September 14, 2003

كوبائي كه من مي‌شناسم

پس از بيش از يك دهه مستندسازي براي تلويزيون هلند كه پايم را از روسيه به اسرائيل و از بوليوي به مجارستان كشيد حالا تدريس سينما در دانشكده‌ها و مدارس عالي كشورهاي مختلف فرصت چشمگيري را براي ديدارهاي تازه فراهم آورده است. هنوز گَردِ راه پر فراز و نشيب سفري استثنائي و پرمخاطره را به كردستان عراق براي تدريس يك دورة تكميلي به دانشجويان كُرد، كه دورة مقدماتي را در مركز بين‌المللي آموزش تلويزيون، چند سالي پيش از اين، در هلند گذرانده بودند، از شانه‌هايم نتكانده بودم كه براي بازديد از “مدرسه بين‌المللي سينما و تلويزيون كوبا”، نام‌آورترين مدرسه سينمائي در آمريكاي لاتين و يكي از با پرستيژترين مدارس سينمائي جهان، به كوبا رفتم. اين البته در ماه سپتامبر گذشته بود كه منجر به قرار و مدار براي تدريس در ماه مارس و آوريل (2003) شد. اين بار اما (دسامبر 2002) براي شركت در “جشنواره جهاني سينماي نوين آمريكاي لاتين” كه هر ساله در هاوانا برگزار مي‌شود به دنياي شگفت‌آور سينماي امريكاي لاتين دعوت شدم. آنچه در زير مي‌آيد نه گزارش جشنواره هاوانا و نه سفرنامة كوباست ـ گرچه از هر دو نشان دارد ـ بلكه تلاشي است براي سهيم كردن خوانندة اين سطور در تلخي‌ها و شيرينيها، رنجها و شاديها، رضايتها و نارضائيهاي من در روزهاي دراز درد دلهاي خودماني با مردم عادي، كارگر و روستائي و ماهيگير ، با هنرمندان سينما و تئاتر، با اساتيد و همكارانم در مدرسه بين‌المللي سينما و تلويزيون كوبا و نيز با دختران تك‌پراني كه با آرزوي به دست آوردن دلار دور و بر هتلهاي درجه يك هاوانا پرسه مي‌زنند.

دلار آمريكائي و دلار كوبائي
در جيب مردم كوبا امروزه سه نوع اسكناس يافت مي‌شود؛ پزوي كوبا، دلار آمريكا، و پزوي جديد با قدرت خريد دلار كه به آن نام “پزوي تبديل پذير” داده‌اند. اين نوعِ تازة پزو در داخل كوبا هيچ تفاوتي با دلار آمريكا ندارد. در تمام فروشگاهها، رستورانها و هتلها درست مثل دلار آمريكا قابل پرداخت است. اما خارج از كوبا به مفت هم نمي‌ارزد! انتشار اين اسكناس صرفاً براي اينست كه دلار امريكائي نتواند توسط خود كوبائيها از كشور خارج شود. اكنون سالهاست، بويژه پس از فروپاشي شوروي و اقمارش، اقتصاد كوبا بر پاية دلار آمريكا استوار است. پزوي كوبا كه ظاهراً پول رسمي و رايج كشور است گرچه قدرتش را در مقايسه با پولهاي كشورهاي ديگر جهان سوم در مقابل دلار خيلي از دست نداده اما در عمل و در واقعيت پول رايج به معناي درست كلمه نيست. (بيش از پنج سال است كه نرخ برابري پزوي كوبا و دلار آمريكا به نسبت هر دلار معادل 26 پزو، ثابت و بدون تغيير مانده است. از اين زاويه ثبات اقتصادي كوبا در مقايسه با روسيه غيرقابل باور است. چند سال قبل كه در مسكو فيلم مي‌ساختم قيمت هر دلار آمريكا حدود 4000 روبل روسي بود. بي‌ثباتي ريال ايران در مقابل دلار روشنتر از آن است كه نيار به بازگوئي داشته باشد.)
سياست اقتصادي دولت بر پاية جذب هر چه بيشتر دلار آمريكاست. تمام تناقضات روزمرة زندگي مردم از اين منظر قابل توضيح است. كوبا كشوري است كه جز نيشكر، تنباكو و قهوه، آنهم در سطحي محدود، منبع قابل ذكر ديگري براي كسب ارز خارجي ندارد (به صنعت توريسم اشاره نمي‌كنم چون موضوعي جداست). محاصره اقتصادي امريكا عليه كوبا كه بيش از چهل سال ادامه يافته است اثرات تخريبي تعيين كننده‌اي بر اقتصاد اين كشور كوچك درياي كارائيب داشته است. تنها اشاره به يك نمونه از آن كافي است تا ابعاد تاًثير مخرب آن روشن شود. شهروندان آمريكائي به استثناي اساتيد دانشگاهها و روزنامه‌نگاران، آنهم طي ضوابطي دست و پاگير، حق سفر به كوبا را ندارند. همين ممنوعيت به ظاهر ساده كوبا را از درآمدي چند صد ميليون دلاري در سال محروم كرده است. فاصلة ميان فلوريدا در آمريكا و هاوانا فقط 170 كيلومتر است. اگر اين ممنوعيت نمي‌بود اين فاصله كوتاه با پلي از كشتي‌هاي مسافربري به هم متصل شده بود!
حضور دلار آمريكا بعنوان پول عملاً رايج در كوبا جدا از جنبة ناخوشايند آن براي مردمي كه هنوز هم پس از چهل و اندي سال از پيروزي انقلاب شعارهاي تند و تيز ضد سرمايه‌داري آمريكا را هر روزه از تلويزيون كوبا مي‌‌شنوند جنبة مشكل آفرين بزرگتري هم دارد. هر روزه بر فروشگاههائي كه كالاهايشان فقط با دلار معامله مي‌شود افزوده مي‌شود و اين كالاها تنها به اجناس لوكس و كمتر ضروري زندگي روزمره محدود نمي‌شود. بسياري از مواد غذائي، پوشاك و تقريباً تمامي وسائل ضروري خانه تنها با دلار قابل خريدند. اما مردم چگونه به دلار دسترسي دارند؟ چگونه است كه فروشگاههاي لباس و وسايل خانه دائماً پر و خالي مي‌شود و جوانها براي خريد لباسهاي مد روز گاهي ساعتها پشت در فروشگاهها صف مي‌كشند؟

