January 29, 2004

"تهران ساعت ۷ صبح"

فيلم زيباى شهاب رضويان را با عنوان "تهران ساعت ۷ صبح" در چهارچوب جشنواره جهانى فيلم رتردام ديدم و به دو دليل ويژه دلم ميخواهد در موردش مطلبى بنويسم، با اينكه نه خودم را نقاد فيلم ميشناسم و نه اين صفحه را جاى مناسبى براى اين كار. دليل اول، خصوصيت كميابى است كه در اين فيلم و در فيلم قبليش "سفر مردان خاكسترى" به آن برخورد كردم. منظورم انعكاس مشغله ذهنى خالق اثر در كار اوست. در شعر و ادبيات، حديث نفس همواره جاى وسيعترى داشته است تا در سينما. سينما شايد به دليل مخارج سنگين تهيه اش، براى ذهن مخاطبينش بيشتر ارزش قائل است تا ذهنيت خالقش. اگر گارسيا ماركز بتواند رد پاى اغلب شخصيتها و حوادث مهم رمانهايش را در زندگى شخصى اش نشانمان دهد، مارتين اسكورسيزى هرگز نميتواند همين كار را در مورد فيلمهايش، به جز يكى دو تا از آنها مثل "راننده تاكسى" و "گاو خشمگين"، انجام دهد. به زبان ديگر هيچ نويسنده خلاق ديگرى حتى كلمبيائى و همسن و سال ماركز قادر نميبود رمانهاى "صد سال تنهائى" و "عشق در سالهاى وبا" را نوشته باشد چرا كه اين قصه ها نه تنها محصول زمانه نويسنده بلكه تراويده از زندگى شخصى اوست. در حاليكه فيلمهاى "آخرين وسوسه مسيح" و "بر و بچه هاى خوب" همانقدر ميتوانند به اسكورسيزى متعلق باشند كه به بسيارى از كارگردانان شاخص ديگر. پيداست كه منظورم "سبك" و حتى سبك ويژه و يا فردى هنرمند نيست. منظورم به سادگى آغشتن اثر است به مشغله هاى ذهنى خود، حالا به هر سبك و به هر سياق. فيلم شهاب به روشنى به ذهنيت خود او آغشته است. آدمهاى فيلمش انگار از دور و بريهاى خودش هستند و ذهنيت خود او را بازتاب ميدهند. به شكلى ساده و خيلى هم صميمى. به دور از اداهائى كه اينروزها سينماى جشنواره اى ايران را آلوده كرده است، مثل نماهاى كشدار و كسالت آور و تكرارهاى مكرر در مكرر.

دومين نكته قابل تامل در كار اخير او، "ساختار نوين" فيلمنامه آن است. من اين عبارت را نه به معناى اينكه فيلمنامه او از نظر
ساختارى تازگى دارد، به كار ميبرم. منظورم تعلق اين فيلمنامه به شكل تازه اى از قصه پردازى در سينماست كه در دهه اخير نمونه هاى قابل توجهى از آن به فيلم در آمده اند. در اين ساختار هر چند قصه در چند اپيزود بيان ميشود ولى اصطلاح "فيلمنامه اپيزوديك" مناسب آن نيست. اولين نمونه ايكه ميتوانم مثال بياورم "دود Smoke" است كه فيلمنامه از پيوند چند اپيزود كه با پس و پيش رفتن زمان در هم تداخل ميكنند شكل ميگيرد. يا فيلم معروف "عشقهاى سگى Amores perros" يكى از اثار برجسته سينماى نوين مكزيك، كه سه اپيزود كاملا جدا از هم را در يك تصادف خونبار اتومبيل به هم پيوند ميزند. و يا فيلم پر سر و صداى برزيلى "شهر خدا" كه بسيارى از حوادث تعيين كننده در آن از ديدگاههاى متفاوت به هم در ارتباط قرار ميگيرند و به ساختار واحدى ميرسند. اگر بخواهم از فيلمهاى ايرانى نام ببرم تنها ميتوانم به اثر چشمگير جعفر پناهى "دايره" اشاره كنم. فيلمنامه كه كار مشترك او و فيلمنامه نويس برجسته، كامبوزيا پرتوى است نمونه درخشانى از آنچه من آنرا ساختار نوين در فيلمنامه نويسى مينامم است. قصه با ورود هر شخصيت تازه، شخصيت سابق را ترك ميكند و به دنبال شخصيت تازه ميرود و در نهايت همه را در "ساختارى نوين" همچون "دايره" به هم پيوند ميزند. در تمام نمونه هائى كه نام بردم هيچ نشانى از تقليد و نمونه بردارى از يكديگر وجود ندارد. فصل مشترك همه، حركت در راستائى مشابه براى بيان قصه به شيوه اى تازه است. و "تهران ساعت ۷ صبح" هم از نظر فيلمنامه نمونه موفقى از همين شيوه است.

فيلمنامه از تركيب چهار اپيزود شكل ميگيرد. اپيزود عشق ساده يك سرباز راهنمائى رانندگى به يك دختر بازيگر سينما كه هر روز صبح پشت چراغ قرمز محل ماموريت او به انتظار سبز شدن چراغ ميايستد، ماجراى مظنونين به اعتياد كه براى آزمايش ادرار در آزمايشگاه مربوطه صف كشيده اند، رابطه لطيف يك زن فرارى از خانه كه به اسكلت بندى يك آپارتمان در حال ساخت پناه ميبرد با يك كارگر جوان افغان، و بالاخره ماجراى گفتگوى شيرين يك راننده موتورسيكلت مسافركش در تهران با مسافران رنگوارنگش. اين چهار قصه مجزا به شيوه اى بديع در يك ساختار منسجم در هم تركيب ميشوند و پيكره اى و احد ميآفرينند.

ناگفته نگذارم كه اپيزودهاى مختلف، همه به يك ميزان موفق از آب در نيامده اند. "سرباز و بازيگر" به گمان من همسنگ آن سه اپيزود بسيار زيباى ديگر نيست. اپيزود "آزمايشگاه" اما به معناى واقعى درخشان است. بازيها و گفتگوها در سراسر فيلم سرشار از ظرافتند. بگذاريد اين نوشته را با بيتى از غزلى كه يكى از مسافران موتورسيكلت ﴿مردى شاعر پيشه﴾ براى راننده ميخواند به پايان ببرم آنجا كه موتور سيكلت از مقابل يكى از ساختمانهاى قديمى دوره قاجار رد ميشود و مرد ميخواند: آنكس كه اسب داشت غبارش فرو نشست / گرد سم خران شما نيز بگذرد!

Posted by reza at January 29, 2004 2:57 PM
مطالب مرتبط