب خسته برآورد. / در بر مادر افتاد و شد سرد.

اين چنين دختر بيدلى را / هيچ دانى چه زار و زبون كرد؟ // عشق فانى كننده، - منم عشق!

Posted by reza at February 25, 2004 12:45 PM
مطالب مرتبط