رفرم اقتصادي و سرمايه‌داري مجاز
توريسم همواره پر درآمدترين صنعت در كوبا بوده است، چه پيش و چه پس از انقلاب. اين جزيرة به ظاهر كوچك بيش از دو هزار كيلومتر طول دارد و اين بدين معني است كه كوبا داراي دستكم چهار هزار كيلومتر ساحل است؛ چهار هزار كيلومتر ساحل در منطقه‌اي كه آب و هوايش در چلة زمستان بين 22 و 28 درجه سانتيگراد در نوسان است؛ چيزي نزديك به آب و هواي بهشت آنگونه كه در كتابهاي مقدس ادعا شده است! از فحشاء و قاچاق، دو عارضة مرتبط با توريسم، در مي‌گذرم چرا كه با همة گستردگيشان اموري غيرقانوني‌اند و لذا مالياتي از اين رهگذر به دولت نمي‌رسد.
دستيابي به دلار براي آن دسته از مردمي كه مستقيم يا با واسطه با توريستها در ارتباطند امر روشني است. يك راننده تاكسي كه براي يك شركت تاكسيراني كار مي‌كند و اكثر مسافرينش خارجي هستند (مسافران كوبائي اين تاكسيها هم البته بايد تاكسشان را به دلار بپردازند)، نظافتچي يك هتل درجه يك در هاوانا كه تعدادشان هم بسيار است و بندرت مسافر غيرخارجي دارند، يا گارسن يك رستوران لوكس كه پاتق توريستهاست صدها برابر يك استاد دانشگاه در كوبا، يك بازيگر معروف تئاتر ملي هاوانا و يك پزشك متخصص در يك بيمارستان شانس دسترسي و جمع‌آوري دلار را دارد. گرچه تمام آنها ـ راننده تاكسي، نظافتچي و گارسن از يكسو، و استاد، بازيگر و دكتر از سوي ديگر ـ همه كارمند دولتند و حقوقشان را به پزوي كوبا از دولت دريافت مي‌كنند اما دستة اول امكانات وسيعي براي دسترسي به دلار از طريق دريافت اعانه دارند كه براي دستة دوم هرگز امكان‌پذير نيست. بسياري از هنرمندان و روشنفكران كوبا از همين زاويه به شدت احساس نارضايتي مي‌كنند. مسئول روابط عمومي تئاتر ملي هاوانا، وكيلي تحصيلكرده و هنرشناسي مجرب، برايم مي‌گفت كه حقوقش فقط 340 پزو در ماه است؛ چيزي معادل 14 دلار امريكا يا كمي كمتر. بي‌ترديد يك راننده تاكسي شركت تاكسيراني توريستي (در هاوانا تاكسيهاي معمولي بسيار قراضه براي مسافران كوبائي وجود دارد كه تاكسشان با پزو پرداخت مي‌شود و حق سوار كردن خارجيها را ندارند) در بدترين حالت بسيار بيشتر از چهارده دلار در ماه اعانه از مسافران خارجيش دريافت مي‌كند. همين دوست كوبائي مي‌گفت گرچه با اين درآمد مشكلي براي پرداخت اجاره خانه، آب و برق و تلفن و ديگر خدمات دولتي ندارد ولي هرگز قادر نيست يك شلوار جين براي پسر نوجوانش بخرد يا خانه‌اش را با يك كولر آبي عليه گرماي 35 درجة تابستان مجهز كند چون خريد آنها تنها با دلار ميسر است (جالب است بدانيد كه نرخ برايري دلار و پزو كه از آن ياد كردم به اين معنا نيست كه بتوان با پزو دلار خريد. اين نرخ تنها براي تعويض دلار به پزوست نه بعكس.)
از سرمايه‌گذاريهاي كوچكي كه در سالهاي اخير، بويژه پس از فروپاشي شوروي، در كوبا رونق گرفته است يكي گسترش اتاقهاي مناسب در خانه‌هاي شخصي براي اجاره به توريستهاست و ديگري باز كردن رستورانهاي كوچكي است كه توسط خود خانواده اداره مي‌شود و به آن “پالادار” مي‌گويند.
امروزه خياباني در شهرها و حتي روستاهاي سراسر كوبا پيدا نمي‌شود كه در آن اتاق (يا آپارتمان كوچك) براي اجاره يافت نشود. تمام اين اتاقها در شهرداريها ثبت شده و ضوابط تعيين شده را دارا مي‌باشند، مثل داشتن وسائل ضروري، دوش و توالت بشكل مستقل و جز اينها. صاحبخانه همچون مدير هتل مسئول ثبت نام مسافران در دفتري مخصوص است و روز ورود و خروج و مبلغ اجاره مشخصاً ذكر مي‌شود كه بر مبناي آن ميزان ماليات دولت تعيين مي‌گردد. بسياري از خانواده‌ها كه امكان اين سرمايه‌گذاري را داشته‌اند و كارشان كمي گرفته است ديگر به دنبال كار ديگري نيستند چون درآمدشان قابل مقايسه با مشاغل سابقشان ـ هرچه كه بوده باشد ـ نيست.
“پالادار”ها در مقايسه با مورد قبلي پديده تازه‌تري در كوبايند. نه تنها توريستها -كه كم كم دارند با اين رستورانهاي خانوادگي آشنا مي‌شوند- بلكه خود كوبائيها هم مشتريان آنهايند (پالادارها معمولاً دو نرخ متفاوت براي توريستهاي خارجي و مشتريان كوبائيشان دارند). پالادارها هم با اجازه رسمي و طبق ضوابط معين اجازه فعاليت دارند و مستقيماً به دولت ماليات بر درآمد مي‌پردازند. كارِ پالادارها سخت رو به رونق است. فضائي معمولاً بي‌آلايش و همواره نظيف، غذائي متنوعتر و خوش عطر و بوتر با قيمتي به مراتب ارزانتر از رقباي دولتيشان كه همان رستورانهاي رسمي باشند. هم اكنون پالادارهائي در هاوانا وجود دارد كه از نظر ظرفيت و ميزان مشتري دست كمي از رستورانهاي معمولي ندارند و دير نيست كه رستورانهاي دولتي را از سكه بياندازند. اين مسئله ممكن است دير و زود داشته باشد ولي سوخت و سوز ندارد چرا كه كاركنان پالادارها از جان و دل براي جلب مشتري و رونق كسبشان مايه مي‌گذارند درحاليكه گردانندگان رستورانهاي رقيب، كارگران و كارمندان عموماً ناراضي دولتي‌اند كه نه از سود سهمي مي‌برند و نه از زيان ككشان مي‌گزد. و اين در دراز مدت به معناي سپردن تام و تمام “رستوران‌داري” به بخش خصوصي است؛ حرفي كه دولتيان ضد سرمايه‌داري بوي نابودي “دست آوردهاي انقلاب” را از آن مي‌شنوند.

