January 29, 2004

سه قطعه براى زنده نام دكتر امير حسين آريانپور

قطعه اول: سال ۱۳۴۳ خودمان است و من بعنوان يكى از دويست نفر سپاهى دانش نمونه ﴿!﴾ براى گذراندن دوره فوق ديپلم "راهنمائى تعليماتى سپاه دانش" انتخاب شده ام و محل خدمتم در روستاى چمان از توابع قصبه نكا را كه پس از پايان دوره سپاهيگرى بعنوان آموزگار دبستان در آن مشغول كارم، به قصد دانشسرايعالى كشاورزى كرج ترك ميكنم. در اين دوره شبانه روزى يكساله است كه براى اولين بار با آريانپور استاد علوم اجتماعيمان آشنا ميشوم. با نام او و برخى از نوشته هايش البته پيش از اين آشنائى دارم چرا كه كرم كتابخوانى بويژه كتابهاى مريوط به علوم اجتماعى از همان اوان نوجوانى به جانم افتاده است. اما ديدار و همنفسى با اين استاد جوان و پر انرژى و خوش بر و بالا ﴿ميگفتند وزنه بردار ورزيده اى هم هست﴾ كه صراحت لهجه غريبى دارد بسيارى از دانشجويان را همچون من محو خلق و خو و منش بزرگوارنه اش ميكند. كلاسهاى درس او كه در آمفى تئاتر شيك و بزرگ دانشسرا برگزار ميشود همواره مملو از دانشجوست. آنچه از كلاسهاى درس او در ذهنم حك شده عشق عميق او به انسان، باور خلل ناپذيرش به دانش و خرد، و خوشبينى معصومانه اش به رستگارى آدمى در عصر طلائى آينده است.


قطعه دوم: در شغل راهنماى تعليماتى سپاه دانش در روستاهاى توابع شهرستان سارى هم "نمونه" از آب در ميايم و يك سال بعد محترمانه از كار اخراج ميشوم و به مقر فرماندهى خودم، مدرسه، برميگردم! با اين تفاوت كه چون رياضى ام بد نيست ﴿من همواره كمك خرجى ايم را از درس خصوصى دادن رياضيات تامين ميكردم﴾ و در شهرستان بهشهر دبير رياضى ليسانسيه كم است حكم دبير رياضى سيكل اول دبيرستانهاى بهشهر را به من ميدهند. و در يكى از همين دبيرستانها ﴿دبيرستان ۱۵ بهمن، اگر اشتباه نكنم﴾ است كه با دبيران ديگرى كه مثل من سرشان كمى بوى قرمه سبزى ميدهد انجمنى فرهنگى - اجتماعى ترتيب ميدهيم و قرار ميشود دو شخصيت برجسته فرهنگى كشور را براى سخنرانى جداگانه به بهشهر دعوت كنيم. يكى از آنها دانشمند برجسته دكتر محسن هشترودى است و ديگرى استاد علوم اجتماعى دكتر امير حسين آريانپور ﴿و اين ماجرا بايد به سال ۱۳۴۵ يا ۱۳۴۶ مربوط باشد﴾. تماس با آريانپور و دعوت از او به دو دليل به من واگذار ميشود. يكى آنكه با وجود اصليت مازندانى ام "بچه تهرانى" به حساب ميايم و ماهى يكبار را براى ديدار برادر و خواهرها و دوستان به تهران سفر ميكنم و ديگر اينكه افتخار شاگردى استاد را داشته ام و اين احتمال پذيرش دعوت ما را بالا ميبرد. از طريق دوستانم در تهران از قرار سخنرانى استاد در دانشسرايعالى بازرگانى تهران مطلع ميشوم. ميكوبم ميايم تهران تا با يك تير دو نشان بزنم. يكساعت قبل از سخنرانى به دانشسرايعالى بازرگانى ميرسم ولى تمام خيابانهاى اطراف آن مملو از جمعيت جوانى است كه براى شنيدن سخنرانى آمده اند. سالن سخنرانى و رهراوهاى مجاور آن به گفته دانشجويان از ساعتها پيش پر شده است. با اينكه جلو در بلندگو نصب كرده اند ولى صداى آريانپور به من و صدها جوان ديگر كه در خيابان مانده ايم نميرسد. تير من به هيچ نشانه اى نميخورد!

قطعه سوم: بالاخره موفق ميشوم تلفنى با دكتر تماس بگيرم. من را كه البته به جا نمياورد اما با محبت به حرفهايم گوش ميدهد. دلم نميخواهد بدون ديدار با او كار را تلفنى تمام كنم اين است كه براى دقيق كردن برنامه، تقاضاى ملاقات ميكنم. ميپذيرد و قرار ميشود من فرداى آنروز به دانشكده الهيات، جائيكه فردا درس دارد، بروم. محل دانشكده الهيات را حالا به خاطر نميآورم ولى ميدانم در دانشگاه تهران نبوده است ﴿شايد دور و بر سرچشمه بوده باشد﴾. به هر حال سر ساعت به ديدار استاد نائل ميشوم. همانطور قبراق و سرحال است. دعوت انجمن ما را با اشتياق ميپذيرد و روز و موضوع صحبت را هم تعيين ميكند و سپس براى ادامه تدريس، با من كه از ديدارش سيرائى ندارم خداحافظى ميكند. ديدار او در فضاى غير متعارف دانشكده الهيات به پيچيدگى و جذابيت شخصيت او در ذهن من ميافزايد. آخرين ديدار يا ديدارهايم با استاد در سفر دو سه روزه اش به بهشهر مربوط است. حيف كه عكسهاى آنرا مثل همه چيزهاى عزيز ديگرم در ايران گذاشتم و آمدم. دكتر آريانپور با يكى از اساتيد وارسته كه سلوكى درويشانه داشت به بهشهر آمد. نام كوچكش را به ياد نمياورم ولى نام فاميلش "انوار" بود و اگر اشتباه نكنم رئيس كتابخانه مجلس يا چيزى شبيه به اين بايد بوده باشد. آريانپور در يك سخنرانى گرم و فاضلانه و جسورانه در سالن بزرگى كه مملو از آموزگار و دبير و دانش آموز بود يكبار ديگر عشق و شور به آدمى و آدميوار زيستن را در دلها زنده كرد. ترديد ندارم كه حادثه سخنرانى دكتر آريانپور در بهشهر هرگز از ذهن كاهگلى و مرطوب اين شهر كوچك شمالى پاك نميشود.

Posted by reza at January 29, 2004 5:53 AM
مطالب مرتبط