January 24, 2004

التماس دعا!

از دو شب پيش كه چند فيلم ايرانى را در جشنواره جهانى فيلم رتردام ديدم خيال داشتم يكى دو مطلب در مورد آنها بويژه فيلم "تهران ساعت ۷ صبح" ساخته زيباى "شهاب رضويان" برايتان بنويسم ولى اين امتحانى كه در پيش دارم مگر ميگذارد؟! باور كنيد يا نه، سه شنبه آينده امتحان آئيننامه رانندگى موتورسيكلت دارم. از آن موتورهاى گنده ى فيلم "ايزى رايدرى"! آنها كه با من ميانه اى ندارند پشت سرم ميگويند سر پيرى معركه گرفته است! اما معلم رانندگى ام كه تا حالا شاگرد شصت ساله نداشته است ميگويد دست مريزاد جوان هم جوانهاى قديم!

به هر حال خوب يا بد، شايسته يا نشايسته، از وقتى كورس فيلمم تمام شده گذاشته ام پشت موتور سوارى و ميتازم مثل چى! با لباس چرمى و كلاه كاسكت جوان هيجده ساله و پيرمرد هشتاد ساله از هم تميز داده نميشوند! آيا همين است دليل بيتابى من براى تصديق موتور گرفتن؟ شايد.

ياد اولين روزهاى هيجده سالگى ام ميافتم كه بيصبرانه براى گرفتن تصديق رانندگى ماشين بيتابى ميكردم. هنوز يكماه هم از ورودم به هيجده سالگى نگذشته بود كه قبول شدم. يكروز ولرم پائيزى تهران بود با پياده روهائى كه انگار از شاخه هاى چنارهاى جاده شميران براده طلا روى سنگفرششان ميباريد. مست قبولى از محل امتحان در كلانترى سوار بيرون زدم و اولين اتوبوسى را كه به طرف شهر ميرفت گرفتم. با اينكه چند صندلى خالى وجود داشت همانجا جلو در، نزديك راننده اتوبوس ايستادم. در خودم و در اتوبوس كه هيچ، در جهان جا نميشدم. راننده، عاقل مردى تكيده، نگاهى به من كرد و خواست بگويد بروم بنشينم ولى انگار در مدل ايستادم، آنطور كه دستم را به ميله گرفته و نيم تنه ام را به سوى شيشه جلو گرداند بودم، احساس كرد كه نه با يك مسافر معمولى كه با يك همكار آينده احتمالى خودش روبروست!

وقتى تو سرازيرى جاده شميران راننده دنده را چاق كرد و گذاشت تو چهار و صداى موتور آرام گرفت، سرش را برگرداند به من و گفت: "گرفتيش! نه؟" با غرور يك طاووس نر گفتم "يه ضرب!" دستش را از دسته دنده برداشت و به سوى من دراز كرد و گفت "بزن قدش!"

حالا تا سه شنبه وقت دارم تا يكى توى سر خودم بزنم و يكى توى سر آئيننامه موتور سوارى آنهم به زبان نچسب هلندى. اگر پيش خدا قربتى داريد براى قبولى من هم دعا كنيد!!

Posted by reza at January 24, 2004 3:00 PM
مطالب مرتبط