دست آوردهاي انقلاب
نمي‌دانم اين عبارت در شما هم همان احساسي را برمي‌انگيزد كه در من، يا نه. من از بس اين عبارت را از دهان مسئولان جمهوري اسلامي ايران شنيده‌ام معنائي جز نابرابري بيشتر، سانسور و ممنوعيتي كاملتر، زوال بيشتر اخلاقيات و انسانيت و نظائر آن در ذهنم رسوخ نمي‌كند. همين احساس را نيز كم و بيش در مورد دست‌آوردهاي سوسياليسم واقعاً موجود براي مردم شوروي سابق و اروپاي شرقي دارم. در كوبا اما اين عبارت برايم معنائي ديگر دارد. آنچه دوست و دشمن بدان اعتراف دارند و قابل كتمان نيست دست‌آوردهاي مثبت انقلاب كوباست كه به وضوح قابل پيگيري و آزمايش است. رهبران كوبا در هر زمينه‌اي نارسائي و انحراف داشته باشند (كه تعداد آنها بويژه در زمينة رعايت حقوق بشر كم نيست) حق دارند در سه مورد اساسي به خودشان ببالند:
1) مبارزه با بيسوادي و تحصيل رايگان
پيش از پرداختن به اين مهم مي‌خواهم بيادتان بياورم كه كوبا كشوري است با 11 ميليون جمعيت در سرزميني كه منابع غني همچون نفت و فلزات قيمتي و معادن بزرگ ديگر ندارد و تنها شرط درك شرائط اقتصادي آن مقايسه‌اش با ديگر كشورهاي آمريكاي لاتين همچون بوليوي، كلمبيا و نيكاراگوئه است. در سراسر آمريكاي لاتين (من به بسياري از اين كشورها سفر كرده‌ام و از نزديك با شرائط دردناك آنها آشنايم) كوبا تنها كشوري است كه بيسواد در آن وجود ندارد؛ تنها كشوري است كه تحصيلات ابتدائي، متوسطه، عالي و فوق عالي براي همگان بدون هيچ قيد و استثنائي رايگان است، نه تنها در حرف و قانون و مقررات بلكه در عمل. شهريه در هيچ سطحي در سيستم تحصيلي كوبا وجود ندارد و اين امر حتي در پيشرفته‌ترين سيستمهاي تاًمين اجتماعي موجود جهان كه در اروپاي شمالي (هلند و كشورهاي اسكانديناوي) و يا در كانادا و استراليا برقرار است بدين گستردگي ديده نمي‌شود. روشن است كه من دارم از توزيع امكانات عمومي حرف مي‌زنم نه از ميزان آن. به سخن ديگر مي‌دانم مثلاً دسترسي دانشجويان دانشگاههاي هلند به كامپيومتر به مراتب بيش از دانشجويان كوبائي است اما اين نكته، بي‌همتا بودن سيستم عادلانه توزيع امكانات تحصيلي در كوبا را منتفي نمي‌كند.
تلويزيون دولتي كوبا كه از زاويه تبليغاتي آدم را به ياد “سيماي لاريجاني!” در ايران امروز مي‌اندازد مرتب از طرح موفق مبارزه با بيسوادي كه بلافاصله پس از پيروزي انقلاب به اجرا گذاشته شد دم مي‌زند و بجا و بيجا فيلمهاي مستند آن دوره را نشان مي‌دهد، اما واقعيت اينست كه مبارزه با بيسوادي امري نيست كه در يك دوره به انجام برسد و براي هميشه پابرجا بماند. به اعتقاد من آنچه دولت كوبا بايد به آن ببالد تداوم موفق اين مبارزه است در طول بيش از چهل سال و در شرائط اقتصادي بسيار سخت.
آنها كه هاوانا را ديده‌اند مي‌دانند كه هاوانا شهري است با خانه‌هاي فوق زيباي دورة استعماري با رواقها و سرستونها و گچبريهاي چشمگير كه حالا هر كدامشان به مخروبه‌اي مي‌مانند كه سالهاست هيچكس دستي به سر و رويش نكشيده است. همين خيابانهاي كهنه با اسفالتي تكه پاره وقتي زنگ مدارس به صدا در مي‌آيد و دختران كوچك با بلوزهاي سفيد و دامنهاي كوتاه خردلي، و پسركها به پبراهن و شلواري به همان رنگ، نظيف و منظم، به خيابانها مي‌ريزند شهر انگار باغي مي‌شود سالخورده اما با غنچه‌هائي نوشكفته و تازه و چشمنواز.
همينجا لازم به يادآوري است كه مشكل بچه‌هاي خياباني در كشورهاي آمريكاي لاتين يكي از بزرگترين مشكلات اين جوامع است. سالها پيش وقتي براي ساختن فيلم مستندي در سانتا كروز، شهر نسبتاً بزرگي در بخش مركزي بوليوي، بودم آنقدر مسئلة بچه‌هاي خياباني ذهنم را گرفت كه طرحي با عنوان “بچه‌هاي بدون سقف” نوشتم تا در مورد دهها هزار كودك بوليويائي كه در خيابانها متولد مي‌شوند، در خيابانها رشد مي‌كنند، در خيابانها كار مي‌كنند، در خيابانها با بچه‌هاي خياباني ديگر همخوابه مي‌شوند، در خيابانها زاد و ولد مي‌كنند و در نهايت در خيابانها مي‌ميرند بي‌آنكه حتي يكروز يا شب را زير سقفي گذرانده باشند فيلم مستندي بسازم. اين فيلم را نساختم اما اين تصوير را كه در تمامي كشورهاي آمريكاي لاتين وجود دارد به ذهن سپردم و به جراًت مي‌گويم كه كوبا تنها كشور اين منطقه است كه با اين تصوير زشت و دردناك بيگانه است.

2) تاًمين حداقل معاش و مسكن
گرچه اكثر خانواده‌هاي كوبائي در خانه‌هائي به شدت فقيرانه با حداقل امكانات زيستي و معيشتي زندگي مي‌كنند اما مسئلة بي‌خانماني و گرسنگي در معناي واقعي كلمه در كوبا وجود ندارد. البته برخي از منتقدان دولت سطح نازل امكانات رفاهي خانواده‌هاي كوبائي را چيزي نزديك به بي‌خانماني عمومي ارزيابي مي‌كنند. برخي ديگر تا اين حد غيرمنصفانه به اين مسئله نگاه نمي‌كنند اما انتقادات جدي به نحوة حل مشكل مسكن در كوبا دارند. در همين جشنواره سينمائي اخير در هاوانا فيلم كوتاه (10 دقيقه‌اي) بسيار زيبائي ديدم از يك كارگردان كوبائي با عنوان “اوضاع وخيم” كه به مسئلة مسكن در هاوانا پرداخته بود. مرد دستفروشي در زيرزمين يك خانه ساكن است و يكروز متوجه مي‌شود كه آب باران از درزهاي ديوار وارد خانه شده است. به شهرداري مراتب را اطلاع مي‌دهد اما تشريفات اداري چنان طول مي‌كشد كه اتاق از آب پر مي‌شود. با آنكه اتاق به استخري تبديل شده ماموران همچنان در حال گزارش تهيه كردن هستند و به نظر نمي‌رسد نگران چيزي باشند. در پايان فيلم مرد دستفروش را مي‌بينيم كه پس از پايان كار روزانه‌اش كلاه غواصي به سر مي‌گذارد و لولة هواكش آنرا روي دهانش ميزان مي‌كند تا براي استراحت به اتاقش وارد شود!
مسئله مسكن هرچه باشد مسئله قطع مداوم آب و برق خانه‌ها از مشكلات روزمرة مردم است. گاهي در يكروز چند بار برق يا آب قطع و وصل مي‌شود و اعصاب مردم را خرد مي‌كند. يكي از همكارانم در مدرسه سينمائي، شبي كه در خانه‌اش مهمانم كرده بود، وقتي وسط درست كردن غذا برق خانه‌اش قطع شد از كوره در رفت و گفت دولتي كه چهل سال است ادعاي پيشرفت و ترقي مي‌كند و آمريكا و اروپا را قبول ندارد از تدارك كار سادة برق‌رساني به مردم خودش عاجز است!

3) ريشه‌كني بيماريهاي عمومي و بهداشت همگاني
طبق آمار رسمي سازمان بهداشت جهاني كوبا از نظر تعداد پزشك و ريشه كني بيماريهاي عمومي در سطح كشورهاي پيشرفته جهان قرار دارد. ريشه كني بيماريهاي عمومي، همچون مبارزه با بيسوادي، كاري نيست كه وقتي يكبار انجام شد براي هميشه ماندگار بماند بلكه مي‌بايد مداوم و پيگير ادامه داشته باشد. اين نشان مي‌دهد كه دولت به وظيفه‌اش در اين زمينه آگاه است.
تمام مردم كوبا بدون استثناء زير پوشش بيمه درماني رايگان قرار دارند و هيچكس براي علاج هيچ بيماري، هرچقدر سنگين، مجبور به پرداخت هزينه نيست. گرچه بدرستي نمي‌دانم ولي حدس مي‌زنم كه امكانات پزشكي و داروئي بويژه در بيمارستانها در سطحي نازل و ناكافي باشد ولي هرچه هست به يكسان در اختيار همگان قرار مي‌گيرد.
به گمان من حل نسبي همين سه مسئلة بنيادين باعث شده كه عليرغم فقر عمومي از جرائم سازمان‌يافته در كوبا خبر قابل ذكري نباشد (دوباره يادآوري مي‌كنم كه دارم از يك كشور در آمريكاي لاتين حرف مي‌زنم و مقايسة امنيت اجتماعي مردم در مقابل جرائم سازمان‌يافته مثل آدم‌ربائي و آدمكشي در كوبا، با همين مشكلات در كشوري مثل كلمبيا و بوليوي را مقايسه‌اي بسيار منطقي و روشنگر مي‌دانم). توريستهاي بسياري در كوبا به راحتي با اجاره كردن يك ماشين از اين سوي كشور به آن سو به تنهائي سفر مي‌كنند بي‌آنكه ريسك بزرگي كرده باشند؛ كاري كه براي يك توريست در كلمبيا معنائي جز مرگ ندارد.
جدا از اين سه مورد مشخص كه كمي به تفصيل بدانها پرداختم نكته قابل ذكر ديگري را كه از نقاط قوت رژيم كاسترو مي‌شناسم بازگو مي‌كنم و از اين مقوله درمي‌گذرم. مي‌دانيد كه ماههاي سپتامبر و اكتبر و نوامبر ماههاي بلاخيز براي كشورهاي حوزة خليج مكزيك و درياي كارائيب است. سالي نيست كه در اين فصل دريا برنياشوبد و امواج مهارنشدني‌اش را به سواحل فلوريدا در آمريكا و مكزيك و ال‌سالوادور و كوستا ريكا و … نكوبد و خساراتي سنگين (مالي و جاني) به بار نياورد. كوبا به خاطر قرار داشتن در مركز اين حوزه حتي بيش از ديگران در معرض اين هجوم فصلي است. طوفان دريائي و سيلابها اما مثل زلزله غافلگير كننده و ناگهاني نيستند. كشورهاي اين منطقه حتي اگر كمترين امكانات جوشناشانة پيشرفته نداشته باشند تنها كافي است به اخبار هوا در شبكة اسپانيائي زبان “سي ان ان” كه 24 ساعته براي مردم آمريكاي لاتين برنامه پخش مي‌كند نگاه كنند تا روزها پيش از وقوع حادثه براي مقابله با فاجعه آماده شوند. و اين كاري است كه دولت كوبا بشكل برنامه‌ريزي شده و دقيقي اجرا مي‌كند. سپتامبر اخير خود من در كوبا شاهد يكي از سنگينترين طوفانهاي دريائي بودم؛ طوفان معروف به ايزيدوز، كه صدها كشته و مجروح و بي‌خانمان در كشورهاي حوزة درياي كارائيب به جا گذاشت، اما در كوبا جز صدمات سنگين به مزارع و منازل مسكوني خسارات جاني به همراه نداشت. تخليه به موقع مردم با ابتدائي‌ترين وسايل، و تدارك سرپناه موقت براي آنها در مدارس و كليساها و ديگر اماكن عمومي كاري است كه در كوبا با سرعت و دقت و همواره به موقع و به شكل قاطعي نتيجه‌بخش انجام مي شود. همينجا گفتني است كه طبق يك سنت جا افتاده شخص فيدل كاسترو همواره در محل حادثه حاضر است و بر عمليات نظارت عاليه دارد!

تلويزيون در كوبا
اگر قرار باشد آدم از طريق برنامه‌هاي خبري و سياسي- اجتماعي تلويزيون كوبا در مورد رژيم كاسترو قضاوت كند بي‌ترديد به اين نتيجه مي‌رسد كه رژيمي است يكسونگر و تبليغاتچي كه از وارونه جلوه دادن واقعيات ابائي ندارد و كمترين شعوري براي مردم قائل نيست. برنامه‌هاي سياسي سر تا پا شعار است و تملق و تبليغ مواضع رسمي حزب كمونيست كوبا. ميز گردهاي سياسي‌اش كه بهتر است آن را ميز نيمدايره ناميد به همة مسائل جهاني از يكسو نگاه مي‌كند و جدا از اينكه چند نفر در بحث شركت كنند جز يك صدا چيز ديگري از آن به گوش نمي‌رسد. خوشبختانه اين فضاي تك صدائي تنها در چهارچوب تلويزيون محصور است. در جامعه كوبا به راحتي مي‌توان اصوات مختلف حتي متضاد را در كنار هم مشاهده كرد. مطبوعات فرهنگي و هنري نمونة مشخصي هستند. تئاتر و سينماي كوبا نيز هم. جامعه كوبا از اين نظر هيچ شباهتي به جامعة شوروي سابق و اقمار اروپائيش ندارد. من بارها در آن دوره به شوروي و آلمان شرقي و بلغارستان و مجارستان سفر كرده‌ام و فضاي مرده، ترسخورده، بيمارگونه و بويژه پليسي آنرا هرگز فراموش نمي‌كنم. ترس از پليس مخفي و خبرچين كه مي‌توانست در هيأت دوستت، همكار اداري‌ات، همدل و همزبانت يا حتي همسر و همبسترت ظاهر شود در تمام طول عمر تركت نمي‌كرد و اثرش را به راحتي مي‌شد در نگاه تو خالي و شيشه‌ات ديد و حس كرد. در كوبا اما از اين ماليخوليا خبري نيست. روح سرشار زندگي را مي‌توان در عمق نگاه اميدوار و خندان مردمي كه عليرغم مشكلات معيشتي روزمره، شاداب‌اند ديد. تلويزيون كوبا از اين نظر نه تنها بازتاب واقعي حقايق جاري كشور و جهان كه حتي بازگوي روحية حقيقي مردم خود هم نيست. همانطور كه قبلاً گفتم چيزي است مثل “سيماي لاريجاني” در ايران خودمان!
و اما رابطة كاسترو با اين تلويزيون رابطه با نمكي است! هر كجا كه مي‌رود و هر چه كه مي‌گويد بي‌حك و اصلاح، تمام و كمال، از تلويزيون پخش مي‌شود. كلاً كاسترو به پرچانگي شهرت دارد. آن سالها كه حرف بسياري براي گفتن داشت سخنرانيهايش در ميدان انقلاب هاوانا هشت ده ساعت بدرازا مي‌كشيد. حالا هم كه حرف تازه‌اي ندارد ميكروفن را كه ببيند هوائي مي‌شود. با صدائي كه از فرط كهولت، و يا شايد مشكل تارهاي صوتي، سخت خفه و نامفهوم شده است در هر موردي اظهار نظر مي‌كند و تا نفس دارد توضيح مي‌دهد. تلويزيون هم جز در موارد رسمي كه با نامبردن از مقامش او را “فرمانده كل، رفيق فيدل كاسترو” خطاب مي‌كند در بقيه موارد (و تقريبأ همواره) به سادگي “فيدل” صدايش مي‌كند: فيدل امروز چنين گفت؛ فيدل امروز چنان كرد!
در كوباي امروز سه كانال تلويزيوني (هر سه دولتي البته) وجود دارد كه هر كدام تنها چند ساعت در روز برنامه دارند. مجموعه برنامه‌هاي هر سه كانال بر روي هم براي يك كانال 24 ساعته كافي نيست چرا كه در بسياري موارد هر سه كانال يك برنامه مشابه را پخش مي‌كنند، مثل برنامه اخبار و تفسيرهاي خبري يا مراسم و گردهمآئيهاي رسمي كه تعدادشان هم در كوبا كم نيست. سومين كانال كه كانالي تازه تأسيس است بيشترين اقبال را در ميان جوانها دارد و كانال آموزشي ناميده مي شود. بخش قابل ملاحظه برنامه‌هاي اين كانال فيلمهاي علمي و فرهنگي است كه از كانالهاي بين‌المللي همچون Discovery Channal ضبط و دوبله مي‌شود. از ديگر برنامه‌هاي مورد توجه تلويزيون آموزشي كوبا، كلاس روزمرة آموزش زبان انگليسي است كه شايد پربيننده‌ترين برنامه تلويزيوني در ميان جوانان باشد.
تلويزيون كوبا تلويزيوني فقير است. در هيچ كشوري حتي در كشورهاي منطقه خبرنگار يا دفتر و دستك خبري ندارد. تصاوير مربوط به اخبار جهاني را از ضبط اخبار از دو كانال بزرگ اسپانيائي زبان تاًمين مي‌كند: CNN (كانال مخصوص كشورهاي آمريكاي لاتين) و TVE (كانال بين‌المللي اسپانيا). البته فقط تصوير را از اين دو كانال مي‌گيرد و هر طور كه مي‌خواهد آنرا تفسير مي‌كند! همينجا يادآوري كنم كه مردم عادي به اين دو كانال بزرگ جهاني دسترسي ندارند چرا كه استفاده از ديش براي دريافت آنها ممنوع است. همانگونه كه دسترسي به اينترنت ممنوع است. اخيراً چيزي به نام “اينترا نت” (به تفاوت جزئي اين دو لغت توجه كنيد!) در پستخانه‌هاي كوبا گشايش يافته است كه دسترسي به سايتهاي كوبائي را براي علاقمندان ممكن مي‌كند. اين البته چيزي نيست كه هيچ كوبائي حاضر باشد برايش وقت و پول صرف كند. آنچه طبقه متوسط را به اين پديده راغب كرده اين است كه داشتن پست الكترونيكي (اي-ميل) از طريق “اينترانت” مثل اينترنت عملي است و اين پنجره‌اي است گشوده براي تماس نوشتاري با دنياي گسترده و دور از دسترس آنسوي جزيرة كوبا.

دو همسايه، امريكا و كوبا
تاريخ پر فراز و نشيب رابطة اين دو كشور پيش از پيروزي انقلاب كوبا و تاريخ پر تنش آن در سالهاي پس از آن نه در حوصلة اين مقاله است و نه در توان من. اما اشاره به موارد اصطكاك در سالهاي اخير (پس از فروپاشي اردوگاه شوروي و تبديل آمريكا به تنها ابر قدرت جهان) براي درك وضعيت موجود كوبا خالي از فايده نيست. جدا از مسئلة تحريم اقتصادي آمريكا عليه كوبا كه با قدرت دنبال مي‌شود و سنگينترين ضربه‌ها را به اقتصاد كوبا زده است و مي‌زند دومين مشكل كوبا با دولت ايالات متحده حمايت فعال آمريكا از مخالفين حكومت كاستروست كه عموماً در ميامي در ايالت فلوريدا سكونت دارند و از همانجا براي سرنگوني كاسترو به اشكال مختلف فعاليت مي‌كنند. دولت كوبا نسبت به كوبائيهاي ساكن ميامي حساسيتي بيمارگونه دارد و همة آنها را بدون استثناء “مافياي ميامي” مي‌خواند و كمترين تفاوتي ميان آن دسته كه به تحريك آمريكا يا به انگيزه‌هاي سياسي عليه دولت كوبا فعالند با كساني كه به انگيزه‌هاي اقتصادي يا محدويتهاي سياسي كوبا را ترك كرده‌اند قائل نيست. از ميان چندين مورد درگيري بين دو دولت كوبا و آمريكا در همين رابطة معين، به دو ماجراي نسبتاً پر و سر و صداي اخير مي‌پردازم تا نمونه‌اي به دست داده باشم:
1) ماجراي اليان گونزالس
اليان گونزالس پسرك شش ساله‌اي است كه امروزه به اندازه چه گوارا در كوبا شهرت دارد! سال گذشته مادر اليان همراه با عده‌اي ديگر از كوبائيها با قايقي كوبا را براي پناهنده شدن به آمريكا ترك كرد. قايق حامل پناهندگان مثل هزارها موارد مشابه ديگر در دريا غرق شد و سرنشينان آن جز اليان كشته شدند؛ از جمله مادر او.
فك و فاميل مادري اليان كه در ميامي پناهنده‌اند سرپرستي اليان را بعهده مي‌گيرند و از فاجعة غرق قايق فراريان كوبائي سر و صداي تبليغاتي تازه‌اي عليه دولت كاسترو براه مي‌اندازند. پدر اليان كه با همسر ديگرش ساكن كوباست رسماُ از دولت آمريكا مي خواهد كه پسرش اليان را به كوبا برگرداند تا با او زندگي كند اما خانوادة مادري اليان در ميامي در مقابل اين خواست مقاومت مي‌كنند و اين كشمكش حقوقي را به يك جنجال بزرگ سياسي بدل مي‌كنند.
در كوبا فيدل كاسترو كه معمولاً سرش براي اينگونه درگيريها درد مي‌كند خود وارد مجادله شده و ماجراي اليان را با سخنرانيهاي پر شور در ميدان انقلاب هاوانا به عرصة مبارزة دولت انقلابي كوبا عليه امپرياليسم آمريكا مي‌كشاند. روند حقوقي براي تصميم گيري دادگاهي در فلوريدا طبق معمول در امريكا مدتي طولاني به درازا مي‌كشد و جريانات سياسي مخالف كاسترو در ميامي به كمك خانوادة مادري اليان با تمام قوا كارزاري تبليغي - سياسي را عليه دولت كوبا دنبال مي‌كنند. در كوبا نيز تظاهرات ميليوني در شهرهاي بزرگ عليه باز پس دادن اليان سازمان داده مي‌شود كه در آنها دو پدر بزرگ و دو مادر بزرگ اليان همراه پدر او شركت مي‌كنند. بالاخره دادگاه بدوي در آمريكا بر اين رأي مي‌دهد كه اليان به پدرش تحويل داده شود. اما با تقاضاي تجديد نظر وكيل خانوادة مادري اليان انجام اين كار به ناچار تا تشكيل دادگاه دوم و صدور رأي نهائي به تعويق مي‌افتد.
اين بار در جنگ وكلاي مدافعِ دو طرف دعوا، وكيل پدر اليان موفق شد دادگاه را متقاعد كند كه اليان تا تشكيل دادگاه دوم پيش پدرش بماند. خانوادة مادري اليان كه از اين تصميم به خشم آمده بودند اعلام مي‌كنند كه حتي به قيمت جانشان حاضر به پس دادن اليان نيستند. هرچه ديگِ بازي تبليغاتي گرمتر مي‌شود به همان ميزان سخنان شخص فيدل هم پر حرارت‌ترو انقلابي‌تر مي‌شود.
دولت آمريكا با اعطاي ويزا به پدر اليان به او اجازه ورود به آمريكا را مي‌دهد و پليس فلوريدا در يك شبيخون بي‌سابقه اليان را از خانواده مادريش به زور مي‌ربايد تا به پدرش در يك خانة مسكوني امنيتي دور از دسترس ديگران تا پايان دادگاه نهائي بپيوندد. پخش خبر شبيخون موفقيت‌آميز پليس آمريكا از شبكه سي ان ان كه مخالفان كاسترو را در ميامي سنگ روي يخ كرد در ذهن تبليغاتچيهاي تلويزيون كوبا اين فكر را جا انداخت كه مبارزة يكپارچة ملت به رهبري فيدل امپرياليسم امريكا را بزانو درآورد! مراسم رسمي استقبال از اليان، وقتي پس از موفقيت در دادگاه نهائي همراه پدرش بالاخره به كوبا وارد شد، در باور نمي‌گنجد. هزاران دانش‌آموز دبستاني (همسن و سالان اليان) همراه با هزاران هزار اعضاي انجمنهاي پيشآهنگي جوانان و ديگر تشكلهاي رسمي و حكومتي به نمايندگي از سوي ملت كوبا مسير فرودگاه تا كاخ كنوانسيون (محل استقرار دولت كوبا) را پوشاندند. شخص فيدل كاسترو از اليان در كاخ كنوانسيون استقبال و “سازمان پيشاهنگان خوزه مارتي” جايزة مهمش را به دو مادر بزرگ اليان اهدا كرد.

2) قهرمانان ملي يا خبرچينان امنيتي؟
تنش تازه‌اي كه هم اكنون ميان دو دولت (و نه دو ملت، البته) جريان دارد مربوط مي‌شود به زنداني شدن پنج مرد كوبائي به حكم دادگاهي در فلوريداي امريكا. اين پنج تن به اتهام جاسوسي و خبرچيني براي دولت كاسترو در ميان پناهندگان سياسي كوبائيِ مقيم ميامي محكوم به حبس شده‌اند. گرچه رژيم كوبا براي مدتها وابستگي آنها را به پليس مخفي خود حاشا مي‌كرد اما حالا پس از محكوميت قطعي آنها در دادگاه، روزي نيست كه بعنوان قهرمانان ملي كه در زندان امپرياليسم اسيرند از آنها نام نبرد و اين شك را تقويت نكند.
رابطة آنها با پليس مخفي سياسي كوبا هرچه باشد اين يك واقعيت است كه اخبار تلويزيون كوبا تقريباً همواره با شعارهائي در دفاع از اين قهرمانان ملي آغاز مي‌شود. عكس اين پنج تن را مي‌توان در پوسترهاي زيادي در شهر و حتي بر روي تي-شرتهاي مردم ديد.
اين تنشها اما باعث نشده است كه رابطة اين دو كشور به نسبت سابق بهبود نيابد. جورج بوش عليرغم خط مشي تندروانه‌اش در مورد كوبا با تاًئيد اجازة فروش مواد غذائي به كوبا در تابستان گذشته به جنبش ضد كاسترو در كوبا كه به اعتباري نقش تعيين كننده در انتخاب او بعنوان رئيس جمهور داشت، پشت پا زد. در سپتامبر 2002، چهل و چند مدير شركتهاي توليد مواد غذائي براي اولين بار در طول چهل و سه سالي كه از انقلاب كوبا مي‌گذرد با اجازه رسمي دولت آمريكا به كوبا سفر كردند تا با دولت كوبا قرارداد همكاري تجاري ببندند. از اين گروه سرمايه‌داران آمريكائي استقبالي بي‌نظير از طرف حزب كمونيست كوبا انجام گرفت. شخص كاسترو در مهماني چشمگيري كه براي آنها تدارك ديده شد شركت كرد و مهمانان از پذيرائي و گرمي دولت و ملت كوبا در مصاحبه‌هاي كوتاهشان با تلويزيون كوبا ابراز خرسندي كردند. مردم كوبا، تا آنجا كه من توانستم بفهمم، سخت از اين حركت خوشحالند و اين را مقدمة رابطة مناسبتر با همسايه قدرتمندشان مي‌دانند؛ رابطه‌اي كه به باور آنها مي‌تواند از هر نظر زندگي بهتري برايشان به همراه داشته باشد.
اين حركت امريكا البته بي‌مقدمه نبوده است. مدتي پيش از آن جيمي كارتر، رئيس جمهور سابق امريكا، به كوبا سفر كرد و باب رابطه‌اي غيررسمي اما در سطحي بالا را باز كرد. هرچند او در حضور كاسترو از وضع بد حقوق بشر در كوبا انتقاد كرد ولي همزمان سياست دولت امريكا را نيز در ادامه لجوجانة محاصره اقتصادي كوبا نادرست خواند.

پراگماتيسم كوبائي
تغييراتي كه در شيوه حكومت‌راني حزب كمونيست كوبا در بيش از يك دهه رخ‌داده است، چه در عرصه داخلي و چه در روابط خارجي، بر كسي پوشيده نيست. هرچند اين تغييرات به آرامي تا كنون پيشرفته است اما آغاز آن را بايد با آغاز وزش باد پروستاريكاي گورباچف در شوروي سابق يكي دانست. ديدار شخص گورباچف از كوبا در بحبوحة تغييرات در شوروي و قطع كمك مداوم و موثر اقتصادي به حزب برادر، رژيم كاسترو را در موقعيتي سخت اضطراري قرار داد. از آن زمان تا كنون به نظر مي‌رسد فيدل راه سوار ماندن بر موج را آموخته است چرا كه تمام تغييرات در شيوة كار حكومت‌رانيش را از بالا و بدون ايجاد تنش در جامعه اجرا كرده است.
نمونه‌اي از برخوردهاي او و حزب كمونيست كوبا را با شرائط جديد مي‌توان در استقبال گرم كاسترو از پاپ اعظم در كوبا و سخنانش در دفاع از انقلاب اسلامي ايران – ضد كمونيست‌ترين رژيم موجود درجهان، هم در تئوري و هم در پراتيك! - در ديدار با مقامات ايراني در تهران، ديد. كاسترو مدتهاست نگران ايجاد تناقض ميان تئوريهاي سياسي و رفتار فعلي خود و حزبش نيست.
هنرمندان و روشنفكران كوبا البته اين تغييرات را بسيار مثبت ارزيابي مي‌كنند. تيغ سانسور به تدريج كندتر و كندتر شده است و هنرمندان از هر نظر، سياسي و هنري، امكان بيشتري براي خلق آثارشان دارند. سپتامبر 2002 در مراسم بزرگي شركت كردم كه براي بزرگداشت يك خانم شاعر كوبائي كه جايزة ملي ادبيات كوبا را برده بود برپا شده بود. در اين مراسم سخنرانان بي‌پروا عليه سانسور حرف مي‌زدند و از دولت مي‌خواستند ته‌ماندة اين پديدة سخيف را جمع كند. هنرمندي در دِكلمة احساساتيش تا آنجا پيش رفت كه سخناني بدين مضمون گفت:
من مي‌مانم چرا كه هنرمندم، تو اما نمي‌ماني.
ليست سياهت هم نمي‌ماند!
روي سخنش با هر كه بود كف زدن تماشاگران، سالن را براي مدتي لرزاند.
روز ديگري در همان سالن (تئاتر ملي كوبا) نمايشنامه‌اي ديدم كه پس از ساليان سال براي اولين بار اجازة اجرا گرفته بود. در بروشور اين نمايشنامه از وزير تازة فرهنگ به همين مناسبت سپاسگزاري و به سلف‌هاي او به خاطر اعمال سانسور اعتراض شده بود. در همين جشنوارة اخير سينماي نوين آمريكاي لاتين، در ميان ويدئوهاي فيلمهاي مشهور سينماي كوبا كه براي فروش به ميهمانان جشنواره به شكلي نفيس تكثير و عرضه شده بود، فيلم سينمائي “توت فرنگي و شكلات” هم به چشم مي‌خورد كه تا همين چند سال پيش نمايش آن در كوبا اگرچه نه رسماً ممنوع، اما با مشكل مواجه بود. “توت فرنگي و شكلات” فيلمي به غايت زيباست در مورد معضل همجنس‌گرائي در جامعة ايدئولوژيك كوبا. يك دانشجوي همجنس‌گراي رشتة هنري عاشق دانشجوي ديگري مي‌شود كه اتفاقاً كمونيستي دو آتشه و عضو انجمن جوانان كمونيست در دانشكده است. رابطة آنها با كوهي از سوء‌تفاهمات و پيشداوريها و تبعيضات آغاز مي‌شود و به يك دوستي عميق و شريف انساني مي‌انجامد. فيلمسازان (فيلم را دو كارگردان كوبائي مشتركاً ساخته‌اند) مشكل همجنس‌گرائي را دستماية حملة بي‌تمجمج به سيستمي كرده‌اند كه سعي مي‌كند دانشجويان را به مهره‌هائي بي‌شعور براي حفظ و تداوم شعارهاي حزبيش تبديل كند. فيلم توت فرنگي و شكلات از هر زاويه كه نگاه شود كاري است در حد يك شاهكار. نمي‌شود از اين فيلم حرف زد و نامي از خورخه پروگوريا (در نقش جوان همجنس‌گرا) نبرد كه بازيش در اوج است. اين را هم بگويم كه اين فيلم كانديداي اسكار سال 1994 براي بهترين فيلم غير انگليسي زبان بود، هر چند كه جايزه را به آن ندادند.

جشنوارة سينماي نوين امريكاي لاتين
از فيلم حرف زدم بگذاريد همينجا در مورد جشنوارة امريكاي لاتين هم چند كلامي بگويم. اين جشنواره همواره در ماه دسامبر در هاوانا برگزار مي‌شود. پيش از تلاشيِ اردوگاه سوسياليسم اين جشنواره هر دو سال يكبار، در سالهاي زوج، برگزار مي‌شد تا در رقابت با جشنواره جهاني فيلم مسكو كه هر دو سال يكبار اما در سالهاي فرد برگزار مي‌شد قرار نگيرد. اما حالا چند سالي است كه جشنواره كوبا هر ساله برگزار مي‌شود و تنها مركز بزرگ ارائة آثار توليد شده در قارة عظيم امريكاي لاتين است. اين جشنواره بيست و چهارمين سال برگزاريش را در فاصلة 3 تا 13 دسامبر 2002 با نمايش بيش از چهارصد فيلم كوتاه و بلند، داستاني و مستند و انيميشن، با موفقيتي چشمگير به پايان برد و جايزه معروف و با پرستيژش (جايزة مرجان سياه) را در رشته‌هاي مختلف هنري به برندگانشان تقديم كرد.
از ميان دهها فيلم كوتاه و بلندي كه در طول اين جشنواره ديدم و بسياري كار با ارزش در ميانشان بود نمي‌توانم بدون بيان كلامي در مورد يك فيلم داستاني و يك فيلم مستند از آنها بگذرم؛ فيلم داستاني “بوليوار من هستم” و فيلم مستند “قطار سفيد”.
“بوليوار من هستم” يك فيلم سينمائي بلند است محصول كشور كلمبيا به كارگرداني خورخه علي تريانا با سرمايه مشترك كلمبيا و فرانسه. قصة فيلم ماجراي يك هنرپيشة محبوب است كه در يك سريال آبكي تلويزيون نقش سيمون بوليوار، سمبول آزادي آمريكاي لاتين، را بازي مي‌كند. او در روز فيلمبرداري از صحنة اعدام بوليوار، از اينكه در اين سريال زندگي اين مرد بزرگ تحريف شده به خشم مي‌آيد و در حالتي ميان شوخي و جنون از ادامه فيلمبرداري سر باز مي‌زند و در قالب نقشش فرو مي‌رود. فيلم وقتي اوج مي‌گيرد كه گرچه بازيگر را به زور در بيمارستان رواني بستري كرده‌اند ولي محبوبيت او در ميان مردم صد چندان شده و از اين رو رئيس جمهور بوليوي كه قرار است مهماندار رؤساي جمهور ساير كشورهاي آمريكاي لاتين باشد تصميم مي‌گيرد از او بعنوان چهره‌اي محبوب دعوت كند تا با لباس بوليوار به تن به مراسم بيايد و از مهمانان عاليرتبه‌اش پذيرائي كند. هنرپيشه در روز مراسم در يك سخنراني تند و طعنه‌آميز رؤساي جمهور فاسد امريكاي لاتين را، در حضور خود آنها، زير ضربه مي‌گيرد. وقتي گارد رئيس جمهوري سعي مي‌كند او را از مراسم بيرون ببرد تا جلو آبروريزي بيشتر را بگيرد هنرپيشه به سيم آخر مي‌زند و رئيس جمهور بوليوي را با تهديد اسلحه به گروگان مي‌گيرد. فيلم از اينجا وارد ماجرائي به غايت نفس‌گير مي‌شود. هنرپيشه كه خود را بوليوار مي‌داند سفرش را همراه با گروگان والامقامش با يك كشتي بادي در رودخانه آغاز مي‌كند و مردم گروه گروه به او مي‌پيوندند تا رؤياي بوليوار را براي يك آمريكاي لاتين متحد و آزاد تحقق بخشند. فيلم با زباني به ظاهر طنزآلود و جنون‌زده، به ماليخوليائي‌ترين شيوة ممكنه ،رهبران دزد، درگير با توليد و فروش مواد مخدر، و فاشيست آمريكاي لاتين را افشاء مي‌كند… اين فيلم را فقط بايد ديد و همراه با آن خنديد و اشك ريخت.
“قطار سفيد” اما فيلمي متفاوت است. نه با طنز سروكار دارد و نه با شوخي. اما مثل همان فيلم قبلي سندي رسواكننده است از وضع دردناك ميليونها بيكار در آرژانتين. اين فيلم مستند 50 دقيقه‌اي در مورد قطار سفيد رنگي است كه هر شب از يك كارخانة مقوا و كارتون سازي خارج از شهر، وارد بوئنوس آيرس (پايتخت آرژانتين) مي‌شود و پيش از طلوع آفتاب مثل سايه شهر را ترك مي‌كند. مسافران اين قطار گرسنگان بيخانماني هستند كه گاه تك تك و گاه با تمامي افراد خانواده (زن و مرد و بچه) در حاليكه ارابه‌هاي باربري خودساخته‌اي به همراه دارند سوار قطار مي‌شوند و چند ساعت وقت دارند تا در خيابانها و كوچه‌هاي بوئنوس آيرس كيسه‌هاي آشغال را وارسي كنند و هر چه كاغذ و روزنامه و مقوا در آنهاست را در ارابه‌هايشان جمع كنند و همان شبانه خودشان را به قطار سفيد برسانند و كاغذها را به كارخانه تحويل دهند و چندرغازي بگيرند تا از گرسنگي نميرند. فيلم سرشار از تصاوير تكاندهندة واقعي است كه در دل شب از اين دسته از محرومين جامعة آرژانتين گرفته شده است.
جشنواره براي من علاوه بر فيلمهائي بياد ماندني، همچون اين دو، خاطرة زيباي ديگري هم به همراه دارد. در شب افتتاح جشنواره كه در سالن بزرگ و مجلل “تئاتر كارل ماركس” برگزار مي‌شد من هم در بخش مخصوص ميهمانان جشنواره به انتظار آغاز برنامه نشسته بودم. طبق معمول با ورود هر كارگردان يا هنرپيشه معروف تمام حاضرين سرك مي‌كشيدند تا آنها را ببينند. براي من هيچكدام آشنا نبودند چرا كه چهره‌هاي سينمائي كشورهاي آمريكاي لاتين به دنياي تبليغاتي غرب راهي ندارند تا آدمي مثل من، ساكن اروپا، آنها را بشناسد. در يكي از اين موارد، جنب و جوش مردم بيش از آن بود كه بتوانم بي‌اعتنا سر جايم بنشينم چون همه به پشت سر من چشم دوخته بودند و مرتب كف مي‌زدند. از جايم برخاستم و پشت سرم كسي را ديدم كه تنها آدم نامدار جهان است كه آرزو داشتم روزي از نزديك ببينمش. خودش بود: گابريل گارسيا ماركز.

ماركز و مدرسه سينمائي كوبا
شانزده هفده سال پيش، در 15 دسامبر 1986، در ميان يك نارنجستان بزرگ چند ده هكتاري نزديك به قصبه‌اي با نام "سان آنتونيو دلوس بانيوس" كه شصت هفتاد كيلومتر از هاوانا فاصله دارد، بزرگترين مدرسه بين‌المللي سينما و تلويزيون در سراسر آمريكاي لاتين و يكي از باپرستيژترين مدارس سينمائي جهان، با حضور گابريل گارسيا ماركز بعنوان بنيانگزار اين مدرسه افتتاح شد. ماركز كه با دريافت جايزه ادبيات نوبل در سال 1982 و استقبال بي‌نظير از رمانهايش در سراسر جهان امكان مالي فراواني كسب كرده بود در كنار كمك مالي بي‌دريغ به "بنياد سينماي نوين آمريكاي لاتين" كه سالهاست رياست هيأت مديره‌اش را به عهده دارد بخشي از امكانات مالي‌اش را براي بنيانگزاري اين مدرسه سينمائي در كوبا اختصاص داد.
اين مدرسه سينمائي كه دورة معمولي تحصيلي‌اش دو ساله است در تمام رشته‌هاي هنري و فني فيلمسازي فعال است. بيست در صد از دانشجويان مدرسه را كوباييها و باقي را دانشجويان كشورهاي جهان سوم بويژه كشورهاي آمريكاي لاتين تشكيل مي‌دهند. دانشجويان در تمام مدت تحصيل در خوابگاههاي دانشجوئي در ميان اين نارنجستان مي‌مانند و مشتركأ غذا مي‌خورند. مخارج اقامت و تحصيل براي دانشجويان كوبائي كه موفق به گذراندن امتحان ورودي مي‌شوند تمامأ مجاني است اما براي دانشجويان ديگر رقمي معادل ساير مدارس سينمائي در كشورهاي ديگر جهان است كه معمولأ رقم بالايي است. نامدارترين سينماگران، تكنيسينها، فيلمنامه نويسان، و بازيگران جهان كه انگيزه‌هاي بشردوستانه و مترقي در كارهايشان دارند دستكم يكبار در اين مدرسه سينمائي تدريس كرده‌اند: آلكس كاكس؛ كوستا گاوراس؛ آلن رب گريه؛ فرناندو سولانا؛ گابريل سالواتوره؛ پيتر گرين اوي؛ رابرت ردفورد؛ فرانسيس فورد كاپولا؛ اتوره اسكولا؛ جورج لوكاس؛ و …
فارغ‌التحصيلان اين مدرسه تا كنون جوايز بسياري از جشنواره‌هاي جهاني را در سراسر دنيا برده‌اند كه نامبردشان را در اين مختصر ضروري نمي‌دانم اما جالب است يادآوري كنم كه ده سال پيش خود اين مدرسه سينمائي بعنوان يك نهاد هنري جايزة معروف ربرتو روسليني را در چهل و ششمين جشنواره جهاني فيلم كان (فرانسه – 1993) برده است. در تمام طول سالهائي كه اين جايزه معروف داده مي‌شود اين تنها بار است كه يك مدرسه سينمائي (و نه يك سينماگر) به اين افتخار بزرگ نائل مي‌شود.
6 ژانويه 2003

Posted by reza at September 14, 2003 10:56 AM
مطالب مرتبط
Comments

با عرض سلام و ادب
از نوشته هات خيلي استفاده كرده و پيگير مطالب بعديتان خواهم بود موفق باشيد راستي يك سري هم به وبلاگ ما بزنيد

Posted by: اشبان at May 25, 2004 8:46 PM

با سلام :

بنده كارگردان هستم و در تلويزيون كوردستان . در كوردستان عراق مشغول كار ميباشم . اگر برايتان امكان داشته باشد ، ادرس اي مايلتان را برايم ارسال داريد تا به اين وسيله بتوانم چند سوالي از حضورتان بپرسم . با نهايت تشكر ...
سيد محمد سيد عبدالله

Posted by: s.mohammad at March 24, 2004 9:21 AM

اقاي علامه زاده، بايد از صميم قلب بگويم كه گزارش شما بسيار صميمانه و دلنشين بوده. گذشته مشترك، انگار نوع نگاهي را كه شما داشته ايد، برايم ملموس تر كرده. اگر چه اين احساس در من بوده كه انگار در كنار شما بوده ام، با اينهمه درست مثل تعريف از سفري دلنشين، هنوز فكر مي كنم كه انگار چيزهاي زيادتري ميبايست از شما مي شنيدم كه شايد محدوديت نگارش در نشريه آقاي قليچ خاني اجازه نگارش آنرا نميداد. لحظاتي كه زندگي روزمره انسانها در آنجا جاري است و نگاه آدمي مثل شما كه انگار همزمان هم دوربين است و هم در حال جذب اين لحظات در قلب خويش، ميتواند آنها را با ابعادي دلنشين تر منعكس نمايد. بعضاً با خود فكر مي كنم، شايد بهتر بود كه شما با سينماي هنري يا بهتر بگويم داستاني سروكار ميداشتيد تا مستند سازي! نميدانم. اما نگاه شما به قضايا ـ حتي انعكاس موضوع آن فيلم در رابطه با همجنس گرايان ـ نشان ميدهد كه قضاياي سياسي در ايران مردم را از چه امكاني محروم كرده. مرا بخاطر استفاده از چنين كلماتي ببخشيد. من عادت ندارم اينگونه بي پرده تعريف كنم. اما واقعاً از گزارشتان لذت بردم و بسيار خوشحالم كه اين سايت را پيدا كرده ام.

Posted by: تقي at September 24, 2003 11:38 PM

دست مريزاد! خوب و منصفانه و تا حد ممکن جامع نگر. کاش از همه سفرهای شما چنين گزارش هايی باشد که اينجا بياوريد. راستی از دبيره هم فراموش نکنيد. من شخصا علاقه مندم به فيلمشناسی شما دسترسی پيدا کنم. اگر فهرست کارهايتان را در دبيره بياوريد مناسب است.

دوستار،
مهدی

Posted by: مهدی سيبستانی at September 16, 2003 8:50 PM

.Doroud bar shoma. Hamishe az khandane neveshte haye tan va az didane film hayetan lezat borde am. Khoshalam ke hastid. Omidvaram ke rouzi betavanam be Cuba beravam. Hamishe in keshvar dar majmou ma ra shegeft zade karde...Az barname basavad kardane mardom gerefte ta behdashtash, ta varzeshash va bekhosous cinema yash. Salamat va paydar bashid. Be omide didar.

Posted by: yasseman tourang at September 14, 2003 9:51 PM